این وسیله بیشترین نقش را در آشفتگی خانواده ها دارد
۱۴:۳۷
جمله آخر اینه اونجایی که دیگه خسته شدی و به فکر این افتادی که بزاری بریدقیقا از همونجااز همونجا معرفت شروع میشهمعرفتت و نشون بده و دوباره شروع کن به بازسازی زندگیت
رضا مولایی / روانشناس
۱۷:۴۱
تجربیات سالها تلاش یک روانشناسرضا مولایی
بنام خدا
سلام
سال هاست است در حوزه روانشناسی کار میکنم و فهمیدم روزانه چه تعداد انسانهایی که بجای مراجعه به روانشناس به پزشک مراجعه میکنند و قرصهای رنگارنگ و کوچک و بزرگ را به حلقوم خود میریزند در صورتی که درد آنها چیز دیگری ست و درمانشان هم جای دیگر
پس از گذراندن تمام این سال ها و مطالعات فراوان و شنیدن درد دلهای انسان ها فهمیده ام که :
دردسر ، سردرد می آورد ؛ قرص درمانش نیست درددل از دلدرد مهمتر است !!!روانشناس درمان درد دل است اما مردم اشتباهی درد ، درددل نکردن را با دلدرد اشتباهی میگیرند و درمان را در داروخانه ها جستجو میکنند نه در اتاق درمان یک درمانگر
فهمیدم عصای پیری و کوری با عصای تجویزی دکترها فرق میکند؛
برخی بیماریها ارثی هستند اما بیشتر آنهاحرصی اند !!! درمانش دارو نیست اتاق درمان است
فهمیدم هیچ متخصص قلبی ، قلب شکسته رانمیتواند درمان کند و مردم به اشتباه آن را از پزشک طلب میکنند
قلب سنگی و سخت را نمیشود پیوند زد و عمل کرد تا خوب شود؛ اما میشود در اتاق درمان نرمش کرد و درمانش نیز همین است
جراحی زیبایی برای لبخندروی صورتها امکانپذیر نیست ؛دلت باید شاد باشد !!!متخصص خودش را بیاب
دلت اگر گرفت هیچ پزشکی نیست که خوبش کند . روانشناس میخواهد
دکترهای چشم نمیتوانندآدمهای بدبین ، ظاهربین ، خودخواه ومتکبر را درمان کنند ! اگر با آنها زندگی میکنی و یا خودت درگیرش هستی مسیر را اشتباهی نرو
هیچ متخصص داخلی نمی تواند به داخل وجود آدمها ورود کند و بفهمد در درون آنها چه میگذرد . اجازه ورود را به روانشناس داده اند
تب عشق را هیچ تب بری پایین نمی آورد .
اگر قند در دلت آب شود دیابت نمی گیری بلکه به آرامش میرسی اتاق درمان را اگر بپذیریقند در دل آب شدن را در زندگی خواهی دید
متخصصهای گوش ، شنوایی تو را بهتر میکنند ولی خوب گوش دادن را، به تو یاد نمی دهند. خوب گوش دادن را از اتاق درمان بطلب
هیچ ارتوپدی نمی تواند استخوان لای زخم را بردارد یا درمان کند !!!روانشناس را دریاب
زخم زبان ؛ عفونتی دارد به عظمت کوه دماوند این عفونت را با قرص و دارو نمیتوان از پا انداخت کینه توزی و انتقامجویی با هیچ چرک خشک کن و آنتی بیوتیکی درمان نمیشود !!!
فهمیدم و خواستم تو هم بفهمی
درجامعه و در هر لباسی ویروسهایی هستند به شکل انسان که زندگی آدم را نابود می کنند ؛ گاهی همین ویروسهای انسانی بر علیه خودش فعال میشود گاهی بر علیه دیگران این ویروسها از کرونا و آنفلوانزای مرغی وطاعون بدترند!!!آنها در شکل انسانند آنها را قبل از اینکه به تو آسیب بزنند در اتاق درمان کشفشان کن
خود بزرگ بینی به هورمون رشد ربطی ندارد و آدمها با فکرشان بزرگ میشوند نه با هورمون رشد !!! گول هیکل افراد را نخور مغزشان را در اتاق درمان تحلیل نما
خون دل خوردن بیماری خونی نمی آورد ضعف اعصاب می آورد و دل پر خون هم باعث فشار خون نخواهد شد زندگی ات را تخریب میکند
بياييم طبيب واقعي را برای دردهایمان پیدا کنیم
@rezamoolaei9
بنام خدا
سلام
سال هاست است در حوزه روانشناسی کار میکنم و فهمیدم روزانه چه تعداد انسانهایی که بجای مراجعه به روانشناس به پزشک مراجعه میکنند و قرصهای رنگارنگ و کوچک و بزرگ را به حلقوم خود میریزند در صورتی که درد آنها چیز دیگری ست و درمانشان هم جای دیگر
پس از گذراندن تمام این سال ها و مطالعات فراوان و شنیدن درد دلهای انسان ها فهمیده ام که :
دردسر ، سردرد می آورد ؛ قرص درمانش نیست درددل از دلدرد مهمتر است !!!روانشناس درمان درد دل است اما مردم اشتباهی درد ، درددل نکردن را با دلدرد اشتباهی میگیرند و درمان را در داروخانه ها جستجو میکنند نه در اتاق درمان یک درمانگر
فهمیدم عصای پیری و کوری با عصای تجویزی دکترها فرق میکند؛
برخی بیماریها ارثی هستند اما بیشتر آنهاحرصی اند !!! درمانش دارو نیست اتاق درمان است
فهمیدم هیچ متخصص قلبی ، قلب شکسته رانمیتواند درمان کند و مردم به اشتباه آن را از پزشک طلب میکنند
قلب سنگی و سخت را نمیشود پیوند زد و عمل کرد تا خوب شود؛ اما میشود در اتاق درمان نرمش کرد و درمانش نیز همین است
جراحی زیبایی برای لبخندروی صورتها امکانپذیر نیست ؛دلت باید شاد باشد !!!متخصص خودش را بیاب
دلت اگر گرفت هیچ پزشکی نیست که خوبش کند . روانشناس میخواهد
دکترهای چشم نمیتوانندآدمهای بدبین ، ظاهربین ، خودخواه ومتکبر را درمان کنند ! اگر با آنها زندگی میکنی و یا خودت درگیرش هستی مسیر را اشتباهی نرو
هیچ متخصص داخلی نمی تواند به داخل وجود آدمها ورود کند و بفهمد در درون آنها چه میگذرد . اجازه ورود را به روانشناس داده اند
تب عشق را هیچ تب بری پایین نمی آورد .
اگر قند در دلت آب شود دیابت نمی گیری بلکه به آرامش میرسی اتاق درمان را اگر بپذیریقند در دل آب شدن را در زندگی خواهی دید
متخصصهای گوش ، شنوایی تو را بهتر میکنند ولی خوب گوش دادن را، به تو یاد نمی دهند. خوب گوش دادن را از اتاق درمان بطلب
هیچ ارتوپدی نمی تواند استخوان لای زخم را بردارد یا درمان کند !!!روانشناس را دریاب
زخم زبان ؛ عفونتی دارد به عظمت کوه دماوند این عفونت را با قرص و دارو نمیتوان از پا انداخت کینه توزی و انتقامجویی با هیچ چرک خشک کن و آنتی بیوتیکی درمان نمیشود !!!
