بله | کانال خط قرمز ها
عکس پروفایل خط قرمز هاخ

خط قرمز ها

۴عضو
عکس پروفایل خط قرمز هاخ
۴ عضو

خط قرمز ها

خواب دیدم دستم بی اختیار می نویسه ،یه صدا بهم گفت : اینا وصیت نامه نیست ولی باید بنویسی. خط من نبود! اما صدا آرومم کرد از خواب بیدار شدم .اون خط دایی شهیدم بود.اگر چیزی نوشتم که به دل نشست . مال اون قلم هست اگر هم دلنشین نبود مال ناخالصی منه@fkarimi67
thumbnail
گلزار شهدای هفشجان 

از آن بالا همه شهر پیدا بود . کوه های برفی و زمین های کشاورزی یک طرف ، خانه ها طرف دیگر . تپه گلزار شهدا برایم از همه پارک هایی که رفته بودم جذاب تر بود. آن جا برای ما یک قرار سالیانه داشت.  سال مان  را کنار مزار دایی تحویل می شد. غیر از سال های که ساعت سال تحویل نصف شب بود . تپه انگار چسبیده بود به آسمان ، مستقیم خودت را در آغوش خدا حس می کردی . عطر گلاب و اسپند و گلدان های بالای سر قبور شهدا ، بوی بهشت میداد .

دایی من کوچک ترین فرزند خانواده بود. برای سربازی راهی جبهه شده بود اما ماموریت آخر  انتخاب خودش بود نه دستور فرمانده. شب سال تحویل سال ۱۳۶۶ وصیت نامه اش را می نویسد و دوم فروردین به شهادت می رسد. دسته ۲۰ نفره برای یک عملیات شناسایی می روند. سنگر ها به ظاهر خالی بودند و قصد برگشت داشتند که غافل گیر می شوند. با اینکه می توانسته جایی پناه بگیرد اما به بقیه می گوید بروید و خودش سعی می کند با آرپی جی سنگری که عراقی ها در آن مخفی شده بودند و بچه ها را هدف قرار می دادند را بزند. گلوله آرپی جی به هدف می خورد اما خودش همان جا آسمانی می شود.


سالی که دایی شهید شد، مادر بزرگم از آبادان به خاطر جنگ به شهر خودشان ، هفشجان برگشته بود و آنجا زندگی می کرد . برای همین دایی را در گلزار شهدای آنجا دفن کردند. مادربزرگم بعد از جنگ گفت: من بچه ام رو تنها نمی گذارم. همان جا ماندگار شد . قرار سالیانه ما شد ، عید ها و آخر تابستان همگی خانه مادربزرگ ، در خانه ای حیاط دار ، با منظره کوه و مزرعه های سرسبز و یک باغچه پر از درخت و سبزی. 

هر بار که می رفتیم ، تپه گلزار شهدا ، با خودمان چند ظرف پلاستیکی  برای شستن قبور شهدا می بردیم. مسابقه داشتیم هر کس می تواند مزار چند شهید را بشوید . بعد از بازی شستن مزار ها به شیب خاکی کنار تپه میرفتیم و اینقدر بالا می رفتیم که بقیه بین انگشتان مان جا شوند .
 الان  آن بالا مهمان  پنج شهید گمنام شده . من با بچه هایم هنوز این بازی ها را انجام می دهم. هر چند دیگر خانه مادربزرگی نیست که ما را هر سال دور هم جمع کند. 
https://ble.ir/redlines1/-7111537541874533126/1764080023672

۱۴:۱۳