توریست فرانسوی چالشی رو تو کشورهای مختلف انجام داده
لپ تاپ رو تو فضای عمومی گذاشت تا مدت زمان سرقت رو اندازه بگیره
پاریس ۸ ثانیه
هند ۱۵ ثانیه
نیویورک ۲۵ ثانیه
تنها در چین دزدیده نشد
بیا به جالبها با مطالبی متنوع@razmandejangenarm3
لپ تاپ رو تو فضای عمومی گذاشت تا مدت زمان سرقت رو اندازه بگیره
پاریس ۸ ثانیه
هند ۱۵ ثانیه
نیویورک ۲۵ ثانیه
تنها در چین دزدیده نشد
بیا به جالبها با مطالبی متنوع@razmandejangenarm3
۷:۱۴
چرا آخر صلوات باید آلمحمد بگوییم؟
استاد #شجاعی
اللهم صل علی محمد و آل محمد
بیا به جالبها با مطالبی متنوع@razmandejangenarm3
استاد #شجاعی
اللهم صل علی محمد و آل محمد
بیا به جالبها با مطالبی متنوع@razmandejangenarm3
۷:۳۲
تومور مغزی رو درمان میکنیم اونم با سلول های هوشمند!
زمان پهلوی دکتر ساده هم از کشورهای دیگه مثل بنگلادش میاوردن
ولی الان جمهوری اسلامی هم دانشمند پرورش میده هم همچین دستاوردهای خفنی داره.
#ایران_قوی
بیا به جالبها با مطالبی متنوع@razmandejangenarm3
زمان پهلوی دکتر ساده هم از کشورهای دیگه مثل بنگلادش میاوردن
ولی الان جمهوری اسلامی هم دانشمند پرورش میده هم همچین دستاوردهای خفنی داره.
#ایران_قوی
بیا به جالبها با مطالبی متنوع@razmandejangenarm3
۷:۳۳
چندین سال در خارج از کشور درس خوندن و تدریس کردن
الانم دغدغهشون بالا بردن پرچم ایران و اسلامه!

آفرین به این غیرتشون
بیا به جالبها با مطالبی متنوع@razmandejangenarm3
الانم دغدغهشون بالا بردن پرچم ایران و اسلامه!
آفرین به این غیرتشون
بیا به جالبها با مطالبی متنوع@razmandejangenarm3
۷:۳۳
قانون #ممنوعیت ماده اصلی لاک ژل در اروپا
پ ن:
اگه ایران بود bbc اینترنشنال و کلا جهانی بسیج میشدن بگن:
" بدن خودشه به تو ربطی نداره"
بیا به جالبها با مطالبی متنوع@razmandejangenarm3
پ ن:
اگه ایران بود bbc اینترنشنال و کلا جهانی بسیج میشدن بگن:
" بدن خودشه به تو ربطی نداره"
بیا به جالبها با مطالبی متنوع@razmandejangenarm3
۷:۳۴
۷:۳۵
جالبها
به سوسک میگید چندش!؟ چندش واقعی امثال اینا هستن!
بیا به جالبها با مطالبی متنوع @razmandejangenarm3
پشت پرده دختر به ظاهر مذهبی سگباز!!!
بیحجاب ، سگباز ، چادری و تابلوی "و ان یکاد" فقط برای گرفتن فالوور

بنظرتون مرحلهی بعدی چیه؟
بیا به جالبها با مطالبی متنوع@razmandejangenarm3
بیحجاب ، سگباز ، چادری و تابلوی "و ان یکاد" فقط برای گرفتن فالوور
بنظرتون مرحلهی بعدی چیه؟
بیا به جالبها با مطالبی متنوع@razmandejangenarm3
۷:۳۶
سلام بر شعبان و اعیادش
سلام بر حسین و عباسش
سلام بر سجاد و سجودش
سلام بر نیمه شعبان و ظهور مولودش
حلول #ماه_شعبان ماه شادی آل الله مبارک باد.