فهمیدم و خواستم تو هم بفهمی
درجامعه و در هر لباسی ویروسهایی هستند به شکل انسان که زندگی آدم را نابود می کنند ؛ گاهی همین ویروسهای انسانی بر علیه خودش فعال میشود گاهی بر علیه دیگران این ویروسها از کرونا و آنفلوانزای مرغی وطاعون بدترند!!!آنها در شکل انسانند آنها را قبل از اینکه به تو آسیب بزنند در اتاق درمان کشفشان کن
خود بزرگ بینی به هورمون رشد ربطی ندارد و آدمها با فکرشان بزرگ میشوند نه با هورمون رشد !!! گول هیکل افراد را نخور مغزشان را در اتاق درمان تحلیل نما
خون دل خوردن بیماری خونی نمی آورد ضعف اعصاب می آورد و دل پر خون هم باعث فشار خون نخواهد شد زندگی ات را تخریب میکند
بياييم طبيب واقعي را برای دردهایمان پیدا کنیم
@rezamoolaei9
۴:۳۵
خشونت کلامیمخربتر ازخشونت فیزیکی است
تمدن انسانها از کجا آغاز شد؟
به این سوال میتوان به گونه های مختلف پاسخ داد
اما من پاسخم این است
تمدن از آنجا آغاز شد که انسان به جای سنگ پرتاب کردن به هم، کلمه پرتاب کردند
انگار انسان متمدن فهمیده بود سنگها به اندازه کافی دردناک نیستند و دیگر پاسخگوی پرخاشگری او نخواهند بود..کلمات متنوعتر از سنگها بودند، میشد قبل از پرت کردن، انتخاب کرد که چقدر دردآور یا ویرانگر باشند.از سنگها میشد گریخت اما از کلمات نه.درد سنگها و کبودیشان فقط تا چند روز باقی میماندند اما کلمات میتوانستند تا آخر عمر همراه روز و شب و خواب و بیداری باشند و چنان چسبنده و پنهان در گوشهای از روانمان زندگی کنند که دست هیچ رواندرمانگری در هیچ جلسه درمانی به آنها نرسد.کدام سنگ چنین قدرتمند بود؟.ما سنگهایمان را پشت درهای تمدن جا گذاشتیم، اما آموختیم که چگونه آن حجم از خشونت و بیزاری و نفرت را در ابزار دقیقترمان که کلمات بودند، بگنجانیم..یاد گرفتیم که چطور گوشههایشان را تیز کنیم، لحن را به آن اضافه کنیم و طوری پرتابشان کنیم که حتی به نظر پیام دوستی بیایندانسان متمدن امروز در برابر کلمات بیدفاعتر است چون دیگر سپری در کار نیست.#رضا مولایییادمان باشد قبل از پرتاب کلمات، به این فکر کنیم که هیچ انسانی رویینروان نیست!حرف باد هوا نیست، حرف آسیب میزند.خشونت کلامی مخربتر از خشونت فیزیکی است.#رضا مولایی
@rezamoolaei9
تمدن انسانها از کجا آغاز شد؟
به این سوال میتوان به گونه های مختلف پاسخ داد
اما من پاسخم این است
تمدن از آنجا آغاز شد که انسان به جای سنگ پرتاب کردن به هم، کلمه پرتاب کردند
انگار انسان متمدن فهمیده بود سنگها به اندازه کافی دردناک نیستند و دیگر پاسخگوی پرخاشگری او نخواهند بود..کلمات متنوعتر از سنگها بودند، میشد قبل از پرت کردن، انتخاب کرد که چقدر دردآور یا ویرانگر باشند.از سنگها میشد گریخت اما از کلمات نه.درد سنگها و کبودیشان فقط تا چند روز باقی میماندند اما کلمات میتوانستند تا آخر عمر همراه روز و شب و خواب و بیداری باشند و چنان چسبنده و پنهان در گوشهای از روانمان زندگی کنند که دست هیچ رواندرمانگری در هیچ جلسه درمانی به آنها نرسد.کدام سنگ چنین قدرتمند بود؟.ما سنگهایمان را پشت درهای تمدن جا گذاشتیم، اما آموختیم که چگونه آن حجم از خشونت و بیزاری و نفرت را در ابزار دقیقترمان که کلمات بودند، بگنجانیم..یاد گرفتیم که چطور گوشههایشان را تیز کنیم، لحن را به آن اضافه کنیم و طوری پرتابشان کنیم که حتی به نظر پیام دوستی بیایندانسان متمدن امروز در برابر کلمات بیدفاعتر است چون دیگر سپری در کار نیست.#رضا مولایییادمان باشد قبل از پرتاب کلمات، به این فکر کنیم که هیچ انسانی رویینروان نیست!حرف باد هوا نیست، حرف آسیب میزند.خشونت کلامی مخربتر از خشونت فیزیکی است.#رضا مولایی
@rezamoolaei9
۶:۰۷
این جمله ها رو به فرزندت نگو
۵:۲۴
۱۹:۴۶
در روزگاری دور، در سرزمینی زیبا و دورافتاده، داستانی عاشقانه وجود داشت که همگان از آن سخن میگفتند. عشق بین رامین و شهرزاد به زیبایی گلهای شقایق و به قدرت رودخانههای پرآب بود. آنها از کودکی با هم بزرگ شده بودند و هر گاه در کنار یکدیگر بودند، دنیایشان رنگ و بوی خاصی میگرفت.
اما سرنوشت، داستانی دیگر برای آنها رقم زده بود. خانوادههایشان از دو قبیله متخاصم بودند و این عشق پاک و خالص هرگز از نظر آنان پذیرفته نمیشد. روزی فرا رسید که والدین شهرزاد او را به ازدواج جوانی از قبیلهی رقیب مجبور کردند. شهرزاد در برابر این واقعیت تلخ قصد تسلیم شدن نداشت، اما فشار خانواده و موقعیت اجتماعیاش او را به ناچار به پذیرش این ازدواج واداشت.
رامین، جوانی با قلبی پر از عشق و حماسه، از این جدایی دلشکسته و پشیمان، به جنگلهای انبوه پناه برد. در میان درختان و نسیم ملایم، غم و اندوهش را با اشعار غزلی مینوشت که از عمق دلش برمیخاست. او آنچنان در عشقش غوطهور بود که ساعات و روزها را بیخبر از زمان سپری میکرد.
در بخشی از شهر، شهرزاد به زندگی زناشوییاش ادامه میداد. او هر روز با زخمهای محبت و درد جدایی زنده بود. چگونه میتوانست به شوهرش لبخند بزند درحالیکه دلش در دستان رامین بود؟ زندگی مشترک او، پر از بیحوصلگی و نارضایتی بود. به مرور، چهرهی شوهرش در نظرش رنگ باخت و عشق واقعیاش در یادش ریشه دوانید.
