بهت اعتماد دارم رفیق."یونگی از جا بلند شد و از در خونه رفت بیرون. جونگکوک به جیمین اشاره کرد که دنبالش بره. تهیونگ دستی به صورتش کشید و موهاش رو کنار زد.- چیزی که شنیدین رو کشیک کلیسا برای من پخش کرد. بعد، برگهی تحویل حضانت رو بهم داد و رفت. گفت تتسویا گفته اونا رو توی مراسم ختم بهم بدن.مامان تتسویا با دست، صورتش رو پوشوند. هانول مادرش رو در آغوش کشید و چشمهاش رو بست. جونگکوک از چیزی که شنیده بود شوکه شده بود. نمیتونست گریه کنه یا عصبانی بشه. اون فقط... فقط حس میکرد خیلی خیلی دلتنگ هیوریه. دلش میخواست یه بار دیگه با هم توی خیابون راه برن و هیوری برای بچههای کوچولو زیرپا بگیره. دلش میخواست یه بار دیگه توی خونهی هیوری و تتسویا جمع بشن و دور هم صبحانه درست کنن. دلش میخواست هیچوقت گریهی یونگی رو نمیدید. دلش میخواست گرمای چشمهای تهیونگ برگردن. دلش میخواست دوباره لبخندش رو ببینه.مامان تتسویا گفت:+ فقط در صورتی که هر هفته ببینمش.هانول از جا بلند شد و دستش رو روی دهنش گذاشت. جونگکوک چیزی که میشنید رو باور نمیکرد. سمت تهیونگ برگشت و با چشمهای گردش نگاهش کرد.- یعنی ما میتونیم...+ میتونین حضانت آیوی رو داشته باشین. برگه رضایت رو پر میکنم. پسر من به معنای واقعی کلمه دیوونهی اون دختر بود.تهیونگ پرسید:- اون دختر منظورتون هیوریه یا آیوی؟مامان تتسویا لبخندی زد و گفت:+ جفتشون آقای کیم... جفتشون. تهیونگ پوزخندی زد و باز به فرش نگاه کرد.- بخاطر اتفاقی که افتاد متاسفم خانوم اگزایل. دوستی پسر شما با من به قیمت جون خودش و زنش تموم شد.هانول به سمت تهیونگ و جونگکوک اومد و رو به روشون ایستاد.+ تهیونگ. یه بار دیگه اینو بگی کنار تتسویا برات یه قبر میگیرم. اون انتخاب کرد. جفتشون انتخاب کردن. شما دوتا بهترین عمو و دایی آیوی میشین باشه؟جونگکوک سرش رو تکون داد. بلند شد و دست تهیونگ رو گرفت.- پاشو تهیونگا... ما یه بچه داریم که باید تحویل بگیریم.پوزخند تهیونگ تبدیل به لبخند شد. بلند شد و جونگکوک رو در آغوش گرفت. احساس کرد این لحظه، پایان همهی چیزهاییه که اتفاق افتاده بودن.جونگکوک و تهیونگ، جیمین و یونگی رو روی پلههای ورودی پیدا کردن. جونگکوک کنار جیمین و تهیونگ کنار یونگی نشست. یونگی پرسید:+ چیشد؟- آیوی الان رسما دختر ماست.جیمین با ذوق جونگکوک رو نگاه کرد و اون رو بغل کرد.+ تبریک میگم.یونگی آهی کشید و گفت:- چه چیزهایی رو از سر گذروندیم...تهیونگ گفت:+ اوهوم. برنامهم برای این دوسال اصلا همچین چیزی نبود.جونگکوک شونه بالا انداخت و گفت:- برنامهی من خودکشی بود.تهیونگ خندید. جیمین گفت:+ خب، برنامهت با برنامهی سیگار کشیدن تهیونگ تداخل داشت.- حداقل تهیونگ برای تبرئه شدن از اتهام قتل استخدامم نکرد!چند ثانیهای در سکوت گذشت. بعد از حدود یه دقیقه جونگکوک گفت:+ تهیونگا.- هوم؟+ ما هیچکدوم بلد نیستیم پوشک بچه عوض کنیم.
۱K
۲۰:۳۲