RadioYek-10.mp3
۱۱:۴۲-۱۰.۷۲ مگابایت
این داستان روایتی است از شهریور سال 1363 یعنی چهل و سه سال پیش!توصیفها برای آدمهایی که آنروزها را تجربه کرده اند آشنای آشناست!صدای کیوان و افشین مقدم را خواهید شنید و سفری خواهید کرد به آن دوران و دقایقی را توی آریای آبی خواهید نشست...
با حوصله بشنوید و در تنهایی....و با چشم بسته!
۱۷:۰۳
تلنگر صبحگاه*
گاهی آوای بال یک پشهی 3 میلیمتری خوابِ خوش ساکنان یک خانه 300 متری را آشفته میکند!
فرزندانمان را هر صبح به تلنگری برای دوباره اندیشیدن دعوت کنید تا دمی از از اخبار دورتر بمانند...
برای دسترسی به آرشیو کامل داستانها و دیدن محصولات *کتاب یک صفحهای وبسایت ما را ببینید:https://www.ketabeyek.com/
گاهی آوای بال یک پشهی 3 میلیمتری خوابِ خوش ساکنان یک خانه 300 متری را آشفته میکند!
۳:۵۸
آب و انار و نبات
بیبی کنار پنجره روی تشکچه تکيه زده بود به پشتی و زير آفتاب آذر، انار دانه میکرد. من به حرکات ظريف انگشتان زمختش نگاه میکردم که هنرمندانه دانهها را از پوست انار درمیآوردند و توی کاسه میريختند. نگاهش به من بود و حواسش به انار. يکی از دانههای انار افتاد و قل خورد روی قالی. دانه را برداشت، فوتی کرد و توی دهان گذاشت. گفت: «ميوه بهشتيه. نبايد حروم بشه.» هميشه میگفت: «من سه تا رفيق بيزبون دارم؛ آب، انار و نبات» هر جايمان که درد میکرد، وقتی به او مراجعه میکرديم، تجويزش نبات بود. اصلاً انگار جعبه شفای طبيبالاطبا و حکيمالحکما باز شده و توی آن فقط چهار حبه نبات بوده. میگفت: «اين نبات هزار تا خاصيت دارد و درمان هر درد بیدرمان است. گاهی اگر کسی دلش میگرفت يا مشکلی داشت و میخواست سبک شود، سراغ بیبی میآمد و سفره دلش را باز میکرد و میريخت کف دل بزرگ و گسترده بیبی. بیبی موهای حنابسته فرقوسطش را با انگشتانی که نشان زحمت و محنت روزگار رويش پيدا بود، میداد زير چارقد سفيد گُلگُلی و با همان انگشت، گوشهايش را از زير چارقد میآورد بيرون که اين آدم نالان بفهمد که گوشهای بیبی به حرفهايش بدهکار است. انگار میدانست که همين گوشدادن سبک ميکند سر پر درد آدمها را و باز ميکند دريچه تنگ دلها را. آخر کار باز هم تجويزش نبات بود. بیبی میگفت: «اين نبات هزار تا خاصيت دارد و درمان هر درد بیدرمان است؛ اما يک عيب هم دارد و عيبش اين است که شيرينیاش را به همه نشان نمیدهد. نبات و صبر شبيه هم هستند؛ هر دو شيرينند. نبات شيرين است؛ اما برای آب جوش و چای داغ، صبر هم شيرين است؛ اما نه برای آدمی که داغ نديده و سختی نچشيده. صبر به قدّوبالای آدمها نگاه میکند، ببيند چقدر تاب قـلقـُل دارند. اگر طاقتشان را ببيند، اگر ببيند که دارند تاب میآورند، آرامآرام صدای تِکتِک شکستنش میآيد، يواشيواش میبينی که انگار استکانت دارد شيرين میشود. شيرينی صبر هم مثل نبات، دوای هر درد بیدرمان است.» بیبی ليوان آب را از طاقچه برداشت، کاسه انار را جلوی من گذاشت و گفت: «اگه سه تا چيز رو ياد بگيری و به بچههات ياد بدی، هيچوقت رنگ غم رو نمیبينيد.» گوشهايم را تيز کردم و چشمهايم را باز. ادامه داد: «اول، حتی يه حبه نبات رو دور نريز تا دوا و شفا هميشه همرات باشه؛ دوم، هيچوقت حتی يه دونه انار را هم زير پا له نکن تا راه بهشت را گم نکنی و سومی که از همه مهمتره اينکه هميشه حواست باشه که حتی يه قطره آب رو حروم نکنی تا روشنایی و نور و برکت باهات قهر نکنه».
نویسنده: مهدی میرعظیمی
فرزندانمان را هر شب به داستانی برای دوباره گوش دادن دعوت کنید تا به دور از اخبار بیاسایند...
برای دسترسی به آرشیو کامل داستانها و دیدن محصولات کتاب یک صفحهای وبسایت ما را ببینید:https://www.ketabeyek.com/
بیبی کنار پنجره روی تشکچه تکيه زده بود به پشتی و زير آفتاب آذر، انار دانه میکرد. من به حرکات ظريف انگشتان زمختش نگاه میکردم که هنرمندانه دانهها را از پوست انار درمیآوردند و توی کاسه میريختند. نگاهش به من بود و حواسش به انار. يکی از دانههای انار افتاد و قل خورد روی قالی. دانه را برداشت، فوتی کرد و توی دهان گذاشت. گفت: «ميوه بهشتيه. نبايد حروم بشه.» هميشه میگفت: «من سه تا رفيق بيزبون دارم؛ آب، انار و نبات» هر جايمان که درد میکرد، وقتی به او مراجعه میکرديم، تجويزش نبات بود. اصلاً انگار جعبه شفای طبيبالاطبا و حکيمالحکما باز شده و توی آن فقط چهار حبه نبات بوده. میگفت: «اين نبات هزار تا خاصيت دارد و درمان هر درد بیدرمان است. گاهی اگر کسی دلش میگرفت يا مشکلی داشت و میخواست سبک شود، سراغ بیبی میآمد و سفره دلش را باز میکرد و میريخت کف دل بزرگ و گسترده بیبی. بیبی موهای حنابسته فرقوسطش را با انگشتانی که نشان زحمت و محنت روزگار رويش پيدا بود، میداد زير چارقد سفيد گُلگُلی و با همان انگشت، گوشهايش را از زير چارقد میآورد بيرون که اين آدم نالان بفهمد که گوشهای بیبی به حرفهايش بدهکار است. انگار میدانست که همين گوشدادن سبک ميکند سر پر درد آدمها را و باز ميکند دريچه تنگ دلها را. آخر کار باز هم تجويزش نبات بود. بیبی میگفت: «اين نبات هزار تا خاصيت دارد و درمان هر درد بیدرمان است؛ اما يک عيب هم دارد و عيبش اين است که شيرينیاش را به همه نشان نمیدهد. نبات و صبر شبيه هم هستند؛ هر دو شيرينند. نبات شيرين است؛ اما برای آب جوش و چای داغ، صبر هم شيرين است؛ اما نه برای آدمی که داغ نديده و سختی نچشيده. صبر به قدّوبالای آدمها نگاه میکند، ببيند چقدر تاب قـلقـُل دارند. اگر طاقتشان را ببيند، اگر ببيند که دارند تاب میآورند، آرامآرام صدای تِکتِک شکستنش میآيد، يواشيواش میبينی که انگار استکانت دارد شيرين میشود. شيرينی صبر هم مثل نبات، دوای هر درد بیدرمان است.» بیبی ليوان آب را از طاقچه برداشت، کاسه انار را جلوی من گذاشت و گفت: «اگه سه تا چيز رو ياد بگيری و به بچههات ياد بدی، هيچوقت رنگ غم رو نمیبينيد.» گوشهايم را تيز کردم و چشمهايم را باز. ادامه داد: «اول، حتی يه حبه نبات رو دور نريز تا دوا و شفا هميشه همرات باشه؛ دوم، هيچوقت حتی يه دونه انار را هم زير پا له نکن تا راه بهشت را گم نکنی و سومی که از همه مهمتره اينکه هميشه حواست باشه که حتی يه قطره آب رو حروم نکنی تا روشنایی و نور و برکت باهات قهر نکنه».