یکی از شبهای تاریک و سرد، شهرزاد تصمیم گرفت که دیگر نمیتواند خود را در این قفس محبت گم کند. او به شوهرش گفت: "ما باید صداقت را در این رابطه بیاوریم. من در اینجا شاداب نیستم و نمیتوانم همچنان به این نقش ادامه دهم. دلم با منطق و شرایط زندگیام نمیخواند." شوهرش، که در ابتدا به شدت شوکه شده بود، بعد از اندکی تفکر، پذیرای صداقت او شد و هر دو تصمیم گرفتند برای بهبود زندگیشان تلاش کنند.
تلاششان به مرور نتیجه داد. پیر خردمند به آنها کمک کرد تا به عمق مشکلاتی که هر دو احساس میکردند، پی ببرند. آنها دریافتند که عشق مانند گلی است که نیاز به آبیاری و مراقبت دارد. با هم، تلاش کردند تا نیازهای یکدیگر را بشناسند و صمیمیت و محبت را دوباره به زندگیشان بازگردانند.
شهرزاد آموخت که عشقش نسبت به رامین نه تنها زیبایی زندگیاش، بلکه فرصتی برای رشد و بلوغ روحیش را از او می گیرد . او فهمید که عشق میان او و رامین، توهمی بود دست نیافتنی او ر دانست که عشق واقعی، وقت دوست داشتن نیست الزامات اجتماعی و بسیاری از مسایل حاشیه ای نیز باید در آن لحاظ نمود. و در بسیاری مواقع همان مسایل حاشیه از دوست داشتن مهمتر میشوند و دوست داشتن را به رنج کشیدن تبدیل می کنند
در پایان، چه بسا رامین و شهرزاد هر یک زندگی خود را به صورت مجزا ادامه دادند،اما یکی عاقلانه عشق به بن بست رسیده را شناخت و برای عشقی دیگر تلاش نمود و دیگری عشق نافرجام را در دل پروراند پنجاه سال بعد یکی از این دو زندگی شاد و فرزندان با نشاط داشت و دیگری با اندوهی در دل و دنیای پر از ناامیدی زندگی سپری نمود
شاید هم اکنون نیز افرادی باشند که عاشقانه همدیگر را دوست دارند اما موانعی در زندگی شان دارند که این عشق را اخته میکند
این داستان به آنها یادآوری میکند که گاهی در زندگی، لازم است به درون خود نگاهی بیندازیم، و واضح تر زندگی مان را نظاره کنیم با صداقت به خود احوال زندگی مان را بنگریم و برای بهبودش هر کاری که میتوانیم انجام دهیم گاهی لازم است برای بهبود زندگی زناشوییمان تلاش را با تدبیر هم راستا کنیم. با این کار میتوانیم عشقهای نافرجام را کنار بگذاریم و به یک عشق زندگی ساز و عمیقتر و پایدارتر دست یابیم، حتی اگر با چالشها و دشواریها روبرو شویم.
فقط باید بخواهیم تا بشود
https://chat.whatsapp.com/Koggg9aIOSk43zLDcfSPyB
اما سرنوشت، داستانی دیگر برای آنها رقم زده بود. خانوادههایشان از دو قبیله متخاصم بودند و این عشق پاک و خالص هرگز از نظر آنان پذیرفته نمیشد. روزی فرا رسید که والدین شهرزاد او را به ازدواج جوانی از قبیلهی رقیب مجبور کردند. شهرزاد در برابر این واقعیت تلخ قصد تسلیم شدن نداشت، اما فشار خانواده و موقعیت اجتماعیاش او را به ناچار به پذیرش این ازدواج واداشت.
رامین، جوانی با قلبی پر از عشق و حماسه، از این جدایی دلشکسته و پشیمان، به جنگلهای انبوه پناه برد. در میان درختان و نسیم ملایم، غم و اندوهش را با اشعار غزلی مینوشت که از عمق دلش برمیخاست. او آنچنان در عشقش غوطهور بود که ساعات و روزها را بیخبر از زمان سپری میکرد.
در بخشی از شهر، شهرزاد به زندگی زناشوییاش ادامه میداد. او هر روز با زخمهای محبت و درد جدایی زنده بود. چگونه میتوانست به شوهرش لبخند بزند درحالیکه دلش در دستان رامین بود؟ زندگی مشترک او، پر از بیحوصلگی و نارضایتی بود. به مرور، چهرهی شوهرش در نظرش رنگ باخت و عشق واقعیاش در یادش ریشه دوانید.
یکی از شبهای تاریک و سرد، شهرزاد تصمیم گرفت که دیگر نمیتواند خود را در این قفس محبت گم کند. او به شوهرش گفت: "ما باید صداقت را در این رابطه بیاوریم. من در اینجا شاداب نیستم و نمیتوانم همچنان به این نقش ادامه دهم. دلم با منطق و شرایط زندگیام نمیخواند." شوهرش، که در ابتدا به شدت شوکه شده بود، بعد از اندکی تفکر، پذیرای صداقت او شد و هر دو تصمیم گرفتند برای بهبود زندگیشان تلاش کنند.
تلاششان به مرور نتیجه داد. پیر خردمند به آنها کمک کرد تا به عمق مشکلاتی که هر دو احساس میکردند، پی ببرند. آنها دریافتند که عشق مانند گلی است که نیاز به آبیاری و مراقبت دارد. با هم، تلاش کردند تا نیازهای یکدیگر را بشناسند و صمیمیت و محبت را دوباره به زندگیشان بازگردانند.
شهرزاد آموخت که عشقش نسبت به رامین نه تنها زیبایی زندگیاش، بلکه فرصتی برای رشد و بلوغ روحیش را از او می گیرد . او فهمید که عشق میان او و رامین، توهمی بود دست نیافتنی او ر دانست که عشق واقعی، وقت دوست داشتن نیست الزامات اجتماعی و بسیاری از مسایل حاشیه ای نیز باید در آن لحاظ نمود. و در بسیاری مواقع همان مسایل حاشیه از دوست داشتن مهمتر میشوند و دوست داشتن را به رنج کشیدن تبدیل می کنند
در پایان، چه بسا رامین و شهرزاد هر یک زندگی خود را به صورت مجزا ادامه دادند،اما یکی عاقلانه عشق به بن بست رسیده را شناخت و برای عشقی دیگر تلاش نمود و دیگری عشق نافرجام را در دل پروراند پنجاه سال بعد یکی از این دو زندگی شاد و فرزندان با نشاط داشت و دیگری با اندوهی در دل و دنیای پر از ناامیدی زندگی سپری نمود
شاید هم اکنون نیز افرادی باشند که عاشقانه همدیگر را دوست دارند اما موانعی در زندگی شان دارند که این عشق را اخته میکند
این داستان به آنها یادآوری میکند که گاهی در زندگی، لازم است به درون خود نگاهی بیندازیم، و واضح تر زندگی مان را نظاره کنیم با صداقت به خود احوال زندگی مان را بنگریم و برای بهبودش هر کاری که میتوانیم انجام دهیم گاهی لازم است برای بهبود زندگی زناشوییمان تلاش را با تدبیر هم راستا کنیم. با این کار میتوانیم عشقهای نافرجام را کنار بگذاریم و به یک عشق زندگی ساز و عمیقتر و پایدارتر دست یابیم، حتی اگر با چالشها و دشواریها روبرو شویم.
