بله | کانال کافه رمان📚☕️
عکس پروفایل کافه رمان📚☕️ک

کافه رمان📚☕️

۹۱۰ عضو
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

undefined رمان : خزان اجباری undefinedundefinedundefined
undefinedundefined پارت :صد و هشتاد و هفت



- به به... گیسو خانوم. بلاخره چشممون به جمالتون روشن شد. دم خودم گرم. میدونستم سر سال بابات اینجا میتونم پیدات کنم!لحن آروم و خونسردش هیچ سنخیتی با ظاهرآشفته اش نداشت.- ت.. تو اینجا چیکار داری؟
- هه.. بعد از 2 ماه که جواب تلفنم و نمیدی و معلوم نیست کدوم گوری هستی و داری چه گهی میخوری حالا میگی چی کار داری؟
تو ثانیه ای ترس از وجودم رفت و با حرص توپیدم:- اولاً عین آدم حرف بزن. دوماً به توی عوضی هیچ ربطی نداره که من کجام و چی کار میکنم. قبلا بهت گفته بودم پاتو از زندگیم بکش بیرون.
تا اومدم حرکتی بکنم و دور شم ازش با پشت دستش چنان کوبید تو صورتم که از پشت چند قدم عقب عقب رفتم و پام گیر کرد به لبه یکی از سنگ قبرا و پرت شدم رو زمین.
نه به دردش فکر کردم نه به گرمای خون که از بینیم راه افتاد.. فقط میخواستم زودتر خودم وجمع و جور کنم تا دست کثیفش بهم نرسه.
همونجوری نشسته رو زمین عقب عقب رفتم که با قدم های بلندش فاصله رو پر کرد و توهمون حال زیر لب غرید:- در رفتن از دست من کار هر کسی نیست.. چی فکر کردی با خودت؟
مثلا خیلی زرنگی ولد چموش؟ من احمق و بگو.. فکر کردم آدمی. گذاشتم بعد از مرگ بابات یه ذره با خودت کنار بیای بعد پا پیش بذارم.
ولی الان میبینم لیاقت نداشتی باید همون موقع میومدم و کشون کشون با خودم میبردمت. ولی اگه نمیدونی بدون. هرچقدرم فرار کنی مطمئن باش آخرش جات رو تخت من و زیر دست و پای منه!
درحالیکه داشتم از ترس میلرزیدم به سختی از جام بلند شدم.- تو خوابم نمیبینی که دستت به من برسه!
یاسر که با حرفم جری تر شد خواست با یه جهش بیاد طرفم که یهو وایستاد و نگاهش بهجایی پشت سرم خیره شد. منم که در حال عقب عقب رفتن بودم قبل از اینکه ببینم هدفنگاهش چیه با یه چیز سفت و محکم برخورد کردم.لازم نبود برگردم تا ببینم کیه. بوی عطری که تو مشامم پیچید بهم گفت که کی پشتموایستاده. با جرات و امنیتی که از حضور هاکان گرفتم حرکتی به عضلات منقبض شدم دادم وپشت هاکان سنگر گرفتم.

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۱۷:۵۶

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

undefined رمان : خزان اجباری undefinedundefinedundefined
undefinedundefined پارت :صد و هشتاد و هشت




نمیدونم چه حسی بود که به هاکانی که 2-3 ماه بیشتر از آشناییمون نمیگذشت
از پسرخاله ام بیشتر اعتماد داشتم. نمیدونم چه حسی بود که منو مطمئن میکرد که هاکان بهم آسیبی نمیرسونه و نمیذاره که دست یاسر بهم برسه.نگاه خشمگین و حیرت زده یاسر بین هاکان و منی که عین موش پشتش قایم شده بودم و با دستام ساعدش و از پشت گرفته بودم رد و بدل میشد.
مطمئن بودم که الان هزارتا فکر غلط داره تو سرش جولون میده.حدسم درست بود چون با صدای بلند گفت:- دختره هرزه انقدر کثافت و آشغال شدی که با فاسقت راه میفتی این ور اون ور آره؟
دلم میخواست یه قطره آب بشم برم تو زمین..
وقتی فامیل آدم این حرفا رو میزد از غریبه چه انتظاری می رفت؟ چرا جلوی هاکان داشت این حرفا رو میزد و آبروی من و پیشش میبرد؟
انقدر ترسیده بودم که جرات هیچ عکس العملی نداشتم. دلم میخواست خودم یه جوری دهنشو ببندم تا قبل از اینکه هاکان دست به کار بشه.- بیا گمشو اینور حرومزاده پدر سگ چرا عین موش رفتی اون پشت قایم شدی؟
یه لحظه نفهمیدم چی شد. ترس و استرسم تو ثانیه ای جاشو به خشم و عصبانیت داد. طوری که هاکان و کنار زدم و با قدم های بلند رفتم طرفش و تا به خودش بیاد با تمام قدرتم سیلی محکمی خوابوندم تو صورتش.
- عوضی آشغال کارت به جایی رسیده که برای کم کردن سوزشت به پدر من فحش میدی؟ اونم سر قبرش و روز سالگردش؟ عوض فاتحه خوندنته پست فطرت بیشرف؟
یه کم خیره خیره و با حرص نگام کرد و بعد دستشو برد بالا تا دوباره بزنه تو صورتم ولی قبل از اینکه فرود بیاد ضربه اش توسط دستای قوی هاکان مهار شد.

