«روزی که رفتی»
جنگ شده بود. تو همان زمانی که آمدی خواستگاری گفته بودی: «نظامی بودن یعنی پا به رکاب بودن، یعنی مأموریت های طولانی، یعنی جنگ، یعنی شهادت» و من خیال می کردم دنیا پر است از آدم های صلح طلبی که نمی گذارند جنگ شود. اما جنگ شد؛ من جنگ ندیده بودم اما شنیده بودم. خیال می کردم باید مثل فیلم ها، وصیتنامه ات را دستم بدهی، لباس رزمت را بپوشی، برای آخرین بار بغلم کنی، از زیر قرآن رد شوی، پشت سرت آب بریزم و بروی با دشمن بجنگی. گاهی زخمی شوی و گاهی تا مرز شهادت بروی و حتی مفقود شوی، شاید حتی اسیر، اما باز برگردی؛ اما این جنگ، آن جنگ نبود.
دنیا عوض شده بود مثل آدم هایش. دنیا حوصله ی این همه مقدمات نداشت. دنیا دنیای سرعت بود و دلش می خواست آدمی که نه ماه توی شکم مادرش آرام آرام شکل گرفته و از وقتی به دنیا آمده، هر روز و هر ساعتش را جان کنده تا شده آدم بالغی که هست، در یک لحظه و بدون هیچ مقدمه چینی با شکوهی از بین ببرد.
جنگ شده بود؛ گفتم:«نرو»، گفتی: «فرق ما با دشمنی که فرار می کند چیست؟»، گفتم: «بچه های کوچکمان»، گفتی:«خدا»، گفتم: «دلتنگی»، گفتی: «صبر»، گفتم: «عشق بینمان»، گفتی: «وطن»!
یک روز مثل همه ی ده سالی که با هم زندگی کردیم، صبح زود از خانه بیرون رفتی، بدون اینکه از زیر قرآن ردت کنم و پشت سرت آب بریزم، بدون اینکه یک دل سیر نگاهت کنم و بدون اینکه صدایت را حفظ کنم و دیگر هیچ وقت برنگشتی.
پادگانتان را که زدند، خبرش زود پیچید، گفتند: «عده ای مجروح و عده ای شهید...»من خیال می کردم یک زخم کوچک برداشته باشی اما وقتی آوردنت، هیچ زخمی نداشتی، لباست خاکی بود و خوابیده بودی. غرق خاک بودی، مثل آن دفعه که رفته بودی خانه ی جدیدمان را تمیز کنی و وسط خستگی هایت همان جا خوابت برده بود. صدای در که آمد، خدا را شکر کردم که سالمی، لبخند زدم و زیرلب پرسیدم: «کجا بودی؟ نگران شدم...»آن روز خندیدی و گفتی: «بادمجان بم آفت ندارد!»
این بار هم پرسیدم و چیزی نگفتی و فهمیدم «شهیدشدن» یعنی همین سکوت، سکوت ابدی.
تقدیم به همسران شهدای نظامی که عشقشان را فدای وطن کردند
#مهدیه_سادات_حسینی
#روایتخانه«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
#مهدیه_سادات_حسینی
#روایتخانه«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
۱۱:۰۱
هیئت دومتریِ حُر
امشب از هیئت جا ماندم و این یعنی که شاید امشب نخواستند درمیانهی روضههای توبهی حُر، صدای توبهی تو را بشنوند. دلم روی دستم مانده بود و پاهایم بیاختیار روی سنگ فرشهای گلستان شهدا حرکت میکردند. قبرهای تازه و عکس جوانها، دل را نه، جگرم را آتش میزدند. چه شد که سر درآوردم از قبرهای تازه کنده شدهی خالی؟ نمیدانم. دیگر هیچ صدایی نمیشنیدم. هیچ تصویری جز قبرها نمیدیدم. شاید امشب خود حُر مرا اینجا کشانده بود.
چند روز پیش میان خواب و بیداری دیده بودم خود را خوابیده کف یکی از همین قبرها. دست به لبهی قبرها گذاشتم و رفتم پایین. صل الله علیک یا اباعبدالله...هیئت من امشب همین دو متر مکعب مستطیل بود. تنگ بود و باریک ولی نفسگیر نبود. ترس داشت ولی بوی عطر هم داشت. زانو زدم روی خاکها. خوشا به حال آنهایی که نامشان شهید بود و خانه ابدیشان در این بهشت.
خوشا به حال آنهایی که در این نبرد حق و باطل، حالا شهید راه حق بودند. سرم را گذاشتم به روی خاک. این خاک قرار بود کدام صورت اشک ریخته بر حسین را در آغوش بگیرد؟ سینهی کدام سینه زن حسین را بوسه بزند؟ و پاهای کدام زائر حسین را درون خود جا کند؟ من اما، سر به روی خاک گذاشتم و زیر لب خواندم: حسین جان، به حق توبههای حُر، دل مرا بگیر و همینجا در همین قبر، قبل از رسیدن صاحبش، زیر این خاکها، دفن کن.
من همیشه آرزوی شهادت در سینه داشتهام ولی نامهی اعمالم میترساندم از مرگ. حالا، من دیگر از پس بیقراریهای دلم برنمیآیم.
از اینکه میخواهد همسری مانند همسرِ زهیر باشد ولی دلتنگی امانش را بریده. میخواهد همسر وهب باشد ولی پاهایش از ترس میلرزد. خاکها را توی دستهایم مشت کردم، این دل را بپذیر و رهایم کن از بیقراریها. بگذار با هر آنچه هست به سویت بیایم، بگذار هر آنچه دارم را فدای راه تو کنم، عزیزم را، جانم را، دلم را.
بگذار من هم شهیدی از شهیدان راه حق باشم، نه مُردهای از شدت پیری. بگذار حُر تو باشم، پناهِ زهیر و تازه عروسِ وهب باشم.