فقط باید بخواهیم تا بشود
https://chat.whatsapp.com/Koggg9aIOSk43zLDcfSPyB
۱۶:۱۰
خورشید غروب میکرد و سایهی بلند درختان، روی دیوارهای خانهی قدیمی دکتر آرش میافتاد. آرش، پنجاه ساله، روانشناسی معروف و محترم، با چشمانی که از خستگی و پشیمانی سرخ شده بودند، به عکس پسرش، آرمان، خیره شده بود. آرمان، حالا بیست و سه ساله بود، مردی موفق و مستقل، اما آرش میدانست که زخمهای کهنهای در عمق روان او نهفته است؛ زخمهایی که ریشهی آنها به سالهای دور، به کودکی آرمان، به آن لحظات وحشتناک بازمیگشت.
زلزلهی خفیف، خانهی آرش را به لرزه انداخته بود. نه آنقدر شدید که خسارت جدی ایجاد کند، اما کافی بود که آرش را به عمق آن خاطرات تلخ ببرد؛ به آن لحظاتی که آرمان سه ساله بود و او، در چنگال خشم خود، او را کتک میزد. هر لرزش خانه، مانند ضربهی چماقی بر سر آرش میافتاد و او را به آن لحظات بازمیگرداند.
آرش چشمهایش را بست و صورت کوچک و ترسیدهی آرمان را در ذهنش دید. چشمهای بزرگ و گرد آرمان که از ترس گشاد شده بودند، لبهای لرزانش، و بدن کوچکش که از ترس میلرزید. آرش صدای گریهی آرمان را میشنید، صدایی که حالا بعد از سالها، هنوز در گوشهایش طنین میاندازد. او حس میکرد که دوباره آن کودک کوچک و ترسیده است و دوباره آن خشم وحشیانه به او هجوم آورده است. اما این بار، خشم او نه به سوی آرمان، بلکه به سوی خودش جهت گرفته بود.
آرش میدانست که آن کتکها، نه از روی عشق و تربیت، بلکه از روی خشم و ناامیدی بوده است. خشم از کودکی سخت و تلخ خودش، ناامیدی از ناتوانیاش در کنترل خشمش. او آرمان را به عنوان ابزاری برای سرکوب زخمهای کهنهی خودش استفاده کرده بود. هر ضربهای که به آرمان میزد، در واقع ضربهای به خودش بود. او میخواست با این کار، درد و رنج خودش را کاهش دهد، اما در عوض، درد و رنج آرمان را افزایش داده بود.
حالا، سالها بعد، آرش با پشیمانی عمیقی به آن لحظات نگاه میکرد. او میدانست که بسیاری از آنچه به اسم تربیت و اخلاق و ادب، توسط ما برای فرزندانمان انجام میشود، اصرار ماست برای اینکه فرزندانمان را مجبور کنیم که مرهم زخمهایمان باشند. ما با این کار، زخمی تازه برایشان ایجاد میکنیم و این تسلسل در نسلها ادامه پیدا میکند. راهی برای شکستنش جز با خودآگاهی نیست. آرش حالا میدانست که قبل از هر نصیحتی، قبل از هر تصمیمی برای فرزندش، باید از خودش بپرسد: آیا این کار برای رشد اوست یا برای خوددرمانی زخمهای من؟ اسم اولی، تربیت اخلاقیست و اسم دومی، دیکتاتوریِ اخلاقی. و درک فرق این دو اسم، خودآگاهیست.
رضا مولایی روانشناس
https://chat.whatsapp.com/HEe9PmLbRyYGxOQAJ4gcC0
زلزلهی خفیف، خانهی آرش را به لرزه انداخته بود. نه آنقدر شدید که خسارت جدی ایجاد کند، اما کافی بود که آرش را به عمق آن خاطرات تلخ ببرد؛ به آن لحظاتی که آرمان سه ساله بود و او، در چنگال خشم خود، او را کتک میزد. هر لرزش خانه، مانند ضربهی چماقی بر سر آرش میافتاد و او را به آن لحظات بازمیگرداند.
آرش چشمهایش را بست و صورت کوچک و ترسیدهی آرمان را در ذهنش دید. چشمهای بزرگ و گرد آرمان که از ترس گشاد شده بودند، لبهای لرزانش، و بدن کوچکش که از ترس میلرزید. آرش صدای گریهی آرمان را میشنید، صدایی که حالا بعد از سالها، هنوز در گوشهایش طنین میاندازد. او حس میکرد که دوباره آن کودک کوچک و ترسیده است و دوباره آن خشم وحشیانه به او هجوم آورده است. اما این بار، خشم او نه به سوی آرمان، بلکه به سوی خودش جهت گرفته بود.
آرش میدانست که آن کتکها، نه از روی عشق و تربیت، بلکه از روی خشم و ناامیدی بوده است. خشم از کودکی سخت و تلخ خودش، ناامیدی از ناتوانیاش در کنترل خشمش. او آرمان را به عنوان ابزاری برای سرکوب زخمهای کهنهی خودش استفاده کرده بود. هر ضربهای که به آرمان میزد، در واقع ضربهای به خودش بود. او میخواست با این کار، درد و رنج خودش را کاهش دهد، اما در عوض، درد و رنج آرمان را افزایش داده بود.
حالا، سالها بعد، آرش با پشیمانی عمیقی به آن لحظات نگاه میکرد. او میدانست که بسیاری از آنچه به اسم تربیت و اخلاق و ادب، توسط ما برای فرزندانمان انجام میشود، اصرار ماست برای اینکه فرزندانمان را مجبور کنیم که مرهم زخمهایمان باشند. ما با این کار، زخمی تازه برایشان ایجاد میکنیم و این تسلسل در نسلها ادامه پیدا میکند. راهی برای شکستنش جز با خودآگاهی نیست. آرش حالا میدانست که قبل از هر نصیحتی، قبل از هر تصمیمی برای فرزندش، باید از خودش بپرسد: آیا این کار برای رشد اوست یا برای خوددرمانی زخمهای من؟ اسم اولی، تربیت اخلاقیست و اسم دومی، دیکتاتوریِ اخلاقی. و درک فرق این دو اسم، خودآگاهیست.
رضا مولایی روانشناس
https://chat.whatsapp.com/HEe9PmLbRyYGxOQAJ4gcC0
۶:۰۱
داستان روانشناسی زنجیرهای شکنویسنده رضا مولایی
دود غلیظ آتش، چشمهای تاریک غار را پر کرده بود. کُر، با دستهای لرزان، تکهای گوشت نیمهپخته را به سمت دهانش برد. صدای خشخش برگها در بیرون، مثل چنگالهای نامرئی، به اعصابش چنگ میزد. هزاران سال پیش، در این غار تاریک و نمناک، زندگی به معنای واقعی کلمه، یک مبارزه برای بقا بود.