×××××هاکان :

به قدری عصبانی بودم که فقط داشتم به اون پست فطرت جعلق نگاه میکردم. دلم میخواست ببینم چه غلطی میتونه بکنه که اینجوری داشت تن و بدن گیسو رو میلرزوند. دستشو که برد بالا تا بزنه تو صورت گیسو رفتم طرفش و مچ دستشو گرفتم و تا بخواد به خودش بجنبه دستشو پیچوندم و بردم پشتش.
با همون حرکت فهمیدم که فقط هارت و پورت الکی داره و مثل باد می مونه.صدای ناله اش درومد.

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۱۷:۵۶

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

undefined رمان : خزان اجباری undefinedundefinedundefined
undefinedundefined پارت :صد و هشتاد و نه





آآآآآآی. ولم کن دیوث.. تو دیگه کدوم خری هستی که راه افتادی دنبال این عنتر؟ فکر کردی مملکت صاحاب نداره؟ دهنت و سرویس میکنم.
برای اینکه گیسو صدام و نشنوه تو همون حالت هولش دادم جلوتر و از پشت سرم و به گوشش نزدیک کردم و از لای دندونای کلید شده ام گفتم:- بری صاحاب ممکلتم ورداری بیاری هیچ گهی نمیتونی بخوری.. فهمیدی؟
گیسو مال منه و اگه یه بار دیگه توی بیناموس و دور و برش ببینم کاری میکنم روزی صد بار آرزوی مرگ کنی.
- خفه شو. دستتو بردار تا بفهمی با کی طرفی. نه تو نه اون گیسوی هرزه هنوز منو نشناختید.نمیخواستم آسیبی بهش برسونم..
ولی زور داشت برام به دختری که حاضر بودم با تمام وجودم پاکی و نجابتش و ستایش کنم بگه هرزه. برای همین فشار دستم و بیشتر کردم که صدای نکره اش بلند تر شد.- دفعه آخرتم باشه که اسمشو به زبون میاری.با قرار گرفتن دستای سرد و لرزونی روی بازوم سرم و برگردوندم و با دیدن چهره رنگ پریده و هراسون گیسو و خونای خشک شده روی صورتش وا رفتم.تمام بینی و دهنش پر از خون بود. وقتی اون عوضی روش دست بلند کرد من پشتش بودم و ندیدم که همچین بلایی سرش آورده. ولی حاال باید تقاص کارشو پس میداد.
با حرص و تمام زورم فشار نهایی و به مچ دستش وارد کردم و همزمان با صدای ترق توروق شکستن استخونش صدای فریاد پر دردشم تو فضای باز قبرستون پیچید و من با یه حرکت پرتش کردم رو زمین.
چرخیدم سمت گیسو . با چشمای خیس و وحشت زده زل زده بود به اون یارو. دروغ چرا با دیدن چهره اش ترسیدم.
حالش به نظر خیلی بد میومد و حس کردم اگه یه کم دیگه اونجا وایسته سکته میکنه برای همین دستشو گرفتم و دنبال خودم کشوندم.هرازگاهی برمیگشت و به اون یارو یی که داشت از درد به خودش میپیچید نگاه میکرد و با سرعت بیشتری دنبالم میومد.
نمیدونستم اون لحظه از اینکه شده بودم پناه گیسو خوشحال باشم یا از این حال خرابش ناراحت. ولی بیشتر از همه اینا عصبانی بودم از دست اون آدم بیشرف. عصبانیتی که حتی با شکوندن دستشم کمتر نشد!
×××

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۱۷:۵۶

undefined :خون بس undefinedundefinedundefined پارت_ هفتصد و پانزدهم
‌┄┅┅┅✶undefinedundefinedundefinedundefinedundefined️✶┅┅┅┄