حالا این آخر هیئت بود و سر بر خاک گذاشتم:اَللَّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ حَمْدَ الشَّاكِرِينَ لَكَ عَلَي مُصَابِهِمْ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَي عَظِيمِ رَزِيَّتِي اَللَّهُمَّ ارْزُقْنِي شَفَاعَهَ الْحُسَيْنِ يَوْمَ الْوُرُودِ وَ ثَبِّتْ لِي قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَكَ مَعَ الْحُسَيْنِ وَ أَصْحَابِ الْحُسَيْنِ الَّذِينَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْنِ عَلَيه السَّلام...
#زینب_جمشیدیان
#روایتخانه«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
#روایتخانه«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
۱۱:۰۱
جانفشانی بکن ار می طلبی جانان راکس به جانان نرسد تا نفشاند جان را
بغض کردم. بیاختیار. بیسابقه. بدون قرار قبلی. هدیه کنیم ثواب گریه ها روبه پیرغلاما و به مو سفیدا، نیابتن به سینه مون بکوبیم،به یاد مادر پدر شهیدا، درست در همین عبارت آخر. به گریه نرسید. گلویم را گرفت و چشمهایم را خم کرد. چرا؟ چرا من باید با چنین چیزی بغض کنم؟ آن هم با صدای سیدرضا نریمانی. یکی از آخرین انتخابهایم بین همهی مداحها.
توی ماشین نشسته بودم با مامان و خواهرم. صبح جمعهای میرفتیم درچه، روضهی خانهی مادر. گلچین مداحی روز اول محرم پخش میشد. رسید به این شعر. جالب است که این مداحی را قبلاً هم گوش داده بودم و تا شروع شد بلند گفتم: این یکی از معدود مداحیای قشنگ سدرضاس. دوباره هم تاکید کردم و یکهو "مادر پدر شهیدا" و ماجرای بغض سرزده. آدم شهداییای نیستم خیلی. نه این که گلستان شهدا نروم یا سعی نکرده باشم با شهیدی ارتباط بگیرم. نه. اما با اسم شهدا و معمولاً با روایتگریهای دفاع مقدس خیلی احساساتی نمیشوم. من هم اینطوریام. دلم سنگ نیست خدا را شکر ولی اینطوریام.
امام حسینی هستم. روضهی اهلبیت به آب خوردن مرا به ورطهی اشک میکشد. شهدای خودمان نه. حتی حرف از شهید شدن میزدم با مامان. منتها روی حساب اینکه شهادت والاترین مرگ است، نه برای اینکه تحت تاثیر شهدایمان باشم. روز اول حملهی رژیم و شهادت فرماندهان دوستداشتنیمان هم احساساتی نشدم. چه برسد به بغض و اشک. فقط به فکر فرو رفتم آنروز. فکر خالی. عمیق البته. بعدش هم زندگی برایم خیلی عادی دنبال شده. مدرسه و ثبتنامها. این دو هفته مدرسهمان اینقدر همهچیز عادی بود که جنگ آخرین دغدغهی همهی آدمهایی بود که میآمدند و میرفتند.
نهایت تاثیر جنگ هک یکی دو بانک بود که باعث میشد برخی مراجعین نتوانند چکهایشان را ثبت کنند. آن هم خرجش یک پاراف از طرف مدیر بود که خیلی اتفاق معمولیایست. این بین خبرهای گاه و بیگاه شهادت آدمهای معمولی یا فلان پاسدار رگ احساسات را در بدنم نجنباند. برعکس موشکهایی که میزدیم رگ حماسیام را برجسته میکرد. همهچیز به همین منوال بود تا یکی دو روز پیش. شهیدی که همه توی گروه از او حرف میزدند. شهیدی که مادرش حج بوده. همسایهی چندیننفر از اعضای گروه هم بود انگار. به قاعدهی یک روز کامل حرف اصلی اکثریت، شهادت او بود. این را بگذارید کنار روایت تشییع که باید مینوشتیم.
یکسری عکس بود که گفته بودند، برایش بنویسیم. من خودم سه تایش را انتخاب کردم. خیلی اتفاقی هر سه تا هم سیاه و سفید. اولی عکس جمعیت بود که یک پرچم ایران میانشان قد علم کرده بود و بالای سرشان قطرات پودر شدهی آب مثل ابر ایستاده بود. ناگهان به ذهنم این جمله آمد "عطش شهادت، همچنان در هوای ایران پخش است. کافیست نفسی عمیق بکشید." دومی مادری بود که پشت دیواری به ستونی تکیه کرده بود و پیدا بود از دور دارد تشییع را با چشم دنبال میکند. شاید یاد مادر آن شهید افتادم. یا حتی مامان خودم که این چند روز پیگیر همهی ماجراهای جنگ بودند و گاه و بیگاه صدای "وای لا اله الّا الله"شان به گوش میرسید. هم فیلم و عکسها را میدیدند و هم سریع ازشان رد میشدند. هرچه که بود یادم آمد "مادر نه دل دیدن دارد نه طاقت ندیدن". بعدی عکس شیخ پیری با سر و عمامه بود که با دو دستش به آسمان اشاره کرده بود. همهی عناصر عکس میگفت "ما ز بالاییم و بالا میرویم". شاید آن موقع از مسیر شهادت به بالا وصل شدم.
دیشب نزدیکتر حسش کردم. توی سینهزنی. یادآوری سخنران قبلش هم بیتأثیر نبود. اینکه میگفت آنهاییکه میروند توی پدافند و رادار میدانند اولین هدف حملهی دشمناند و باز میروند و مینشینند پشت کار. معنای حقیقی جانفشانی همین است دیگر. چیزی شبیه اصحاب امام حسین علیهالسلام که مطمئن بودند شهید خواهند شد و ماندند. به گمانم یک لحظه یاد پدر و مادرشان افتادم. داشتم میگفتم. توی سینهزنی. مداحمان با شهدا شروع کرد و من برای اولینبار محکم برای خود شهدا سینه میزدم. البته هنوز مطمئن نبودم. یکجوری مثل اینکه دو بار دستم را آرام روی سینه فرود بیاورم و با اکراه و سه بار دیگرش را محکم و با اطمینان. امروز صبح هم که آنطور غافلگیرانه توی ماشین.