کُر، همیشه در هراس بود. هراس از پلنگهایی که در تاریکی کمین کرده بودند، از خرسهایی که با غرشهای وحشیانهشان، خواب را از چشمانشان میربودند. هراس از گرسنگی، از سرما، از بیماری. این هراس، به شک و بدبینی عمیقی در وجودش ریشه دوانده بود. هر صدایی، هر سایهای، به او یادآوری میکرد که در این دنیای خشن، هیچ چیز قابل اعتماد نیست.
اگر کسی از قبیله، با تکهای گوشت بیشتر از دیگران برمیگشت، کُر به او با دیده شک مینگریست. آیا گوشت را به زور از دیگری گرفته بود؟ آیا حیوانی را که به قبیله تعلق داشت، شکار کرده بود؟ هر لبخندی، هر کلمهی مهربان، در ذهن او به دامی مرموز تبدیل میشد. او به همه چیز شک میکرد، حتی به نزدیکترین افرادش.
سالها گذشت. انسانها از غارها بیرون آمدند، شهرها را ساختند، و زندگیشان تغییر کرد. اما آن ترس اولیه، آن شک و بدبینی، هنوز در ژنهایشان باقی مانده بود.
امروز، در دنیای مدرن، کُر، یا بهتر بگوییم، نسلهای کُر، هنوز با این ترس دست و پنجه نرم میکنند. مثلاً، مریم، زنی جوان و موفق، به دلیل فشار کاری زیاد و استرس مداوم، به شدت شکاک شده بود. او به همسرش، به همکارانش، حتی به دوستانش، با دیده شک مینگریست. هر حرفی، هر عملی، در ذهن او به معنای خیانت یا توطئه تفسیر میشد. او مدام نگران بود که کسی به او آسیب برساند، کسی به او دروغ بگوید، کسی به او خیانت کند. کسی بچه هایش را از او بدزدد ، کسی همسرش را به خود مشغول کند. استرس، او را به یک انسان شکاک تبدیل کرده بود. مریم، بدون آنکه بداند، نسلهای متمادی از ترس و شک را در وجودش حمل میکرد؛ میراثی از آن انسانهای نخستین که در غارهای تاریک، برای بقا میجنگیدند.
اما مریم باید میدانست که در دنیای امروز، این شک و بدبینی، نه تنها او را از آرامش و شادی محروم میکند، بلکه روابطش را تخریب میکند و زندگیاش را به جهنمی از سوءظن و اضطراب تبدیل میکند. این شکاک بودن، دیوار بلندی بین او و خوشبختی ساخته بود. دیواری که آجرهایش از ترس و بدبینی ساخته شده بودند و هر روز بلندتر و محکمتر میشد. مریم نیاز داشت تا این دیوار را خراب کند، آجر به آجر، با پذیرفتن اینکه در دنیای امروز، هرچند خطرها وجود دارند، اما اعتماد و عشق، نیرویی بسیار قویتر از ترس و شک هستند. او باید یاد میگرفت که به دیگران اعتماد کند، به خودش اعتماد کند، و به جای اینکه در گذشتهی تاریک انسانهای نخستین گیر کند، در دنیای روشن امروز، زندگی کند. زندگیای که شادی و آرامش، در آن جایگاه خود را دارند، اگر فقط اجازه دهد.
رضا مولایی ، روانشناس
اگر داستانهای روانشناسی مورد پسند تان است و آگاهی شما را افزایش میدهد لطفا در انتشار آن من را یاری بفرمایید
https://chat.whatsapp.com/HEe9PmLbRyYGxOQAJ4gcC0
دود غلیظ آتش، چشمهای تاریک غار را پر کرده بود. کُر، با دستهای لرزان، تکهای گوشت نیمهپخته را به سمت دهانش برد. صدای خشخش برگها در بیرون، مثل چنگالهای نامرئی، به اعصابش چنگ میزد. هزاران سال پیش، در این غار تاریک و نمناک، زندگی به معنای واقعی کلمه، یک مبارزه برای بقا بود.
کُر، همیشه در هراس بود. هراس از پلنگهایی که در تاریکی کمین کرده بودند، از خرسهایی که با غرشهای وحشیانهشان، خواب را از چشمانشان میربودند. هراس از گرسنگی، از سرما، از بیماری. این هراس، به شک و بدبینی عمیقی در وجودش ریشه دوانده بود. هر صدایی، هر سایهای، به او یادآوری میکرد که در این دنیای خشن، هیچ چیز قابل اعتماد نیست.
اگر کسی از قبیله، با تکهای گوشت بیشتر از دیگران برمیگشت، کُر به او با دیده شک مینگریست. آیا گوشت را به زور از دیگری گرفته بود؟ آیا حیوانی را که به قبیله تعلق داشت، شکار کرده بود؟ هر لبخندی، هر کلمهی مهربان، در ذهن او به دامی مرموز تبدیل میشد. او به همه چیز شک میکرد، حتی به نزدیکترین افرادش.
سالها گذشت. انسانها از غارها بیرون آمدند، شهرها را ساختند، و زندگیشان تغییر کرد. اما آن ترس اولیه، آن شک و بدبینی، هنوز در ژنهایشان باقی مانده بود.
امروز، در دنیای مدرن، کُر، یا بهتر بگوییم، نسلهای کُر، هنوز با این ترس دست و پنجه نرم میکنند. مثلاً، مریم، زنی جوان و موفق، به دلیل فشار کاری زیاد و استرس مداوم، به شدت شکاک شده بود. او به همسرش، به همکارانش، حتی به دوستانش، با دیده شک مینگریست. هر حرفی، هر عملی، در ذهن او به معنای خیانت یا توطئه تفسیر میشد. او مدام نگران بود که کسی به او آسیب برساند، کسی به او دروغ بگوید، کسی به او خیانت کند. کسی بچه هایش را از او بدزدد ، کسی همسرش را به خود مشغول کند. استرس، او را به یک انسان شکاک تبدیل کرده بود. مریم، بدون آنکه بداند، نسلهای متمادی از ترس و شک را در وجودش حمل میکرد؛ میراثی از آن انسانهای نخستین که در غارهای تاریک، برای بقا میجنگیدند.
اما مریم باید میدانست که در دنیای امروز، این شک و بدبینی، نه تنها او را از آرامش و شادی محروم میکند، بلکه روابطش را تخریب میکند و زندگیاش را به جهنمی از سوءظن و اضطراب تبدیل میکند. این شکاک بودن، دیوار بلندی بین او و خوشبختی ساخته بود. دیواری که آجرهایش از ترس و بدبینی ساخته شده بودند و هر روز بلندتر و محکمتر میشد. مریم نیاز داشت تا این دیوار را خراب کند، آجر به آجر، با پذیرفتن اینکه در دنیای امروز، هرچند خطرها وجود دارند، اما اعتماد و عشق، نیرویی بسیار قویتر از ترس و شک هستند. او باید یاد میگرفت که به دیگران اعتماد کند، به خودش اعتماد کند، و به جای اینکه در گذشتهی تاریک انسانهای نخستین گیر کند، در دنیای روشن امروز، زندگی کند. زندگیای که شادی و آرامش، در آن جایگاه خود را دارند، اگر فقط اجازه دهد.