نویسنده: مهدی میرعظیمی
۱۵:۳۰
آب و انار و نبات.mp3
۰۶:۴۵-۹.۲۸ مگابایت
نام داستان: آب و انار و نبات
نویسنده: مهدی میرعظیمی با صدای: منوچهر والی زاده و زهره اسعدسامانی
فرزندانمان را هر شب به داستانی برای دوباره گوش دادن دعوت کنید تا به دور از اخبار بیاسایند...
برای دسترسی به آرشیو کامل داستانها و دیدن محصولات کتاب یک صفحهای وبسایت ما را ببینید:https://www.ketabeyek.com/
نویسنده: مهدی میرعظیمی با صدای: منوچهر والی زاده و زهره اسعدسامانی
۱۶:۱۷
تلنگر صبحگاه*
سالهاست درخت چنار کنار جاده ایستاده و کسی سوارش نمیکند! سالهاست درخت پرثمر پرتقال حیاط را به میوهای مهمان نکردهام! و سالهاست درخت نارون کوچهمان زیر آفتاب سایه میبخشد و من هنوز معنی بخشش را نیاموختهام.
فرزندانمان را هر صبح به تلنگری برای دوباره اندیشیدن دعوت کنید تا دمی از از اخبار دورتر بمانند...
برای دسترسی به آرشیو کامل داستانها و دیدن محصولات *کتاب یک صفحهای وبسایت ما را ببینید:https://www.ketabeyek.com/
سالهاست درخت چنار کنار جاده ایستاده و کسی سوارش نمیکند! سالهاست درخت پرثمر پرتقال حیاط را به میوهای مهمان نکردهام! و سالهاست درخت نارون کوچهمان زیر آفتاب سایه میبخشد و من هنوز معنی بخشش را نیاموختهام.
۴:۳۹
بادمجانِ طلایی
گوشی را که برداشت گفتم: حسینآقا سلام.با شور بالا و صدای پر انرژی که انگار ویژۀ همهی سوپر مارکتدارهاست گفت: بهبه؛ سلااام و دروووود!طبق معمول ادامه داد: دفتر مشقم همرامه؛ بگید تا بنویسم!گفتم: نمک دارید؟گفت: دیگه کی اندازۀ من نمک داره!خندیدم و اضافه کردم: تخم مرغ، شیر و ... کمی مکث کردم و یادم آمد که امروز پختن ناهار با من است و بادمجان سرخ شده نداریم. فلفل سیاه هم تمام شده بود. اصلاً برای بادمجان زنگ زده بودم. گفتم: حسین آقا؛ میشه بچهها زحمت بکشند و بادمجون و فلفل هم برام بیارند!گفت: حتماً....چند دقیقه بعد صدای موتور را شنیدم و پشت سرش صدای زنگ.رفتم پایین و کیسه خرید را از پیک فروشگاه گرفتم. یک کیسه دیگر هم از جعبه موتور بیرون آورد که پنج تا بادمجان توی آن بود و حدود نیم کیلو فلفل سبز!گفتم: مگه شما فلفل و بادمجون فلهای هم دارید؟پیک با لب خندان و با هیجان گفت: نه! ولی حسین آقا گفت: جنگی بپر و از سبزی فروشی بادمجون و فلفل سبز هم بگیر و ببر!گفتم: من بادمجون سرخ شده میخواستم و فلفل سیاه ساییده شده! ولی...لبخند از روی صورتش محو شد. نگذاشت جملهام تمام شود و دستش را دراز کرد و گفت:بدید تا ببرم و عوضش کنم!گفتم:نه، نشد دیگه! نذاشتی حرفم تموم بشه. به قول شیرازیا:اومدم دنبال یه حبۀ قند، افتادم توی تُنگ شکر!و ادامه دادم: این بادمجون نیست و طلاست، اونم فلفل نیست و شهد و شکره برادر! ارزش این دو تا برای من خیلی خیلی بالاست.چند دقیقه سرگرم پوست کندن و برش زدن بادمجانها بودم و بعد گذاشتمشان توی ظرف آب نمک تا کمی از تندی و تیزی آنها کم شود. پیاز داغ گرفتم و بعد گوجهها را نصف کردم و چیدمشان کف قابلمه تا با حرارت کم پوستشان جدا شود. بجای فلفل سیاه چند تا از فلفلهای سبز و تازه را ریز ریز خرد کردم و تفت دادم. گوشت را گذاشته بودم از دیشب که توی آب انار تازه بپزد و حالا نوبت آن بود تا که لعاب یاقوتی ترش مزهاش که هوش از سر آدم میبرد را با مخلوط گوجه و فلفل و پیاز داغ آشنا کنم تا همگی مهیا شوند برای پیشواز برگههای سرخ شده بادمجانهای شیرین و طلایی.
در تمام این مدت به بچههای زحمتکش سوپرمارکت محله فکر میکردم که تمام عشق و حالشان، عشق و حال ماست!
نویسنده: مهدی میرعظیمی
این کتاب یک صفحهای را بفرستید برای بچههای خوب سوپرمارکت محلهتان
فرزندانمان را هر شب به داستانی برای دوباره گوش دادن دعوت کنید تا به دور از اخبار بیاسایند...
