خیلی خوب به یاد داریم که در چند ماه گذشته عده ای از دانشجویان دانشگاه شریف باعث شلوغی دانشگاه شده بودند، وشعار هایی نظیر عمو ترامپ بیا مارا نجات بده،این آخرین نبرده،و... سر داده بودند.عده ای هم مقابلشان ایستاده و مخالف ورود بیگانه به کشور و شلوغی دانشگاه ها بودند. فردی بود که می گفت؛هم اکنون نظارهگر نبرد دانشجویان سهمیهای و نخبههای مملکت هستیم!آنموقع پاسخش را دادم اما در مقابل، واکنش مؤدبانهای دریافت نکردم.اکنون که اخبار را دنبال می کردم دیدم که؛ پس از دانشگاه شهید بهشتی و مدارس دیگر حالا دانشگاه صنعتی شریف مورد حملۀ هواییِ آمریکا قرار گرفته است!همان جیترامپای که عمو به ریختِ بی ریختش چسبانده بودند و به خیال خامشان با آن چاهزاده قرار بوده است بیایند نجاتشان بدهند، دانشگاهشان را آوار کرده بود!حرف دیگری ندارم، فقط میخواهم بپرسم فلسفهی شناخت نخبه بودن یا نبودنِ یک انسان را چگونه می شود از درون پیکسل های عکس ها و ویدیو ها متوجه شد؟!
" />
فائزه زارعی
@rahgozarfa
@rahgozarfa
۱۴:۵۰
۱۴:۵۰
«قرمز به رنگِ؟»
نقاشی ام که تمام شد رفتم و به خانم معلم نشانش دادم. او نفهمید من چه چیزی کشیده بودم. فکر کرد یک حوض کشیده ام که یک ماهی قرمز داخلش شنا می کند.اما من آسمان آبی هرمزگان را کشیده بودم.وقتی شعر پرچم ایران را یاد گرفته بودم می گفتم قرمز به رنگ شهید.و شهر دانش آموز هایی که شهید شده بودند را قرمز رنگ کردم. می خواهم نقاشی ام را به مردم دنیا نشان بدهم. کاش فکر نکنند که یک حوض کشیده ام که ماهی ها در آن شنا می کنند.
پینوشت:این متن برای مخاطب کودک نوشته شده است.
" />
فائزه زارعی @rahgozarfa
نقاشی ام که تمام شد رفتم و به خانم معلم نشانش دادم. او نفهمید من چه چیزی کشیده بودم. فکر کرد یک حوض کشیده ام که یک ماهی قرمز داخلش شنا می کند.اما من آسمان آبی هرمزگان را کشیده بودم.وقتی شعر پرچم ایران را یاد گرفته بودم می گفتم قرمز به رنگ شهید.و شهر دانش آموز هایی که شهید شده بودند را قرمز رنگ کردم. می خواهم نقاشی ام را به مردم دنیا نشان بدهم. کاش فکر نکنند که یک حوض کشیده ام که ماهی ها در آن شنا می کنند.
پینوشت:این متن برای مخاطب کودک نوشته شده است.
۱۶:۳۲
•گلچین•
این روز از تاریخ را معمولا میان خانواده و دوستان باید گذراند، اما امسال شهدا شده بودند تنها دوستان و پشت و پناهِمن. همین شد که دلتنگی، مرا کشاند میان قبور مطهرشان. برای این روز برنامه ها داشتم. البته برنامه های یک آدم درونگرا را در نظر بگیرید. دوست داشتم حداقل با یک کروسان و شمعِ ساده و دوسه تا عکس یادگاری تمام شود. اما خیال خام؛ کیک یزدی و کبریت هم نصیبم نشد. آخر دل و دماغش را نداشتم. در فکر و خیالِ خودم غوطهور بودم. چشمم به تاریخ تولد و شهادتِ مزار سفید رنگی که روبه رویم بود افتاد. لبخند غمگینی روی لب هایم نشست. گفتم:«البته که شما اهل این چیزا نیستید، اما فخرفروشی خوب نیستا».سرم را چرخاندم، چند مزار آن طرف تر یک کیک تولد و انبوهی گل خودنمایی می کردند. از جایم بلند شدم و به شمع های روی کیک و تاریخ تولدش نگاهی انداختم. متولد بیست و پنجم فروردین بود. اگر بود حالا سی ساله می شد. سیلاب غم در دلم به پا شد، گفتم:« جَمعتون هم که جَمعه ، تازه متولدین دورهم جمع شدید. فقط، فقط یه نفرو جا گذاشتید، البته خودش مقصر بود که نتونست همراهتون بیاد».از فضای پرنورشان که خارج شدم، تلفن همراهم را روشن کردم. نورش چشمم را اذیت می کرد. اولین کانال را که باز کردم دوباره با یک مزار روبه رو شدم. ناخودآگاه چشمم به تاریخ تولدش برخورد؛ بیست و ششم فروردین. هم سن و سال خودم بوده که به شهادت رسیده.آخرش اشکم در آمد و با خندۀ بی جانی گفتم:« حالا واقعا لازم بود انقدر به روم بیارید که جامونده و سربازِ اضافه خدمت خورده منم؟!»البته بله، باید به روی این سربازِ خود سر می آوردند. به هر حال هرکاری مجازاتی دارد. نمی شود که در پادگان هرکاری دلش خواست انجام دهد و توقع داشته باشد مانند دیگر سرباز ها تشویقی بگیرد. باید هم اضافه خدمت بخورد روی پرونده اش.
