عکس پروفایل خط قرمز هاخ
۱۲ عضو

خط قرمز ها

خواب دیدم دستم بی اختیار می نویسه ،یه صدا بهم گفت : اینا وصیت نامه نیست ولی باید بنویسی. خط من نبود! اما صدا آرومم کرد از خواب بیدار شدم .اون خط دایی شهیدم بود.اگر چیزی نوشتم که به دل نشست . مال اون قلم هست اگر هم دلنشین نبود مال ناخالصی منه@fkarimi67
undefined<img style=" />undefinedنویسنده: #خانم_کریمیundefinedموضوع: #کمپ_زیباشهر
«انتظار روضه علی اکبر نداشتم!»
تلی از آوار ، درب های فلزی از جا کنده شده ، ساختمان های پر از ترکش و دوده گرفته، چیزی بود که انتظار دیدن اش را داشتم .عنوان برنامه «بازدید گروهی از محل های مورد اصابت در جنگ رمضان» بود. خیالم راحت بود که سر و کارم با آجر و سیمان و تیرهای خم شده است .
یک بار قرار بود از تجربیات سفر به میناب بشنویم ، نرفتم! چون طاقت شنیدن نداشتم . با خودم گفتم آن دوستانی که رفتند میناب و لامرد و با خانواده شهدا صحبت کردند چه دلی داشتند !
اما برنامه از جلوی مسجدی که به ظاهر سالم بود شروع شد. راوی اعلام کرد در خدمت خانواده شهید محمد حسین بیات هستیم. جا خوردم،همه حواسم رفت به آنها. چند وقت یکبار سرم را بالا می آوردم و به چهره مادر شهید نگاه می کردم . می خواستم از نگاهش چیزی بفهمم، اما حالت نگاهش برایم عجیب بود. این حالت را قبلا در نگاه مادر شهید محمد اسلامی در مراسم کتاب ' به وقت ۳۱۵ ' دیده بودم. ترکیب صلابت ، غم ، آرامش ، دلتنگی را نمی توان توصیف کرد.نگاه پدر شهید را هم درک نمی کردم . مثل سرداری که فاتح جنگ شده باشد ، خیلی خشک و جدی بود . مثل پدر شهید اسلامی ! با خودم گفتم هر چقدر هم که بتوانی احساسات را کنترل کنی دیگر این حد غیر منطقی است .
از میانه تعریف های داماد خانواده از روز حادثه دیگر نمی توانستم به چشم های مادر و پدر شهید بیات نگاه کنم. سرم را پایین انداخته بودم تا اشک ها صورتم را کامل خیس کند . از بچگی گفته بودند اشک روضه امام حسین را از صورت ات پاک نکن. اشک مجلس شهید هم برایم فرقی نداشت .
شاید محمد حسین بعد از نه اسفند دیگر دلش کنده شده بود . شب جمعه ،شب میلاد امام حسن ،بعد از افطار آماده رفتن به مسجد شد که انفجار اول رخ داد. بند دل مادر و همسرش پاره شد اما باز هم از آنها دل می کند و می رود برای کمک . این مدل شهادت بوی کربلا نمی دهد؟
شهید بیات عاشق این بود که مدافع حرم شود ، دوره را هم گذارنده اما مادرش رضایت نداشت و نرفت . به مادرش حق می دادم همان طور که به مادر شهید محمد اسلامی حق می دادم. اما هر دو محمد فدای وطن شدند . محمد اسلامی دهه هشتادی ،سال ۱۴۰۱ در درگیری های قبل از فتنه آن سال و شهید محمد حسین بیات دهه هفتادی با بمب های آمریکایی در سال ۱۴۰۴ در حالی که برای کمک رفته بود!
تا سالها تصورم از قتلگاه شهدا رمل های شنی ، جبهه های جنوب بود اما چند سالی است که با شعار های نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران ، جنگ از مرزهای رژیم کودک کش به داخل کشورم آمده است و قتلگاه شهدا آسفالت خیابان ها و باغچه جلوی درب خانه هاست ! اما باز هم نه آن مدعی های پر سر و صدا بلکه همین مرد های بی ادعایی که روزی عاشق عنوان مدافع حرم بودند ، جانشان را فدای وطن کردند! هنوز مانده ارزش کار شهدای مدافع حرم را بفهمیم.
وقتی رفتیم کنار قتلگاه شهید بیات ، پشت سر پدر و مادرش ایستاده بودم ، مادرش گفت اینجا همه درخت بود همه اش سوخت ! اما دل مادر بود که آتش گرفته بود. با خودم گفتم کاش قتلگاه این شهدا را جوری آماده کنند که بشود دو رکعت نماز خواند نه اینکه باز این قدر فراموش مان شود که دوباره ملت منتظر منجی خارجی باشند که برایشان بمب های کادو پیچ شده آزادی هدیه بفرستد!
تا درب خانه همراه مادر شهید رفتم ، وقتی فهمیدم قرار است از هم جدا شویم ، دلم را به دریا زدم ، خم شدم پایین چادر اش را ببوسم ، نگذاشت ، بغلم کرد . خواستم بگم اسم تک پسر منم محمد حسین هست ، دیدم دل سوخته روضه لازم ندارد، حرفم را خوردم.گفتم برای من و بچه هام دعا کنید.
برگشتم پیش جمع، پدر شهید بیات رو به یکی از آقایان جمع می گفت: «هم جنگ دوازده روزه و هم این دفعه ،بارها پادگان های آن طرف جاده را می زدند. از صدای انفجارها ترس مون ریخته بود. اما هیچ وقت فکر نمی کردیم پایگاه اورژانس بزنند ، آمبولانس پرت شود آن طرف خیابان ! فکر نمی کردیم وسط منطقه مسکونی رو بزنند ! تازه خدا رحم کرد اگر فقط چند دقیقه زودتر مردم از مسجد اومده بودن بیرون بالای ۱۵۰ تا شهید می دادیم! اون شب توی اون تاریکی وسط خرابه ها ، وسط جیغ و داد زن و مرد ، توی اون محشری که هر کس دنبال عزیز اش می گشت ، وقتی پسرم رو وسط آوار پیدا کردم ، حال مردم غزه و لبنان و یمن رو فهمیدم. که چه حالی می شی تو خونه ات بهت حمله کنند»
یک دفعه لحن صداش عوض شد ، گفت: «من پدرم جلوی خودم رو خیلی می گیرم ، اما مادرش خیلی براش سخت بود .فرض کن تو دل نداری ببینی یه خار به پای بچه ات بره ، حالا جنازه ای تحویل مادرش میدی که با ترکش سرش رفته ، بدنش سوخته !»سکوت کرد. شانه هاش لرزید و به گریه افتاد . حسین هم که باشی ، علی اکبر ات رو پاره پاره ببینی کمرت خم میشه ، یکباره پیر میشی ، گریه می کنی ....

۱

۲۰:۰۴