برای دسترسی به آرشیو کامل داستانها و دیدن محصولات کتاب یک صفحهای وبسایت ما را ببینید:https://www.ketabeyek.com/
گوشی را که برداشت گفتم: حسینآقا سلام.با شور بالا و صدای پر انرژی که انگار ویژۀ همهی سوپر مارکتدارهاست گفت: بهبه؛ سلااام و دروووود!طبق معمول ادامه داد: دفتر مشقم همرامه؛ بگید تا بنویسم!گفتم: نمک دارید؟گفت: دیگه کی اندازۀ من نمک داره!خندیدم و اضافه کردم: تخم مرغ، شیر و ... کمی مکث کردم و یادم آمد که امروز پختن ناهار با من است و بادمجان سرخ شده نداریم. فلفل سیاه هم تمام شده بود. اصلاً برای بادمجان زنگ زده بودم. گفتم: حسین آقا؛ میشه بچهها زحمت بکشند و بادمجون و فلفل هم برام بیارند!گفت: حتماً....چند دقیقه بعد صدای موتور را شنیدم و پشت سرش صدای زنگ.رفتم پایین و کیسه خرید را از پیک فروشگاه گرفتم. یک کیسه دیگر هم از جعبه موتور بیرون آورد که پنج تا بادمجان توی آن بود و حدود نیم کیلو فلفل سبز!گفتم: مگه شما فلفل و بادمجون فلهای هم دارید؟پیک با لب خندان و با هیجان گفت: نه! ولی حسین آقا گفت: جنگی بپر و از سبزی فروشی بادمجون و فلفل سبز هم بگیر و ببر!گفتم: من بادمجون سرخ شده میخواستم و فلفل سیاه ساییده شده! ولی...لبخند از روی صورتش محو شد. نگذاشت جملهام تمام شود و دستش را دراز کرد و گفت:بدید تا ببرم و عوضش کنم!گفتم:نه، نشد دیگه! نذاشتی حرفم تموم بشه. به قول شیرازیا:اومدم دنبال یه حبۀ قند، افتادم توی تُنگ شکر!و ادامه دادم: این بادمجون نیست و طلاست، اونم فلفل نیست و شهد و شکره برادر! ارزش این دو تا برای من خیلی خیلی بالاست.چند دقیقه سرگرم پوست کندن و برش زدن بادمجانها بودم و بعد گذاشتمشان توی ظرف آب نمک تا کمی از تندی و تیزی آنها کم شود. پیاز داغ گرفتم و بعد گوجهها را نصف کردم و چیدمشان کف قابلمه تا با حرارت کم پوستشان جدا شود. بجای فلفل سیاه چند تا از فلفلهای سبز و تازه را ریز ریز خرد کردم و تفت دادم. گوشت را گذاشته بودم از دیشب که توی آب انار تازه بپزد و حالا نوبت آن بود تا که لعاب یاقوتی ترش مزهاش که هوش از سر آدم میبرد را با مخلوط گوجه و فلفل و پیاز داغ آشنا کنم تا همگی مهیا شوند برای پیشواز برگههای سرخ شده بادمجانهای شیرین و طلایی.
در تمام این مدت به بچههای زحمتکش سوپرمارکت محله فکر میکردم که تمام عشق و حالشان، عشق و حال ماست!
نویسنده: مهدی میرعظیمی
این کتاب یک صفحهای را بفرستید برای بچههای خوب سوپرمارکت محلهتان
۱۴:۵۶
تلنگر صبحگاه*
از روز تولدت هیچ روزی به اندازه امروز باتجربه نبودی! برخیز و یک عمر تجربهات را به کار گیر تا روزی را بسازی که فردا به آن افتخار کنی!
فرزندانمان را هر صبح به تلنگری برای دوباره اندیشیدن دعوت کنید تا دمی از از اخبار دورتر بمانند...
برای دسترسی به آرشیو کامل داستانها و دیدن محصولات *کتاب یک صفحهای وبسایت ما را ببینید:https://www.ketabeyek.com/
از روز تولدت هیچ روزی به اندازه امروز باتجربه نبودی! برخیز و یک عمر تجربهات را به کار گیر تا روزی را بسازی که فردا به آن افتخار کنی!
۴:۱۵
این روزها نباید فرزندانمان را در میان امواج اقیانوس خبر و نگرانی رها کنیم.کودکان و حتی نوجوانان نمیتوانند اخبار را به درستی درک و تحلیل کنند و ممکن است موضوعاتی که به نظر ساده میآیند آنها را مضطرب کند.برای کسی که سرش زیر آب مانده، حتی چند ثانیه تنفس در هوا هم زندگیبخش است.خواندن یا شنیدن یک داستان کوتاه میتواند نقش همان تنفس کوتاه را داشته باشد.ما در مجموعه "کتاب یک صفحهای" نمیتوانیم شرایط را تغییر دهیم اما میتوانیم هر روز فرزندان شما را به یک داستان یا تلنگر میهمان کنیم تا دقایقی از خبرها دور بمانید.عمهبزرگم میگفت:•• عمهجون؛ هر وقت دلت گرفت و حس کردی همه راهها بنبسته، چهار تا قاشق آرد بریز توی ماهیتابه و زیرش رو روشن کن. عطر آرد که بلند شه دلت وا میشه ••راست میگفت. عطر آرد بوداده که بلند میشد؛ یه قاشق روغن و دو قاشق شکر هم اضافه میکردم و خونه بوی حلوا میگرفت.داستانهای "رادیو یک صفحهای" همان چهار تا قاشق آرد است.
همین حالا دوستانتان را به عطر حلوا دعوت کنید:
Https://ble.ir/RadioYek

همین حالا دوستانتان را به عطر حلوا دعوت کنید:
Https://ble.ir/RadioYek
۷:۲۷
داستان واقعی دندهی شکسته
پرسیدم چی شده؟ گفت:از عروسی که برگشتیم، ساعت از دو نصف شب گذشته بود. اونقد خسته بودم که فقط دلم میخواست سرمو بذارم رو بالش و تا ظهر فردا بیدار نشم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود و خواب تازه داشت چشامو میبرد که یهو یه فکری مثل سوزن رفت توی مغزم: «کاش برم به مخزن آب ساختمون یه سر بزنم؟»ناخودآگاه از جا بلند شدم، لباس پوشیدم و آروم از اتاق زدم بیرون که کسی بیدار نشه. هوا سرد بود و حیاط نیمهتاریک. چراغ پارکینگ رو روشن کردم و رفتم سمت مخزن. قدم نمیرسید درِ مخزن رو باز کنم و توش رو ببینم. یه نگاهی دوروبر انداختم ببینم چی میتونم بذارم زیر پام. یه صندوق چوبی قدیمی گوشه پارکینگ بود. کشیدمش زیر مخزن، پامو گذاشتم روش و دستمو بالا بردم.هنوز انگشتام به درِ مخزن نرسیده بود که صندوق با یه صدای تق شکست. از پشت واژگون شدم و افتادم رو لولهها. همون لحظه هم گلدون بزرگی که زورکی با یه دست گرفته بودم، ول شد و محکم خورد رو سینهم.نفسم بند اومد. صداها دور شدن. دنیا دور سرم چرخید و همهچی تار شد...چشم که باز کردم، نور سفید بیمارستان بالای سرم بود. آقای دکتر با چشمای سرخ از بیخوابی بالای سرم ایستاده بود. همسرم هم کنار تختم وایساده بود و با نگرونی نگام میکرد. تا دید که چشمام باز شده گفت:– یه ساعت از رفتنت گذشته بود! نگران شدیم. وقتی پیدات کردیم، فکر کردیم مُردی!دکتر پروندهمو ورق زد و با خونسردی گفت:– خدا رو شکر! فقط دوتا از مهرههای کمرت جابهجا شده و چندتا از دندههات شکسته.بعد، بیهشدار، انگشتشو گذاشت رو یکی از دندههام و فشار داد. نالهم از ته دل بلند شد، درد مثل موج از سینهم دوید تا پاهام.دکتر دست به سینه وایساد و با چهره جدی و یه لحن شوخ گفت:– حالا یه سؤال ازت میپرسم که اگه جواب منطقی ندی، همینجا دوباره رو همون دنده فشار میدم تا گریهت دربیاد!یه لبخند شیطنتآمیز گوشه لبش نشست. نزدیکتر اومد و شمرده و با صدای آروم توی گوشم گفت:– فقط همینو جواب بده...وقتی ساعت دو نصف شب رفتی مخزن آب رو چک کنی...اگه خالی بود میخواستی چیکار کنی؟اگه پر بود میخواستی چکار کنی؟
نویسنده: مهدی میرعظیمیبر اساس روایت واقعی جناب آقای احمدی
فرزندانمان را هر شب به داستانی برای دوباره گوش دادن دعوت کنید تا به دور از اخبار بیاسایند...