_به وقت بیست و ششمِفروردینِ یک،چهارصدوپنج
" />
فائزه زارعی
@rahgozarfa
این روز از تاریخ را معمولا میان خانواده و دوستان باید گذراند، اما امسال شهدا شده بودند تنها دوستان و پشت و پناهِمن. همین شد که دلتنگی، مرا کشاند میان قبور مطهرشان. برای این روز برنامه ها داشتم. البته برنامه های یک آدم درونگرا را در نظر بگیرید. دوست داشتم حداقل با یک کروسان و شمعِ ساده و دوسه تا عکس یادگاری تمام شود. اما خیال خام؛ کیک یزدی و کبریت هم نصیبم نشد. آخر دل و دماغش را نداشتم. در فکر و خیالِ خودم غوطهور بودم. چشمم به تاریخ تولد و شهادتِ مزار سفید رنگی که روبه رویم بود افتاد. لبخند غمگینی روی لب هایم نشست. گفتم:«البته که شما اهل این چیزا نیستید، اما فخرفروشی خوب نیستا».سرم را چرخاندم، چند مزار آن طرف تر یک کیک تولد و انبوهی گل خودنمایی می کردند. از جایم بلند شدم و به شمع های روی کیک و تاریخ تولدش نگاهی انداختم. متولد بیست و پنجم فروردین بود. اگر بود حالا سی ساله می شد. سیلاب غم در دلم به پا شد، گفتم:« جَمعتون هم که جَمعه ، تازه متولدین دورهم جمع شدید. فقط، فقط یه نفرو جا گذاشتید، البته خودش مقصر بود که نتونست همراهتون بیاد».از فضای پرنورشان که خارج شدم، تلفن همراهم را روشن کردم. نورش چشمم را اذیت می کرد. اولین کانال را که باز کردم دوباره با یک مزار روبه رو شدم. ناخودآگاه چشمم به تاریخ تولدش برخورد؛ بیست و ششم فروردین. هم سن و سال خودم بوده که به شهادت رسیده.آخرش اشکم در آمد و با خندۀ بی جانی گفتم:« حالا واقعا لازم بود انقدر به روم بیارید که جامونده و سربازِ اضافه خدمت خورده منم؟!»البته بله، باید به روی این سربازِ خود سر می آوردند. به هر حال هرکاری مجازاتی دارد. نمی شود که در پادگان هرکاری دلش خواست انجام دهد و توقع داشته باشد مانند دیگر سرباز ها تشویقی بگیرد. باید هم اضافه خدمت بخورد روی پرونده اش.
_به وقت بیست و ششمِفروردینِ یک،چهارصدوپنج
@rahgozarfa
۱۵:۰۰
‹فرماندۀسرزمیننجیبزادگان›
ایرانیِ حقیقی شما بودید که تا لحظۀ آخرِحیاتتان در این کشور ماندید. آرش ها تربیت کردید تا از مرز هایمان پاسداری کنید. مانند کیومرث و هوشنگ در برابر اهریمن های زمان ایستادید. مانند فریدون شاخِ دیوِ زمانه را شکستید. آنقدر رستم ها و سیاوش ها تربیت کردید که خواب را بر چشمان دشمنانِ این خاک حرام کردهاند. برایمان مکتبی ساختید که در آن درس پاسداری از کشور و ارزشهایمان را آموختیم. شما علاوه بر تلاش هایتان برای حفظ این سرزمین، به ما درس خداپرستی و یکتا پرستی را عمیقاً آموزش دادید.شما نیز؛ «جهان گشتپرازدینِاسلامِاو، بهگیتیفروزندهایاماو» را پاس داشتید، و حب پیمبر و اهل بیت علیهم السلام را از دلِخود روانۀ دلهای ما کردید.شما بودید که در این سفرِ پرمخاطره هم در دنیا پیشوا و راهنمای ما شدید و هم برای مقصدِ اخروی توشه هایمان را پربار کردید.نمیدانم هنگام پایان نماز زمانی که پشتسر را نظر می کردید، بهیادِ مسلمبنعقیل اشک از گوشۀ چشمانتان جاری می شد یا نه، اما تنها شما بودید که؛ امیدِ یکجهانْ انسان بودید.می خواستم بگویم دیگر اینجا نیستید که شمع های روی کیک را با نفس گرمتان خاموش کنید. یادم آمد آنوقت ها که بودید هم هیچیک از ما نمیدانستیم که امروز از ورقِ تاریخ اصلا چه روزی است؟! تا بودید، هردَم جانفدای شما بودم. اکنون هم جانفدای راهِ شما و فرزندِ خَلَفِتان می مانم.آقایِ جان؛ فرخنده روزِ میلادتان مبارکباد.