چیزی در درونم تغییر کرده؟ نمیدانم. میگویند جنگ آدمها را تغییر میدهد. آیا چنین اتفاقی افتاده؟ هنوز هم مطمئن نیستم این حالت چهقدر درونم پایدار است. بهتر است کار را بسپارم به صاحب این ماه عزا. به همان حضرت جانان، اباعبدالله الحسین علیهالسلام.وسط روضه رسیدیم. دایجون آخریام پشت میکروفون بود و از قضا روضهاش را با این بیت از غروی اصفهانی آغاز کرد.
جانفشانی بکن ار می طلبی جانان راکس به جانان نرسد تا نفشاند جان را
#سیدمرتضی_مرتضوی
#روایتخانه«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
جانفشانی بکن ار می طلبی جانان راکس به جانان نرسد تا نفشاند جان را
#روایتخانه«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
۱۱:۰۲
آناهیتا
نشسته ام روی صندلی. آناهیتا با آبپاش موهایم را خیس می کند. سنش از من بیشتر است ولی کوچکتر می زند. موهای سیاهش را بالا بسته. می پرسد چه مدلی؟ می گویم: لیر. اینقدر کار داشتم و امروز و فردا کردم که کوتاه کردن موهایم افتاد به غروب آخرین روز ذی الحجه. تا محرم نشده بود باید می رفتم و کار را تمام می کردم. رسم نداریم توی عزای امام حسین پایمان به آرایشگاه باز شود.
برای همین تا رسیدم خانه مامان گفتم می روم پیش آناهیتا و برمیگردم. آناهیتا را خیلی وقت بود ندیده بودم. شروع کرد احوالپرسی و این که کجا هستی و از این محله رفته ای که به ما سر نمی زنی و از این حرفها. حرف از گذر زمان شد. گفتم یادتونه اومدم واسه عقدم پیشتون گفت آره آره. گفتم واسه عروسیم هم اومدم.گفت اونو یادم نیست. عروسی نگرفتیم آخه. مهمونی بود. رفته بودیم سوریه.
گفت جدی میگی؟ سوریه رفتی؟ خوش به حالت.
گفتم: آره وقتی برگشتیم دیگه داستانای داعش شروع شد. کسی نتونست بره.
خیلی دلم میخاد برم حرم حضرت زینب. میدونی به نظر من حضرت زینب قهرمان کربلا بوده. من دارم سفرنامه کربلام رو می نویسم.
چشم هایم گرد شد. آناهیتا؟ کربلا؟ سفرنامه؟ بعد شروع کرد از کربلابی که یکهویی نصیبش شده بود گفتن. از اینکه رفته بود نشسته بود توی خیمه گاه. فضای عاشورا را حس کرده و صدای گریه زن و بچه ها را شنیده بود و اسبی غرق خون از کنارش گذشته بود و از هوش رفته بود. بعد انگار مقتل بخواند شروع کرد مصائب حضرت زینب را گفتن. من گریه می کردم، آناهیتا گریه می کرد. هیچ وقت فکر نمیکردم شب اول محرم آرایشگاه زنانه بشود هیئت و آناهیتا برایم روضه بخواند. جنگ دلنازکمان کرده بود انگار.
تا آن موقع هیچ چیز از جنگ چند روز پیشمان با اسرائیل نگفته بود. بعد که سیاهی پای چشم هایش را پاک کرد گفت: دو سه روز از جنگ رفته بود که به شوهرم گفتم می بینی همه چی داره تکرار میشه. همون اتفاقاتی که برای امام حسین افتاد همون دعوتها، همون فریبها، همون دروغگوییها و نامردیها.
آناهیتا رفته بود راهپیمایی. گفت: ازم گزارش هم گرفتند. گفتم ما هر سال محرم داریم درسی که امام حسین بهمون داد رو پاس می کنیم. امام حسین بهمون یاد داده جون بدیم ولی زیر بار ذلت نریم. بعد از امتحان احکام تجارت گفت که باید برای شنبه می خواند. از امتحان بهداشت اصناف. کارش تمام شده بود. آینه را داد دستم. سشوار را زد به برق.
قبل از اینکه صدای سشوار بلند شود گفت: میدونی من همیشه زورم می اومد مالیات بدم. وقتی که مالیات می گیرن بهت اجازه میدن که انتخاب کنی پولت کجا خرج بشه: برای بهداشت، برای شهرسازی و....من همین هفته رفتم فرم را گرفتم و پر کردم و گزینه تسلیحات نظامی رو زدم. از این به بعد با جون و دل مالیات میدهم.
#زینب_عطایی
#روایتخانه«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
گفت جدی میگی؟ سوریه رفتی؟ خوش به حالت.
گفتم: آره وقتی برگشتیم دیگه داستانای داعش شروع شد. کسی نتونست بره.
خیلی دلم میخاد برم حرم حضرت زینب. میدونی به نظر من حضرت زینب قهرمان کربلا بوده. من دارم سفرنامه کربلام رو می نویسم.
#روایتخانه«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
۱۱:۰۲
زهرا کرباسی:از جواد محمدی یک فیلم به یادگار مانده که میگوید میخواهد کف پاهایش توی مسجد الاقصی زمین بخورد. دلش میخواسته آنجا شهید شود. اما قسمتش این بود که شهید مدافع حرم باشد. نمیدانم چقدر میشناسیدش؟ دوست و رفیق زیاد دارد. یکیشان تابوتش را برداشته بود برای خودش برای وقتی شهید شد. محمد براتی که ماجرا را میفهمد میگوید اگر من شهید شدم من را با تابوت جواد ببرید. حالا تابوت را برای محمد آماده کرده بودند همان که سفیدیاش بیشتر است.