برای دسترسی به آرشیو کامل داستانها و دیدن محصولات کتاب یک صفحهای وبسایت ما را ببینید:https://www.ketabeyek.com/
پرسیدم چی شده؟ گفت:از عروسی که برگشتیم، ساعت از دو نصف شب گذشته بود. اونقد خسته بودم که فقط دلم میخواست سرمو بذارم رو بالش و تا ظهر فردا بیدار نشم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود و خواب تازه داشت چشامو میبرد که یهو یه فکری مثل سوزن رفت توی مغزم: «کاش برم به مخزن آب ساختمون یه سر بزنم؟»ناخودآگاه از جا بلند شدم، لباس پوشیدم و آروم از اتاق زدم بیرون که کسی بیدار نشه. هوا سرد بود و حیاط نیمهتاریک. چراغ پارکینگ رو روشن کردم و رفتم سمت مخزن. قدم نمیرسید درِ مخزن رو باز کنم و توش رو ببینم. یه نگاهی دوروبر انداختم ببینم چی میتونم بذارم زیر پام. یه صندوق چوبی قدیمی گوشه پارکینگ بود. کشیدمش زیر مخزن، پامو گذاشتم روش و دستمو بالا بردم.هنوز انگشتام به درِ مخزن نرسیده بود که صندوق با یه صدای تق شکست. از پشت واژگون شدم و افتادم رو لولهها. همون لحظه هم گلدون بزرگی که زورکی با یه دست گرفته بودم، ول شد و محکم خورد رو سینهم.نفسم بند اومد. صداها دور شدن. دنیا دور سرم چرخید و همهچی تار شد...چشم که باز کردم، نور سفید بیمارستان بالای سرم بود. آقای دکتر با چشمای سرخ از بیخوابی بالای سرم ایستاده بود. همسرم هم کنار تختم وایساده بود و با نگرونی نگام میکرد. تا دید که چشمام باز شده گفت:– یه ساعت از رفتنت گذشته بود! نگران شدیم. وقتی پیدات کردیم، فکر کردیم مُردی!دکتر پروندهمو ورق زد و با خونسردی گفت:– خدا رو شکر! فقط دوتا از مهرههای کمرت جابهجا شده و چندتا از دندههات شکسته.بعد، بیهشدار، انگشتشو گذاشت رو یکی از دندههام و فشار داد. نالهم از ته دل بلند شد، درد مثل موج از سینهم دوید تا پاهام.دکتر دست به سینه وایساد و با چهره جدی و یه لحن شوخ گفت:– حالا یه سؤال ازت میپرسم که اگه جواب منطقی ندی، همینجا دوباره رو همون دنده فشار میدم تا گریهت دربیاد!یه لبخند شیطنتآمیز گوشه لبش نشست. نزدیکتر اومد و شمرده و با صدای آروم توی گوشم گفت:– فقط همینو جواب بده...وقتی ساعت دو نصف شب رفتی مخزن آب رو چک کنی...اگه خالی بود میخواستی چیکار کنی؟اگه پر بود میخواستی چکار کنی؟
نویسنده: مهدی میرعظیمیبر اساس روایت واقعی جناب آقای احمدی
۱۵:۲۹
تلنگر صبحگاه*
یافتن انسانهای خوب اصلاً سخت نیست؛ کافی است با لاستیک پنچر در خیابان رانندگی کنی، انسانهای خوب طاقت نمیآورند، بوق میزنند تا آگاهت کنند.
فرزندانمان را هر صبح به تلنگری برای دوباره اندیشیدن دعوت کنید تا دمی از از اخبار دورتر بمانند...
برای دسترسی به آرشیو کامل داستانها و دیدن محصولات *کتاب یک صفحهای وبسایت ما را ببینید:https://www.ketabeyek.com/
یافتن انسانهای خوب اصلاً سخت نیست؛ کافی است با لاستیک پنچر در خیابان رانندگی کنی، انسانهای خوب طاقت نمیآورند، بوق میزنند تا آگاهت کنند.
۴:۱۹
معمولا صبحها که از خواب بیدار میشویم حرفی برای گفتن نداریم.اشتباه بزرگ این است که سخن را با فرزندمان با موضوعاتی مثل جنگ، بمباران، گرانی یا دلهره خودمان آغاز کنیم.ما در کانال "رادیو یک صفحهای" هر صبح تلنگری کوتاه منتشر میکنیم تا بهانهای شفاف و گوارا باشد برای آغاز گفتوگو در خانواده.تهیه و انتشار تلنگرها و داستانها برای ما هم آسان نیست، چرا که ما هم از صدای انفجار میترسیم و از اخبار نگران میشویم اما به قول مادربزرگ؛ تلاش میکنیم تا سر نخ زندگی از دستمان در نرود.یادش بهخیر؛بیبیجان همیشه گوشهی چارقدش یا توی جیبش انجیر خشک و کشمش و مغز بادام داشت. اگر با هم زیر آفتاب راه میرفتیم و من خسته میشدم یا توی مراسم ختم حوصلهام سر میرفت، هر از گاهی مشتش را باز میکرد و کامم را شیرین میکرد تا آن دقایق و لحظات بگذرد، شاید برای او تلخ اما برای من شیرین.
فرزندانتان را به داستان و تلنگرهای "کتاب یک صفحهای" دعوت کنید تا برای دقایقی کامشان شیرین شود.
Https://ble.ir/RadioYek


فرزندانتان را به داستان و تلنگرهای "کتاب یک صفحهای" دعوت کنید تا برای دقایقی کامشان شیرین شود.
