اندک اندکجمع مستانمیرسد
پن: تشییع شهدای کارگر جنگ صهیونیستی رمضان_ اصفهان
#عکس_نوشت #زهرا_حمزه
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour
پن: تشییع شهدای کارگر جنگ صهیونیستی رمضان_ اصفهان
#عکس_نوشت #زهرا_حمزه
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour
۱۹:۳۲
دو دستی پدر را در آغوش کشیده بودو درِ گوشیسفارشش را به عمو میکرد...
پن: تشییع شهدای کارگر جنگ صهیونیستی رمضان_ اصفهان
#عکس_نوشت #زهرا_حمزه
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour
پن: تشییع شهدای کارگر جنگ صهیونیستی رمضان_ اصفهان
#عکس_نوشت #زهرا_حمزه
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour
۱۹:۳۲
نمیدانست پای کدام درخت رفاقت زانو بزندزیاد بودندبرگهای ریخته شده...
پن: تشییع شهدای کارگر جنگ صهیونیستی رمضان_ اصفهان
#عکس_نوشت #زهرا_حمزه
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour
پن: تشییع شهدای کارگر جنگ صهیونیستی رمضان_ اصفهان
#عکس_نوشت #زهرا_حمزه
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour
۱۹:۳۲
صبح که از خانه رفتجوان رعنایی بودشب که برگشتیک عدد شده بود
پن: تشییع شهدای کارگر جنگ صهیونیستی رمضان_ اصفهان
#عکس_نوشت #زهرا_حمزه
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour
پن: تشییع شهدای کارگر جنگ صهیونیستی رمضان_ اصفهان
#عکس_نوشت #زهرا_حمزه
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour
۱۹:۳۳
غمات مباد که دنیا ز هم جدا نکندرفیقهای در آغوش هم گریسته را
پن: شهدای جنگ صهیونیستی رمضان_ اصفهان
#عکس_نوشت #زهرا_حمزه
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour
پن: شهدای جنگ صهیونیستی رمضان_ اصفهان
#عکس_نوشت #زهرا_حمزه
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour
۱۹:۳۳
قرار بود برود سر سفره تا دیگر غم نان نباشد، اما سفره جمع شد و نان تنها ماند...
#عکس_نوشت #هدا_سادات_حامی
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour
#عکس_نوشت #هدا_سادات_حامی
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour
۱۹:۳۴
فقط مادرها تجربه کرده اند، بچه ها تا ده روزگی درد را نمیفهمند. بعد از ده روز است که دلدرد و کولیک و ... توی هم میپیچاندشان. عکس شهید، مجتبی سه روزه را که دیدم، گفتم خداراشکر، درد هارا حس نکرد...
#عکس_نوشت#زهرا_امینی«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour
#عکس_نوشت#زهرا_امینی«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour
۱۹:۳۴
لا یُکلفالله نفساً الا وسعها
و پیرزن کلافهای تهِگنجهاش را بهنام ایران دانهدانه میبافدپسرش میگوید دوباره میسازمت وطنو مادرم میبافدت وطن.
#آیه_نوشت#فاطمه_منجوقی
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour
و پیرزن کلافهای تهِگنجهاش را بهنام ایران دانهدانه میبافدپسرش میگوید دوباره میسازمت وطنو مادرم میبافدت وطن.
#آیه_نوشت#فاطمه_منجوقی
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour
۱۹:۳۴
زان یــار دلنـوازم شُـکری است بـا شـکـایتگر نکته دان عشقی بشنو تـو این حکایتبـی مُـزد بـود و مِـنَّـت هـر خدمتی کـه کردمیـا رب مبـاد کس را مَـخـدوم بـی عنایترنــدان تـشـنـه لـب را آبــی نمـیدهـد کسگـویـی وَلـی شناسان رفتند از ایـن ولایتدر زلـف چــون کـمـنـدش ای دل مپیچ کانجاسـرها بـریده بـینی بی جـرم و بی جنایت
#عکس_نوشت#نسترن_صمیمی
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour
#عکس_نوشت#نسترن_صمیمی
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour
۱۹:۳۵
ذکر،دست گیر میشود.ذکر،بال پرواز میشود.ذکر،نردبان معراج میشود.و ولایت علی و اولادش،بالاترین ذکر.
#عکس_نوشت#راضیه_ترکان
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour
#عکس_نوشت#راضیه_ترکان
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour
۱۹:۳۵
طلبِ یک نفر برایش کافی بود تا بدهیاش را باهمه یکجا تسویه کند ...