با این حرفم متعجب برگشت و گفت:
_از کی تا حالا سلامت من برات مهم شده خان!؟
پوفی کشیدم و گفتم:
_خیلی خب سارا تورو خدا فقط برو باشه مراقب خودتم
نباش خوبه؟فقط جلوی چشمم نباش!با رفتنش
و بسته شدن در بردیا نفس راحتی کشید و گفت:
_اوف پسر خداروشکر تو بهش جواب دادی چون من اصلا نمیدونستم چی باید بگم!
موضوع رعیت و دیگه از کجات دراوردی!؟
از جا بلند شدم و گفتم:
_اینارو ولش کن یه چرت و پرتی تحویلش دادم دیگه اخه اون از رعیتا بدش میاد
خودشو قبول داره فقط!اینارو ول کن سرنخی پیدا کردی!؟
با رضایت لبخند زد و گفت:
_سر نخ چیه پسر مدرک پیدا کردم مدرکدستشو
داخل کتش برد با دیدن پوشه ها دستمو به نشانه صبر کن بالا اوردم و گفتم:
_نه وایسا اینجا نه باید تنها باشیم اینجا نمیشه نباید سارا بفهمه!
چند ساعتی گذشته بود و با رفتن سارا با بردیا به اتاق کارم رفتیم
و بردیا سند هارو بیرون اورد از کتش و روی میز انداخت


‌┄┅┅┅✶undefinedundefinedundefinedundefinedundefined️✶┅┅┅┄

۱۷:۵۷

کافه رمان📚☕️
undefined :خون بس undefinedundefined undefined پارت_ هفتصد و پانزدهم ‌┄┅┅┅✶undefinedundefinedundefinedundefinedundefined️✶┅┅┅┄ با این حرفم متعجب برگشت و گفت: _از کی تا حالا سلامت من برات مهم شده خان!؟ پوفی کشیدم و گفتم: _خیلی خب سارا تورو خدا فقط برو باشه مراقب خودتم نباش خوبه؟فقط جلوی چشمم نباش! با رفتنش و بسته شدن در بردیا نفس راحتی کشید و گفت: _اوف پسر خداروشکر تو بهش جواب دادی چون من اصلا نمیدونستم چی باید بگم! موضوع رعیت و دیگه از کجات دراوردی!؟ از جا بلند شدم و گفتم: _اینارو ولش کن یه چرت و پرتی تحویلش دادم دیگه اخه اون از رعیتا بدش میاد خودشو قبول داره فقط!اینارو ول کن سرنخی پیدا کردی!؟ با رضایت لبخند زد و گفت: _سر نخ چیه پسر مدرک پیدا کردم مدرک دستشو داخل کتش برد با دیدن پوشه ها دستمو به نشانه صبر کن بالا اوردم و گفتم: _نه وایسا اینجا نه باید تنها باشیم اینجا نمیشه نباید سارا بفهمه! چند ساعتی گذشته بود و با رفتن سارا با بردیا به اتاق کارم رفتیم و بردیا سند هارو بیرون اورد از کتش و روی میز انداخت ‌┄┅┅┅✶undefinedundefinedundefinedundefinedundefined️✶┅┅┅┄
undefined :خون بس undefinedundefinedundefined پارت_ هفتصد و پانزدهم
‌┄┅┅┅✶undefinedundefinedundefinedundefinedundefined️✶┅┅┅┄

با این حرفم متعجب برگشت و گفت:
_از کی تا حالا سلامت من برات مهم شده خان!؟
پوفی کشیدم و گفتم:
_خیلی خب سارا تورو خدا فقط برو باشه مراقب خودتم
نباش خوبه؟فقط جلوی چشمم نباش!با رفتنش
و بسته شدن در بردیا نفس راحتی کشید و گفت:
_اوف پسر خداروشکر تو بهش جواب دادی چون من اصلا نمیدونستم چی باید بگم!
موضوع رعیت و دیگه از کجات دراوردی!؟
از جا بلند شدم و گفتم:
_اینارو ولش کن یه چرت و پرتی تحویلش دادم دیگه اخه اون از رعیتا بدش میاد
خودشو قبول داره فقط!اینارو ول کن سرنخی پیدا کردی!؟
با رضایت لبخند زد و گفت:
_سر نخ چیه پسر مدرک پیدا کردم مدرکدستشو
داخل کتش برد با دیدن پوشه ها دستمو به نشانه صبر کن بالا اوردم و گفتم:
_نه وایسا اینجا نه باید تنها باشیم اینجا نمیشه نباید سارا بفهمه!
چند ساعتی گذشته بود و با رفتن سارا با بردیا به اتاق کارم رفتیم
و بردیا سند هارو بیرون اورد از کتش و روی میز انداخت