بیا به جالبها با مطالبی متنوع@razmandejangenarm3
سلام بر حسین و عباسش
سلام بر سجاد و سجودش
سلام بر نیمه شعبان و ظهور مولودش
بیا به جالبها با مطالبی متنوع@razmandejangenarm3
۸:۰۳
دعای رفع بلا در روز اول ماه شعبان
با صدای بلند در خانه بخوانید یا
اجازه دهید که صوت در خانه با صدای بلند ، پخش شود
در پناه امن الهی باشید .
التماس دعا...
بیا به جالبها با مطالبی متنوع@razmandejangenarm3
با صدای بلند در خانه بخوانید یا
اجازه دهید که صوت در خانه با صدای بلند ، پخش شود
در پناه امن الهی باشید .
التماس دعا...
بیا به جالبها با مطالبی متنوع@razmandejangenarm3
۸:۰۳
جالبها
#نامادری #قسمت۲۵ ام البنین خیره به زنی بود که روزگاری هم بالین رسول آخرین بود که ناگهان بوی عطری عجیب در فضا پیچید و پشت سرش عرق بر صورت ام اسلمه نشست با چشمان بسته فریاد میزد«یاحسین...یا حسین شهید...یا حسین مظلوم» تا این کلام از دهان ام السلمه خارج شد انگار بندی درون قلب ام البنین از هم پاره شد و به سمت ام السلمه رفت و اندکی شانه اش را تکان داد و گفت: امالمؤمنین! خواهرم...چه می گویی؟! تو خوابی یا بیدار؟! ام السلمه چشمانش را گشود و تا ام البنین را روبه رویش دید هراسان برجای خود نشست و گفت: کجا رفت؟! سرورم کجا رفت؟! همین جا بود ام البنین با تعجب گفت: چه کسی اینجا بود؟! چرا اینگونه هراسانی؟! آن حرفها چه بود در خواب می گفتی؟! ام السلمه اشک ریزان گفت: به خدا رسول الله اینجا بود، مرا به نام صدا نمود و بعد ناگهان شروع کرد بر سر و سینه اش زدن و گفت: کمکم کن بلند شوم امالبنین ام البنین زیر بازوی ام السلمه را گرفت و متعجب از حرکات او بود. ام السلمه گوشه ی اتاق رفت، درب صندوقچه ای که آنجا بود را گشود، بقچه ای سبز رنگ از داخل صندوقچه بیرون آورد، گره های بقچه را از هم باز کرد و بوی عطر سیب در فضا پیچید ام السلمه از داخل آن پارچه سبز، شیشه ای بیرون آورد، شیشه ای که گویا درونش خاک بود، خاکی که قطره های خون تازه روی آن به چشم می خورد. ام السلمه تا این را دید شروع کرد بر سر و سینه زدن، روی خود را می خراشید و حسین حسین می کرد. ام البنین روبروی ام السلمه زانو زد با دستانی که از گریه می لرزید دست امسلمه را گرفت و گفت: چه شده امالمومنین! چرا چنین می کنی؟ حضرت رسول در خواب به تو چه گفت؟! این شیشهی خاک و خون چیست. ام السلمه محکم بر سرش کوبید و گفت: رسول الله به خوابم آمد و گفت حسین را بدون یار و یاور کشتند...حسین را در صحرایی کنار آب روان تشنه لب سربریدند ام البنین با دست بر دهان خود کوبید و گفت: نه نه....امکان ندارد...مگر عباس مرده باشد که حسین را تشنه و تنها سر ببرند، خاکم به سر اینطور نگو ام المومنین ام السلمه اشاره به شیشه کرد و گفت: درون این شیشه خاک جایی به نام نینواست، این را حضرت رسول به من داد و فرمود: ام السلمه هر وقت این خاک آغشته به خون شد بدان آن روز حسینم را کشته اند ام البنین با شنیدن این حرف فریادش بلند شد، دست خودش نبود دور اتاق می گشت و فریاد واحسینا سر میداد. ام السلمه درب شیشه را باز کرد و صورت خود را به خون درون شیشه آغشته