#عکس_نوشت#فاطمه_منجوقی
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour
#عکس_نوشت#فاطمه_منجوقی
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour
۱۹:۳۶
به پای هم پیر میشویمبه پای هم جوان میشویمو بار دیگر آمدن بهار را به نظاره مینشینیم.
#عکس_نوشت #هدا_سادات_حامی
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour
#عکس_نوشت #هدا_سادات_حامی
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour
۱۹:۳۷
مرد با شوق پرچم را روز کاپوت ماشینش چسب میزد .دخترش با تمسخر نگاهش کرد و سری به نشانه تاسف تکان داد:-شمام قاطی اینا میری، پرچم گردونی؟مرد محکم ایستاد، صدایش را صاف کرد :-میریم ایران گردانی بعد هم با عشق آخرین چسب را به لبه پرچم محکم کرد.
#خرده_روایت#نسترن_صمیمی
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour
#خرده_روایت#نسترن_صمیمی
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour
۱۹:۳۷
این بغض کجا بود که ترکید؟ نمیدانم. مداح گفت: همه صدا بزنن! یا صاحبالزمان!خانم کمحجاب و آرایش کرده که یک دستش پرچم ایران بود، دست دیگرش را از سر بالاتر آورد و با مداح همصدا شد. جلوی موکب. دستِ از سر بالا رفتهاش را که دیدم گریهم گرفت. آخرِ دعای الهی عظم البلاء هم که دیدم همان دست را روی سرش گذاشته باز گریهم گرفت. حدفاصل این دو گریه هم اشک بود که میریخت و من کنترلی رویش نداشتم.شاید چای ریختن زیادی احساساتیم کرده باشد. شاید هم این اشک اثر دیدن همصدا و همراه شدن مردمیست که در ظاهر دور از هماند و در باطن نزدیکتر از همیشهاند این شبها.
#کوتاه_نوشت #سید_مرتضی_مرتضوی
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour
#کوتاه_نوشت #سید_مرتضی_مرتضوی
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour
۱۹:۳۷
شانه ام تیر می کشد؛ نمیدانم این درد لعنتی از کجا افتاده به جانم. فکر ها مثل صدای جنگنده توی سرم هوهو می کنند و دور سرم تاب می خورند.اصلا نمیدانم چک لیست کارهایم را کدام گوشه ی اتاق انداخته ام.لابد بالای صفحه اش نوشته ام بسم رب العشقو بعد تیتر وار نوشته باشمهماهنگی آتلیه ، لباس عروس، خرده ریز های جهیزیه و.. و جلوی هر کدامشان مربع کشیده باشم به امید تیک خوردنشان.نمیدانم چند روز از صبح روز دهم گذشته است. روزهایم آنقدر بهم شبیه شده اند که تاریخ را گم میکنم.
پایه چرخ خیاطی را بالا می دهم، ملحفه ی سفید را زیر سوزن می برم. جنگنده ی توی آسمان انگار دارد بالای سر خانه دور می زند. مامان آنقدر تاکید کرده که مرتب و با حوصله بدوزم، دست پشت دست زده که شگون ندارد ملحفه ها لک بگیرند. من اما فقط نگاهش کردم.انگار همانقدری که به صدای هوهو عادت کرده ام به صدای بومب و ناگهان لرزیدن شیشه ها عادت ندارم.
کوک آخر را که میزنم باز شانه ام تیر می کشد، نمیدانم چه بار سنگینی روی شانه هایم ست؟چک لیست را از لابه لای کتابها پیدا میکنممینویسم: بسم رب شهدا و صدیقیننوشتن روایت، خواندن سوره فتح، بررسی چک لیست عروسی و..یک مربع میگذارم آخر هر سطر.
#زینب_امینی #مکتب_روایت#خرده_روایت
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour
پایه چرخ خیاطی را بالا می دهم، ملحفه ی سفید را زیر سوزن می برم. جنگنده ی توی آسمان انگار دارد بالای سر خانه دور می زند. مامان آنقدر تاکید کرده که مرتب و با حوصله بدوزم، دست پشت دست زده که شگون ندارد ملحفه ها لک بگیرند. من اما فقط نگاهش کردم.انگار همانقدری که به صدای هوهو عادت کرده ام به صدای بومب و ناگهان لرزیدن شیشه ها عادت ندارم.