‌┄┅┅┅✶undefinedundefinedundefinedundefinedundefined️✶┅┅┅┄

۱۷:۵۸

undefined :خون بس undefinedundefinedundefined پارت_ هفتصد و شانزدهم
‌┄┅┅┅✶undefinedundefinedundefinedundefinedundefined️✶┅┅┅┄


نگاهی به مدارک انداختم و همزمان به حرف های بردیا گوش میدادم:
_سارا در حالی که بخاطر قتل یه ادم به زندان افتاده بود
با مرده نشون دادن خودش به کمک چند نفر از زندان خارج شده بود
بردیا پرونده رو از جلون برداشت و گفت:_و اما اینو بگم اینکی پرونده
رو ببین شوهر قبلی سارا که به طور مشکوکی کشته شده و علتش مسمومیت بوده.....

با این حرفش متعجب شدم پس تمام سال هایی که سارا میگفت
ترکیه ام درگیر این‌گند کاریا بوده و حتی ازدواج هم کرده!
در حالی که دادگاه اعلام میکنه سارا اون رو مسموم کرده چند وقت بعد سارا
یه ادم مظلوم و گیر میاره و اون ادعا میکنه که من اقا فرهادو کشتم
یه کارگر که ادعا میکنه به فرهادی که اینهمه پولداره پول
قرص داده و اون پس نداده اینم مسمومش کرده
خیلی هم مشکوک پرونده ای که نصفه و نیمه
بسته شده و دادستانی که یکم بعد از این ماجرا با سارا ازدواج میکنه


‌┄┅┅┅✶undefinedundefinedundefinedundefinedundefined️✶┅┅┅┄

۱۷:۵۸

undefined :خون بس undefinedundefinedundefined پارت_ هفتصد و هفدهم
‌┄┅┅┅✶undefinedundefinedundefinedundefinedundefined️✶┅┅┅┄



و اون هم
بعد مدتی فوت میشه و تمام ارث اون هم به سارا میرسه
احتمالا اونو هم مسموم کرده!چون علت مرگ نانشخص اعلام شده
پرونده بعدی و جلوم انداخت و دوباره شروع به توضیح دادن کرد
باور نمیکردم اینهمه جرمسکینه دختری که در اثر سقط جنین فوت شده بود و......
مو به مو حرف ها و مدارکی که بردیا بهم میداد رو نگاه کردم و گفتم:
_باورم نمیشه بردیا بیشتر از این نمیتونم صبر کنم باید اینارو تحویل
وکیلم بدیم باید باهاش صحبت کنیم اما نمیشه بگم بیاد خونه اینجوری سارا شک میکنه!
برای عصر باهاش یه قرار میزاریم به سارا هم میگیم رفتیم شکار اون معمولا نمیپرسه کجا میرم
جرئتشو نداره چون بابت کارام بهش جواب پس نمیدم
بنابر این من الان با وکیل برای عصر هماهنگ میکنم باید از اصل بودن این مدارک مطمعن شمروزا همونطور میگذشت و من از اون جایی که قضیه رو حساس اعلام کرده بودم
و بعد از حرف زدن با وکیل و اطمینان حاصل کردن از اصل بودن مدارک با دادستانی هماهنگ کردم
بهشون گفته بودم که این مسئله چقدر حساسه خصوصا که برای جون مهگل هم میترسیدم
و پای مهگل هم در میون بود و ممکن بود هر لحظه به مهگل اسیب برسه


‌┄┅┅┅✶undefinedundefinedundefinedundefinedundefined️✶┅┅┅┄

۱۷:۵۸

undefined :خون بس undefinedundefinedundefined پارت_ هفتصد و هجدهم
‌┄┅┅┅✶undefinedundefinedundefinedundefinedundefined️✶┅┅┅┄


برای همین ازشون خواستم محتاط باشن و تا همه چی تایید و رسمی نشده برای بردن سارا نیان
اخه گفته بودن چون مدارک قدیمیه اول باید سارارو
ببرن دادستانی و بعد هم ازش اعتراف بگیرن و مراحل طولانی قانون
اما سارایی که خودشو مرده جا زده بود و از زندان فرار کرده بود
کسی که راضی به خوردن دارو شده بود تا چند ساعت بمیره اینجور ادم خطرناکی
قطعا دادگاه و پلیس و هم میپیچوند اما وکیل ادم تیزی بود و
به پیشنهاد اون قرار بود سارارو سر صحنه جرم دستگیر کنیم اینجوری نمیتونست
زیر اون مدارک هم بزنه ادمام مدام سارا تعقیب میکردند