Https://ble.ir/RadioYek
۶:۵۳
عروسکِ نامرئی نوروز
جوانی کف بازار ایستاده و دستش را طوری گرفته که انگار کالایی نامرئی را در دست دارد. با جدیت تکرار میکند: عروسک نامرئی پونزده هزار تومن، حراجش کردم! آدمها در حال گذرند. بیشتر آنان صدایش را نمیشنوند و او را نمیبینند و میگذرند. بعضیها تعجب میکنند و برخی حس میکنند که در حال تمسخر آنهاست. برخی در دل به او میخندند و تعداد کمی او را جدی میگیرند.دخترکی با خنده چند اسکناس را در دست پسر میگذارد و منتظر عکسالعمل جوان میماند و هر دو میخندند. مردی در حال گذر با دست وانمود میکند که عروسک را برداشته و میرود و جوان با صدای بلند میگوید؛ مبارک باشد. و مردی برای خرید با او چانه هم میزند.به گمانم او عروسک نامرئی نمیفروشد، او دارد حال خوب میپراکند، او در حال تکثیر دلِ خوش است تا شاید کسی پیدا شود و به مبلغ یا رایگان دریافتش کند اما امان از ما که آنچنان غرقیم که این حال خوش ساده و رایگان را جدی نمیگیریم و میگذریم.جوان اما ناامید نمیشود و عروسک نامرئی حال خوب را فریاد میکند تا شاید باز دخترکی با خندههای از ته دل بخرد یا رهگذری به ذکاوت از دستش برباید.او دارد داد میزند که خوشبختی همین ثانیههای شاد بههمپیوسته است که شاید تکرار نشود. او میگوید چشمانتان را باز کنید شاید سر کوچهی شما هم عروسک نامرئی بفروشند.نوروز فصل عروسکهای نامرئی است که دارند روی شاخهها سبز میشوند یا چهچههشان اینروزها فضا را پر کرده. عروسکهای نامرئی دارند از آسمان میبارند و ما چتر روی سرمان میگیریم تا مبادا کمی از حال خوب باران به ما بچسبد.چند روز پیش توی بانک بودم و بانک پر بود از آدمهای جور واجور و گرفتار. یکی چکش پاس نمیشد، یکی وامش جور نشده بود و آن دیگری امضاء ضامنش تطابق نداشت.من هم دلم از چند جا پر بود و ضمانتنامهام مشکل داشت.کودک سه سالهای آواز میخواند و اعصاب همه را بههم ریخته بود حتی مادرش را. همه کلافه بودند از جمله من!ناگهان عروسک نامرئی نوروز را در دستانش دیدم و صدایش را ضبط کردم. وقتی رفت همه نفس راحتی کشیدند و به هم گفتند: «راحت شدیم!»دروغ میگفتند. هیچکس راحت نشده بود. تنها کسی که در بانک صدای بهار را شنیده بود همان کودک بود و داشت برای مغزهای بیاحساس ما ترجمهاش میکرد و ما فقط به پول فکر میکردیم.آن کودک عروسک نامرئی میفروخت به رایگان و نمیخریدیم تا پاهایمان توی صف بیپایان اضطراب و نگرانی خشک شود.اینروزها سر همه کوچهها عروسک نامرئی میفروشند؛بشتابید!
نویسنده: مهدی میرعظیمی
فرزندانمان را هر شب به داستانی برای دوباره گوش دادن دعوت کنید تا به دور از اخبار بیاسایند...
برای دسترسی به آرشیو کامل داستانها و دیدن محصولات کتاب یک صفحهای وبسایت ما را ببینید:https://www.ketabeyek.com/
جوانی کف بازار ایستاده و دستش را طوری گرفته که انگار کالایی نامرئی را در دست دارد. با جدیت تکرار میکند: عروسک نامرئی پونزده هزار تومن، حراجش کردم! آدمها در حال گذرند. بیشتر آنان صدایش را نمیشنوند و او را نمیبینند و میگذرند. بعضیها تعجب میکنند و برخی حس میکنند که در حال تمسخر آنهاست. برخی در دل به او میخندند و تعداد کمی او را جدی میگیرند.دخترکی با خنده چند اسکناس را در دست پسر میگذارد و منتظر عکسالعمل جوان میماند و هر دو میخندند. مردی در حال گذر با دست وانمود میکند که عروسک را برداشته و میرود و جوان با صدای بلند میگوید؛ مبارک باشد. و مردی برای خرید با او چانه هم میزند.به گمانم او عروسک نامرئی نمیفروشد، او دارد حال خوب میپراکند، او در حال تکثیر دلِ خوش است تا شاید کسی پیدا شود و به مبلغ یا رایگان دریافتش کند اما امان از ما که آنچنان غرقیم که این حال خوش ساده و رایگان را جدی نمیگیریم و میگذریم.جوان اما ناامید نمیشود و عروسک نامرئی حال خوب را فریاد میکند تا شاید باز دخترکی با خندههای از ته دل بخرد یا رهگذری به ذکاوت از دستش برباید.او دارد داد میزند که خوشبختی همین ثانیههای شاد بههمپیوسته است که شاید تکرار نشود. او میگوید چشمانتان را باز کنید شاید سر کوچهی شما هم عروسک نامرئی بفروشند.نوروز فصل عروسکهای نامرئی است که دارند روی شاخهها سبز میشوند یا چهچههشان اینروزها فضا را پر کرده. عروسکهای نامرئی دارند از آسمان میبارند و ما چتر روی سرمان میگیریم تا مبادا کمی از حال خوب باران به ما بچسبد.چند روز پیش توی بانک بودم و بانک پر بود از آدمهای جور واجور و گرفتار. یکی چکش پاس نمیشد، یکی وامش جور نشده بود و آن دیگری امضاء ضامنش تطابق نداشت.من هم دلم از چند جا پر بود و ضمانتنامهام مشکل داشت.کودک سه سالهای آواز میخواند و اعصاب همه را بههم ریخته بود حتی مادرش را. همه کلافه بودند از جمله من!ناگهان عروسک نامرئی نوروز را در دستانش دیدم و صدایش را ضبط کردم. وقتی رفت همه نفس راحتی کشیدند و به هم گفتند: «راحت شدیم!»دروغ میگفتند. هیچکس راحت نشده بود. تنها کسی که در بانک صدای بهار را شنیده بود همان کودک بود و داشت برای مغزهای بیاحساس ما ترجمهاش میکرد و ما فقط به پول فکر میکردیم.آن کودک عروسک نامرئی میفروخت به رایگان و نمیخریدیم تا پاهایمان توی صف بیپایان اضطراب و نگرانی خشک شود.اینروزها سر همه کوچهها عروسک نامرئی میفروشند؛بشتابید!
نویسنده: مهدی میرعظیمی
۱۵:۱۵
تلنگر صبحگاه*
چیزی که فهمیدم این است که نیاز نیست خارقالعاده باشی. کافی است که عادی باشی. خیلی عادی! عادی مثل هزاران نفر دیگر، مثل میلیونها انسان دیگر!
عادی باش تا خارقالعاده باشی!
فرزندانمان را هر صبح به تلنگری برای دوباره اندیشیدن دعوت کنید تا دمی از از اخبار دورتر بمانند...
برای دسترسی به آرشیو کامل داستانها و دیدن محصولات *کتاب یک صفحهای وبسایت ما را ببینید:https://www.ketabeyek.com/
چیزی که فهمیدم این است که نیاز نیست خارقالعاده باشی. کافی است که عادی باشی. خیلی عادی! عادی مثل هزاران نفر دیگر، مثل میلیونها انسان دیگر!
عادی باش تا خارقالعاده باشی!