تابوت جواد به شهید راه قدس رسید.
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
تابوت جواد به شهید راه قدس رسید.
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
۱۱:۰۳
نگاه... شکاف....تمرکز
اصطلاح ریلیز کردن را اولین بار از زبان مربی شنیدم. - همینطور که زِه را از بین انگشتای دست راست رها میکنی، همزمان کشش دستت را ادامه بده تااااا لاله گوش و به محض آزادی تیر، مچ دست چپت رو بشکن و کمان رو رها کن.- کمانو؟ ول کنم؟ میافته که...- نه نمیافته... با بند به دستت بسته میشه.- چرا باید این کار رو بکنم؟- برای اینکه انرژی تا نوک انگشتای دست چپت بیاد و دنبال تیر روانه بشه...
به مربی چیزی نگفتم ولی به نظرم مسخره بود. به نظرم هر کاری کردی تا قبل از رها کردن زِه کردی. بعد از آن دیگر چطور میتوانی با انرژی، تیر را به هدف بزنی؟ نشانه گیری درست، تیر را به هدف میرساند. اهمیتی ندادم. چند بار اول به روش خودم نشانهگیری و شلیک میکردم. گاهی به هدف میخورد گاهی نه. تا آن موقع فقط پنج متر، تیر میزدم.
هجده متر را که شروع کردم، باز هم با روش خودم پیش رفتم. اما این بار تیرها نه تنها به هدف نمیخورد بلکه روی فِیس هم نمینشست. دو تا از تیرهایم را همینطوری از دست دادم. دیوار آجری پشت سیبل جایی بود که تیرها به سمتش روانه میشدند و میشکستند. سرم به سنگ خورده بود.ریلیز کردن را تمرین کردم. در کمال ناباوری تیرهای هجده متر به هدف میخوردند. مثل معجزه بود...
تیر از من انرژی میگرفت و تا رنگ زرد دایره مقابلم با همان انرژی میرفت. تازه فهمیدم چرا سیاوش کسرایی گفته: آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش.کار صدها صد هزاران تیغهی شمشیر کرد آرش. و کمی بعد فهمیدم اگر این انرژی را از جای دیگری همراه تیر کنم، دقیقتر به هدف خواهد خورد. جایی فراتر از قلب خودم.
من در این جنگ دوازده روزهی رژیم صهیونیستی علیه ایران، نقشی نداشتم. تنها صدای شلیکها را میشنیدم و با صدای الله اکبر همسایهها ذوق زده میشدم و یا با صدای انفجار، مضطرب. روزهای آخر، دیگر تشخیص نمیدادم داریم میزنیم یا میخوریم. فقط تا صدا را میشنیدم میفهمیدم باید ریلیز کنم. باید انرژیام را همراه موشکها بفرستم. اما چون مطمئن نبودم، چشمهایم را میبستم و با تمام وجود میگفتم خدایا خدایا اگه خودیه بخوره اگه نه، نه.
گاهی یادم میرود معجزه هنوز وجود دارد.معجزه خوردن تیرها به هدف نیست، معجزه این است که صبح جمعه بیدار شدم و دیدم تعداد زیادی از سرداران و دانشمندان کشورم به آرزویشان رسيدهاند، آن هم همزمان...
معجزه زنده بیرون آمدن از دل یک حادثه سخت نیست. تولد یک شهید، معجزه است. آگاهیای که در شهادت است در زنده ماندن نخواهد بود. بیرون آمدن از جهلِ خیر و شر...
پس آگاهی معجزه است... فهم... تعقل... شکافتن هنوز هم معجزه است. شکافتن نیل حالا همان شکافتن ابرها توسط موشکهاست... همان باز شدن راه. باز شدن مسیر تفکر...
در ریلیز کردن چیزی که هوا را میشکافد و تا هدف پیش میرود، تیر نیست، نگاه من است. نگاه مصمم تیراندازِ کمان به دست، راه را برای تیر، باز میکند.
مربی گفت انرژیات را همراه تیر بفرست اما روی فیس متمرکز شو. روی هدف. رنگ زرد. امتیاز ده.
جهان روز به روز به هدف اصلی خلقت نزدیک و نزدیکتر میشود. بقیه اهداف جهان اگر در راستای هدف اصلی نیست باید تغییر کند. معجزه همان تغییر است. تغییر هدف گذاری.
حالا دارم به این نتیجه میرسم که ریلیز کردن، مسیر تیر را تغییر نمیدهد، بلکه جای سیبل را عوض میکند. و این معجزه است.انگار بعد از پرتاب موشک، ساختمانها در اسرائیل جا به جا میشوند تا زیر موشکهای ایرانی قرار بگیرند. مثل تغییر عقیده افرادی که تا قبل از حمله رژیم، ضد نظام بودند.
تیر که وسط سیبل را سوراخ میکند دیگر معجزهها تمام میشود. همه چیز عادی به نظر میرسد. یک تیر به هدف خورده... همین. همه چیز متوقف میشود. نگاه... شکاف... تمرکز
توقف جنگ برای ما ممکن است معجزه نباشد اما برای جوانی در اسرائیل شاید باشد. شاید به او فرصت تعقل بدهد بدون اینکه بترسد. شاید به رقص موشکهای ایرانی در آسمان فکر کند. نقاشی موشکها را به یاد بیاورد و اهدافش را جور دیگری نقاشی کند. برای او تازه شروع میشود. نگاه... شکاف... تمرکز.
" />
#راضیه_مکاریان
#روایتخانه«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
#روایتخانه«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
۱۱:۰۳
وقتی معنا نان میشود
راهنمایی که بودم، سرمای بدی خوردم. یک هفته، خواب و خوراک را ازم گرفته بود. از صدای خَش خشی ام که دیگر نگویم. پسرخاله ام که امروز در میان ما نیست، میدانست روی صدایم حساسم، شروع میکرد به مسخره کردن که صدایت دیگر فقط به درد «نون خشکه ای» میخورد. قابلمه را آب کردم، روی اجاق گذاشتم شاید بخارش گلویم را نرم کند.