کوک آخر را که میزنم باز شانه ام تیر می کشد، نمیدانم چه بار سنگینی روی شانه هایم ست؟چک لیست را از لابه لای کتابها پیدا میکنممینویسم: بسم رب شهدا و صدیقیننوشتن روایت، خواندن سوره فتح، بررسی چک لیست عروسی و..یک مربع میگذارم آخر هر سطر.
#زینب_امینی #مکتب_روایت#خرده_روایت
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour
۱۹:۳۷
صدای جنگندهها در آسمان ظهر میپیچد.آنقدر بلند است که هیاهوی بازی بچههای چهار پنج سالهی خالهها که داشت سرمان را میبُرد، تویش گم میشود. سکوت میشود. همه سرشان را به سمت آسمان میچرخانند.
امیرعلی میدود توی ایوان. سر میکشد به آسمان. رد جنگنده که از بالای خانهیمان رد میشود برمیگردد کنار محمد که از همه کوچکتر است."نترس! با بمبای اسرائیل یه کاری کردم که از رو خونهی ما رد میشه برمیگرده میفته رو سر خودش! (چند دقیقه مکث میکند) دیدی نخورد اینجا؟" دست محمد را میکشد و بازیشان را از سر میگیرند.
پنج روزی میشود که خانههایمان حکم تخلیه گرفته و همگی اینجا جمع شدهایم. در پناه خانهی "مادر"."بنگ بنگ! برو پشت دیوار. من موشک هایپرسونیکم""من میخوام ایران باشم""تو اسرائیل باش""نه! من نمیخوام اسرائیل باشم! من فرانسه میشم. بنگ بنگ"صدای اسلحههایشان تا آسمان میرود بالا و باز میرسد به جنگندهها. نزدیکتر میشوند و صداها بلندتر. خیلی بلندتر. مهدی که بزرگتر از بقیه است میپرد روی تخت کنار من. تند تند پتوی قرمز تاشده را باز میکند. نیم آستین پوشیده. با تعجب نگاهش میکنم. "سردت شده خاله؟"سرش را تکان میدهد و خودش را لای پتو میپیچد. مهدی گرماییست، اما تا تمام شدن صداها میماند همانجا روی تخت؛ آن گلولهی قرمز.
سر میکِشم به آسمان. در را باز گذاشتهام که بوی حلوای نذری خاله بیرون برود. چهارشنبهسوری است. گفتهاند امشب چند ساعتی زودتر بیایید که چهارشنبهسوزی نشود.پرندهای هراسان از سمت صدا به طرف خانه بالبال میزند.
به پرندهها فکر میکنم. تابحال چند پرنده آواره شدهاند با هجوم این موشکها و چند خانه خراب؟ چند مادر بیفرزند و چند فرزند بی... ؟نمیدانمجنگ است و حالاواضحترین حقیقتی که میدانم این است که بازی بچههای ما هم جنگی شده حتی.یاد دخترک دیشبی میافتم. تا کمر از پنجرهی ماشین بیرون آمده بود. دستی پرچم و دستی گره کرده. موهای لختش ریخته بود دور صورتش. لبهایش با قدرت و صلابت تکان میخوردند و همراه دست مشتکرده فریاد میزدند:"میجنگیم میمیرم ذلت نمیپذیریم"
#روایت#زهرا_حمزه#مکتب_روایت
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour
۱۴:۴۵
این روزها عجیب از عصا خوشم آمده.پیش از این تصور میکردم عصا یک وسیله برای تکیه دادن است. نشانهای از کهن سالی. حالا اما عصا برایم تبدیل شده به نماد.عصا من را به یاد موسی می اندازد.عصا من را به یاد نائب حضرت حجت می اندازد.عصا به من یادآوری میکند استواری و راست قامتی زنان و مردان سرزمینم در پیچ و خم ایام را...
#عکس_نوشت#هدا_سادات_حامی
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour
#عکس_نوشت#هدا_سادات_حامی
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour
۱۷:۳۱
زد به بازوش و گفت:ماشالا به این پشت بازو مربی تمرین چی داده بهت؟خندید: گفته هرشب پرچم تکون بدم
#عکس_نوشت#مکتب_روایت#فاطمه_سادات_مرتضوی
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour
#عکس_نوشت#مکتب_روایت#فاطمه_سادات_مرتضوی
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour
۱۷:۳۲
باید برای موکب مجموعه عاشوراییان شاهنامه خوانی میکردم. داستان نبرد همزمان ایران با چند ابرقدرت زمان خودش را آماده کرده بودم و قرار بود چند دقیقه دیگر بروم روی صحنه.