۶:۰۶
داستان کوتاه عشقباز
آن گوشۀ گوشۀ حیاط خانۀ پدربزرگم که از زمین والیبال وسیعتر بود و معمولاً گذر مهمانان کمتر به آنجا میافتاد، یک درختچۀ رُز دمشقی یا همین گل محمدی خودمان کاشته شده بود که صبحها عطر گلهایش همۀ خانه را فرا میگرفت.
حیاط با دیوارهای بلند کاهگلیاش آنقدر با ظرفیت بود که بتواند بهراحتی در هنگام حضور صد نفر میهمان، دویدن و شیطنت دهبیست تا بچۀ تُخس را تحمل کند و درخت و درختچههای باغچۀ گودِ مستطیلیِ وسطِ حیاط هم آنقدر معرفت داشتند که خطاهای ما را بپوشانند.
کلاس اول بودم و هر صبح قبل از مدرسه رفتن به بوتۀ گل محمدی سر میزدم و کلهام را پر میکردم از آن رایحۀ ناب.
شاید خندهدار باشد اما الآن هم که دهۀ پنجم زندگیام رو به پایان است، هنوز سرم را با شامپو بچۀ فیروز میشویم؛ چرا که وقتی با آب سرد ترکیب میشود دوباره کلهام پر میشود از همان عطر و همان بوی چهل سال پیش.
کمی آنطرفتر از رُز دمشقی، جایی روی دیوار که هم از دسترس گربهها دور باشد هم از باران و آفتاب در امان؛ یک حلب خالی زنگ زدۀ خالی به دیوار میخ شده بود که خانۀ یک جفت کبوتر بود.
کبوتر عجیب پرندهای است. هر چه از محبت و وفای سگ شنیدید را فراموش کنید و ملوسی و لوسی گربهها را جدی نگیرید، کفتر چیز دیگری است.
فکرش را بکن که من هر غروب مینشستم لب ایوان و نگاهم را میدوختم به تاق آسمان تا آن بالای بالای بالا که کمکم داشت کمنور میشد نقطههای سیاه ریزی را ببینم که هِی دارند نزدیک و نزدیکتر میشوند.
یک دستۀ چهلپنجاه تایی کبوتر میآمدند و دور بام طواف میکردند و لبۀ بام مینشستند. آنقدر آمُخته شده بودم که توی هوا کفترهای خودم را میشناختم و حس میکردم اینها به عشق من است که از آن دسته جدا میشوند و میآیند لب حوض ما مینشینند و آبی مینوشند و بقبقویی میکنند و میروند توی لانهشان. بهجز همین یک جفت کفتر، بقیه میرفتند خانۀ همسایهمان که پسری عشقباز داشت.
باید عشقباز باشی تا مزۀ نشست و برخاست کفتر را بدانی و بوی پرهای آبخوردهاش مستت کند.
یکروز صبح وقتی خواستم به مدرسه بروم گربۀ سیاه همسایه را دیدم که کنار بوتۀ گل محمدی دارد دست و دهانش را میلیسد. جلویش پُر از پَر بود و خون کبوترم از تازگی میدرخشید. کیفم را پرت کردم گوشهای و گریه کنان دویدم توی اتاقِ بیبی!
بیبی سرم را گرفت توی بغل و گفت: تصدقت شوم؛ این اول راه عشق است. عاشقی تاوان دارد، درد دارد، فراق دارد.
کسی که عشقباز است میداند که همۀ کیف کفتر به دیدنش توی هواست، اما خوب هم میداند که هربار که کفترش پرید، پریده!
کفتری که پریدن دارد ممکن است دیگر نشستی نداشته باشد. عشقباز هر بار با پریدن کبوتر، آنچنان عشقش را تا قطرۀ آخر سر میکشد که اگر بار دیگر نشستنی در کار نبود دریغ نخورد.
نویسنده: مهدی میرعظیمی
فرزندانمان را هر شب به داستانی برای دوباره گوش دادن دعوت کنید تا به دور از اخبار بیاسایند...
برای دسترسی به آرشیو کامل داستانها و دیدن محصولات کتاب یک صفحهای وبسایت ما را ببینید:https://www.ketabeyek.com/
آن گوشۀ گوشۀ حیاط خانۀ پدربزرگم که از زمین والیبال وسیعتر بود و معمولاً گذر مهمانان کمتر به آنجا میافتاد، یک درختچۀ رُز دمشقی یا همین گل محمدی خودمان کاشته شده بود که صبحها عطر گلهایش همۀ خانه را فرا میگرفت.
حیاط با دیوارهای بلند کاهگلیاش آنقدر با ظرفیت بود که بتواند بهراحتی در هنگام حضور صد نفر میهمان، دویدن و شیطنت دهبیست تا بچۀ تُخس را تحمل کند و درخت و درختچههای باغچۀ گودِ مستطیلیِ وسطِ حیاط هم آنقدر معرفت داشتند که خطاهای ما را بپوشانند.
کلاس اول بودم و هر صبح قبل از مدرسه رفتن به بوتۀ گل محمدی سر میزدم و کلهام را پر میکردم از آن رایحۀ ناب.
شاید خندهدار باشد اما الآن هم که دهۀ پنجم زندگیام رو به پایان است، هنوز سرم را با شامپو بچۀ فیروز میشویم؛ چرا که وقتی با آب سرد ترکیب میشود دوباره کلهام پر میشود از همان عطر و همان بوی چهل سال پیش.
کمی آنطرفتر از رُز دمشقی، جایی روی دیوار که هم از دسترس گربهها دور باشد هم از باران و آفتاب در امان؛ یک حلب خالی زنگ زدۀ خالی به دیوار میخ شده بود که خانۀ یک جفت کبوتر بود.
کبوتر عجیب پرندهای است. هر چه از محبت و وفای سگ شنیدید را فراموش کنید و ملوسی و لوسی گربهها را جدی نگیرید، کفتر چیز دیگری است.
فکرش را بکن که من هر غروب مینشستم لب ایوان و نگاهم را میدوختم به تاق آسمان تا آن بالای بالای بالا که کمکم داشت کمنور میشد نقطههای سیاه ریزی را ببینم که هِی دارند نزدیک و نزدیکتر میشوند.
یک دستۀ چهلپنجاه تایی کبوتر میآمدند و دور بام طواف میکردند و لبۀ بام مینشستند. آنقدر آمُخته شده بودم که توی هوا کفترهای خودم را میشناختم و حس میکردم اینها به عشق من است که از آن دسته جدا میشوند و میآیند لب حوض ما مینشینند و آبی مینوشند و بقبقویی میکنند و میروند توی لانهشان. بهجز همین یک جفت کفتر، بقیه میرفتند خانۀ همسایهمان که پسری عشقباز داشت.
باید عشقباز باشی تا مزۀ نشست و برخاست کفتر را بدانی و بوی پرهای آبخوردهاش مستت کند.
یکروز صبح وقتی خواستم به مدرسه بروم گربۀ سیاه همسایه را دیدم که کنار بوتۀ گل محمدی دارد دست و دهانش را میلیسد. جلویش پُر از پَر بود و خون کبوترم از تازگی میدرخشید. کیفم را پرت کردم گوشهای و گریه کنان دویدم توی اتاقِ بیبی!