کرد و فریاد یا ذبیح الله سر داد نالهی ام البنین و ام السلمه به بیرون رسید و خیلی زود تمام اهل مدینه خود را به خانه ی ام السلمه رساندند و با این دو بزرگ بانوی اسلام در غم حسین گریستند. یک سال و نیم از زمانی که خاک درون شیشه به خون آغشته شده و رنگ سرخ درآمده بود و ام السلمه خبر شهادت حسین را داده بود می گذشت. یک سال و اندی که هر روزش به اندازه ی صد سال بر ام البنین اثر می کرد، این زن مهربان که عاشق زهرا و فرزندانش بود و عملا نشان داده بود که جان و عمر و فرزندانش را فدای اولاد زهرا می کند، حالا در برزخی سوزان گرفتار شده بود. هیچ کس خبر درستی از واقعه عاشورا نداشت، فقط می دانستند که حسین کشته شده، اما ام البنین نمی خواست باور کند که دیگر حسینش در این دنیا نیست آخر حسین، عباس را داشت، عباسی که مشق شمشیر زنی و جنگاوری را زیر دست مادر فراگرفته بود و از علی در شجاعت و پهلوانی نَسَب داشت، ام البنین باور نمی کرد که عباس و برادران او که در دلاوری شهره مدینه بودند، زنده باشند و حسین بی یاور و تنها بماند و تشنه لب شهیدش کنند. او به خود امید می داد که دوباره حسین را می بیند و برای همین بیشتر اوقات دست عبیدالله پسر عباسش را می گرفت و خود را به ورودی شهر مدینه می رساند و ساعتها در انتظار خبری از حسین چشم به راه بیابان داشت آخر شنیده بود حسین اسیر بیابان شده است و بعد از اینکه امیدش به آمدن قاصد و نشانه ای از سمت حسینش ناامید میشد به سمت بقیع میرفت و بر سر مزار حسنش واگویه ها می کرد و از درد فراق و ظلم دنیا می گفت، او که از قدیم طبع شعر داشت، اینک با اینهمه غصه شعرش بیشتر گل میکرد و می گفت: پسرم حسن! رفتی و ما را در این دنیای دون تنها گذاشتی، آیا از آن بالا حواست به حسین هست؟! می گویند که او را در کنار نهر فرات که مهریه ی مادرت بود تشنه سر بریدند...من نمی خواهم باور کنم چرا که عباسم به قیمت از دست رفتن دست و سر و چشمش اجازه نمی داد که مولایش حسین تشنه بماند و از طرفی مگر میشود آب از آنِ مادر باشد و از پسر دریغش کنند و با زدن ابن حرف ناله اش بلند شد و گفت: آری می شود! مگر مسجد النبی خانه ی پدربزرگت نبود؟! مگر مادرت سهمی از آن خانه نداشت و تو را از آن خانه محروم کردند و تیر بر پیکر بی جان و نازنینت زدند. بیا به جالبها با مطالبی متنوع @razmandejangenarm3
#نامادری
#قسمت۲۶
کار ام البنین انتظار کشیدن بود و چه سخت و طاقت فرسا بود این انتظار...
باز هم صبح دیگری از افق سر زد، امالبنین همانطور که زیر لب شعری در هجران حسینش می سرود و نم نم گریه می کرد، کارهای خانه را انجام داد
سبوی آب را به دست گرفت تا از آب چاه پر کند که ناگهان ندایی از بیرون شنید: آهای مردم مدینه...





کوزه ی آب به دست ام البنین بود، می خواست آن را در سایه دیوار قرار دهد که صدایی از بیرون به گوش رسید، صدای مردی که آشنا می نمود و فریاد می زد: آهای اهل مدینه! کاروانی که رفته بود، باز گشته، به زودی کاروان به دروازه ی مدینه می رسد
ای مردم مدینه! دیگر در مدینه نمانید که جای ماندن نیست، حسین کشته شد از این روست که اشک های من جاری است.
