#سالیوانمن🧸✨#پارت4
از خونه زدم بیرون و در و پشت سرم بستم تا مامانم باز نصیحت دیگه ای نکنه!!
همونطور که داشتم بند کتونیمو میبستم با خودم فکر کردم:من دختر شیطونی نبودم اتفاقا خیلی ام آروم و بی سرو و صدا بودم اما اوه اوه اوه امان از قیافه ای که کار دستم داده بود!!
پسرا فکر میکنن با صد نفرم و در صورتی که دارم از سینگلی میمیرم!!دخترا فکر میکنن خرابم و درصورتی که من تا حالا با یه نفرم رل نزدم!!مامانا فکر میکنن خیلی شیطونمو نمیزارن بچهاشون باهام زیاد اوکی شن!!
با خودم خندیدم و گفتم:
+کم بدبختی ندارم که!!!
از جام بلند شدم و به سمت در رفتم و به محض باز کردنش با قیافه ی جدی و اخمالوی عسل رو به رو شدم:
-برو یه دوساعت دیگه بیا خیلی زود اومدی!!
با تیکه ای که انداخت ناخودآگاه خندیدم و گفتم:
+ببخشید دیر شد مامانم...
چندش نگاهم کرد و گفت:
-چنان با پشت دست میزنم تو دهنت که اون دوتا دندونای خرگوشیتو از دست بدیااااابسته بسته بهونه نیار باز میخواد بندازه گردن مامانش!!ول کن اینارو یالا زودتر بریم دیر شد!!
با خنده گفتم:
+باشه بریم!!
لقمه ای که مامانم داده بود و از پلاستیک فریزر در آوردم و اومدم اولین گاز و بهش بزنم که متوجه نگاه سنگین عسل رو خودم شدم!!
بهت زده گفتم:
+چته چرا اونطوری نگاه میکنی؟!
چشماشو ریز کرد و گفت:
-عین اسب دهنتو باز کردی میخوای بخوری یبار یه تعارف نکنیا!!!
با خنده گفتم:
+توام که چقدر تعارف سرت میشه یه کلمه بگو به منم بده دیگه!!
-به منم بده دیگه!!
@roman_coffe
از خونه زدم بیرون و در و پشت سرم بستم تا مامانم باز نصیحت دیگه ای نکنه!!
همونطور که داشتم بند کتونیمو میبستم با خودم فکر کردم:من دختر شیطونی نبودم اتفاقا خیلی ام آروم و بی سرو و صدا بودم اما اوه اوه اوه امان از قیافه ای که کار دستم داده بود!!
پسرا فکر میکنن با صد نفرم و در صورتی که دارم از سینگلی میمیرم!!دخترا فکر میکنن خرابم و درصورتی که من تا حالا با یه نفرم رل نزدم!!مامانا فکر میکنن خیلی شیطونمو نمیزارن بچهاشون باهام زیاد اوکی شن!!
با خودم خندیدم و گفتم:
+کم بدبختی ندارم که!!!
از جام بلند شدم و به سمت در رفتم و به محض باز کردنش با قیافه ی جدی و اخمالوی عسل رو به رو شدم:
-برو یه دوساعت دیگه بیا خیلی زود اومدی!!
با تیکه ای که انداخت ناخودآگاه خندیدم و گفتم:
+ببخشید دیر شد مامانم...
چندش نگاهم کرد و گفت:
-چنان با پشت دست میزنم تو دهنت که اون دوتا دندونای خرگوشیتو از دست بدیااااابسته بسته بهونه نیار باز میخواد بندازه گردن مامانش!!ول کن اینارو یالا زودتر بریم دیر شد!!
با خنده گفتم:
+باشه بریم!!
لقمه ای که مامانم داده بود و از پلاستیک فریزر در آوردم و اومدم اولین گاز و بهش بزنم که متوجه نگاه سنگین عسل رو خودم شدم!!
بهت زده گفتم:
+چته چرا اونطوری نگاه میکنی؟!
چشماشو ریز کرد و گفت:
-عین اسب دهنتو باز کردی میخوای بخوری یبار یه تعارف نکنیا!!!
با خنده گفتم:
+توام که چقدر تعارف سرت میشه یه کلمه بگو به منم بده دیگه!!
-به منم بده دیگه!!
۱۸:۵۲
#سالیوانمن🧸✨#پارت5
از این همه رک بودنش سری از تاسف تکون دادم و ساندویچ رو نصف کردم و گرفتم سمتشو گفتم:
+بیا بگیر گشنه!!
لقمه رو از دستم گرفت و سمت بینیش برد و عمیق بوش کرد و گفت:
-به به چه دستپختی داره مادر شوهرم!!
با حرفش چنان خندیدم که یه تیکه نون پرید تو گلوم و شروع کردم به سرفه کردن!!
بطری آبشو از کنار کیفش برداشت و با دهن پر گفت:
-آب بخور خفه نشی!!
یه قلپ آب خوردم اما هنوز ته گلوم خارش میکرد و نمیتونستم جلوی سرفه امو بگیرم!!
عسل الان 1ساله قفلی زده رو داداش منو ول کن نیست!!هرچقدرم بهش میگم بابا پیمان (داداشم) رل داره اما نمیفهمه که نمیفهمه...انقدر پروی که میگه بگو کات کنه با من اوکی شه!!
منو عسل از راهنمایی شدیم بهترین دوستای هم و حتی مثل هم انتخاب رشته کردیم که یبار از هم جدا نشیم!!
دوتا دوست صمیمی که زمین تا آسمون باهم فرق داریم!!
من قد کوتاه اون قد بلند ، من ریز میزه اون هیکلی، من دورنگرا اون برونگرا ، من احساسی اون فاقد هر گونه احساس ، من آروم اون شیطون!!
کلا باهم فرق داشتیم ولی خب همو تکمیل میکردیم و این بهترین قسمت دوستی ما بود!!
همونطور که راه میرفتیم یهو دستشو گرفتم و گفتم:
+عسل میدونی من خیلی دوست دارم!!
خواستم بوسش کنم که خودشو عقب کشید و گفت:
-عهههه برو اونور بابا توام کشتی مارو از این همه احساسی بودنت!!
گاز محکمی به ساندویچش زدم و گفت:
-بله میدونم چقدر عاشقمی!!
@roman_coffe
از این همه رک بودنش سری از تاسف تکون دادم و ساندویچ رو نصف کردم و گرفتم سمتشو گفتم:
+بیا بگیر گشنه!!
لقمه رو از دستم گرفت و سمت بینیش برد و عمیق بوش کرد و گفت:
-به به چه دستپختی داره مادر شوهرم!!
