آوارگی دوباره پس از چهل سال اول
راننده ترمز بی حالی گرفت. ماشین نایستاد. رفت و آرام خورد به ماشین جلویی. هر دو تا راننده حال آن را نداشتند که پیاده شوند و ببینند چه شده. گیت باز شد. دوباره حرکت کردیم. این فکر کنم پنجاه و سومین یا پنجاه و دومین باری ایست که جابجا میشویم. فرماندهان مان برای اینکه طعمه پهپاد های ایرانی نشویم جابجا مان میکنند ولی باز تاثیری ندارد. باز جایمان را پیدا میکنند. سرم دارد گیج میرود. پلک هایم به اختیارم نیست. در این یک سال و خورده ای یادم نمیآید عمیق خوابیده باشم. اگر عمیق بخوابم با هول و هراس بیشتری بلند میشوم. بیدار شوم که دوباره کوله ام را بردارم و...
این پایگاه جدید، سالن درازی دارد برای گرفتن آبجوش. همان قدر هم صف دارد. سهمیه ای شده. آب نیست. از همان وقتی که یک احمقی آب شیرین کن کوره دهاتی در ایران را زد. فقط روزی ۳۰۰ میلی لیتر. یعنی سه فنجان خیلی کوچک. از آن هایی که شولومون عیاش توی مشروب فروشی فسقلی اش داشت. دو ماه پیش سقط شد. بین همان شراب هایش. مردک خیکی کچل آنقدر خورده بود که مرده بود. بعد موشک خورده بود ساختمان کنار مشروب فروشی اش. همه فکر کردند کشته شده. بعدا فهمیده بودند آنقدر مشروب خورده بود که سنگ کوب کرده. خیلی وقت بود که دائم الخمر شده بود. یعنی از وقتی که پسر سربازش کشته شده بود. سر چه؟ سر آبجوش. پسر چلاق رفته بوده سهمیه اش را بگیرد. نفر قبلی اش شیر را خوب نبسته بوده و زمین خیس شده. احمق پایش سر خورده. دستش را گرفته به شیر سماور. خورده بود زمین. سماور هم پشتش چپه شده رویش. سماور خالی شده رویش. صورتش را پخته بود. سربازان پشت سرش آنقدر عصبانی شده بودند که یک ربع فقط کتکش میزدند. جنازه اش هم پخته بود هم سیاه و کبود هم خونی. از آن روز وقتی میروم آبجوش بگیرم خیلی مواظبم.
از سر میز ناهار پا شدم. سینی را دست نخورده میبرم جلوی سطل آشغال و همه اش را خالی میکنم. غذا ها طوری است که حتی سگ و گربه ها هم نمیخورند. یکی درمیان یا اسهال گرفتیم یا استفراغ. من هم استفراغی شدم. آخرین بار دو سال پیش ماه روزه فلسطینی ها بود. تصمیم گرفتم کاری بکنم. رفتم پول یک سال پس اندازم را دادم و ۶۰ کیلو گوشت خریدم. الان گوشت هم نداریم. بندرهایمان ویران شده. کسی جرأت نمیکند چیزی بهمان بفروشد. سوار ماشین شدم و رفتم دم مرز غزه. در هوای بهاری ساحل چادر زدم. باد ملایمی میآمد. میدانستم که آنها چیزی برای خوردن ندارند. باند آورده بودم. آهنگ باز کردم. صدا را تا آخر دادم. اجاق را روشن کردم. الان گاز هم نداریم.از وقتی که یک نفهم دیگری دستور داده بود میدان گاز ایران را بزنند. دوستانم را قبلا دعوت کرده بودم. سر و کله شان پیدا میشد. از صبح تا شب کباب میپختیم و اجاق مان دود میکرد. باد بوی کباب را میبرد سمت غزه. دیدم چند بچه فلسطینی نشستند پشت خرابه ها و بو میکشند. رفتم چند تکه گوشت برداشتم. سگم را صدا زدم. دقیقا جلویشان ایستادم. گوشت ها را خوب نشان شان دادم. دست کشیدم روی گوشت. بویش کردم. بعد انداختمش جلوی سگ. میشد گرسنگی را از چشمانشان فهمید. دلم خنک میشد. بعد از کباب مست میکردیم. آنجا بود که آخرین بار استفراغ کردم. آنقدر کباب و مشروب قاطی کرده بودم که بالا آوردم. رفتم کناری که کسی مرا نبیند. باید دوباره بروم. نزدیک است عق بزنم.
شب ها تقریبا ۴۵ دقیقه میشود تلوزیون نگاه کرد. آن هم فقط میشود مزخرفات شبکه های خودمان را دید. فقط خبر خبر خبر. تاسیسات برق هم از بین رفته. برای تلوزیون دیدن باید موتور روشن کنیم که نفت میخواهد. آن را هم نداریم. بعد از آن باید سریع گرفت خوابید. قبلا سگ و دوست دختر داشتم. هر شب با یکی شان میخوابیدم. دوست دخترم همان ماه اول جنگ ولم کرد و برگشت آمریکا. سگم هم قبل از اینکه بیایم اینجا مرد. از صدای موشک وحشت کرد و افتاد. اگر هیچ کدام نبودند، میرفتم یکی از این هرزه خیابانی ها را میآوردم خانه. اینجا باید بیدار خوابید. هر شب ده پانزده نفر میریزند داخل یک اتاق و کارهایی که به خاطر جنگ دیگر نمیتوانند بکنند را با هم میکنند. اول ها حالم بهم میخورد. الان دیگر حالی ندارم که بخواهد بهم بخورد. ای کاش با سگم میمردم. ای کاش یک موشک میخورد اینجا و سقط میشدم. من نمیتوانم بدون غذای خوب، بدون مشروب، بدون دختر زندگی کنم. این ایرانی های بی شرف میتوانند. غذایشان قطع بشود روزه میگیرند. وسط جنگ میتوانند زندگی کنند. من هیچ وقت مذهبی نبودم. حالم از مذهبی ها بهم میخورد. من میخواهم زندگی کنم که ایرانی ها نمیگذارند. لعنت به آنی که ما را وارد این جنگ کرد.
پنجشنبه | ۲۸ اسفند ۱۴۰۴ |











مدرسهروایتگری راوی
شما هم روایت کنید؛ ارسال به شناسه@ravi_addmin#راوی_باش
https://ble.ir/ravischool
https://eitaa.com/ravi_school
راننده ترمز بی حالی گرفت. ماشین نایستاد. رفت و آرام خورد به ماشین جلویی. هر دو تا راننده حال آن را نداشتند که پیاده شوند و ببینند چه شده. گیت باز شد. دوباره حرکت کردیم. این فکر کنم پنجاه و سومین یا پنجاه و دومین باری ایست که جابجا میشویم. فرماندهان مان برای اینکه طعمه پهپاد های ایرانی نشویم جابجا مان میکنند ولی باز تاثیری ندارد. باز جایمان را پیدا میکنند. سرم دارد گیج میرود. پلک هایم به اختیارم نیست. در این یک سال و خورده ای یادم نمیآید عمیق خوابیده باشم. اگر عمیق بخوابم با هول و هراس بیشتری بلند میشوم. بیدار شوم که دوباره کوله ام را بردارم و...
این پایگاه جدید، سالن درازی دارد برای گرفتن آبجوش. همان قدر هم صف دارد. سهمیه ای شده. آب نیست. از همان وقتی که یک احمقی آب شیرین کن کوره دهاتی در ایران را زد. فقط روزی ۳۰۰ میلی لیتر. یعنی سه فنجان خیلی کوچک. از آن هایی که شولومون عیاش توی مشروب فروشی فسقلی اش داشت. دو ماه پیش سقط شد. بین همان شراب هایش. مردک خیکی کچل آنقدر خورده بود که مرده بود. بعد موشک خورده بود ساختمان کنار مشروب فروشی اش. همه فکر کردند کشته شده. بعدا فهمیده بودند آنقدر مشروب خورده بود که سنگ کوب کرده. خیلی وقت بود که دائم الخمر شده بود. یعنی از وقتی که پسر سربازش کشته شده بود. سر چه؟ سر آبجوش. پسر چلاق رفته بوده سهمیه اش را بگیرد. نفر قبلی اش شیر را خوب نبسته بوده و زمین خیس شده. احمق پایش سر خورده. دستش را گرفته به شیر سماور. خورده بود زمین. سماور هم پشتش چپه شده رویش. سماور خالی شده رویش. صورتش را پخته بود. سربازان پشت سرش آنقدر عصبانی شده بودند که یک ربع فقط کتکش میزدند. جنازه اش هم پخته بود هم سیاه و کبود هم خونی. از آن روز وقتی میروم آبجوش بگیرم خیلی مواظبم.