_به وقتِ بیستونهمِ فروردینِ یکْ، چهارصدوپنج
" />
فائزه زارعی
@rahgozarfa
ایرانیِ حقیقی شما بودید که تا لحظۀ آخرِحیاتتان در این کشور ماندید. آرش ها تربیت کردید تا از مرز هایمان پاسداری کنید. مانند کیومرث و هوشنگ در برابر اهریمن های زمان ایستادید. مانند فریدون شاخِ دیوِ زمانه را شکستید. آنقدر رستم ها و سیاوش ها تربیت کردید که خواب را بر چشمان دشمنانِ این خاک حرام کردهاند. برایمان مکتبی ساختید که در آن درس پاسداری از کشور و ارزشهایمان را آموختیم. شما علاوه بر تلاش هایتان برای حفظ این سرزمین، به ما درس خداپرستی و یکتا پرستی را عمیقاً آموزش دادید.شما نیز؛ «جهان گشتپرازدینِاسلامِاو، بهگیتیفروزندهایاماو» را پاس داشتید، و حب پیمبر و اهل بیت علیهم السلام را از دلِخود روانۀ دلهای ما کردید.شما بودید که در این سفرِ پرمخاطره هم در دنیا پیشوا و راهنمای ما شدید و هم برای مقصدِ اخروی توشه هایمان را پربار کردید.نمیدانم هنگام پایان نماز زمانی که پشتسر را نظر می کردید، بهیادِ مسلمبنعقیل اشک از گوشۀ چشمانتان جاری می شد یا نه، اما تنها شما بودید که؛ امیدِ یکجهانْ انسان بودید.می خواستم بگویم دیگر اینجا نیستید که شمع های روی کیک را با نفس گرمتان خاموش کنید. یادم آمد آنوقت ها که بودید هم هیچیک از ما نمیدانستیم که امروز از ورقِ تاریخ اصلا چه روزی است؟! تا بودید، هردَم جانفدای شما بودم. اکنون هم جانفدای راهِ شما و فرزندِ خَلَفِتان می مانم.آقایِ جان؛ فرخنده روزِ میلادتان مبارکباد.
_به وقتِ بیستونهمِ فروردینِ یکْ، چهارصدوپنج
@rahgozarfa
۹:۵۱
•••
من، از همان وقتی راهَم را از طرفدارانِ این موجود جدا کردم که؛سسِکچاپ، برایشان از «خون» رنگین تر بود!نام خون های ریخته شده را گذاشتند:« جنگه دیگه تلفات داره»اما نام ریخته شدنِ سسِ کچاپ روی کت این موجود را گذاشتند:« عملیاتِ ترور! ، مایعِ قرمز رنگ! ، اسیدِ قرمز! ، سوء قصد به جان! ، سسِ حاوی مواد رادیواکتیو! ».ریخته شدن خون برایشان معمولی است.اما ریخته شدن سس نه!
" />
فائزه زارعی
@rahgozarfa
من، از همان وقتی راهَم را از طرفدارانِ این موجود جدا کردم که؛سسِکچاپ، برایشان از «خون» رنگین تر بود!نام خون های ریخته شده را گذاشتند:« جنگه دیگه تلفات داره»اما نام ریخته شدنِ سسِ کچاپ روی کت این موجود را گذاشتند:« عملیاتِ ترور! ، مایعِ قرمز رنگ! ، اسیدِ قرمز! ، سوء قصد به جان! ، سسِ حاوی مواد رادیواکتیو! ».ریخته شدن خون برایشان معمولی است.اما ریخته شدن سس نه!
@rahgozarfa
۱۴:۵۹
اینبار، باچشمانیدیگر
میان خبرهای روزانه وقتی رسیدم به عکسی که پیوند متن است، جدای از احساس خشم و نفرت به فکری عمیق فرو رفتم.با خود گفتم؛ بیا و یکبار از دید طرفدارانش به او نگاه کن. ببین چه کت و شلوار شکیلی پوشیده است. چه کراواتی دارد. چقدر همسرش مرتب و زیبا است. از حرف ها و جملاتش کلماتِ ایرانی میبارد. چرا از او تا این حد باید تنفر داشته باشی؟نگاهم افتاد به تصویرِ منشورکوروش، که در پشت سرش نمایان شده بود. و آن سرستون های تخت جمشید که کنارش تصویرسازی شده بودند.سپس نگاهم به انعکاسی که در شیشۀ ضدگلوله بود افتاد. راستی شیشۀ ضد گلوله. یک انسانِ شجاع به عنوان رهبری شجاع چرا باید در میان حامیان خودش از شیشۀ ضدگلوله استفاده کند؟ این شیشه که گند میزند به تمام شجاعت و نترس بودنش و باعث نقض آشکار ادعاهایش میشود.چشمانم را ریزتر کردم. آن انعکاسی که در شیشهافتاده بود، یک پرچم بود. پرچمی با زمینهی سفید و خط های قرمز. پرچمِ همان کشوری که قرن هاست با صاحبِ آن منشورِ موجود در زمینه و نسل و دیارش مشکل دارد. مغزم دیگر نمیتوانست تناقض هارا نادیده بگیرد و به عملیات سفیدشویی ادامه دهد. راستی همسرش هم که به گمانم داشت مربیِ یوگایش را تماشا می کرد.چهرۀ همسرش خیلی شباهت دارد به دختر اولش که میگویند بعد از پدرش تاج و تختِ این دیار به او میرسد، همان دخترش که یک کلمه هم فارسی نمیتواند صحبت کند.هرچقدر تلاش میکردم در ذهنمشخصیتش را سفید کنم، آنقدر سیاه بود که با سیم و اسکاچ هم میافتادم به بَختَش سفید نمیشد که نمیشد.آخرش هم دست از مکاشفه های خود برداشتم و گفتم همه چیز در همین یک عکسِ معمولی هویدا است؛انسانی فارس زبان، با سر و وضعی اروپایی، زیرِ سایۀ پرچمِ دشمنِ کشورش، پشت به فرهنگِ دیارش، درحالی که در جمع هوادارانش ایستاده است، شیشۀ ضدگلوله روبه رویش است و از شجاعت و نترس بودن سخنرانی میکند. و همین شد که تناقض بیخ گلویم را گرفت و در حالی که خفهام میکرد گفت:« با این حال باز هم میخواهی سفیدَش کنی؟ ».