با حرفش چنان خندیدم که یه تیکه نون پرید تو گلوم و شروع کردم به سرفه کردن!!
بطری آبشو از کنار کیفش برداشت و با دهن پر گفت:
-آب بخور خفه نشی!!
یه قلپ آب خوردم اما هنوز ته گلوم خارش میکرد و نمیتونستم جلوی سرفه امو بگیرم!!
عسل الان 1ساله قفلی زده رو داداش منو ول کن نیست!!هرچقدرم بهش میگم بابا پیمان (داداشم) رل داره اما نمیفهمه که نمیفهمه...انقدر پروی که میگه بگو کات کنه با من اوکی شه!!
منو عسل از راهنمایی شدیم بهترین دوستای هم و حتی مثل هم انتخاب رشته کردیم که یبار از هم جدا نشیم!!
دوتا دوست صمیمی که زمین تا آسمون باهم فرق داریم!!
من قد کوتاه اون قد بلند ، من ریز میزه اون هیکلی، من دورنگرا اون برونگرا ، من احساسی اون فاقد هر گونه احساس ، من آروم اون شیطون!!
کلا باهم فرق داشتیم ولی خب همو تکمیل میکردیم و این بهترین قسمت دوستی ما بود!!
همونطور که راه میرفتیم یهو دستشو گرفتم و گفتم:
+عسل میدونی من خیلی دوست دارم!!
خواستم بوسش کنم که خودشو عقب کشید و گفت:
-عهههه برو اونور بابا توام کشتی مارو از این همه احساسی بودنت!!
گاز محکمی به ساندویچش زدم و گفت:
-بله میدونم چقدر عاشقمی!!
۱۱:۴۶
#سالیوانمن🧸✨#پارت6
لبخندی زدم و گفتم:
+خوبه که میدونی!!
یکم دیگه راه رفتیم و یهو یاد خواب دیشب افتادم و تو ذهنم مرورش کردم!!
نمیدونم چرا ولی بااینکه خواب بود وقتی یادآوریش میکردم خجالت میکشیدم!!
خیلی ذهنم مشغول بود و نمیدونستم چیکار کنم اگه تو دلم نگه دارمش حتما خفه میشم ، پس بهتره راجبش با عسل حرف بزنم!!!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
+عسل میخوام یه چیزی بهت بگم!!
از اونجایی که با شخصیتش کامل آشنا بودم و مطمئن بودم مسخره ام میکنه پس قبلش دست پیش گرفتم تا پس نیفتم و گفتم:
+فقط مرگ پناه مسخره نکنیا!!
با خنده گفت:
-باشه ، بگو ببینم چیه؟!
یکم مِن مِن کردم و گفتم:
+دلم میخواد بگما ولی روم نمیشه بگم!!
عسل با تعجب نگاهم کرد و گفت:
-چیشده مگه؟!بگو داری میترسونی منو!!
فوری گفتم:
+نه نه چیز مهمی نیست نترس ، حالا ولش بعد بهت میگم!!
دستمو کشید و گفت:
-بعدا چیه الان باید بگی!!
+مهم نیست بخدا...
حرفمو قطع کرد و گفت:
-باید بگی ، نکنه عاشق شدی روت نمیشه ها؟!
@roman_coffe
لبخندی زدم و گفتم:
+خوبه که میدونی!!
یکم دیگه راه رفتیم و یهو یاد خواب دیشب افتادم و تو ذهنم مرورش کردم!!
نمیدونم چرا ولی بااینکه خواب بود وقتی یادآوریش میکردم خجالت میکشیدم!!
خیلی ذهنم مشغول بود و نمیدونستم چیکار کنم اگه تو دلم نگه دارمش حتما خفه میشم ، پس بهتره راجبش با عسل حرف بزنم!!!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
+عسل میخوام یه چیزی بهت بگم!!
از اونجایی که با شخصیتش کامل آشنا بودم و مطمئن بودم مسخره ام میکنه پس قبلش دست پیش گرفتم تا پس نیفتم و گفتم:
+فقط مرگ پناه مسخره نکنیا!!
با خنده گفت:
-باشه ، بگو ببینم چیه؟!
یکم مِن مِن کردم و گفتم:
+دلم میخواد بگما ولی روم نمیشه بگم!!
عسل با تعجب نگاهم کرد و گفت:
-چیشده مگه؟!بگو داری میترسونی منو!!
فوری گفتم:
+نه نه چیز مهمی نیست نترس ، حالا ولش بعد بهت میگم!!
دستمو کشید و گفت:
-بعدا چیه الان باید بگی!!
+مهم نیست بخدا...
حرفمو قطع کرد و گفت:
-باید بگی ، نکنه عاشق شدی روت نمیشه ها؟!
۱۹:۱۱
#سالیوانمن🧸✨#پارت7
با خنده جوابشو دادم:
+وای کاش این بود راحت تر میتونستم بهت بگم!!!
یدونه زد تو سرمو گفت:
-خب نفله بگو دارم از کنجکاوی میمیرم!!
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
+باشه میگم فقط قول دادی مسخره نکنیا...
-باشه قول قول، خب الان بگوووو!!
+من یه چند روزه همیشه یه خواب تکراری میبینم!!
زد زیر خنده و گفت:
-همینو روت نمیشد بگی؟!
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
+خب احمق بزار خوابمم تعریف کنم بعد زر بزن!!
لب و لوچه اشو گاز کرد تا به زور جلوی خنده اشو بگیره و گفت:
-خب تعریف کن ببینم!!
+خواب میبینم با یه غریبه دارم ع شق ب ازی میکنم!!غریبه استا ولی قشنگ تو خواب حسش میکنم انگار واقعیه!!
عسل لپم و کشید و با خنده گفت:
-از کجا میدونی واگعیه؟!شاید کیکه...
چشمام و ریز کردم و دلخور لب زدم:
+خاک تو سرت اصلا نمیشه باهات حرف زد همه چیو به مسخره میگیری!!
دستشو جلوی دهنش گرفت و تک سرفه ای کرد و گفت:
-خب ببخشید بیا جدی باشیم!!!گفتی چند روزه خواب تکراری میبینی؟!
+اهوم!!
-محتوای خوابتم یه شکله؟!
+آره دقیقا خواب یه موضوع رو میبینم کلا!!
باهیجان ادامه دادم:
+عسل قشنگ حسش میکنما بخدا!!
عسل عینک طبی شو از کوله اش در آورد و همونطور که داشت شیشه هاشو با دستمال پاک میکرد گفت:
-الان میخوای واست تعبیرش کنم؟!نظرم و بگم؟!
@roman_coffe
با خنده جوابشو دادم:
+وای کاش این بود راحت تر میتونستم بهت بگم!!!
