بله | کانال رومان
عکس پروفایل رومانر

رومان

۸۰۱ عضو
اینم دو پارت آخر شب شب بخیرundefinedundefined

۱۹:۳۳

سلاممممآماده اید واس پارت های جدید؟undefinedundefined#Mmd

۹:۵۰

رومان
*⁂᯽-------•undefined•-------᯽⁂ #اِزدواج.بـٰا.اقا.دزدِ ‹ #پارت10undefinedundefined› دزده رو میدونم و نمیگم، و آدرس طالهاش رو هم خودم دادم بهشون، بی شک منو زیر گیوتین میبرد.. دو روز از اون ماجرا گذشته بود و از دانشگاه برمیگشتم که از داخل ماشین دیدم یه موتوری مقابل خونمون نگه داشته و به ماشین من که پیچیده بودم توی کوچه، نگاه میکنه.. کاله کاسکت مشکی موتورسواری سرش بود و لباس کال مشکی تنش.. شاید چرم بود، از اون فاصله دقیق نمیدیدمش.. تا منو دید از موتورش پیاده شد و چیزی رو گذاشت جلوی در خونه مون روی زمین و سریع سوار موتورش شد و رفت.. سرعتمو بیشتر کردم تا بهش برسم ولی گاز داد و دور شد.. undefined@r00uman*
⁂᯽-------•undefined•-------᯽⁂
#اِزدواج.بـٰا.اقا.دزدِ ‹ #پارت12🦖📗›
روزها و ماهها گذشت و من خیلی بهش فکر کردم که کی بود،
و تا مدتها ناخوداگاه دور و بر خونمون دنبالش میگشتم تا
شاید بازم بیاد و ببینمش..
ولی دیگه هیچوقت ندیدمش و فقط خاطره ای از یه دزد
جذاب بامرام توی ذهنم موند..
تجربه، و حس عجیبی که هرگز فکر نمیکردم روزی برای یه
دزد داشته باشم..
……
)دو سال بعد(
خسته و کوفته از دانشگاه برگشته بودم و بعد از سه تا کالس
پشت سر هم، نای سر پا موندن نداشتم و فقط میخواستم برم
تو اتاقم و پرت بشم روی تخت..
مانتو و مقنعه مو درآوردم و انداختم روی زمین و افتادم روی
تخت..
هنوز چشمامو نبسته بودم که صدای غر غر مامان رو شنیدم
که میومد سمت اتاقم و صداش رفته رفته بلندتر میشد..
وقتی منو روی تخت دید موضوع غر زدنش عوض شد و گفت


undefined@r00uman

۷:۴۸

رومان
*⁂᯽-------•undefined•-------᯽⁂ #اِزدواج.بـٰا.اقا.دزدِ ‹ #پارت12undefinedundefined› روزها و ماهها گذشت و من خیلی بهش فکر کردم که کی بود، و تا مدتها ناخوداگاه دور و بر خونمون دنبالش میگشتم تا شاید بازم بیاد و ببینمش.. ولی دیگه هیچوقت ندیدمش و فقط خاطره ای از یه دزد جذاب بامرام توی ذهنم موند.. تجربه، و حس عجیبی که هرگز فکر نمیکردم روزی برای یه دزد داشته باشم.. …… )دو سال بعد( خسته و کوفته از دانشگاه برگشته بودم و بعد از سه تا کالس پشت سر هم، نای سر پا موندن نداشتم و فقط میخواستم برم تو اتاقم و پرت بشم روی تخت.. مانتو و مقنعه مو درآوردم و انداختم روی زمین و افتادم روی تخت.. هنوز چشمامو نبسته بودم که صدای غر غر مامان رو شنیدم که میومد سمت اتاقم و صداش رفته رفته بلندتر میشد.. وقتی منو روی تخت دید موضوع غر زدنش عوض شد و گفت undefined@r00uman*
⁂᯽-------•undefined•-------᯽⁂
#اِزدواج.بـٰا.اقا.دزدِ ‹ #پارت13 undefinedundefined

