بله | کانال روایت‌نامه| محمدحسین عظیمی
عکس پروفایل روایت‌نامه| محمدحسین عظیمیر

روایت‌نامه| محمدحسین عظیمی

۱.۷ هزار عضو
عکس پروفایل روایت‌نامه| محمدحسین عظیمیر
۱.۷ هزار عضو

روایت‌نامه| محمدحسین عظیمی

جنگ، جنگ روایت‌هاست...
ارتباط با من:@mhazimi84
thumbnail
آق منوچهر
داشتیم سفره شام را جمع می‌کردیم که پدر خانمم روی دو زانو نشست و صدایش را صاف کرد: "شب جمعه‌ست، شادی ارواح درگذشتگان، علی‌الخصوص مادر آقا امیرحسین..."تا اسم مادرم را شنیدم، دستم را روی سینه گذاشتم و سرم را برای تشکر پایین دادم. سرم در نیمه مسیر بود که کلمات بعدی را با صدایی حزین‌تر -انگار چیزی در گلویش گیر کرده باشد- بیرون داد: "و آقا منوچهر که یکی دو روز پیش به رحمت خدا رفت..."بقیه جمله‌اش را نشنیدم. حتی فکر کنم برای مادرم فاتحه و صلوات را هم فراموش کردم."آقا منوچهر؟! آقا منوچهر کی بود؟!"خط محو کم‌رنگی از آشنایی توی ذهنم داشت شکل می‌گرفت. چند ثانیه فکر کردم و بعد مثل سوزن‌گیرکرده‌ها "اِاِاِ" را تا جایی که نفس داشتم کشیدم.چهار پنج‌بار بیشتر آقا منوچهر را ندیده بودم ولی از دیدن و معاشرت باهاش ترس داشتم.بار اولی که پدر خانمم تماس گرفت و گفت:"چند تا موتور هست طبقه دوم پاساژ مهدی(عج). روبروی محل کارتون. میشه بری بگیریش؟"چند ثانیه پلان موقعیت مکانی محل کارم را توی ذهن آوردم:-از کی بگیرم؟-اون‌جا یه خیاطی هست به‌نام آقا منوچهر. کنار آقا ریاض. برو ازش بگیر.ساده بود. باید می‌رفتم آن‌طرف خیابان و صد متر جلوتر و بعد هم بیست سی پله موزاییکی قدیمی را بالاوپایین می‌کردم. همین.ماجرا ولی پیچیده‌تر از این حرفها بود.آقا منوچهر قد بلندی داشت. با این‌که سنش چیزی بین هفتاد و هشتاد بود ولی یک موی سفید هم روی صورتش نداشت. یعنی دقیق‌ترش این‌ست که اصلا مویی روی صورت نداشت که بخواهد سیاه یا سفید یا جوگندمی باشد. سر کاملا کچل، ریش سه‌تیغه و ابروهای ریخته روی صورتی کشیده.این‌ها را وقتی دستم را پشت شیشه مغازه دودهنه خیاطی‌اش روی پیشانی‌ام نقاب کردم، دیدم.روی مبل چرمی قهوه‌ای رنگی متعلق به عهد پارینه‌سنگی نشسته بود و به جلو خیره. دقیق‌ترش البته این میشد که انعکاس نور روی شیشه اجازه نداد بفهمم در افق محو شده یا خوابش برده؟با پشت دست چند ضربه به شیشه زدم. سرش را سمتم گرداند.چند ثانیه گیج و منگ بهم خیره شد و بعد با چشم‌هایی که تا جای ممکن از قابش بیرون آمده بود، نگاهم کرد:"چرا بیدارم کردی؟ حالا وقت اومدنه؟ چه‌کار داری؟"این‌ها را با چنان صورت در هم و روی ترش و صدای ته‌چاهی‌ای گفت که پاهایم را جفت کردم و صاف ایستادم:"اومدم موتورهای آقای ابوالقاسمی رو ببرم"فکر کردم فامیل پدرزنم را که بیاورم احترام می‌گذارد ولی لحنش تغییری نکرد. لاطی‌وار موتورها را دستم داد:"بیا. بیگیرش"پله‌های مسیر برگشت را جمع‌و‌جور طی کردم. عضلاتم از خجالت منقبض شده بود.از آن روز به بعد، گرفتن موتور کولر برایم فرآیند پیچیده‌ای شد. باید حواسم به ساعت خواب آقا منوچهر هم میبود.آقا منوچهر در سه چهار بار بعدی هیچ‌وقت تلخ نشد. هربار کمی شوخی می‌کرد تا فضای رسمی بین‌مان را بشکند. نتوانست. من فقط از لابلای مکالماتم با پدر خانمم، حجمی از دلسوزی را در قضاوتم نسبت به آقا منوچهر اضافه کردم:"منوچهر هیچ‌کی رو نداره. نه ازدواج کرده نه پدری، نه مادری. پدرش رهاشون می‌کنه و مادرش هم سر زا میره. تا نوجوونی خونه این و اون بزرگ شد و بعدش مستقل. الان خودش هست و خودش. توی همین پاساژ زندگی می‌کنه."
بعد از "اِ" کش‌دار واکنش به شنیدن خبر فوت، آخرین تصویرم را ازش مرور کردم. قد متوسطی که حین راه رفتن ده بیست درجه به چپ و راست منحرف می‌شد و چشم‌هایی که خیلی وقتها به جایی خیره بود. شاید خاطراتش را از این هفتاد و چند سال مرور می‌کرد:"چند روز پیش حالش بد میشه. میره بیمارستان. همون‌جا تموم می‌کنه. دو سه روز دنبال آدرس و خانواده‌ش بودن. فردا صبح اهالی پاساژ می‌خوان تشییعش کنن"
پ.ن: آقا منوچهر روزش با رادیو لندن شروع می‌شد ولی همیشه آب‌دارترین فحش‌هایش را نثار نتانیاهو و ترامپ می‌کرد. شادی روحش صلوات و فاتحه‌ای مرحمت کنید. اگر هم توانستید برایش نماز شب اول قبر بخوانید، چون وارثی ندارد: منوچهر ابن محمدعلی#چالش_مسیر#روز_شانزدهم@ravayat_nameh

۱۷:۱۵