یدونه زد تو سرمو گفت:
-خب نفله بگو دارم از کنجکاوی میمیرم!!
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
+باشه میگم فقط قول دادی مسخره نکنیا...
-باشه قول قول، خب الان بگوووو!!
+من یه چند روزه همیشه یه خواب تکراری میبینم!!
زد زیر خنده و گفت:
-همینو روت نمیشد بگی؟!
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
+خب احمق بزار خوابمم تعریف کنم بعد زر بزن!!
لب و لوچه اشو گاز کرد تا به زور جلوی خنده اشو بگیره و گفت:
-خب تعریف کن ببینم!!
+خواب میبینم با یه غریبه دارم ع شق ب ازی میکنم!!غریبه استا ولی قشنگ تو خواب حسش میکنم انگار واقعیه!!
عسل لپم و کشید و با خنده گفت:
-از کجا میدونی واگعیه؟!شاید کیکه...
چشمام و ریز کردم و دلخور لب زدم:
+خاک تو سرت اصلا نمیشه باهات حرف زد همه چیو به مسخره میگیری!!
دستشو جلوی دهنش گرفت و تک سرفه ای کرد و گفت:
-خب ببخشید بیا جدی باشیم!!!گفتی چند روزه خواب تکراری میبینی؟!
+اهوم!!
-محتوای خوابتم یه شکله؟!
+آره دقیقا خواب یه موضوع رو میبینم کلا!!
باهیجان ادامه دادم:
+عسل قشنگ حسش میکنما بخدا!!
عسل عینک طبی شو از کوله اش در آورد و همونطور که داشت شیشه هاشو با دستمال پاک میکرد گفت:
-الان میخوای واست تعبیرش کنم؟!نظرم و بگم؟!
۵:۰۶
#سالیوانمن🧸✨#پارت8
سری تکون دادم و گفتم:
+اهوم، بنظرت اینا چیه من میبینم هرشب؟!
عینک و به چشماش زد و سیس دکترا رو گرفت و گفت:
-ببین عزیزم تعبیر خواب شما اینه که تمام کائنات و زمین و زمان...
انگشت اشاره اشو سمتم گرفت و گفت:
-ازهمه مهم تر خدا ...دارن بهت الهام میکنن که داری میترشی و بهتره یه پارتنر اختیار کنی!!!وگرنه سینگل به گور میشی!!
سر جام وایسادم و با نفرت تمام نگاهش کردم که چشمکی زد و گفت:
-چطور بود راضی بودی؟!قابلتو نداره هزینه اشم دوتا بوسه حالا بعدا باهم حساب میکنیم!!!
با قیض پامو چند بار محکم به زمین کوبوندم و با حال زار گفتم:
+خدایا منو بخور، آخه منو بگو میام با کی درد و دل کنم!!
چشم غره ای واسش رفتم و پا تند کردم سمت مدرسه و عسل هم پشت سرم می اومد و مدام صدام میکرد:
-بابا پناه وایسا خب شوخی کردم دیوونه ببخشید!!!
دستمو تو هوا تکون دادم و یه برو بابایی حوالش کردم و اومدم از خیابون رد شم که هنوز به وسطاش نرسیده بودم که با صدای بوق یکسره ی ماشینی جیغ خفه ای کشیدم!!!
ماشین که یه مازراتی مشکی با شیشه های دودی بود قشنگ نیم متر قبل اینکه بهم بزنه ترمز زد جوری که قسمت عقب ماشین یکم بلند شد!!!
آب دهنمو قورت دادم و بهت زده فقط به روم روم نگاه میکردم و توان حرف زدن نداشتم!!!
بعد از چند لحظه راننده در ماشین و باز کرد و اومد بیرون!!
@roman_coffe
سری تکون دادم و گفتم:
+اهوم، بنظرت اینا چیه من میبینم هرشب؟!
عینک و به چشماش زد و سیس دکترا رو گرفت و گفت:
-ببین عزیزم تعبیر خواب شما اینه که تمام کائنات و زمین و زمان...
انگشت اشاره اشو سمتم گرفت و گفت:
-ازهمه مهم تر خدا ...دارن بهت الهام میکنن که داری میترشی و بهتره یه پارتنر اختیار کنی!!!وگرنه سینگل به گور میشی!!
سر جام وایسادم و با نفرت تمام نگاهش کردم که چشمکی زد و گفت:
-چطور بود راضی بودی؟!قابلتو نداره هزینه اشم دوتا بوسه حالا بعدا باهم حساب میکنیم!!!
با قیض پامو چند بار محکم به زمین کوبوندم و با حال زار گفتم:
+خدایا منو بخور، آخه منو بگو میام با کی درد و دل کنم!!
چشم غره ای واسش رفتم و پا تند کردم سمت مدرسه و عسل هم پشت سرم می اومد و مدام صدام میکرد:
-بابا پناه وایسا خب شوخی کردم دیوونه ببخشید!!!
دستمو تو هوا تکون دادم و یه برو بابایی حوالش کردم و اومدم از خیابون رد شم که هنوز به وسطاش نرسیده بودم که با صدای بوق یکسره ی ماشینی جیغ خفه ای کشیدم!!!
ماشین که یه مازراتی مشکی با شیشه های دودی بود قشنگ نیم متر قبل اینکه بهم بزنه ترمز زد جوری که قسمت عقب ماشین یکم بلند شد!!!
آب دهنمو قورت دادم و بهت زده فقط به روم روم نگاه میکردم و توان حرف زدن نداشتم!!!
بعد از چند لحظه راننده در ماشین و باز کرد و اومد بیرون!!
۱۷:۱۳
#سالیوانمن🧸✨#پارت9
نگاهمو سمت عسل چرخوندم که کنار خیابون وایساده بود و دستشو روی سرش گذاشته بود!!!
داشتم به قیافه ی نگران و ترسیده اش نگاه میکردم که صدای عصبی و خش دار مردی توجه امو جلب کرد:
-حواست کجاست بچه؟!
ترس از سرم پرید و برگشتم سمت صدا و یه لحظه پشمام ریخت!!!لعنتی عجب چیزی بود!!قد بلند، چهارشونه ، جذاب ، خوش قیافه... اصلا اوف...
همونطوری داشتم تو دلم تحسینش میکردم که ادامه داد:
-میزدم بهت میمیردی چی؟!دیه اتو که میدادم ولی اونموقع خانواده ات رضایت میدادن؟!
یه تای ابرومو بالا انداختم و طلبکارانه نگاهش کردم و گفتم:
+شما یاد بگیر با ۲۰۰تا سرعت تو خیابون چرخ نزنی تا بعدها مجبور نشی دیه بدی، آقای محترم!!
