#روایت_های_عینی#به_سمت_دریاطعم آشنا
بعضی طعمها منطق نمیفهمند؛ مثل همین شش قاشق شکری که میخواهم در چای بریزم. میدانم که این حجم از شیرینی در هیچ منطق و اصولی نمیگنجد، اما از وقتی برگشتهام، دستم به کم ریختن نمیرود و فقط همین شیرینیِ غلیظ است که آرامم میکند. برای همزدنِ این حجم از شیرینی، فنجانهای شیک و اتوکشیدهٔ کابینت به کارم نمیآیند؛ آنها را کنار میزنم و یک استکانِ کمرباریک برمیدارم. از همانها که شبیهتر به استکانهای موکب است و انگار فقط در دلِ همینهاست که میشود خاطرهٔ آن جاده را دوباره دم کرد.
آب که جوش میآید، بخار ملایمی از کتری بلند میشود. عطر غذای ظهر هنوز در فضای آشپزخانه باقی مانده است. تنها صدایی که سکوت کشدار خانه را میشکند، صدای یکنواخت موتور یخچال است. چای خشک را در قوری شیشهای میریزم و روی کتریِ در حال بخار میگذارم؛ رنگ آن، میان گرمای ملایم بخار، آرامآرام در آب جوش حل میشود و جان میگیرد، اما ذهن من کیلومترها دورتر، وسط گردوغبار جاده گیر میافتد.آنجا خبری از این شفافیت و نظم اتوکشیده نبود. چای آنجا، سیاه و غلیظ، روی هیزمهای انباشته میجوشید و دود خاکستریاش چشم و گلو را میسوزاند. اینجا در آپارتمان، ظرفها روی سینک استیل با وسواس ردیف میشوند تا قطره آبی رویشان نماند؛ اما آنجا، استکانهای خیس و داغ در تشت پُر از کف با سرعت دستبهدست میچرخیدند و بیمعطلی زیر جریان تند شیر سماوری برنجی و حرارتدیده میرفتند.
قاشق را که در استکان میچرخانم، صدای برخورد فلز با شیشه، مرا میبرد به عمود هفتصدوهفت؛ درست وسط موکب حصیری کوچک، پای سماور زغالی و کنار استکانهای ردیفشده.آفتاب، جاده را مثل یک تنور روشن داغ کرده بود. کفشها بهسختی از روی آسفالت بلند میشدند و بند کولهپشتی مدام روی شانهها جابهجا میشد. جمعیت مثل یک رودخانهٔ ممتد در حرکت بود. سایهبان موکب را که از دور دیدم، از میان جمعیت فاصله گرفتم و خودم را پرتاب کردم زیر سایهبان حصیری موکب و روی اولین صندلی پلاستیکی نشستم؛ خم شدم، بند کفشها را باز کردم و پاهای ورمکرده و تاولزده را از ته کفش بیرون کشیدم. نگاهی به جاده انداختم و زیر لب گفتم: «تا همینجا بسه دیگه؛ بقیهٔ راهو با ونهای عراقی میرم.»
در همان لحظهٔ درماندگی و تسلیم، پسربچهای لاغر با دشداشهای خاکی جلویم آمد. موهای سیاهش، آمیخته با گردوغبار جاده، به پیشانیاش چسبیده بود و چشمهای تیرهاش، در میان سیاهیِ مژهها، برق عجیبی از پافشاری داشت. او سینی پلاستیکی قرمزرنگی را جلویم گرفت. با تکان دادن سر اشاره کردم که نمیخورم؛ اصلاً نای تکان دادن دستم را نداشتم. اما او نرفت؛ سینی را پایینتر آورد، همانجا ایستاد و خیره شد به من. نگاهش لجباز بود و دعوتی بیچونوچرا داشت. با لبخند کمرنگی، استکان را برداشتم؛ داغیاش پوست انگشتانم را نوازش داد. چای، چسبناک بود؛ ترکیب غلیظی از شکر، عطر تند هلِ کوبیدهشده و بوی دود هیزم. اولین جرعه، مثل یک شوک فیزیکی در رگهای بیجانم دوید. همان یک استکان چای بیشازحد شیرین، تصمیمی که برای سوار شدن به ماشین گرفته بودم را شست و برد. طعم دلچسب چای، قفل زانوهایم را باز کرد تا در آن جادهٔ شرجی دوباره روی پا بایستم.