رضا مولایی ، روانشناس
اگر داستانهای روانشناسی مورد پسند تان است و آگاهی شما را افزایش میدهد لطفا در انتشار آن من را یاری بفرمایید
https://chat.whatsapp.com/HEe9PmLbRyYGxOQAJ4gcC0
۱۸:۱۴
سلام و عرض ادب خدمت همه اعضای گروهاگر مایلید از مطالب روانشناسی گروه سلامت روان استفاده کنیدلینک گروه واتساپ بنده را دنبال بفرماییدhttps://chat.whatsapp.com/HEe9PmLbRyYGxOQAJ4gcC0
۱۸:۲۷
نسیم خنک عصرگاهی، پردههای نازک اتاق را به رقص درآورد. لیلا و سامان، روی مبلهای راحتی نشسته بودند، سکوت سنگینی بینشان حکمفرما بود. بیست سال از عروسیشان میگذشت، بیست سال پر از خنده، گریه، شادی و درد. بیست سال که با رشد سه فرزندشان همراه بود. اما حالا، آشیانهی آنها خالی بود. پرندگان کوچکشان پرواز کرده بودند و لانهی خالی آنها را به یادگار گذاشته بودند.
لیلا به عکس فرزندانش که روی میز قرار داشت نگاه کرد. چشمهایش نمناک شد. سامان دستش را روی دست لیلا گذاشت، اما لمس دستهایشان دیگر آن گرمای گذشته را نداشت. عشقشان، سالها پیش، در میان شلوغیهای زندگی و مسئولیتهای فرزندی، کمرنگ شده بود. آنها بهخاطر بچهها به زندگی مشترکشان ادامه داده بودند، بهخاطر آن سه فرزند که حالا بالغ شده و خانه را ترک کرده بودند.
سامان به لیلا نگاه کرد. چشمانش خالی از عشق بود، پر از خستگی و یأس. لیلا نیز همین طور. آنها سالها بود که بهجای همسر، همخانه یکدیگر بودند. وظیفه و مسئولیت جای عشق را گرفته بود. حالا که وظیفهشان به پایان رسیده بود، چه چیزی برای نگهداشتنشان باقی مانده بود؟
آن شب، لیلا و سامان با هم صحبت کردند. صحبتی طولانی و دردناک. صحبتی که پایان بیست سال زندگی مشترکشان را اعلام میکرد. آشیانهی خالی آنها، نه تنها از فرزندانشان، بلکه از عشقشان نیز خالی بود. داستان آنها هشداری است برای همه کسانی که بهخاطر فرزندانشان به زندگی مشترک ادامه میدهند، بدون اینکه به شعلهی عشق در دلهایشان توجه کنند. آیا شما نیز در حال ساختن آشیانهای خالی هستید؟ آیا عشق در زندگی مشترک شما جایگاه واقعی خود را دارد؟ این داستان را به اشتراک بگذارید و به دیگران کمک کنید تا از این خطر جلوگیری کنند.رضا مولایی ، روانشناسhttps://chat.whatsapp.com/HEe9PmLbRyYGxOQAJ4gcC0
لیلا به عکس فرزندانش که روی میز قرار داشت نگاه کرد. چشمهایش نمناک شد. سامان دستش را روی دست لیلا گذاشت، اما لمس دستهایشان دیگر آن گرمای گذشته را نداشت. عشقشان، سالها پیش، در میان شلوغیهای زندگی و مسئولیتهای فرزندی، کمرنگ شده بود. آنها بهخاطر بچهها به زندگی مشترکشان ادامه داده بودند، بهخاطر آن سه فرزند که حالا بالغ شده و خانه را ترک کرده بودند.
سامان به لیلا نگاه کرد. چشمانش خالی از عشق بود، پر از خستگی و یأس. لیلا نیز همین طور. آنها سالها بود که بهجای همسر، همخانه یکدیگر بودند. وظیفه و مسئولیت جای عشق را گرفته بود. حالا که وظیفهشان به پایان رسیده بود، چه چیزی برای نگهداشتنشان باقی مانده بود؟
آن شب، لیلا و سامان با هم صحبت کردند. صحبتی طولانی و دردناک. صحبتی که پایان بیست سال زندگی مشترکشان را اعلام میکرد. آشیانهی خالی آنها، نه تنها از فرزندانشان، بلکه از عشقشان نیز خالی بود. داستان آنها هشداری است برای همه کسانی که بهخاطر فرزندانشان به زندگی مشترک ادامه میدهند، بدون اینکه به شعلهی عشق در دلهایشان توجه کنند. آیا شما نیز در حال ساختن آشیانهای خالی هستید؟ آیا عشق در زندگی مشترک شما جایگاه واقعی خود را دارد؟ این داستان را به اشتراک بگذارید و به دیگران کمک کنید تا از این خطر جلوگیری کنند.رضا مولایی ، روانشناسhttps://chat.whatsapp.com/HEe9PmLbRyYGxOQAJ4gcC0
۱۷:۲۵
اگر مایلید همچنان از مطالب روانشناسی بهرمند بشید به کانال واتساپ بالا بپیوندید
۱۷:۲۶
در سرزمینی سرسبز و باصفایی، ملکهای مهربان به نام نازنین، دختر کوچکی داشت به نام باران. باران، دختری زیبا و باهوش بود، اما ملکه نازنین، از ترس از دست دادن او، همیشه در کنارش بود. این چسبندگی مفرط، مانند رَسَمی کهنه در قصر حاکم بود.
باران، مانند پرندهای در قفس طلایی، در حصار محبت مادرش زندانی بود. او میخواست به باغ گلهای سرخ برود و با پروانهها بازی کند، اما نازنین همیشه او را ممانعت میکرد. "باران جان، مبادا خار به پایت برود! مبادا زنبور تو را نیش زند!" ملکه نازنین، مانند شیر مادری که از شکارچیان نگران است، همیشه نگران باران بود.
روزی، یک حکیم دانا به قصر آمد. او با دیدن رفتار ملکه نازنین، به او گفت: "ای ملکهی مهربان، عشق مانند آبی است که به گیاه زندگی میبخشد، اما اگر زیاد باشد، گیاه را غرق میکند. باران نیز مانند گیاهی است که به آزادی و رشد نیاز دارد. او باید بهطور مستقل زندگی کند تا تواناییهایش را شکوفا کند."
ملکه نازنین، ابتدا با سخنان حکیم مخالفت کرد، اما حکیم با حکمت و درایت خود، او را متقاعد کرد که رفتارش اشتباه است. او به ملکه نازنین گفت که عشق به معنای محدود کردن نیست، بلکه به معنای ایجاد فضای رشد و شکوفایی برای فرزند است.
