یک شب خواب دیدم ، خودکار دست گرفتم و می نویسم . اختیار نوشتن با من نبود ، خط من هم نبود! نمی دیدم چی می نویسم ، ترسیده بودم. صدایی به من گفت:« اینها وصیت نامه نیست ، اما باید بنویسی » بعد از شنیدن آن صدا دلم آرام گرفت. از خواب که بیدار شدم ، حسابی بهم ریخته بودم. فکرم در گیر بود که معنی خواب چیست.
بعد از چند روز یک دفعه یادم افتاد ، از دایی خواسته بودم برای نوشتن کمکم کند. چند وقتی بود وبلاگ نویسی می کردم. اوایل در حد ثبت خاطرات نیمه شخصی بود . کم کم دیدم مسائل مهم تری هستند که باید در حد خودم در مورد آن ها می نوشتم. آن روزها کشور های اسلامی حسابی بهم ریخته بود . جوان های کشور های مسلمان علم انقلابی بلند کرده بودند. سکوت در این باره زمانی واقعا جایز نبود. اما قلم قوی و تاثیر گذاری نداشتم. یک شب پای کامپیوتر نشسته بودم. رو کردم به عکس دایی ، گفتم :« دایی من قلم خوبی برای نوشتن این همه اتفاق ندارم ، خودت کمکم کن »
من یک سال بعد از شهادت دایی ، دنیا آمدم . با این که هیچ وقت او را ندیدم ، اما حضورش را همیشه در زندگی ام حس کردم. هر وقت جایی گرفتار شدم از خودش کمکی بر خواستم. برای نوشتن هم باز سراغ خودش رفتم. اما این بار به خوابم آمده بود. چهره اش را ندیدم اما حضورش را حس کردم. بعد از آن خواب هر وقت با وضو و حال خوش پای کامپیوتر نشستم ، توانستم مطلبی بنویسم که حداقل به دل چند نفر بنشیند و آن ها را هم به نوشتن در مورد آن موضوع ترغیب کند. هر وقت با غرور و حس کاربلدی پشت سیستم نشستم ، مطلبم به درد خودم هم نمی خورد ، چه رسد برای تغییر حال دیگری !
امروز بعد از دو سال قسمت شد دوباره برم زیارت مزار دایی . ریحانه یازده ماهه بار اولی بود که پیش دایی می آمد. اما بچه ها با گلزار شهدای هفشجان آشنا بودند. مثل بچگی خودم در آن گلزار شهدای بالای تپه شهر حسابی بازی می کنند. امروز باز هم از دایی خواستم کمکم کند . این بار برای مسیری سخت تر و مهم تر وبلاگ نویسی و مطلب نوشتن برای شبکه های اجتماعی. می دانم مثل همیشه هوامو داره ، به شرطی که غرور منو بگیره که اگر خوب شد کار خودم بوده .
https://ble.ir/redlines1/2939558297185758607/1764075195828
بعد از چند روز یک دفعه یادم افتاد ، از دایی خواسته بودم برای نوشتن کمکم کند. چند وقتی بود وبلاگ نویسی می کردم. اوایل در حد ثبت خاطرات نیمه شخصی بود . کم کم دیدم مسائل مهم تری هستند که باید در حد خودم در مورد آن ها می نوشتم. آن روزها کشور های اسلامی حسابی بهم ریخته بود . جوان های کشور های مسلمان علم انقلابی بلند کرده بودند. سکوت در این باره زمانی واقعا جایز نبود. اما قلم قوی و تاثیر گذاری نداشتم. یک شب پای کامپیوتر نشسته بودم. رو کردم به عکس دایی ، گفتم :« دایی من قلم خوبی برای نوشتن این همه اتفاق ندارم ، خودت کمکم کن »
من یک سال بعد از شهادت دایی ، دنیا آمدم . با این که هیچ وقت او را ندیدم ، اما حضورش را همیشه در زندگی ام حس کردم. هر وقت جایی گرفتار شدم از خودش کمکی بر خواستم. برای نوشتن هم باز سراغ خودش رفتم. اما این بار به خوابم آمده بود. چهره اش را ندیدم اما حضورش را حس کردم. بعد از آن خواب هر وقت با وضو و حال خوش پای کامپیوتر نشستم ، توانستم مطلبی بنویسم که حداقل به دل چند نفر بنشیند و آن ها را هم به نوشتن در مورد آن موضوع ترغیب کند. هر وقت با غرور و حس کاربلدی پشت سیستم نشستم ، مطلبم به درد خودم هم نمی خورد ، چه رسد برای تغییر حال دیگری !
امروز بعد از دو سال قسمت شد دوباره برم زیارت مزار دایی . ریحانه یازده ماهه بار اولی بود که پیش دایی می آمد. اما بچه ها با گلزار شهدای هفشجان آشنا بودند. مثل بچگی خودم در آن گلزار شهدای بالای تپه شهر حسابی بازی می کنند. امروز باز هم از دایی خواستم کمکم کند . این بار برای مسیری سخت تر و مهم تر وبلاگ نویسی و مطلب نوشتن برای شبکه های اجتماعی. می دانم مثل همیشه هوامو داره ، به شرطی که غرور منو بگیره که اگر خوب شد کار خودم بوده .
https://ble.ir/redlines1/2939558297185758607/1764075195828
۱۲:۵۳