" />
فائزه زارعی
@rahgozarfa
میان خبرهای روزانه وقتی رسیدم به عکسی که پیوند متن است، جدای از احساس خشم و نفرت به فکری عمیق فرو رفتم.با خود گفتم؛ بیا و یکبار از دید طرفدارانش به او نگاه کن. ببین چه کت و شلوار شکیلی پوشیده است. چه کراواتی دارد. چقدر همسرش مرتب و زیبا است. از حرف ها و جملاتش کلماتِ ایرانی میبارد. چرا از او تا این حد باید تنفر داشته باشی؟نگاهم افتاد به تصویرِ منشورکوروش، که در پشت سرش نمایان شده بود. و آن سرستون های تخت جمشید که کنارش تصویرسازی شده بودند.سپس نگاهم به انعکاسی که در شیشۀ ضدگلوله بود افتاد. راستی شیشۀ ضد گلوله. یک انسانِ شجاع به عنوان رهبری شجاع چرا باید در میان حامیان خودش از شیشۀ ضدگلوله استفاده کند؟ این شیشه که گند میزند به تمام شجاعت و نترس بودنش و باعث نقض آشکار ادعاهایش میشود.چشمانم را ریزتر کردم. آن انعکاسی که در شیشهافتاده بود، یک پرچم بود. پرچمی با زمینهی سفید و خط های قرمز. پرچمِ همان کشوری که قرن هاست با صاحبِ آن منشورِ موجود در زمینه و نسل و دیارش مشکل دارد. مغزم دیگر نمیتوانست تناقض هارا نادیده بگیرد و به عملیات سفیدشویی ادامه دهد. راستی همسرش هم که به گمانم داشت مربیِ یوگایش را تماشا می کرد.چهرۀ همسرش خیلی شباهت دارد به دختر اولش که میگویند بعد از پدرش تاج و تختِ این دیار به او میرسد، همان دخترش که یک کلمه هم فارسی نمیتواند صحبت کند.هرچقدر تلاش میکردم در ذهنمشخصیتش را سفید کنم، آنقدر سیاه بود که با سیم و اسکاچ هم میافتادم به بَختَش سفید نمیشد که نمیشد.آخرش هم دست از مکاشفه های خود برداشتم و گفتم همه چیز در همین یک عکسِ معمولی هویدا است؛انسانی فارس زبان، با سر و وضعی اروپایی، زیرِ سایۀ پرچمِ دشمنِ کشورش، پشت به فرهنگِ دیارش، درحالی که در جمع هوادارانش ایستاده است، شیشۀ ضدگلوله روبه رویش است و از شجاعت و نترس بودن سخنرانی میکند. و همین شد که تناقض بیخ گلویم را گرفت و در حالی که خفهام میکرد گفت:« با این حال باز هم میخواهی سفیدَش کنی؟ ».
@rahgozarfa
۱۵:۵۴
رَهگذر
اینبار، باچشمانیدیگر میان خبرهای روزانه وقتی رسیدم به عکسی که پیوند متن است، جدای از احساس خشم و نفرت به فکری عمیق فرو رفتم. با خود گفتم؛ بیا و یکبار از دید طرفدارانش به او نگاه کن. ببین چه کت و شلوار شکیلی پوشیده است. چه کراواتی دارد. چقدر همسرش مرتب و زیبا است. از حرف ها و جملاتش کلماتِ ایرانی میبارد. چرا از او تا این حد باید تنفر داشته باشی؟ نگاهم افتاد به تصویرِ منشورکوروش، که در پشت سرش نمایان شده بود. و آن سرستون های تخت جمشید که کنارش تصویرسازی شده بودند. سپس نگاهم به انعکاسی که در شیشۀ ضدگلوله بود افتاد. راستی شیشۀ ضد گلوله. یک انسانِ شجاع به عنوان رهبری شجاع چرا باید در میان حامیان خودش از شیشۀ ضدگلوله استفاده کند؟ این شیشه که گند میزند به تمام شجاعت و نترس بودنش و باعث نقض آشکار ادعاهایش میشود. چشمانم را ریزتر کردم. آن انعکاسی که در شیشهافتاده بود، یک پرچم بود. پرچمی با زمینهی سفید و خط های قرمز. پرچمِ همان کشوری که قرن هاست با صاحبِ آن منشورِ موجود در زمینه و نسل و دیارش مشکل دارد. مغزم دیگر نمیتوانست تناقض هارا نادیده بگیرد و به عملیات سفیدشویی ادامه دهد. راستی همسرش هم که به گمانم داشت مربیِ یوگایش را تماشا می کرد. چهرۀ همسرش خیلی شباهت دارد به دختر اولش که میگویند بعد از پدرش تاج و تختِ این دیار به او میرسد، همان دخترش که یک کلمه هم فارسی نمیتواند صحبت کند. هرچقدر تلاش میکردم در ذهنمشخصیتش را سفید کنم، آنقدر سیاه بود که با سیم و اسکاچ هم میافتادم به بَختَش سفید نمیشد که نمیشد. آخرش هم دست از مکاشفه های خود برداشتم و گفتم همه چیز در همین یک عکسِ معمولی هویدا است؛ انسانی فارس زبان، با سر و وضعی اروپایی، زیرِ سایۀ پرچمِ دشمنِ کشورش، پشت به فرهنگِ دیارش، درحالی که در جمع هوادارانش ایستاده است، شیشۀ ضدگلوله روبه رویش است و از شجاعت و نترس بودن سخنرانی میکند. و همین شد که تناقض بیخ گلویم را گرفت و در حالی که خفهام میکرد گفت:« با این حال باز هم میخواهی سفیدَش کنی؟ ».
