بله | کانال راحله محسنی | طراح گرافیک | چاپ و بسته‌بندی
عکس پروفایل راحله محسنی | طراح گرافیک | چاپ و بسته‌بندیر

راحله محسنی | طراح گرافیک | چاپ و بسته‌بندی

۲۹ عضو
thumbnail
این روزها تنها کاری که از دستم برمیاد ادامه دادنه...ادامه دادن مسیری که سالهاست با عشق شروعش کردم:)
🟠 راحله محسنی | طراح گرافیک | چاپ و بسته‌بندی
بله:
https://ble.ir/rahelehmohseni
ایتا :https://eitaa.com/Rahelehmohseni

۸:۰۹

تقریباً هر روز اطرافیانم می‌پرسن: «نمی‌شه امروز نری سر کار؟»
و من هر بار می‌گم: «نگران نباشید… چیزی نمی‌شه.»
امروز هم برای چندمین بار حوالی محل کارم مورد اصابت قرار گرفت.
انگار کم‌کم به این صداها عادت کرده‌ایم.
فقط از هم پرسیدیم کجا خورده؟!چند نفری که دیده بودند گفتند همان حوالی قبلی…
و بعد هرکدام برگشتیم سر کارمان...
راستش این روزها خیلی چیزها مثل دومینو به هم وصل‌اند؛
اگر یکی از آن‌ها از حرکت بایستد، ممکن است زنجیره‌ای از نگرانی برای مردم شروع شود.
مثلاً اگر کارخانه‌ای که مواد غذایی تولید می‌کند ظرف و بسته‌بندی نداشته باشد، چطور می‌تواند محصولش را سالم و مطمئن به دست مردمی برساند که دلشان می‌خواهد به تولیدات کشورشان دلگرم باشند؟
چطور می‌توان انتظار داشت مردم با خیال راحت زندگی کنند، اگر همین حلقه‌های کوچکِ پشت صحنه از کار بیفتند؟
این روزها دوستانم هرکدام گوشه‌ای از کار را گرفته‌اند.یکی پوستر می‌زند... یکی عکس می‌گیرد... یکی فیلم و کلیپ می‌سازد... و من هم باید سنگر خودم را نگه دارم؛
سنگری که شاید در نگاه اول فقط به چاپ و بسته‌بندی ختم شود،اما در نهایت قرار است کمک کند محصولی به دست مردم برسد و نگرانی‌شان کمتر شود.
من کار دیگری بلد نیستم جز همین :)همین را بلدم و در همین حوزه می‌توانم مفید باشم.
شاید سهم من در این روزها همین باشد:این‌که نگذارم چرخه طراحی، چاپ و بسته‌بندی از حرکت بایستد.
هرکسی به اندازه توانش...و این، سهم من از ادامه دادن است.

۱۳:۱۹

امروز هم مثل خیلی از روزهای این مدت، کار کردن را انتخاب کردم؛شاید برای اینکه کمی از استرس و نگرانیِ این روزها فاصله بگیرم.
اما بعضی روزها کار هم دوای درد نیست.گاهی حتی انگار نمک روی زخم می‌پاشد.
سرگرم آماده کردن لیبل‌های بستنی بودم، که یاد جمله‌ای افتادم که بچه‌ها در گروه گفتند…
پسران مدرسه‌ی میناب…یا دختران مدرسه‌ی میناب…
ناخودآگاه در ذهنم تصور می‌کردم اگر آن‌ها بودند، کدام طعم بستنی را انتخاب می‌کردند؟
شاید دخترها بستنی معجونِ ترش با سس شاتوت را بیشتر دوست داشتند، و پسرها وانیل با تکه‌های انبه را...
فکر می‌کنم این روزها هوای میناب هم کم‌کم رو به گرمی می‌رود؛ فصلی که بستنی طرفدارهای بیشتری پیدا می‌کند.
چه همان لحظه که لیبل‌های بستنی را آماده می‌کردم و چه حالا که این چند خط را می‌نویسم، بغضی در گلویم نشسته است.
اما من باید در حد توانم وظیفه‌ی خودم را انجام بدهم؛ وظیفه‌ای که شاید کوچک به نظر برسد، اما می‌دانم از عهده‌اش برمی‌آیم...
من هم باید سنگر خودم را حفظ کنم.
هرکس به اندازه‌ی توانش…
و این، سهم من از ادامه دادن است.

۶:۴۳

شاید اگر از هرکسی بپرسی بدترین درد چیست، با توجه به تجربه‌های زندگی‌اش جواب متفاوتی بدهد؛
درد بیکاری،درد بی‌پولی،درد از دست دادنِ عزیز…
اما اگر از من بپرسند، می‌گویم دردِ تنهایی از همه بدتر است؛
چون تهِ همه‌ی آن دردها، آخرش به تنهایی می‌رسد.
و اگر بخواهم شفاف‌تر بگویم، بدترینش تنهاییِ بعد از دست دادنِ یک عزیز است.
یادم هست وقتی بچه بودم، برای آرام شدن و اینکه شب‌ها بدون ترس از تاریکی بخوابم، دامنِ ساتنی را بغل می‌کردم.نرمیِ الیاف و سردیِ پارچه به من آرامش می‌داد و کمک می‌کرد خواب بهتری را تجربه کنم.
امشب، که نمی‌دانم این حجم از غم از کجا سراغم آمده، داشتم فکر می‌کردم بعد از چهل روز، مادر و پدرِ آن دخترها و پسرهای مدرسه‌ی شجره طیبه چه چیزی را در آغوش گرفتند تا آرام شوند؟
توانستند بعد از چهل روز لباس مشکیِ داغِ فرزندِ ماه‌پیکرشان را از تن دربیاورند؟
در این روزها چند بار با خودشان گفتند:«مامان… کاش بودی…حتی اگر شیطنت می‌کردی،از دیوار راست بالا می‌رفتیو من را کلافه می‌کردی…
فقط کاش بودی.»
تحمل دردِ تنهایی برای من سخت است؛
اما آن‌ها چطور سکوتِ خانه و تنهاییِ بعد از رفتنِ فرزندشان را تحمل می‌کنند؟

۱۹:۰۵

thumbnail
این روزها با کلی سختی و هزینه، دارم هر طور شده کارم را ادامه می‌دهم.اما وقتی به این پیام می‌رسم که می‌گوید:
«شما به محدودیت ۱۵۰ پیام در سه ساعت رسیده‌اید»،
حس می‌کنم چقدر همه چیز پیچیده‌تر و دشوارتر شده…
این محدودیت‌ها و مشکلات اینترنت، هزینه‌های ابزار و فیلترشکن، همه باعث شده‌اند که مسیر پر از مانع و فشار باشد.
با این حال، هنوز دارم تلاش می‌کنم؛ حتی زمانی که واقعاً خسته و ناامیدم، چون می‌دانم هیچ چیز راحت به دست نمی‌آید، و هر قدم کوچک هم ارزش دارد.امیدوارم روزی برسد که این موانع کمتر شوند، و بتوانم با دلگرمی و آرامش بیشتر ادامه بدهم.

۱۳:۲۳