صدای مامان بلند شد که آب، جوش آمد. بجای دستگیره با پر روسری قابلمه را آوردم تا اتاق. آن روزها هنوز نمیدانستم هر چیزی زیر ظرف آب جوش باشد، نمیسوزد. قابلمه را نگذاشتم روی فرش، گذاشتم روی لبهی پتو و طرف دیگر پتو را کشیدم روی سرم. پتو روی سر کشیدن همزمان شد با چپ شدن قابلمه. دادم به هوا رفت. سوختم، سوختم. پایم سرخ شد، تاول زد. پوستش کنده شد و..... چشمتان روز بد نبیند؛ شاید بیشتر از دو ماه مدرسه نرفتم و دستم بند به پایم شد و مسافر هفتگی خانه تا سوانح سوختگی.
ولی از فردای آن شب کذایی، سرما خوردگی مثل دود، محو شد. نه اینکه سرما خوردگی تلقین بود، نه! ولی درد بزرگتری آمد و قبلی را شُست و با خود بُرد. درد بزرگتر کوچکتر را بلعید. این روزها در سکوت بعد از جنگ ۱۲ روزه به آن شب و این سوال فکر میکنم: «آنچه که تا به امروز مشکل میپنداشتم؛ مشکل هستند؟». شاید آنچه "مشکلِ بزرگ" میپنداشتم، تنها سایهای از دردِ واقعی باشد. جنگ، من را با واقعیت عمیقتری از زندگی روبرو کرد. زندگی و معنایش چیست!؟
در پایینترین لایه هرم مازلو، نیازهای نخستین نشستهاند: نان، آب، امنیت؛ و تا اینها نباشند، مغز به لایه های بالاتر فکر نمیکند. فکر کردن به "هویت" و "معنا" شاید که لوکس باشد! اما گاه مسیر برعکس میشود؛ یک تهدیدِ بزرگ، پرده از چشمانت برمیدارد تا ببینی "هویت" و "معنا" خودشان نخستین نیازهای تو بودهاند! نه لوکس، نه اضافه. و یاد این آیه می افتم: قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَىٰ شَاکِلَتِهِهرکس بر اساس هویت خویش (خلق و خو و عادتهایش) عمل میکند.
و حالا سوال بزرگتری جلویم ایستادهچقدر در مسیر هویت فطری ام حرکت میکنم؟
#زهرا_شطّی
#روایتخانه«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
#روایتخانه«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
۱۱:۰۳
خون احیاگر
وقتی پشت تلفن شنیدم بابا فوت کرده اند، حس کردم ته سیگار داغی نقطه ای از قلبم را سوزاند و جایش تا ابد روی قلبم ماندگار شد. بابا، پدربزرگ همسرم بودند، به رسم بقیه بعد از ازدواج ما هم بابا صدایشان میکردیم.
معلم بودند و دین دار. میدانستم فامیل های دورتر غیرمذهبی هاشان خیلی سال است بهشان سر نزدند، میگفتند تا دایی ما را میبند شِم معلم قرآنی اش گل میکند و میخواهد نصیحتمان کند، همان دورادور و تلفنی نخ صله ارحام وصل باشد کفایت میکند. اما مرگ قضیه اش فرق میکند، برای آخرین دیدار صله ارحامی همه دور هم جمع میشوند، خیلی هایشان را من بار اول بود میدیدم، چند زن هم به خاطر پایداری صله ارحام لطف کرده بودند، پارچه ای ۴۰ سانتی تور سر کرده بودند که توجیه موجهات باشد.
آنهایی که همیشه میگفتند "حجاب انتخاب شخصی است " امروز پارچههایی را هرچند نازک به سر انداخته بودند، گویی مرگ، سختترین خطقرمزها را هم به مذاکره میگذارد. خاک را که ریختند روی میت، مردی با موها و ریش های یکی درمیان سفید که نمیداستم کیست، عینک دودی اش را داد بالا و گفت "دایی این دنیا که نشد، آن دنیا برایمان دعا کن هدایت شویم.... شاید مرگ تو کاری کند که حرف هایت نکرد. "
لحنش جدی بود با چاشنی غم...بعدها فهمیدم این مرد با عقاید و حرف های بابا زاویه تندی داشته، آنقدری که یکبار به بابا بی احترامی هم میکند. حالا همان مرد هر هفته میرود سر مزار بابا، ماهانه دورهمی میگیرد و همه را دور هم جمع میکند.
از دیروز که دوستان تهرانی ام برایم توصیف تشییع را کرده اند، یک جمله بین همه شان یکی بود، در این تشییع حضور خیلی از غیرمحجبه ها و افراد غیرمذهبی به چشم می آمد، کسانی که شعار مرگ بر اسرائیل را شاید برای اولین بار به زبان می آوردند. فهمیدم شهدا هم مثل همین بابای ما بودند؛ هر دو با رفتنشان، آنچه را در زندگی نمیتوانستند انجام دهند، محقق کردند. شهدا با خونشان، بابا با مرگش هر دو جمع پراکنده را گرد هم آوردند.
انگار مرگ افراد را بهم نزدیک تر میکند، همه باهم مهربان تر میشوند، محبت بینشان عمیق تر می شود. این تجربه را سال ۹۴ در تشییع شهدای غواص هم داشتم. آن سال هم حضور افراد غیرمذهبی خیلی به چشمم آمد.
همان وقت بود که میگفتند "شهدا وقت شناسند، می دانند کی باید خودشان را برسانند." راست میگفتند، این بار هم شهدا آمدند وسط، نه با نصحیت با خونشان آمدند. برای هدایت، برای نشان دادن راه حق. آمدند تا اختلاف ها را برای یک عصر به اتحاد تبدیل کنند.