ملکه نازنین، با فهمیدن اشتباه خود، تصمیم گرفت که رفتارش را تغییر دهد. او به باران اجازه داد تا بهطور مستقل زندگی کند و تواناییهایش را شکوفا کند. باران، مانند پرندهای که از قفس رها شده است، با شادی و آزادی به سوی آینده پرواز کرد. او با استعداد و خلاقیت خود، به موفقیتهای بزرگی دست یافت. و ملکه نازنین، با فهمیدن معنای واقعی عشق، از این که به فرزندش اجازه رشد داده بود، خوشحال بود.
قفس طلایی، یا باغ آزادی؟ 
نازنین، ملکهای مهربان، اما اسیر قفس طلایی چسبندگی خود. او باران، دختر کوچکش را، مانند گوهری گرانبها، در حصار محافظت خود حبس کرده بود. اما این محافظت، به زندان تبدیل شده بود. نازنین، از هر خطری برای باران نگران بود، بیآنکه بداند بزرگترین خطر، همین چسبندگی مفرط است که اجازه رشد و مواجهه با خطر را از دخترش گرفته استاجازه یادگیریتجربه کسب دانش زندگی را از کودک خود منها کرده است
باران، مانند پرندهای در قفس طلایی، آرزوی پرواز داشت. او میخواست به باغ آزادی برود، میخواست تجربه کند، میخواست رشد کند. اما نازنین، با عشق مسمومش، بالهایش را میبُرید. حکیم دانا، به نازنین آموخت که عشق به معنای رها کردن است، رها کردن برای رشد.
آیا شما نیز مادری میشناسید که فرزندش را در قفس چسبندگی حبس کرده است؟ این داستان را با او بهاشتراک بگذارید. شاید این اولین قدم برای شکستن زنجیرهای چسبندگی و گشودن درهای باغ آزادی باشد.
رضا مولایی ، روانشناس
به کانال ما در واتساپ بپیوندید
https://chat.whatsapp.com/HEe9PmLbRyYGxOQAJ4gcC0
باران، مانند پرندهای در قفس طلایی، در حصار محبت مادرش زندانی بود. او میخواست به باغ گلهای سرخ برود و با پروانهها بازی کند، اما نازنین همیشه او را ممانعت میکرد. "باران جان، مبادا خار به پایت برود! مبادا زنبور تو را نیش زند!" ملکه نازنین، مانند شیر مادری که از شکارچیان نگران است، همیشه نگران باران بود.
روزی، یک حکیم دانا به قصر آمد. او با دیدن رفتار ملکه نازنین، به او گفت: "ای ملکهی مهربان، عشق مانند آبی است که به گیاه زندگی میبخشد، اما اگر زیاد باشد، گیاه را غرق میکند. باران نیز مانند گیاهی است که به آزادی و رشد نیاز دارد. او باید بهطور مستقل زندگی کند تا تواناییهایش را شکوفا کند."
ملکه نازنین، ابتدا با سخنان حکیم مخالفت کرد، اما حکیم با حکمت و درایت خود، او را متقاعد کرد که رفتارش اشتباه است. او به ملکه نازنین گفت که عشق به معنای محدود کردن نیست، بلکه به معنای ایجاد فضای رشد و شکوفایی برای فرزند است.
ملکه نازنین، با فهمیدن اشتباه خود، تصمیم گرفت که رفتارش را تغییر دهد. او به باران اجازه داد تا بهطور مستقل زندگی کند و تواناییهایش را شکوفا کند. باران، مانند پرندهای که از قفس رها شده است، با شادی و آزادی به سوی آینده پرواز کرد. او با استعداد و خلاقیت خود، به موفقیتهای بزرگی دست یافت. و ملکه نازنین، با فهمیدن معنای واقعی عشق، از این که به فرزندش اجازه رشد داده بود، خوشحال بود.
نازنین، ملکهای مهربان، اما اسیر قفس طلایی چسبندگی خود. او باران، دختر کوچکش را، مانند گوهری گرانبها، در حصار محافظت خود حبس کرده بود. اما این محافظت، به زندان تبدیل شده بود. نازنین، از هر خطری برای باران نگران بود، بیآنکه بداند بزرگترین خطر، همین چسبندگی مفرط است که اجازه رشد و مواجهه با خطر را از دخترش گرفته استاجازه یادگیریتجربه کسب دانش زندگی را از کودک خود منها کرده است
باران، مانند پرندهای در قفس طلایی، آرزوی پرواز داشت. او میخواست به باغ آزادی برود، میخواست تجربه کند، میخواست رشد کند. اما نازنین، با عشق مسمومش، بالهایش را میبُرید. حکیم دانا، به نازنین آموخت که عشق به معنای رها کردن است، رها کردن برای رشد.
آیا شما نیز مادری میشناسید که فرزندش را در قفس چسبندگی حبس کرده است؟ این داستان را با او بهاشتراک بگذارید. شاید این اولین قدم برای شکستن زنجیرهای چسبندگی و گشودن درهای باغ آزادی باشد.
رضا مولایی ، روانشناس
به کانال ما در واتساپ بپیوندید
https://chat.whatsapp.com/HEe9PmLbRyYGxOQAJ4gcC0
۱۲:۳۸
عنوان: چرا باید اخبار بد رو از کودکانمون دور نگه داریم؟"( رضا مولایی،روانشناس)
۱. ذهن کوچیک، ترس بزرگ:> فرض کنید فرزند ۷ سالهتون توی تلویزیون خبر "زلزله" میبینه. ذهن کودک مثل آینهست! او فکر میکنه این اتفاق حتماً برای خونه خودشون میافته. انگار که هر خبر بد، مستقیماً خطاب به اونه!

«کودک زیر ۱۰ سال، اخبار ناگوار رو به خودش نسبت میده. مثل اینه که فکر کنه اون تصادف وحشتناک جادهای، ممکنه برای مامان و باباش اتفاق بیفته.»
۲. اولین واکنش شما: "قلعه امن" بسازید:> اگر فرزندتون تصادفاً یه خبر ناراحتکننده دید یا شنید (مثلاً از گفتوگوی بزرگترها)، فوری بهش اطمینان بدید: «عزیزم، میدونم این خبر ترسناکه... ولی یادت باشه، ما اینجا در امنیتیم. بابا همیشه با دقت رانندگی میکنه و خونه ما هم محکمه. این خبر مربوط به جای دیگهست.»
کلیدواژه: "ما در امنیتیم"**. این جمله، سپر روانی کودک میشه.
**۳. احساساتش رو "بیاهمیت" نشون ندید!:> اگر گفت: «مامان، از اخبار جنگ میترسم!» نگید: «چیزی نیست نگران نباش!»
در عوض بگید:«میفهمم که ترسیدی عزیزم. منم بعضی وقتها از اخبار ناراحت میشم. بیا بغلت کنم... دوست داری درمورد ترسهات بیشتر باهم حرف بزنیم؟»>
گوش دادنِ بدون قضاوت**، مهمترین هدیهایه که میتونید بهش بدید.