" />
فائزه زارعی @rahgozarfa
.برای عزیزانی که حوصلهشان نمیکشد بخوانند:)
.
.
۱۵:۵۴
چه میبینم؟!_انسانی فارس زبان، با سر و وضعی اروپایی، زیرِ سایۀ پرچمِ دشمنِ دیرینۀ کشورش، پشت به فرهنگِ دیارش، در کنار همسرِ یوگا کارَش، درحالی که در جمع هوادارانش ایستاده است، شیشۀ ضدگلوله روبه رویش است و از شجاعت و نترس بودن سخنرانی میکند. و خودش یک تنه تمام ادعاهایش را به گونهای که از شدت مقتدر بودنش نیاز به کمک کسی ندارد، نقض میکند.
" />
فائزه زارعی
@rahgozarfa
@rahgozarfa
۱۵:۵۵
وقتی به عقب بر میگردم و زندگیم رو مرور میکنم بیشتر از قبل میفهمم که چقدر حضور شما توی زندگی من لازم و ضروری بوده:)اصلا میگن اونی که یادش نیاد اولین بار کِی مهمان شما شده، شما خودتون بزرگش کردید:)دلِ بی قرارم وقتی خاطرات صحن و سرای باصفاتون رو به یاد میاره، هوایی میشه که پر بکشه بیاد توی صحن و سراتون مثل همون کبوترای سفید و طوسی اونقدر بچرخه تا وقتی که خسته بشه و بیاد رویِ سقاخونۀ زعفرونی رنگتون بشینه. بعد زل بزنه به طلایی های گنبدتون. همۀ اون آدم های جورواجوری که توی صحن هاتون قدم میزنن رو ببینه و یک دل سیر به چهره های نورانیشون نگاه کنه. پر حرفی نمیکنم میرم سراغ اصلِمطلب.روزِ خوشبخت شدنِ آهوها و آنهایی که دل و دنیایشان به اندازۀ قلب کبوتربچه است مبارک!میلادِ شما دقیقا خودِخودِ این خوشبختیست بابارضایِ قلبم:)حالا این تبریک به ما میرسه که شمارو داریم، یا به شما که روزی مثل امروز مهمون این کرۀ خاکی شدید؟
@rahgozarfa
۲۱:۲۶
۲۱:۳۴
__
عکس، بهوقتِ نُهماهپیش است.روزِ آخرِ سفری که تمامش خیر و برکت بود.نشسته بودم روی صندلیِسنگیِ گوشۀ صحنش.خیره به گنبدِ نورانیاش.دلم نمیآمد بلند شوم. بروم؟بگویم خداحافظ؟نه!فقط گفتم به امید دیدار:)
" />
فائزه زارعی
@rahgozarfa
عکس، بهوقتِ نُهماهپیش است.روزِ آخرِ سفری که تمامش خیر و برکت بود.نشسته بودم روی صندلیِسنگیِ گوشۀ صحنش.خیره به گنبدِ نورانیاش.دلم نمیآمد بلند شوم. بروم؟بگویم خداحافظ؟نه!فقط گفتم به امید دیدار:)
@rahgozarfa
۲۱:۳۴
کوتاه بنویسم؟داستانِ کوتاه؟برای شخصی که بعد از مدرسه تا یک ساعت دنبال مادرش در آشپزخانه و سالن و اتاق ها میچرخید و کل اتفاق های روزش را تعریف میکرد، آخرش هم صحبت هایش با جملۀ:« خیلی حرف میزنم نه؟ ». تمام میشد، کوتاه نوشتن و با مختصر کلمات منظورش را رساندن مانند عذابالهی است. نمیدانم شاید ضعف من همین است که نمی توانم کوتاه بنویسم.ذهنم وِرّاج است. نمیتوانم با دوبند که حاوی کلمه و جملاتِ کوتاه شده و مختصر و مفید است حرفم را بزنم.برای شنیدن حرف هایم باید بنشینی تا اول چای دم بکشد، بعدهم برایت داخل لیوان کاغذی بریزم و صبر کنی تا خنک شود. همچنین شرط دیگرش این است ساعتت را هم دم در تحویلِ صندوق امانات بدهی...
" />
فائزه زارعی
@rahgozarfa
@rahgozarfa
۱۰:۰۵
«میم مثلِ...»