‌┄┅┅┅✶undefinedundefinedundefinedundefinedundefined️✶┅┅┅┄

۱۷:۵۹

undefined :خون بس undefinedundefinedundefined پارت_ هفتصد و نوزدهم
‌┄┅┅┅✶undefinedundefinedundefinedundefinedundefined️✶┅┅┅┄


و امروز هم مثل روزای دیگه در حال تعقیبش بودیم خودم
هم دیگه به قدری حساس شده بودم به ماجرا که خودم هم تعقیبش میکردم
&&&&&
از زبان سارا:
بعد از چند تا بوق بالاخره جواب داد عصبی صدامو بالا بردم
_مرتیکه عوضی مگه نگفتم
بکشش تو زبون نفهمی نه!؟خودم میام گفتم خودم میام الان!
_اما اخه خانم خیلی التماس میکنه محسن واقعا پشیمونه قول داده دیگه خیانت نکنه!
گوشیو بی توجه قطع کردم پنج شیش ماهی میشد که دستمو به خون آلوده نکرده بودم
و دیگه دلمم نمیخواست کسی و بکشم اما مجبور بودم
یکی از ادمام میخواسته بره و همه چیو به پلیس بگه نمیتونم ریسک کنم
کسی که یکبار بهم خیانت کنه بازم میتونه خیانت کنه!
با بیرون رفتنم از اتاق نگاهم به بردیا احمق افتاد شیطونه
میگفت یه گوله هم حروم بردیا کنم مرتیکه عوضی
با اومدنش همه چیو بهم ریخته بود از وقتی به عمارت اومده بود ارامش نداشتم!



‌┄┅┅┅✶undefinedundefinedundefinedundefinedundefined️✶┅┅┅┄

۱۷:۵۹

undefined :خون بس undefinedundefinedundefined پارت_ هفتصد و بیستم
‌┄┅┅┅✶undefinedundefinedundefinedundefinedundefined️✶┅┅┅┄



اگه ماهان میفهمید باهاش رابطه دارم بیچارم میکرد
دیگه نگاهمم نمیکرد چه برسه به اینکه عاشقم شه به موقعش دخل بردیارو هم میاوردم
اما الان نوبت اون مرتیکه احمق محسن بود که میخواست مثلا منو لو بده
خیلی زود یه تاکسی گرفتم و ادرس کلبه چوبی که محسن و اونجا برده بودنو دادم
همونجور توی فکر بودم که چراغ ماشینی توی اینده
افتاد اما بعد خیلی زود خاموش شد
متعجب به ماشین نگاه کردم اینکه ماشین بردیاست
نیشخند زدم:
_آه بردیای احمق اه تو فکر کردی با اون مغز فندوقیت میتونی دست منو رو کنی واقعا!؟
میخواستم کشتن تورو به تعویق بندازم اما خودت اروم نمیشینی!
راننده که از ادمام بود نگام کرد و گفت:_میخوایید مسیرو عوض کنم
خانم!؟یه کار میکنم گممون کنه!
قهقهه زدم و با نیشخند گفتم:
_نه بشیر نه!بزار بیاد این احمقم دردسر منه دیگه وقتشه خلاص کنم اینم
حالا که اجلش اومده بزار بیاد و بعد قهقهه ای زدم و ازش خواستم خیلی عادی به رانندگیش ادامه بده!
به ادمام زنگ زدم و بهشون خبر دادم که مهمون داریم!



‌┄┅┅┅✶undefinedundefinedundefinedundefinedundefined️✶┅┅┅┄

۱۷:۵۹

undefined :خون بس undefinedundefinedundefined پارت_ هفتصد و بیست و یکم
‌┄┅┅┅✶undefinedundefinedundefinedundefinedundefined️✶┅┅┅┄


باید دخل بردیا خان و هم بیارن!با رسیدن به کلبه از ماشین پیاده شدم و به سمت کلبه رفتم
محسن درحالی که دستاش بسته بود اومد و خودشو با ترس و گریه روی پام انداخت
_خطا کردم خانم غلط کردم تورو خدا منو ببخشید سالهاست دست راستتونم
خواهش میکنم خطا کردم!
اشاره ای به مجاهد کردم و ازش خواستم تفنگمو بیاره
محسن از اونجایی که قبلا ادمم بود خودش میدونست اشارم به چه معناست
به مجاهد علامت دادم و یکم بعد بردیارو اوردنقهقه زدم
و نیم نگاهی بهش انداختم ترس توی چشماش موج میزد
به سمتش رفتم و سرمو نزدیک گوشش بردم:_تو پسر خوبی بودی
بردیا س..س با تو منو به اوج رسوند
اما خودت خرابش کردی بارها گفتم سرتو تو کار من نکن!
_بشونیدش جفت محسن زود باشید!تفنگمو اماده کردم.....
بشونیدش جفت محسن زود باشید!تفنگمو اماده کردم.....
و دوباره به سمت محسن گرفتم و یه گوله حرومش کردم
که عرق سردی روی پیشونی بردیا نشست و دستاشو با ترس بالا برد
_صبر کن یکم صبر ‌کن خواهش میکنم!