شهیدان نیامدند تا کسی را مقید کنند. آمده اند تا انسانیت را به یاد بیاوردند و بار دیگر خانواده ایران را دور هم جمع کنند.
#فاطمه_آقاجانی
#روایتخانه«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
#روایتخانه«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
۱۱:۰۴
سوگند به این دلهای سوخته که از خاکسترمان، جوانههای شجاعت میرویانیم تا درختانی استوار رشد کنند که تندبادهای زمانه نتواند خمشان کند.#فاطمه_آقاجانی
#روایتخانه«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
#روایتخانه«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
۱۱:۰۶
اشک، تنها مقدمهای است برای ایستادنهای استوار؛ تو پرچمی داری که مردانگی را دوباره میآفرینی ...#فاطمه_آقاجانی
#روایتخانه«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
#روایتخانه«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
۱۱:۰۶
زن بی صدا گریه کرد تا مردش آرام بخوابد#زینب_سنجارون
#روایتخانه«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
#روایتخانه«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
۱۵:۵۳
دست ها که رو به آسمان بلند شوند، باید منتظر باران شد.#زینب_سنجارون
#روایتخانه«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
#روایتخانه«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
۲۰:۳۰
پشت هر رزمنده زنیست که او را برای نابودی اسرائیل آماده کرده است ...#سید_مرتضی_مرتضوی
#روایتخانه«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
#روایتخانه«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
۲۰:۳۱
یکی از هزاران شیدا
عشق مهاجرت کورم کرده بود. پارسال همین روزها قرار بود در هوای دانشگاه کلگری نفس بکشم. دست تقدیر بود یا حماقت خودم یا هر چیز دیگری، نمی دانم. کسی که قرار بود آغوشش سرمای کلگری را برایم گرم کند، تو زرد از آب درآمد. شکایت من از او و او از من خروج را غیر ممکن کرد.
عطشم به رفتن ابعاد مختلفی داشت. اساتید دانشگاه اولین علتش بودند. به یاد نمی آورم روزی از نبودن شغل مناسب برای کسی که جی ای اس خوانده یا قرار است در حوزه داده کار کند سر کلاس حرف نزده باشند. از نظر آنها ما قرار بود اینجا مهارت کسب کنیم تا آماده رفتن باشیم. همه چیز در مورد رفتن چنان برایم حتمی بود که وطن و پدر و مادر بی معنی بودند.
چند ماه اول را در شوک به سر بردم. نمی دانستم چه کار باید بکنم. تا اینکه مریم را دیدم. یکی از بچه های دوره کارشناسی اصفهان. مریم از نیاز به نیروی کار در شرکت داده کاوی که در آن کار می کرد گفت. با اصرار هایش قبول کردم. حقوق و مزایا خوب بود؛ اما باورش برای من غیر ممکن. هر بار که با یک پروژه جدید روبرو می شدم چهره استادم می آمد جلوی چشمم. پروژه اضافه برداشتم و جای همه از دست دادن هایم را با کار پر کردم. آنقدر کار روی زمین مانده بود که برای بقیه دوستان پریده هم جا باشد.
آخرین قرارداد شرکت همکاری دریک پروژه مرتبط با تجهیزات پرتاب و رهگیری موشک بود. در این چند روزی که کشور مورد تجاوز قرار گرفته، پیام های دوست های رفته و نرفته کم نیست.- توهم که خواهان داشتی نرفتی.- اگه رفته بودی حداقل مثل ما نگران جونت نبودی.- همونجا طلاقت رو میگرفتی، موندی اینجا جنگ ببینی؟
من اما حالا شیدای سال گذشته نیستم. چیزی زیر پوستم ذق ذق میکند، وقتی رد نورانی موشک های ایرانی را در آسمان دنبال می کنم.
#هاجر_علی_بابایی
#روایتخانه«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
#روایتخانه«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
۶:۵۵
حافظ درست میگفتخوشتر آن باشد که سر دلبرانگفته آید در حدیث دیگران
شبیه توصیف قهرمان یک افسانه است:
پیر صبور خردمندی که ۹ سال بزرگ تر از اسرائیل استو می تواند بیشتر از آن هم عمر کند...
#روایتخانه«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
شبیه توصیف قهرمان یک افسانه است:
پیر صبور خردمندی که ۹ سال بزرگ تر از اسرائیل استو می تواند بیشتر از آن هم عمر کند...
#روایتخانه«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
۶:۵۶
دقیقه هایی که نیستی
رفته ام به همسایه قدیمیان سر بزنم، البته سر مزارش، با همسرش سالهاست که دوستیم، رفته ام که بگویم من کنارت هستم حالا که تنها مانده ای، حالا که ظلم زده است به ریشه زندگیت، دیده بودم چقدر به هم وابسته اند.
یک بار به خنده گفتم:- آقای حجازی یه شیر رو هم بدون اجازه ات نمی خره ها!! همش باید باهاش بری. مثل همیشه با طمانینه و لبخند نگاهم کرد و گفت:- میگه همین یه دقیقه ها هم نباید از دست داد، همین لحظه ها هم میشه کنار هم بود...
و حالا تنهایش گذاشته و رفته، سخت ترین کار دنیا برای شهید همین بوده، دل کندن.
رفته ام که دست بگذارم بر شانه اش و بگویم روی من حساب کن، مثل خواهر نداشته ات. اما ایستاده دست گذاشته بر شانه همسر شهید بغل دستیش، زن جوانی است با یه بچه به گمانم ۵،۶ ماهه خواب در آغوشش که موهای عرق کرده اش چسبیده به پیشانیش. از لباس هایش مشخص نیست دختر است یا پسر.
با هم گرم صحبتند، می ایستم عقب تر خیره به عکس شهید تا میان حرف هایشان نپرم. دوستم به همسر شهید دلداری میدهد
- خداروشکر بازم همین ۲۵ سال زندگی در کنار وحید اینقدر پر بار بود و چیزی برایمان کم نگذاشت، زندگیم پر از خاطرات خوبه کنارش
- خوش به حالتون، ما که دو ساله ازدواج کردیم، خیلی کم..