از سر میز ناهار پا شدم. سینی را دست نخورده میبرم جلوی سطل آشغال و همه اش را خالی میکنم. غذا ها طوری است که حتی سگ و گربه ها هم نمیخورند. یکی درمیان یا اسهال گرفتیم یا استفراغ. من هم استفراغی شدم. آخرین بار دو سال پیش ماه روزه فلسطینی ها بود. تصمیم گرفتم کاری بکنم. رفتم پول یک سال پس اندازم را دادم و ۶۰ کیلو گوشت خریدم. الان گوشت هم نداریم. بندرهایمان ویران شده. کسی جرأت نمیکند چیزی بهمان بفروشد. سوار ماشین شدم و رفتم دم مرز غزه. در هوای بهاری ساحل چادر زدم. باد ملایمی میآمد. میدانستم که آنها چیزی برای خوردن ندارند. باند آورده بودم. آهنگ باز کردم. صدا را تا آخر دادم. اجاق را روشن کردم. الان گاز هم نداریم.از وقتی که یک نفهم دیگری دستور داده بود میدان گاز ایران را بزنند. دوستانم را قبلا دعوت کرده بودم. سر و کله شان پیدا میشد. از صبح تا شب کباب میپختیم و اجاق مان دود میکرد. باد بوی کباب را میبرد سمت غزه. دیدم چند بچه فلسطینی نشستند پشت خرابه ها و بو میکشند. رفتم چند تکه گوشت برداشتم. سگم را صدا زدم. دقیقا جلویشان ایستادم. گوشت ها را خوب نشان شان دادم. دست کشیدم روی گوشت. بویش کردم. بعد انداختمش جلوی سگ. میشد گرسنگی را از چشمانشان فهمید. دلم خنک میشد. بعد از کباب مست میکردیم. آنجا بود که آخرین بار استفراغ کردم. آنقدر کباب و مشروب قاطی کرده بودم که بالا آوردم. رفتم کناری که کسی مرا نبیند. باید دوباره بروم. نزدیک است عق بزنم.
شب ها تقریبا ۴۵ دقیقه میشود تلوزیون نگاه کرد. آن هم فقط میشود مزخرفات شبکه های خودمان را دید. فقط خبر خبر خبر. تاسیسات برق هم از بین رفته. برای تلوزیون دیدن باید موتور روشن کنیم که نفت میخواهد. آن را هم نداریم. بعد از آن باید سریع گرفت خوابید. قبلا سگ و دوست دختر داشتم. هر شب با یکی شان میخوابیدم. دوست دخترم همان ماه اول جنگ ولم کرد و برگشت آمریکا. سگم هم قبل از اینکه بیایم اینجا مرد. از صدای موشک وحشت کرد و افتاد. اگر هیچ کدام نبودند، میرفتم یکی از این هرزه خیابانی ها را میآوردم خانه. اینجا باید بیدار خوابید. هر شب ده پانزده نفر میریزند داخل یک اتاق و کارهایی که به خاطر جنگ دیگر نمیتوانند بکنند را با هم میکنند. اول ها حالم بهم میخورد. الان دیگر حالی ندارم که بخواهد بهم بخورد. ای کاش با سگم میمردم. ای کاش یک موشک میخورد اینجا و سقط میشدم. من نمیتوانم بدون غذای خوب، بدون مشروب، بدون دختر زندگی کنم. این ایرانی های بی شرف میتوانند. غذایشان قطع بشود روزه میگیرند. وسط جنگ میتوانند زندگی کنند. من هیچ وقت مذهبی نبودم. حالم از مذهبی ها بهم میخورد. من میخواهم زندگی کنم که ایرانی ها نمیگذارند. لعنت به آنی که ما را وارد این جنگ کرد.
پنجشنبه | ۲۸ اسفند ۱۴۰۴ |
۴:۰۱
اواخر سال ۱۴۰۲ بود، توفیق شده بود که با چند تا از رفقا اعتکاف را کنار هم در مسجد جامع ازگل بگذرانیم. سحر اولین روز، سریع گوشه دنجی از مسجد را انتخاب کردیم و کنار هم جا انداختیم.
کنارمان از آن صندلی هایی بود که معمولا افراد مسن روی آن مینشینند و نماز میخوانند. صندلی ها موقع نماز پر میشدند و در ساعت های دیگر اغلب خالی بودند. اما صندلی کنار دیوار که کمتر از همه جلوی دید بود در آن سه روز یک مشتری ثابت داشت.
مردی پا به سن گذاشته که هر ساعتی نگاهش میکردی مشعول قرائت قرآن و نماز و عبادت بود و بر خلاف ما که زمان اعتکاف را به گعده گرفتن میگذراندیم او اما توجهش به کسی بود که باید.
یکی از رفقا گفت: "خیلی شبیه لاریجانیه!"با لبخند از صحبتش گذشتم و بر اساس تصورات ناقصم با خودم گفتم او که اصلا ظاهرش به اعتکاف نمیخورد.
این گزاره پس ذهنم مانده بود تا زمان نماز جماعت. کمی نزدیک "مرد لاریجانینما" شدم؛ خودش بود، همان چهره ای که سالها عادت کرده بودم در تلویزیون و تکیه زده بر کرسی ریاست مجلس ببینمش اما حالا دیگر در رسانه ها کمتر خبری به او اشاره داشت.
حس هیجان داشتم. دوست داشتم بروم و کمی با او صحبت کنم. میدانستم که صحبت سیاسی نه فایده دارد و نه در شأن اعتکاف است. کمی فکر کردم که آخر به چه بهانه ای با او صحبت کنم؟. یادم افتاد که ما همگی در دبیرستان علوم انسانی میخوانیم و ایشان هم همانند پدر همسرشان فیلسوف اند. به رفقایم گفتم :" پایه اید یکم باهاش صحبت کنیم؟".
مردد بودند. آنها هم مثل من، مثل دیگر بچهحزب اللهی ها ذهنیت خوبی نسبت به او نداشتند. بالاخره با کمی منّومنّ موافقت کردند.
دوباره وقت نماز شد، کنار ایشان نشستم. بعد از نماز سلام و علیک کردم. خیلی گرم و صمیمی جواب داد. از لحنش احساس کردم انگار چند سالی هست که مرا میشناسد. درخواستم را مطرح کردم:" ما چند دانشآموز علوم انسانی هستیم که قصد داشتیم از شما در رابطه با رشته تحصیلی و نقشمان در مسیر انقلاب مشورت بگیریم؛ چه زمانی فرصت دارید تا خدمت برسیم؟".
در ذهنم از این بهانه ای که جور کرده بودم خوشحال بودم. بلافاصله با آن طمأنینه و آن صدای گرفته معروفش جواب داد:" بله حتما، همین الان در خدمتم تشریف بیارید".
سریع رفقایم را صدا زدم و کنار صندلی اش نشستیم. با تواضع گفت که پایش درد میکند و نمیتواند روی زمین بنشیند و از طرفی هم معذب است که روی صندلی نشسته باشد و ما روی زمین. ماهم آن صندلی های پیرمردی را دایره وار چیدیم و گرداگردش نشستیم.
شروع به صحبت کرد. از کتب شهید مطهری آغاز کرد و به المیزان علامه طباطبایی گریز میزد. فلاسفه غرب را انتقاد میکرد و آراء مفیدشان را گزینش میکرد. ما اما به یکدیگر زیرچشمی نگاه میکردیم و از حجم سواد و حضور ذهن ایشان متعجب بودیم. بسیار روان و قابل فهم اما پربار صحبت میکرد. آن لحظه فقط یک کلمه برای توصیفش به ذهنم میآمد؛ "با سواد".
کمکم بقیه معتکفین هم به ما پیوستند و تمامی صندلی ها پرشد. از پیرمرد تا نوجوان همه پای صحبتش نشسته بودیم تا آنکه آن ذهنیت انقلابی آتشین در برخی حلول کرد و بحث از علوم انسانی و فلسفه به شبهات رایج سیاسی و انتقادات به شخصیت ایشان کشیده شده.
او اما با متانت و طمأنینه به تکتک سوالات پاسخ میداد و در برابر بی حرمتی ها و توهین هایی که سهوا از لابلای حرف برخی افراد بیرون آمده بود سکوت میکرد.
میدیدم که با زبان روزه و آن صدای گرفته اش چقدر برای جواب دادن قوّت خود را خرج میکند و ایضا چقدر آرام است. خیلی شرمنده شدم. با خودم گفتم کاش این ایده را مطرح نمیکردم و ایشان را به زحمت نمیانداختم.
آن گفتوگوی کذایی که به پایان رسید، جلو رفتم و معذرت خواستم که مسبّب زحمت شدم. ایشان اما با لبخند گفتند": اشکالی نداره شما تقصیری ندارید!". پررویی کردم و گفتم پس بی زحمت یک عکس یادگاری هم باهم بگیریم. استقبال کرد و با رفقایم یک عکس دستهجمعی با او گرفتیم.
آن اعتکاف تمام شد و آن عکس در تلفن همراه من ماند. هر از چندگاهی به سراغ آن میرفتم و خاطره ای زنده میکردم اما الان، بعد از شهادت آن بزرگمرد، آن عکس و آن خاطره به شیوه دیگری جلوه میکند.
پنجشنبه | ۲۸ اسفند ۱۴۰۴ |











مدرسهروایتگری راوی
شما هم روایت کنید؛ ارسال به شناسه@ravi_addmin#راوی_باش
https://ble.ir/ravischool
https://eitaa.com/ravi_school
کنارمان از آن صندلی هایی بود که معمولا افراد مسن روی آن مینشینند و نماز میخوانند. صندلی ها موقع نماز پر میشدند و در ساعت های دیگر اغلب خالی بودند. اما صندلی کنار دیوار که کمتر از همه جلوی دید بود در آن سه روز یک مشتری ثابت داشت.
مردی پا به سن گذاشته که هر ساعتی نگاهش میکردی مشعول قرائت قرآن و نماز و عبادت بود و بر خلاف ما که زمان اعتکاف را به گعده گرفتن میگذراندیم او اما توجهش به کسی بود که باید.
یکی از رفقا گفت: "خیلی شبیه لاریجانیه!"با لبخند از صحبتش گذشتم و بر اساس تصورات ناقصم با خودم گفتم او که اصلا ظاهرش به اعتکاف نمیخورد.
این گزاره پس ذهنم مانده بود تا زمان نماز جماعت. کمی نزدیک "مرد لاریجانینما" شدم؛ خودش بود، همان چهره ای که سالها عادت کرده بودم در تلویزیون و تکیه زده بر کرسی ریاست مجلس ببینمش اما حالا دیگر در رسانه ها کمتر خبری به او اشاره داشت.
