﷽#امام_رضا
دستبندهای نذری
دوستم دختر نوجوانی دارد،زیورآلات دخترانه میسازد و میفروشد. همسایهی امام رضا جانم هستند. دنیای مجازی واسطهی دوستی ماست وگرنه سعادت دیدارش را نداشتم. هر مناسبتی که میتواند دستبند نذر میکند . کار قشنگی میکند و نذرش را به اشتراک میگذارد تا بقیه هم بتوانند شریک شوند. اولین بار برای سلامت دو قلوهای دایی نذر کرد. روز میلاد کریم اهل بیت، امام حسن جان، ما هم به نیت خودمان شریک شدیم . دو قلوها روزی مرخص شدند که یک گروه از حرم با پرچم امام رضا رفته بودند بخش مراقبتهای ویژه نوزدان .دیگر مشتری دستبندهای نذری شده بودم. با آنها دل منم میرفت حرم و ذوق هر دختری که دستبند را میگرفت، میشد پارچهی سبزی که با آن، دلم را به ضریح گره بزنم.خودم روزهای سخت بعد از تولد فرزندم را گذرانده بودم، اما نگران دوستم بودم ، مادر بانی نذرهای قشنگ. فرزند چهارمش که به سلامت به دنیا آمد، خدا را هزار مرتبه شکر کردم. از دخترش خواستم این بار به نیت سلامت مادر و بردارش برایم دستبند نذری درست کند. اواخر اردیبهشت ماه بود، اوج امتحاناتش و روزهای سخت بعد از تولد برادر کوچک ترش. سرش حسابی شلوغ بود اما درخواستم را رد نکرد. روز بیست و هشت اردیبهشت به من پیام داد که شب جمعه، دستبندها را در حرم پخش کردم. همان روز من از یک آیدی ناشناس یک پیام دیگر هم داشتم. «سرکار خانم فاطمه کریمی
در بهشت عاشقی و در کنار مضجع نورانی شمس الشموس حَضرت امام رضا علیه السّلامنائب الزیاره شما بودیم
از طرف موسسه جوانان آستان قدس بود.» کلاس ها را یکسال پیش شرکت کردم!آقا جواب سلام را داده بود.
#فاطمه_کریمی
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
https://ble.ir/ravadar
https://eitaa.com/ravadar
دوستم دختر نوجوانی دارد،زیورآلات دخترانه میسازد و میفروشد. همسایهی امام رضا جانم هستند. دنیای مجازی واسطهی دوستی ماست وگرنه سعادت دیدارش را نداشتم. هر مناسبتی که میتواند دستبند نذر میکند . کار قشنگی میکند و نذرش را به اشتراک میگذارد تا بقیه هم بتوانند شریک شوند. اولین بار برای سلامت دو قلوهای دایی نذر کرد. روز میلاد کریم اهل بیت، امام حسن جان، ما هم به نیت خودمان شریک شدیم . دو قلوها روزی مرخص شدند که یک گروه از حرم با پرچم امام رضا رفته بودند بخش مراقبتهای ویژه نوزدان .دیگر مشتری دستبندهای نذری شده بودم. با آنها دل منم میرفت حرم و ذوق هر دختری که دستبند را میگرفت، میشد پارچهی سبزی که با آن، دلم را به ضریح گره بزنم.خودم روزهای سخت بعد از تولد فرزندم را گذرانده بودم، اما نگران دوستم بودم ، مادر بانی نذرهای قشنگ. فرزند چهارمش که به سلامت به دنیا آمد، خدا را هزار مرتبه شکر کردم. از دخترش خواستم این بار به نیت سلامت مادر و بردارش برایم دستبند نذری درست کند. اواخر اردیبهشت ماه بود، اوج امتحاناتش و روزهای سخت بعد از تولد برادر کوچک ترش. سرش حسابی شلوغ بود اما درخواستم را رد نکرد. روز بیست و هشت اردیبهشت به من پیام داد که شب جمعه، دستبندها را در حرم پخش کردم. همان روز من از یک آیدی ناشناس یک پیام دیگر هم داشتم. «سرکار خانم فاطمه کریمی
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
۱۷:۵۴