بله | کانال رمانکده
عکس پروفایل رمانکدهر

رمانکده

۱۱ هزار عضو
عکس پروفایل رمانکدهر
۱۱ هزار عضو

رمانکده


تاسیس : 23 مرداد 1399

تبادل نداریم.

شرایط تبلیغات:
ble.ir/join/ODFjZThiY2

داستان کوتاه @dastankootah
خلاق شو @khalagh_show
رمان کده @romaan_kadeh
سخن نور@sokhan_noor
حال خوب@haalekhoub
۹۷۵۰۳۸*
undefinedundefined
داستان جذاب و واقعی

undefinedundefined #قیمت_خدا undefinedundefined


undefinedتوضیح: سلام دوستان، داستانی که در پیش رو دارید واقعی است. نویسنده شخصا با شخصیت اصلی داستان مصاحبه کرده و داستان را به شیوۀ رمان به رشتۀ تحریر در آورده است.


undefinedundefinedundefinedمقدمه نویسنده:

این داستان و رخدادهای آن براساس حقیقت و واقعیت می باشند ... و بنده هیچ گونه مسئولیت و تاثیری در این وقایع نداشته ... و نقشی جز روایتگری آنها ندارم ...با تشکر و احترام

سید طاها ایمانی

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined


undefined#قسمت_اول داستان جذاب و واقعی undefinedundefined #قیمت_خدا undefinedundefined : زمانی برای زندگی
حتی وقتی مشروب نمی خوردم بیدار شدن با سردرد و سرگیجه برام عادی شده بود ... کم کم حس می کردم درس ها رو هم درست متوجه نمیشم ... و ...
هر دفعه یه بهانه برای این علائم پیدا می کردم ...ولی فکرش رو نمی کردم بدترین خبر زندگیم منتظرم باشه ...
بالاخره رفتم دکتر ... بعد از کلی آزمایش و جلسات پزشکی... توی چشمم نگاه کرد و گفت ...
- متاسفیم خانم کوتزینگه ... شما زمان زیادی زنده نمی مونید ... با توجه به شرایط و موقعیت این تومور ... در صد موفقیت عمل خیلی پایینه و شما از عمل زنده برنمی گردید ... همین که سرتون رو ...
مغزم هنگ کرده بود ... دیگه کار نمی کرد ... دنیا مثل چرخ و فلک دور سرم می چرخید ...
- خدایا! من فقط 21 سالمه ... چطور چنین چیزی ممکنه؟... فقط چند ماه؟ ... فقط چند ماه دیگه زنده ام!! ...
حالم خیلی خراب بود ... برگشتم خونه ... بدون اینکه چیزی بگم دویدم توی اتاق و در رو قفل کردم ... خودم رو پرت کردم توی تخت ... فقط گریه می کردم ... دلم نمی خواست احدی رو ببینم ... هیچ کسی رو ...
یکشنبه رفتم کلیسا ... حتی فکر مرگ و تابوت هم من رو تا سر حد مرگ پیش می برد ... هفته ها به خدا التماس کردم ... نذر کردم ... اما نذرها و التماس های من هیچ فایده ای نداشت ... نا امید و سرگشته، اونقدر بهم ریخته بودم که دیگه کنترل هیچ کدوم از رفتارهام دست خودم نبود ... و پدر و مادرم آشفته و گرفته ... چون علت این همه درد و ناراحتی رو نمی دونستن ...
خدا صدای من رو نمی شنید ...
undefined فراموش نشه!
┈┈┈┈••✾undefinedundefinedundefined✾••┈┈┈┈
دوستانتون رو به جمع ما دعوت کنیدundefined
https://ble.ir/romaan_kadeh
sapp.ir/romaan_kade
https://eitaa.com/joinchat/1515913276C4e9e9daf39

۱۳:۰۴