دستش را گره کرد و انگشت اشارهاش را بالا برد._ماماان من بیام؟! صدای خندۀ بچهها فضا را پر کرد._عه نه، ببخشید منظورم این بود خانوم معلم میشه من بیام پای تخته؟
پ.ن: روزِ معلم بر تمام معلمانی که ناخودآگاه مادر صدایشان میکردیم مبارک:)
" />
فائزه زارعی
@rahgozarfa
دستش را گره کرد و انگشت اشارهاش را بالا برد._ماماان من بیام؟! صدای خندۀ بچهها فضا را پر کرد._عه نه، ببخشید منظورم این بود خانوم معلم میشه من بیام پای تخته؟
پ.ن: روزِ معلم بر تمام معلمانی که ناخودآگاه مادر صدایشان میکردیم مبارک:)
@rahgozarfa
۱۰:۱۷
بازارسال شده از شیعهٔ مرتضیعلی/ساکن دانمارک
یادمه بچه که بودم همیشه لذت میبردم از حرف زدنِ اونایی که کلمات قلمبه سلمبه به کار میبردن.معنی هیچ کدوم رو هم نمیفهمیدم ولی عاشق این کلمهها و عبارات بودم.مطمئن بودم کلمه ها احساس دارن و میفهمن من دوسشون دارم.بابا یه دوستی داشتن بسیار علاقهمند بودن به ادبیات. نتیجهٔ این علاقه رو به وضوح میشد در کلامشون دید.کلامی نافذ و پر از اصطلاحاتِ سخت ولی شیرین برای من.دبستانی بودم و عاشقِ روزایی که ایشون میخواست بیاد خونهمون.عمویی که میدونستم نه قراره واسم شکلات و بستنی بیاره نه قراره باهام بازی کنه. پس چی باعث میشد من اونقدر ذوق کنم برای اومدنش؟ذوق من برای زل زدن به دهنش بود موقع استفاده از عبارات ادبی:))))همهٔ اینها هم در حالی بود که مامانم معمولاً اجازه نمیدادن پیش بزرگترا بشینیم، اونم وقتی دارن جدی صحبت میکنن.ولی خب من مجبور بودم به هر شکلی که هست خودمو وسط اون گفتگوها حاضر کنم چون اولین بار عبارتِ "عطفِ به ما سبق" رو توی همون صحبتهای جدی شنیدم، نه توی جمع بچهها:)))پس به هر شکلی بود به طرز کنهواری سعی میکردم خودمو توی حلق اون آقا جا کنم تا گوشام بشنوه و دلم لذت ببره از اون عبارات.یکی از بزرگترین تفریح اون موقعهامون رفتن به کتابفروشیهای بینالمللی و رشد (توی اهواز) بود.فکر کنم ده، یازدهه ساله بودم که برای اولین بار کتاب فرهنگ لغت رو توی کتابفروشی بینالمللی دیدم. نمیتونید تصور کنید که با دیدنش چه حسی داشتم. به جرأت میتونم بگم همون حسی بود که فریبرز باغبیشه موقع پیدا کردنِ سکه ها زیر خاک پیدا کرد.با چشمای برقزده به مامان گفتم اینو میخرید واسم؟:)گفتن به چه دردت میخوره این اخه؟گفتم میخوام بدونم معنی استنشاق، عطف به ما سبق، ابتذال، مالامال، اجتنابناپذیر، اجحاف، تفحص، استراق سمع، متقن و... چیه؟شروع کردم به ردیف کردنِ کلمات و عباراتی که بیشتر از دوست بابام شنیده بودم.مامانم خندیدن و گفتن باشه بیارش:)خلاصه...من صبح و ظهر و شب سرم توی این لغتنامه بود و چشمام با دیدن لغتهای جدید پر از شور و شوق میشد و تازه کلماتی که پیش از اون از زبون عمو شنیده بودم، با شکل املاییشون آشنا میشدم و بیشتر عشق میکردم.یه وقتایی هم به بقیه میگفتم بیاین ازم کلمه بپرسید:))))))))اینارو گفتم که پشتبندش به این اشاره کنم:کاری که توی کودکی ما رو سر ذوق میاورد، احتمالا همون کاریه که هم علاقه داریم بهش و هم استعداد.چون توی کودکی هنوز درگیر نظرات و فشار جامعه و اطرافیان نشدیم که تهش ندونیم چیزی که میخوایم و داریم واسش تلاش میکنیم واقعا خواستهٔ قلبیمونه یا فشار و موجِ جامعهست.چشماتو ببند و برو به اون دوره.ببین چی بود که تورو به اوج میرسوند؟
توی بچگی معلم ادبیات شدن واسم تعریف نشده بود چون همیشه عاشق این بودم که دکتر بشم و همه رو آمپول بزنم.و عشق به ادبیات رو با خوندن و نوشتن تا الان ارضا کردم
" />
شیعهٔ غریبِ مرتضیعلی

@shia_in_foreignland
توی بچگی معلم ادبیات شدن واسم تعریف نشده بود چون همیشه عاشق این بودم که دکتر بشم و همه رو آمپول بزنم.و عشق به ادبیات رو با خوندن و نوشتن تا الان ارضا کردم
@shia_in_foreignland
۱۰:۳۷
شنیدههایی به گوشم میرسد از اینکه؛ جنگ دوباره شروع شده است.اما نه!ما به ادامۀ جنگ رسیدهایم. درواقع این سکوت منطقۀ نبرد خاتمه یافته است. این، عبارتِ درست است.میدانم و میدانیم که باز هم لاله های این خاک با خون آبیاری خواهند شد. باز هم کسانی میروند که جگرگوشه و عزیزِدلِ خانوادههایشان هستند.بازهم کسانی که نمیدانند چه سعادتی در انتظارشان است، با چشمانی پُرنور به دیدارِ منشأ نور میشتابند.اما با تمام اینها اگر خونی که در رگ های من و ما در جریان است، موجب میشود لکۀ ننگ تاریخِ بشریت را محو کند، تمامِ ما حاضر و آمادهایم با خون هایمان آبیاریِ این کرۀ خاکی و همین گربۀ نازنینی که در آغوشمان نشسته است را با جان و دل و غرور عهدهدار شویم.ما فرزندانِ ایران و مُریدانِ دُرِّ نجف هستیم و از هیچ خَلقی بیم نداریم!