‌┄┅┅┅✶undefinedundefinedundefinedundefinedundefined️✶┅┅┅┄

۱۷:۵۹

undefined :خون بس undefinedundefinedundefined پارت_ هفتصد و بیست و دوم
‌┄┅┅┅✶undefinedundefinedundefinedundefinedundefined️✶┅┅┅┄


قهقه زدم:
_خیلی احمقی بردیا!!! خیلی احمقی!تنهایی منو تعقیب میکنی!&&&&
از زبان ماهان:عصبی داد زدم:_بدویید لطفا سریع تر جون بردیا در خطره!
استرس داشتم ای کاش از بردیا نمیخواستم این نقشه رو اجرا کنه
ازش خواستم جلوتر از ما و پلیسا بره و عمدا چراغ بندازه تا سارا متوجهش شه
اینجوری ما توی تله بزاره و بعد هم در حالی که سارا میخواد بکشتش ماها سر برسیم
اما ای کاش هیچوقت اینکارو نمیکردم اگه بلایی سرش
میومد یا دیر میرسیدیم هیچوقت خودمو نمیبخشیدم!
با رسیدنمون به ارومی از ماشین پیاده شدیم و دور تا دور جنگل و احاطه کردیم
با صدای داد یه ادم و شلیک گلوله نگاهم به سارا افتاد که یه ادم خونین روی زمین افتاد
یه مرد کچل بود با دیدن بردیا که درست جفت همون مرد جلوی سارا زانو زده بود
با غصه جلو رفتم:
_نه بردیا نه لعنتی !
پلیس مانعم شد و بلندگو رو جلوی دهنش گرفت
_شما محاصره شدید
لطفا اسلحه هاتون و پایین بیارید و دستاتتونو بالا ببرید تکرار میکنم شما محاصره شدید پلیس!


‌┄┅┅┅✶undefinedundefinedundefinedundefinedundefined️✶┅┅┅┄

۱۷:۵۹

undefined :خون بس undefinedundefinedundefined پارت_ هفتصد و بیست و سوم
‌┄┅┅┅✶undefinedundefinedundefinedundefinedundefined️✶┅┅┅┄



سارا ترسیده از جا بلند شد و همون لحظه بردیا بلند شد
و تا سارا توی شوک بود به سمت ما اومد
سارا عصبی تفنگو روی سرش گرفت نه جلو نیایید عوضیا تسلیم نمیشم از اینجا برید برررررید!
پلیسا قدم به قدم جلو میرفتن و سارا عقب تر میرفت با دیدن من حرصی لب زد:
_اون عمارت و مال و اموال مال منه تو مال منی ماهان میفهمی
بگو برن زود باش بگو برن من قاتل نیستم من کسیو نکشتن...
ججج...جلو نیایید
جیغ کشید و با عصبانیت گفت:
میخوایید منو کجا ببرید!؟اروم گفتم:
_میری زندان سارا لطفا تسلیم شو و کار خطرناکی نکن
با رسیدنمون به ارومی از ماشین پیاده شدیم و دور تا دور جنگل و احاطه کردیم
با صدای داد یه ادم و شلیک گلوله نگاهم به سارا افتاد که یه ادم خونین روی زمین افتاد
یه مرد کچل بود با دیدن بردیا که درست جفت همون مرد جلوی سارا زانو زده بود
با غصه جلو رفتم:
_نه بردیا نه لعنتی !
پلیس مانعم شد و بلندگو رو جلوی دهنش گرفت
_شما محاصره شدید
لطفا اسلحه هاتون و پایین بیارید و دستاتتونو بالا ببرید تکرار میکنم شما محاصره شدید پلیس!


‌┄┅┅┅✶undefinedundefinedundefinedundefinedundefined️✶┅┅┅┄

۱۸:۰۰

undefined :خون بس undefinedundefinedundefined پارت_ هفتصد وبیست و پنجم
‌┄┅┅┅✶undefinedundefinedundefinedundefinedundefined️✶┅┅┅┄