و شانه هایش می لرزد و کودک در بغلش نق میزند و آرام تکانش می دهد.
به عکس شهید جوان نگاه میکنم، انگار برایم روضه قاسم خوانده اند. آمده بودم به دوستم بگویم من کنارت هستم اما باید جمله ام را عوض کنم، کمی بروم جلوتر، ملتمسانه بگویم - میشود کنارم بمانید، می شود دستم را بگیرید، میشود ضمانت کنید تا همسرانتان شفیع مان شوند....
#شهید_وحید_حجازی_زاده#شهید_رحمانیان
#نسترن_صمیمی
#روایتخانه«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
و حالا تنهایش گذاشته و رفته، سخت ترین کار دنیا برای شهید همین بوده، دل کندن.
- خداروشکر بازم همین ۲۵ سال زندگی در کنار وحید اینقدر پر بار بود و چیزی برایمان کم نگذاشت، زندگیم پر از خاطرات خوبه کنارش
- خوش به حالتون، ما که دو ساله ازدواج کردیم، خیلی کم..
و شانه هایش می لرزد و کودک در بغلش نق میزند و آرام تکانش می دهد.
#شهید_وحید_حجازی_زاده#شهید_رحمانیان
#روایتخانه«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
۷:۰۱
بدهی
مادربزرگ بدهیهایش را یادش بود. این آخری ها که زمینگیر شده بود، به هر که میآمد دیدنش وصیت میکرد:«گفتم زمین مهریهام را بفروشن برام ردّ مَظالم بدن». ما چیز زیادی از بدهیهای مادربزرگ نمیدانستیم. فقط مثلا یک روز برای من از ناخنک زدن به کشکهای زن عمو، روی پشتبام خانه مشترکشان گفته بود. من بعدها فهمیدم رد مظالم را برای بدهیهای که دسترسی برای تسویه اش ندارند میدهند.
زمینگیر شدن بد است. خیلی بد است. هر وقت به سالهای آخر مادربزرگ که هر روزش توی آن اتاق طی شد فکر میکنم، دلم آتش میگیرد. اما لابد یک خوبیهایی هم داشته. ما که نمیدانیم. مثلا همین که آدم، آخر کاری، اینقدر زمان دارد که تمام سالها و کارهای گذشتهاش را دوره کند و بدهیهایش را درآورد. اینکه یکهو، بدون اینکه فرصت کنی به بدهیهای ریز و درشتت فکر کنی، مرگ مثل یک بمب روی سرت فرود بیاید بیشتر دل آدم را خالی میکند.
این روزها فکر میکنم تسویه بعضی بدهیها، پولی نیست. نمیشود. فروش زمین هم کفافشان را نمیدهد. مخصوصا بعد از حرف زدن با آسیه. بعد مدتها، با آسیه رسیده بودیم به هم؛ مثل اکثر موارد، حرف اولمان بچهها و دغدغهها و چالشهایشان بود. مخصوصا حالا که به قول آسیه از همان اول صبح توی خانه هستند و امان از غرولندها و «مامان حوصلهم سر رفته» های همیشگی!
- کلاس نگذاشتیشون؟
+ ماشین که ندارم، بخوام با اسنپ بفرستمشون هم دولاپهنا درمیاد پول کلاسشون. باباشم نیست که همراه بزرگه بره، لااقل با اتوبوس و مترو ببردش
میتوانم تصور کنم پسر ده سالهای که صبح تا شب، توی خانه باشد، چقدر حرص میخورد و حرص میدهد سر بازی کردن با گوشی.
- پس لابد پسرت هم از خدا خواسته، همش نشسته پای گوشی؟
+ نه بابا، اصلا گوشیامون را جمع کردیم به خاطر کار مهدی. مهدی هم نمیدونم از کجا، روزی یه بار فقط زنگ میزنه به تلفن خونه و خبر سلامتیش را بهمون میده.
از همان وقت یک چیزی روی دلم سنگینی میکند. شاید بار بدهیمان به امثال آسیه. بدهی همهی ماهایی که برنامههای زندگی مان را فیکس کردهایم. که در کنار آب باریکههای دولتی، شغل دومی باشد که آن هم البته بصرفد به همان چند ساعت نبودن بابا و زمانهای پدر-فرزندی که مشاور توصیه میکند هم سرجایش باشد. که پدرها باشند تا یک گوشهی کار بچهها را هم بگیرند برای کلاس بردن آنها یا کلاس رفتن ما!
حالا که فکر میکنم، همهی ما بدهکاریم به مهدی، که حتی پول اسنپ کلاس بچههایش هم توی شیفتهای شبانهروزی این روزهایش درنمیآید؛به بچههایش، که روزهای گرم تابستان، با دلتنگی و کلافگی، برایشان بیشتر کش میآید؛و به آسیه، که نگو چند هفته، حتی چند روز هم، سختمان است جای او باشیم و تک و تنها سه تا بچه را داری کنیم...
#زهرا_مظاهری
#روایتخانه«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
- کلاس نگذاشتیشون؟
+ ماشین که ندارم، بخوام با اسنپ بفرستمشون هم دولاپهنا درمیاد پول کلاسشون. باباشم نیست که همراه بزرگه بره، لااقل با اتوبوس و مترو ببردش
- پس لابد پسرت هم از خدا خواسته، همش نشسته پای گوشی؟
+ نه بابا، اصلا گوشیامون را جمع کردیم به خاطر کار مهدی. مهدی هم نمیدونم از کجا، روزی یه بار فقط زنگ میزنه به تلفن خونه و خبر سلامتیش را بهمون میده.