سرم توی گوشی بود و متنم را مرور میکردم که چشمم افتاد به جوانی با لباس نیروی زمینی ارتش. لباسی با زمینه سبز و لکههای نامنظم مشکی داخلش. با کلاه تکاوران نظامی که به رسم خودشان کج روی سرش گذاشته بود. سیوچندساله میزد. ریشهای روی چانهاش سفید بود. بدنی استخوانی اما ورزیده داشت. همین که وارد جمع نیروهای اجرایی مجموعه شد، یکی یکی میآمدند سراغش و بغلش میکردند. با همه خوشوبش میکرد و با هرکس طبق حسابی که از قبل داشتند شوخی میکرد. همه سراغ شهادتش را میگرفتند و او هم ماجرا را به خنده میگذراند. ایستاد کنار من و با رفقایش گرم صحبت شد. چشمم به صفحه گوشی ام بود و متنم را میخواندم و گوشم به حرف های جوان ارتشی.وسط گپوگفت با رفیقانش پسر و دخترهای قدونیمقد که از دیدن سرو شکل و ظاهرش ذوق کرده بودند، دورش را گرفتند و میخواستند با او سلفی بگیرند. او هم مثل یک کودک با ذوق خاصی جوابشان را میداد. برای بچههایی که قدشان کوتاه بود به سرعت زانو میزد و باهاشان عکس میگرفت. پسربچه ای خواست با گوشی سلفی بگیرد، ولی هرکاری کرد قفل گوشی باز نشد. بغض کرد. پرسید صبر میکنی برم قفل گوشی را باز کنم و بیام. مرد جوان متواضعانه پذیرفت. پسربچه بال درآورده بود. دیدم که مانند قطره ای در دل دریای مردم پنهان شد و چند دقیقه بعد پیدایش شد.
وسط گفتگوها با دوستانش شنیدم که گفت تازه از کردستان آمدم و هفته بعد هم دوباره برمیگردم. گوشهایم تیزتر شد. داشت از اتفاقات آنجا آنچه را مجاز بود تعریف میکرد. بهش نزدیکتر شدم. از بس صدا زیاد بود دهانم را بردم کنار گوشش و خداقوتی نثار جانش کردم. وقت اجرای من رسیده بود. ازش قول گرفتم بعد از اجرا بروم سراغش و با هم گپ بزنیم. بزرگوارانه و مشتاقانه پذیرفت. اجرا که تمام شد، خودم را رساندم بهش. ضبط گوشی را روشن کردم و گفتم بگو. از مرز گفت و نیروهای پرروحیه مرز. از دشمن گفت و دندان های تیز کردهاش برای وطن. از تقسیم کار سپاه و ارتش حرف زد و روحیه های عالیشان. وسط حرفهایش چیز عجیبی را مطرح کرد. گفت به نیروهای آن طرف مرز قول داده اند اگر توانستید مرز را بشکنید و وارد ایران بشوید، جان و... اینجا که رسید واژه در صدایش لرزید. ماند توی گلویش. ریش سفید روی چانهاش تکان خورد. بغضش را فروبرد و گفت جان و ناموس ایرانی را به این ها وعده داده اند و بعد ادامه داد: اشتباه بزرگشان مطرح کردن این موضوع بود. همین اتفاق بچه های رزمنده لب مرز را غیرتیتر کرده است. آنچنان محکم ایستادهاند که هیچ کس جلودارشان نیست. بعد هم با مشت گره کرده گفت: ما توی خونواده هامون با غیرت بزرگ شدیم نمیگذاریم دست دشمن به خاک ناموسمون برسه و اشک در چشمان فرورفتهاش حلقه زد.
خواستم فضا را عوض کنم. پرسیدم چند وقته توی ارتش خدمت میکنی؟ گفت: «من استخدام ارتش نیستم. سال ها قبل سربازی ام را نیروی زمینی ارتش بودم و حالا داوطلب و تحت شرایطی دوباره آمدم کمک نیروهای مرز.»از شغلش پرسیدم و کاروکاسبیاش با خنده جواب داد: «الان هیچی ولی قبلش طراحی داخلی ساختمان انجام میدادم. فعلا سرباز وطنم.»
از هم خداحافظی کردیم ولی من دل و ذهنم پیش این مرزبان وطن بود. پیش رستم شاهنامه ای که امروز خیلی واقعی روبهرویم ایستاده و دارد رجز فتح میخواند. رستم داستان من همزمان که مقابل کودکان سرزمینش زانو میزد تا دلشان را شاد کند، دشمن ایران را به زانو درآورده بود تا کودک سرزمینش شادمانانه در خیابانهای ایران پرچم تکان بدهد و تکبیر بگوید و بخندد.
