شماره نور
وقتی مطلب را برای نشریه میفرستادم اصلاً نمیدانستم آنجا کی به کی است. چند ماهی بود که عزم جزم کرده بودم برای هر چه فراخوان ارسال مطلب از نشریههای مختلف که میبینم، اگر متنی داشتم بفرستم. نشریه کلمه، مدام و... . توی گروه بانوان روایت نویس دورهمگرام هم نشریه عین معرفی شد. از نوع شمارهبندیاش خوشم آمد. شماره چوبپر، شماره قیمه، بلندگو، نخ و...این شماره با موضوع نور فراخوانِ ارسالِ متن داده بودند. در لحظه، یاد متن آمادهای افتادم که آن کنج و کنارهای لپتاپ داشتم.دستی به سرو رویش کشیدم برای دوتا از دوستانم فرستادم تا نگاهی بیندازند و نظر بدهند. یک روز مانده به پایان مهلت، نوشتهام را ارسال کردم.چند هفته بعد ادمین کانال پیام داد که «مطلب شما انتخاب شده و در نشریه منتشر خواهد شد» برای رونمایی هم اطلاع دادند. گفتم که تهران نیستم و قرار شد نشریه را برایم پست کنند.راستش هنوز هم نمیدانستم آنجا کی به کی است. همین که گروه دوستان دورهمگرام معرفی کرده بودند برایم کافی بود. از انتخاب مطلبم آن تهتههای دلم کمی خوشحال شدم. به دوستم مریم پیام دادم تا ذوق کوچکم را با کسی شریک شده باشم. اما گفتم :«فعلا به کسی نگو تا نشریه برسه دستم»... اما این خوشحالیهای ریز نمیدانستند دارند آرام آرام تبدیل میشوند به موجهایی از دو دریای شور و شیرین کنار هم و منِ از همه جا بیخبر توی خانه منتظر رسیدن نشریه بودم. وقتی جنگ رمضان آغاز شد، خبر در گروه نویسندگان دورهمگرام آمد. سردبیر نشریه به شهادت رسیده بود. سر دبیر نشریه آقای مصباح الهدی باقری بود. سردبیر نشریه...باید خوشحال میبودم که یک شهید متنم را پسندیده تا در نشریهاش منتشر کند یا ناراحت از اینکه دیر فهمیدم آنجا کی به کی است. بغض، حسرت، شادی، خسران....نمیدانستم حال آن لحظه را چه باید بنامم. نمیتوانستم مثل همیشه کلمات را به بازی بگیرم. پس گذاشتم این بار واژهها خودشان تکلیف را معلوم کنند. نام آن حال چیزی نبود جز نور. نور امیدی که میان غم از دست دادن میتوانست مسیر را برای قدمهای بعد روشنتر کند و من را مطمئنتر. اطمینان به اینکه باید نوشت و نوشت و نوشت. باید حقایق را ثبت کرد. باید رشد کرد، درست مثل جوانهای که همیشه به امید نزدیکتر شدن به نور خودش را بالا میکشد.
نویسنده: فهیمه فرشتیان
نشریه عینسایت | تلگرام | بله | ایتا | اینستاگرام
وقتی مطلب را برای نشریه میفرستادم اصلاً نمیدانستم آنجا کی به کی است. چند ماهی بود که عزم جزم کرده بودم برای هر چه فراخوان ارسال مطلب از نشریههای مختلف که میبینم، اگر متنی داشتم بفرستم. نشریه کلمه، مدام و... . توی گروه بانوان روایت نویس دورهمگرام هم نشریه عین معرفی شد. از نوع شمارهبندیاش خوشم آمد. شماره چوبپر، شماره قیمه، بلندگو، نخ و...این شماره با موضوع نور فراخوانِ ارسالِ متن داده بودند. در لحظه، یاد متن آمادهای افتادم که آن کنج و کنارهای لپتاپ داشتم.دستی به سرو رویش کشیدم برای دوتا از دوستانم فرستادم تا نگاهی بیندازند و نظر بدهند. یک روز مانده به پایان مهلت، نوشتهام را ارسال کردم.چند هفته بعد ادمین کانال پیام داد که «مطلب شما انتخاب شده و در نشریه منتشر خواهد شد» برای رونمایی هم اطلاع دادند. گفتم که تهران نیستم و قرار شد نشریه را برایم پست کنند.راستش هنوز هم نمیدانستم آنجا کی به کی است. همین که گروه دوستان دورهمگرام معرفی کرده بودند برایم کافی بود. از انتخاب مطلبم آن تهتههای دلم کمی خوشحال شدم. به دوستم مریم پیام دادم تا ذوق کوچکم را با کسی شریک شده باشم. اما گفتم :«فعلا به کسی نگو تا نشریه برسه دستم»... اما این خوشحالیهای ریز نمیدانستند دارند آرام آرام تبدیل میشوند به موجهایی از دو دریای شور و شیرین کنار هم و منِ از همه جا بیخبر توی خانه منتظر رسیدن نشریه بودم. وقتی جنگ رمضان آغاز شد، خبر در گروه نویسندگان دورهمگرام آمد. سردبیر نشریه به شهادت رسیده بود. سر دبیر نشریه آقای مصباح الهدی باقری بود. سردبیر نشریه...باید خوشحال میبودم که یک شهید متنم را پسندیده تا در نشریهاش منتشر کند یا ناراحت از اینکه دیر فهمیدم آنجا کی به کی است. بغض، حسرت، شادی، خسران....نمیدانستم حال آن لحظه را چه باید بنامم. نمیتوانستم مثل همیشه کلمات را به بازی بگیرم. پس گذاشتم این بار واژهها خودشان تکلیف را معلوم کنند. نام آن حال چیزی نبود جز نور. نور امیدی که میان غم از دست دادن میتوانست مسیر را برای قدمهای بعد روشنتر کند و من را مطمئنتر. اطمینان به اینکه باید نوشت و نوشت و نوشت. باید حقایق را ثبت کرد. باید رشد کرد، درست مثل جوانهای که همیشه به امید نزدیکتر شدن به نور خودش را بالا میکشد.
۱۵:۵۶
پر رنگ ترین خاطره من با آقا مصباح برمیگردد به انتخابات ۱۴۰۳. از آنجا که نه مدیریتی بودم و نه عضو مرکز رشد و نه از طریق دیگری در دانشگاه به ایشان گره خورده بودم متأسفانه ارتباطی با ایشان نداشتم. سه سال پیش در همین اواخر اسفندماه به لطف یکی از دوستان به ایشان پیام دادم که اگر ممکن باشد واسطه شوند تا حضرت آقا عقدمان را بخواند. لطف کردند و بدون آن که حقیر را بشناسند پذیرفتند. با ایشان در بله ارتباط گرفتم و بعد تمهید مقدمات پیام دادند:《سلام و رحمت عقد خوانده شد انشاءالله مبارکتون باشه و عاقبت به خیر بشین.》 بعد از این لطفشان هربار که مشهد و عتبات مشرف میشدم پیام میفرستادم که نائب الزیاره و دعاگوی ایشان و والد معظمشان هستم و ایشان در جواب تشکر می کردند و می فرمودند هر بار دیگر مشرف شدید التماس دعا.تنها توفیق بنده همین ارتباط مختصر مجازی بود تا ایام انتخاب ریاست جمهوری۱۴۰۳. اختلافی بین دوستان دانشگاه بود و که متأسفانه شاخ و برگ اضافه هم پیدا کرد و به هسته افکار سنجی مرکز رشد هم کشیده شد. بنده پیامی را در گروه دانشگاه گذاشتم که ناخواسته اتهامی را روانه برادران مرکز می نمود. ظاهر آن پیام برای خیلی از دوستان دانشگاه منشأ شبهه شده بود. شب قبل از انتخابات بود که دکتر باقری با بنده تماس گرفت. حقیقتا ترسیدم و البته خجالت کشیدم چون حدس زدم که برای چه موضوعی تماس گرفته اند. گوشی را برداشتم بلافاصله بعد سلام نهیبی زدند که ترسیدم. آن مرد خدا خیلی ناراحت بود. بعد از چند دقیقه به گریه افتادم. یادم نمیآید کسی اینگونه مرا به گریه انداخته باشد؛ مگر در دوران کودکی. سخنشان این بود که به ناحق قضاوت کرده ای و زحمت برادرانت را که شبها است برای انقلاب بیخوابی کشیده اند پایمال کردی. چیزی که مرا آتش زد این بود که فرمود: آقای زمانیان من راجع به شما جور دیگری فکر می کردم ولی بر عاقبتت ترسیدم. میترسم عاقبت به خیر نشوی. تلفن را که قطع کردند گویا دنیا بر سرم خراب شد. آقا مصباح که معروف به تقواست اینگونه وعید دهد یعنی واقعا کارت زار است.در خودم بودم که حدود ده دقیقه بعد مجددا تماس گرفتند اما دیگر مظهر جمال الهی شده بود! نوبت دوم بسیار بیشتر از نوبت اول صحبت کردند و البته خیلی مهربانانه. خاطراتی از برخورد حاج آقا با خودشان نقل کردند که چگونه به تقوای در کلام حساسیت نشان داده اند. فرمودند تذکرشان از روی محبت بوده و همین رفتار را با نزدیکانشان دارند. در انتهای تماس هم چندین بار حلالیت طلبیدند و تا مطمئن نشدند که من از دستشان دلگیر نیستم قطع نکردند. فقط فرمودند از رفقای مرکز حلالیت بطلبم که از دستم ناراحت نباشند. به برادر بزرگتری که مسئول بود پیام دادم و معذرتخواهی کردم و ایشان هم خیلی بزرگوارانه پاسخ داد که بیشتر شرمنده شدم. در گروه دانشگاه هم پیامی فرستادم مبنی بر اینکه سوء تفاهمی پیش آمده و آنجا نیز معذرت خواهی کردم. عجیب بود که بعد این قضیه به شدت احساس قرابت بیشتری با دوستان مرکز داشتم و بارها از روی لطفی که داشتند برای سخنرانی و برنامه های دیگر دعوتم کردند و به وضوح محبت و پیوند بینمان بیشتر شد. آقا مصباح آقا بود و هر که با ایشان دم خور بود نیز آقا میشد. بعد از این ما جرا هم همان ارتباط مجازی ادامه داشت. آخرین بار وقتی عمره مشرف شدم خدمتشان پیام دادم... .
نویسنده: حجت الاسلام حسین زمانیان
نشریه عینسایت | تلگرام | بله | ایتا | اینستاگرام
۱۷:۲۸
به بهانه نوروز
شهید دکتر مصباحالهدی باقری
سلام!چقدر خوشسلیقگی به خرج داده بزرگی که آغاز حرف و ربط را با «سلام» به ما آموخته. «سلام»ی که آرزوی سلامتی برای همه، از سر و رویش میبارد. «سلام»ی که دنیای جدیدی همیشه در خود و با خود دارد. با «سلام» تازه میشویم و تازه میکنیم حالمان را و اطرافمان را. «سلام» پر از حرف است؛ حرفهای گفتنی و ناگفتنی. «سلام» را در کتاب خدا با «قولا من رب رحیم» به ما شناساندهاند، یعنی «سلام» کادوی ویژه خداست برای ما، آن هم خدایی که مهربان است و دلسوز و عاشق ... شاید هم، همین حرفها و گفتهها و ناگفتههاست که جواب «سلام» را واجب کرده. حتی در نماز و عبادت پروردگار.. یعنی هر کس برای تو سلامتی خواست، زود و از ته دل برایش سلام و سلامتی بخواه...
نشریه «عین»، با صدای رسا، به پیشگاه شما ارجمندان «سلام» میکند و درود میفرستد.
شمایی که جایی از دل و وجودت به کربلا و عاشورا و امام حسین و هیأت و روضه و چای روضه و قیمه امام حسین گره خورده است. به شما که با امام حسین، تازه میشوید و با هیأت زنده و سرحال. به شما که از ظلم و تعدی ناکسان و ناکثان، بیزار هستید و از ستمگران و بدکاران، خود را دور و مبرا میدانید. به شما که جز آزادگی، هر چه بوی اسارت و بردگی میدهد را طرد و دفع میکنید. به شما که زیر گنبد آسمان ، سعادتمندی و عاقبت بخیری و عافیت را طلب میکنید. به شما که با گریه و اشک، همسفر و همسفرهاید و هر چه بوی کربلا و حسین دارد را سرمه چشم و آرامه جان میکنید و به شما که به دنبال راز باران هستید بعد از ابری آسمان، آن گاه پاکی هوا و طراوت بهاری، زمین و آسمان را به بهجت تمام میرساند از جنس نضرِة الایام.