حس هیجان داشتم. دوست داشتم بروم و کمی با او صحبت کنم. میدانستم که صحبت سیاسی نه فایده دارد و نه در شأن اعتکاف است. کمی فکر کردم که آخر به چه بهانه ای با او صحبت کنم؟. یادم افتاد که ما همگی در دبیرستان علوم انسانی میخوانیم و ایشان هم همانند پدر همسرشان فیلسوف اند. به رفقایم گفتم :" پایه اید یکم باهاش صحبت کنیم؟".
مردد بودند. آنها هم مثل من، مثل دیگر بچهحزب اللهی ها ذهنیت خوبی نسبت به او نداشتند. بالاخره با کمی منّومنّ موافقت کردند.
دوباره وقت نماز شد، کنار ایشان نشستم. بعد از نماز سلام و علیک کردم. خیلی گرم و صمیمی جواب داد. از لحنش احساس کردم انگار چند سالی هست که مرا میشناسد. درخواستم را مطرح کردم:" ما چند دانشآموز علوم انسانی هستیم که قصد داشتیم از شما در رابطه با رشته تحصیلی و نقشمان در مسیر انقلاب مشورت بگیریم؛ چه زمانی فرصت دارید تا خدمت برسیم؟".
در ذهنم از این بهانه ای که جور کرده بودم خوشحال بودم. بلافاصله با آن طمأنینه و آن صدای گرفته معروفش جواب داد:" بله حتما، همین الان در خدمتم تشریف بیارید".
سریع رفقایم را صدا زدم و کنار صندلی اش نشستیم. با تواضع گفت که پایش درد میکند و نمیتواند روی زمین بنشیند و از طرفی هم معذب است که روی صندلی نشسته باشد و ما روی زمین. ماهم آن صندلی های پیرمردی را دایره وار چیدیم و گرداگردش نشستیم.
شروع به صحبت کرد. از کتب شهید مطهری آغاز کرد و به المیزان علامه طباطبایی گریز میزد. فلاسفه غرب را انتقاد میکرد و آراء مفیدشان را گزینش میکرد. ما اما به یکدیگر زیرچشمی نگاه میکردیم و از حجم سواد و حضور ذهن ایشان متعجب بودیم. بسیار روان و قابل فهم اما پربار صحبت میکرد. آن لحظه فقط یک کلمه برای توصیفش به ذهنم میآمد؛ "با سواد".
کمکم بقیه معتکفین هم به ما پیوستند و تمامی صندلی ها پرشد. از پیرمرد تا نوجوان همه پای صحبتش نشسته بودیم تا آنکه آن ذهنیت انقلابی آتشین در برخی حلول کرد و بحث از علوم انسانی و فلسفه به شبهات رایج سیاسی و انتقادات به شخصیت ایشان کشیده شده.
او اما با متانت و طمأنینه به تکتک سوالات پاسخ میداد و در برابر بی حرمتی ها و توهین هایی که سهوا از لابلای حرف برخی افراد بیرون آمده بود سکوت میکرد.
میدیدم که با زبان روزه و آن صدای گرفته اش چقدر برای جواب دادن قوّت خود را خرج میکند و ایضا چقدر آرام است. خیلی شرمنده شدم. با خودم گفتم کاش این ایده را مطرح نمیکردم و ایشان را به زحمت نمیانداختم.
آن گفتوگوی کذایی که به پایان رسید، جلو رفتم و معذرت خواستم که مسبّب زحمت شدم. ایشان اما با لبخند گفتند": اشکالی نداره شما تقصیری ندارید!". پررویی کردم و گفتم پس بی زحمت یک عکس یادگاری هم باهم بگیریم. استقبال کرد و با رفقایم یک عکس دستهجمعی با او گرفتیم.
آن اعتکاف تمام شد و آن عکس در تلفن همراه من ماند. هر از چندگاهی به سراغ آن میرفتم و خاطره ای زنده میکردم اما الان، بعد از شهادت آن بزرگمرد، آن عکس و آن خاطره به شیوه دیگری جلوه میکند.
پنجشنبه | ۲۸ اسفند ۱۴۰۴ |
۹:۰۳
بازارسال شده از راوینا | روایت مردم ایران 🇮🇷
چهار، سه، پنج، دیگر نهایتاً شش. اینها نمراتی بود که از ده به یادداشتها میدادم. بینشان هشت و نه و حتی ده هم بود؛ ولی بهندرت. نمرههایی که بقیه داده بودند را هم میدیدم. بهتر از من نبود. ما میتوانستیم با همان یادداشتهای هشت و نه، یک نشریه دربیاوریم. میشد. حتی شاید بهتر هم بود؛ باکیفیتتر، کمحجمتر، ارزانتر، راحتتر و خلاصه از همه نظر بهتر دیگر.
این حرفها را آماده کرده بودیم برای روزی که دکتر بیاید. دستبهیکی کرده بودیم که این رویه را عوض کنیم. ما نمیدانستیم که دکتر کی قرار است بیاید. این اواخر، هیچ نمیدانستیم. آن روز اکثرمان با تأخیر رسیده بودیم؛ اما دکتر رأس هفت صبح رسیده و منتظر ما بود. نتوانستم با آن تیزی که میخواستم حرفم را بزنم. اما بالاخره به طریقی گفتم که خب، چرا داریم یادداشتهای نهچندان خوب را چاپ میکنیم؟
دکتر مرد بود. اگر نبود، اینطور میگفت که آخر بچهجان! تو خودت یک عمر دو و سه و نهایتاً چهار از ده بودهای و من و امثال من پای تو صبر کردیم که بالا بیایی و اینجا بنشینی و به روایت بقیه نمره بدهی. حالا که نوبت خودت شده، میخواهی تختهگاز بروی؟ اما اینقدر تلخ نگفت. من نمیتوانم به آن نرمی که دکتر گفت بگویم؛ ولی او حالیمان کرد که با یادداشت سفارشی شاید بشود نشریه خوبی درآورد، ولی دست کسی را نمیشود گرفت. به کسی نمیشود میدان داد تا اگر استعدادی هست، شکوفا شود.
عین هنوز هم یادداشتهای معمولی را هم چاپ میکند. ما چند وقتیست که سعی میکنیم تا جایی که خودمان بلدیم و حالیمان میشود، به کسانی که شاید یک پله و نه بیشتر از خودمان کمتجربهتر هستند کمک کنیم و دست بگیریم و بازخورد خوب بدهیم. عین نشریهای نیست که دست بگیرید و تکتک روایتهایش حالتان را خوب کند. ولی اشکالی ندارد. عین اگر درختِ شهید باقری است، باید آدمها تویش رشد کنند و بهتر از قبل شوند. همین کافی است.
#شهید_مصباحالهدی_باقریکنی#جنگ_رمضان
احمدرضا کوکب@ainmag_irچهارشنبه | ۲۰ اسفند ۱۴۰۴ | #تهرانــــــــــــــــــــــــــــــ
#راوینا | روایت مردم ایران
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانهها
این حرفها را آماده کرده بودیم برای روزی که دکتر بیاید. دستبهیکی کرده بودیم که این رویه را عوض کنیم. ما نمیدانستیم که دکتر کی قرار است بیاید. این اواخر، هیچ نمیدانستیم. آن روز اکثرمان با تأخیر رسیده بودیم؛ اما دکتر رأس هفت صبح رسیده و منتظر ما بود. نتوانستم با آن تیزی که میخواستم حرفم را بزنم. اما بالاخره به طریقی گفتم که خب، چرا داریم یادداشتهای نهچندان خوب را چاپ میکنیم؟
دکتر مرد بود. اگر نبود، اینطور میگفت که آخر بچهجان! تو خودت یک عمر دو و سه و نهایتاً چهار از ده بودهای و من و امثال من پای تو صبر کردیم که بالا بیایی و اینجا بنشینی و به روایت بقیه نمره بدهی. حالا که نوبت خودت شده، میخواهی تختهگاز بروی؟ اما اینقدر تلخ نگفت. من نمیتوانم به آن نرمی که دکتر گفت بگویم؛ ولی او حالیمان کرد که با یادداشت سفارشی شاید بشود نشریه خوبی درآورد، ولی دست کسی را نمیشود گرفت. به کسی نمیشود میدان داد تا اگر استعدادی هست، شکوفا شود.
عین هنوز هم یادداشتهای معمولی را هم چاپ میکند. ما چند وقتیست که سعی میکنیم تا جایی که خودمان بلدیم و حالیمان میشود، به کسانی که شاید یک پله و نه بیشتر از خودمان کمتجربهتر هستند کمک کنیم و دست بگیریم و بازخورد خوب بدهیم. عین نشریهای نیست که دست بگیرید و تکتک روایتهایش حالتان را خوب کند. ولی اشکالی ندارد. عین اگر درختِ شهید باقری است، باید آدمها تویش رشد کنند و بهتر از قبل شوند. همین کافی است.
#شهید_مصباحالهدی_باقریکنی#جنگ_رمضان
احمدرضا کوکب@ainmag_irچهارشنبه | ۲۰ اسفند ۱۴۰۴ | #تهرانــــــــــــــــــــــــــــــ
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانهها
۱۰:۰۸
بازارسال شده از راوینا | روایت مردم ایران 🇮🇷
یاعلی
بدو بدو برگشتم توی اتاق خودمان و دنبال کاغذ گشتم. یادم افتاد که اخیراً کاغذ خاصی خریدهام برای نوشتن نامه؛ نامهای با خودکار بهجای تایپ و چاپشده. از این اداهای جوانی دیگر. یک تکه جدا کردم و نوشتم: اسم خودم و پدرم را، اسم همسر آیندهام و پدرش را. چند خط پایینتر هم مهریه: یک جلد کلامالله مجید و چهارده سکهٔ تمام بهار آزادی.