پیکرش در کربلا غرقه به خون است
و سرش را بر سر نیزه میگرداندند
برخیزید...برخیزید و به استقبال کاروان ماتم زده ی بنی هاشم بروید.
تا این صدا به گوش ام البنین رسید، کوزه آب از دستش بر زمین افتاد و مانند قلبش صد تکه شد.
ام البنین هراسان به سمت اتاق رفت، متوجه نشد چگونه چادر و روبنده به سر کرد، در را باز کرد و پا درون کوچه گذاشت، عبیدالله پسر کوچک عباس که حال مادربزرگ را چنین دید صدا زد: کجا می روی مادر! من نیز با تو می آیم.
ام البنین آنقدر آشفته بود که انگار صدای میوه ی دلش را نشنید
داخل کوچه که شد، گویی قیامت کبری به پا شده بود، از هر طرف صدای گریه و ناله بلند بود، اینجا محله بنی هاشم بود و ظلم های زیادی به چشم خویش دیده بود اما خبری که هم اینک در همه جا پیچیده بود، مصیبتی عظیم بود که تا به حال کل عالم به خودش ندیده بود.
مردم با شتاب به سمت دروازه شهر می رفتند، ام البنین با پای برهنه و هروله کنان به پیش می رفت، چند بار پر چادرش زیر پایش رفت و به صورت زمین خورد، هر بار ام البنین دست به دیوار می گرفت و برمی خواست و زیر لب می گفت:
ام البنین بمیرد و روز بی حسین را نبیند.. این صحنه خیلی آشنا بود، آدم را می برد به سالهای صدر اسلام، همان زمان که حضرت رسول را با سم جفا به شهادت رساندند، همان زمان که دستان مردی که مردانگی از نام او گرفته شده بود را بستند و مادری پشت سر ولیّ زمانش می دوید و کودکانش در پی او زمین خوردنش را می دیدند
حالا هم یک «نامادری» که تمام روح و جانش در وجود بچه های هوویش خلاصه شده بود به دنبال خبری از فرزند خوانده اش می دوید و بر زمین می افتاد، انگار رمق پاهای ام البنین امید به زنده ماندن حسین بود و اینک با این خبر، رمق از پاهای او گرفته شده بود
دوباره بر زمین افتاد و اینبار تیغ تیز خاری که در خاک کوچه بود بر پای برهنه اش فرو رفت و ام البنین اصلا درد و سوزش آن را حس نکرد چرا که می خواست خود را به کاروان فرزندانش برساند
بوی پیراهن یوسف به مشامش رسیده بود یوسفی که گرگ های زمانه او را دریده بودند، پیراهنی کهنه و وصله دار که یادگار مادر بود برای حسینش...
ام البنین بار دیگر دست به دیوار گرفت و از جا برخاست و متوجه نشد که با هر قدمی برمی دارد قطره های خونی که از پایش جاری بود بر زمین می ریزد و رد خون، کف کوچه بر جای می ماند و عبیدالله صدا میزد: مادر بزرگ جگرم آتش گرفت صبر کن زیر بغلت را بگیرم
و کاش زینب در این لحظه گذارش به این کوچه نیفتد چرا که این کوچه و این رد خون، او را از مصیبت حسین به غصه ی مادر می کشاند
بیا به جالبها با مطالبی متنوع@razmandejangenarm3
#قسمت۲۶
کار ام البنین انتظار کشیدن بود و چه سخت و طاقت فرسا بود این انتظار...
باز هم صبح دیگری از افق سر زد، امالبنین همانطور که زیر لب شعری در هجران حسینش می سرود و نم نم گریه می کرد، کارهای خانه را انجام داد
سبوی آب را به دست گرفت تا از آب چاه پر کند که ناگهان ندایی از بیرون شنید: آهای مردم مدینه...