نشریه عینسایت | تلگرام | بله | ایتا | اینستاگرام
سلام!چقدر خوشسلیقگی به خرج داده بزرگی که آغاز حرف و ربط را با «سلام» به ما آموخته. «سلام»ی که آرزوی سلامتی برای همه، از سر و رویش میبارد. «سلام»ی که دنیای جدیدی همیشه در خود و با خود دارد. با «سلام» تازه میشویم و تازه میکنیم حالمان را و اطرافمان را. «سلام» پر از حرف است؛ حرفهای گفتنی و ناگفتنی. «سلام» را در کتاب خدا با «قولا من رب رحیم» به ما شناساندهاند، یعنی «سلام» کادوی ویژه خداست برای ما، آن هم خدایی که مهربان است و دلسوز و عاشق ... شاید هم، همین حرفها و گفتهها و ناگفتههاست که جواب «سلام» را واجب کرده. حتی در نماز و عبادت پروردگار.. یعنی هر کس برای تو سلامتی خواست، زود و از ته دل برایش سلام و سلامتی بخواه...
نشریه «عین»، با صدای رسا، به پیشگاه شما ارجمندان «سلام» میکند و درود میفرستد.
شمایی که جایی از دل و وجودت به کربلا و عاشورا و امام حسین و هیأت و روضه و چای روضه و قیمه امام حسین گره خورده است. به شما که با امام حسین، تازه میشوید و با هیأت زنده و سرحال. به شما که از ظلم و تعدی ناکسان و ناکثان، بیزار هستید و از ستمگران و بدکاران، خود را دور و مبرا میدانید. به شما که جز آزادگی، هر چه بوی اسارت و بردگی میدهد را طرد و دفع میکنید. به شما که زیر گنبد آسمان ، سعادتمندی و عاقبت بخیری و عافیت را طلب میکنید. به شما که با گریه و اشک، همسفر و همسفرهاید و هر چه بوی کربلا و حسین دارد را سرمه چشم و آرامه جان میکنید و به شما که به دنبال راز باران هستید بعد از ابری آسمان، آن گاه پاکی هوا و طراوت بهاری، زمین و آسمان را به بهجت تمام میرساند از جنس نضرِة الایام.
۱۱:۰۳
ما پرچم ها، از کارگاه خیاطی که بیرون میآییم، هرکدام سرنوشتی داریم.
یکی مان سهم دستهای دخترکی میشود که چوب پرچم برایش بزرگ هم اگر باشد با تعصبی شیرین چنان به سینه میفشاردش؛که گویی تمام وطن را در آغوش کشیده.
یکی روی دوش سربازی، به معرکهی نبرد میرسد و طعم غبار و بوی باروت را میچشد.
یکی هم بدبیار است، سهم دستهای بی وطنی میشود که شهوت آتش دارد و تماشای شعله ور شدن تار و پود وطن، تسکین خشم سیاهش.
داستان من اما، نه از جنس خاک است و نه آتش؛قصهایست از یک بعثت تمام عیار...
من همان پرچمی هستم که مبعوث شدم تا شجاعت زنهای سرزمینم را روایت کنم...
صبح همان روزی که میهمان شانههای زنی بودم؛ استوار، نترس و بسیار نجیب...مرا چنان دور تن پیچیده بود انگار که بال پروازش باشم.فریاد «القدس لنا» را از حنجره که نه، از عمق جان سر میداد.و چشمهاش... دو پنجرهی سرخ و خسته که نشانی بود از شب زندهداری قدرِ آخر..همان «قدر» که سرنوشتش را در آن تمنا کرد و رقم خورد...آن هم چه سرنوشت با شکوهی...
صبح بیست و سوم رمضانروز جمعهبا زبان روزهدر میانهی جنگ با بدترین آفریدگان خدا و فریاد آزادی بر لبشهید شد...
و من،همان پرچمم،که از خون او، از خون آن زن، غسل شهادت گرفتم و مبعوث شدم تا پیغام ایستادگی تمام آزادههای سرزمینم را را به گوش دنیا برسانم.
بنشینید و تماشا کنید؛و لذت ببرید از این همه حماسه..
نویسنده: فاطمه نورانی
نشریه عینسایت | تلگرام | بله | ایتا | اینستاگرام
یکی مان سهم دستهای دخترکی میشود که چوب پرچم برایش بزرگ هم اگر باشد با تعصبی شیرین چنان به سینه میفشاردش؛که گویی تمام وطن را در آغوش کشیده.
یکی روی دوش سربازی، به معرکهی نبرد میرسد و طعم غبار و بوی باروت را میچشد.
یکی هم بدبیار است، سهم دستهای بی وطنی میشود که شهوت آتش دارد و تماشای شعله ور شدن تار و پود وطن، تسکین خشم سیاهش.
داستان من اما، نه از جنس خاک است و نه آتش؛قصهایست از یک بعثت تمام عیار...
من همان پرچمی هستم که مبعوث شدم تا شجاعت زنهای سرزمینم را روایت کنم...
صبح همان روزی که میهمان شانههای زنی بودم؛ استوار، نترس و بسیار نجیب...مرا چنان دور تن پیچیده بود انگار که بال پروازش باشم.فریاد «القدس لنا» را از حنجره که نه، از عمق جان سر میداد.و چشمهاش... دو پنجرهی سرخ و خسته که نشانی بود از شب زندهداری قدرِ آخر..همان «قدر» که سرنوشتش را در آن تمنا کرد و رقم خورد...آن هم چه سرنوشت با شکوهی...
صبح بیست و سوم رمضانروز جمعهبا زبان روزهدر میانهی جنگ با بدترین آفریدگان خدا و فریاد آزادی بر لبشهید شد...
و من،همان پرچمم،که از خون او، از خون آن زن، غسل شهادت گرفتم و مبعوث شدم تا پیغام ایستادگی تمام آزادههای سرزمینم را را به گوش دنیا برسانم.
بنشینید و تماشا کنید؛و لذت ببرید از این همه حماسه..
۱۹:۵۲
نشریه "عین"
«یک هفته دسترسی رایگان به ۶۰هزار کتاب، هدیۀ طاقچه»
با ورود به لینک زیر، میتوانید یک هفته اشتراک رایگان طاقچه را بگیرید و «نور» را مطالعه کنید. https://taaghche.com/campaign/hamdeli
️مهلت دریافت هدیه: تا ۲۹ اسفند
مطالعه نسخه الکترونیکی نور در طاقچه بینهایت
نشریه عین سایت | تلگرام | بله | ایتا | اینستاگرام
۱۸:۱۴
پای عَلمت میمیریم.از مناره های مسجد نوای اشهد ان علیا ولیالله میآید. کسی میان جمعیت از اعماق دل فریاد میکشد اللهاکبر...یکنفر پرچم خونین را تکان میدهد. طفلی بر گردن پدر با صدایی معصومانه برای دشمنانت مرگ میخواهد. زمین بوسهگاه قدم های مردان و زنانیست که یاعلیگویان برای تو میمیرند.
پای علمت میمیریم.تابوت های پرچمپوش روی دستان مردم میروند. پیرزنی هفتاد ساله با چشمانی چین افتاده از انتظار عکس جوانی را که سالهاست ندیده به سینه میفشارد و سراغ عزیزش را از صاحبان تابوتها میگیرد. مداح روی تابوت را میبوسد و صدایش در ازدحام میپیچید: به همسایهها بگید همسر جوونم رفت...دخترکی تازه عروس دسته گل سفیدی را بغل گرفته و برای عزیزِ از دست رفتهاش روضهی وداع میخواند.
پای علمت میمیریم.۱۸۰ قبر کوچک روی دستمان مانده. صدای شیون مادرها گوش فلک را کر میکند، زنی حسین حسین میخواند، کسی به سینه میکوبد، مادری حماسهسرایی میکند و دخترکش را فدای سه سالهی سیدالشهدا، شانه های پدری در قبر میلرزد، از ثمرهاش تنها یک جفت گوشوارهی قلبی مانده.
پای علمت میمیریم.زمین میلرزد، آن سوی خیابان آتش بالا گرفته. بوی خون به یقهمان میچسبد، دست به پلکمان میکشیم تا کمی میان آتش و خاکستر ببینیم. آوار شده، یک خانهی مسکونی در محلهی کارگر. میخواهند اوار برداری کنند. صدای گریهی نوزاد میآید. کسی فریاد میزند زنده است...هنوز زنده است. آتشنشان یاعلی میگوید، شلنگ را روی شانهاش میاندازد و پیش از آنکه شروع کند پرچم را از دهان شیشهی شکسته میگیرد و الله وسط روی چشم میگذارد...ما پای علمت میمیریم...ایستاده...پرغرور...
نویسنده: حنانه عزیززاده
نشریه عینسایت | تلگرام | بله | ایتا | اینستاگرام
پای علمت میمیریم.تابوت های پرچمپوش روی دستان مردم میروند. پیرزنی هفتاد ساله با چشمانی چین افتاده از انتظار عکس جوانی را که سالهاست ندیده به سینه میفشارد و سراغ عزیزش را از صاحبان تابوتها میگیرد. مداح روی تابوت را میبوسد و صدایش در ازدحام میپیچید: به همسایهها بگید همسر جوونم رفت...دخترکی تازه عروس دسته گل سفیدی را بغل گرفته و برای عزیزِ از دست رفتهاش روضهی وداع میخواند.
پای علمت میمیریم.۱۸۰ قبر کوچک روی دستمان مانده. صدای شیون مادرها گوش فلک را کر میکند، زنی حسین حسین میخواند، کسی به سینه میکوبد، مادری حماسهسرایی میکند و دخترکش را فدای سه سالهی سیدالشهدا، شانه های پدری در قبر میلرزد، از ثمرهاش تنها یک جفت گوشوارهی قلبی مانده.
پای علمت میمیریم.زمین میلرزد، آن سوی خیابان آتش بالا گرفته. بوی خون به یقهمان میچسبد، دست به پلکمان میکشیم تا کمی میان آتش و خاکستر ببینیم. آوار شده، یک خانهی مسکونی در محلهی کارگر. میخواهند اوار برداری کنند. صدای گریهی نوزاد میآید. کسی فریاد میزند زنده است...هنوز زنده است. آتشنشان یاعلی میگوید، شلنگ را روی شانهاش میاندازد و پیش از آنکه شروع کند پرچم را از دهان شیشهی شکسته میگیرد و الله وسط روی چشم میگذارد...ما پای علمت میمیریم...ایستاده...پرغرور...
۱۴:۲۱
«دروازههای باز بهشت»
ظهر روز عید فطر، عید نوروز قطعه ۴۲ته دلم تردید دارم که بردن بچهها کار درستی هست یا نه. اگر فضا پر از سوگ باشد خاطرهی تلخی برایشان به جا میماند. توکل بر خدا میکنم و راهی میشویم. برخلاف دفعههای قبل از موکبهای پذیرایی و غرفههای کودک خبری نیست. قطعه شلوغ است. صدای همهمه بر فضا غالب است. اکثر مزار شهدای جنگ دوازده روزه، گلپوش هستند. روی بعضیها هفتسین قشنگی هم چشمنوازی میکند. شهدا در قاب عکسهای زیبا از مردم با لبخند استقبال میکنند. ردیفهای سایهبان را رد میکنیم. چند ردیف آخر شهدای جنگ رمضان هستند که سنگ ندارند اما قبور پر از گل هستند. دست دخترها را گرفتهام و بین ردیفها قدم میزنم. حالا دیگر اسامی شهدا فقط مردانه نیست. دختر کلاس اولی با سواد نصفه نیمه بلند میخواند: مریم سادات، علیرضا، فاطمه. روحانی جوان بالای سر مزاری ایستاده. رنگ به صورت ندارد. چشمانش نیمه باز است. با صدا و لحن معمولی روضه میخواند:- من تازه معنی روضههای عاشورا رو میفهمم، برادرم مهدی جسمش سالم بود، از حسین فقط یک دست پیدا شد، از علی چیزی پیدا نشد. گوش تا گوش مزار آدم نشسته است. روضه را میشنوند اما کسی جیغ نمیزند، شیون نمیکند. به جایش اشکها روی صورتها حسابی راه گرفتهاند. انگار همه عهد نانوشتهای بستهاند که عزاداری بماند برای بعد از پیروزی.ردیف ها را به سمت پایین ادامه میدهیم. تعداد زیادی قبر، آماده شده. قطعهی چهل و دو حالا فقط چند ردیف مختصر نیست. دست دخترها را محکم فشار میدهم و رو به همسر میگویم:- چی میشه یکی از اینا قسمت من بشه؟
نویسنده: مریم صفدری
نشریه عینسایت | تلگرام | بله | ایتا | اینستاگرام
ظهر روز عید فطر، عید نوروز قطعه ۴۲ته دلم تردید دارم که بردن بچهها کار درستی هست یا نه. اگر فضا پر از سوگ باشد خاطرهی تلخی برایشان به جا میماند. توکل بر خدا میکنم و راهی میشویم. برخلاف دفعههای قبل از موکبهای پذیرایی و غرفههای کودک خبری نیست. قطعه شلوغ است. صدای همهمه بر فضا غالب است. اکثر مزار شهدای جنگ دوازده روزه، گلپوش هستند. روی بعضیها هفتسین قشنگی هم چشمنوازی میکند. شهدا در قاب عکسهای زیبا از مردم با لبخند استقبال میکنند. ردیفهای سایهبان را رد میکنیم. چند ردیف آخر شهدای جنگ رمضان هستند که سنگ ندارند اما قبور پر از گل هستند. دست دخترها را گرفتهام و بین ردیفها قدم میزنم. حالا دیگر اسامی شهدا فقط مردانه نیست. دختر کلاس اولی با سواد نصفه نیمه بلند میخواند: مریم سادات، علیرضا، فاطمه. روحانی جوان بالای سر مزاری ایستاده. رنگ به صورت ندارد. چشمانش نیمه باز است. با صدا و لحن معمولی روضه میخواند:- من تازه معنی روضههای عاشورا رو میفهمم، برادرم مهدی جسمش سالم بود، از حسین فقط یک دست پیدا شد، از علی چیزی پیدا نشد. گوش تا گوش مزار آدم نشسته است. روضه را میشنوند اما کسی جیغ نمیزند، شیون نمیکند. به جایش اشکها روی صورتها حسابی راه گرفتهاند. انگار همه عهد نانوشتهای بستهاند که عزاداری بماند برای بعد از پیروزی.ردیف ها را به سمت پایین ادامه میدهیم. تعداد زیادی قبر، آماده شده. قطعهی چهل و دو حالا فقط چند ردیف مختصر نیست. دست دخترها را محکم فشار میدهم و رو به همسر میگویم:- چی میشه یکی از اینا قسمت من بشه؟
۱۷:۱۰
عقربهها هنوز روی ساعت ۷ صبح جاخوش نکردهاند که صدای افاف خانه بلند میشود. علیرضا سرش را از لای در اتاقش بیرون میآورد: «مامان با من کار دارن؟» لیوان چای در دست نگاهم برق میزند و به خودم میگویم: «نمردیم و دیدیم یک روز تعطیل زود بلند شدی!» اما جملهها اینطور از میان لبهایم بیرون میآیند: «علیرضا بهسلامتی کجا؟ اینروزها که شرایط عادی نیست!»
