🪙مبلغ کتاب با تخفیف ۵۸/۵۰۰ تومان+ارسال رایگان
رسید واریزی را به همراه مشخصات کامل(نام و نام خانوادگی،شماره تلفن همراه، آدرس کامل و کدپستی) برای ادمین کانال @revayatadmin110ارسال کنید.
@revayatfathpub
۱۳:۲۴
چاپ اول: ۱۴۰۱قیمت: ۶۵۰۰۰تعداد صفحات: ۲۰۰خرید از revayatfath.ir
ناتوانیام را بغل گرفتهام تا پایش را لنگان لنگان روی زمین نکشد. این بیرمقی همیشه با من است. بیشتر اوقات پشت حمایتهای تو پنهانش میکنم. اما گاهی آن قدر دلتنگ میشوم که هیچ جوره آرام نمیگیرم. دلتنگ که میشوم فقط حضور فیزیکیات میتواند قانعم کند. داغ نبودنت دائم خودش را به رخم میکشد و هر لحظه برایت سوگواری میکنم.
۱۲:۰۴
«از تیپش خوشم نمیآمد. دانشگاه را با خط مقدم جبهه اشتباه گرفته بود. شلوار شش جیب پلنگی گشاد میپوشید با پیراهن بلند یقه گرد سه دکمه و آستین بدون مچ که میانداخت روی شلوار. در فصل سرما با اورکت سپاهیاش تابلو بود. یک کیف برزنتی کوله مانند یکوری میانداخت روی شانهاش، شبیه موقع اعزام رزمندههای زمان جنگ. وقتی راه میرفت، کفشهایش را روی زمین میکشید. ابایی هم نداشت در دانشگاه سرش را با چفیه ببندد. از وقتی پایم به بسیج دانشگاه باز شد، بیشتر میدیدمش. به دوستانم میگفتم: «این یارو انگار با ماشین زمان رفته وسط دهۀ شصت پیاده شده و همون جا مونده!»
@revayatfathpub
۱۲:۱۱
«سال ۷۴ بود و به مشکل خورده بودیم و باید خانه را میفروختیم، در حال جمعکردن وسایل بودیم که زنگ خانه به صدا درآمد، مش گوهر بود ناراحتی را بهوضوح میشد در صورتش دید بدون هیچ مقدمهی شروع کرد به عتاب کردن که چرا میخواین این خونه رو بفروشید؟!... نکنید! این خونه، خونه امام زمانه... نباید بفروشیدش...»
۱۲:۱۲
سینا، سینا، عباس!«سینا جان» به گوشی بابا؟منم پدرت «عباسعلی علیزاده». حالت خوبه بابا؟حال مادرت خوبه؟ «سینا جان» صدامو داری بابا؟دختر بابا «ندا» حالش چطوره؟سینا جان! هوای خواهرت رو داشته باشی. تو الان تکیهگاه خونهای سینا جان!جای همه شما خالیه…
@revayatfathpub
۱۲:۱۳
گلولهها همینجوری به سمت ما میآمد، مرتضی سرت رو بدوزد، صدا، صدای ابراهیم بود، گلولهها همینجوری به سمت ما می اومد، روز وحشتناکی بود خیلی وحشتناک که از صبح شروعشده بود و تا ظهر ادامه داشت.»
@revayatfathpub
۱۲:۱۳
«این عمار؟ آن دسته از برادرانی که خون شان ریخت، هیچ زیانی نکرده اند، اگر چه امروز نیستند تا خوراک شان غم و غصه، و نوشیدنی آنها خونابه دل باشد. به خدا سوگند! آنها خداوند را ملاقات کردند. خداوند پاداش آنها را داد و پس از دوران ترس، آنها را در سرای امن خود جای داد.»
@revayatfathpub
۱۲:۱۴
🟢کتاب بخور نخورمجموعه خاطراتی از شهدای مختلف با موضوع کلی بیت المال است.
@revayatfathpub
۱۲:۱۷
🪙مبلغ کتاب با تخفیف ۵۸/۵۰۰ تومان+ارسال رایگان
رسید واریزی را به همراه مشخصات کامل(نام و نام خانوادگی،شماره تلفن همراه، آدرس کامل و کدپستی) برای ادمین کانال @revayatadmin110ارسال کنید.
@revayatfathpub
۱۲:۱۸
۱۲:۱۸
.«بی تو پریشانم »زندگینامه داستانی شهید مدافع حرم حجت الاسلام پورهنگچاپ صفحات: ۲۸۰ صفحهقیمت: تومانخرید از دایرکت یا revayatfath.ir
برشی از کتاب:
کتاب را بست و منتظر ماند. گفتم: -خب نظرتون چیه؟سرش را پایین انداخت تا سرخی صورتش را مخفی کند. حس کردم میخواهد از جواب دادن طفره برود. -شما میتونید شبیه این آدم بشید؟ یقه پیراهنش را که از زیر پلیور سورمهای رنگش بیرون زده بود، مرتب کرد. با سرفه بیجانی گلویش را صاف کرد. سرش را که بالا آورد، نگاهم را از او دزدیدم. -شبیه شهید همت شدن خیلی سخته...
