باید تیپ خبرنگاری بزنم. کولهپشتیام را بیندازم روی چادر. سر راه برای رکوردرم باتری قلمی بخرم. شال مشکی بکشم روی سرم و بزنم به دل جمعیتی که آمدهاند برای بدرقه. اما قرار نیست فقط گریه کنم. چشمم نباید گیر کند روی تابوت. باید سرم را بچرخانم. باید زل بزنم به آدمها. به دستهایشان. باید راه بیفتم. باید بروم سراغ امثال خانم دریساوی کارآفرین. خانم موفقی که تعاونیدار است. اصلا توی آن جمعیت چندتا آدم حسابی هست؟ به قیافههایشان که اصلاً به این حرفها نمیخورد، نگاه کنم و بپرسم چطور با همه سنگاندازیها، هنوز پای این کشور ایستادهاند. باید بروم سراغ صاحبان کارگاههای کوچک. مثلا پیش امین محبی. بپرسم با کدام باور، روزهای سخت را رج زده و روز حمله موشکی ایران به اسرائیل بین کارگرهایش شیرینی پخش کرده بود؟نباید تعجب کنم. باید تندتند یادداشت بردارم. حتما صداهایشان را ضبط کنم. نباید بگذارم کسی بگوید مردم خستهاند، مردم بریدهاند. باید رکوردرم را بگذارم جلوی آدمهایی که حتی به ظاهرشان نمیآید نسبتی با وطن داشته باشند؛ اما جانانه پای کارِ ایران ایستادهاند. همانهایی که او میشناختشان. باید اعتراف کنم بهتر از همه ما میدانست زیر این پوستِ بهظاهر خسته و ناامید چه موتورِ محرکی در حال کار است. باید راه بیفتم. باید قصه این دستهای خالی اما محکم را بنویسم. باید جای خالیاش را با همین روایتها پر کنم. باید بروم ببینم ساختنِ یک ایرانِ قویتر، آن هم در نبودِ او چقدر عرق ریختن میخواهد… من کجا و یکجا نشستن کجا. قرار نیست فقط گریه کنم. نرجس توکلی @revayateomid
۹۰.۶K
۲۰:۳۲