برشی کوتاه از «صدا، دوربین، انفجار» نوشتهی «رباب کلامی» اول صبح ماشین را برده بودم کارواش. برِ انقلاب، سر ابوریحان. حدود نه و نیم رفتم تحویل بگیرم.- دخترم هنوز تموم نشده، ده دقیقه دیگه بیا.- باشه پدر جان. برمیگردم پس.هنوز پنج قدم دور نشده بودم که صدای سوت و انفجارهای پیدرپی گوشم را پرکرد. خشکم زد. دلم میخواست خیال کنم باز گوشم مثل همیشه سوت کشیده و الان با سرگیجهای کوتاه تمام میشود؛ تمام نشد. جای سرگیجه حالت تهوع داشتم. سر چرخاندم. همه مبهوت ایستاده بودند و هر از گاهی یکی میگفت وای... نه! لعنتی.ستون دود را که دیدم بند دلم پاره شد. زانوهایم سست شد. آرام آرام رفتم سمت ابوریحان. پیچیدم تو خیابان. صداها را محو میشنیدم:- زدن؟ بیشرفها- بیت بودا.- آقا که اونجا نیست الان. هول نکن دختر.آخری با من بود؟ آره انگار. دست کشیدم روی صورتم، خیس بود. از کی؟ نفهمیدم چرا! قدمهایم تندتر شد، زانوهایم نمیکشید بدوم. مادر و دختری را دیدم که دست در دست میدویدند. وای بر من! پاک یادم رفته بود که من هم دو تا دختر دارم. مدرسهشان هم نزدیک پادگان نظامی است. گیج شدم. دو قدم جلو رفتم، یک قدم برگشتم. رفتم، برگشتم. رفتم، برگشتم. رفتم، برگشتم. آونگ ساعت بودم انگار؛ سرگردان.سراسیمه برگشتم و ماشین را تحویل گرفتم. «دخترم! بیا این سوئیچت. چیزی نیست، هول نکن». صدای پیرمرد کارواشی را -بیاعتنا- فقط میشنیدم. موقع کارت کشیدن، صفرها را نشمردم. سریع ماشین را روشن کردم و تختهگاز، از کارواش زدم بیرون. خودم پشت فرمان ماشین نشسته بودم و تارانتینو پشت فرمان مغزم! داشت با سرعت توربو صحنههای وحشتناک میساخت. دیوارهای فروریخته، دود، خون، کولهپشتیهای یاسی و صورتی دخترانه، جیغ و گریهی بچهها... به تارانتینو گفتم: جلوتر نرو؛ خفه شو! این روایت را در شماره جدید نشریه عین میتوانید بخوانید. دریافت نسخه چاپی از سایت نشریه مطالعه نسخه الکترونیکی خون در طاقچه بینهایت نشریه عینسایت | بله | ایتا | بهخوان | طاقچه | تلگرام | اینستاگرام