به لحظهای نمیشود که روبهرویم میایستد. «سلام مامان گلم؛ بله حق با شماست. چون روز عادی نیست پا شدم برم چند تا کار غیرعادی کنم!»علامتِ سؤال چشمانم بزرگ میشود. صدای افاف دوباره بلند میشود. افاف را برمیدارد و میگوید: "اومدم اومدم، صبر کن."- کجا بهسلامتی پسر؟
به قد و قامتش و قبراقیاش نگاه میکنم، انگار از آن نوجوان بیحوصله و خمودهی روزهای پیش خبری نیست. گویی برای کاری مهم صدایش کردهاند، روی پا بند نیست. سرم را میبوسد و میگوید: «قراره با بچههای مسجد الزهرا بریم برای شستوشوی فرشهای خانههای آسیبدیده.» معادلات ذهنم بههم میریزد.
فاطمه مختاریفرد
نشریه عینسایت | تلگرام | بله | ایتا | اینستاگرام
به لحظهای نمیشود که روبهرویم میایستد. «سلام مامان گلم؛ بله حق با شماست. چون روز عادی نیست پا شدم برم چند تا کار غیرعادی کنم!»علامتِ سؤال چشمانم بزرگ میشود. صدای افاف دوباره بلند میشود. افاف را برمیدارد و میگوید: "اومدم اومدم، صبر کن."- کجا بهسلامتی پسر؟
به قد و قامتش و قبراقیاش نگاه میکنم، انگار از آن نوجوان بیحوصله و خمودهی روزهای پیش خبری نیست. گویی برای کاری مهم صدایش کردهاند، روی پا بند نیست. سرم را میبوسد و میگوید: «قراره با بچههای مسجد الزهرا بریم برای شستوشوی فرشهای خانههای آسیبدیده.» معادلات ذهنم بههم میریزد.
۹:۳۵
زیرنویس شبکه خبر شروط آتشبس را نوشته بود. محمدآقا و مهدیآقا گُر گرفته بودند. یکییکی شروط را میخواندند و میگفتند: «هه، اونم میگه باشه، ولی چه تضمینی وجود داره؟» یکی این میگفت و یکی آن. اعتراض داشتند به اینکه چرا اصلاً ایران باید درباره آتشبس حرف بزند و حتی شرط بگذارد.محمدآقا تند و تند سیب را پوست گرفت: «میدونین که من تا همین چند سال قبل اصلاً این نظامو قبول نداشتم. حالا که بعد از کلی مطالعه و بحث با این و اون به این نتیجه رسیدم همه این سالها حق با ما بوده و دشمن موش دوونده، اگر آتشبس کنن میزنم زیر همهچی. اصلاً بعدش باید از این مملکت رفت؛ اصلاً بعدش بذار همون سس خرسی بیاد. این که نشد.»همه مردها فقط داشتند حرص میخوردند و مدام همدیگر را داغتر میکردند. عادت ندارم در جمع خانوادگی وارد بحثهای سیاسیاعتقادی شوم؛ اما این روزها ماجرا فرق دارد. بیمقدمه گفتم: «محمدآقا، شما داری عجله میکنی. باید صبر کرد. باید تحلیلها رو دید. دفعه اول نیست که اسم مذاکره داره میاد.»شاکی بود که چرا اسم تعیینکننده شروط معلوم نیست و فقط میگویند یک مقام ارشد. جواب دادم: «والا اینجور که شما همین الان داغ کردی، اگر اسم اون مقام ارشد رو گفته بودن، الان کسایی که مثل شما عصبانی هستن خاک صفحه توییتر و پیج اینستا و کلاً هر چی فضای مجازی داره رو به توبره کشیده بودن. مطمئن باشین دلیلی داره که نمیگن.»شروع کرد به انکار خیلی چیزها؛ از زدن اف ۱۸ گرفته تا اینکه اصلاً اگر هر شب وقت بگذاریم و برویم توی خیابان و آخرش آتشبس بشود، کلاه گشادی سرمان رفته. گذاشتم همه حرفهایش را بزند و سبک شود. بعد گفتم: «اما شما نگران نباش. مملکت رهبر داره. ماها خیلی تو عمق ماجرا نیستیم، نباید بازخورد سریع و احساسی بدیم.» جواب داد: «باشه. حالا ما صبر میکنیم. من نشستم ببینم بعدش چی میشه. این همه شهید دادیم، سرمایه دادیم، ضربه خوردیم. آخرش باید اسرائیل تموم شه وگرنه همهش ضرره.»کمی رویم نمیشد جمله آخر را بگویم؛ اما صدایم را صاف کردم و گفتم: «اتفاقاً مشکل همینجاست که شما نشستین. نشستین کار بقیه رو نقد میکنین وقتی خودتون هنوز اون چیزی که به عهدهتونه و ازتون برمیاد انجام ندادین.» با تعجب نگاهم کرد: «من؟ من چه کاری ازم برمیاد؟» جواب روشن بود: حفظ خیابان. گفتم: «باور کنین تکلیف این جنگ رو بعد از خدا تکتک مردم معلوم میکنن، اگر ما تو خیابون باشیم، بساط مذاکره اصلاً پهن نمیشه که بخواد جمع شه.»فردا چند صوت تحلیلی از شرح شروط پیشنهادی ایران برای همسرم فرستاد و گفت مطمئن شده خبری از آتش بس نیست.
فهیمه فرشتیان
#گفتگو#دعوتبهخیابان#عیددیدنیروزهایجنگ
نشریه عینسایت | تلگرام | بله | ایتا | اینستاگرام
#گفتگو#دعوتبهخیابان#عیددیدنیروزهایجنگ
۱۴:۳۳
به نامِ خدا
«نامهای برای دوقلوهایم محمدصدرا و ایلیا از روزهای جنگ»
مینویسم تا بخوانید تا تمامِ انتظارم را بدانید:جنگِ هشتسالهٔ تحمیلی که تمام شد، دهساله بودم، جنگ دوازدهروزه و جنگِ رمضان که شروع شد دهساله هستید. یادتان نرود ما همیشه در جنگیم، جنگی بین نیروهای خیر و شر تا جهان باقیست، تمام نمیشود.هرشب با شنیدنِ صدای انفجارهای مهیب در شهر، پتوی خیال را روی سرشانههای ذهنتان میکِشم تا آرام بخوابید.هرشب قبل از خواب، یک روایت از وطن را میخوانیم، همان وطنی که خانه است و همان خانهای که وطن است. امشب روایتِ وطن را از تاریخِ طبری خواندیم، از جایی که آدم و حوا وطنِ اصلیشان که بهشت بود را به وسوسهای از دست دادند و ساکنِ زمین شدند. هُبوط غمِ از دست دادنِ وطنشان شد و رسالت انسان شد غمِ کنار آمدن برای خو گرفتن به موطنی جدید. نخستینْ کشتهٔ نسل آدم شد هابیل و اندوه با مرگِ هابیل چهرهای زمینی پیدا کرد. از ندامتِ قابیل، غمنامهٔ ابلیس امضاء شد، دلش نمیخواست فرزندان آدم از کشتنِ هم نادم باشند. دوست داشت غفلت، چشمبندی باشد برای قلبشان و تا اینجای تاریخ این چشمبند برای ابلیس برگِ برنده است، چشمبندی که تکثیر شد در میانِ بچهشیطانکهای ابلیس تا اینگونه داستانِ گناهِ قابیل را تکرار کنند و شدند نسلِ ناخلفِ قابیل که مدام در حالِ فریب خوردن و فریب دادن هستند.و برای ما خانه فقط همین چهاردیواریِ ساخته شده از گِل و سیمان و سنگ و آهن نیست، خانه برایِ ما یک حضورِ روشن است، وطن است. با هر از دست دادن تمام نمیشود، به موطنِ اصلیمان متصل است. خدا حافظ و ناظر ماست. به قولِ محسن چاووشی: « خدا مراقبِ ماست.»روزی این اندوهِ بینام از فقدانِ عزیزان سفر کرده، با وصل معنا میگیرد، و لحظههای از دسترفتهٔ آرامِ کودکیِ شما جبران میشود، خداوند جابر است و جبرانکننده برای نسلهای شما.
نیلوفر حسینخانی
نشریه عینسایت | تلگرام | بله | ایتا | اینستاگرام
«نامهای برای دوقلوهایم محمدصدرا و ایلیا از روزهای جنگ»
مینویسم تا بخوانید تا تمامِ انتظارم را بدانید:جنگِ هشتسالهٔ تحمیلی که تمام شد، دهساله بودم، جنگ دوازدهروزه و جنگِ رمضان که شروع شد دهساله هستید. یادتان نرود ما همیشه در جنگیم، جنگی بین نیروهای خیر و شر تا جهان باقیست، تمام نمیشود.هرشب با شنیدنِ صدای انفجارهای مهیب در شهر، پتوی خیال را روی سرشانههای ذهنتان میکِشم تا آرام بخوابید.هرشب قبل از خواب، یک روایت از وطن را میخوانیم، همان وطنی که خانه است و همان خانهای که وطن است. امشب روایتِ وطن را از تاریخِ طبری خواندیم، از جایی که آدم و حوا وطنِ اصلیشان که بهشت بود را به وسوسهای از دست دادند و ساکنِ زمین شدند. هُبوط غمِ از دست دادنِ وطنشان شد و رسالت انسان شد غمِ کنار آمدن برای خو گرفتن به موطنی جدید. نخستینْ کشتهٔ نسل آدم شد هابیل و اندوه با مرگِ هابیل چهرهای زمینی پیدا کرد. از ندامتِ قابیل، غمنامهٔ ابلیس امضاء شد، دلش نمیخواست فرزندان آدم از کشتنِ هم نادم باشند. دوست داشت غفلت، چشمبندی باشد برای قلبشان و تا اینجای تاریخ این چشمبند برای ابلیس برگِ برنده است، چشمبندی که تکثیر شد در میانِ بچهشیطانکهای ابلیس تا اینگونه داستانِ گناهِ قابیل را تکرار کنند و شدند نسلِ ناخلفِ قابیل که مدام در حالِ فریب خوردن و فریب دادن هستند.و برای ما خانه فقط همین چهاردیواریِ ساخته شده از گِل و سیمان و سنگ و آهن نیست، خانه برایِ ما یک حضورِ روشن است، وطن است. با هر از دست دادن تمام نمیشود، به موطنِ اصلیمان متصل است. خدا حافظ و ناظر ماست. به قولِ محسن چاووشی: « خدا مراقبِ ماست.»روزی این اندوهِ بینام از فقدانِ عزیزان سفر کرده، با وصل معنا میگیرد، و لحظههای از دسترفتهٔ آرامِ کودکیِ شما جبران میشود، خداوند جابر است و جبرانکننده برای نسلهای شما.
۹:۰۹
بسم الله الرحمن الرحیم
«درد بزرگ»
مشاور معروف پشت پلکهام راه میرود. موضوع مال بیست سال پیش است و حتی اسمش را یادم نمیآید. صورت سبزهی ششتیغش را خوب به یاد دارم، و کت و شلوار، و نوع راه رفتنش را که زیادی منظم بود. آن روزها هنوز بچه بودم برای فهمیدن حرفهاش. مامان و بابا زیادی بزرگ بودند که اسمم را نوشتند توی دورههای موفقیت و روانشناسی او. لااقل ده جلسه کلاس بود. کلی حرف و موضوع و تمرین که هیچکدام را یادم نمانده، جز حرف آخر که ته ته همهی درسهای روانشناسی بود: «یک درد بزرگ برای خودتون پیدا کنید.»
