در مسیر آخرین دیدار(بخش اول)
حوالی ساعت نه صبح از تهران به خانه رسیدم. خسته بودم، اما وقت برای استراحت نبود. باید وسایلم را مرتب میکردم و خودم را برای سفر شب به مشهد آماده میکردم. وسایل را جابهجا کردم، چیدم، هرچه نیاز بود برداشتم و داخل کیف مرتبش کردم.
چند ساعتی هم راهی گرگان شدم تا برخی از تجهیزات مورد نیاز را خرید کنم. اما قبل از برگشتن، سری به امامزاده عبدالله و مزار شهدا زدم. هوای آنجا همیشه برایم آرامشبخش است، مخصوصاً وقتی پای مزار شهدا میایستی، انگار همهی خستگیها از دلت میرود.
مامانم روز قبلش رفته بود مشهد برای تشییع. من اما باید شب میرفتم. شام را آماده کردم. غذا خوردم و وسایل آخر را جمع کردم. حوالی ساعت ده و بیست دقیقه شب بود که راهی ترمینال گرگان شدم. هوا خنک شده بود و شب، سکوت عجیبی داشت. توی دلم حس غریبی بود؛ هم خستگیِ روزهای گذشته، هم هیجان سفر به مشهد، هم فکرهایی که توی ذهنم میچرخید.
ترمینال نسبتاً شلوغ بود. مسافران مختلفی در گوشه و کنار نشسته بودند؛ بعضی با چمدان، بعضی با بچههایشان. روبهروی اتوبوس ایستادم و منتظر ماندم. قرار بود سفری بروم که شاید چیزی در وجودم تغییر کند. مشهد همیشه برایم جای خاصی بوده، اما این بار، سفرم شکل دیگری داشت.
#جنگ_رمضان#باید_برخاست#روایت_بدرقه#آقای_شهید_ایران
فاطمه سندگل ۲۰ تیر ۱۴۰۵ | گرگان
همدل، همراه، همقلم؛ بیایید همیار روایت شویم!
ارسال روایت و صوت از طریق پیامرسان
@revayet_golestan
ایتا | بله
حوالی ساعت نه صبح از تهران به خانه رسیدم. خسته بودم، اما وقت برای استراحت نبود. باید وسایلم را مرتب میکردم و خودم را برای سفر شب به مشهد آماده میکردم. وسایل را جابهجا کردم، چیدم، هرچه نیاز بود برداشتم و داخل کیف مرتبش کردم.
چند ساعتی هم راهی گرگان شدم تا برخی از تجهیزات مورد نیاز را خرید کنم. اما قبل از برگشتن، سری به امامزاده عبدالله و مزار شهدا زدم. هوای آنجا همیشه برایم آرامشبخش است، مخصوصاً وقتی پای مزار شهدا میایستی، انگار همهی خستگیها از دلت میرود.
مامانم روز قبلش رفته بود مشهد برای تشییع. من اما باید شب میرفتم. شام را آماده کردم. غذا خوردم و وسایل آخر را جمع کردم. حوالی ساعت ده و بیست دقیقه شب بود که راهی ترمینال گرگان شدم. هوا خنک شده بود و شب، سکوت عجیبی داشت. توی دلم حس غریبی بود؛ هم خستگیِ روزهای گذشته، هم هیجان سفر به مشهد، هم فکرهایی که توی ذهنم میچرخید.
ترمینال نسبتاً شلوغ بود. مسافران مختلفی در گوشه و کنار نشسته بودند؛ بعضی با چمدان، بعضی با بچههایشان. روبهروی اتوبوس ایستادم و منتظر ماندم. قرار بود سفری بروم که شاید چیزی در وجودم تغییر کند. مشهد همیشه برایم جای خاصی بوده، اما این بار، سفرم شکل دیگری داشت.
#جنگ_رمضان#باید_برخاست#روایت_بدرقه#آقای_شهید_ایران
فاطمه سندگل ۲۰ تیر ۱۴۰۵ | گرگان
ارسال روایت و صوت از طریق پیامرسان
@revayet_golestan
۵۳
۸:۱۶