روز شهادت حضرت زهرا ، دوباره رو به عکس روی جلد گفتم : « آقا مهدی می خوام از اول کتاب شروع کنم به خوندن، خودتون کمکم کنید ، به من باشه طاقت ندارم » . روایت های مادر شهید از تولد آقا مهدی شروع می شود. شهید فرزند آخر خانواده ای خوب و انقلابی بوده که مادرش برایشان سنگ تمام می گذارد. اما ماجرا همین قدر خوب پیش نمی رود. شاید دلیل تفاوت روایت همین صداقت در ماجراست.
شیطنت های بچگی آقا مهدی در بعضی لحظات با مزه است اما خیلی جاها ، آدم را حسابی کفری می کند. با خودت می گویی ، مادرش چی کشیده از دست این پسر ! بزرگ تر که می شود ، شیطنت همراه خطاهای ریز و درشت ، تو را به شک می اندازد که واقعا شهدا می توانند اینطوری باشند ؟! از بس تمام کتاب های رایج زندگی شهدا را آنقدر شسته و رفته روایت کرده بودند که هیچ خطای کوچکی را هم از آن ها انتظار نداری .
آقا مهدی شاید شیطنت داشته ، خطا داشته اما خط قرمز هم داشت. خط قرمز هایی که همه جوره پای آن می ایستاد . این ایستادن چقدر حالت را خوب می کند . خیلی از ما به ظاهر آدم هذهبی و بچه مثبتی هستیم . اما توی اوج ماجرا ممکن است جرات نکنیم پای خط قرمز مان بمانیم. وقتی کسی مزاحم ناموس مردم میشد ، نمی گفت این طرف چند برابر من هیکل دارد . می زد به دل ماجرا. ما زن ها قدر این غیرت را خوب می دانیم. در هر موقعیتی بوسیدن دست پدر و مادر را کنار نمی گذاشت و با افتخار هم این کار را می کرد. اگر کاری می کرد که مادرش ناراحت می شد تا راضی اش نمی کرد ولی کن ماجرا نبود.
وقتی آن قسمت را خواندم که نوشته بود ، طرف حالت طبیعی نداشت ، به آقای خامنه ای فحشی داد. غیرتی شد و رفت حسابی از خجالتش در آمد . دوستش گفته بود : حالا با این کار تو انقلابی شد ؟! گفت :« مخالف نظام است باشد ، حق ندارد فحش بدهد» دیگر اشکم بند نیامد. کتاب را بستم. روز شهادت بود ، روضه نیاز نبود . رو به عکس کردم، گفتم : « آقا مهدی این روزها کجایی کار از فحش گذشته ، اینقدر شهر پر از گناه شده که دیگر نفس کشیدن سخت هست . »
آقا مهدی بسیجی بود. نه از آن بسیجی های بچه مثبت که توی سفر راهیان نور یکسره در حال گوش دادن مداحی و روایت های راوی باشد . حتی اینقدر شیطنت می کرد و سر به سر بچه ها می گذاشت که از آوردن اش پشیمان می شدند .اما وقتی سیم دلش وصل میشد ، دور از همه هیاهو ها می نشست گوشه ای از یادمان و به آسمان خیره می شد. شاید راه مشهد را با بازیگوشی طی می کرد اما زیارت اش باعث غبطه ی خیلی ها می شد .
این شاید اثر رفت و آمد زیادش به گلزار شهدا بود. هر بار آقا مهدی با آدم های با ربط و بی ربط می رفت گلزار شهدای سبزوار ، منم دلم راهی اونجا می شد . آدم هایی که قبل از رفاقت با مهدی پایشان به گلزار شهدا نرسیده بود. دلش می خواست آنها را وصل کند به شهدا .
جایی که می خواندی شلینگ می انداخت قبور شهدا را بشوید ، چقدر به حالش غبطه خوردم . دلم برای شستن قبور شهدا تنگ شد. گریه کردم بی روضه.