" />
فائزه زارعی
@rahgozarfa
@rahgozarfa
۱۹:۵۸
نبین که مشتش هم قد و قوارۀ گردو است.بر پوزِ نجسِ دشمن یک تنه صدها سجیل است.:)))
" />
فائزه زارعی
@rahgozarfa
@rahgozarfa
۲۰:۰۵
«راز»
تک چراغِ آویز شده از سقف تا بالای سرش آمده بود. باد نمیآمد اما طوفانِ ترس چراغ را تکان میداد و سیلی به قلبش میزد.+اسم؟_شی...سرفهای کرد و گفت:« لازمه؟ ».+اگر لازم نبود که نمیپرسیدم. فامیل؟_نمیشه بنویسم؟
کاغذی جلو اش افتاد و نسل اندر نسلش را ریخت روی مستطیلِ رو به رویش.
+چرا میخواستی بدزدیش؟ چطور به خودت این اجازه رو دادی؟!_آخه، آخه عاشقش شده بودم. +عاشقش شده بودی؟ مطمئنی فقط مسئله همین بوده؟مِن و مِنی کرد؛_خب آره..+مسخرهس، دزدِ عاشق! _فکر میکنی دروغ میگم؟!+فکر نمیکنم، مطمئنم. اصلا شایدم درست بگی، عاشق شدی، اما نه عاشق خودش، عاشق پولی که بعدش میاد توی جیبت!
پارچ آب را بی اجازه برداشت و لیوان را پر کرد. یک نفس آب را خورد._اولش آره. ولی.. ولی بعدش که شناختمش نه. دوست داشتم برای خودم بشه، برای خودِ خودم.
ستارههای روی شانۀ مرد چشمک زدند._اولین باری که درموردش خوندم هوش از سرم پریده بود.تاریخ داشت چه تاریخی! غنی! عمق تمدن رو میشد توی ذره ذره جزئیاتش دید!شنیده بودم، البته بعدش مطمئن شدم که یه قدرتِ درونی توی خودش داره که هرکسی لمسش کنه تمام سلول های توی سرش شاعر و ادیب میشن!
دهانش خشک شده بود، بازهم بی اجازه یک لیوانِپر آب ریخت و یک نفس همهرا سر کشید.
_با همۀ قبلی ها فرق داشت. اصلا زیبایی و لطافتش به حدی چشمم رو گرفته بود که دیگه چیزی جز اون نمیدیدم.رنگ و لعابی داشت که انگار معمار های جهان جمع شده بودن و تمام تخصصشون رو روی این گنج خرج کرده بودن!تازه بعضی ها میگفتن اگر یهذره از غبارش دورِ دیگ غذا بچرخه، چنان طعم و مزهای میگیره که خوردن یک قاشق از اون غذا آرزوی شاه و شاهزاده ها میشه!یهچیز دیگه که تک بودنش رو برام تموم کرد این بود که یه تَرَکِ معجزه آسا داره!این حفره به جای اینکه باعث بشه ساختارش ضعیف بشه، باعث شده سومین گنجِ منحصر به فرد شناخته بشه!از داخل این ترک نوری میتابه و چراغی روشنه که اگر تک و تنها داخل بیابونِ خشک و بی آب و علف رهاش کنی، تاریکیِ شب رو برات به روشنیِ روز تبدیل میکنه!!
مردِ روبهرویی از جایش کمی تکان خورد. صندلیاش را عقب کشید و بلند شد. به چشمانش خیره شد؛+اولین بار کِی دیدیش؟ یادت میاد؟_وای، اولین بار؟هیچوقت یادم نمیره. اصلا همون اولین بار بود که باعث شد هرطور شده بدستش بیارم.بهار بود. بهارِ یک سالِ پیش درموردش شنیده بودم که توی این فصل اگر مردم پیداش کنن در دکان تمام عطار هارو تخته میکنه. وقتی دیدمش و بویِ عطرِ بهارنارنجش توی مشامم پیچید، تمام عطر های خونه رو ریختم توی سطل زباله...
+اسمش، اسمشو هم بنویس_اسم گنج؟!شما که باید بدونید.