_پاشو جوراباتو دربیار شلوارتو عوض کن ایش تو چه دختری
هستی آخه
_کی میخوای قبول کنی که فقط ظاهر من دختره؟
_افرا بازم شروع نکنا.. به اندازه ی کافی اعصابم خورده.. مگه
نگفتم به این دختره بگو زنگ نزنه اینجا، هان؟
منظورش سمانه بود.. مادرم از سمانه بدش میومد و میگفت
مقصر این چرت و پرتای تغییر جundefinedیت و این حرفای من
سمانه ست..
_موبایلم یادم رفته بود ببرم، اونم لابد نگران شده زنگ زده
خونه.. دوست من اجازه نداره زنگ بزنه خونه م؟



undefined@r00uman

۷:۴۸

بازارسال شده از رومان
thumbnail
#Porf🌻🌙

undefined@r00uman

۷:۴۸

رومان
*⁂᯽-------•undefined•-------᯽⁂ #اِزدواج.بـٰا.اقا.دزدِ ‹ #پارت13 undefinedundefined› _پاشو جوراباتو دربیار شلوارتو عوض کن ایش تو چه دختری هستی آخه _کی میخوای قبول کنی که فقط ظاهر من دختره؟ _افرا بازم شروع نکنا.. به اندازه ی کافی اعصابم خورده.. مگه نگفتم به این دختره بگو زنگ نزنه اینجا، هان؟ منظورش سمانه بود.. مادرم از سمانه بدش میومد و میگفت مقصر این چرت و پرتای تغییر جundefinedیت و این حرفای من سمانه ست.. _موبایلم یادم رفته بود ببرم، اونم لابد نگران شده زنگ زده خونه.. دوست من اجازه نداره زنگ بزنه خونه م؟ undefined@r00uman*
⁂᯽-------•undefined•-------᯽⁂
#اِزدواج.بـٰا.اقا.دزدِ ‹ #پارت14 undefinedundefined
_دوستات اجازه دارن، ولی این دختره ی ناباب نه
_چرا ناباب مادر من؟.. کی دیدی کار خالفی بکنه؟.. معتاده؟
نیست.. پسربازه؟ نیست.. چه بدی ازش دیدی که
همش پشت سرش بدگویی میکنی؟.. اینکه میخواد تغییر
جundefinedیت بده جرمه؟ گناهه؟..
_مادر من وقتی یه نفر از لحاظ جسمی و روحی مشکل داره با
جundefinedیتش، و اذیت میشه، چرا باید از امکانات پزشکی استفاده
نکنه و طوری که میخواد زندگی نکنه؟
_این حرفا تو کت من نمیره افرا.. خودش هر غلطی میخواد
بکنه ولی بچه ی منو از راه بدر نکنه
_چه بچه ای مامان؟.. من ۲۱ سالمه.. دانشجوام.. چرا نمیخوای
کمی منو، تمایالتمو، مشکالتمو، درک کنی؟
_تو مشکلی نداری و یه دختر عادی هستی.. من زاییدمت
خودمم کره خرمو میشناسم.. اینا همش تاثیر حرفا و رفتارهای
اون دختره ی گوربگور شده ست.. ایشاال خبر مرگش بیاد که
دخترمو هوایی کرده
_مامان !!.. بسه دیگه برو بیرون بازم گند نزن به اعصابم تورو
جدت

