پولتون رو بدین ایران...خارگنوشت(۱)
"ما اینجا هر روز سه تا سفره مینداختیم. دو تا سفره بزرگ و یه سفره کوچیک ولی الان فقط همون سفره کوچیک مونده"وسط صحن مسجد به آن درندشتی سه چهار تا پیرمرد نشسته بودند با یکی دو تا جوان.بعد از غروب آفتاب افطارشان را خورده و به نماز ایستاده بودند. تا ما رسیدیم مسجد جامع اهلسنت #خارگ، اعمال بعد از نمازشان هم تمام شده بود.آن احساس لعنتی همانجا سراغم آمد. وقتی ما را دیدند و حسابی تحویلمان گرفتند و مُهر آوردند تا نمازمان را بخوانیم و بعدش برویم سراغشان برای مصاحبه.فکر کردم اینها دارند برایمان فیلم بازی میکنند. حین مصاحبه هم مرد جوان، خیلی انقلابی موضع گرفت: "برای مرد امت محمد، شهید شدن جاودانگی و سعادته"سالهاست که با اهلسنت ارتباط دارم و از میزان انقلابی بودن خیلیهایشان مطلعم ولی فکر نمیکردم توی جزیره خارگ با غلبه فضای عربی و اهلسنت هم اینطور باشد. تا وسطهای مصاحبه دل دل کردم و آخرش حرف دلم را زدم:"ناراحت نیستین ایران به کشورایی که عربن و حاکمانشون اهلسنتن حمله کرده؟"چشمهای سه نفرشان یکطوری شد انگار چه سوالیست که پرسیدهام. "نع" را طوری ادا کردند که فک پایینشان بیش از حد معمول از فک بالایی فاصله گرفت: "طرف از تو خونهش اجازه داده که بیا خارگو بزن. بعد ما بیایم ناراحت چی بشیم؟ هرکی خربزه میخوره باید پای لرزش بشینه. همین عربا پول دادن تا اینا پایگاه زدن تو کشورشون. اینا فکر میکردن آمریکا ازشون محافظت میکنه ولی درواقع اینها داشتند از آمریکا محافظت میکردند."تا اینجای کار جوابهایش همان مدل صداوسیمایی خودمان بود. عقلم قبول میکرد ولی به دلم نمینشست تا پیرمرد وارد بحث شد. پیرمرد یک بار دیگر هم پریده بود وسط بحث و حین گفتن ""اونا رهبرمون رو بردن. از جان برامون عزیزتر بود" بیهوا زده بود زیر گریه. آنجا غیررسمی بودنش برایم دلچسب بود.پیرمرد اینجای بحث هم دو پایی پرید وسط مصاحبه:"خیلی جالبه. ما یه پسرخاله داریم تو کویت. سوالش کردیم سربازی نمیری؟ گفت نه. ما پول میدیم آمریکاییها بیان از کشورمون محافظت کنن. بچههامون سربازی نمیرن. جاش درس میخونن. جنگ که شد بهش زنگ زدم. گفتم چی شد؟! آمریکا نمیتونه از خودش محافظت کنه، چهطور میخواد از شما محافظت کنه؟ بیاید پولتون بدین ایران تا حواسش بهتون باشه. گفت راستم میگی."تعریف خاطره، وسط مصاحبه تصویری کار خودش را کرد و دلم هم به حرفهایشان رضا داد. جواب سوالم را که گرفتم، به بهانه جواب دادن به گوشی، از جمعشان فاصله گرفتم و رفتم کمی دورتر روی یک صندلی پلاستیک سفید نشستم. پیرمرد آمد سراغم. توی دستش چند تا شیشه عطر خنک بود که روی جداره بیرونیاش نوشته بود: رائحهالجنه.آنقدر برای شامهام خوشایند بود که هر چند ثانیه یک بار میگرفتم جلوی بینیام و چند نفس عمیق با مولکولهای عطرآگین هوای اطرافش میکشیدم.صبر کردم تا وقت نماز عشایشان شود. نماز را به جماعت خواندیم. امامجماعت رکعت اول سوره فیل خواند و رکعت دوم قل یا ایها الکافرون. کاملا در فضای جنگی. دو رکعت نماز شکستهمان که تمام شد، خواستیم برویم ولی صبر کردیم تا نمازشان تمام شود و خداحافظی کنیم."ایشالا یه روز بیاید اینجا تا پیروزی رو جشن بگیریم."