برگشتم پیش استاد و گفتم خدمت شما. گرفت، چیزهایی گفت و بعد بهسبک خودش چند بار تکرار کرد: «یا علی احمدجان، یا علی، یا علی، یا علی». ناگهان چیزی یادش آمد و پرسید: «کی به آقا وکالت میدهید؟» گفتم: «والا همین الان دکتر!» _نه، اینطوری نیست که. شرایط دارد. برو بپرس. دقیق بپرس. _اشکالی نداره، میپرسم. ما از ساعت ده امشب وکالت میدهیم. _حتما؟ _بله، حتماً.
رفتم سرچی کردم. دیدم دربارهٔ شرایط وکالت دادن برای خواندن خطبهٔ عقد چیزی ننوشته. به چند نفر پیام دادم که میتوانم به شما زنگ بزنم؟ ساعت هشت و نیم شب بود. کسی جواب نداد. چارهای نبود. دوباره برگشتم. هیچوقت مطمئن نبودیم که دکتر هنوز هست یا رفته. هر بار با یک اضطرابی سرم را جلوتر از خودم میبردم که سریعتر ببینم چراغ اتاق دکتر، اتاق شهید حسن باقری روشن هست یا نه. روشن بود.
گفتم که جستوجو کردم و چیزی پیدا نکردم. قبول نکرد. حالا او دنبال کاغذ میگشت. از بین تلانباری از کاغذ، نامه و گزارش، یک باطله پیدا کرد. گفت از این یک تکه جدا کن و بنویس: ۱_زمان وکالت باید دقیق معلوم باشد؛ با ساعت. ۲_دختر باید اذن پدر داشته باشد. اگر ده بار هم اذن گرفته، باز بگیرد. ۳_جوری گفته شود که اگر کسی کنارت بود، بشنود. حالا نه مثل آن بنده خدا که توی اتوبوس وسط جمعیت داشت به من وکالت میداد! ۴_هر دو طرف از مفاد سند عقد آگاه باشند؛ نه اینکه فقط امضا کرده باشند.
گفت من همینها را میدانم. باز بپرس. سر این قضیه ریسک نکن. از یک نفر که میداند بپرس.
من آن هفته پدر خودم را درآورده بودم که هر جور شده همان هفته کارهای محضرخانه و آزمایشگاه و کلاسهای مزخرفش را انجام دهم و سند ازدواج را به دکتر برسانم. آن شب، هنوز سند ازدواج دستم نرسیده بود؛ ولی دکتر گفت که اسامی و مهریه را روی کاغذ بنویسم بهش بدهم. کلی امیدوار و خوشحال شدم. یک روز زودتر هم برای من یک روز بود. ولی ظاهراً شدنی نبود.
گفتم اگر اینطور است که شما میگویید، من مطمئن نیستم که بتوانیم امشب وکالت را بدهیم. الان میروم میپرسم. اگر همین امشب برایم معلوم شد، که میآیم خبرش را بهتان میدهم. اگر هم رفته بودید که باشد برای بار بعد.
باز برگشتم توی اتاق خودمان. به هرکی توانستم زنگ زدم؛ از استاد فقهِ چند ترم قبلمان گرفته تا کسی که خودش همین چند ماه پیش آقا خطبهٔ عقدش را خوانده بود؛ دقیقاً توی همین فرایند. بعد از صحبت با سه چهار نفر، دیگر مطمئن شدم که شرایط وکالت دادن چیزی جز همین سه چهار موردی که استاد گفته بود نیست. بدو بدو برگشتم. این بار دیگر چراغ اتاق شهید باقری خاموش بود؛ درش قفل شده و دکتر رفته بود.
خیلی ناراحت شدم. راستش از دست دکتر هم ناراحت شدم. سر یک احتیاط، لااقل سه روز کار را به عقب انداخته بود. حالا اشکالی نداشت. گفتیم باشد برای بار بعد، دیگر؟ بار بعد، اینطور توی ذهن ما ــ یا لااقل من ــ بود که میشود شنبه. دکتر شنبهٔ هفتهٔ پیش هم آمده بود و من امیدوار بودم که این شنبه هم بیاید. دوشنبهاش هم آمده بود و باز من امید داشتم که این دوشنبه هم بیاید. امید داشتم شنبه، یعنی دیروز بیاید و من بهش بگویم که وکالت را دادیم و او دوشنبه، یعنی فردا بیاید و در حالی که بدو بدو از این اتاق میرود به آن اتاق بگوید: «خوانده شد. مبارک باشد. یا علی احمدجان، یا علی، یا علی، یا علی!»
حالا من فقط امیدوارم که آن تکه کاغذی که به استاد دادم، همان که تویش اسم خودم و خانمم را نوشته بودم، توی حملهٔ امروز کنار دکتر سوخته باشد. چقدر رؤیاییست. یک تکه از دستنوشتِ من، توی حملهٔ بدترین آدمهای جهان به بهترینهایشان سوخته است. برگهای که تویش اسم خانوادهٔ من بوده. انگار که مثلاً من هم هزینهای داده باشم.
اسم آن اتاق هنوز شهید باقری است. منتهی قبلاً حسن بود، الان شده مصباحالهدی. یا علی استاد. یا علی، یا علی، یا علی.
#شهید_مصباحالهدی_باقریکنی#جنگ_رمضان
احمدرضا کوکبمروی@marwi@ravischoolیکشنبه | ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ | #تهرانــــــــــــــــــــــــــــــ
#راوینا | روایت مردم ایران
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانهها
بدو بدو برگشتم توی اتاق خودمان و دنبال کاغذ گشتم. یادم افتاد که اخیراً کاغذ خاصی خریدهام برای نوشتن نامه؛ نامهای با خودکار بهجای تایپ و چاپشده. از این اداهای جوانی دیگر. یک تکه جدا کردم و نوشتم: اسم خودم و پدرم را، اسم همسر آیندهام و پدرش را. چند خط پایینتر هم مهریه: یک جلد کلامالله مجید و چهارده سکهٔ تمام بهار آزادی.
برگشتم پیش استاد و گفتم خدمت شما. گرفت، چیزهایی گفت و بعد بهسبک خودش چند بار تکرار کرد: «یا علی احمدجان، یا علی، یا علی، یا علی». ناگهان چیزی یادش آمد و پرسید: «کی به آقا وکالت میدهید؟» گفتم: «والا همین الان دکتر!» _نه، اینطوری نیست که. شرایط دارد. برو بپرس. دقیق بپرس. _اشکالی نداره، میپرسم. ما از ساعت ده امشب وکالت میدهیم. _حتما؟ _بله، حتماً.
رفتم سرچی کردم. دیدم دربارهٔ شرایط وکالت دادن برای خواندن خطبهٔ عقد چیزی ننوشته. به چند نفر پیام دادم که میتوانم به شما زنگ بزنم؟ ساعت هشت و نیم شب بود. کسی جواب نداد. چارهای نبود. دوباره برگشتم. هیچوقت مطمئن نبودیم که دکتر هنوز هست یا رفته. هر بار با یک اضطرابی سرم را جلوتر از خودم میبردم که سریعتر ببینم چراغ اتاق دکتر، اتاق شهید حسن باقری روشن هست یا نه. روشن بود.
گفتم که جستوجو کردم و چیزی پیدا نکردم. قبول نکرد. حالا او دنبال کاغذ میگشت. از بین تلانباری از کاغذ، نامه و گزارش، یک باطله پیدا کرد. گفت از این یک تکه جدا کن و بنویس: ۱_زمان وکالت باید دقیق معلوم باشد؛ با ساعت. ۲_دختر باید اذن پدر داشته باشد. اگر ده بار هم اذن گرفته، باز بگیرد. ۳_جوری گفته شود که اگر کسی کنارت بود، بشنود. حالا نه مثل آن بنده خدا که توی اتوبوس وسط جمعیت داشت به من وکالت میداد! ۴_هر دو طرف از مفاد سند عقد آگاه باشند؛ نه اینکه فقط امضا کرده باشند.
گفت من همینها را میدانم. باز بپرس. سر این قضیه ریسک نکن. از یک نفر که میداند بپرس.
من آن هفته پدر خودم را درآورده بودم که هر جور شده همان هفته کارهای محضرخانه و آزمایشگاه و کلاسهای مزخرفش را انجام دهم و سند ازدواج را به دکتر برسانم. آن شب، هنوز سند ازدواج دستم نرسیده بود؛ ولی دکتر گفت که اسامی و مهریه را روی کاغذ بنویسم بهش بدهم. کلی امیدوار و خوشحال شدم. یک روز زودتر هم برای من یک روز بود. ولی ظاهراً شدنی نبود.
گفتم اگر اینطور است که شما میگویید، من مطمئن نیستم که بتوانیم امشب وکالت را بدهیم. الان میروم میپرسم. اگر همین امشب برایم معلوم شد، که میآیم خبرش را بهتان میدهم. اگر هم رفته بودید که باشد برای بار بعد.
باز برگشتم توی اتاق خودمان. به هرکی توانستم زنگ زدم؛ از استاد فقهِ چند ترم قبلمان گرفته تا کسی که خودش همین چند ماه پیش آقا خطبهٔ عقدش را خوانده بود؛ دقیقاً توی همین فرایند. بعد از صحبت با سه چهار نفر، دیگر مطمئن شدم که شرایط وکالت دادن چیزی جز همین سه چهار موردی که استاد گفته بود نیست. بدو بدو برگشتم. این بار دیگر چراغ اتاق شهید باقری خاموش بود؛ درش قفل شده و دکتر رفته بود.