عصبی دندون قروچه ای کرد و اومد نزدیکم و گفت:
-نه مثل اینکه طلبکارم هستی!!
چونه امو تو دستش گرفت و محکم فشار داد که آخی گفتم و صورتشو نزدیک آورد جوری که گرمای نفسشو حس کردم و گفت:
-شانس آوردی امروز رو مود خوبیم وگرنه من اصلا آدم خوش اخلاقی نیستم، اگه حالم خوب نبود امروز حتی اگه تصادف ام نمیکردیم خودم میکشتمت!!!
تو چشمام زل زد و ادامه داد:
-پس بلبل زبونی نکن واسم اوکی؟!
نمیدونم چرا ولی انقدر محکم حرف میزد که ته قلبم ترسیدم و بدون هیچ حرفی فقط سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم!!!
-هوی مرتیکه چیکاربه دوستم داری ها؟!
با شنیدن صدای عسل چشمام و با حرص بستم و با خودم گفتم:
+وایییییی این چی میگه دیگه این وسط!!
به عسل نگاه کردم که یه تیکه سنگ تو دستش داشت و از اونجایی ام که با مخه تعطیلش آشنایی داشتم میدونستم اگه دعوا بشه تا یه کاری نکنه دست بردار نیست !!!
آقاهه که نمیدونم اسمش چی بود پوزخندی زد و سری از تاسف تکون داد و بدون اینکه جواب عسل و بده رفت سمت ماشین و درو باز کرد و خواست بشینه که عسل باز گفت:
-آفرین پسر خوب ،زود جمع کن راهتو بکش برو !!!
@roman_coffe
نگاهمو سمت عسل چرخوندم که کنار خیابون وایساده بود و دستشو روی سرش گذاشته بود!!!
داشتم به قیافه ی نگران و ترسیده اش نگاه میکردم که صدای عصبی و خش دار مردی توجه امو جلب کرد:
-حواست کجاست بچه؟!
ترس از سرم پرید و برگشتم سمت صدا و یه لحظه پشمام ریخت!!!لعنتی عجب چیزی بود!!قد بلند، چهارشونه ، جذاب ، خوش قیافه... اصلا اوف...
همونطوری داشتم تو دلم تحسینش میکردم که ادامه داد:
-میزدم بهت میمیردی چی؟!دیه اتو که میدادم ولی اونموقع خانواده ات رضایت میدادن؟!
یه تای ابرومو بالا انداختم و طلبکارانه نگاهش کردم و گفتم:
+شما یاد بگیر با ۲۰۰تا سرعت تو خیابون چرخ نزنی تا بعدها مجبور نشی دیه بدی، آقای محترم!!
عصبی دندون قروچه ای کرد و اومد نزدیکم و گفت:
-نه مثل اینکه طلبکارم هستی!!
چونه امو تو دستش گرفت و محکم فشار داد که آخی گفتم و صورتشو نزدیک آورد جوری که گرمای نفسشو حس کردم و گفت:
-شانس آوردی امروز رو مود خوبیم وگرنه من اصلا آدم خوش اخلاقی نیستم، اگه حالم خوب نبود امروز حتی اگه تصادف ام نمیکردیم خودم میکشتمت!!!
تو چشمام زل زد و ادامه داد:
-پس بلبل زبونی نکن واسم اوکی؟!
نمیدونم چرا ولی انقدر محکم حرف میزد که ته قلبم ترسیدم و بدون هیچ حرفی فقط سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم!!!
-هوی مرتیکه چیکاربه دوستم داری ها؟!
با شنیدن صدای عسل چشمام و با حرص بستم و با خودم گفتم:
+وایییییی این چی میگه دیگه این وسط!!
به عسل نگاه کردم که یه تیکه سنگ تو دستش داشت و از اونجایی ام که با مخه تعطیلش آشنایی داشتم میدونستم اگه دعوا بشه تا یه کاری نکنه دست بردار نیست !!!
آقاهه که نمیدونم اسمش چی بود پوزخندی زد و سری از تاسف تکون داد و بدون اینکه جواب عسل و بده رفت سمت ماشین و درو باز کرد و خواست بشینه که عسل باز گفت:
-آفرین پسر خوب ،زود جمع کن راهتو بکش برو !!!
۳:۴۱
#سالیوانمن🧸✨#پارت10
محکم دست عسل و کشیدم و گفتم:
-ول کن بیا بریم ، تنت میخاره؟!
آقاهه عصبی نگاهی به عسل انداخت و گفت:
-نشنیدم چیزی گفتی؟!
عسل اومد جوابشو بده که من فورا گفتم:
+نه نه چیزی نگفت، شما برید!!!
آقاهه گفت:
-نه مثل اینکه یه چی گفته!!
عسل قهقهه ای زد و چشماشو ریز کرد و گفت:
-یعنی میخوای بگی نشنیدی؟!
آقاهه محکم در ماشین و بست و گفت:
-چرا اتفاقا خیلی خوبم شنیدم!!
همونطور که آروم آروم با قدم های بلند به سمتمون می اومد ادامه داد:
-ولی میخوام یبار دیگه بشنوم!!
نیشگونی از پهلوی عسل گرفتم و آروم گفتم:
+عسل تورو خدا بیا بریم ، نگاه ۸صبحه همه جا بسته اس هیچ مغازه ای باز نیست یه بلایی سرمون میارها!!
عسل دستمو پس زد و گفت:
- وای چقدر ترسویی تو وایسا بابا، من بدم میاد از این بچه مایه دارای پرو!!
عسل توفی رو زمین انداخت و گفت:
-الان اخماتو کشیدی توهم و اینطوری صداتو بردی بالا فکر کردی میترسم ازت؟!
تک خنده ای کرد و ادامه داد:
-برو کنار بزار باد بیاد بابا، بچه سوسول!!
با این حرف عسل حس کردم یارو صورتش از شدت اعصبانیت آتیش گرفته و دندون قروچه ای کرد و با خشم به سمتمون اومد که عسل سنگ و بلند کرد و گفت:
-هوی کجا؟! یه قدم دیگه جلوتر بیای بخدا میزنم!!!
آقاهه بی توجه به حرفش می اومد جلو و عسل قدم قدم با ترس عقب میرفت!!
عسل بلند داد زد:
- جلو نیا میگم بخدا میزنم!!
@roman_coffe
محکم دست عسل و کشیدم و گفتم:
-ول کن بیا بریم ، تنت میخاره؟!
آقاهه عصبی نگاهی به عسل انداخت و گفت:
-نشنیدم چیزی گفتی؟!
عسل اومد جوابشو بده که من فورا گفتم:
+نه نه چیزی نگفت، شما برید!!!