کوزه ی آب به دست ام البنین بود، می خواست آن را در سایه دیوار قرار دهد که صدایی از بیرون به گوش رسید، صدای مردی که آشنا می نمود و فریاد می زد: آهای اهل مدینه! کاروانی که رفته بود، باز گشته، به زودی کاروان به دروازه ی مدینه می رسد
ای مردم مدینه! دیگر در مدینه نمانید که جای ماندن نیست، حسین کشته شد از این روست که اشک های من جاری است.
پیکرش در کربلا غرقه به خون است
و سرش را بر سر نیزه میگرداندند
برخیزید...برخیزید و به استقبال کاروان ماتم زده ی بنی هاشم بروید.
تا این صدا به گوش ام البنین رسید، کوزه آب از دستش بر زمین افتاد و مانند قلبش صد تکه شد.
ام البنین هراسان به سمت اتاق رفت، متوجه نشد چگونه چادر و روبنده به سر کرد، در را باز کرد و پا درون کوچه گذاشت، عبیدالله پسر کوچک عباس که حال مادربزرگ را چنین دید صدا زد: کجا می روی مادر! من نیز با تو می آیم.
ام البنین آنقدر آشفته بود که انگار صدای میوه ی دلش را نشنید
داخل کوچه که شد، گویی قیامت کبری به پا شده بود، از هر طرف صدای گریه و ناله بلند بود، اینجا محله بنی هاشم بود و ظلم های زیادی به چشم خویش دیده بود اما خبری که هم اینک در همه جا پیچیده بود، مصیبتی عظیم بود که تا به حال کل عالم به خودش ندیده بود.
مردم با شتاب به سمت دروازه شهر می رفتند، ام البنین با پای برهنه و هروله کنان به پیش می رفت، چند بار پر چادرش زیر پایش رفت و به صورت زمین خورد، هر بار ام البنین دست به دیوار می گرفت و برمی خواست و زیر لب می گفت:
ام البنین بمیرد و روز بی حسین را نبیند.. این صحنه خیلی آشنا بود، آدم را می برد به سالهای صدر اسلام، همان زمان که حضرت رسول را با سم جفا به شهادت رساندند، همان زمان که دستان مردی که مردانگی از نام او گرفته شده بود را بستند و مادری پشت سر ولیّ زمانش می دوید و کودکانش در پی او زمین خوردنش را می دیدند
حالا هم یک «نامادری» که تمام روح و جانش در وجود بچه های هوویش خلاصه شده بود به دنبال خبری از فرزند خوانده اش می دوید و بر زمین می افتاد، انگار رمق پاهای ام البنین امید به زنده ماندن حسین بود و اینک با این خبر، رمق از پاهای او گرفته شده بود
دوباره بر زمین افتاد و اینبار تیغ تیز خاری که در خاک کوچه بود بر پای برهنه اش فرو رفت و ام البنین اصلا درد و سوزش آن را حس نکرد چرا که می خواست خود را به کاروان فرزندانش برساند
بوی پیراهن یوسف به مشامش رسیده بود یوسفی که گرگ های زمانه او را دریده بودند، پیراهنی کهنه و وصله دار که یادگار مادر بود برای حسینش...
ام البنین بار دیگر دست به دیوار گرفت و از جا برخاست و متوجه نشد که با هر قدمی برمی دارد قطره های خونی که از پایش جاری بود بر زمین می ریزد و رد خون، کف کوچه بر جای می ماند و عبیدالله صدا میزد: مادر بزرگ جگرم آتش گرفت صبر کن زیر بغلت را بگیرم
و کاش زینب در این لحظه گذارش به این کوچه نیفتد چرا که این کوچه و این رد خون، او را از مصیبت حسین به غصه ی مادر می کشاند
بیا به جالبها با مطالبی متنوع@razmandejangenarm3
۱۴:۲۱
ماجرای تامل برانگیز یک دعا
بچهای که بخاطر دعای آیتالله بهجت ، نفر اول المپیاد ریاضی قم شد
بیا به جالبها با مطالبی متنوع@razmandejangenarm3
بچهای که بخاطر دعای آیتالله بهجت ، نفر اول المپیاد ریاضی قم شد
بیا به جالبها با مطالبی متنوع@razmandejangenarm3
۱۴:۳۵
آقا هر اراجیفی رو توی فضای مجازی باور نکنید
خیلی از اینها دروغه و فقط برای جذب فالوره
بیا به جالبها با مطالبی متنوع@razmandejangenarm3
خیلی از اینها دروغه و فقط برای جذب فالوره
بیا به جالبها با مطالبی متنوع@razmandejangenarm3
۱۴:۳۷
چرا اموات به خواب ما نمیآیند؟!
