بله | کانال مدرسه راوی
عکس پروفایل مدرسه راویم

مدرسه راوی

۶۲۲ عضو
عکس پروفایل مدرسه راویم
۶۲۲ عضو

مدرسه راوی

نظرات، پیشنهادات و روایت‌های خود را برای ما ارسال کنیددر صورت علاقه میتوانید در گعده راوی نیز عضو شوید:@fotros_msg
thumbnail
اواخر سال ۱۴۰۲ بود، توفیق شده بود که با چند تا از رفقا اعتکاف را کنار هم در مسجد جامع ازگل بگذرانیم. سحر اولین روز، سریع گوشه دنجی از مسجد را انتخاب کردیم و کنار هم جا انداختیم.
کنارمان از آن صندلی هایی بود که معمولا افراد مسن روی آن می‌نشینند و نماز می‌خوانند. صندلی ها موقع نماز پر می‌شدند و در ساعت های دیگر اغلب خالی بودند. اما صندلی کنار دیوار که کمتر از همه جلوی دید بود در آن سه روز یک مشتری ثابت داشت.
مردی پا به سن گذاشته که هر ساعتی نگاهش می‌کردی مشعول قرائت قرآن و نماز و عبادت بود و بر خلاف ما که زمان اعتکاف را به گعده گرفتن می‌گذراندیم او اما توجهش به کسی بود که باید.
یکی از رفقا گفت: "خیلی شبیه لاریجانیه!"با لبخند از صحبتش گذشتم و بر اساس تصورات ناقصم با خودم گفتم او که اصلا ظاهرش به اعتکاف نمیخورد.
این گزاره پس ذهنم مانده بود تا زمان نماز جماعت. کمی نزدیک "مرد لاریجانی‌نما" شدم؛ خودش بود، همان چهره ای که سال‌ها عادت کرده بودم در تلویزیون و تکیه زده بر کرسی ریاست مجلس ببینمش اما حالا دیگر در رسانه ها کمتر خبری به او اشاره داشت.
حس هیجان داشتم. دوست داشتم بروم و کمی با او صحبت کنم. می‌دانستم که صحبت سیاسی نه فایده دارد و نه در شأن اعتکاف است. کمی فکر کردم که آخر به چه بهانه ای با او صحبت کنم؟. یادم افتاد که ما همگی در دبیرستان علوم انسانی می‌خوانیم و ایشان هم همانند پدر همسرشان فیلسوف اند. به رفقایم گفتم :" پایه اید یکم باهاش صحبت کنیم؟".
مردد بودند. آنها هم مثل من، مثل دیگر بچه‌حزب اللهی ها ذهنیت خوبی نسبت به او نداشتند. بالاخره با کمی منّ‌ومنّ موافقت کردند.
دوباره وقت نماز شد، کنار ایشان نشستم. بعد از نماز سلام و علیک کردم. خیلی گرم و صمیمی جواب داد. از لحنش احساس کردم انگار چند سالی هست که مرا می‌شناسد. درخواستم را مطرح کردم:" ما چند دانش‌آموز علوم انسانی هستیم که قصد داشتیم از شما در رابطه با رشته تحصیلی و نقشمان در مسیر انقلاب مشورت بگیریم؛ چه زمانی فرصت دارید تا خدمت برسیم؟".
در ذهنم از این بهانه ای که جور کرده بودم خوشحال بودم. بلافاصله با آن طمأنینه و آن صدای گرفته معروفش جواب داد:" بله حتما، همین الان در خدمتم تشریف بیارید".
سریع رفقایم را صدا زدم و کنار صندلی اش نشستیم. با تواضع گفت که پایش درد می‌کند و نمی‌تواند روی زمین بنشیند و از طرفی هم معذب است که روی صندلی نشسته باشد و ما روی زمین. ماهم آن صندلی های پیرمردی را دایره وار چیدیم و گرداگردش نشستیم.
شروع به صحبت کرد. از کتب شهید مطهری آغاز کرد و به المیزان علامه طباطبایی گریز می‌زد. فلاسفه غرب را انتقاد می‌کرد و آراء مفیدشان را گزینش می‌کرد. ما اما به یکدیگر زیرچشمی نگاه می‌کردیم و از حجم سواد و حضور ذهن ایشان متعجب بودیم. بسیار روان و قابل فهم اما پربار صحبت می‌کرد. آن لحظه فقط یک کلمه برای توصیفش به ذهنم می‌آمد؛ "با سواد".
کم‌کم بقیه معتکفین هم به ما پیوستند و تمامی صندلی ها پرشد. از پیرمرد تا نوجوان همه پای صحبتش نشسته بودیم تا آنکه آن ذهنیت انقلابی آتشین در برخی حلول کرد و بحث از علوم انسانی و فلسفه به شبهات رایج سیاسی و انتقادات به شخصیت ایشان کشیده شده.
او اما با متانت و طمأنینه به تک‌تک سوالات پاسخ می‌داد و در برابر بی حرمتی ها و توهین هایی که سهوا از لابلای حرف برخی افراد بیرون آمده بود سکوت می‌کرد.
می‌دیدم که با زبان روزه و آن صدای گرفته اش چقدر برای جواب دادن قوّت خود را خرج می‌کند و ایضا چقدر آرام است. خیلی شرمنده شدم. با خودم گفتم کاش این ایده را مطرح نمی‌کردم و ایشان را به زحمت نمی‌انداختم.
آن گفت‌و‌گوی کذایی که به پایان رسید، جلو رفتم و معذرت خواستم که مسبّب زحمت شدم. ایشان اما با لبخند گفتند": اشکالی نداره شما تقصیری ندارید!". پررویی کردم و گفتم پس بی زحمت یک عکس یادگاری هم باهم بگیریم. استقبال کرد و با رفقایم یک عکس دسته‌جمعی با او گرفتیم.
آن اعتکاف تمام شد و آن عکس در تلفن همراه من ماند. هر از چندگاهی به سراغ آن می‌رفتم و خاطره ای زنده می‌کردم اما الان، بعد از شهادت آن بزرگمرد، آن عکس و آن خاطره به شیوه دیگری جلوه می‌کند.
پنجشنبه | ۲۸ اسفند ۱۴۰۴ |undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined مدرسه‌روایت‌گری راویundefined شما هم روایت کنید؛ ارسال به شناسه@ravi_addmin#راوی_باشundefined https://ble.ir/ravischoolundefinedhttps://eitaa.com/ravi_school

۹:۰۳