خیلی ناراحت شدم. راستش از دست دکتر هم ناراحت شدم. سر یک احتیاط، لااقل سه روز کار را به عقب انداخته بود. حالا اشکالی نداشت. گفتیم باشد برای بار بعد، دیگر؟ بار بعد، اینطور توی ذهن ما ــ یا لااقل من ــ بود که میشود شنبه. دکتر شنبهٔ هفتهٔ پیش هم آمده بود و من امیدوار بودم که این شنبه هم بیاید. دوشنبهاش هم آمده بود و باز من امید داشتم که این دوشنبه هم بیاید. امید داشتم شنبه، یعنی دیروز بیاید و من بهش بگویم که وکالت را دادیم و او دوشنبه، یعنی فردا بیاید و در حالی که بدو بدو از این اتاق میرود به آن اتاق بگوید: «خوانده شد. مبارک باشد. یا علی احمدجان، یا علی، یا علی، یا علی!»
حالا من فقط امیدوارم که آن تکه کاغذی که به استاد دادم، همان که تویش اسم خودم و خانمم را نوشته بودم، توی حملهٔ امروز کنار دکتر سوخته باشد. چقدر رؤیاییست. یک تکه از دستنوشتِ من، توی حملهٔ بدترین آدمهای جهان به بهترینهایشان سوخته است. برگهای که تویش اسم خانوادهٔ من بوده. انگار که مثلاً من هم هزینهای داده باشم.
اسم آن اتاق هنوز شهید باقری است. منتهی قبلاً حسن بود، الان شده مصباحالهدی. یا علی استاد. یا علی، یا علی، یا علی.
#شهید_مصباحالهدی_باقریکنی#جنگ_رمضان
احمدرضا کوکبمروی@marwi@ravischoolیکشنبه | ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ | #تهرانــــــــــــــــــــــــــــــ
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانهها
۱۴:۲۵
شت به فارسی.pdf
۱.۸۸ مگابایت
چهارشنبه | ۵ فروردین ۱۴۰۵ |
۲۲:۰۵
مدرسه راوی
شت به فارسی.pdf
چهارشنبه | ۵ فروردین ۱۴۰۵ |
۲۲:۰۷
بجنگ ولی تخم نفرت نکار
چند شبی از شروع تجمعات میگذشت. تاکید کرده بودند در هر محله، قبل از رسیدن به میادین اصلی، مردم کاروان ماشینی به راه بیاندازند و شعارگویان از کوچه پس کوچه بروند تا به تجمع برسند. یک نفر بلندگو به دست شعار میداد و ماشینیها هم پنجرهها را باز کرده پا به پایش جواب میدادند. خطر نفاق و توطئهی داخلی بسی محتمل بود و راه حل تنها در حضور پررنگ هر شب مردم انقلابی در خیابانها دیده میشد. نفر در برابر نفر! شعار و استقامت در برابر آتش و اسلحههای قایم کرده!
در همان شرایط جنگی زندگی به روال خودش در جریان بود. بعضی مغازهها و رستورانها باز بودند و مشتری داشتند، فقط شهر خلوتتر بود. شبهای اول که از جلوی مغازههای محل رد میشدیم، آقای به اصطلاح مسئول دسته تا مغازهدارها و هر آدمی که سر و وضعش به ما نمیخورد را میدید شروع میکرد شعار میداد مرررگ بر منافق! مرررگ بر مزدور اسرائیلی! مغازهدارها هم هاج و واج نگاهمان میکردند. چند شبی به همین منوال گذشت و من از میان مغازهدارها دوست را از میان دشمن تشخیص نمیدادم.
یک شب دیدم مسئول دسته عوض شده است. ماشینها را پشت سر خودش به خط کرد و همگی پرچم به دست و فلاشر زن به راه افتادیم. او شعار میداد و ما هم دنبالش جواب میدادیم. تا رسیدم به مغازههای محل دیدم یکهو بلند گفت: چاکر صاحب مغازهی دریان نو! دم شما گرم. شما عزیز دل مایی.چندتایی شعار داد و کمی جلوتر دوباره در بلندگو گفت: عرض ادب خدمت کسبهی پاساژ! اجرتون با خدا که کار مردم رو راه میندازید. شما آقایون مکانیکی خداقوت! ما همه با هم تو یه جبههایم. رفت تا دوباره به مغازهای رسیدیم، صدا زد: عرض ادب خدمت پیتزافروشی نامکو! روزیتون زیاد انشاءالله. محله رو روشن میکنید شما کسبه.
همهی ما متعجب و خندان پشت سرش میرفتیم و من مغازهدارها را نگاه میکردم که متعجبتر و خندانتر از ما برایش دستی تکان میدهند، بعضی در جوابش شعار مرگ بر آمریکا و اسرائیل میدادند. بعضی به نشانهی ادب دست به سینه گذاشته خم میشدند. یکی یک جمله بلند جواب داد چاکر شما! خلاصه محله را به وجد آورده بود.
تاثیر رفتارش واقعا عجیب بود. محله را با خودش همراه کرده بود و این رفتارهای دوستانه هر شب ادامه پیدا میکرد. مسئول دستهی جدیدمان با این کار حس همدلی را بین مردم محل زنده میکرد و با هنرمندی و به سادگی در راستای جلب اعتماد مردم نسبت به هم و ایجاد اتحاد تلاش میکرد.
پنجشنبه | ۶ فروردین ۱۴۰۵ |











مدرسهروایتگری راوی
شما هم روایت کنید؛ ارسال به شناسه@ravi_addmin#راوی_باش
https://ble.ir/ravischool
https://eitaa.com/ravi_school
چند شبی از شروع تجمعات میگذشت. تاکید کرده بودند در هر محله، قبل از رسیدن به میادین اصلی، مردم کاروان ماشینی به راه بیاندازند و شعارگویان از کوچه پس کوچه بروند تا به تجمع برسند. یک نفر بلندگو به دست شعار میداد و ماشینیها هم پنجرهها را باز کرده پا به پایش جواب میدادند. خطر نفاق و توطئهی داخلی بسی محتمل بود و راه حل تنها در حضور پررنگ هر شب مردم انقلابی در خیابانها دیده میشد. نفر در برابر نفر! شعار و استقامت در برابر آتش و اسلحههای قایم کرده!
در همان شرایط جنگی زندگی به روال خودش در جریان بود. بعضی مغازهها و رستورانها باز بودند و مشتری داشتند، فقط شهر خلوتتر بود. شبهای اول که از جلوی مغازههای محل رد میشدیم، آقای به اصطلاح مسئول دسته تا مغازهدارها و هر آدمی که سر و وضعش به ما نمیخورد را میدید شروع میکرد شعار میداد مرررگ بر منافق! مرررگ بر مزدور اسرائیلی! مغازهدارها هم هاج و واج نگاهمان میکردند. چند شبی به همین منوال گذشت و من از میان مغازهدارها دوست را از میان دشمن تشخیص نمیدادم.
یک شب دیدم مسئول دسته عوض شده است. ماشینها را پشت سر خودش به خط کرد و همگی پرچم به دست و فلاشر زن به راه افتادیم. او شعار میداد و ما هم دنبالش جواب میدادیم. تا رسیدم به مغازههای محل دیدم یکهو بلند گفت: چاکر صاحب مغازهی دریان نو! دم شما گرم. شما عزیز دل مایی.چندتایی شعار داد و کمی جلوتر دوباره در بلندگو گفت: عرض ادب خدمت کسبهی پاساژ! اجرتون با خدا که کار مردم رو راه میندازید. شما آقایون مکانیکی خداقوت! ما همه با هم تو یه جبههایم. رفت تا دوباره به مغازهای رسیدیم، صدا زد: عرض ادب خدمت پیتزافروشی نامکو! روزیتون زیاد انشاءالله. محله رو روشن میکنید شما کسبه.
همهی ما متعجب و خندان پشت سرش میرفتیم و من مغازهدارها را نگاه میکردم که متعجبتر و خندانتر از ما برایش دستی تکان میدهند، بعضی در جوابش شعار مرگ بر آمریکا و اسرائیل میدادند. بعضی به نشانهی ادب دست به سینه گذاشته خم میشدند. یکی یک جمله بلند جواب داد چاکر شما! خلاصه محله را به وجد آورده بود.
تاثیر رفتارش واقعا عجیب بود. محله را با خودش همراه کرده بود و این رفتارهای دوستانه هر شب ادامه پیدا میکرد. مسئول دستهی جدیدمان با این کار حس همدلی را بین مردم محل زنده میکرد و با هنرمندی و به سادگی در راستای جلب اعتماد مردم نسبت به هم و ایجاد اتحاد تلاش میکرد.
پنجشنبه | ۶ فروردین ۱۴۰۵ |
۱۶:۴۲
کمی آنطرف تر...
آقایی نسبتا مسن با لباس بسیجی و کلاه نمدی سبز رنگ جمعیت را هدایت می کرد:«:کی خستشه ؟: دشمن : دشمن کیه؟: آمریکا»
پس از باران عصرگاه، چاشنی سرما مهمان خیابان ها شده بود اما حرارت و شور جمعیت مثل هر شب، خیابانِ «مقدس» جمهوری اسلامی را گرم و مهیای میزبانی کرده بود. خیابانی که این شب ها هم میدان رزم است هم میعادگاه بزم.
تعداد زیادی از افراد، پشت کامیون حامل بلندگو حرکت می کردند. مداحی معروف این شب های مهدی رسولی پخش می شد و مردم با شور جواب می دادند، گویی که صدا به صورت زنده اجرا می شود: تو شیر پیل افکنی بزن که خوب می زنی اگر فردی اجنبی چند قدمی مهمان این قافله عشق شود می بیند که چهره این مردم اصلا به افراد جنگ زده با هزار گیر و گرفتاری نمی خورد، خستگی، از دست این مردم خسته شده، ترس و تسلیم زیر چرخ های گِلی آن کودک چهار ماهه، لِه شده و عصا زدن آن پیرزن هفتاد و دو سالهِ دست به کمر صلابت و غیرت را به دنیا نشان می دهد.