یک سال بعد...
با دیدن کیکی که گارسون به دستش گرفته بود و با سرعت
به سمتمون میومد دست زدم و شروع به خوندن شعر تولدت مبارک کردم...
همزمان با من بقیه ام شروع به خوندن کردن..تولد..تولد..تولدت مبارک...
همونطور در حال دست زدن و شعر خوندن به فکر فرو رفتم..
امروز تولد یک سالگی پسرم بود....
امروز یکی از بهترین روز های زندگیم بود و بیش از حد خوشحال بودم...
امروز بیشتر از روز های قبل خوشبختی رو احساس میکردم...
پسرم ثمره ی عشق اتیشن بین من و ماهان بود...
ماهانی که بخاطر رسیدن بهش خیلی سختی کشیدم و درد زیادی تحمل کردم...
ماهانی که اول به عنوان یه خون بس پا توی زندگیش گذاشتم
و نفهمیدم چطور شد که ورق برگشت و من عاشق ماهان شدم...
اره! من وقتی به خودم اومدم عاشق ماهان بودم
اما باز تا به خودم اومدم ماهان رو از دست دادم...
تو راه رسیدن دوباره به ماهان انقد سختی کشیدم که لحظات اخر فکر میکردن م
حاله که بتونم دوباره به دستش بیارم...لحظات اخر کاملا ناامید شده بودم
اما یه نیرویی درونم ریشه کرد و قدرتم رو برای جنگیدن بیشتر میکرد..


‌┄┅┅┅✶undefinedundefinedundefinedundefinedundefined️✶┅┅┅┄

۱۸:۰۰

undefined :خون بس undefinedundefinedundefined پارت_ هفتصد و بیست و ششم
‌┄┅┅┅✶undefinedundefinedundefinedundefinedundefined️✶┅┅┅┄


من ایمان داشتم خدایی که ماهان رو وارد زندگی
و سرنوشتم کرده بود من رو بهش میرسوند و به سختی ها پایین میداد...سارا!
ریشه ی اصلی تمام بدبختی هام...دلیل مرگ مادرم
که بهترین مادر دنیا برام بود!
دلیل جدایی من از ماهان و عشق زندگیم...
اره...گاهی اوقات بعضي ها بخشی از داستان
زندگی ات هستن، ولی توی پایان داستان جایی ندارن.
سارا شاید بین من و ماهان فاصله و جدایی انداخت
اما چیزی که الان مهم بود بودن ماهان تو زندگیم و بعد به دنیا اومدن ثمره ی عشقمون بود...
با صدای ماهان به خودم اومدم که همون لحظه خامه ی کیک رو به بینیم زد وگفت ..
-کجایی عشقم؟ به چی فکر میکنی؟
خندیدم و گفتم..-فکرم پیش توعه...
ماهان بوسه ای روی پیشونیم کاشت و گفت...
-اراد رو ببین چقد بامزه به کیکش نگاه میکنه...
با این حرفش سرم رو بالا گرفتم و با دیدن اراد لبخندی زدم و توی دلم مشغول قربون صدقه شدم...


‌┄┅┅┅✶undefinedundefinedundefinedundefinedundefined️✶┅┅┅┄

۱۸:۰۱

undefined :خون بس undefinedundefinedundefined پارت_ هفتصد و بیست و هفتم
‌┄┅┅┅✶undefinedundefinedundefinedundefinedundefined️✶┅┅┅┄


ماهان از جا بلند شد و درحالی که قربون صدقه ی اراد میرفت انگشتش
رو به کیک زد و روی بینی اراد زد و با این کارش اراد خندید و با خندش تازه متوجه شدم
که درست مثل ماهان وقتی میخنده خیلی جذاب تر و خواستنی تر میشه...
با لبخند رو به ماهان گفتم..
-نکن ماهان.. بخدا تازه صورتش رو شسته بودم .. بزار بچم تمیز باشه دیگه...
ماهان خندید و میخواست جوابی بهم بده که با صدای اراد
که کلمه ای رو نصفه نیمه زمزمه کرد ماهان با تعجب رو به من کرد و گفت..
-وای ! شنیدی چی گفت مهگل ؟ شنییییدی؟
دستم رو جلوی دهنم گذاشتم و با خنده گفتم..
-نه فکر میکنم یه کلمه ی بی معنی و بی ربط گفتا ماهان..
خب تو این سن عادیه دیگه بچه ی چیز الکیی گفت...
ماهان با این حرفم برو بابایی گفت که همون لحظه بازهم
صدای اراد توی خونه پیچید..
وقتی کاملا به حرفش دقت کردم
جیغی از هیجان کشیدم و بالا پریدم...
اون با صدای بچگونش میگفت ب...با..با..
وای خدای من ‌!باورم نمیشد!پسر من حرف میزد..
ماهان به سمت اراد رفت و اون رو توی بغلش گرفت...