احساساتش رو "مسخره" یا "کوچک" ندونید، یعنی بهش بگید "احساست برای من مهمه"!
**۴. "تعدیل خبری": تعادل ایجاد کنید!> ذهن کودک مثل یه باغچهست. اگر فقط خبرهای بد بذارید توش، علفهای هرز ترس و ناامیدی میرونه! حواستون باشه اخبار خوب هم برسونید:«امروز یه فیلم دیدم: گروهی از دانشمدا یه داروی جدید برای بیماران ساختهان!» یا «بشنو عزیزم: دیروز توی باغچه خونه یه گل قشنگ متولد شد! میخای اسمش رو "پونه" بگذاریم؟!»
پیشنهاد عملی: یه "**ساعت شاد**" در روز مشخص کنین (مثلاً سر شام) و فقط اخبار خوب، کشفهای علمی یا کارهای نیک مردم رو باهم مرور کنین!
---
نکته پایانی:کودکی، فصلِ پروانههاست... نه بارانهای سهمگین!
با مراقبت از "دنیای خبری" فرزندتون، بهش کمک میکنید با امید و اعتماد به نفس بزرگ بشه... نه با ترس و دلهره.
رضا مولایی روانشناس
https://chat.whatsapp.com/Koggg9aIOSk43zLDcfSPyB
۱. ذهن کوچیک، ترس بزرگ:> فرض کنید فرزند ۷ سالهتون توی تلویزیون خبر "زلزله" میبینه. ذهن کودک مثل آینهست! او فکر میکنه این اتفاق حتماً برای خونه خودشون میافته. انگار که هر خبر بد، مستقیماً خطاب به اونه!
۲. اولین واکنش شما: "قلعه امن" بسازید:> اگر فرزندتون تصادفاً یه خبر ناراحتکننده دید یا شنید (مثلاً از گفتوگوی بزرگترها)، فوری بهش اطمینان بدید: «عزیزم، میدونم این خبر ترسناکه... ولی یادت باشه، ما اینجا در امنیتیم. بابا همیشه با دقت رانندگی میکنه و خونه ما هم محکمه. این خبر مربوط به جای دیگهست.»
**۳. احساساتش رو "بیاهمیت" نشون ندید!:> اگر گفت: «مامان، از اخبار جنگ میترسم!» نگید: «چیزی نیست نگران نباش!»
احساساتش رو "مسخره" یا "کوچک" ندونید، یعنی بهش بگید "احساست برای من مهمه"!
**۴. "تعدیل خبری": تعادل ایجاد کنید!> ذهن کودک مثل یه باغچهست. اگر فقط خبرهای بد بذارید توش، علفهای هرز ترس و ناامیدی میرونه! حواستون باشه اخبار خوب هم برسونید:«امروز یه فیلم دیدم: گروهی از دانشمدا یه داروی جدید برای بیماران ساختهان!» یا «بشنو عزیزم: دیروز توی باغچه خونه یه گل قشنگ متولد شد! میخای اسمش رو "پونه" بگذاریم؟!»
---
نکته پایانی:کودکی، فصلِ پروانههاست... نه بارانهای سهمگین!
رضا مولایی روانشناس
https://chat.whatsapp.com/Koggg9aIOSk43zLDcfSPyB
۸:۱۶
۳:۳۶
آدم واقعی، از بسته بندی در نمیاد.
خیلی از آدمهاساختن بلد نیستندنبال یه نفر آماده هستن که نه دعوا کنه، نه اختلاف نظر داشته باشه نه قهر کنه ، نه بگه چرا این کار کردی ، نه خسته باشه ، نه حسادت کنه ، از همه چیزایی که اون خوشش میاد خوشش بیاد.یکی که همیشه تاییدشون کنه!
دلشون یه نسخه شاد و آماده میخواد. کسی که فقط لبخند بزنه و بگه تو درستی، حق با توئه!" دوست دارمعشقم عزیزم
اما آدمها قصه دارن گذشته دارن! روزای سختی که ساختتشون
آدم واقعی، از بسته بندی در نمیاد.
کلینیک تخصصی روانشناسی سلامترضا مولایی ، روانشناس
https://chat.whatsapp.com/Koggg9aIOSk43zLDcfSPyB?mode=ac_t
خیلی از آدمهاساختن بلد نیستندنبال یه نفر آماده هستن که نه دعوا کنه، نه اختلاف نظر داشته باشه نه قهر کنه ، نه بگه چرا این کار کردی ، نه خسته باشه ، نه حسادت کنه ، از همه چیزایی که اون خوشش میاد خوشش بیاد.یکی که همیشه تاییدشون کنه!
دلشون یه نسخه شاد و آماده میخواد. کسی که فقط لبخند بزنه و بگه تو درستی، حق با توئه!" دوست دارمعشقم عزیزم
اما آدمها قصه دارن گذشته دارن! روزای سختی که ساختتشون
آدم واقعی، از بسته بندی در نمیاد.
کلینیک تخصصی روانشناسی سلامترضا مولایی ، روانشناس
https://chat.whatsapp.com/Koggg9aIOSk43zLDcfSPyB?mode=ac_t
۸:۴۲
راهنما: به هر جمله زیر با گزینههای زیر پاسخ دهید: - 0 = هرگز - 1 = گاهی - 2 = اغلب - 3 = تقریباً همیشه
قلم و کاغذ و آماده کنید
پرسشها1. فراموش میکنم قرارها یا اتفاقات اخیر را. 2. برای یادآوری کارهای روزمره نیاز به یادداشت دارم. 3. وسایل شخصیام را مکرراً گم میکنم. 4. تمرکز بر یک وظیفه خاص برایم دشوار است. 5. بیشتر از حالت عادی حواسپرت میشوم. 6. مدیریت چند کار همزمان برایم سخت است. 7. تصمیمگیریهای ساده یا انتخابهای روزمره برایم دشوار است. 8. برای پردازش اطلاعات به زمان بیشتری نیاز دارم. 9. در محاسبات یا مدیریت مالی اشتباه میکنم. 10. هنگام صحبت کردن کلمات مناسب را پیدا نمیکنم. 11. پیگیری مکالمات پیچیده برایم دشوار است. 12. در برنامهریزی و سازماندهی کارها مشکل دارم. 13. در دنبال کردن مراحل یک کار (مثل آشپزی) دچار مشکل میشوم. 14. اضطراب، افسردگی یا تحریکپذیریام بیشتر شده است. 15. انگیزه یا علاقهام به فعالیتهای اجتماعی و تفریحی کاهش یافته است. 16. حتی در مکانهای آشنا مسیرها یا جهتها را فراموش میکنم.
---
---
مژدهمشکل حافظه و اختلال شناختی در کلینیک سلامت درمان میشود09171825486
کلینیک تخصصی روانشناسی سلامت روانشناس رضا مولایی
اگه میخای هر روز مطالب تازه و کاربردی یادبگیری لینک زیر را لمسش کن
https://chat.whatsapp.com/DsrO1nDM7IZIbX2sFXyVyo?mode=wwt
۱۴:۵۴