بیبی سرم را گرفت توی بغل و گفت: تصدقت شوم؛ این اول راه عشق است. عاشقی تاوان دارد، درد دارد، فراق دارد.
کسی که عشقباز است میداند که همۀ کیف کفتر به دیدنش توی هواست، اما خوب هم میداند که هربار که کفترش پرید، پریده!
کفتری که پریدن دارد ممکن است دیگر نشستی نداشته باشد. عشقباز هر بار با پریدن کبوتر، آنچنان عشقش را تا قطرۀ آخر سر میکشد که اگر بار دیگر نشستنی در کار نبود دریغ نخورد.
نویسنده: مهدی میرعظیمی
۱۵:۵۸
هدیه همیشه خوب است و در نوروز خوبتر!اینروزها شاید هدیه باید طعم اندیشه داشته باشد و عطر آرامش. چه طعم و عطری دلنشینتر از رایحه و مزۀ داستان!
«کتابخانَک» همان هدیهای است که همنشین دقایق تنهایی است و همدم لحظات تنهایی. در میهمانیها سخن میگوید و در جمع خانوادگی اندیشیدن را ترویج میکند.
کتابخانَک مدل آویدمناسب برای: هدیه نفیس و ماندگار به افراد خاص، سوغات و تحفۀ مناسبتی، روی میز کار، روی میز انتظار در آرایشگاهها و پیرایشگاهها، سالن پذیرایی در منزل و محیطهای خصوصی، رستورانها، کافهها و مکانهای انتظار.
برای تهیه به 09339192304 پیام بدهید یا از وبسایت ما خریداری کنید:https://ketabeyek.ir/Products/avid-48-1034
«کتابخانَک» همان هدیهای است که همنشین دقایق تنهایی است و همدم لحظات تنهایی. در میهمانیها سخن میگوید و در جمع خانوادگی اندیشیدن را ترویج میکند.
کتابخانَک مدل آویدمناسب برای: هدیه نفیس و ماندگار به افراد خاص، سوغات و تحفۀ مناسبتی، روی میز کار، روی میز انتظار در آرایشگاهها و پیرایشگاهها، سالن پذیرایی در منزل و محیطهای خصوصی، رستورانها، کافهها و مکانهای انتظار.
برای تهیه به 09339192304 پیام بدهید یا از وبسایت ما خریداری کنید:https://ketabeyek.ir/Products/avid-48-1034
۱۶:۴۷
تلنگر صبحگاه*
خوشبختی هنگامی احساس میشود که تو بتوانی درک کنی تفاوت برکت را با ثروت.
فرزندانمان را هر صبح به تلنگری برای دوباره اندیشیدن دعوت کنید تا دمی از از اخبار دورتر بمانند...
برای دسترسی به آرشیو کامل داستانها و دیدن محصولات *کتاب یک صفحهای وبسایت ما را ببینید:https://www.ketabeyek.com/
خوشبختی هنگامی احساس میشود که تو بتوانی درک کنی تفاوت برکت را با ثروت.
۴:۰۹
عطرِ فال
دیرم شده بود و تندتند راه میرفتم. پیادهرو شلوغ، خیابان شلوغ و ذهن آدمها هم شلوغ.صدای قارقار اگزوز موتور و بوق نخراشیدهی ماشین و بوی دود و اغراق عرق رهگذران بیاجازه وارد مغز میشد. نوجوانی تِستر عطر در دست ایستاده بود و آدمها را به دمی بوییدن زندگی دعوت میکرد.جوانی ورزیده از روبهرو آمد. نوجوان دستش را از میان همهمهی بوق و اگزوز و زمختی عرق و دود گذراند تا شمیم خوش را به جوان برساند.جوان اخمی کرد و ساعد پرماهیچهاش را زد زیر دست ناتوان نوجوان و رد شد و به من رسید.چشمش توی چشم من قفل شد. لبخندی را چاشنی نگاهم کردم و راهش را بستم.سر کردم توی گوشش و گفتم: حیف نبود زدی زیر دستِ حال خوب و شیرجه رفتی توی حال بد؟و دست گذاشتم سر شانهاش و برش گرداندم و دو تا کاغذ تستر گرفتم و یکی را دادم به او و دیگری را تا آخر بو کشیدم.از جیبم چند تا کارت تلنگر کتاب یک صفحهای در آوردم و در مقابل چشمان مبهوت هر دوشان بُر زدم.هر کدام یکی برداشتند و گل رویشان شکفت.جوان را راهی کردم و رفت و آمدم سراغ نوجوان عطر فروش.قبل از اینکه حرفی بزنم پرسید: تلخ یا شیرین؟گفتم: تلخ!سرنگ عطرپاشش را پر کرد و سرتاپایم را کرد غرق عطر بلوشانل و باقیاش را هم ریخت توی شیشهای کوچک و گفت: حال دادی، حال کن!به اصرار من برای پرداخت پول توجهی نکرد و رفت میان رهگذران برای ادامهی پخش حال خوب.با کمی تاخیر به محل نشست رسیدم و دوستان از عطر خوبم تعریف کردند. فرصت نشد داستان را برایشان روایت کنم. بعد از برنامه، با حمید روزیطلب قدم میزدیم و او غزلی از استاد بهرامیان میخواند.کارگری خسته داشت پیادهرو را جارو میزد.غزل به اینجا رسیده بود که:مو فالگیرُم، اومدُم فالِت بیگیرُم، های...انگشتان پاهای خستهی کارگر توی دمپایی، انگار سرمای پاییز را زودتر فهمیده بود.از کنارش گذشتم. یکیدو قدم بعد صدایم زد. برگشتم. گفت: آقا؛ اسم عطرتان چیست؟شگفتزده برگشتم و گفتم: برای چی پرسیدی؟گفت: امشب با نامزدم قرار دارم...خدای من!فالم در آمده بود...حمید خندید...عطر را درآوردم و گفتم: به قیمتی که خریدم برای تو!گفت: شاید گرون باشه...گفتم: حال دادی، حال کن!تا قسم نخوردم باور نکرد که من هم عطر را هدیه گرفتهام...من و حمید و غزل هنوز هم با هم هستیم، جای استاد بهرامیان و آن کارگر و آن نوجوان عطر فروش و شما توی این حال خوب خالی است.
نویسنده: مهدی میرعظیمی
فرزندانمان را هر شب به داستانی برای دوباره گوش دادن دعوت کنید تا به دور از اخبار بیاسایند...
