#زهر_وفا#قسمت_اول#بر_اساس_واقعیت #طاهره_سادات_حسینیلباس های نشسته را ریختم توی تشت جلوم شلنگ آب را که با یه بند می بستم به تنه ی درخت انگور تا روی تشت قرار بگیره را جای خودش گذاشتم و شیر آب را باز کردم.آب روی لباس ها پخش می شد و تصاویری مبهم خلق میشد، به خودم و زنپگیم فکر می کردم.زندگی خوبی داشتم در کنار خانواده ای مهربان، خانواده ای هشت نفره، سه تا پسر و سه تا دختر، همه از من بزرگتر بودند و من ته تغاری خانواده محسوب می شدم.به غیر از من و داداش مجید، بقیه بچه ها ازدواج کرده بودند، داداش مجید شش سال از من بزرگتر بود یعنی بیست و سه سالش بود اما هنوز زن نگرفته بود، تا پدر و مادرم حرف ازدواج مجید را پیش میکشیدند فوری می گفت هنوز زوده...در صورتیکه اون دو تا داداش بیست سالگی ازدواج کرده بودند و الانم هر کدوم چند تا بچه قد و نیم قد داشتند.از نظر عرف منم دیگه به سن ازدواج رسیده بودم، اما چون ته تغاری خانواده بودم، خودم را بچه می دونستم، شاید هم این حس به خاطر این بود که کل خانواده محبت عجیبی به من داشتند و یک جور دیگه منو دوست داشتند.امسال دیگه سال آخر مدرسه ام بود، نمی دونم با این وضعیت دانشگاه ها برم سمت دانشگاه یا نه؟! آخه توی دانشگاه دخترا مثل فرح زن شاه، عریان ظاهر میشن و این برای منی که در خانواده ی معتقد پا گرفتم سخته..
توی همین افکار بودم که متوجه شدم تشت پر از آب شده و سرریز کرده و پاهای منم زیر آب بود.شیر آب را بستم، آب داخل تشت را کم کردم و پودر لباسشویی روی لباسا ریختم و مشغول مشت و مال لباس ها بودم که پنجره ی هال باز شد و مادرم سرش را از لای پنجره بیرون آورد و صدا زد: ملیحه! کجایی دختر؟! نیم ساعته دیگه کلاس قرانت شروع میشه...
اوه اوه اصلا یادم نبود، امروز کلاس قران توی خونه ی سیاره خانم داشتم.یعنی تابستان ها که مدرسه ای در کار نبود، کلاس سیاره خانم به راه بود البته عصر روزهای زوج و من امروز کلا فراموش کرده بودم.
مادرم دوباره صدا زد: ملیحه! شنیدی چی گفتم؟!سرم را تند تند تکان دادم و گفتم: یادم رفته بود مامان! بزار لباسا را آب بکشم میام
مادرم همانطور که دستش را تکان میداد گفت: زودتری بیا، از کلاس قرانت جا نمونی، این واجب تره، لباسات را من میشورم
واکنش پارتها رو فعال وپر انرژی بزنید
توی همین افکار بودم که متوجه شدم تشت پر از آب شده و سرریز کرده و پاهای منم زیر آب بود.شیر آب را بستم، آب داخل تشت را کم کردم و پودر لباسشویی روی لباسا ریختم و مشغول مشت و مال لباس ها بودم که پنجره ی هال باز شد و مادرم سرش را از لای پنجره بیرون آورد و صدا زد: ملیحه! کجایی دختر؟! نیم ساعته دیگه کلاس قرانت شروع میشه...
اوه اوه اصلا یادم نبود، امروز کلاس قران توی خونه ی سیاره خانم داشتم.یعنی تابستان ها که مدرسه ای در کار نبود، کلاس سیاره خانم به راه بود البته عصر روزهای زوج و من امروز کلا فراموش کرده بودم.
مادرم دوباره صدا زد: ملیحه! شنیدی چی گفتم؟!سرم را تند تند تکان دادم و گفتم: یادم رفته بود مامان! بزار لباسا را آب بکشم میام
مادرم همانطور که دستش را تکان میداد گفت: زودتری بیا، از کلاس قرانت جا نمونی، این واجب تره، لباسات را من میشورم
واکنش پارتها رو فعال وپر انرژی بزنید
۱.۱K
۱۸:۳۱