استاد با آن قدمهای منظم و کفشهای چرم واکسزده راه میرفت. چشمهاش را ریز میکرد و انگار که به یک جای دور نگاه کند حرف میزد.شاید به یک زمان دور، به بیست سال بعد... به امروز... «راه عبور از همهی درد و رنجهای کوچیک زندگی، اینه که برای خودتون یه درد بزرگ پیدا کنید. مثلا کمک به بیماران سرطانی محک، نجات بچههای گرسنهی آفریقا... اینجوری دیگه ذهنتون خودشو حیف نمیکنه واسه مشکلات کوچیک، دیگه درد و رنجهای معمولی به چشمش نمیاد.»
پلکهام را سفت فشار میدهم روی هم و بوی یک دانه درخت شکوفهزدهی باغ حاج مصیب را، از میان باقی بوهای توی هوا میکشم بیرون و هل میدهم توی ریههام. دهم فروردین است و بهار، مانده تا همه جا را بگیرد. ولی برای من فرق میکند. برای من که همهی فصلهای گذشته را سخت گذراندم. خیلی سخت. آدمها وقتی سختی میکشند قدشان بلند میشود، و از آن بالاها، توی ارتفاعی که هوا تمیزتر است، بهتر و زودتر میتوانند بوی فصلها را پیدا کنند.
فکر میکردم دردهای سالی که گذراندم، تا آخر عمر انگشتهاشان را از روی خرخرهام برنمیدارند، حتی با آمدن بهار که جانم برایش در میرود. همه کار هم برای کم شدن درد کردم. استغاثه و توسل کردم، چله گرفتم، مشاوره رفتم، ورزش کردم، زیارت رفتم، و... و... و... که همهشان خیلی کارهای خوبی بودند و خیلی کمک کردند. ولی اصل درد ماند، و با خودم کنار آمدم که قرار است بماند...
تا این روزها... این روزها که صدای جنگندههای آمریکایی حتی تا خانهی ما که خیلی از شهر و هیاهوهاش دور است هم میآید. تا این روزها که اولش خیلی گیجکننده به نظر میرسید. وقتی میدیدم ساعتهاست به دردهام فکر نکردهام، وقتی فنجان قهوه به تهش میرسید و زیر بار آهنگ قمیشی گریه نکرده بودم، وقتی بعد از خوکردن به دردهای عمیق، حالا وسط فراموشیشان، یکهو احساس بیهویتی کرده بودم. انگار که ماههاست خودم را با آن درد میشناختم. یک بار حتی ترسیدم، از خودم نبودن بدون آن فکرها، از گمگشته بودن، از دردی که میخواستمش چون خود خودم شده بود دیگر، و حالا نمیدانستم یکهو چرا نبود، نمیفهمیدم دارد چه رخ میدهد توی تنم...
تا همان شب که مثل باقی وقتها گیج بودم و فقط کارها را به شکل غریزی انجام میدادم. شبی که ایستاده بودم وسط میدان، سرد بود و انگشتهام را میمالیدم به هم، ذرات باران توی هوا یخ زده بودند و پایین نمیآمدند، ولی از لای نورهای چراغهای سبز، میشد دیدشان. جمعیت نصفه و نیمه آمده بودند و هر پنج دقیقه دوبرابر میشدند. خیره بودم به سن بزرگی که برپا کرده بودند و سیمهای درازی که بسیجیها تندتند باز میکردند. همسرم گفت: «زود اومدیم، هنوز خبری نیست.» ولی زود نیامده بودیم. همهی خبرها همانجا بود و همان زمان. درست سر وقتش بود. وقت هرچیزی همان لحظهایست که خدا برایت چیده. همان لحظهای که اتفاق مهمی میافتد. و برای من آن اتفاق صدای دورگه و بلند چاوشی بود. صدای یکبارهی خرد شدن دردهای توی تنم، صدای مشاور، صدای همهی دلیل من، صدای «درد بزرگ»: «مردم علاج در وطن است.»
اشکهام قل خوردند و صورت یخزدهام گرم شد، و خون دوید توی همهی رگهام که خشک شده بودند. «وطن» کلمهی رمز همهی این روزها بود. «وطن» درد بزرگ بود که همهی دردهای کوچکم را خرد میکرد. جنگ اتفاق بزرگ زشت و زیبای این روزها بود که میتوانست هر فرض دیگری را در هر آدمی بشوید تا آزادگی سر بیرون بیاورد و نفس بکشد. «وطن» بود که میتوانست قدّم را بلند کند، تا بوی شکوفههای همان یک درخت باغ حاج مصیب را، مثل بوی پیروزی، از بین همهی بوهای توی هوا بکشم بیرون. لبخند زدم. به دردهای شسته شدهی قدیمی، به صدای مهیب جنگندههای آمریکایی، به قد بلندم و به درد بزرگی که افتاده بود به جانم. به صدای مشاور، به کفشهاش و حتی کراوات احتمالیاش، به روی زیبای «وطن»!!!!
مریم راستگوفر
نشریه عینسایت | تلگرام | بله | ایتا | اینستاگرام
«درد بزرگ»
مشاور معروف پشت پلکهام راه میرود. موضوع مال بیست سال پیش است و حتی اسمش را یادم نمیآید. صورت سبزهی ششتیغش را خوب به یاد دارم، و کت و شلوار، و نوع راه رفتنش را که زیادی منظم بود. آن روزها هنوز بچه بودم برای فهمیدن حرفهاش. مامان و بابا زیادی بزرگ بودند که اسمم را نوشتند توی دورههای موفقیت و روانشناسی او. لااقل ده جلسه کلاس بود. کلی حرف و موضوع و تمرین که هیچکدام را یادم نمانده، جز حرف آخر که ته ته همهی درسهای روانشناسی بود: «یک درد بزرگ برای خودتون پیدا کنید.»
استاد با آن قدمهای منظم و کفشهای چرم واکسزده راه میرفت. چشمهاش را ریز میکرد و انگار که به یک جای دور نگاه کند حرف میزد.شاید به یک زمان دور، به بیست سال بعد... به امروز... «راه عبور از همهی درد و رنجهای کوچیک زندگی، اینه که برای خودتون یه درد بزرگ پیدا کنید. مثلا کمک به بیماران سرطانی محک، نجات بچههای گرسنهی آفریقا... اینجوری دیگه ذهنتون خودشو حیف نمیکنه واسه مشکلات کوچیک، دیگه درد و رنجهای معمولی به چشمش نمیاد.»
پلکهام را سفت فشار میدهم روی هم و بوی یک دانه درخت شکوفهزدهی باغ حاج مصیب را، از میان باقی بوهای توی هوا میکشم بیرون و هل میدهم توی ریههام. دهم فروردین است و بهار، مانده تا همه جا را بگیرد. ولی برای من فرق میکند. برای من که همهی فصلهای گذشته را سخت گذراندم. خیلی سخت. آدمها وقتی سختی میکشند قدشان بلند میشود، و از آن بالاها، توی ارتفاعی که هوا تمیزتر است، بهتر و زودتر میتوانند بوی فصلها را پیدا کنند.
فکر میکردم دردهای سالی که گذراندم، تا آخر عمر انگشتهاشان را از روی خرخرهام برنمیدارند، حتی با آمدن بهار که جانم برایش در میرود. همه کار هم برای کم شدن درد کردم. استغاثه و توسل کردم، چله گرفتم، مشاوره رفتم، ورزش کردم، زیارت رفتم، و... و... و... که همهشان خیلی کارهای خوبی بودند و خیلی کمک کردند. ولی اصل درد ماند، و با خودم کنار آمدم که قرار است بماند...
تا این روزها... این روزها که صدای جنگندههای آمریکایی حتی تا خانهی ما که خیلی از شهر و هیاهوهاش دور است هم میآید. تا این روزها که اولش خیلی گیجکننده به نظر میرسید. وقتی میدیدم ساعتهاست به دردهام فکر نکردهام، وقتی فنجان قهوه به تهش میرسید و زیر بار آهنگ قمیشی گریه نکرده بودم، وقتی بعد از خوکردن به دردهای عمیق، حالا وسط فراموشیشان، یکهو احساس بیهویتی کرده بودم. انگار که ماههاست خودم را با آن درد میشناختم. یک بار حتی ترسیدم، از خودم نبودن بدون آن فکرها، از گمگشته بودن، از دردی که میخواستمش چون خود خودم شده بود دیگر، و حالا نمیدانستم یکهو چرا نبود، نمیفهمیدم دارد چه رخ میدهد توی تنم...
تا همان شب که مثل باقی وقتها گیج بودم و فقط کارها را به شکل غریزی انجام میدادم. شبی که ایستاده بودم وسط میدان، سرد بود و انگشتهام را میمالیدم به هم، ذرات باران توی هوا یخ زده بودند و پایین نمیآمدند، ولی از لای نورهای چراغهای سبز، میشد دیدشان. جمعیت نصفه و نیمه آمده بودند و هر پنج دقیقه دوبرابر میشدند. خیره بودم به سن بزرگی که برپا کرده بودند و سیمهای درازی که بسیجیها تندتند باز میکردند. همسرم گفت: «زود اومدیم، هنوز خبری نیست.» ولی زود نیامده بودیم. همهی خبرها همانجا بود و همان زمان. درست سر وقتش بود. وقت هرچیزی همان لحظهایست که خدا برایت چیده. همان لحظهای که اتفاق مهمی میافتد. و برای من آن اتفاق صدای دورگه و بلند چاوشی بود. صدای یکبارهی خرد شدن دردهای توی تنم، صدای مشاور، صدای همهی دلیل من، صدای «درد بزرگ»: «مردم علاج در وطن است.»
اشکهام قل خوردند و صورت یخزدهام گرم شد، و خون دوید توی همهی رگهام که خشک شده بودند. «وطن» کلمهی رمز همهی این روزها بود. «وطن» درد بزرگ بود که همهی دردهای کوچکم را خرد میکرد. جنگ اتفاق بزرگ زشت و زیبای این روزها بود که میتوانست هر فرض دیگری را در هر آدمی بشوید تا آزادگی سر بیرون بیاورد و نفس بکشد. «وطن» بود که میتوانست قدّم را بلند کند، تا بوی شکوفههای همان یک درخت باغ حاج مصیب را، مثل بوی پیروزی، از بین همهی بوهای توی هوا بکشم بیرون. لبخند زدم. به دردهای شسته شدهی قدیمی، به صدای مهیب جنگندههای آمریکایی، به قد بلندم و به درد بزرگی که افتاده بود به جانم. به صدای مشاور، به کفشهاش و حتی کراوات احتمالیاش، به روی زیبای «وطن»!!!!
۹:۱۷
نترس!
علی را برد توی بالکن و دور از چشم مادرم بچه با گلدانهای مامان بازی میکرد. چادر سر کردم و رفتم پیششان. صدای بمبها و انفجارها بلند شده بود. هیچ واکنشی نداشت. دلآشوب شده بودم. اگر جای او بودم بچه را داخل میبردم، بغل میگرفتم اما او گذاشت بچه بازیش را بکند. تمام مدت علی حتی نفهمید صدا میآید، البته که صدا خیلی نزدیک را نشانه نگرفته بود. دو سه روز از جنگ گذشته بود و من تازه داشتم بحران جدید دو فرزندی را تجربه میکردم.
آنچیزی را که از گفتنش خجالت کشیدم گفتم: «وقتی صدا میاد برا بچهها نگران میشم، نمیدونم چیکارشون کنم.» بهم نگاه کرد و خیلی عادی گفت که بسپارمشان به خدا. نمیدانم دلم مکالمه بیشتری میخواست یا داشتم خودافشاگری میکردم. بی محابا گفتم: «میترسم» کنجکاو شده بود: «از چی میترسی؟» و من از انتخاب میترسیدم. دلم میخواست بگذرد و نپرسد از انتخابِ چه چیزی. نپرسد و ادامه ندهد و اصلاً ندید بگیرد. ولی پرسید: «از چی میترسی؟» سکوت کردم. سؤال تکرار شد: «گفتی از چی میترسی؟ انتخاب؟». گفتم که از انتخاب میترسم از اینکه مجبور بشوم انتخاب کنم کدام پسرم را نجات بدهم.
پدرها قهرمانند. روحیه قویای دارند. که اگر نداشتند به من نمیگفت: «بسپارشون به خدا. اصلاً لازم نیست به این فکر کنی که کدومشون رو نجات بدی. خدا خودش نگهشون میداره.» و خدا برای او کافی بود. ولی هنوز ایمانِ من لق میزد. ساعتی که گذشت تلویزیون کلیپی از آقا گذاشت. صدای دلنشینش داشت تفسیر یک آیه را میگفت. انگاری که او برای این روزهای امثالِ من حرف زده باشد. صدای رهبری که در دل همه ما زنده است: «فلاتَخافوهُم وَ خافونِ اِن کُنتُم مُؤمِنین»(۱) که دنبالهی آن آیهی «اِنَّما ذلِکُمُ الشَّیطانُ یُخَوِّفُ اَولِیائَه» است، که آمدند گفتند «علیه شما دارند توطئه میکنند، بترسید»، [مسلمانان را] میترساندند. قرآن میفرماید که نخیر، از آنها نترسید، از من بترسید؛ خدای متعال را عبادت بکنید، اعتماد به خدا بکنید، در مقابل دشمن محکم بِایستید و میتوانید دشمن را به عقب برانید.»