undefined@r00uman

۲۰:۴۶

رومان
*⁂᯽-------•undefined•-------᯽⁂ #اِزدواج.بـٰا.اقا.دزدِ ‹ #پارت14 undefinedundefined› _دوستات اجازه دارن، ولی این دختره ی ناباب نه _چرا ناباب مادر من؟.. کی دیدی کار خالفی بکنه؟.. معتاده؟ نیست.. پسربازه؟ نیست.. چه بدی ازش دیدی که همش پشت سرش بدگویی میکنی؟.. اینکه میخواد تغییر جundefinedیت بده جرمه؟ گناهه؟.. _مادر من وقتی یه نفر از لحاظ جسمی و روحی مشکل داره با جundefinedیتش، و اذیت میشه، چرا باید از امکانات پزشکی استفاده نکنه و طوری که میخواد زندگی نکنه؟ _این حرفا تو کت من نمیره افرا.. خودش هر غلطی میخواد بکنه ولی بچه ی منو از راه بدر نکنه _چه بچه ای مامان؟.. من ۲۱ سالمه.. دانشجوام.. چرا نمیخوای کمی منو، تمایالتمو، مشکالتمو، درک کنی؟ _تو مشکلی نداری و یه دختر عادی هستی.. من زاییدمت خودمم کره خرمو میشناسم.. اینا همش تاثیر حرفا و رفتارهای اون دختره ی گوربگور شده ست.. ایشاال خبر مرگش بیاد که دخترمو هوایی کرده _مامان !!.. بسه دیگه برو بیرون بازم گند نزن به اعصابم تورو جدت undefined@r00uman*
⁂᯽-------•undefined•-------᯽⁂
#اِزدواج.بـٰا.اقا.دزدِ ‹ #پارت15 undefinedundefined
باالخره رفت بیرون و در اتاقمو محکم کوبید.. دری که سالها
بود همیشه کوبیده میشد و هیچوقت با مهربونی و مالیمت باز
و بسته نشد از طرف مادرم..
سالها پیش که تو سن بلوغ بودم و دوران سختی رو از نظر
روحی و جسمی میگذروندم، مادرم هیچوقت سعی نکرد دلیل
گریه های شبونه ی دختر نوجوونش رو بفهمه و دست نوازشی
به سرم بکشه و دوست و رفیق باشه برام..
همیشه انتقاد.. همیشه انتظار و توقع بیجا.. توقع داشت من بی
نقص باشم.. توقعی بیجا که نباید از یه نوجوون ۱۴_۱۵ ساله
داشت..
ولی مادر کمال گرای من انگار خودش از اون دوران نگذشته
بود و میخواست که من کامل و خانم و پرفکت باشم..
میخواست تو همه ی مهمونی های خاله زنکی همراهش
بهترین لباسمو که خودش برام انتخاب کرده بود بپوشم و فقط
لبخند بزنم و مقابل چرت و پرتایی که دوستاش میگفتن
مودب باشم و فقط بگم بله، مرسی، چشم..
و درس بخونم و دکتر بشم..
فکر کردن به رشته ای بجز تجربی تو خونه ی ما گناه کبیره
بود و پدر و مادرم بدون توجه به خواست و عالقه ی من برای
آینده م برنامه ریزی میکردن..


