اینجا موکب قهوه است.نه خبری از تزئینات هست، نه بنرهای پر زرقوبرق.جلوی یک املاکی است، با دو تا میز ساده و چند مردِ پای کار.پشتسرشان یک پرچم ایران زدهاند و چند عکس چاپشده از دختر بچههای شهید میناب.هر شب بساط چای و قهوهشان به راه است وهرکه از راه برسد سهمش محفوظ.آقای عسگری بیشتر کارها را میچرخاند؛ اما از سرِ اخلاص، جلوی دوربین نمیآید. حرف زیادی هم نمیزند؛ اما روی کلمات حساس است.عدد شهدای دختر را نباید اشتباه بگویی؛پیشوند «شهید» هم نباید از قلم بیفتد.یکطوری موکبِ پدرانه است. چند نفرشان دختر دارند. با همان ابهت مردانهشان، با ذوق از دستنوشتهها و یادگاریهای بچهها حرف میزنند. میگویند این کاغذها قرار است آلبوم شود.حساب دقیق شبهای موکبداری هم از دستشان در رفته.میپرسم: «تا کی میمانید؟»میگویند: «تا وقتی جنگ هست، ما هم هستیم.»جماعتی بهشان عادت کرده این شبها.عطر موکبشان هم متفاوت است؛ نه بخاطر قهوه!اینجا از خرمآباد تا میناب، بوی عاطفه پدری میآید.
۲۵اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید#تا_پای_جان_برای_ایران#جنگ_جنگ_تا_پیروزی#خانه_روایت_ماه#لرستان
۱.۳K
۸:۵۹