استاد #محمدی
بیا به جالبها با مطالبی متنوع@razmandejangenarm3
استاد #محمدی
بیا به جالبها با مطالبی متنوع@razmandejangenarm3
۱۴:۴۱
دکتر بنو ماربلو:
کل ذخیره خون در آمریکا، و اساساً در سراسر جهان، با سم #سلاح_بیولوژیکی با پروتئین نوکتیز آلوده شده است
پ ن:
منظور از پروتئین نوک تیز، اکسید #گرافن در درون #واکسن هاست!
این نانوذرات در ترکیب با امواج الکترومغناطیس (آنتن های مخابراتی زمینی و هوایی) می تواند باعث سکته های (مغزی و قلبی) هدفمند و حتی، جمعی شود!
#جهاد_تبیین
بیا به جالبها با مطالبی متنوع@razmandejangenarm3
کل ذخیره خون در آمریکا، و اساساً در سراسر جهان، با سم #سلاح_بیولوژیکی با پروتئین نوکتیز آلوده شده است
پ ن:
منظور از پروتئین نوک تیز، اکسید #گرافن در درون #واکسن هاست!
این نانوذرات در ترکیب با امواج الکترومغناطیس (آنتن های مخابراتی زمینی و هوایی) می تواند باعث سکته های (مغزی و قلبی) هدفمند و حتی، جمعی شود!
#جهاد_تبیین
بیا به جالبها با مطالبی متنوع@razmandejangenarm3
۱۴:۴۸
فکرش رو بکن، مهاجرت میکنی کانادا، صبح تا شب به همه فخر میفروشی
ولی آخرش به خاطر یه عمل کوچیک مجبور میشی برگردی ایران!
بعد هم میگی سیستم پزشکی کانادا مفته!
قابل توجه کسانی که میخواهند #مهاجرت کنند
بیا به جالبها با مطالبی متنوع@razmandejangenarm3
ولی آخرش به خاطر یه عمل کوچیک مجبور میشی برگردی ایران!
بعد هم میگی سیستم پزشکی کانادا مفته!
قابل توجه کسانی که میخواهند #مهاجرت کنند
بیا به جالبها با مطالبی متنوع@razmandejangenarm3
۱۴:۴۸
ماجرای اورژانس در #استرالیا از قول یک هموطن
اینجا همون جاییه که فقط اسم در کرده و هیچ ارزشی برای بیمارها قائل نیست!
تصور کنید این اتفاق تو ایران افتاده بود
قابل توجه کسانی که میخواهند #مهاجرت کنند
بیا به جالبها با مطالبی متنوع@razmandejangenarm3
اینجا همون جاییه که فقط اسم در کرده و هیچ ارزشی برای بیمارها قائل نیست!
تصور کنید این اتفاق تو ایران افتاده بود
قابل توجه کسانی که میخواهند #مهاجرت کنند
بیا به جالبها با مطالبی متنوع@razmandejangenarm3
۱۴:۵۰
#حقایق_پنهان 
تغییر چهرهی ماموران سازمان جاسوسی آمریکا CIA
با ماسکهای سیلیکونی

بیا به جالبها با مطالبی متنوع
@razmandejangenarm3
تغییر چهرهی ماموران سازمان جاسوسی آمریکا CIA
با ماسکهای سیلیکونی
بیا به جالبها با مطالبی متنوع
@razmandejangenarm3
۱۴:۵۲