۲.۴K
۶:۲۱
۴۸۴
۱۰:۲۰
#روایت_های_عینینگین سرخِ محله
حاجآقا را همیشه میدیدم.توی سبزیفروشی؛ توی صف نانوایی؛توی صف نماز جماعت!گاهی با هم تلاقی میکردیم؛ سر یک پرتقال برداشتن توی بقالی حسینآقا؛ حاجآقا دستش را زودتر میکشید کنار و میگفت: «شما بردار دخترم.»من بهقدر همین فاصله میشدم دختر حاجآقا؛ بعدها که دخترش را کنارش دیدم فهمیدم هممدرسهای بودیم؛ ولی با هم کاری نداشتیم!ما از دستهٔ آتشبهپاکنها بودیم و او و دوستانش از بچههای ساکت و آرامی که سر صف، قرآن صبحگاهی را میخواندند!پسرشان که توی سوریه شهید شد حاجآقا یکشبه چند سال پیرتر شد؛ ولی توی محله سرش را بالاتر از همیشه گرفت؛ توی خیابان با صدای رساتری به مردم سلام کرد؛ خم شدن کمرش را پنهان کرد و به همه گفت: «در راه خدا دادیمش؛ عاقبتبهخیر شد.»خانهشان نیاز به معرفی نداشت؛ نگین سرخ محلهٔ مستضعفنشین ما بود.یک خط از متن وصیتنامهٔ پسرشان را مثل تاج زده بودند سردر خانه!آقا که شهید شد، توی محله پیچید خانههایی که سیاهی میزنند شناسایی میکنند برای دزدی و آزار و اذیتهای بعدش.حاجآقا شد خطشکن؛ اولین حجله را گذاشت؛ مفصلتر از حجلهٔ پسر خودش. بعد از حاجآقا، دومینوی پرچمهای سیاه شروع شد و همسایهها یکییکی سیاهی زدند!حاجآقا هنوز حجلهاش را جمع نکرده؛ هر روز یک عکس به شهدا اضافه میکند؛ گاهی از فرماندهان و گاهی شهدای محله.راست گفتهاند که خانهٔ شهدا، فخر هر محله است.
معصومهسادات صدری (سیدحافی)
نشریه عینسایت | تلگرام | بله | ایتا | اینستاگرام | طاقچه
حاجآقا را همیشه میدیدم.توی سبزیفروشی؛ توی صف نانوایی؛توی صف نماز جماعت!گاهی با هم تلاقی میکردیم؛ سر یک پرتقال برداشتن توی بقالی حسینآقا؛ حاجآقا دستش را زودتر میکشید کنار و میگفت: «شما بردار دخترم.»من بهقدر همین فاصله میشدم دختر حاجآقا؛ بعدها که دخترش را کنارش دیدم فهمیدم هممدرسهای بودیم؛ ولی با هم کاری نداشتیم!ما از دستهٔ آتشبهپاکنها بودیم و او و دوستانش از بچههای ساکت و آرامی که سر صف، قرآن صبحگاهی را میخواندند!پسرشان که توی سوریه شهید شد حاجآقا یکشبه چند سال پیرتر شد؛ ولی توی محله سرش را بالاتر از همیشه گرفت؛ توی خیابان با صدای رساتری به مردم سلام کرد؛ خم شدن کمرش را پنهان کرد و به همه گفت: «در راه خدا دادیمش؛ عاقبتبهخیر شد.»خانهشان نیاز به معرفی نداشت؛ نگین سرخ محلهٔ مستضعفنشین ما بود.یک خط از متن وصیتنامهٔ پسرشان را مثل تاج زده بودند سردر خانه!آقا که شهید شد، توی محله پیچید خانههایی که سیاهی میزنند شناسایی میکنند برای دزدی و آزار و اذیتهای بعدش.حاجآقا شد خطشکن؛ اولین حجله را گذاشت؛ مفصلتر از حجلهٔ پسر خودش. بعد از حاجآقا، دومینوی پرچمهای سیاه شروع شد و همسایهها یکییکی سیاهی زدند!حاجآقا هنوز حجلهاش را جمع نکرده؛ هر روز یک عکس به شهدا اضافه میکند؛ گاهی از فرماندهان و گاهی شهدای محله.راست گفتهاند که خانهٔ شهدا، فخر هر محله است.
۹۲۸
۶:۰۸
«گیرکرده بین ابرها»به قلمِ «علیرضا بزمآرا» در عینِ نور
این روایت را در شماره جدید نشریه عین میتوانید بخوانید. عین نور در ۱۹۲ صفحه منتشر شده است.
دریافت نسخه کامل نشریه:
ainmag.ir
مطالعه نسخه الکترونیکی نور در طاقچه بینهایت
نشریه عینسایت | تلگرام | بله | ایتا | اینستاگرام | طاقچه
۴۴۷
۹:۱۰
۴۴۹
۹:۱۰
۴۴۹
۹:۱۰
۴۵۰
۹:۱۰
۴۴۹
۹:۱۰
۴۷۷
۶:۵۹

پاکت هدیه
نشریه "عین"
پنـاه پیری و نان آور یتیمانیچگونه دوست ندارد جوان و پیر تو را
به جز تو هیچ ولی در همه جهان نشناختکسی که دید در آیینۀ غدیر تو را
#محمدسعید_میرزایی
به جز تو هیچ ولی در همه جهان نشناختکسی که دید در آیینۀ غدیر تو را
#محمدسعید_میرزایی