خبرنگاری میان قاب عکسها و زندگیها…!روایت من از سالهایی که پای قصه آدمهایی نشستم که پیش از رفتن نشانههای ماندگار از خود بهجا گذاشتند
زینب تاجالدین
سالهاست وارد خانههایی میشوم که یک اتفاق بزرگ، مسیر زندگیشان را برای همیشه تغییر داده است. خانههایی که شاید از بیرون، شبیه هزاران خانه دیگر باشند؛ همان دیوارها، همان پنجرهها، همان رفتوآمدهای معمولی. اما کافی است پا به داخلشان بگذاری تا بفهمی اینجا یک نفر کم است. یک صدا، یک خنده، یک حضور. خانههایی که گاهی هنوز بوی زندگی در آنها مانده است؛ بوی غذایی که دیگر کسی آن را مثل قبل نمیپزد، صدای کودکی که هنوز مادرش را صدا میزند، قاب عکسی که جای یک آدم را روی دیوار گرفته و سکوتی که گاهی از هر حرفی بلندتر است. من از سال ۹۳ نوشتن در حوزه ایثار و شهادت را شروع کردم. آن روزها، وقتی برای اولین بار قدم در این مسیر گذاشتم، یک سوال بیشتر از هر چیز دیگری همراهم بود؛ سوالی که باعث شد ساعتها پای خاطرات بنشینم، میان آلبومها، عکسها را ورق بزنم و به حرفهای آدمهایی گوش بدهم که بخشی از زندگیشان در سالهای جنگ گذشته بود. میخواستم بدانم چه چیزی در وجود این آدمها بود که توانست آنها را قهرمان کند؟ چه چیزی در فکر و نگاهشان، در انتخابهایشان، در سبک زندگیشان وجود داشت که مسیرشان را از خیلیهای دیگر جدا کرد؟ چه اتفاقی افتاد که یک انسان معمولی، تبدیل به کسی شد که نامش سالها بعد، با احترام و افتخار برده میشود؟ آن سالها، جنگ برای من بیشتر در فاصلهای دور جریان داشت. در خاطرات هشت سال دفاع مقدس، در روایت مردانی که از روزهای جبهه میگفتند، در عکسهای قدیمی که گوشههایشان رنگ زمان گرفته بود. آدمهایی که روبهرویشان مینشستم، سالها از آن روزها فاصله گرفته بودند و من تلاش میکردم از میان روایتهایشان، تصویری از آن دوران بسازم.
isfahanziba.ir/137370

@raviivatan
زینب تاجالدین
سالهاست وارد خانههایی میشوم که یک اتفاق بزرگ، مسیر زندگیشان را برای همیشه تغییر داده است. خانههایی که شاید از بیرون، شبیه هزاران خانه دیگر باشند؛ همان دیوارها، همان پنجرهها، همان رفتوآمدهای معمولی. اما کافی است پا به داخلشان بگذاری تا بفهمی اینجا یک نفر کم است. یک صدا، یک خنده، یک حضور. خانههایی که گاهی هنوز بوی زندگی در آنها مانده است؛ بوی غذایی که دیگر کسی آن را مثل قبل نمیپزد، صدای کودکی که هنوز مادرش را صدا میزند، قاب عکسی که جای یک آدم را روی دیوار گرفته و سکوتی که گاهی از هر حرفی بلندتر است. من از سال ۹۳ نوشتن در حوزه ایثار و شهادت را شروع کردم. آن روزها، وقتی برای اولین بار قدم در این مسیر گذاشتم، یک سوال بیشتر از هر چیز دیگری همراهم بود؛ سوالی که باعث شد ساعتها پای خاطرات بنشینم، میان آلبومها، عکسها را ورق بزنم و به حرفهای آدمهایی گوش بدهم که بخشی از زندگیشان در سالهای جنگ گذشته بود. میخواستم بدانم چه چیزی در وجود این آدمها بود که توانست آنها را قهرمان کند؟ چه چیزی در فکر و نگاهشان، در انتخابهایشان، در سبک زندگیشان وجود داشت که مسیرشان را از خیلیهای دیگر جدا کرد؟ چه اتفاقی افتاد که یک انسان معمولی، تبدیل به کسی شد که نامش سالها بعد، با احترام و افتخار برده میشود؟ آن سالها، جنگ برای من بیشتر در فاصلهای دور جریان داشت. در خاطرات هشت سال دفاع مقدس، در روایت مردانی که از روزهای جبهه میگفتند، در عکسهای قدیمی که گوشههایشان رنگ زمان گرفته بود. آدمهایی که روبهرویشان مینشستم، سالها از آن روزها فاصله گرفته بودند و من تلاش میکردم از میان روایتهایشان، تصویری از آن دوران بسازم.
isfahanziba.ir/137370
۱۷۹
۹:۵۳