مرد ابروهایش را بالا انداخت؛+ما که اسمشو میدونیم، لازمه که تو بازهم تکرارش کنی._نه، اسمشو نمیدونید. برای ما اسمش چیزی شبیه به «کوارتز صورتی» و «عقیق سلیمانیه»اما شما، بهش میگید...«شیراز!»
" />
فائزه زارعی
@rahgozarfa
پ.ن: به بهانۀ روزِ شهر شعر و هنر و ادب، شیرازِ زیبا
تک چراغِ آویز شده از سقف تا بالای سرش آمده بود. باد نمیآمد اما طوفانِ ترس چراغ را تکان میداد و سیلی به قلبش میزد.+اسم؟_شی...سرفهای کرد و گفت:« لازمه؟ ».+اگر لازم نبود که نمیپرسیدم. فامیل؟_نمیشه بنویسم؟
کاغذی جلو اش افتاد و نسل اندر نسلش را ریخت روی مستطیلِ رو به رویش.
+چرا میخواستی بدزدیش؟ چطور به خودت این اجازه رو دادی؟!_آخه، آخه عاشقش شده بودم. +عاشقش شده بودی؟ مطمئنی فقط مسئله همین بوده؟مِن و مِنی کرد؛_خب آره..+مسخرهس، دزدِ عاشق! _فکر میکنی دروغ میگم؟!+فکر نمیکنم، مطمئنم. اصلا شایدم درست بگی، عاشق شدی، اما نه عاشق خودش، عاشق پولی که بعدش میاد توی جیبت!
پارچ آب را بی اجازه برداشت و لیوان را پر کرد. یک نفس آب را خورد._اولش آره. ولی.. ولی بعدش که شناختمش نه. دوست داشتم برای خودم بشه، برای خودِ خودم.
ستارههای روی شانۀ مرد چشمک زدند._اولین باری که درموردش خوندم هوش از سرم پریده بود.تاریخ داشت چه تاریخی! غنی! عمق تمدن رو میشد توی ذره ذره جزئیاتش دید!شنیده بودم، البته بعدش مطمئن شدم که یه قدرتِ درونی توی خودش داره که هرکسی لمسش کنه تمام سلول های توی سرش شاعر و ادیب میشن!
دهانش خشک شده بود، بازهم بی اجازه یک لیوانِپر آب ریخت و یک نفس همهرا سر کشید.
_با همۀ قبلی ها فرق داشت. اصلا زیبایی و لطافتش به حدی چشمم رو گرفته بود که دیگه چیزی جز اون نمیدیدم.رنگ و لعابی داشت که انگار معمار های جهان جمع شده بودن و تمام تخصصشون رو روی این گنج خرج کرده بودن!تازه بعضی ها میگفتن اگر یهذره از غبارش دورِ دیگ غذا بچرخه، چنان طعم و مزهای میگیره که خوردن یک قاشق از اون غذا آرزوی شاه و شاهزاده ها میشه!یهچیز دیگه که تک بودنش رو برام تموم کرد این بود که یه تَرَکِ معجزه آسا داره!این حفره به جای اینکه باعث بشه ساختارش ضعیف بشه، باعث شده سومین گنجِ منحصر به فرد شناخته بشه!از داخل این ترک نوری میتابه و چراغی روشنه که اگر تک و تنها داخل بیابونِ خشک و بی آب و علف رهاش کنی، تاریکیِ شب رو برات به روشنیِ روز تبدیل میکنه!!
مردِ روبهرویی از جایش کمی تکان خورد. صندلیاش را عقب کشید و بلند شد. به چشمانش خیره شد؛+اولین بار کِی دیدیش؟ یادت میاد؟_وای، اولین بار؟هیچوقت یادم نمیره. اصلا همون اولین بار بود که باعث شد هرطور شده بدستش بیارم.بهار بود. بهارِ یک سالِ پیش درموردش شنیده بودم که توی این فصل اگر مردم پیداش کنن در دکان تمام عطار هارو تخته میکنه. وقتی دیدمش و بویِ عطرِ بهارنارنجش توی مشامم پیچید، تمام عطر های خونه رو ریختم توی سطل زباله...
+اسمش، اسمشو هم بنویس_اسم گنج؟!شما که باید بدونید.
مرد ابروهایش را بالا انداخت؛+ما که اسمشو میدونیم، لازمه که تو بازهم تکرارش کنی._نه، اسمشو نمیدونید. برای ما اسمش چیزی شبیه به «کوارتز صورتی» و «عقیق سلیمانیه»اما شما، بهش میگید...«شیراز!»
@rahgozarfa
پ.ن: به بهانۀ روزِ شهر شعر و هنر و ادب، شیرازِ زیبا
۹:۵۱
آدمی بود که ادعایِ وطن دوستی داشت. قیمهها را قاطیِ ماستها کرد. وطنش فدای جیبش شد.
" />
فائزه زارعی@rahgozarfa
۶:۲۰
مکالمۀ من و خواهرزادهام در سی ثانیه پیش
_روشنش کنم؟
_نه
_چرا؟
_فعلا گرم نیست
_چرا؟
_بعدا روشنش میکنیم
_باشه..وی بعد از گفتن «باشه» دکمۀ پنکه را فشار میدهد و به سرعت از در خارج میشود.
خداروشکر اصلا نمیذارن حرفم زمین بمونه:)
خداروشکر اصلا نمیذارن حرفم زمین بمونه:)
۱۵:۱۷