صدای بوق کشدار ماشینی از خیابان حواسم را پرت میکند. قاشق را از استکان بیرون میآورم. شکرها در چای شفاف استکان تقریباً حل شدهاند و در ته آن، رگههایی از رنگ کهربایی دیده میشود. یک جرعه مینوشم. خوب میدانم که هیچ چایی در این دنیا، هرچقدر هم که غلیظ و پرشکر باشد، طعم چای عراقی دمکشیده روی هیزم را نمیدهد؛ اما همین داغی چسبناک و همین شیرینی غلیظ خانگی هم کافی بود تا کار خودش را بکند. صدای بوق ماشینها از خیابان قطع نمیشود، اما در آشپزخانهٔ من، زمان روی همان عمود هفتصدوهفت قفل شده است. استکان داغ را توی دستم جابهجا میکنم و اجازه میدهم این طعم آشنا، برای چند دقیقه هم که شده، دیوارهای سیمانی این خانه را آب کند و من را به آغوش آن سایهبان کهنه برگرداند.
مریم ارسلانی
#عینک #مجله_مجازی_عین
نشریه عین سایت | بله | ایتا | بهخوان | طاقچه | تلگرام | اینستاگرام
#عینک #مجله_مجازی_عین
۴۸۹
۱۷:۱۱
۴۹۶
۱۱:۲۱
#روایت_های_عینی#به_سمت_دریانگاهت میکنم خاموش و خاموشی زبان دارد
نمیدانم توی صف چای عراقی بود یا فلافل یا شربت. پشت یک خانم ایستاده بودم و او که در بغل آن خانم بود به من نگاه میکرد. خاموش. اما کنجکاو. چشمهای سیاهش شرقی بودند و عمیق. آرزو کردم بماند و ظهور را ببیند. شیعهٔ کوچک امام حسین.دفعهٔ بعد در مبیت بود که اویی دیگر را دیدم. خانم صاحبخانه که میخواست چیزی را به من بفهماند اما من در مقابل جملههایش هاج و واج مانده بودم که چه میگوید و من چه باید بگویم. در بین این سردرگمی بود که آشنایی نگاهش لبخند به لبم آورد. باز هم چشمانی سیاه و شرقی. و عمیق و عمیق.
اذان صبح که دیدم نماز میخواند، دعا کردم بماند و در جماعت پشت سر امام زمان نماز بخواند. و فرزندانش هم. و خانوادهاش. کاش بمانیم.یا آن دفعهای که آن اوی دیگر را موقع خداحافظی با مسئول کاروان دیدم. هر دو در میان لبخندهایشان، به زبان خود حرف میزدند و آقای صاحب موکب، معنی تشکرهای مسئول کاروان را از حرفهایش نه، ولی از آشنایی نگاهش میفهمید.هدیهٔ مخصوص موکبداران را که به او دادیم، گرم لبخند زد و باز به زبانی که نمیفهمیدیم حرفهایی زد که نمیفهمیدیم. اما او هم نگاهش آشنا بود و همین برای ما جواب همهٔ نافهمیدهها بود.