اینقدر این کارهای آقا مهدی بالا و پایین داشت که دوستانش هم احتمال شهادتش را نمی دادند. حتی در لیست صد نفره احتمال شهید شدن بچه های پایگاه ، به زور نفری یکی مانده به آخری شد ، نود و نهمین نفر!
ادامه دارد …
https://ble.ir/redlines1/-6771237090261762611/1764082613552
شیطنت های بچگی آقا مهدی در بعضی لحظات با مزه است اما خیلی جاها ، آدم را حسابی کفری می کند. با خودت می گویی ، مادرش چی کشیده از دست این پسر ! بزرگ تر که می شود ، شیطنت همراه خطاهای ریز و درشت ، تو را به شک می اندازد که واقعا شهدا می توانند اینطوری باشند ؟! از بس تمام کتاب های رایج زندگی شهدا را آنقدر شسته و رفته روایت کرده بودند که هیچ خطای کوچکی را هم از آن ها انتظار نداری .
آقا مهدی شاید شیطنت داشته ، خطا داشته اما خط قرمز هم داشت. خط قرمز هایی که همه جوره پای آن می ایستاد . این ایستادن چقدر حالت را خوب می کند . خیلی از ما به ظاهر آدم هذهبی و بچه مثبتی هستیم . اما توی اوج ماجرا ممکن است جرات نکنیم پای خط قرمز مان بمانیم. وقتی کسی مزاحم ناموس مردم میشد ، نمی گفت این طرف چند برابر من هیکل دارد . می زد به دل ماجرا. ما زن ها قدر این غیرت را خوب می دانیم. در هر موقعیتی بوسیدن دست پدر و مادر را کنار نمی گذاشت و با افتخار هم این کار را می کرد. اگر کاری می کرد که مادرش ناراحت می شد تا راضی اش نمی کرد ولی کن ماجرا نبود.
وقتی آن قسمت را خواندم که نوشته بود ، طرف حالت طبیعی نداشت ، به آقای خامنه ای فحشی داد. غیرتی شد و رفت حسابی از خجالتش در آمد . دوستش گفته بود : حالا با این کار تو انقلابی شد ؟! گفت :« مخالف نظام است باشد ، حق ندارد فحش بدهد» دیگر اشکم بند نیامد. کتاب را بستم. روز شهادت بود ، روضه نیاز نبود . رو به عکس کردم، گفتم : « آقا مهدی این روزها کجایی کار از فحش گذشته ، اینقدر شهر پر از گناه شده که دیگر نفس کشیدن سخت هست . »
آقا مهدی بسیجی بود. نه از آن بسیجی های بچه مثبت که توی سفر راهیان نور یکسره در حال گوش دادن مداحی و روایت های راوی باشد . حتی اینقدر شیطنت می کرد و سر به سر بچه ها می گذاشت که از آوردن اش پشیمان می شدند .اما وقتی سیم دلش وصل میشد ، دور از همه هیاهو ها می نشست گوشه ای از یادمان و به آسمان خیره می شد. شاید راه مشهد را با بازیگوشی طی می کرد اما زیارت اش باعث غبطه ی خیلی ها می شد .
این شاید اثر رفت و آمد زیادش به گلزار شهدا بود. هر بار آقا مهدی با آدم های با ربط و بی ربط می رفت گلزار شهدای سبزوار ، منم دلم راهی اونجا می شد . آدم هایی که قبل از رفاقت با مهدی پایشان به گلزار شهدا نرسیده بود. دلش می خواست آنها را وصل کند به شهدا .
جایی که می خواندی شلینگ می انداخت قبور شهدا را بشوید ، چقدر به حالش غبطه خوردم . دلم برای شستن قبور شهدا تنگ شد. گریه کردم بی روضه.
اینقدر این کارهای آقا مهدی بالا و پایین داشت که دوستانش هم احتمال شهادتش را نمی دادند. حتی در لیست صد نفره احتمال شهید شدن بچه های پایگاه ، به زور نفری یکی مانده به آخری شد ، نود و نهمین نفر!
ادامه دارد …
https://ble.ir/redlines1/-6771237090261762611/1764082613552
۱۴:۵۶