به خودم آمدم. من از چه میترسیدم؟ از چیزی غیر خدا نباید بترسم. و باز صدایِ آرامش بخشش در گوشم پیچید: «کسانی که از این قدرتها ترسیدهاند، دچار آزمونهای سخت و تلخ زندگی شدهاند.» میترسیدم از اینکه شامل آن آزمونهای سخت بشوم. عاشق شیوه تفسیر آقا بودم. چند باری آیه را خواند. طوری حرف میزد که یقین میکردی به آنچه او میبیند. عمقِ معنایش را متوجه است و حالا دارد برای ما میگوید بلکه کمی از آن را متوجه بشویم. که نباید بترسیم. آن روز باز هم صدا آمد و من تا چند روز هر بار ترس دزدکی به سراغم آمد و تا خواست چراغ قوهاش را روشن کند. صدایش درگوشم پیچید: «فلا تخافوهم و خافون ان کنتم مومنین» از دشمن نترسید، از خدا بترسید.
۱. آیه ۱۷۵ آل عمران سخنرانی تلویزیونی در پایان محفل انس با قرآن کریم
محدثه حبیبی
نشریه عینسایت | تلگرام | بله | ایتا | اینستاگرام
علی را برد توی بالکن و دور از چشم مادرم بچه با گلدانهای مامان بازی میکرد. چادر سر کردم و رفتم پیششان. صدای بمبها و انفجارها بلند شده بود. هیچ واکنشی نداشت. دلآشوب شده بودم. اگر جای او بودم بچه را داخل میبردم، بغل میگرفتم اما او گذاشت بچه بازیش را بکند. تمام مدت علی حتی نفهمید صدا میآید، البته که صدا خیلی نزدیک را نشانه نگرفته بود. دو سه روز از جنگ گذشته بود و من تازه داشتم بحران جدید دو فرزندی را تجربه میکردم.
آنچیزی را که از گفتنش خجالت کشیدم گفتم: «وقتی صدا میاد برا بچهها نگران میشم، نمیدونم چیکارشون کنم.» بهم نگاه کرد و خیلی عادی گفت که بسپارمشان به خدا. نمیدانم دلم مکالمه بیشتری میخواست یا داشتم خودافشاگری میکردم. بی محابا گفتم: «میترسم» کنجکاو شده بود: «از چی میترسی؟» و من از انتخاب میترسیدم. دلم میخواست بگذرد و نپرسد از انتخابِ چه چیزی. نپرسد و ادامه ندهد و اصلاً ندید بگیرد. ولی پرسید: «از چی میترسی؟» سکوت کردم. سؤال تکرار شد: «گفتی از چی میترسی؟ انتخاب؟». گفتم که از انتخاب میترسم از اینکه مجبور بشوم انتخاب کنم کدام پسرم را نجات بدهم.
پدرها قهرمانند. روحیه قویای دارند. که اگر نداشتند به من نمیگفت: «بسپارشون به خدا. اصلاً لازم نیست به این فکر کنی که کدومشون رو نجات بدی. خدا خودش نگهشون میداره.» و خدا برای او کافی بود. ولی هنوز ایمانِ من لق میزد. ساعتی که گذشت تلویزیون کلیپی از آقا گذاشت. صدای دلنشینش داشت تفسیر یک آیه را میگفت. انگاری که او برای این روزهای امثالِ من حرف زده باشد. صدای رهبری که در دل همه ما زنده است: «فلاتَخافوهُم وَ خافونِ اِن کُنتُم مُؤمِنین»(۱) که دنبالهی آن آیهی «اِنَّما ذلِکُمُ الشَّیطانُ یُخَوِّفُ اَولِیائَه» است، که آمدند گفتند «علیه شما دارند توطئه میکنند، بترسید»، [مسلمانان را] میترساندند. قرآن میفرماید که نخیر، از آنها نترسید، از من بترسید؛ خدای متعال را عبادت بکنید، اعتماد به خدا بکنید، در مقابل دشمن محکم بِایستید و میتوانید دشمن را به عقب برانید.»
به خودم آمدم. من از چه میترسیدم؟ از چیزی غیر خدا نباید بترسم. و باز صدایِ آرامش بخشش در گوشم پیچید: «کسانی که از این قدرتها ترسیدهاند، دچار آزمونهای سخت و تلخ زندگی شدهاند.» میترسیدم از اینکه شامل آن آزمونهای سخت بشوم. عاشق شیوه تفسیر آقا بودم. چند باری آیه را خواند. طوری حرف میزد که یقین میکردی به آنچه او میبیند. عمقِ معنایش را متوجه است و حالا دارد برای ما میگوید بلکه کمی از آن را متوجه بشویم. که نباید بترسیم. آن روز باز هم صدا آمد و من تا چند روز هر بار ترس دزدکی به سراغم آمد و تا خواست چراغ قوهاش را روشن کند. صدایش درگوشم پیچید: «فلا تخافوهم و خافون ان کنتم مومنین» از دشمن نترسید، از خدا بترسید.
۱. آیه ۱۷۵ آل عمران سخنرانی تلویزیونی در پایان محفل انس با قرآن کریم
۸:۲۳
«مدار الکتریکی»
با ناخن انگشت اشاره و شَستش، روکش نارنجیرنگ انتهای سیمها را گرفت و کشید تا کَنده شود. چند تار فلزی و برّاق از قسمت بریدهشدۀ روکش، بیرون زد. همه دورش جمع شده بودند و در سکوت به حرکت دستهایش نگاه میکردند. سیمهای فلزی بیرونزده را فِر داد و پیچگوشتی را برداشت. پیچهای جاباتری را شُل کرد؛ تارهای فلزی فِرشدۀ دو سیم را دور پیچها پیچاند و محکمشان کرد. عینکی را که برای ژست مهندسی به مدرسه آورده بود، به چشمهایش زد و لامپ کوچکی را در پایهاش پیچاند. «ادیسون» سال ۱۸۸۲ میلادی، برق را به نیویورک و «مهیار» آن را در اسفندماه سال ۱۴۰۴ خورشیدی به آبیِک قزوین آورد. دو سر سیمها را که به پایۀ لامپ وصل میکرد، لحظۀ موعود فرا میرسید.سیم اول را با دقت وصل کرد. لامپ هنوز خاموش بود. سیم دوم را که وصل کرد، میدان الکتریکی از قطب مثبت باتری در سیم جاری شد به لامپ رسید؛ از سیم بعدی عبور کرد و به قطب منفی باتری رسید. برق... همزمان لامپ و چشمان مهیار را روشن کرد.همهچیز در کمتر از یک لحظه اتفاق افتاد.زنگ تفریح، آغوش صدایش را باز کرد. لذت شوق بازی در حیاط، از کشف برق و روشنی لامپ، بیشتر بود. بچهها مدار روشن را روی میز رها کردند و رفتند دنبال بازی.آستانۀ شنوایی انسان از ۰ تا۱۴۰ دسیبل است. صفرش، کمترین صدایی است که انسان میشنود مانند صدای نفس کشیدن. ۷۰ دسیبل ممکن است صدایی شبیه زنگ تفریح باشد اما ۱۴۰ دسیبل را «آستانۀ دردناکی» میگویند... مانند صدای شلیک، انفجار یا بلندشدن هواپیما از نزدیک که تحمل آن برای انسان دردناک است.هنوز زنگ کلاس نخورده بود که صدایی شبیه فریادی با دامنهٔ ۱۴۰دسیبل، تپهٔ پشت حیاط را از جا کَند. بچهها گوشهایشان را گرفتند و دویدند به سوی کلاس و راهروها. غبارِ انفجار تپههای پشت مدرسه، حیاط و آسمان را پر کرد. چیزهایی در هوا معلق بودند و پرتاب میشدند به اینسو و آنسو. شیشهها شکسته شدند. آستانۀ شنوایی به «دردناکی» رسید. عینکی تنهاماندهدرکلاس، زیر پا مانده و عدسیهایش خرد شده بودند. بقایای سیمهای نارنجی، باتریها، پیچگوشتی و پایۀ لامپ زیر میز، روی زمین افتاد. اثری از لامپ کوچک نبود. جریان، در میدان الکتریکی قطع شد و روشنایی از آبیِک رفت. همهچیز در کمتر از یک لحظه اتفاق افتاد.بچهها فریاد میزدند و گریه میکردند، معلمها بچهها را در آغوش میگرفتند... مهیار اما در سکوت روی زمین حیاط خوابش برده بود. درمیان لبهایش، صدایی به اندازهٔ ۰ دسیبل خوابیده بود. در خواب، با عینک مهندسیاش، روی «بالابر» صحن آزادی ایستاده بود انگار... لامپهای سبز را در سرپیچها میگرداند و لامپهای محکمشده، روشن میشدند.مهیار بود انگار که مدار میدانهای الکتریکیِ روشنایی را پیوند میداد. صحن آزادی چراغانیشد.همهچیز در کمتر از یک لحظه اتفاق افتاد لحظۀ موعود، رسیده بود.
------برداشتی آزاد از حادثۀ دبستان امام رضا در شهرستان آبیک قزوین و شهادت مهیار زنگنه.
فاطمه معیا
نشریه عینسایت | تلگرام | بله | ایتا | اینستاگرام
با ناخن انگشت اشاره و شَستش، روکش نارنجیرنگ انتهای سیمها را گرفت و کشید تا کَنده شود. چند تار فلزی و برّاق از قسمت بریدهشدۀ روکش، بیرون زد. همه دورش جمع شده بودند و در سکوت به حرکت دستهایش نگاه میکردند. سیمهای فلزی بیرونزده را فِر داد و پیچگوشتی را برداشت. پیچهای جاباتری را شُل کرد؛ تارهای فلزی فِرشدۀ دو سیم را دور پیچها پیچاند و محکمشان کرد. عینکی را که برای ژست مهندسی به مدرسه آورده بود، به چشمهایش زد و لامپ کوچکی را در پایهاش پیچاند. «ادیسون» سال ۱۸۸۲ میلادی، برق را به نیویورک و «مهیار» آن را در اسفندماه سال ۱۴۰۴ خورشیدی به آبیِک قزوین آورد. دو سر سیمها را که به پایۀ لامپ وصل میکرد، لحظۀ موعود فرا میرسید.سیم اول را با دقت وصل کرد. لامپ هنوز خاموش بود. سیم دوم را که وصل کرد، میدان الکتریکی از قطب مثبت باتری در سیم جاری شد به لامپ رسید؛ از سیم بعدی عبور کرد و به قطب منفی باتری رسید. برق... همزمان لامپ و چشمان مهیار را روشن کرد.همهچیز در کمتر از یک لحظه اتفاق افتاد.زنگ تفریح، آغوش صدایش را باز کرد. لذت شوق بازی در حیاط، از کشف برق و روشنی لامپ، بیشتر بود. بچهها مدار روشن را روی میز رها کردند و رفتند دنبال بازی.آستانۀ شنوایی انسان از ۰ تا۱۴۰ دسیبل است. صفرش، کمترین صدایی است که انسان میشنود مانند صدای نفس کشیدن. ۷۰ دسیبل ممکن است صدایی شبیه زنگ تفریح باشد اما ۱۴۰ دسیبل را «آستانۀ دردناکی» میگویند... مانند صدای شلیک، انفجار یا بلندشدن هواپیما از نزدیک که تحمل آن برای انسان دردناک است.هنوز زنگ کلاس نخورده بود که صدایی شبیه فریادی با دامنهٔ ۱۴۰دسیبل، تپهٔ پشت حیاط را از جا کَند. بچهها گوشهایشان را گرفتند و دویدند به سوی کلاس و راهروها. غبارِ انفجار تپههای پشت مدرسه، حیاط و آسمان را پر کرد. چیزهایی در هوا معلق بودند و پرتاب میشدند به اینسو و آنسو. شیشهها شکسته شدند. آستانۀ شنوایی به «دردناکی» رسید. عینکی تنهاماندهدرکلاس، زیر پا مانده و عدسیهایش خرد شده بودند. بقایای سیمهای نارنجی، باتریها، پیچگوشتی و پایۀ لامپ زیر میز، روی زمین افتاد. اثری از لامپ کوچک نبود. جریان، در میدان الکتریکی قطع شد و روشنایی از آبیِک رفت. همهچیز در کمتر از یک لحظه اتفاق افتاد.بچهها فریاد میزدند و گریه میکردند، معلمها بچهها را در آغوش میگرفتند... مهیار اما در سکوت روی زمین حیاط خوابش برده بود. درمیان لبهایش، صدایی به اندازهٔ ۰ دسیبل خوابیده بود. در خواب، با عینک مهندسیاش، روی «بالابر» صحن آزادی ایستاده بود انگار... لامپهای سبز را در سرپیچها میگرداند و لامپهای محکمشده، روشن میشدند.مهیار بود انگار که مدار میدانهای الکتریکیِ روشنایی را پیوند میداد. صحن آزادی چراغانیشد.همهچیز در کمتر از یک لحظه اتفاق افتاد لحظۀ موعود، رسیده بود.