برای دسترسی به آرشیو کامل داستانها و دیدن محصولات کتاب یک صفحهای وبسایت ما را ببینید:https://www.ketabeyek.com/
دیرم شده بود و تندتند راه میرفتم. پیادهرو شلوغ، خیابان شلوغ و ذهن آدمها هم شلوغ.صدای قارقار اگزوز موتور و بوق نخراشیدهی ماشین و بوی دود و اغراق عرق رهگذران بیاجازه وارد مغز میشد. نوجوانی تِستر عطر در دست ایستاده بود و آدمها را به دمی بوییدن زندگی دعوت میکرد.جوانی ورزیده از روبهرو آمد. نوجوان دستش را از میان همهمهی بوق و اگزوز و زمختی عرق و دود گذراند تا شمیم خوش را به جوان برساند.جوان اخمی کرد و ساعد پرماهیچهاش را زد زیر دست ناتوان نوجوان و رد شد و به من رسید.چشمش توی چشم من قفل شد. لبخندی را چاشنی نگاهم کردم و راهش را بستم.سر کردم توی گوشش و گفتم: حیف نبود زدی زیر دستِ حال خوب و شیرجه رفتی توی حال بد؟و دست گذاشتم سر شانهاش و برش گرداندم و دو تا کاغذ تستر گرفتم و یکی را دادم به او و دیگری را تا آخر بو کشیدم.از جیبم چند تا کارت تلنگر کتاب یک صفحهای در آوردم و در مقابل چشمان مبهوت هر دوشان بُر زدم.هر کدام یکی برداشتند و گل رویشان شکفت.جوان را راهی کردم و رفت و آمدم سراغ نوجوان عطر فروش.قبل از اینکه حرفی بزنم پرسید: تلخ یا شیرین؟گفتم: تلخ!سرنگ عطرپاشش را پر کرد و سرتاپایم را کرد غرق عطر بلوشانل و باقیاش را هم ریخت توی شیشهای کوچک و گفت: حال دادی، حال کن!به اصرار من برای پرداخت پول توجهی نکرد و رفت میان رهگذران برای ادامهی پخش حال خوب.با کمی تاخیر به محل نشست رسیدم و دوستان از عطر خوبم تعریف کردند. فرصت نشد داستان را برایشان روایت کنم. بعد از برنامه، با حمید روزیطلب قدم میزدیم و او غزلی از استاد بهرامیان میخواند.کارگری خسته داشت پیادهرو را جارو میزد.غزل به اینجا رسیده بود که:مو فالگیرُم، اومدُم فالِت بیگیرُم، های...انگشتان پاهای خستهی کارگر توی دمپایی، انگار سرمای پاییز را زودتر فهمیده بود.از کنارش گذشتم. یکیدو قدم بعد صدایم زد. برگشتم. گفت: آقا؛ اسم عطرتان چیست؟شگفتزده برگشتم و گفتم: برای چی پرسیدی؟گفت: امشب با نامزدم قرار دارم...خدای من!فالم در آمده بود...حمید خندید...عطر را درآوردم و گفتم: به قیمتی که خریدم برای تو!گفت: شاید گرون باشه...گفتم: حال دادی، حال کن!تا قسم نخوردم باور نکرد که من هم عطر را هدیه گرفتهام...من و حمید و غزل هنوز هم با هم هستیم، جای استاد بهرامیان و آن کارگر و آن نوجوان عطر فروش و شما توی این حال خوب خالی است.
نویسنده: مهدی میرعظیمی
۱۵:۲۷
تلنگر صبحگاه*
هر صبح که روزی نو را هدیه میگیری، بیاندیش که روز نو همان نوروز است، بی کم و کاست. به برکت بیاندیش و بذر صداقت را بکار. در پایان روز این تویی که خرمنخرمن عزت درو خواهی کرد.
فرزندانمان را هر صبح به تلنگری برای دوباره اندیشیدن دعوت کنید تا دمی از از اخبار دورتر بمانند...
برای دسترسی به آرشیو کامل داستانها و دیدن محصولات *کتاب یک صفحهای وبسایت ما را ببینید:https://www.ketabeyek.com/
هر صبح که روزی نو را هدیه میگیری، بیاندیش که روز نو همان نوروز است، بی کم و کاست. به برکت بیاندیش و بذر صداقت را بکار. در پایان روز این تویی که خرمنخرمن عزت درو خواهی کرد.
۴:۲۷
گوش کن؛گنجشکها بیدلیل نمیجیکند!بلبلان بیبهانه نمیچَهچَهند!حتی زاغکان و کلاغها بیبها به قارقار نمینشینند و ابرها بیسبب نمیبارند!
آسمان آبیانه و زمین سبزانه سخن آغاز کردهاند،پروانهها به پَرپَریدن و زنبورها به عسلیدن مشغولند،
گوش کن؛همه دل به بهار دادهاند،همان دل گلگونِ پر اندوهِ نگران را،
خودم از قمری شنیدم که گفت:هیچگاه سر برای نوشیدن جرعهای آب در چشمه فرو نبردم مگر آنکه خیال تیری یا تیغی یا چنگال تیزی از خاطرم گذشت،و آهو مرا گفت از چشمان نگران برهاش و صدای رعد که برایش آوای گلوله بود.
قمری به جان آهو قسم خورد که همیشه قلبش نگران و دلش امیدوار بود و آهو به پاکی دل قمری سوگند یاد کرد که پشت دیدگان لرزانش، همواره گامهایی استوار داشت.
درخت دستش را سر شانهام گذاشت و گفت:خزان؛ تنها به برگ میرسد اما ریشه همیشه بهاری است.
گوش کن؛صدای پای بهار میآید؛بهاری که آبیانه و سبزانه میجیکد و میچهچهد تا در یاد داشته باشیم که عمارت نوروز ، عمارتی است پایا و اهورایی، مانا و خدایی
گوش کن؛و از یزدان پاک بخواه که حول حالنا الی احسن الحال
نوروز پیروز
مهدی میرعظیمی
کانال «رادیو یک صفحهای»همدل و همراه فرزندانمانhttp://ble.ir/RadioYek
آسمان آبیانه و زمین سبزانه سخن آغاز کردهاند،پروانهها به پَرپَریدن و زنبورها به عسلیدن مشغولند،
گوش کن؛همه دل به بهار دادهاند،همان دل گلگونِ پر اندوهِ نگران را،
خودم از قمری شنیدم که گفت:هیچگاه سر برای نوشیدن جرعهای آب در چشمه فرو نبردم مگر آنکه خیال تیری یا تیغی یا چنگال تیزی از خاطرم گذشت،و آهو مرا گفت از چشمان نگران برهاش و صدای رعد که برایش آوای گلوله بود.
قمری به جان آهو قسم خورد که همیشه قلبش نگران و دلش امیدوار بود و آهو به پاکی دل قمری سوگند یاد کرد که پشت دیدگان لرزانش، همواره گامهایی استوار داشت.
درخت دستش را سر شانهام گذاشت و گفت:خزان؛ تنها به برگ میرسد اما ریشه همیشه بهاری است.
گوش کن؛صدای پای بهار میآید؛بهاری که آبیانه و سبزانه میجیکد و میچهچهد تا در یاد داشته باشیم که عمارت نوروز ، عمارتی است پایا و اهورایی، مانا و خدایی
گوش کن؛و از یزدان پاک بخواه که حول حالنا الی احسن الحال
نوروز پیروز
مهدی میرعظیمی
کانال «رادیو یک صفحهای»همدل و همراه فرزندانمانhttp://ble.ir/RadioYek
۱۰:۵۸