دور تا دور فنس کشیده بودند. شاید خواستند محصور باشد قبول . اما چرا در را قفل زدند ؟! حسابی حالم گرفته شد . از نگهبان پرسیدم :« چرا در قفله ؟» گفت :« فقط برای مراسم ها باز می کنیم !» گفتم :« آخه شهید گمنام دفن کردن ، مزار زدن که هر زمان خواستیم بشه زیارت کنیم ، حالا می گی فقط برای مراسم باز هست ؟» اصلا جوابم را نداد و رفت .
چند سال به خاطر کار همسرم ، یکی از شهر های شمالی زندگی می کردیم. بعد از چند سال دوری از خانواده توانستیم برای زندگی به شیراز برگردیم . امسال تابستان برای تفریح چند روزه راهی همان شهر شدیم. همان شب اول گفتم:« تا آخر خیابان دریا بریم ، ببینم سنگ فرش چه شکلی شده ؟ » تا به آخر خیابان رسیدیم ، نور سبزی از سمت چپ توجه ام را جلب کرد . نگاه کردم دیدم انتهای محوطه پارک جنگلی مقبره ای برای شهید گمنام ساختند . یک دفعه به همسرم گفتم : «میشه وایسی برم زیارت ؟ » گفت : « الان جای پارک نیست ، بریم فردا شب با هم بیایم زیارت ؟ » قبول کردم و از همان جا سلام دادم .
فردا با ذوق راهی شدیم . بچه ها به ذوق بازی در محوطه جدیدی که انتهای خیابان دریا سنگ فرش کرده بودند . من به ذوق زیارت شهید گمنام . ماشین را که پارک کردیم . دخترم گفت :« مامان نگاه کن اونجا مزار شهید هست ، برای اونها هم گلدون بخریم ؟» گفتم : « چشم مامان ، حالا بریم زیارت بعد گلدون هم می خریم » سال قبل با بچه ها برای مزاری شهدای گمنام لاهیجان ، گلدان خریدیم. هر وقت می رفتیم پارک به مزار شهدا و گلدان هایشان سر می زدند .
آن شب وقتی به در بسته خوردیم ، حسابی حالم گرفته شد . با خودم گفتم حتما پنج شنبه مراسم دارند . میام زیارت . اما پنج شنبه جشن برنج بود و بازیگر و خواننده دعوت کرده بودند ! دیگه اینجا مراسم نداشتند و باز هم به در بسته خوردیم !
دلم شکست ، گفتم شاید قسمت نیست از نزدیک زیارت کنم. با همان حال خداحافظی کردم تا سال بعد ! اما امروز یعنی دو ماه بعد از آن خداحافظی برای چند روز به همان شهر آمدیم. با بچه ها برای قدم زدن به آخر خیابان دریا رفتم. زینب گفت : «مامان بریم زیارت شهید گمنام ؟ شاید در قفل نباشه ! »گفتم:« باشه مامان اما اگر قفل بود از همین جا سلام میدیم »
رزق امشبم را گرفتم , در باز بود . از نزدیک زیارت کردیم . با زینب فاتحه خواندیم .تاریخ دفن شهید را نگاه کردم. ۱۵ آذر ۱۴۰۳، روز شهادت حضرت زهرا بود . همان روزی که برای بار سوم مادر شدم. https://ble.ir/redlines1/8045925348181667439/1764074748846
چند سال به خاطر کار همسرم ، یکی از شهر های شمالی زندگی می کردیم. بعد از چند سال دوری از خانواده توانستیم برای زندگی به شیراز برگردیم . امسال تابستان برای تفریح چند روزه راهی همان شهر شدیم. همان شب اول گفتم:« تا آخر خیابان دریا بریم ، ببینم سنگ فرش چه شکلی شده ؟ » تا به آخر خیابان رسیدیم ، نور سبزی از سمت چپ توجه ام را جلب کرد . نگاه کردم دیدم انتهای محوطه پارک جنگلی مقبره ای برای شهید گمنام ساختند . یک دفعه به همسرم گفتم : «میشه وایسی برم زیارت ؟ » گفت : « الان جای پارک نیست ، بریم فردا شب با هم بیایم زیارت ؟ » قبول کردم و از همان جا سلام دادم .
فردا با ذوق راهی شدیم . بچه ها به ذوق بازی در محوطه جدیدی که انتهای خیابان دریا سنگ فرش کرده بودند . من به ذوق زیارت شهید گمنام . ماشین را که پارک کردیم . دخترم گفت :« مامان نگاه کن اونجا مزار شهید هست ، برای اونها هم گلدون بخریم ؟» گفتم : « چشم مامان ، حالا بریم زیارت بعد گلدون هم می خریم » سال قبل با بچه ها برای مزاری شهدای گمنام لاهیجان ، گلدان خریدیم. هر وقت می رفتیم پارک به مزار شهدا و گلدان هایشان سر می زدند .
آن شب وقتی به در بسته خوردیم ، حسابی حالم گرفته شد . با خودم گفتم حتما پنج شنبه مراسم دارند . میام زیارت . اما پنج شنبه جشن برنج بود و بازیگر و خواننده دعوت کرده بودند ! دیگه اینجا مراسم نداشتند و باز هم به در بسته خوردیم !
دلم شکست ، گفتم شاید قسمت نیست از نزدیک زیارت کنم. با همان حال خداحافظی کردم تا سال بعد ! اما امروز یعنی دو ماه بعد از آن خداحافظی برای چند روز به همان شهر آمدیم. با بچه ها برای قدم زدن به آخر خیابان دریا رفتم. زینب گفت : «مامان بریم زیارت شهید گمنام ؟ شاید در قفل نباشه ! »گفتم:« باشه مامان اما اگر قفل بود از همین جا سلام میدیم »
رزق امشبم را گرفتم , در باز بود . از نزدیک زیارت کردیم . با زینب فاتحه خواندیم .تاریخ دفن شهید را نگاه کردم. ۱۵ آذر ۱۴۰۳، روز شهادت حضرت زهرا بود . همان روزی که برای بار سوم مادر شدم. https://ble.ir/redlines1/8045925348181667439/1764074748846
۱۲:۴۵