دعا کردم برایش که بماند. بماند و در موکبش به اصحاب بعد از ظهور آقا خدمت کند. و دوستانش هم که همه را موقع گرفتن عکس دستهجمعی صدا زد. کاش بمانند و بمانیم.اما آن دفعه فرق داشت. در حال قدم برداشتن در مشایه بودم. با گردندرد و پادرد و تشنگی. که از بین جمعیت تو را دیدم. چشمهایت را. نگاهت قدمهایم را منحرف کرد و به سمت خود کشاند. ایستادم روبهرویت و در چشمهایت از درون قاب عکس خیره شدم. تصویرت از پشت پردهٔ اشکهایم لرزان بود اما، باز هم میدیدم که لبخندت گرم بود و آشنا. و نگاهت آشناتر. طرح لباس پاسداری زمان شهادتت، پشت قاب عکست بود.میخواستم دعا کنم بمانی، دیدم ماندهای تا ابد.
راستی وقتی به موشکهایی که قرار بود بر سر ظلم فرود بیایند نگاه میکردی، نگاهت چگونه بود؟ وقتی لحظهٔ شهادتت، سرت به دامان امام علی بود چطور؟ آخر میگویند آن لحظه او را صدا کردی. همنامش بودی به هر حال. روز عید غدیر هم بود رفتنت. نگاهت اینبار هم مثل تمام دفعات قبل، گرم بود و گیرا. و عمیق و عمیق. حتی از پشت قاب عکس. و برای تمام آشنایانت از ایران و عراق و هند و پاکستان و لبنان و بقیهٔ همقدمهای این مسیر.و تو این را خوب میدانی؛ زبان عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد.
چشمهایی که به موشکها نگاه میکنند تا زمان پرتابشان، درست مثل چشمهایی که سی سال نمیخوابند برای امنیت دخترکان شرقی، و درست مثل چشمهایی که جایی در بلندیهای ورزقان گم میشوند، و درست مثل چشمهایی که قطعاً سننتصر را مشق میکنند، و درست مثل چشمهایی که ادب میکنند در مقابل برادر و وقتی که مشک تیرخورده گوشهای افتاد، از هم باز نمیشوند تا در چشمان برادر دوخته شوند، آشنایند و گرم و گیرا. و عمیق و عمیق و عمیق.اما نیامدید. هیچکدامتان. شاید علمدار که نیامد، شما هم شرم کردید از آمدن. اما ما اینجا منتظریم. منتظر چشمهایتان. منتظر نگاه گرم و گیرایتان. در این مسیر که قدم برمیداریم، بیزبانانی هستیم که حرفهایمان را از نگاه هم خوب میفهمیم. از شما یاد گرفتهایم، آشنا بودن نگاههامان با هم را.
و حالا همگی، چشم دوختهایم به انتهای این مسیر. به قدس که راهش از همینجا میگذرد. از مشایه. و روزی به دستان شما که در صف سربازان امامید، آزاد میشود. تا آن روز نگران علم عاشورا نباشید. ما نمیگذاریم زمین بیفتد؛ که ما بر سر عهد و قراری که بستیم، ماندهایم. انّا علیالعهد. هدیه به ساحت مقدس شهید امیرعلی حاجیزاده
فرزانه عرب خراسانی
#عینک #مجله_مجازی_عین
نشریه عین سایت | بله | ایتا | بهخوان | طاقچه | تلگرام | اینستاگرام
#عینک #مجله_مجازی_عین
۴۶۰
۹:۱۴
۴۹۹
۷:۲۰
۵۰۲
۷:۲۰
۵۰۰
۷:۲۰
#سردبیر_شهید #نشریه_عین #علی_درستکار #شهید_مصباحالهدی_باقری #آقامصباح
۴۶۹
۱۴:۵۷
قسمت 3؛ جهان کران به کران قرمز.mp3
۱۳:۰۶-۱۹.۲۳ مگابایت
#پادکست
پرونده #خون روایت سوگ و حماسه
قسمت سوم:جهان، کران به کران قرمز
همین حالا بشنوید: پیوند شنیدن در کستباکس
نشریه عین سایت | بله | ایتا | بهخوان | طاقچه | تلگرام | اینستاگرام
۳۲۳
۱۵:۱۹
۳۱۶
۸:۰۴