گاهی آدم در زندگی به نقطهای میرسد که همهچیز ظاهراً سر جای خودش است، اما احساس میکند چیزی کم است.
من حدود ۲۲ سال کارمند بودم. زندگی جریان داشت، حقوق ماهانه بود و امنیت شغلی؛ اما بهتدریج احساس میکردم در روزمرگی گرفتار شدهام. دلم میخواست کاری انجام دهم که معنای بیشتری برایم داشته باشد؛ کاری که به ریشههایم نزدیکتر باشد.
ریشههای من کجا بود؟
در نخلستانهای خانوادگی.
هنوز جمعههای باغ پدربزرگم را به یاد دارم؛ روزهایی که اقوام دور هم جمع میشدند و باغ فقط محل کار نبود، محل زندگی و دیدار خانواده بود.
زمان چیدن خرما، همه در کنار هم بودیم. پدربزرگم اصرار داشت برای اقوام خرما ببریم؛ حتی برای کسانی که شاید من فقط سالی یک بار میدیدمشان.
آن روزها شاید نمیدانستم این خاطرات چه جایگاهی در زندگیام پیدا خواهند کرد. امروز که به نخلستان برگشتهام، بهتر میفهمم که نخل برای خانواده ما فقط یک درخت نبود؛ بخشی از زندگی و هویت ما بود.
بازگشت به باغداری به معنای فاصله گرفتن از امنیت حقوق ماهانه و ورود به دنیایی متفاوت بود.
همسرم و پسرهایم از من حمایت کردند؛ اما نگرانی اطرافیان هم قابل درک بود. کشاورزی دشواریهای خودش را دارد؛ از واسطههای متعدد گرفته تا مشکلات فروش و کمبود حمایت از تولیدکننده.
بااینحال، تصمیم گرفتم این مسیر را تجربه کنم.
اما واقعیت باغداری همیشه به زیبایی تصویر نخلستان در غروب نیست.
بارها خسته شدم. بارها به ساحل رفتم و گریه کردم. روزهایی بود که واقعاً مستأصل میشدم و از خودم میپرسیدم چرا این تصمیم را گرفتم.
سال ۱۴۰۴، درست در آستانه ماه مبارک رمضان، زمانی که انتظار میرفت تقاضای خرما افزایش پیدا کند، جنگ آغاز شد و فروش ما عملاً متوقف شد.
آن روزها فهمیدم که علاقه به یک کار، بهتنهایی برای موفقیت کافی نیست. باید یاد گرفت، تجربه کرد، اشتباه کرد و دوباره ادامه داد.
در سال اول، خرما داشتیم، سردخانه و امکانات نگهداری داشتیم و برای بستهبندی هم تلاش میکردیم؛ اما یک مسئله اساسی وجود داشت: مردم ما را نمیشناختند.
به این نتیجه رسیدم که داشتن محصول خوب کافی نیست. تا زمانی که مشتری محصول را نشناسد، به فروشنده اعتماد نکند و تفاوت انواع خرما را نداند، فروش پایدار شکل نمیگیرد.
اینجا بود که فهمیدم باید فراتر از عرضه خرما فکر کنم.
باید برندی بسازم که هم محصول را معرفی کند، هم به مشتری شناخت بدهد و هم ارتباط میان تولیدکننده و مصرفکننده را تقویت کند.
این شد یکی از انگیزههای شکلگیری برند خرمای راکسل بوشهر.
باور دارم نخل و نخلستان در ایران آینده روشنی دارند. حرکت به سمت مکانیزه شدن کشت و برداشت، بهبود بستهبندی و بازاریابی حرفهای میتواند جایگاه خرمای ایران را ارتقا دهد.
اما به نظرم یک موضوع به همان اندازه اهمیت دارد: شناخت خرما.
من دوست دارم مشتریان ما فقط خرما نخرند؛ بلکه انواع خرما را بهتر بشناسند، تفاوتها را درک کنند و با آگاهی بیشتری انتخاب کنند.
اگر این شناخت باعث شود مردم خرمای بیشتری مصرف کنند، چه خرمای راکسل باشد و چه محصول باغدار دیگری، من بخشی از هدفم را محققشده میدانم.
چون باور دارم رشد فرهنگ مصرف خرما، در نهایت به نفع باغدار، تولیدکننده و مصرفکننده است.
در مسیر زندگی و کار، همیشه شجاعت به معنای شروع کردن نیست. گاهی شجاعت در ادامه دادن است و گاهی در این است که بفهمیم چه زمانی باید تصمیم دیگری بگیریم.
من هنوز در ابتدای مسیری هستم که برای ساختن راکسل انتخاب کردهام. همهچیز آسان نبوده و قطعاً در ادامه هم چالشهایی خواهم داشت؛ اما میخواهم از تجربههای این مسیر یاد بگیرم و قدمبهقدم پیش بروم.
و شاید همین جمله، بهتر از هر چیز دیگری، حالوهوای این مسیر را بیان کند:
«چگونه به پاهای تاولزدهام بگویم راه را اشتباه آمدهایم؟»
برای من، راکسل فقط نام یک برند نیست؛ تلاشی است برای پیوند دوباره با ریشهها، شناخت بهتر خرمای جنوب و ساختن آیندهای بهتر برای محصولی که بخشی از هویت سرزمین ماست.
اگر دوست دارید با محصولات ما آشنا شوید، در پست معرفی محصولات و قیمتهای راکسل همراه ما باشید.
۱۲۴
۱۷:۵۵