‌┄┅┅┅✶undefinedundefinedundefinedundefinedundefined️✶┅┅┅┄

۱۸:۰۱

undefined :خون بس undefinedundefinedundefined پارت_ هفتصد و بیست و هشتم
‌┄┅┅┅✶undefinedundefinedundefinedundefinedundefined️✶┅┅┅┄


از خوشحالی ساکت شده بودیم و فقط به اراد خیره بودیم..
پسر قشنگم چقدر زود پیشرفت کرده بود و تو
یک سالگی داشت به سختی کلمه بابا رو زمزمه میکرد..
یادمه مادر خدابیامرزم همیشه میگفت که مهگل تو وقتی
بچه بودی خیلی زرنگ بودی و از یک سالگی شروع به حرف زدن کردی..
تو یک سالگی داشت به سختی کلمه بابا رو زمزمه میکرد..
اراد هم از همون اول زرنگ بود و زود روی پاهای وایساد
و حالا خیلی زود کلمه بابا رو زمزمه میکرد حتی به غلط...
درحال خوردن کیک بودیم و من محو تصویر روبروم بودم...
اراد پسرم که توی بغل ماهان نشسته بود...
دوربین رو از روی میز برداشتم و خیلی اروم از این صحنه قشنگ روبروم عکس گرفتم...
تو همون حالت به فکر فرو رفتم ...
بعد از به پایان رسیدن سختی ها ماهان پیشنهاد داده بود
که به سفر بریم و منم خوشحال از پیشنهادش باهاش موافقت کردم
و قرار بود اخر همین هفته به پاریس سفر کنیم...
پاریس جایی بود که من از بچگی ارزو داشتم به اونجا سفر کنم و حتی اونجا زندگی کنم...**
زندگی من پر از سختی بود و هیچ وقت فکر نمیکردم پایان زندگیم به این خوشی باشه...



‌┄┅┅┅✶undefinedundefinedundefinedundefinedundefined️✶┅┅┅┄

۱۸:۰۲

undefined :خون بس undefinedundefinedundefined پارت_ هفتصد و بیست و نهم
‌┄┅┅┅✶undefinedundefinedundefinedundefinedundefined️✶┅┅┅┄


البته این هنوز پایان زندگیم نبود و قرار بود
که روزهای خوش تری رو کنار اراد و ماهان .. دوتا مرد زندگیم بگذرونم..
من معتقدم ‏جایی که عشق وجود داره شکست هرگز پایان کار نیست...!
بابت الان که اینجا بودم و زندگیم انقدر خوب شده بود از خدا ممنون بودم..
خداروشکر میکردم که به اسم خون بس وارد زندگی
ماهان شدم
ولی بعد ورق برگشت و اون شد بهترین مرد زندگیم...
مادرم همیشه بهم دلداری میداد و تاکید میکرد که بلاخره
روز های سخت تموم میشن و خوشی ها جاشون رو پر میکنه...
واسه یه لحظه خوشبختی ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌یه عمر باید بدبختی بِچِشی...!
خوشبختی توی زندگی ادما یه چیز عجیب غریب و دست نیافتنی نبود
بلکه خیلی راحت بدست میومد اما باید سختی میکشیدی تا بدستش بیاری!



‌┄┅┅┅✶undefinedundefinedundefinedundefinedundefined️✶┅┅┅┄

۱۸:۰۲

undefined :خون بس undefinedundefinedundefined پارت_ هفتصد و سی
‌┄┅┅┅✶undefinedundefinedundefinedundefinedundefined️✶┅┅┅┄


جالبه که بدست اوردنش در حین اسونی خیلی سخته !
در واقع خوشبختی همین لبخند ماهان و اراد بود..
خوشبختی همین بودن ماهان بود..تکیه گاه زندگی
من ماهان بود و این خودش یه نشونه بزرگ از خوشبختی بود..
قطعا این پایان به معنای پایان خوشی هامون نبود و قرار بود
از این به بعد روزهای بهتری کنار خانوادم داشته باشم...
امروز من عهد میبستم که تا ابد همراه ماهان باشم و هیچ وقت اجازه ندم بینمون فاصله ای بیفته...
چشمام رو بستم و لحظه ی اخر ارزویی کردم...
شاید پایان هرچیزی خوش نباشه
اما پایان سختی های ما خوشی بود و این اتفاق رو برای همه ارزو میکنم...
با صدای ماهان از فکر بیرون اومدم و کنار اراد نشستم برای گرفتن عکس یادگاری...
پایان.....undefined


‌┄┅┅┅✶undefinedundefinedundefinedundefinedundefined️✶┅┅┅┄

۱۸:۰۳

دوستان پایان رمان ها از امروز ببعد داخل کانال رمان گذاشته نمیشه ممنون از همراهی تک تک تون

۱۸:۰۵