------برداشتی آزاد از حادثۀ دبستان امام رضا در شهرستان آبیک قزوین و شهادت مهیار زنگنه.
۸:۳۰
دو نفر در عاشورا وداعنکرده رفتند… کسی پشت سرشان آب نریخت، جبینشان را بوسه نزد و برایشان «وإن یکاد» نخواند. از ذهنی نمیگذشت که شاید دیدار آخر باشد. گمان نمیکردند بازنگردند. یکی ابوفاضل، قلبِ حرم، که قصد آب کرد و به دل آب حسرت وصال ماند؛ و دیگری ششماههی بانو رباب.تصویر بچههای میناب را ورق میزنم. تمام رسانههای جهان مملوء از عکس دانشآموزهای چندسالهای است که با مقنعهای صورتی و آرزوهای بزرگ به دوربین لبخند میزنند؛ آرزوی پزشک شدن، مادر شدن، مهندس شدن، خلبان جت جنگی شدن و حتی قهرمان شدن… قهرمان جهان لبریز از ظلم.طفل معصومان به خون آغشتهی مدرسهی میناب، غربت این دو روضه را به خاطرم میآورند. پرستوهای بالوپر سپید هم وداعنکرده از سیارهی هبوط کوچ کردند. آنها را هم دلسیر نبوسیدند، نبوییدند و به سینه نفشردند.صبح که خوابآلود و با چشمان معصوم پُفکرده، با لقمهای گوشهی لپ، چسبهای کتونی رنگیشان را میبستند، مادر گمان نمیکرد ناهار، سر سفره شیطنت نکنند؛ و بابا خیال نمیکرد غروب که از راه میرسد، بهجای آغوش مشتاق دخترکش، پیراهن عزا به استقبالش بیاید.کسی نمیدانست زنگ اول، درس شهادت است. و نمیدانستند نوگلهای مدرسهی میناب، درسشان را خوب میخوانند و آموزههای مادر را به خاطر دارند. یادشان بود مادر، چادر به سر میکشید و گوشهی روضه مینشست و برای سهسالهی سیدالشهدا اشک میریخت. یادشان بود بابا، عاشورا به عاشورا، وقتی گوشوارههایشان را درمیآورد، پلکش خیس میشد.آنها خوب تربیت شده بودند؛ میدانستند برای حفظ تمامیت این سرزمین، شهید فهمیدهها به زیر تانک خوابیدند. یادشان بود معلم، زمانیکه از شهدا میگفت، بغض در گلویش چنبره میزد و سفارش میکرد: «تکتک ما باید از این خاک دفاع کنیم، حتی به قیمت جانمان…».دانشآموزان مدرسهی میناب، زیر آسمان آبی، سینه سپر کردند و اولین شهدای جنگ رمضان شدند و به جهان نشان دادند هنوز خون فهمیدهها در رگ کودکان ما جاری است و دوباره به جملهی امام خمینی که «سربازان من در گهوارهاند» اعتبار بخشیدند.بچههای مدرسهی میناب درسشان را خوب خوانده بودند…
حنانهعزیززاده
نشریه عینسایت | تلگرام | بله | ایتا | اینستاگرام
۹:۴۳
«باران مهر»
باران ریز که تند شد اللهاکبرها هم قوت گرفت. جمعیت سفت در میدان ایستاده بود. خنکیِ آب هنوز درست روی صورتم ننشسته بود که دستی سمتم دراز شد:- بفرمایید خانم!چتر صورتی نو، در دستان مردانهاش خوشجلوه بود.- ممنون، من راحتم- بگیرید لطفاًنگاهم روی ساک کنارش که پر از چترهای نو بود قفل شد.چند دقیقه بعد میدان پر از چترهای رنگی بود.
مریم صفدری
نشریه عینسایت | تلگرام | بله | ایتا | اینستاگرام
باران ریز که تند شد اللهاکبرها هم قوت گرفت. جمعیت سفت در میدان ایستاده بود. خنکیِ آب هنوز درست روی صورتم ننشسته بود که دستی سمتم دراز شد:- بفرمایید خانم!چتر صورتی نو، در دستان مردانهاش خوشجلوه بود.- ممنون، من راحتم- بگیرید لطفاًنگاهم روی ساک کنارش که پر از چترهای نو بود قفل شد.چند دقیقه بعد میدان پر از چترهای رنگی بود.
۹:۴۵
روزهای جنگزدگی را در کتابها خوانده بودم، اما لمس آن چیز دیگری است.خانههای کوچه بالایی منزلمان که آسیب دید و از موج انفجار نصیبی هم به ما رسید، تصمیم گرفتیم که به اطراف تهران برویم.
چند روز بعد در شهری اطراف تهران؛ در صف نانوایی ایستادهام.شاطر از کنار تنور بلند میگوید: "این تنور آخره شاید به خیلیها نرسه."
خیلیها پا پس میکشند و از صف خارج میشوند. اما من میایستم تا شاید سهمی از نان داشته باشم.
ذهنم میرود به روزهای پیشین، روزهایی که مادربزرگم از جنگ جهانی دوم تعریف میکرد.مادربزرگم در روستایی دورافتاده در یزد، جنگ جهانی دوم را لمس کرده بود و بارها از روزهای قحطی که در آن روزگاران به جان مردم افتاده بود، داستانها برایمان تعریف کرده بود.روزهای بینانی عجیب به یادش مانده بود و برایمان از رنجهایش در آن سالهای قحطی میگفت.
مادربزرگ از روزهایی میگفت که ساعتها در صف میایستاده است و سهمش تنها خمیر سیاه رنگی میشده است که با التماس از شاطر میگرفته تا طفلانش را سیر کند.
خمیر سیاه آنروزها به خاطر آرد ناخالص بوده است. مادربزرگ خمیر سیاه را به خانه میآورد تا خودش آن خمیر را با مهر مادریاش نان کند؛ اما خمیر سیاه به تنور نمیچسبد و در آتش میسوزد و مادربزرگ بر سر تنور مویه میکند از این نداری و .....
با صدای شاطر ذهنم کوک میخورد به لحظهی اکنون."شما ده نفر آخر صف، نفری یک نان صلواتی امروز سهم شماست."
گرمای نان صلواتی به جانم مینشیند و شاکر خدایم که برکت در این روزها بر سر سفرههایمان است و این حس دلدادگی به میهن را حتما وامدار گذشتگانی هستیم که پای ایران ماندهاند و رنجها خریدهاند تا ایران همچنان سرافراز بماند.
فاطمه مختاریفرد
نشریه عینسایت | تلگرام | بله | ایتا | اینستاگرام
چند روز بعد در شهری اطراف تهران؛ در صف نانوایی ایستادهام.شاطر از کنار تنور بلند میگوید: "این تنور آخره شاید به خیلیها نرسه."
خیلیها پا پس میکشند و از صف خارج میشوند. اما من میایستم تا شاید سهمی از نان داشته باشم.
ذهنم میرود به روزهای پیشین، روزهایی که مادربزرگم از جنگ جهانی دوم تعریف میکرد.مادربزرگم در روستایی دورافتاده در یزد، جنگ جهانی دوم را لمس کرده بود و بارها از روزهای قحطی که در آن روزگاران به جان مردم افتاده بود، داستانها برایمان تعریف کرده بود.روزهای بینانی عجیب به یادش مانده بود و برایمان از رنجهایش در آن سالهای قحطی میگفت.
مادربزرگ از روزهایی میگفت که ساعتها در صف میایستاده است و سهمش تنها خمیر سیاه رنگی میشده است که با التماس از شاطر میگرفته تا طفلانش را سیر کند.
خمیر سیاه آنروزها به خاطر آرد ناخالص بوده است. مادربزرگ خمیر سیاه را به خانه میآورد تا خودش آن خمیر را با مهر مادریاش نان کند؛ اما خمیر سیاه به تنور نمیچسبد و در آتش میسوزد و مادربزرگ بر سر تنور مویه میکند از این نداری و .....
با صدای شاطر ذهنم کوک میخورد به لحظهی اکنون."شما ده نفر آخر صف، نفری یک نان صلواتی امروز سهم شماست."
گرمای نان صلواتی به جانم مینشیند و شاکر خدایم که برکت در این روزها بر سر سفرههایمان است و این حس دلدادگی به میهن را حتما وامدار گذشتگانی هستیم که پای ایران ماندهاند و رنجها خریدهاند تا ایران همچنان سرافراز بماند.
۲۳:۳۴
کولهام را روی شانهام جابهجا میکنم و روی اولین نیمکتی که در محوطه دانشکده میبینم، مینشینم. باغبان پیر اما سرزندهی دانشکده مقابلم سروهای رعنا را آب میدهد. درختها تمام جان این پیرمرداند. سالهاست که اینجا خدمت میکند. ماگ آبم را بالا میگیرم تا سر بکشم، دریغ از یک قطره. پاهای کوفتهام توان سیراب کردن گلوی خشکم را ندارند. ماگ را رها میکنم.
صدایی میگوید: دخترم؟!قدمهایی که پیش رویم میایستند نگاهم را به لبخند مهربان پیرمرد گره میزنند: باباجان حواست کجاست؟!به احترامش سریع بلند میشوم، کنارم مینشیند و ماگ آبم را دستش میگیرد: دیدم آبت تموم شده... خستهای؟!خجالتزده درجواب میگویم: بله، پام نکشید تا آبخوری برم.میخندد. چشم از مقنعه کجم میگیرد و همانطور که دست روی زانو میگذارد با یک یاعلی بلند میشود. ماگم هنوز دستش هست. همچنان نگاهش میکنم. میرود، با ماگ. مات و مبهوتم، ماگ را کجا برد؟ به دهانم میآید بگویم: عمو؟! نمیشنود، میرود.
عطر شمعدانیهایی که با دستان پیرمرد قد کشیدهاند زیر بینیام میپیچد. یاد آن روز کذایی میفتم که ازدحام دانشجویان آتش به عمر زحمات این پیرمرد زد. همان روز که آدمکهای تهیمغزی که زیر پرچم ایران برای خودشان و واقعا تنها برای خودشان کسی شده بودند و نان این بیرق را خورده بودند، قداست این پرچم را فراموش کردند و در شعلهها سوختنش را جشن گرفتند. امان از آن روز کذایی که همین پیرمرد مقابل آن بیشرفانی که ناموس سرشان نمیشد ایستاد و نگذاشت چادر از سر محارم مردم بردارند. چه غوغایی بود...*وسط دانشگاه نماز خواندیم و از آن سو سنگ میخوردیم که چرا سر برای خدا خم میکنیم نه دشمن. سجده به خدای عرض و سماء میکنیم نه به بتِ بعلِ پدوفیلها.* حماسه آنجا رقم خورد که جوانی خودش را به آسمان رساند، الله وسط پرچم را بوسید و با تمام غرور و جوانمردیاش یاد و خاطرهی همتها و مقدمها را زنده کرد. همین پیرمرد باغبان فریاد کشید: شیر مادرت حلالت پسرم...و اشک گوشه چشمش را پاک کرد. شریف چنین مردان شریفی دارد.
کسی کنارم مینشیند به خودم میآیم. برگشته، ماگ را دستم میدهد و لبخند پدرانه میزند: بخور بابا، رنگت پریده دخترم...خاطرهی مهربانیاش بغض در گلویم میاندازد، کاش دستش را میبوسیدم. پیرمردِ باغبان دانشکده شریف که مرا دخترت میدانی، حالا کجایی؟! سرت سلامت هست؟! هنوز هستی تا دوباره تشنههایی چون من را سیراب کنی؟! گلهایت زیر بمباران پژمردهاند باباجان و درختانی که یک عمر آبشان دادی، سوختهاند. آرزو میکنم هنوز سرزنده باشی و وقت ریختن موشکها فرسخها از انجا دور بوده باشی. من نگران توام...نگران غریبهای که برایم قطرهای پدری کرده است. شریف را دوباره میسازیم... شریف را مهندسانِ وطنپرست میسازند، گلها دوباره جوانه میزنند و هزاران سرو رشد میکنند اما مردان شریفی چون تو دیگر برمیگردند.
نویسنده: حنانه عزیززاده
نشریه عینسایت | تلگرام | بله | ایتا | اینستاگرام
صدایی میگوید: دخترم؟!قدمهایی که پیش رویم میایستند نگاهم را به لبخند مهربان پیرمرد گره میزنند: باباجان حواست کجاست؟!به احترامش سریع بلند میشوم، کنارم مینشیند و ماگ آبم را دستش میگیرد: دیدم آبت تموم شده... خستهای؟!خجالتزده درجواب میگویم: بله، پام نکشید تا آبخوری برم.میخندد. چشم از مقنعه کجم میگیرد و همانطور که دست روی زانو میگذارد با یک یاعلی بلند میشود. ماگم هنوز دستش هست. همچنان نگاهش میکنم. میرود، با ماگ. مات و مبهوتم، ماگ را کجا برد؟ به دهانم میآید بگویم: عمو؟! نمیشنود، میرود.