@ravayat_nameh
"ما اینجا هر روز سه تا سفره مینداختیم. دو تا سفره بزرگ و یه سفره کوچیک ولی الان فقط همون سفره کوچیک مونده"وسط صحن مسجد به آن درندشتی سه چهار تا پیرمرد نشسته بودند با یکی دو تا جوان.بعد از غروب آفتاب افطارشان را خورده و به نماز ایستاده بودند. تا ما رسیدیم مسجد جامع اهلسنت #خارگ، اعمال بعد از نمازشان هم تمام شده بود.آن احساس لعنتی همانجا سراغم آمد. وقتی ما را دیدند و حسابی تحویلمان گرفتند و مُهر آوردند تا نمازمان را بخوانیم و بعدش برویم سراغشان برای مصاحبه.فکر کردم اینها دارند برایمان فیلم بازی میکنند. حین مصاحبه هم مرد جوان، خیلی انقلابی موضع گرفت: "برای مرد امت محمد، شهید شدن جاودانگی و سعادته"سالهاست که با اهلسنت ارتباط دارم و از میزان انقلابی بودن خیلیهایشان مطلعم ولی فکر نمیکردم توی جزیره خارگ با غلبه فضای عربی و اهلسنت هم اینطور باشد. تا وسطهای مصاحبه دل دل کردم و آخرش حرف دلم را زدم:"ناراحت نیستین ایران به کشورایی که عربن و حاکمانشون اهلسنتن حمله کرده؟"چشمهای سه نفرشان یکطوری شد انگار چه سوالیست که پرسیدهام. "نع" را طوری ادا کردند که فک پایینشان بیش از حد معمول از فک بالایی فاصله گرفت: "طرف از تو خونهش اجازه داده که بیا خارگو بزن. بعد ما بیایم ناراحت چی بشیم؟ هرکی خربزه میخوره باید پای لرزش بشینه. همین عربا پول دادن تا اینا پایگاه زدن تو کشورشون. اینا فکر میکردن آمریکا ازشون محافظت میکنه ولی درواقع اینها داشتند از آمریکا محافظت میکردند."تا اینجای کار جوابهایش همان مدل صداوسیمایی خودمان بود. عقلم قبول میکرد ولی به دلم نمینشست تا پیرمرد وارد بحث شد. پیرمرد یک بار دیگر هم پریده بود وسط بحث و حین گفتن ""اونا رهبرمون رو بردن. از جان برامون عزیزتر بود" بیهوا زده بود زیر گریه. آنجا غیررسمی بودنش برایم دلچسب بود.پیرمرد اینجای بحث هم دو پایی پرید وسط مصاحبه:"خیلی جالبه. ما یه پسرخاله داریم تو کویت. سوالش کردیم سربازی نمیری؟ گفت نه. ما پول میدیم آمریکاییها بیان از کشورمون محافظت کنن. بچههامون سربازی نمیرن. جاش درس میخونن. جنگ که شد بهش زنگ زدم. گفتم چی شد؟! آمریکا نمیتونه از خودش محافظت کنه، چهطور میخواد از شما محافظت کنه؟ بیاید پولتون بدین ایران تا حواسش بهتون باشه. گفت راستم میگی."تعریف خاطره، وسط مصاحبه تصویری کار خودش را کرد و دلم هم به حرفهایشان رضا داد. جواب سوالم را که گرفتم، به بهانه جواب دادن به گوشی، از جمعشان فاصله گرفتم و رفتم کمی دورتر روی یک صندلی پلاستیک سفید نشستم. پیرمرد آمد سراغم. توی دستش چند تا شیشه عطر خنک بود که روی جداره بیرونیاش نوشته بود: رائحهالجنه.آنقدر برای شامهام خوشایند بود که هر چند ثانیه یک بار میگرفتم جلوی بینیام و چند نفس عمیق با مولکولهای عطرآگین هوای اطرافش میکشیدم.صبر کردم تا وقت نماز عشایشان شود. نماز را به جماعت خواندیم. امامجماعت رکعت اول سوره فیل خواند و رکعت دوم قل یا ایها الکافرون. کاملا در فضای جنگی. دو رکعت نماز شکستهمان که تمام شد، خواستیم برویم ولی صبر کردیم تا نمازشان تمام شود و خداحافظی کنیم."ایشالا یه روز بیاید اینجا تا پیروزی رو جشن بگیریم."
@ravayat_nameh
۲:۱۳