آقاهه گفت:
-نه مثل اینکه یه چی گفته!!
عسل قهقهه ای زد و چشماشو ریز کرد و گفت:
-یعنی میخوای بگی نشنیدی؟!
آقاهه محکم در ماشین و بست و گفت:
-چرا اتفاقا خیلی خوبم شنیدم!!
همونطور که آروم آروم با قدم های بلند به سمتمون می اومد ادامه داد:
-ولی میخوام یبار دیگه بشنوم!!
نیشگونی از پهلوی عسل گرفتم و آروم گفتم:
+عسل تورو خدا بیا بریم ، نگاه ۸صبحه همه جا بسته اس هیچ مغازه ای باز نیست یه بلایی سرمون میارها!!
عسل دستمو پس زد و گفت:
- وای چقدر ترسویی تو وایسا بابا، من بدم میاد از این بچه مایه دارای پرو!!
عسل توفی رو زمین انداخت و گفت:
-الان اخماتو کشیدی توهم و اینطوری صداتو بردی بالا فکر کردی میترسم ازت؟!
تک خنده ای کرد و ادامه داد:
-برو کنار بزار باد بیاد بابا، بچه سوسول!!
با این حرف عسل حس کردم یارو صورتش از شدت اعصبانیت آتیش گرفته و دندون قروچه ای کرد و با خشم به سمتمون اومد که عسل سنگ و بلند کرد و گفت:
-هوی کجا؟! یه قدم دیگه جلوتر بیای بخدا میزنم!!!
آقاهه بی توجه به حرفش می اومد جلو و عسل قدم قدم با ترس عقب میرفت!!
عسل بلند داد زد:
- جلو نیا میگم بخدا میزنم!!
۱۵:۲۷
#سالیوانمن🧸✨#پارت11
وحشت زده داشتم نگاهشون میکردم و انگار توان حرف زدن نداشتم و لال شده بودم!!
از یه طرف عسل انقدر لجباز بود که مطمئن بودم یارو یکم دیگه عقب نشینی نکنه دهنش سرویسه!!
از طرف دیگه مثل اینکه آقاهه لجباز تره و محلی به حرفای عسل نمیکنه!!
تو همین فکرا بودم که با صدای جیغ عسل حواسم پرت شد:
-نمیفهمی میگم جلو نیا نه؟!
آقاهه قهقهه ای زد و گفت:
-بزن دیگه منتظر چی هستی؟!
باید یه کاری میکردم وگرنه اوضاع خیط میشد ، تند تند خودمو بهشون رسوندم و گفتم:
+اه بس کنید!!
دست عسل و گرفتم و گفتم:
-تمومش کن توام دیگه، الکی دردسر درست میکنی واسمون!!!
برگشتم سمت آقاهه و گفتم:
+من از شما معذرت میخوام بفرمایید برید!!
آقاهه پوفی کشید و گفت:
-اوکیه فقط بخاطر تو ، وگرنه بیشعوری اینو بی جواب نمیذاشتم!!حوصله ی بچه بازی ام ندارم...
حرفش تموم نشده بود که عسل با اعصبانیت گفت:
-بیشعور خودتی مرتیکه!!!فکر کردی چون پولداری هر گوهی بخوای میتونی بخوری؟!
آقاهه عصبی گفت:
-خفه نمیشی نه؟!الان من تا اون دهن گشادتو نبندم که از اینجا نمیرم!!!
به سمت عسل حرکت کرد و هنوز یه قدم جلوتر نرفته بود که با برخورد سنگ به سرش دستشو روی پیشونیش گذاشت و آخی گفت!!!
با ترس بهش نگاه کردم و روبه عسل جیغ خفه ای کشیدم و گفتم:
+چه غلطی کردی عسلللل؟!
@roman_coffe
وحشت زده داشتم نگاهشون میکردم و انگار توان حرف زدن نداشتم و لال شده بودم!!
از یه طرف عسل انقدر لجباز بود که مطمئن بودم یارو یکم دیگه عقب نشینی نکنه دهنش سرویسه!!
از طرف دیگه مثل اینکه آقاهه لجباز تره و محلی به حرفای عسل نمیکنه!!
تو همین فکرا بودم که با صدای جیغ عسل حواسم پرت شد:
-نمیفهمی میگم جلو نیا نه؟!
آقاهه قهقهه ای زد و گفت:
-بزن دیگه منتظر چی هستی؟!
باید یه کاری میکردم وگرنه اوضاع خیط میشد ، تند تند خودمو بهشون رسوندم و گفتم:
+اه بس کنید!!
دست عسل و گرفتم و گفتم:
-تمومش کن توام دیگه، الکی دردسر درست میکنی واسمون!!!
برگشتم سمت آقاهه و گفتم:
+من از شما معذرت میخوام بفرمایید برید!!
آقاهه پوفی کشید و گفت:
-اوکیه فقط بخاطر تو ، وگرنه بیشعوری اینو بی جواب نمیذاشتم!!حوصله ی بچه بازی ام ندارم...
حرفش تموم نشده بود که عسل با اعصبانیت گفت:
-بیشعور خودتی مرتیکه!!!فکر کردی چون پولداری هر گوهی بخوای میتونی بخوری؟!
آقاهه عصبی گفت:
-خفه نمیشی نه؟!الان من تا اون دهن گشادتو نبندم که از اینجا نمیرم!!!
به سمت عسل حرکت کرد و هنوز یه قدم جلوتر نرفته بود که با برخورد سنگ به سرش دستشو روی پیشونیش گذاشت و آخی گفت!!!
با ترس بهش نگاه کردم و روبه عسل جیغ خفه ای کشیدم و گفتم:
+چه غلطی کردی عسلللل؟!
۱۴:۰۰
به تعداد لایک ها دیگه پارت گذاری میشه هر 20 تا لایک پارت بعدی
۱۴:۰۲
#سالیوانمن🧸✨#پارت12
فوری خودمو به آقاهه رسوندم، روی زمین نشسته بود و سرش پایین بود نمیتونستم خوب ببینمشش، اما قطرهای خونی که روی زمین میچکید بهم هشدار خطر میداد!!
کنارش نشستم و سرم و پایین آوردم تا بتونم صورتشو ببینم و آروم گفتم:
+آقا آقا خوبید؟!
عسل ترسیده با لکنت گفت:
-م م م من نمیخواستم بزنم تو صورتش!!
سرم و بالا آوردم و عصبی سرش جیغ زدم و گفتم:
+ گند زدی عسل گندددددد....جای این حرفا پاشو بیا کمک کن ببریمش تا بیمارستان!!بدجور داره ازش خون میره!!