" />
به قلم #احسان_حسینیخرید در اینستا @revayatfathonline
خرید در روبیکا @revayatfathpub
خرید تلفنی: 02166739984مرکز پخش عمده: 02188853908@revayatfathpub
کتاب را بست و منتظر ماند. گفتم: -خب نظرتون چیه؟سرش را پایین انداخت تا سرخی صورتش را مخفی کند. حس کردم میخواهد از جواب دادن طفره برود. -شما میتونید شبیه این آدم بشید؟ یقه پیراهنش را که از زیر پلیور سورمهای رنگش بیرون زده بود، مرتب کرد. با سرفه بیجانی گلویش را صاف کرد. سرش را که بالا آورد، نگاهم را از او دزدیدم. -شبیه شهید همت شدن خیلی سخته...
خرید در روبیکا @revayatfathpub
خرید تلفنی: 02166739984مرکز پخش عمده: 02188853908@revayatfathpub
۷:۵۷
.«سردار سربلند »مجموعه خاطرات سردار شهید حاج سیدمحمد حجازیچاپ ۱۴۰۱صفحات: ۱۹۲ صفحهقیمت: ۵۸۰۰۰ تومانخرید از دایرکت یا revayatfath.ir
برشی از کتاب:
مأموران سـاواک ضربتی به خانهشـان ریختند. همه اهل خانه را وسـط حیاط جمع کردند. یک بند میپرسیدند: «دستگاهی که باهاش اعلامیهها رو کپی میکنید،کجاسـت؟» وقتـی جوابی نشـنیدند شـروع کردند بـه اذیت کردن و کتک زدن. سیدمحمد هم مخصوصا صدایش را بلندتر میکرد. - آخ... چرا میزنی؟ ما چیزی نمیدونیم. با این سـر و صداها داشـت علامت مـیداد. میخواسـت بـرادرش صدایش را بشنود و سریع اعلامیهها راجمع و جور کند.
" />
به قلم #لیلی_زهدی#مهدیه_زکی_زاده#فرزانه_مردی
خرید در اینستا @revayatfathonline
خرید در روبیکا @revayatfathpub
خرید تلفنی: 02166739984مرکز پخش عمده: 02188853908@revayatfathpub
مأموران سـاواک ضربتی به خانهشـان ریختند. همه اهل خانه را وسـط حیاط جمع کردند. یک بند میپرسیدند: «دستگاهی که باهاش اعلامیهها رو کپی میکنید،کجاسـت؟» وقتـی جوابی نشـنیدند شـروع کردند بـه اذیت کردن و کتک زدن. سیدمحمد هم مخصوصا صدایش را بلندتر میکرد. - آخ... چرا میزنی؟ ما چیزی نمیدونیم. با این سـر و صداها داشـت علامت مـیداد. میخواسـت بـرادرش صدایش را بشنود و سریع اعلامیهها راجمع و جور کند.
خرید در اینستا @revayatfathonline
خرید در روبیکا @revayatfathpub
خرید تلفنی: 02166739984مرکز پخش عمده: 02188853908@revayatfathpub
۹:۴۷
.«بخور نخور»(خاطرات داستانی مدافعان بیت المال)نویسنده: محمد حسنزادهچاپ ۱۴۰۱صفحات: ۲۰۰ صفحه قیمت: ۷۰۰۰۰ تومان
گزیدهای از کتابخسته و کوفته از مأموریت رسید.در را که باز کردم، نای داخل شدن را هم نداشت. کوله بارش را از دستش گرفتم. داشت جیبهایش را خالی میکرد که پرتقالی از جیبش سر درآورد.
از ناراحتی دستش را محکم به پیشانیاش کوبید و گفت: باز حواس پرتی کردم!
#بخور_نخور#بیت_المال#محمد_حسنزاده#خاطرات_داستانی #مدافع_حرم#کتاب_خوانی #انتشارات_روایت_فتح
از ناراحتی دستش را محکم به پیشانیاش کوبید و گفت: باز حواس پرتی کردم!
#بخور_نخور#بیت_المال#محمد_حسنزاده#خاطرات_داستانی #مدافع_حرم#کتاب_خوانی #انتشارات_روایت_فتح
۱۲:۵۰
#روایت_فتح#چاپ_کتاب#فراخوان#سوژه#طرح#ایده#قلم
@revayatfathpub
۱۷:۰۷
#اسم_تو_مصطفاست #مصطفی_صدرزاده#مدافعان_حرم#روایت_فتح#تقریظ
╭─┅
۱۶:۱۴
#رونمایی#انتشارات_روایت_فتح
╭─┅
۱۹:۱۲
#دامون#آموزش#مجازی#انتشارات_روایت_فتح
کانال ما در بله و ایتا
۱۶:۵۳