در ادامه به میدان امام حسین علیه السلام رسیدیم؛ کودکی چهار ساله بر روی گردن نحیف پدربزرگ خود نشسته و با دست راستش، ماشه شلیک موشک خیبر شکن مقوایی خود را که بر روی شانه چپش گذاشته بود فشار می داد. راهپیمایی به آخر رسیده بود اما مردم ول کن نبودند. خیابان «مقدس» جمهوری اسلامی پر شده بود از دسته های صد نفره که پروانه وار گرداگرد ماشین ها یا افراد در حال شعار دادن بودند.
«کمی آنطرف تر» در همان خیابان حلقه ای توجهم را به خودش جلب کرد؛ دخترک محجوب با روسری سبز، پیراهن سفید و دامنی قرمز؛ درست شبیه پرچم ایران ایستاده بود و در کنارش یک روحانی چفیه به دوش و یک پاسدار مراقب دخترک بودند تا بتواند مداحی «ای ایران خدایی» را لب خوانی کند.
آن لحظه، خیابان یک قاب طلایی به خود گرفته بود. صحنه ای که گویای وضعیت امروز ایران عزیز ماست؛ آن دختر محجوب، نماد ایران و پاسدار و روحانیِ آماده رزم، به مثابه نگهبانان «ایرانِ حسین» اند تا نگذارند نگاه چپِ حرامیانِ کودکِ آزار، نجابت و پاک منشی این خاکِ پاک را خدشه دار کنند.
جمعه | ۷ فروردین ۱۴۰۵ |











مدرسهروایتگری راوی
شما هم روایت کنید؛ ارسال به شناسه@ravi_addmin#راوی_باش
https://ble.ir/ravischool
https://eitaa.com/ravi_school
آقایی نسبتا مسن با لباس بسیجی و کلاه نمدی سبز رنگ جمعیت را هدایت می کرد:«:کی خستشه ؟: دشمن : دشمن کیه؟: آمریکا»
پس از باران عصرگاه، چاشنی سرما مهمان خیابان ها شده بود اما حرارت و شور جمعیت مثل هر شب، خیابانِ «مقدس» جمهوری اسلامی را گرم و مهیای میزبانی کرده بود. خیابانی که این شب ها هم میدان رزم است هم میعادگاه بزم.
تعداد زیادی از افراد، پشت کامیون حامل بلندگو حرکت می کردند. مداحی معروف این شب های مهدی رسولی پخش می شد و مردم با شور جواب می دادند، گویی که صدا به صورت زنده اجرا می شود: تو شیر پیل افکنی بزن که خوب می زنی اگر فردی اجنبی چند قدمی مهمان این قافله عشق شود می بیند که چهره این مردم اصلا به افراد جنگ زده با هزار گیر و گرفتاری نمی خورد، خستگی، از دست این مردم خسته شده، ترس و تسلیم زیر چرخ های گِلی آن کودک چهار ماهه، لِه شده و عصا زدن آن پیرزن هفتاد و دو سالهِ دست به کمر صلابت و غیرت را به دنیا نشان می دهد.
در ادامه به میدان امام حسین علیه السلام رسیدیم؛ کودکی چهار ساله بر روی گردن نحیف پدربزرگ خود نشسته و با دست راستش، ماشه شلیک موشک خیبر شکن مقوایی خود را که بر روی شانه چپش گذاشته بود فشار می داد. راهپیمایی به آخر رسیده بود اما مردم ول کن نبودند. خیابان «مقدس» جمهوری اسلامی پر شده بود از دسته های صد نفره که پروانه وار گرداگرد ماشین ها یا افراد در حال شعار دادن بودند.
«کمی آنطرف تر» در همان خیابان حلقه ای توجهم را به خودش جلب کرد؛ دخترک محجوب با روسری سبز، پیراهن سفید و دامنی قرمز؛ درست شبیه پرچم ایران ایستاده بود و در کنارش یک روحانی چفیه به دوش و یک پاسدار مراقب دخترک بودند تا بتواند مداحی «ای ایران خدایی» را لب خوانی کند.
آن لحظه، خیابان یک قاب طلایی به خود گرفته بود. صحنه ای که گویای وضعیت امروز ایران عزیز ماست؛ آن دختر محجوب، نماد ایران و پاسدار و روحانیِ آماده رزم، به مثابه نگهبانان «ایرانِ حسین» اند تا نگذارند نگاه چپِ حرامیانِ کودکِ آزار، نجابت و پاک منشی این خاکِ پاک را خدشه دار کنند.
جمعه | ۷ فروردین ۱۴۰۵ |
۵:۴۳
داعِّی باشیم!
بسیجی دلش پرمیکشد که دشمنِ اسلام و ایران را قیمه قیمه کند. اماره اش زنگ هایی است که بسیجی ها با دوستان وصلشان میگیرند که بتوانند خودشان را برساند به جنوب.اما همیشه قیمه قیمه کردن، جواب نیست. لازم است دعوت هم کرد و شکاکان را به میدان آورد. سید روح الله، هم داعی بود و هم محکم در مقابل کافر.با همین مبنا با بچه ها نامه نوشتیم تا با مردم از عهد ملی حرف بزنیم و به تجمع دعوتشان کنیم! زبان لین انتخاب کردیم وخوش خط نوشتیم، بعد گرد نشستیم تا پاکتش کنیم و تمبر بزنیم.پاکت ها تنگ بود و پاکت کردن سخت!پس فرصت گوش دادن به بچه ها فراهم بود. برخی به نتیجه دادن این نامه ها مردد بودن و ان قلت می آوردند. دلشان نسبت به اهل قلیل یا کثیر محل، چرک بود. احتمال تاثیر نمیدادند که هلهله کنان شنبهِ شب در گوششان یاسین برود! به پیروی از اباعبدالله با وجود هلهله ها ، نامه ها را آماده کردیم.میخواستیم تا از طریق همسایه های پای کار محل، نامه ها را به دست اعزه و یا اذله شرکت نکن در تجمع برسانیم.بعدز از تجمع خودم با دستهی نامهها، بین ماشین ها قدم میزدم و نامه ها را به آدم ها میدادم تا به همسایههاشان بدهند.کنار یک ماشین وایساده بودم. خانومی که به تیپش نمیخورد در تجمع شرکت کند. ازم پرسید: این کاغذا چیه؟ گفتم: نامه، برای دعوت همسایه ها به تجمع است.گفت: همشون رفتن! من موندم و یه همسایه دیگه که اونم ضد ماست! آخرش یا اون من رو میکشه یا من اون رو!شوکه شدم از صحبتشون.روحیهی اشدا علی الکفار در خانومِ بسیجی زبانه میکشید. اما انگار دعوت یادش رفته بود. قرار بود قیمه قیمه کردن برای پس از دعوت و عناد اشکار باشد.
نامه را به خانوم دادم. تا اول دعوت کند!
شنبه | ۸ فروردین ۱۴۰۵ |











مدرسهروایتگری راوی
شما هم روایت کنید؛ ارسال به شناسه@ravi_addmin#راوی_باش
https://ble.ir/ravischool
https://eitaa.com/ravi_school
بسیجی دلش پرمیکشد که دشمنِ اسلام و ایران را قیمه قیمه کند. اماره اش زنگ هایی است که بسیجی ها با دوستان وصلشان میگیرند که بتوانند خودشان را برساند به جنوب.اما همیشه قیمه قیمه کردن، جواب نیست. لازم است دعوت هم کرد و شکاکان را به میدان آورد. سید روح الله، هم داعی بود و هم محکم در مقابل کافر.با همین مبنا با بچه ها نامه نوشتیم تا با مردم از عهد ملی حرف بزنیم و به تجمع دعوتشان کنیم! زبان لین انتخاب کردیم وخوش خط نوشتیم، بعد گرد نشستیم تا پاکتش کنیم و تمبر بزنیم.پاکت ها تنگ بود و پاکت کردن سخت!پس فرصت گوش دادن به بچه ها فراهم بود. برخی به نتیجه دادن این نامه ها مردد بودن و ان قلت می آوردند. دلشان نسبت به اهل قلیل یا کثیر محل، چرک بود. احتمال تاثیر نمیدادند که هلهله کنان شنبهِ شب در گوششان یاسین برود! به پیروی از اباعبدالله با وجود هلهله ها ، نامه ها را آماده کردیم.میخواستیم تا از طریق همسایه های پای کار محل، نامه ها را به دست اعزه و یا اذله شرکت نکن در تجمع برسانیم.بعدز از تجمع خودم با دستهی نامهها، بین ماشین ها قدم میزدم و نامه ها را به آدم ها میدادم تا به همسایههاشان بدهند.کنار یک ماشین وایساده بودم. خانومی که به تیپش نمیخورد در تجمع شرکت کند. ازم پرسید: این کاغذا چیه؟ گفتم: نامه، برای دعوت همسایه ها به تجمع است.گفت: همشون رفتن! من موندم و یه همسایه دیگه که اونم ضد ماست! آخرش یا اون من رو میکشه یا من اون رو!شوکه شدم از صحبتشون.روحیهی اشدا علی الکفار در خانومِ بسیجی زبانه میکشید. اما انگار دعوت یادش رفته بود. قرار بود قیمه قیمه کردن برای پس از دعوت و عناد اشکار باشد.
نامه را به خانوم دادم. تا اول دعوت کند!