عسل یه قدم عقب رفت و گفت:
-ببخشید پناه ولی من میترسم!!بیا فرار کنیم تورو خدا...اینا پولدارن چیزشون نمیشه!!!
گنگ نگاهش کردم و گفتم:
+یعنی چی فرار کنیم؟!زدی یارو رو ناکار کردی...
حرفم تموم نشده بود که عسل وحشت زده به سمت اونور خیابون دویید و پا به فرار گذاشت!!
از جام بلند شدم و داد زدم:
+عسلللل کجا میری؟!من الان تنهایی چیکار کنم؟!
بلند تر با تمام قدرت جوری که حلقم سوخت فریاد زدم:
+عسللللللللل؟!
اما نه عین خیالش نبود.. انقدر دور شده بود که دیگه اندازه ی یه نقطه میدیدمش!!باورم نمیشد تو این شرایط تنهام گذاشته...تو شرایطی که خودش مقصر بود!!
@roman_coffe
فوری خودمو به آقاهه رسوندم، روی زمین نشسته بود و سرش پایین بود نمیتونستم خوب ببینمشش، اما قطرهای خونی که روی زمین میچکید بهم هشدار خطر میداد!!
کنارش نشستم و سرم و پایین آوردم تا بتونم صورتشو ببینم و آروم گفتم:
+آقا آقا خوبید؟!
عسل ترسیده با لکنت گفت:
-م م م من نمیخواستم بزنم تو صورتش!!
سرم و بالا آوردم و عصبی سرش جیغ زدم و گفتم:
+ گند زدی عسل گندددددد....جای این حرفا پاشو بیا کمک کن ببریمش تا بیمارستان!!بدجور داره ازش خون میره!!
عسل یه قدم عقب رفت و گفت:
-ببخشید پناه ولی من میترسم!!بیا فرار کنیم تورو خدا...اینا پولدارن چیزشون نمیشه!!!
گنگ نگاهش کردم و گفتم:
+یعنی چی فرار کنیم؟!زدی یارو رو ناکار کردی...
حرفم تموم نشده بود که عسل وحشت زده به سمت اونور خیابون دویید و پا به فرار گذاشت!!
از جام بلند شدم و داد زدم:
+عسلللل کجا میری؟!من الان تنهایی چیکار کنم؟!
بلند تر با تمام قدرت جوری که حلقم سوخت فریاد زدم:
+عسللللللللل؟!
اما نه عین خیالش نبود.. انقدر دور شده بود که دیگه اندازه ی یه نقطه میدیدمش!!باورم نمیشد تو این شرایط تنهام گذاشته...تو شرایطی که خودش مقصر بود!!
۲۱:۵۱
#سالیوانمن🧸✨#پارت13
دیگه نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم و شروع کردم به گریه کردن و سرزنش خودم!!
دوباره برگشتم سمت آقاهه و با گریه و التماس پرسیدم:
+آقا خوبی؟! تورو خدا یه چی بگو!!!
سرشو بلند کرد و با چهره ای که از درد زیاد جمع شده بود گفت:
-خوبم!!
خون کل صورتشو گرفته بود و نمیدونم چرا یه لحظه دلم واسش کباب شد...
هق زدم و بازوشو گرفتم و گفتم:
+میتونید بلند شید؟!باید بریم بیمارستان!!
سری تکون داد و اومد بلند شه اما نتونست!!چند بار تلاش کرد اما موفق نشد و آروم گفت:
-نمیتونم سرم گیج میره!!!
به پهنای صورت اشک میریختم و داشتم از ترس میمردم ، زجه زدم و گفتم:
+وای الان من چه غلطی کنم؟! باید یکیو پیدا کنم زنگ بزنم آمبولانس بیاد!!
-نه آمبولانس نمیخواد!!
گوشیشو از جیبش در آورد و گفت:
-شماره ی کاظمی و برام بگیر!!
گوشی و از دستش گرفتم ، گوشیش آیفون بود و من حتی کار کردن باهاشم بلد نبودم!!
با اِروری که روی صفحه اومد گفتم:
+قفل با چهره اتون باز میشه!!
گوشی و جلوی صورتش گرفتم اما بخاطر خون و زخمی که داشت گوشی نتونست تشخیص بده و قفلش باز نشد!!
صفحه گوشی و به سمت بالا کشیدم و گفتم:
+قفل دومش که عدد هست و حفظ اید که بازش کنم!!
پوفی کشید و گفت:
-یادم نمیاد!!
-وای پس الان چیکار کنیم؟!از قسمت تماس اضطراری زنگ بزنم آمبولانس؟!
عصبی گفت:
-مگه نمیگم آمبولانس نه!!
+خب پس من چه خاکی تو سرم...
حرفم تموم نشده بود که خودش گوشی و از دستم گرفت و چندبار قفل چهره رو امتحان کرد اما باز نشد...نعره ای کشید و عصبی چنان گوشی و روی زمین کوبوند که چند قسمت شد و نعره کشید:
-لعنتی لعنتی!!
لال شده بودم و با ترس نگاهش میکردم که سوئیچشو در آورد و قفل ماشین و باز کرد و گفت:
-یه گوشی نوکیا داخل ماشین دارم برو اونو بردار بیارش!!
تند تند سری تکون دادم و دوییدم سمت ماشین و درشو باز کرد و از شانس خوبم گوشی روی صندلی شاگرد افتاده بود، برش داشتم و برگشتم پیشش و گفتم:
+خب آوردمش الان چیکار کنم!!
دستشو محکم روی پیشونیش فشار داد و با درد لب زد:
-شماره ی سعید کاظمی و برام بگیر!!!
@roman_coffe
دیگه نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم و شروع کردم به گریه کردن و سرزنش خودم!!
دوباره برگشتم سمت آقاهه و با گریه و التماس پرسیدم:
+آقا خوبی؟! تورو خدا یه چی بگو!!!
سرشو بلند کرد و با چهره ای که از درد زیاد جمع شده بود گفت:
-خوبم!!
خون کل صورتشو گرفته بود و نمیدونم چرا یه لحظه دلم واسش کباب شد...
هق زدم و بازوشو گرفتم و گفتم:
+میتونید بلند شید؟!باید بریم بیمارستان!!
سری تکون داد و اومد بلند شه اما نتونست!!چند بار تلاش کرد اما موفق نشد و آروم گفت:
-نمیتونم سرم گیج میره!!!
به پهنای صورت اشک میریختم و داشتم از ترس میمردم ، زجه زدم و گفتم:
+وای الان من چه غلطی کنم؟! باید یکیو پیدا کنم زنگ بزنم آمبولانس بیاد!!
-نه آمبولانس نمیخواد!!