عطر شمعدانیهایی که با دستان پیرمرد قد کشیدهاند زیر بینیام میپیچد. یاد آن روز کذایی میفتم که ازدحام دانشجویان آتش به عمر زحمات این پیرمرد زد. همان روز که آدمکهای تهیمغزی که زیر پرچم ایران برای خودشان و واقعا تنها برای خودشان کسی شده بودند و نان این بیرق را خورده بودند، قداست این پرچم را فراموش کردند و در شعلهها سوختنش را جشن گرفتند. امان از آن روز کذایی که همین پیرمرد مقابل آن بیشرفانی که ناموس سرشان نمیشد ایستاد و نگذاشت چادر از سر محارم مردم بردارند. چه غوغایی بود...*وسط دانشگاه نماز خواندیم و از آن سو سنگ میخوردیم که چرا سر برای خدا خم میکنیم نه دشمن. سجده به خدای عرض و سماء میکنیم نه به بتِ بعلِ پدوفیلها.* حماسه آنجا رقم خورد که جوانی خودش را به آسمان رساند، الله وسط پرچم را بوسید و با تمام غرور و جوانمردیاش یاد و خاطرهی همتها و مقدمها را زنده کرد. همین پیرمرد باغبان فریاد کشید: شیر مادرت حلالت پسرم...و اشک گوشه چشمش را پاک کرد. شریف چنین مردان شریفی دارد.
کسی کنارم مینشیند به خودم میآیم. برگشته، ماگ را دستم میدهد و لبخند پدرانه میزند: بخور بابا، رنگت پریده دخترم...خاطرهی مهربانیاش بغض در گلویم میاندازد، کاش دستش را میبوسیدم. پیرمردِ باغبان دانشکده شریف که مرا دخترت میدانی، حالا کجایی؟! سرت سلامت هست؟! هنوز هستی تا دوباره تشنههایی چون من را سیراب کنی؟! گلهایت زیر بمباران پژمردهاند باباجان و درختانی که یک عمر آبشان دادی، سوختهاند. آرزو میکنم هنوز سرزنده باشی و وقت ریختن موشکها فرسخها از انجا دور بوده باشی. من نگران توام...نگران غریبهای که برایم قطرهای پدری کرده است. شریف را دوباره میسازیم... شریف را مهندسانِ وطنپرست میسازند، گلها دوباره جوانه میزنند و هزاران سرو رشد میکنند اما مردان شریفی چون تو دیگر برمیگردند.
۱۰:۵۴
بهنام خدایی که حافظ است و حفیظ
«مرگ در سایه نشستهست، به ما مینگرد.»
سهشنبه هجدهم فروردینماه، زنگ سوم، منطق دهم انسانی، ادوبیکانکت:
اسم بچهها یکییکی ظاهر میشود: ملیکا، دنیز، آدرینا، کمی بعد آتریسا و نصفههای زنگ، باران و بقیه هم شاید ترجیح دادهاند اسمهایشان در لیست غایبها تیک بخورد. انسان است و قاعدهٔ اختیار، حتی در مجبورترین شرایط ممکن. صدای معلم دوقلوها در فضای خانه پیچیده و هرکدامشان در یک اتاق سر کلاس آنلاین هستند. مصیبت بزرگیست قواعد قیاس را، منطق ارسطویی را، با شنیدن قواعد عددهای اعشاری چهارم دبستان درس دادن.
درس را شروع میکنم. درس نهم را برای سومینبار مرور میکنم. اصطلاحهای قبلاً گفتهشده برایشان غریبه است. با صبر دوباره و دوباره تکرار میکنم: «اگه شرایط قیاس استثنایی رو رعایت نکنیم، دچار مغالطه میشیم. رعایت وضع مقدم و رفع تالی رو در این مثالها دقت کنید.» تایپ میکنم:
اگر دل قوی دارم، آنگاه در زندگی پیروز میشوم (مقدمهٔ اول)، دل قوی میدارم (مقدمهٔ دوم)، پس پیروز میشوم (نتیجه)
سعی میکنم مثالها را منطبق بر شرایط بزنم. صدای پدافند بلند میشود. لرزش قلبهایشان پشت صفحهٔ شیشهای لپتاپ را حس میکنم.
با شور و هیجان مثالها را از زندگی میزنم و مغالطهها را اضافه میکنم. یکساعتی یادمان میرود در چه شرایطی سر کلاس هستیم. دنیز آرامِ مگوی کلاس تندتند مثالها را تایپ میکند. مشارکت ملیکا باورنکردنیست. دلم میخواست این لحظه در خیابان بهزاد سعادتآباد، طبقهٔ سوم مدرسهٔ واله، کلاس سمت چپ راهرو، کنار هم بودیم. قبل از زنگ، به رسم این چند ماه اول، برای هم آغوش باز میکردیم و بعد کلاس را شروع میکردیم. صدای جیغ عروسهلندی خانهٔ همسایه با صدای کلاغ سرماخوردهٔ درخت کاج حیاط ترکیب ناهنجاری میساخت و چند دقیقهای به آن میخندیدیم. قول میدادم اگر درس زود تمام شود، با هم به حیاط برویم و دور آن میز سایهباندار حیاط مدرسه بنشینیم و گپ بزنیم. گنجشکها برای خوردن نانریزههای ساندویچهای خوردهشده در زنگ تفریح دورمان جمع شوند و ما خوشحال باشیم که آنقدر وجودمان امن است که آنها نمیترسند.
زنگ سوم را با تصور خیالانگیز آن روزهای فارغ از جنگ تمام میکنم. سی دقیقه فرصت کمیست برای زنگ زدن به پشتیبان مدرسه، برای پرسیدن حال بچههایی که سر کلاسم نیامدهاند. دیدن اسمشان هم قلبم را گرم میکند. سلامتیشان برایم مهمتر است از نیامدنشان. باید در این سی دقیقه غذای بچهها را بدهم. زنگ چهارم طولانیست. صدای ماشین لباسشویی شبیه پدافند پشت سر هم اعلام حضور میکند. در دقایق آخر خودش را به در و دیوار میکوبد تا مرحلهٔ خشککردن را تمام کند. یاد همسایهٔ طبقهٔ پایین میافتم که ممکن است باشد یا نه، مثل بقیهٔ همسایهها جانش را برداشته باشد و رفته باشد. سی دقیقه زمان کمی است برای انجام کارهای ضروری، مثل زندگی.
زنگ چهارم شروع میشود. سایت قطع و وصل میشود. با پشتکار ادامه میدهیم.
«بچهها، مبحث درس نهم چاه کنکوره. اگه حل مسئلهش رو الان یاد نگیرین، تراز یقهتون رو میگیره ول نمیکنه.» با تمام تلاششان در حل تمرینها مشارکت میکنند. یادشان رفته جنگ است. برای رقابت در کنکور، این لحظات را پر میکنند با بررسی شرایط اعتبار قیاس استثنایی اتصالی. مقدم را وضع میکنند، تالی را رفع.
ساعت ١/٢٠ است. صدای سه انفجار خانه را میلرزاند. ایلیا را که با بازیگوشی کنار پنجره رفتار تا رد دود و انفجار را ببیند، با صدایی لرزان صدایش میکنم. صدایم در حال ضبط شدن است. میدانم سالها بعد فقط کلمه و صداست که صاحب اثر است برای به خاطر آوردن آنچه در لحظهٔ حال گذشت.
بچهها تندتند تایپ میکنند: «خانم خیلی وحشتناکه.» «خانم من تنهام تو خونه، مادرپدرم سر کارند.» «خانم من خیلی میترسم.» «خانم، خانم…» صدای نفسهای مرگ را میشنوم. صدای لرزانم را صاف میکنم: «بچهها کنار شیشه نباشید. منم میترسم. ترسیدن طبیعیه. اگه اینجا الان با هم نباشیم بیشتر میترسیم، ولی فرق ما با بقیهٔ موجودات اینه مهارت داریم به خودمون مسلط بشیم.» میدانم به طور تصنعی شعار میدهم. من حتی بیشتر از آنها میترسم. ترس از دستدادن، وجود لرزانم را احاطه کرده.
«درس رو میذاریم برای بعد. به رسم آخر هر کلاس با هم حرف بزنیم. از امیدهامون بگیم.» کلاس به دقیقهٔ آخر میرسد، همانجا که فقط یک امید مشترک داریم: «دلقوی داشتن برای پیروزی» که معتبرترین قیاس این روزهاست برای اتصال ما به زندگی.
ملیکا آخرین نفر است که قرار است دکمهٔ خروج را بزند. تحسینش میکنم برای مشارکت بالا.
«خانم، من شمالم. مثل بقیه زیر بمباران نیستم. در نترسیدنم فضیلتی نیست.» احساس گناهش از چندصد کیلومتر توی صورتم میخورد. محکم میگویم: «اما تا آخر ایستادن فضیلت است.»
نیلوفر حسینخانی
نشریه عین
«مرگ در سایه نشستهست، به ما مینگرد.»
سهشنبه هجدهم فروردینماه، زنگ سوم، منطق دهم انسانی، ادوبیکانکت:
اسم بچهها یکییکی ظاهر میشود: ملیکا، دنیز، آدرینا، کمی بعد آتریسا و نصفههای زنگ، باران و بقیه هم شاید ترجیح دادهاند اسمهایشان در لیست غایبها تیک بخورد. انسان است و قاعدهٔ اختیار، حتی در مجبورترین شرایط ممکن. صدای معلم دوقلوها در فضای خانه پیچیده و هرکدامشان در یک اتاق سر کلاس آنلاین هستند. مصیبت بزرگیست قواعد قیاس را، منطق ارسطویی را، با شنیدن قواعد عددهای اعشاری چهارم دبستان درس دادن.
درس را شروع میکنم. درس نهم را برای سومینبار مرور میکنم. اصطلاحهای قبلاً گفتهشده برایشان غریبه است. با صبر دوباره و دوباره تکرار میکنم: «اگه شرایط قیاس استثنایی رو رعایت نکنیم، دچار مغالطه میشیم. رعایت وضع مقدم و رفع تالی رو در این مثالها دقت کنید.» تایپ میکنم:
اگر دل قوی دارم، آنگاه در زندگی پیروز میشوم (مقدمهٔ اول)، دل قوی میدارم (مقدمهٔ دوم)، پس پیروز میشوم (نتیجه)
سعی میکنم مثالها را منطبق بر شرایط بزنم. صدای پدافند بلند میشود. لرزش قلبهایشان پشت صفحهٔ شیشهای لپتاپ را حس میکنم.
با شور و هیجان مثالها را از زندگی میزنم و مغالطهها را اضافه میکنم. یکساعتی یادمان میرود در چه شرایطی سر کلاس هستیم. دنیز آرامِ مگوی کلاس تندتند مثالها را تایپ میکند. مشارکت ملیکا باورنکردنیست. دلم میخواست این لحظه در خیابان بهزاد سعادتآباد، طبقهٔ سوم مدرسهٔ واله، کلاس سمت چپ راهرو، کنار هم بودیم. قبل از زنگ، به رسم این چند ماه اول، برای هم آغوش باز میکردیم و بعد کلاس را شروع میکردیم. صدای جیغ عروسهلندی خانهٔ همسایه با صدای کلاغ سرماخوردهٔ درخت کاج حیاط ترکیب ناهنجاری میساخت و چند دقیقهای به آن میخندیدیم. قول میدادم اگر درس زود تمام شود، با هم به حیاط برویم و دور آن میز سایهباندار حیاط مدرسه بنشینیم و گپ بزنیم. گنجشکها برای خوردن نانریزههای ساندویچهای خوردهشده در زنگ تفریح دورمان جمع شوند و ما خوشحال باشیم که آنقدر وجودمان امن است که آنها نمیترسند.
زنگ سوم را با تصور خیالانگیز آن روزهای فارغ از جنگ تمام میکنم. سی دقیقه فرصت کمیست برای زنگ زدن به پشتیبان مدرسه، برای پرسیدن حال بچههایی که سر کلاسم نیامدهاند. دیدن اسمشان هم قلبم را گرم میکند. سلامتیشان برایم مهمتر است از نیامدنشان. باید در این سی دقیقه غذای بچهها را بدهم. زنگ چهارم طولانیست. صدای ماشین لباسشویی شبیه پدافند پشت سر هم اعلام حضور میکند. در دقایق آخر خودش را به در و دیوار میکوبد تا مرحلهٔ خشککردن را تمام کند. یاد همسایهٔ طبقهٔ پایین میافتم که ممکن است باشد یا نه، مثل بقیهٔ همسایهها جانش را برداشته باشد و رفته باشد. سی دقیقه زمان کمی است برای انجام کارهای ضروری، مثل زندگی.
زنگ چهارم شروع میشود. سایت قطع و وصل میشود. با پشتکار ادامه میدهیم.