#روایتخانه«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
۱۱:۱۸
روایت اولین فتح وطنِ من ایران.pdf
۶.۱۴ مگابایت
پرونده دوم از پروندههای جنگ
تلاشی ست برای دیدن آنچه دشمن سعی کرد از چشمها پنهان بماند...
فتحی که روزی آرزو بود اما امروز حقیقت پیدا کرد...
#روایتخانه«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
۱۲:۰۸
بنام ساربان سارها
امروز صبح یک گله سار دیدم. شاید ۵۰ تایی بودند. توی چمن های پارک وعده صبحانهشان را میخوردند. یکی دوتا گنجشک هم لابلاشان بود. سوار اتوبوس شدم و آمدم سرکار. سوله روبرومان کارگاه رنگ پاشی خاتم کاری است. هنوز نیامدهاند.
وقتی میآیند اول کمپرسور هوا کار میکند بعد بوی رنگ یا سیلر کیلر یا دقیقا نمیدانم چیست به مشام می رسد ولی قبل از اینکه در کارگاهشان را باز کنند صدای اسپیکرشان بلند میشود. ولوم که از اول روی آخر است. انگار عروسی است آنجا. همه آهنگهای پلی لیست شان را هم حفظم. معین، رپ، کردی، رپ، عروسی لری، رپ، سکینه، رپ، رپ، رپ، فایقه، رپ، عروسی خمینی شهری، رپ، باز رپ. حتی اگه آهنگ جدید هم باشد تا شب حفظ میشویم.گاهی با آهنگها هم صدا میشوند. یک جور خر در چمن داد میزنندها.
دهه محرم یکی دو تا نوحه و شور هم خرج بلندگو میکنند. امروز ماجرا فرق می کرد. تا ظهر ده باری حاج محمود «ای ایران» خواند. آن را هم حفظ شدم. حتی وقتی آنها میخواندند هم، با آنها داد زدم
«تویی تویی تو هستی حرم»...نامرداش دروغ میگند!
#حسین_نجاتی
#روایتخانه«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
«تویی تویی تو هستی حرم»...نامرداش دروغ میگند!
#روایتخانه«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
۱۸:۲۷
اولویت اول
جنگ، ترتیب همه اولویت هایم را عوض کرده بود. کارهایم شبیه آمپول تقویتی شده بودند. هرروز در ذهنم کلاس درس برپا بود برای درک همه اتفاقاتی که یک مفهوم را برایم از نو می ساختند. خانه شده بود میدان عمل. هر چه یاد گرفته بودم را باید به خودم نشان می دادم. هیچ کدام از کارهایم را نمیتوانستم مثل قبل انجام دهم. تک تکشان نیاز به توضیح و به روز رسانی و تغییر داشتند. حتی تفریحاتم. ذهنم داشت یک آمادگی و تطبیق سریع برای موقعیت جدیدی به اسم جنگ تحمیلی، پیدا می کرد.
شاید هنوز فرصت نکرده بودم جایی برای مستنندی درباره کوسه ها باز کند. شاید آن روز باید از روی شبکه مستند رد می شدم! میدونید اون چیزی که داره نزدیکمون میشه چیه؟ چشمان زن برق میزد. توی زیردریایی شیشه ای نشسته بود و به آب دریا که با نور چراغ روشن شده بود نگاه می کرد. اون یه کوسه ست. یه مارماهی هم داره پشت سرش میاد.
یک گروه پژوهشی در بستر دریا بودند و داشتند مشاهداتشان را جمع آوری می کردند. کوسه خم شد به طرف ماسه های کف دریا. دمش را بلند کرد و به طور عمودی شروع کرد به حرکت. به نظرت دنبال چیه؟ شاید یه سفره ماهی! اون داره دنبال غذا می گرده!
زن آمد روی صفحه نمایش. بیرون زیر دریایی بود. شاید توی مرکز تحقیقاتی شان. با چشمان گشاد و هیجانی که در رفتارش دیده میشد گفت: قبل از این فقط میدونستیم این نوع از کوسه کف دریا دنبال غذا می گرده. اما نمیدونستیم دمشو به سمت بالا می بره! همکارش توضیح داد: اون میخواست با دمش به ماسه ها ضربه وارد کنه تا اگه سفره ماهی ای زیرش پنهان شده بیاد بیرون. بله! ما بوسیله مشاهده تونستیم اینو بفهمیم. میشه گفت اولین کسایی هستیم که اینو فهمیدیم! مستند تمام شد.
نمیدانستم باید چه احساسی داشته باشم. به مستندساز فکر می کردم. به کسی که زیردریایی را ساخته است. به محققان و پژوهشگرانی که آمده بودند جلوی دوربین. در ذهنشان چه می گذشت؟ دچار شوک ناشی از تفاوت در اولویت ها شده بودم. میدانستم جنگ، هیچ کدام از موسسات تحقیقاتی ما را دچار مشکل نکرده. اما مردم غزه را چه؟
من دید آدمی که درگیر جنگ بوده را، هر چند کم، درک کرده بودم. آسمان را لااقل یکبار، بدون توجه به ستاره هایش دیده بودم. شاید همین الان نوجوانی در غزه در صف آب ایستاده و چشمانش به دنبال تیربارها، اطراف را می گردد.
فعلا باید ذهنش را بگذارد روی انتخاب بین گرسنگی و تشنگی شدید، یا دنبال کردن حرکت لوله های تیربار دشمن. جایی نه چندان دورتر هم، عده ای برای دیدن صحنه بالا رفتن دم یک کوسه، هزینه، وقت و امنیت دارند. آسوده در ساحل قدم می زنند، به صدای موج ها گوش می دهند، و به مشاهداتشان درباره موجودات دریایی فکر می کنند. ذهنشان برای این کار آزاد است!
الان بهترین زمان است برای تعریف اولویت های زندگی. در مواجهه با خودمان، در مواجهه با همه انسان ها.
#فاطمه_سعیدی_مقدم
#روایتخانه«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
#روایتخانه«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید»@revayatejomhour
۵:۱۳