گوشیشو از جیبش در آورد و گفت:
-شماره ی کاظمی و برام بگیر!!
گوشی و از دستش گرفتم ، گوشیش آیفون بود و من حتی کار کردن باهاشم بلد نبودم!!
با اِروری که روی صفحه اومد گفتم:
+قفل با چهره اتون باز میشه!!
گوشی و جلوی صورتش گرفتم اما بخاطر خون و زخمی که داشت گوشی نتونست تشخیص بده و قفلش باز نشد!!
صفحه گوشی و به سمت بالا کشیدم و گفتم:
+قفل دومش که عدد هست و حفظ اید که بازش کنم!!
پوفی کشید و گفت:
-یادم نمیاد!!
-وای پس الان چیکار کنیم؟!از قسمت تماس اضطراری زنگ بزنم آمبولانس؟!
عصبی گفت:
-مگه نمیگم آمبولانس نه!!
+خب پس من چه خاکی تو سرم...
حرفم تموم نشده بود که خودش گوشی و از دستم گرفت و چندبار قفل چهره رو امتحان کرد اما باز نشد...نعره ای کشید و عصبی چنان گوشی و روی زمین کوبوند که چند قسمت شد و نعره کشید:
-لعنتی لعنتی!!
لال شده بودم و با ترس نگاهش میکردم که سوئیچشو در آورد و قفل ماشین و باز کرد و گفت:
-یه گوشی نوکیا داخل ماشین دارم برو اونو بردار بیارش!!
تند تند سری تکون دادم و دوییدم سمت ماشین و درشو باز کرد و از شانس خوبم گوشی روی صندلی شاگرد افتاده بود، برش داشتم و برگشتم پیشش و گفتم:
+خب آوردمش الان چیکار کنم!!
دستشو محکم روی پیشونیش فشار داد و با درد لب زد:
-شماره ی سعید کاظمی و برام بگیر!!!
۱۰:۴۱
#سالیوانمن🧸✨#پارت14
باشه ای زیر لب گفتم و از قسمت مخاطبین شماره ی کسی که گفته بود و پیدا کردم و تماس و بر قرار کردم و گوشی سمتش گرفتم که آروم گفت:
-بزارش رو بلندگو!!
سری به نشونه ی تایید تکون دادم و کاری که گفت و انجام دادم!!
دوسه تا بوق بیشتر نخورده بود که جواب داد:
-بله؟!
با درد یکم تو جاش جابه جا شد و گفت:
-کجایی؟!
کاظمی: -شما؟!
پوفی کشید و گفت:
-احمق کیهانم!!
کاظمی: عه آقا شمایی شرمنده نشناختم این شماره اتونو
حرفش و قطع کرد و گفت:
-بسته هیچی نگو حوصله ندارم... یه مشکلی برام پیش اومده سریع خودتو برسون اینجا!!
کاظمی: -چشم آقا کجایید الان؟!
نگاهی به دور اطرافش کرد و بعد رو به من با اشاره فهموند که الان کجاییم؟!اما راستش منم انقدر گیج بودم که واقعا نمیدونستم الان دقیقا کجاییم!!
شونه ای بالا انداختم و آروم گفتم:
+نمیدونم!!
سری تکون داد و به کاظمی گفت:
-نمیدونم !!لوکیشن ماشین روشنه از همونجا پیدام کن!!
کاظمی: -چشم آقا فقط کدوم ماشین؟!
با پرسیدن این سوال پشمام فر خورد..کدوم ماشین؟! یعنی جز این بازم ماشین داره؟!حاجی برگام!!همین یدونه اش اندازه دیه ی کل خاندان من می ارزه!!خدایا قربونت برم خب اندازه پول یه لاستیکش به ما هم میدادی!!
تو همین فکرا بودم که صدای آقاهه که الان فهمیده بودم اسمش کیهانه رشته افکارمو پاره کرد و خطاب به کاظمی گفت:
-مازاراتی گیبلی!!
@roman_coffe
باشه ای زیر لب گفتم و از قسمت مخاطبین شماره ی کسی که گفته بود و پیدا کردم و تماس و بر قرار کردم و گوشی سمتش گرفتم که آروم گفت:
-بزارش رو بلندگو!!
سری به نشونه ی تایید تکون دادم و کاری که گفت و انجام دادم!!
دوسه تا بوق بیشتر نخورده بود که جواب داد:
-بله؟!
با درد یکم تو جاش جابه جا شد و گفت:
-کجایی؟!
کاظمی: -شما؟!
پوفی کشید و گفت:
-احمق کیهانم!!
کاظمی: عه آقا شمایی شرمنده نشناختم این شماره اتونو
حرفش و قطع کرد و گفت:
-بسته هیچی نگو حوصله ندارم... یه مشکلی برام پیش اومده سریع خودتو برسون اینجا!!
کاظمی: -چشم آقا کجایید الان؟!
نگاهی به دور اطرافش کرد و بعد رو به من با اشاره فهموند که الان کجاییم؟!اما راستش منم انقدر گیج بودم که واقعا نمیدونستم الان دقیقا کجاییم!!
شونه ای بالا انداختم و آروم گفتم:
+نمیدونم!!
سری تکون داد و به کاظمی گفت:
-نمیدونم !!لوکیشن ماشین روشنه از همونجا پیدام کن!!
کاظمی: -چشم آقا فقط کدوم ماشین؟!
با پرسیدن این سوال پشمام فر خورد..کدوم ماشین؟! یعنی جز این بازم ماشین داره؟!حاجی برگام!!همین یدونه اش اندازه دیه ی کل خاندان من می ارزه!!خدایا قربونت برم خب اندازه پول یه لاستیکش به ما هم میدادی!!
تو همین فکرا بودم که صدای آقاهه که الان فهمیده بودم اسمش کیهانه رشته افکارمو پاره کرد و خطاب به کاظمی گفت:
-مازاراتی گیبلی!!
۱۲:۰۷
#سالیوانمن🧸✨#پارت15
دیگه منتظر حرف دیگه ای از سمت کاظمی نشد و بدون خداحافظی انگشت شصت منو روی کلید قرمز گذاشت و با یکم فشار تماس و قطع کرد!!!
گوشی و سمتش گرفتم و اومدم چیزی بگم که اون زودتر جوابمو داد:
-فعلا دست خودت باشه!!حالم اوکی نیست داخل این گوشی ام یه جورایی کل زندگیم هست میترسم گمش کنم!!اگه کسی ام زنگ زد جواب نده باشه؟!
آهی کشیدم و سرم و به نشونه ی تایید تکون دادم...
چند لحظه ای گذشته بود و دیگه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشده بود!!!