undefined@r00uman

۲۰:۴۶

رومان
*⁂᯽-------•undefined•-------᯽⁂ #اِزدواج.بـٰا.اقا.دزدِ ‹ #پارت15 undefinedundefined› باالخره رفت بیرون و در اتاقمو محکم کوبید.. دری که سالها بود همیشه کوبیده میشد و هیچوقت با مهربونی و مالیمت باز و بسته نشد از طرف مادرم.. سالها پیش که تو سن بلوغ بودم و دوران سختی رو از نظر روحی و جسمی میگذروندم، مادرم هیچوقت سعی نکرد دلیل گریه های شبونه ی دختر نوجوونش رو بفهمه و دست نوازشی به سرم بکشه و دوست و رفیق باشه برام.. همیشه انتقاد.. همیشه انتظار و توقع بیجا.. توقع داشت من بی نقص باشم.. توقعی بیجا که نباید از یه نوجوون ۱۴_۱۵ ساله داشت.. ولی مادر کمال گرای من انگار خودش از اون دوران نگذشته بود و میخواست که من کامل و خانم و پرفکت باشم.. میخواست تو همه ی مهمونی های خاله زنکی همراهش بهترین لباسمو که خودش برام انتخاب کرده بود بپوشم و فقط لبخند بزنم و مقابل چرت و پرتایی که دوستاش میگفتن مودب باشم و فقط بگم بله، مرسی، چشم.. و درس بخونم و دکتر بشم.. فکر کردن به رشته ای بجز تجربی تو خونه ی ما گناه کبیره بود و پدر و مادرم بدون توجه به خواست و عالقه ی من برای آینده م برنامه ریزی میکردن.. undefined@r00uman*
⁂᯽-------•undefined•-------᯽⁂
#اِزدواج.بـٰا.اقا.دزدِ ‹ #پارت16 undefinedundefined
برای منی که همیشه تنها بودم و توی اون سنین بیشتر از
همیشه احساس تنهایی میکردم.. بعد ها که سنم بیشتر شد
فهمیدم که اکثر دختر و پسرها ی نوجوون اون حاالت
افسردگی و حس تنهایی و درک نشدن رو دارن و اقتضای سن
بلوغ هست و بعدا رفع میشه..
ولی خوشبحال اونایی که پدر و مادر فهمیده ای داشتن و از
اون سنین، با سختی و پر از زخم و جراحت روی روحشون
نگذشتن..
شاید بزرگترین دلیل نزدیکتر شدن من به سمانه، مادرم و
سختگیریها و عدم درکش بود..
اگه مادرم همون سالها دوست میشد برای من و حرفامو گوش
میکرد، شاید من به دوستام و مخصوصا سمانه که حرفامو با
حوصله گوش میکرد و دلداریم میداد، پناه نمیبردم..
شاید هم مادرم راست میگفت و من تحت تاثیر سمانه تو فکر
تغییر جundefinedیت بودم..
همونطور که باهاشون لج کردم و با وجود عالقه م به رشته ی
ریاضی، هنر رو انتخاب کردم، که شدیدا مخالفش بودن، و
خواستم به خواسته ی اونا عمل نکنم و تجربی نخونم،
همونطور هم پافشاری کردم روی تغییر جundefinedیتم و هر چقدر
که پدر و مادرم گفتن نمیشه من گفتم باید بشه..


undefined@r00uman

۲۰:۴۶

بازارسال شده از رومان
thumbnail
#Porf🌻🌙

undefined@r00uman

۲۰:۴۶

بقیه پارتا ایشالا فرداundefinedری اکشن فراموش نشهundefined🫀

۲۰:۴۷

سلامممممundefined

۸:۴۳

پارت بریمممم؟؟

۸:۴۳

رومان
*⁂᯽-------•undefined•-------᯽⁂ #اِزدواج.بـٰا.اقا.دزدِ ‹ #پارت16 undefinedundefined› برای منی که همیشه تنها بودم و توی اون سنین بیشتر از همیشه احساس تنهایی میکردم.. بعد ها که سنم بیشتر شد فهمیدم که اکثر دختر و پسرها ی نوجوون اون حاالت افسردگی و حس تنهایی و درک نشدن رو دارن و اقتضای سن بلوغ هست و بعدا رفع میشه.. ولی خوشبحال اونایی که پدر و مادر فهمیده ای داشتن و از اون سنین، با سختی و پر از زخم و جراحت روی روحشون نگذشتن.. شاید بزرگترین دلیل نزدیکتر شدن من به سمانه، مادرم و سختگیریها و عدم درکش بود.. اگه مادرم همون سالها دوست میشد برای من و حرفامو گوش میکرد، شاید من به دوستام و مخصوصا سمانه که حرفامو با حوصله گوش میکرد و دلداریم میداد، پناه نمیبردم.. شاید هم مادرم راست میگفت و من تحت تاثیر سمانه تو فکر تغییر جundefinedیت بودم.. همونطور که باهاشون لج کردم و با وجود عالقه م به رشته ی ریاضی، هنر رو انتخاب کردم، که شدیدا مخالفش بودن، و خواستم به خواسته ی اونا عمل نکنم و تجربی نخونم، همونطور هم پافشاری کردم روی تغییر جundefinedیتم و هر چقدر که پدر و مادرم گفتن نمیشه من گفتم باید بشه.. undefined@r00uman*
⁂᯽-------•undefined•-------᯽⁂
#اِزدواج.بـٰا.اقا.دزدِ ‹ #پارت17 undefinedundefined
تا حدی که تو سن ۲۱_۲۲ سالگی هنوز هم حس میکردم از
دختر بودن متنفرم و دلم میخواد پسر باشم..
ولی در واقع نمیدونستم حسیاتم واقعا مثل سمانه پسرونه ست
یا اونم از روی لج و اعتراض به پدر و مادرمه..
هر چی که بود پدر و مادرم، علی الخصوص مادرم به سالهای
حساس عمرم گند زده بود و دیگه زمان رو نمیشد برگردوند و
زخم ها رو ترمیم کرد..
من با داشتن همه ی نعمت ها و مزایا و دارایی ها، تنها و بی
پناه بودم و همیشه دنبال منبع آرامشی میگشتم که حمایتم
کنه و پشتم باشه..
پشتی که همیشه خالی بود و عقده شده بود برام که پدرم و یا
مادرم تو مشکالت و ناراحتی هام دست بزارن روی شونه م و
بگن من هستم، مواظبتم، نگران نباش..
تنها کسی که درکم میکرد و از ۹ سالگی تنهام نزاشته بود
سمانه بود که اونم کاراش جور شده بود و میخواست بره خارج
و اونجا عمل کنه و همونجا هم موندگار بشه..
چون پدر و مادرش و برادر بزرگترش که خیلی با درک و فهم
و بافرهنگ بودن، معتقد بودن که مسئله ی تغییر جundefinedیت
هنوز توی ایران جا نیفتاده و فک و فامیل و آشناهاشون سمانه
رو اذیت میکنن و بهتر بود برن خارج و اونجا با آرامش زندگی
کنن..