شنبه | ۸ فروردین ۱۴۰۵ |
۱۷:۲۰
1_25053405605.mp3
۰۴:۵۵-۹.۱۸ مگابایت
بسم الله الحقاین صدا را میشنوی؟دلم روشن است که وقتی این کلمات را میخوانی این صدا از ماذنهها بلند است در این سرزمین ...
سهشنبه | ۱۱ فروردین ۱۴۰۵ |











مدرسهروایتگری راوی
شما هم روایت کنید؛ ارسال به شناسه@ravi_addmin#راوی_باش
https://ble.ir/ravischool
https://eitaa.com/ravi_school
سهشنبه | ۱۱ فروردین ۱۴۰۵ |
۵:۵۸
بازارسال شده از نشریه فتح
ما امروز قصه ها را زندگی میکنیم. ما تنها قوم قصهدار زمینیم و قصه یعنی حیات. یعنی حتی اگر رفتیم؛ اگر هیچ اثری از ما نماند. تا وقتی آدمی روی این خاک باشد. تا وقتی خورشید از شرق طلوع و در غرب غروب کند، مادران، حماسه مردانمان را لالایی میکنند و پدران، نام بزرگانمان را بر فرزندانشان میگذارند. ما جایی میان خطوط شاهنامه تا ابد زندهایم. شما اما میمیرید و تمام میشوید. با سنگ گور سیاهی که روی آن حک میشود: «آمد، خورد و رفت»
#جنگ_رمضانــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۶:۲۴
بازارسال شده از نشریه فتح
۶:۲۴
بازارسال شده از نشریه فتح
۶:۲۴
بازارسال شده از نشریه فتح
۶:۲۴
روز تشییعِ دریا_قسمت اول
بابا خودرو را چندمتریِ پل کالج پارک کرد.پیاده شدیم. معمولا من پرچم حزبالله را برمیدارم. چون مظلومتر است از پرچمهای دیگر. و من هم حزبالله را عجیب دوست دارم. اما از آنجایی که پرچم ایرانمان زیادی جنس پارچهاش واقعی و سنگین است مامان اذیت میشود و دستش درد میگیرد. پس پرچم حزبالله عزیزم را که جنس بسیار سبکتری دارد به مامان میدهم و سهرنگِ عزیزتر از جانم را تحویل میگیرم.
از همان چند متر جلوتر، راه را بستهاند برای مراسم.بابا میگوید کنار خودرو میماند تا اگر جای بهتری بود؛ جابهجایش کند. گفت ما جلوتر برویم.با مامان راه افتادیم و از کنار پل در مسیر جاری شدیم.همهجا مردهای اسلحهبهدستِ نگرانِ ایران ایستادهاند که با هزارجور وسایل جنگی و خودروهای غولپیکر، بازهم ترسناک نیستند و دوستشان دارم.آفتاب انگار بیشتر از روزهای ابری و بارانیِ گذشته میتابد. بدعادت شدهایم و روزهای آفتابیِ تهران را از یاد بردهایم. گرما و نور شدید آفتاب باعث میشود با خودم فکر کنم چرا عینکآفتابی نیاوردیم.با مامان به راهمان ادامه میدهیم.
گرما مجبورم میکند یک لایه از لباس گرمم کم کنم.همهچیزمان هم مشکی است و بیشتر نور را در آغوش میگیرد و میچسباند بهمان. از روسری و چادر تا لباسهای عزایی که برای تشییع به تن کردهایم.چندتا چیز در مسیر خیلی توجهم را جلب میکنند:آسمانِ بیاندازه آبی و زیبای بالای سرم که پر است از ابرهای سفید و پراکنده، بچههایی که در دنیای خودشان غرقاند و پرچمهای بعضاً همقد خودشان را بهجای عروسک در دست دارند و دستنوشتههای عجیب و غریبی که من را یاد تابلوهای کوچک، چوبی و خودمانیِ مزار شهدا میاندازند و به فکر فرو میبرند. نفهمیدم از هر کدام چندتا عکس گرفتم، بس که هر قدم یک شگفتی میرویید. جمعیت به مرور فشردهتر میشد. تا اندازهای که قدمهای مورچهای هم کارساز نبود و مدام، ناخواسته گوشهی چادر، عبا یا کفش جلویی را زیر پا میگذاشتیم. خودم هم قربانی هستم. چادرِ مظلومم کلی زیر پا رفت و من هربار نجاتش دادم.اما عیبی ندارد، خاک پایِ مردمِ عزادار هم تبرک است.
راه را که ادامه میدهیم میبینیم تریلیهایی که عزیزانِ ما را بر دوش دارند، هنوز نرسیدهاند بهمان. با مامان گوشهای منتظر میایستیم و با شعارهای پشت بلندگو همراهی میکنیم و پرچمها را به رقص درمیآوریم.از دور که تریلی را دیدم، به مامان سپردم همانجا منتظرم بایستد تا من بروم و چفیهام را برای تبرک بدهم. به مسیر اصلی که رسیدم، جمعیت با نزدیکتر شدنِ خودروها بیشتر میشد.یک آن انگار که سیل آمده باشد، آدم از زمین جوشید و وقتی تریلی را رو به رویم دیدم؛ متوجه شدم که در سیل جمعیت دارم گم میشوم.خودم را به بلندیِ کوتاهِ جدول رساندم و بالا رفتم. کنار خانمهای دیگر.
اول از تبرک کردن چفیهام پشیمان شدم. چون که مردهای زیادی جلوی تریلی را گرفته بودند و جایی برای ما خانمها نبود. ناراحت بودم، اما در همان لحظه با پاسدارِ عزیزِ بالای تریلی و کنار تابوتها چشم در چشم شدم و توانستم چفیه را به سمتش پرتاب کنم. چفیه را متبرک کرد و باز سمتم انداخت. خیلی خوشحال شدم. نمیدانستم تابوت کدام عزیزِ دل است. موقع رد شدنشان، دیدم که شهید تنگسیریِ عزیزم است. خوشحالتر شدم.خدا حفظش کند که من را توانست لا به لای آدمهایی که از زمین میجوشیدند و اللهاکبرگویان و سیلوار هرچه سر راه است را با خود میبرند؛ ببیند.چفیه را بوسیدم و به صورتم مالیدم.
هرچه دور و برم را میدیدم، یک راه باریک هم خلاف جمعیت نبود که کسی آنطرفی برود و من بتوانم دنبالش را بگیرم و بروم تا به مامان برسم.انگار که قیامت باشد؛ جمعیت عظیمی داشتند به سمت مسیر مشخصی میرفتند و خیلی هم مصمم بودند تا روزنهای را هم خالی نگذارند و راهی را هم برای برگشت.
شنبه | ۱۵ فرودین ۱۴۰۵ |











مدرسهروایتگری راوی
شما هم روایت کنید؛ ارسال به شناسه@ravi_addmin#راوی_باش
https://ble.ir/ravischool
https://eitaa.com/ravi_school
بابا خودرو را چندمتریِ پل کالج پارک کرد.پیاده شدیم. معمولا من پرچم حزبالله را برمیدارم. چون مظلومتر است از پرچمهای دیگر. و من هم حزبالله را عجیب دوست دارم. اما از آنجایی که پرچم ایرانمان زیادی جنس پارچهاش واقعی و سنگین است مامان اذیت میشود و دستش درد میگیرد. پس پرچم حزبالله عزیزم را که جنس بسیار سبکتری دارد به مامان میدهم و سهرنگِ عزیزتر از جانم را تحویل میگیرم.
از همان چند متر جلوتر، راه را بستهاند برای مراسم.بابا میگوید کنار خودرو میماند تا اگر جای بهتری بود؛ جابهجایش کند. گفت ما جلوتر برویم.با مامان راه افتادیم و از کنار پل در مسیر جاری شدیم.همهجا مردهای اسلحهبهدستِ نگرانِ ایران ایستادهاند که با هزارجور وسایل جنگی و خودروهای غولپیکر، بازهم ترسناک نیستند و دوستشان دارم.آفتاب انگار بیشتر از روزهای ابری و بارانیِ گذشته میتابد. بدعادت شدهایم و روزهای آفتابیِ تهران را از یاد بردهایم. گرما و نور شدید آفتاب باعث میشود با خودم فکر کنم چرا عینکآفتابی نیاوردیم.با مامان به راهمان ادامه میدهیم.
گرما مجبورم میکند یک لایه از لباس گرمم کم کنم.همهچیزمان هم مشکی است و بیشتر نور را در آغوش میگیرد و میچسباند بهمان. از روسری و چادر تا لباسهای عزایی که برای تشییع به تن کردهایم.چندتا چیز در مسیر خیلی توجهم را جلب میکنند:آسمانِ بیاندازه آبی و زیبای بالای سرم که پر است از ابرهای سفید و پراکنده، بچههایی که در دنیای خودشان غرقاند و پرچمهای بعضاً همقد خودشان را بهجای عروسک در دست دارند و دستنوشتههای عجیب و غریبی که من را یاد تابلوهای کوچک، چوبی و خودمانیِ مزار شهدا میاندازند و به فکر فرو میبرند. نفهمیدم از هر کدام چندتا عکس گرفتم، بس که هر قدم یک شگفتی میرویید. جمعیت به مرور فشردهتر میشد. تا اندازهای که قدمهای مورچهای هم کارساز نبود و مدام، ناخواسته گوشهی چادر، عبا یا کفش جلویی را زیر پا میگذاشتیم. خودم هم قربانی هستم. چادرِ مظلومم کلی زیر پا رفت و من هربار نجاتش دادم.اما عیبی ندارد، خاک پایِ مردمِ عزادار هم تبرک است.