«بچهها، مبحث درس نهم چاه کنکوره. اگه حل مسئلهش رو الان یاد نگیرین، تراز یقهتون رو میگیره ول نمیکنه.» با تمام تلاششان در حل تمرینها مشارکت میکنند. یادشان رفته جنگ است. برای رقابت در کنکور، این لحظات را پر میکنند با بررسی شرایط اعتبار قیاس استثنایی اتصالی. مقدم را وضع میکنند، تالی را رفع.
ساعت ١/٢٠ است. صدای سه انفجار خانه را میلرزاند. ایلیا را که با بازیگوشی کنار پنجره رفتار تا رد دود و انفجار را ببیند، با صدایی لرزان صدایش میکنم. صدایم در حال ضبط شدن است. میدانم سالها بعد فقط کلمه و صداست که صاحب اثر است برای به خاطر آوردن آنچه در لحظهٔ حال گذشت.
بچهها تندتند تایپ میکنند: «خانم خیلی وحشتناکه.» «خانم من تنهام تو خونه، مادرپدرم سر کارند.» «خانم من خیلی میترسم.» «خانم، خانم…» صدای نفسهای مرگ را میشنوم. صدای لرزانم را صاف میکنم: «بچهها کنار شیشه نباشید. منم میترسم. ترسیدن طبیعیه. اگه اینجا الان با هم نباشیم بیشتر میترسیم، ولی فرق ما با بقیهٔ موجودات اینه مهارت داریم به خودمون مسلط بشیم.» میدانم به طور تصنعی شعار میدهم. من حتی بیشتر از آنها میترسم. ترس از دستدادن، وجود لرزانم را احاطه کرده.
«درس رو میذاریم برای بعد. به رسم آخر هر کلاس با هم حرف بزنیم. از امیدهامون بگیم.» کلاس به دقیقهٔ آخر میرسد، همانجا که فقط یک امید مشترک داریم: «دلقوی داشتن برای پیروزی» که معتبرترین قیاس این روزهاست برای اتصال ما به زندگی.
ملیکا آخرین نفر است که قرار است دکمهٔ خروج را بزند. تحسینش میکنم برای مشارکت بالا.
«خانم، من شمالم. مثل بقیه زیر بمباران نیستم. در نترسیدنم فضیلتی نیست.» احساس گناهش از چندصد کیلومتر توی صورتم میخورد. محکم میگویم: «اما تا آخر ایستادن فضیلت است.»
۲۱:۱۰
ساعتشمار غم و تصمیم
برای نماز صبح بیدار میشوم. همسرم در تاریکی پای گوشی نشسته، آنقدر در عمق فضای مجازی است که متوجه حضورم نمیشود. چیزی که در ذهنم میگذرد را لحظهای هم نگه نمیدارم: «خبری شده؟»
تا میگوید از ساعت ۳ بیدار است، میفهمم جواب مثبت است؛ اما جملهاش با چیزی که فکر میکردم زمین تا آسمان فرق دارد: «آتشبسِ موقت شده».
نمیتوانم روی پاهایم بایستم. همهٔ چهل روز گذشته یکجا هوار میشود بر سرم. کلمه ندارم که بگویم. چند بار جملهای را شروع میکنم، اما انگار از نیمه دود میشود در هوا.
نمازم مانده. همهٔ اتفاقات دنیا را به حال خود رها میکنم و میروم برای وضو گرفتن.
توی نماز بغض دارم، اما اشکم خشک شده انگار. تسبیحات که تمام میشود، آنقدر بیحالم که میخواهم خودم را بزنم به خواب. دلم هیچچیز نمیخواهد. خلأ است. جانماز را که میگذارم روی طاقچه، چشمم میافتد به قرآن. انگار یکی محکم خوابانده باشد پای گوشم: «یک صفحهٔ امروزت رو بخون، خواب رو ول کن، قرآنو باز کن، شاید آروم شی.»
صفحهٔ امروز را باز میکنم. آیهٔ ۱۴۹ سورهٔ آلعمران اول صفحه است. قلبم از جا کنده میشود. اهل قرآن باز کردن در لحظات بحرانی نیستم، ولی این یکی خودش از قبل برای چنین روزی تنظیم شده بود. خدایا، ما نمیخواهیم به عقب بازگردیم. اما آیهٔ دوم کمی آرامم میکند: «آری، تنها خدا مولای شماست و همو بهترین یاریکنندگان است.» آیهٔ بعد نتیجهٔ پذیرفتن ولایت خدا را میگوید: «بهزودی در دل کافران رعب و وحشت خواهیم افکند، زیرا آنها …»
دربارهٔ جنگ احد هم توضیحاتی داده. انگار یک دنیا توصیه است، برای خودِ خودِ من؛ برای همین لحظات من.
قرآن را میبوسم و روی طاقچه میگذارم، خدا را شکر میکنم.
گوشی را برمیدارم و همهجا را سرک میکشم. دلم فقط یک چیز میخواهد: پیام امامم را. تشنهام، قدر کویری خشکیده. اما همهجا فقط خبر است و تحلیل. در همهٔ گروهها سکوت میکنم. از نیمهشب حرفها را زدهاند.
گوشی را میگذارم کناری. باید به کارهای خانه برسم. همزمان تحلیلها را در ذهنم میچرخانم و بر اساس آنها برای امروز و امشب خودم برنامه میچینم.
دیشب به علی (پسرم) قول داده بودم برویم ساختمان جهاد سازندگی، همین یک چهارراه آنطرفتر، که ببیند آنجا چه کارهایی از دستش برمیآید.
برنامهریزی برای تجمع امشب مسجد با اهالی محل.
نوشتن روایت آن لحظهٔ غم و رسیدن به اقدام و عمل.
یادم باشد فکر کنم خبر را چطور به بچهها بگویم که مثل خودم چند لحظهٔ اول از هم نپاشند.
و دعا، دعا، دعا. توصیههای رهبر شهیدم را امروز شاید چند بار بخوانم: سورهٔ فتح، دعای توسل، دعای ۱۴ صحیفهٔ سجادیه. این بار فرشتهها باید این اذکار را قوت کنند و قدرت در دل مسئولین و تیمی که میروند پای گفتگو، تا در تمام لحظات از موضع بالا پیش بروند، تا لحظهای از خدا و ولایت او بر تمامی جهان غفلت نکنند. این بار مسئولین محتاج دعای ما مردم هستند، نه سربازان پای لانچرها.
خدایا، کمک کن تمام ایران از این امتحان جدید سربلند بیرون بیاید.
فهیمه فرشتیان
نشریه عینسایت | تلگرام | بله | ایتا | اینستاگرام
برای نماز صبح بیدار میشوم. همسرم در تاریکی پای گوشی نشسته، آنقدر در عمق فضای مجازی است که متوجه حضورم نمیشود. چیزی که در ذهنم میگذرد را لحظهای هم نگه نمیدارم: «خبری شده؟»
تا میگوید از ساعت ۳ بیدار است، میفهمم جواب مثبت است؛ اما جملهاش با چیزی که فکر میکردم زمین تا آسمان فرق دارد: «آتشبسِ موقت شده».
نمیتوانم روی پاهایم بایستم. همهٔ چهل روز گذشته یکجا هوار میشود بر سرم. کلمه ندارم که بگویم. چند بار جملهای را شروع میکنم، اما انگار از نیمه دود میشود در هوا.
نمازم مانده. همهٔ اتفاقات دنیا را به حال خود رها میکنم و میروم برای وضو گرفتن.
توی نماز بغض دارم، اما اشکم خشک شده انگار. تسبیحات که تمام میشود، آنقدر بیحالم که میخواهم خودم را بزنم به خواب. دلم هیچچیز نمیخواهد. خلأ است. جانماز را که میگذارم روی طاقچه، چشمم میافتد به قرآن. انگار یکی محکم خوابانده باشد پای گوشم: «یک صفحهٔ امروزت رو بخون، خواب رو ول کن، قرآنو باز کن، شاید آروم شی.»
صفحهٔ امروز را باز میکنم. آیهٔ ۱۴۹ سورهٔ آلعمران اول صفحه است. قلبم از جا کنده میشود. اهل قرآن باز کردن در لحظات بحرانی نیستم، ولی این یکی خودش از قبل برای چنین روزی تنظیم شده بود. خدایا، ما نمیخواهیم به عقب بازگردیم. اما آیهٔ دوم کمی آرامم میکند: «آری، تنها خدا مولای شماست و همو بهترین یاریکنندگان است.» آیهٔ بعد نتیجهٔ پذیرفتن ولایت خدا را میگوید: «بهزودی در دل کافران رعب و وحشت خواهیم افکند، زیرا آنها …»
دربارهٔ جنگ احد هم توضیحاتی داده. انگار یک دنیا توصیه است، برای خودِ خودِ من؛ برای همین لحظات من.
قرآن را میبوسم و روی طاقچه میگذارم، خدا را شکر میکنم.
گوشی را برمیدارم و همهجا را سرک میکشم. دلم فقط یک چیز میخواهد: پیام امامم را. تشنهام، قدر کویری خشکیده. اما همهجا فقط خبر است و تحلیل. در همهٔ گروهها سکوت میکنم. از نیمهشب حرفها را زدهاند.
گوشی را میگذارم کناری. باید به کارهای خانه برسم. همزمان تحلیلها را در ذهنم میچرخانم و بر اساس آنها برای امروز و امشب خودم برنامه میچینم.
خدایا، کمک کن تمام ایران از این امتحان جدید سربلند بیرون بیاید.
۸:۴۲
«قلک پربرکت» #ناداستان
اسفند که شروع شد، هر روز که میگذشت روی تقویم آشپزخانه یک عدد را خط میزدند. بابا برای روز سال تحویل بلیت قطار گرفته بود. آن روز صبح مهدی خطهای روی تقویم را شمرد. هشت روز خط خورده بود. ریحانه باقیماندهها را شمرد. درست بیست روز تا عید مانده بود. مهدی قلک سفالی نارنجی را تکان داد. صدایی نمیآمد:- حسابی پر شده!صدای مادر بلند شد:- زود باشید. دیر شد. الان زنگ میخوره. ریحانه مقنعهی سفید را سر کرد. بدو بدو رفت سراغ بابا که داشت لباس میپوشید:- بابا جون خواهش میکنم امروز هم پول بده!بابا خندید. صورت ریحانه را بین دستانش گرفت:- تو که همین دیروز پول تو جیبی گرفتی! - میخوایم بندازیم تو قلک. چند روز بیشتر نمونده، باید پولی که امسال میندازیم تو ضریح از پارسال بیشتر باشه!مگر میشد بابا گردن کج کرده و ابروهای بالا رفتهی دختر را ببیند و دست در جیب نکند.
چند ساعت بعد از جسم نحیف ریحانه و مهدی چیز زیادی باقی نمانده بود. برای مامان و بابا هم مشتی آرزوی دود شده به جا مانده بود و یک قلک نارنجی. چند روز بعد بابا قلک را در دست تولیت حرم امام رضا گذاشت. حاجآقا قلک را بویید و بوسید:- به نیت نذر ریحانه و مهدی، آستان قدس رضوی هشت مدرسه به نام شجرهی طیبهی رضوی در نقاط محروم میسازد.
مریم صفدری
#شجره_طیبه#شهدای_میناب
نشریه عینسایت | تلگرام | بله | ایتا | اینستاگرام
اسفند که شروع شد، هر روز که میگذشت روی تقویم آشپزخانه یک عدد را خط میزدند. بابا برای روز سال تحویل بلیت قطار گرفته بود. آن روز صبح مهدی خطهای روی تقویم را شمرد. هشت روز خط خورده بود. ریحانه باقیماندهها را شمرد. درست بیست روز تا عید مانده بود. مهدی قلک سفالی نارنجی را تکان داد. صدایی نمیآمد:- حسابی پر شده!صدای مادر بلند شد:- زود باشید. دیر شد. الان زنگ میخوره. ریحانه مقنعهی سفید را سر کرد. بدو بدو رفت سراغ بابا که داشت لباس میپوشید:- بابا جون خواهش میکنم امروز هم پول بده!بابا خندید. صورت ریحانه را بین دستانش گرفت:- تو که همین دیروز پول تو جیبی گرفتی! - میخوایم بندازیم تو قلک. چند روز بیشتر نمونده، باید پولی که امسال میندازیم تو ضریح از پارسال بیشتر باشه!مگر میشد بابا گردن کج کرده و ابروهای بالا رفتهی دختر را ببیند و دست در جیب نکند.
چند ساعت بعد از جسم نحیف ریحانه و مهدی چیز زیادی باقی نمانده بود. برای مامان و بابا هم مشتی آرزوی دود شده به جا مانده بود و یک قلک نارنجی. چند روز بعد بابا قلک را در دست تولیت حرم امام رضا گذاشت. حاجآقا قلک را بویید و بوسید:- به نیت نذر ریحانه و مهدی، آستان قدس رضوی هشت مدرسه به نام شجرهی طیبهی رضوی در نقاط محروم میسازد.
#شجره_طیبه#شهدای_میناب
۷:۵۵