undefined@r00uman

۱۲:۳۱

رومان
*⁂᯽-------•undefined•-------᯽⁂ #اِزدواج.بـٰا.اقا.دزدِ ‹ #پارت17 undefinedundefined› تا حدی که تو سن ۲۱_۲۲ سالگی هنوز هم حس میکردم از دختر بودن متنفرم و دلم میخواد پسر باشم.. ولی در واقع نمیدونستم حسیاتم واقعا مثل سمانه پسرونه ست یا اونم از روی لج و اعتراض به پدر و مادرمه.. هر چی که بود پدر و مادرم، علی الخصوص مادرم به سالهای حساس عمرم گند زده بود و دیگه زمان رو نمیشد برگردوند و زخم ها رو ترمیم کرد.. من با داشتن همه ی نعمت ها و مزایا و دارایی ها، تنها و بی پناه بودم و همیشه دنبال منبع آرامشی میگشتم که حمایتم کنه و پشتم باشه.. پشتی که همیشه خالی بود و عقده شده بود برام که پدرم و یا مادرم تو مشکالت و ناراحتی هام دست بزارن روی شونه م و بگن من هستم، مواظبتم، نگران نباش.. تنها کسی که درکم میکرد و از ۹ سالگی تنهام نزاشته بود سمانه بود که اونم کاراش جور شده بود و میخواست بره خارج و اونجا عمل کنه و همونجا هم موندگار بشه.. چون پدر و مادرش و برادر بزرگترش که خیلی با درک و فهم و بافرهنگ بودن، معتقد بودن که مسئله ی تغییر جundefinedیت هنوز توی ایران جا نیفتاده و فک و فامیل و آشناهاشون سمانه رو اذیت میکنن و بهتر بود برن خارج و اونجا با آرامش زندگی کنن.. undefined@r00uman*
⁂᯽-------•undefined•-------᯽⁂#اِزدواج.بـٰا.اقا.دزدِ ‹ #پارت18 undefinedundefinedپشتی که همیشه خالی بود و عقده شده بود برام که پدرم و یا مادرم تو مشکالت و ناراحتی هام دست بزارن روی شونه م و بگن من هستم، مواظبتم، نگران نباش..تنها کسی که درکم میکرد و از ۹ سالگی تنهام نزاشته بود سمانه بود که اونم کاراش جور شده بود و میخواست بره خارج و اونجا عمل کنه و همونجا هم موندگار بشه..چون پدر و مادرش و برادر بزرگترش که خیلی با درک و فهم و بافرهنگ بودن، معتقد بودن که مسئله ی تغییر جundefinedیت هنوز توی ایران جا نیفتاده و فک و فامیل و آشناهاشون سمانه رو اذیت میکنن و بهتر بود برن خارج و اونجا با آرامش زندگی کنن..خیلی غبطه خوردم بهش که اونقدر خانواده ی پایه ای داشت که به مشکلش و تمایالتش توجه کردن و ارزش دادن بهش..کاش منم میتونستم برم پیشش و اونجا عمل کنم.. سمانه میگفت پاشو بیا خودم همه ی کاراتو حل میکنم و پیش خودمون بمون..ولی شدنی نبود.. از پدر و مادرش خجالت میکشیدم و نمیشد سربار اونا بشم..یه شب نشستم با بابا و مامان جدی صحبت کردم و گفتم که هیچ حس دخترانه ای ندارم و حتی یکبار هم دلم برای پسری نلرزیده.." 𝐉𝐨𝐢𝐧: @r00uman "⁂᯽-------•undefined•-------᯽⁂