راه را که ادامه میدهیم میبینیم تریلیهایی که عزیزانِ ما را بر دوش دارند، هنوز نرسیدهاند بهمان. با مامان گوشهای منتظر میایستیم و با شعارهای پشت بلندگو همراهی میکنیم و پرچمها را به رقص درمیآوریم.از دور که تریلی را دیدم، به مامان سپردم همانجا منتظرم بایستد تا من بروم و چفیهام را برای تبرک بدهم. به مسیر اصلی که رسیدم، جمعیت با نزدیکتر شدنِ خودروها بیشتر میشد.یک آن انگار که سیل آمده باشد، آدم از زمین جوشید و وقتی تریلی را رو به رویم دیدم؛ متوجه شدم که در سیل جمعیت دارم گم میشوم.خودم را به بلندیِ کوتاهِ جدول رساندم و بالا رفتم. کنار خانمهای دیگر.
اول از تبرک کردن چفیهام پشیمان شدم. چون که مردهای زیادی جلوی تریلی را گرفته بودند و جایی برای ما خانمها نبود. ناراحت بودم، اما در همان لحظه با پاسدارِ عزیزِ بالای تریلی و کنار تابوتها چشم در چشم شدم و توانستم چفیه را به سمتش پرتاب کنم. چفیه را متبرک کرد و باز سمتم انداخت. خیلی خوشحال شدم. نمیدانستم تابوت کدام عزیزِ دل است. موقع رد شدنشان، دیدم که شهید تنگسیریِ عزیزم است. خوشحالتر شدم.خدا حفظش کند که من را توانست لا به لای آدمهایی که از زمین میجوشیدند و اللهاکبرگویان و سیلوار هرچه سر راه است را با خود میبرند؛ ببیند.چفیه را بوسیدم و به صورتم مالیدم.
هرچه دور و برم را میدیدم، یک راه باریک هم خلاف جمعیت نبود که کسی آنطرفی برود و من بتوانم دنبالش را بگیرم و بروم تا به مامان برسم.انگار که قیامت باشد؛ جمعیت عظیمی داشتند به سمت مسیر مشخصی میرفتند و خیلی هم مصمم بودند تا روزنهای را هم خالی نگذارند و راهی را هم برای برگشت.
شنبه | ۱۵ فرودین ۱۴۰۵ |
۱۷:۴۶
روز تشییعِ دریا_قسمت دوم
دلم شورِ مامان را زد که نکند نگرانم شود. اما هرچه تماس گرفتم پاسخ نداد. شاید بالای ده بار تماس گرفتم اما پاسخ نداد. صدا آنقدر زیاد بود که آدم صداهای داخل سرش را هم راحت نمیتوانست بشنود.گوشهای ایستادم و منتظر ماندم. خودش تماس گرفت و قرار شد بیاید سمت من. بعد اینکه مامان آمد و هم را دیدیم، راه را ادامه میدادیم که چیزی را دیدم و انگار برای لحظهای یخ زدم.«محل شهادت تنها شهید روز قدس». پایم را جایی میگذاشتم که آن زنِ خدایی آخرین نفسهایش را کشیده بود. دلم زیر و رو شد. دلم سوخت، برای خودم. دلم، شهادت خواست. از آنهایی که نامیرایت میکند..بابا را سر راه دیدیم.
مشورت کردیم که تا کجا به راه ادامه دهیم، من تا معراج میخواستم بروم. همیشه میخواهم تا معراج بروم اما نمیدانم چرا نمیشود. مامان خسته بود. من هم پاهایم خیلی اذیت بودند و به کمرم میزدند؛ اما دوست داشتم تا انتهای مسیر بروم. همیشه باخودم میگویم اگر پسر میشدم، حتما معافیت قطعی سربازی شامل حالم میشد؛ از بس که کف پاهایم مثل تخته صاف است!
نخواستم اذیت کنم و اصرار نکردم. فقط با خنده گفتم «نشد یک بار من تا آخر مسیر، تا معراج بروم!»بعد کمی جملهام در سرم تکرار شد و به در و دیوار خورد و برگشت نشست در دلم و بذری از آرزویی بزرگ و دور کاشت. آرزویی که هربار به مزار شهدا سر میزنم مجدد یادآور میشوم. آرزویی که برای قد و قوارهام زیادی بزرگ است و بهم نمیخورد.
آرزو کردم:« یک روز کاش خودم را پیچیده در این سهرنگِ عزیزِ جان، بر سر دست ببرند تا معراجی که توفیق دیدنِ بنایش را هم نداشتم. البته! بعد از عمری بهدرد خوردن. بعد از آن هشتاد_نود سالی که آقای شهیدم گفتند مجاهدت کنید و تلاش کنید و بعد شهید شوید؛ نه دستِ خالی!» دلم باز زیر و رو شد. اینبار از شوق.با ذوقِ بیشتری به مسیر ادامه دادیم. مسیرمان تا متروی حسنآباد بود.در ادامه چیزهای جالبی بود که اگر نمیرفتیم و نمیدیدیم حسابی حیف میشد. هم رد موشکِ عازم تلآویو، هم جنگندهی بیشرفهای کودککشِ حرامزاده و هم پدافندی که صدایش نزدیک بود.راه را که به مقصدمان رساندیم، دلم نمیآمد از سیل جمعیت جدا شوم. دلم انگار که ماهیِ صید شده از دریا باشد؛ تالاپ و تولوپ میکرد و دریا میخواست، ولی در تنگ سینه گیر افتاده بود. برگشتیم. اما دلم را همانجا گذاشتم تا جای خودم میانداری کند و با روضههای مجسم به سر و صورت بکوبد.
ألا لعنةالله علی القوم الظالمین.
یکشنبه | ۱۶ فروردین ۱۴۰۵ |











مدرسهروایتگری راوی
شما هم روایت کنید؛ ارسال به شناسه@ravi_addmin#راوی_باش
https://ble.ir/ravischool
https://eitaa.com/ravi_school
دلم شورِ مامان را زد که نکند نگرانم شود. اما هرچه تماس گرفتم پاسخ نداد. شاید بالای ده بار تماس گرفتم اما پاسخ نداد. صدا آنقدر زیاد بود که آدم صداهای داخل سرش را هم راحت نمیتوانست بشنود.گوشهای ایستادم و منتظر ماندم. خودش تماس گرفت و قرار شد بیاید سمت من. بعد اینکه مامان آمد و هم را دیدیم، راه را ادامه میدادیم که چیزی را دیدم و انگار برای لحظهای یخ زدم.«محل شهادت تنها شهید روز قدس». پایم را جایی میگذاشتم که آن زنِ خدایی آخرین نفسهایش را کشیده بود. دلم زیر و رو شد. دلم سوخت، برای خودم. دلم، شهادت خواست. از آنهایی که نامیرایت میکند..بابا را سر راه دیدیم.
مشورت کردیم که تا کجا به راه ادامه دهیم، من تا معراج میخواستم بروم. همیشه میخواهم تا معراج بروم اما نمیدانم چرا نمیشود. مامان خسته بود. من هم پاهایم خیلی اذیت بودند و به کمرم میزدند؛ اما دوست داشتم تا انتهای مسیر بروم. همیشه باخودم میگویم اگر پسر میشدم، حتما معافیت قطعی سربازی شامل حالم میشد؛ از بس که کف پاهایم مثل تخته صاف است!
نخواستم اذیت کنم و اصرار نکردم. فقط با خنده گفتم «نشد یک بار من تا آخر مسیر، تا معراج بروم!»بعد کمی جملهام در سرم تکرار شد و به در و دیوار خورد و برگشت نشست در دلم و بذری از آرزویی بزرگ و دور کاشت. آرزویی که هربار به مزار شهدا سر میزنم مجدد یادآور میشوم. آرزویی که برای قد و قوارهام زیادی بزرگ است و بهم نمیخورد.
آرزو کردم:« یک روز کاش خودم را پیچیده در این سهرنگِ عزیزِ جان، بر سر دست ببرند تا معراجی که توفیق دیدنِ بنایش را هم نداشتم. البته! بعد از عمری بهدرد خوردن. بعد از آن هشتاد_نود سالی که آقای شهیدم گفتند مجاهدت کنید و تلاش کنید و بعد شهید شوید؛ نه دستِ خالی!» دلم باز زیر و رو شد. اینبار از شوق.با ذوقِ بیشتری به مسیر ادامه دادیم. مسیرمان تا متروی حسنآباد بود.در ادامه چیزهای جالبی بود که اگر نمیرفتیم و نمیدیدیم حسابی حیف میشد. هم رد موشکِ عازم تلآویو، هم جنگندهی بیشرفهای کودککشِ حرامزاده و هم پدافندی که صدایش نزدیک بود.راه را که به مقصدمان رساندیم، دلم نمیآمد از سیل جمعیت جدا شوم. دلم انگار که ماهیِ صید شده از دریا باشد؛ تالاپ و تولوپ میکرد و دریا میخواست، ولی در تنگ سینه گیر افتاده بود. برگشتیم. اما دلم را همانجا گذاشتم تا جای خودم میانداری کند و با روضههای مجسم به سر و صورت بکوبد.
ألا لعنةالله علی القوم الظالمین.
یکشنبه | ۱۶ فروردین ۱۴۰۵ |
۱۸:۳۰
-485649974936920318_1010464432550821.pdf
۳.۲۷ مگابایت
یکشنبه | ۲۳ فروردین ۱۴۰۵ |
۲۲:۱۸
یکشنبه | ۲۳ فروردین ۱۴۰۵ |
۲۲:۲۰
-6361591975233183998_1046942428681576.pdf
۱۱.۱۵ مگابایت
دوشنبه | ۲۴ فروردین ۱۴۰۵ |
۲۰:۵۰
دوشنبه | ۲۴ فروردین ۱۴۰۵ |
۲۱:۰۶