#روایت
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour
۱۷:۳۲
آقای کبیری خیلی پولدار است.او یک عالمه کارخانهی گنده دارد. چندتایش را نمیدانم!
یکی از بچهها میگفت تعداد اتاقهای خانهی آقای کبیری از تعداد کلاسهای مدرسهی ما بیشتر است.آقای کبیری بیشتر روزهای سال در خارج زندگی میکند. با اینکه دخترش نگار را در مدرسهی ما ثبت نام کرده، اما نگار بیشتر در مدرسهی خارجیاش درس خوانده. درسشان الان کجاست نمیدانم. بعضی وقتها با خودم فکر میکنم نگار خل نمیشود که نصف درسهایش را فارسی میخواند نصفش را خارجی؟ بیچاره نگار! باید دوبار دوبار مشق بنویسد! بعضی وقتها هم ته دلم میگویم خوش بحال نگار! حتما یک عالمه بستنی و شکلات و خوراکی خارجی میخورد. و مجبور نیست هی نگران تمام شدن پول تو جیبیاش باشد! چون بابایش خیلی پول دارد و حقوقش را به دلار میگیرد و مثل بابا مجبور نیست هرروز صبح با نگرانی قیمت دلار را چک کند.اما با این حال نگار ناراحت است که بابایش نمیتواند همهی جلسات مدرسه را بیاید. اما او نمیداند همان چندباری هم که بابایش به جلسات میآید، همهی بچهها توی راه پله صف میکشند تا بابایش را ببینند. آخر آقای کبیری با همهی باباها فرق میکند. و حتی اگر او را از قبل نشناسی، خیلی راحت میتوانی بین بقیه پیدایش کنی. از بوی ادکلنش از لباسهایشاز نگاهش از مدل حرف زدنش...انگار از همان دم در که تو میآید داد میکشد آهاای من آقای کبیری هستم!
مامان میگوید آقای کبیری از همان جلسهی اول اعلام کرد که مواضع سیاسی-اعتقادیاش با مدرسه فرق دارد. من که نفهمیدم ترکیب آن سهتا کلمه یعنی چی دقیقا؛ اما خیلی خوب فهمیدم که واقعا با همه فرق دارد.بابا همیشه در جواب مامان میگوید:سرمایهگذار بزرگی مثل آقای کبیری، اعتقاد و سیاستش در یک کلمه خلاصه می شود «پول، آن هم دلار!» ...
مثل همهی این شبها با شیما جلوی موکب مدرسه ایستادهایم و پرچم سه رنگ ایران را تکان میدهیم. من این پرچم را خیلی دوست دارد. و وقتهایی که تند تند تکانش میدهم و صداهایی مثل رژه رفتن اسبها توی هوا درمیآورد، بیشتر دوستش دارم.دستم را تندتر تکان میدهم که مردی سرتاپا مشکی پوشیده، سینی به دست نزدیکمان میآید و چایی تعارف میکند. با لبخند نگاهمان میکند و میگوید:«براوو دخترها! میشه خانمها لطف کنند کمی عقبتر بایستند که ماشین بهشون نزنه؟» بعد هم کمی خم میشود و سرش را پایین میآورد. این حرکت را توی فیلمها دیدهام قبلا. لحن حرف زدن عجیب غریبش هم بیشتر شبیه همان فیلمهاست.من و شیما کمی به هم نگاه میکنیم و استکانهای داغ چایی را برمیداریم. تشکر میکنیم و چند قدم میرویم عقب.با دور شدن مرد سیاهپوش شیما با دهان باز و چشمهای گشاد میگوید:«برگاااام، شناختیش؟ آقای کبیری بوداا !!»سرسری تأیید میکنم و پرچم را با شدت بیشتری تکان میدهم. یکدفعه خشک میشوم و اینبار من با چشمانی که حس میکنم گرد شدهاند از شیما میپرسم: «گفتی کی بود؟!»«کبیری دیگه.» «کدوم کبیری؟»«کبیری بزرگگگ!»و بزرگش را حسابی میکشد.با تعجب و هیجان به جمعیت مقابل موکب نگاه میکنم. هرچه چشمهایم را میچرخانم آقای کبیری را نمیبینم.همگی آنقدر همرنگ شدهایم که دیگر نمیتوانم پیدایش کنم!
#روایت#مکتب_روایت#فاطمه_سادات_مرتضوی
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour
۱۲:۱۷