۱۲:۳۱

رومان
⁂᯽-------•undefined•-------᯽⁂ #اِزدواج.بـٰا.اقا.دزدِ ‹ #پارت18 undefinedundefined› پشتی که همیشه خالی بود و عقده شده بود برام که پدرم و یا مادرم تو مشکالت و ناراحتی هام دست بزارن روی شونه م و بگن من هستم، مواظبتم، نگران نباش.. تنها کسی که درکم میکرد و از ۹ سالگی تنهام نزاشته بود سمانه بود که اونم کاراش جور شده بود و میخواست بره خارج و اونجا عمل کنه و همونجا هم موندگار بشه.. چون پدر و مادرش و برادر بزرگترش که خیلی با درک و فهم و بافرهنگ بودن، معتقد بودن که مسئله ی تغییر جundefinedیت هنوز توی ایران جا نیفتاده و فک و فامیل و آشناهاشون سمانه رو اذیت میکنن و بهتر بود برن خارج و اونجا با آرامش زندگی کنن.. خیلی غبطه خوردم بهش که اونقدر خانواده ی پایه ای داشت که به مشکلش و تمایالتش توجه کردن و ارزش دادن بهش.. کاش منم میتونستم برم پیشش و اونجا عمل کنم.. سمانه میگفت پاشو بیا خودم همه ی کاراتو حل میکنم و پیش خودمون بمون.. ولی شدنی نبود.. از پدر و مادرش خجالت میکشیدم و نمیشد سربار اونا بشم.. یه شب نشستم با بابا و مامان جدی صحبت کردم و گفتم که هیچ حس دخترانه ای ندارم و حتی یکبار هم دلم برای پسری نلرزیده.. " 𝐉𝐨𝐢𝐧: @r00uman " ⁂᯽-------•undefined•-------᯽⁂
⁂᯽-------•undefined•-------᯽⁂#اِزدواج.بـٰا.اقا.دزدِ ‹ #پارت19🦖📗›بهشون گفتم منو پیش یه روانشناس یا هر مرجعی که صالحیتش رو داره و میتونه با انجام تست و یا هر چیز تخصصی دیگه ای ثابت کنه که روح و تمایل من پسرونه ست، ببرن.. ولی مادرم داد و بیداد کرد و گریه کرد و پدرم بلند شد و سیگاری روشن کرد..و نتیجه ی حرفهای اون شب من این شد که دوتایی تصمیم گرفتن منو سریعا شوهر بدن!روزهای بدی از پی هم میگذشت و هر روز توی خونه مون جنگ و دعوا داشتیم..مامانم با هر کدوم از زنهای فامیل و یا دوستاش که تلفنی حرف میزد البه الی حرفاش میگفت که افرا قصد ازدواج داره و باباش میخواد تا ما زنده ایم سر و سامون بگیره..طوری میگفت انگار ۸۰ سالشون بود و نگران مردن خودشون و تنها موندن من بودن..و به این ترتیب هر کدوم از اون زنها یک خواستگار برای من ردیف میکردن و قرار و مدار میزاشتن..مامانم به خاله زنک های دور و برش رضایت نمیداد و به بابام هم سپرده بود که پیش دوستاش از من حرفی وسط بیاره و بهشون بفهمونه که دختر دم بخت داره!" 𝐉𝐨𝐢𝐧: @r00uman "⁂᯽-------•undefined•-------᯽⁂

۱۲:۳۲

رومان
⁂᯽-------•undefined•-------᯽⁂ #اِزدواج.بـٰا.اقا.دزدِ ‹ #پارت19undefinedundefined› بهشون گفتم منو پیش یه روانشناس یا هر مرجعی که صالحیتش رو داره و میتونه با انجام تست و یا هر چیز تخصصی دیگه ای ثابت کنه که روح و تمایل من پسرونه ست، ببرن.. ولی مادرم داد و بیداد کرد و گریه کرد و پدرم بلند شد و سیگاری روشن کرد.. و نتیجه ی حرفهای اون شب من این شد که دوتایی تصمیم گرفتن منو سریعا شوهر بدن! روزهای بدی از پی هم میگذشت و هر روز توی خونه مون جنگ و دعوا داشتیم.. مامانم با هر کدوم از زنهای فامیل و یا دوستاش که تلفنی حرف میزد البه الی حرفاش میگفت که افرا قصد ازدواج داره و باباش میخواد تا ما زنده ایم سر و سامون بگیره.. طوری میگفت انگار ۸۰ سالشون بود و نگران مردن خودشون و تنها موندن من بودن.. و به این ترتیب هر کدوم از اون زنها یک خواستگار برای من ردیف میکردن و قرار و مدار میزاشتن.. مامانم به خاله زنک های دور و برش رضایت نمیداد و به بابام هم سپرده بود که پیش دوستاش از من حرفی وسط بیاره و بهشون بفهمونه که دختر دم بخت داره! " 𝐉𝐨𝐢𝐧: @r00uman " ⁂᯽-------•undefined•-------᯽⁂
⁂᯽-------•undefined•-------᯽⁂#اِزدواج.بـٰا.اقا.دزدِ ‹ #پارت20 undefinedundefinedعوقم میگرفت از کارایی که میکردن و به زور میخواستن برای دخترشون شوهر جور کنن..دل من از اون پدرها میخواست که با اخم و تخم و نارضایتی دخترشون رو به خونه ی بخت میفرستادن و دلشون میخواست دخترشون تا ابد پیششون بمونه..و مادری میخواستم که بگه برای دختر من زوده که ازدواج کنه، و چشماش از فکر رفتن و ازدواج من پر از اشک بشه..ولی این ها رویاهای من بودن و غیرممکن..مامانم میگفت تنها راهی که فکر تغییر جundefinedیت از سرش بره ازدواجه و تا بدبختمون نکرده و آبرومونو نبرده باید شوهرشبدیم..و بابام مثل همیشه حرفهای مادرمو تایید میکرد..مقابل همه ی قرار خواستگاری ها مقاومت کردم و گفتم غیر ممکنه بیام جلوی خواستگار و اگه تحت فشارم بزارین حرفایی میزنم که آبروتون بره..ولی یه بار که قرار بود خواستگار خیلی پولدار و مهمی بیاد، اولش با دو روز دعوا و مرافعه و بعدش با نرمی و زبون خوش بهم گفتن که قول میدن اگه از پسره خوشم نیومد اصرار نکنن و بزارم بیان.." 𝐉𝐨𝐢𝐧: @r00uman "⁂᯽-------•undefined•-------᯽⁂

۱۲:۳۲

پارتای جدید تقدیم نگاهتونundefinedundefined

۱۲:۳۲

سلاممممممم

۷:۳۷

سوپرایز دارم براتوننننundefined

۷:۳۷

میخوام فایل کامل پی دی اف رمان رو براتون بزارممممممundefinedundefined

۷:۳۷