آروم زیر چشمی نگاهش کردم و تو دلم گفتم:
+وای خدای من صورتش مثل گچ دیوار شده و هنوز خونریزیش بند نیومده !!اگه اتفاقی براش بیفته چی؟!
همونطور نگران مشغول دیدنش بودم که سرشو برگردوند و باهم چشم تو چشم شدیم و با دیدن قیافه ی ترسیده ی من لبخندی زد و گفت:
-من خوبم ، نگران نباش خانوم کوچولو!!
نا خودآگاه باز اشکم دراومد و با بغض گفتم:
+ولی هنوز داره ازتون خون میره... اگه ضربه مغزی شده باشید اونوقت چی؟!
با گفتن این حرفم قهقهه ای زد که یه لحظه سرش درد گرفت و آخی گفت و دستشو روی زخمش گذاشت و مهربون لب زد:
-اگه ضربه مغزی میشدم که الان چشمام باز نبود!!نمیتونستم بات حرف بزنم که...نگران نباش یه خراش کوچیکه ، تهش با یه پانسمان حل میشه!!
سکسکه ای کردم و گفتم:
+خدا کنه همینطور که میگید باشه!!میدونید عسل هم نمیخواست...
با آوردن اسم عسل اخمی کرد و به روبه روش خیره شد و میون دندون های کلید شده اش گفت:
-البته برای اون رفیقت دارم، یه مادری ازش ب...الله اکبر!!!
اومدم چیزی بگم که صدای بوق ماشینی توجه ی جفتمونو به خودش جلب کرد!!
@roman_coffe
دیگه منتظر حرف دیگه ای از سمت کاظمی نشد و بدون خداحافظی انگشت شصت منو روی کلید قرمز گذاشت و با یکم فشار تماس و قطع کرد!!!
گوشی و سمتش گرفتم و اومدم چیزی بگم که اون زودتر جوابمو داد:
-فعلا دست خودت باشه!!حالم اوکی نیست داخل این گوشی ام یه جورایی کل زندگیم هست میترسم گمش کنم!!اگه کسی ام زنگ زد جواب نده باشه؟!
آهی کشیدم و سرم و به نشونه ی تایید تکون دادم...
چند لحظه ای گذشته بود و دیگه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشده بود!!!
آروم زیر چشمی نگاهش کردم و تو دلم گفتم:
+وای خدای من صورتش مثل گچ دیوار شده و هنوز خونریزیش بند نیومده !!اگه اتفاقی براش بیفته چی؟!
همونطور نگران مشغول دیدنش بودم که سرشو برگردوند و باهم چشم تو چشم شدیم و با دیدن قیافه ی ترسیده ی من لبخندی زد و گفت:
-من خوبم ، نگران نباش خانوم کوچولو!!
نا خودآگاه باز اشکم دراومد و با بغض گفتم:
+ولی هنوز داره ازتون خون میره... اگه ضربه مغزی شده باشید اونوقت چی؟!
با گفتن این حرفم قهقهه ای زد که یه لحظه سرش درد گرفت و آخی گفت و دستشو روی زخمش گذاشت و مهربون لب زد:
-اگه ضربه مغزی میشدم که الان چشمام باز نبود!!نمیتونستم بات حرف بزنم که...نگران نباش یه خراش کوچیکه ، تهش با یه پانسمان حل میشه!!
سکسکه ای کردم و گفتم:
+خدا کنه همینطور که میگید باشه!!میدونید عسل هم نمیخواست...
با آوردن اسم عسل اخمی کرد و به روبه روش خیره شد و میون دندون های کلید شده اش گفت:
-البته برای اون رفیقت دارم، یه مادری ازش ب...الله اکبر!!!
اومدم چیزی بگم که صدای بوق ماشینی توجه ی جفتمونو به خودش جلب کرد!!
۳:۴۲
#سالیوانمن🧸✨#پارت16
اشکامو با آستینم پاک کردم و از جام بلند شدم و با دیدن یه لاماری شکلاتی که کنار ماشین کیهان وایساده بود گفتم:
+فکر کنم آقای کاظمی ...
هنوز حرفم تموم نشده بود که با شنیدن صدای زنگ گوشی از داخل جیبم درش آوردم و با دیدن اسمش به کیهان نگاهی کردم و گفتم:
+خودشه داره زنگ میزنه!!
کیهان دستشو سمتم گرفت و گفت:
-جواب بده، بدش من!!
تماس و وصل کردم و گذاشتم رو بلند گو و دادم دستش که کیهان گفت:
-الو...
کاظمی : -سلام آقا من رسیدم، ماشین و دیدم خودتون کجایید؟!
حواسم پیش صحبت های کیهان بود و نگاهم به کاظمی که با گوشی حرف میزد و هی دور ماشین میچرخید و گاهگاهی دستی روش میکشید تا یه وقت خط و خشی روش نیفتاده باشه!!پولدارا همینن دیگه هرچی داشته باشن باز حریصن...
تو همین فکرا بودم که کیهان تک سرفه ای کرد و گفت:
-خب من همین اطرافم قشنگ دور و ورتو ببین یه دختر بچه داره واست دست تکون میده، من اونجام!!!
چشمام گرد شد و با خودم گفتم:
+الان دختر بچه با من بود؟! من با ۱۶ سال سن شدم بچه؟! الان حقش نیست بزنم اونطرف سرشو من بشکونم؟!
برگشتم یه طور بد نگاهی بهش انداختم که اشاره کرد واسه کاظمی دست تکون بدم!!
پوفی کشیدم و چندش نگاهمو ازش گرفتم و شروع به دست تکون دادن شدم که بعد از چند لحظه بلاخره منو دید و فوری پشت تلفن گفت:
-دیدم دیدم، الان میام!!!
@roman_coffe
اشکامو با آستینم پاک کردم و از جام بلند شدم و با دیدن یه لاماری شکلاتی که کنار ماشین کیهان وایساده بود گفتم:
+فکر کنم آقای کاظمی ...
هنوز حرفم تموم نشده بود که با شنیدن صدای زنگ گوشی از داخل جیبم درش آوردم و با دیدن اسمش به کیهان نگاهی کردم و گفتم:
+خودشه داره زنگ میزنه!!
کیهان دستشو سمتم گرفت و گفت:
-جواب بده، بدش من!!
تماس و وصل کردم و گذاشتم رو بلند گو و دادم دستش که کیهان گفت:
-الو...
کاظمی : -سلام آقا من رسیدم، ماشین و دیدم خودتون کجایید؟!
حواسم پیش صحبت های کیهان بود و نگاهم به کاظمی که با گوشی حرف میزد و هی دور ماشین میچرخید و گاهگاهی دستی روش میکشید تا یه وقت خط و خشی روش نیفتاده باشه!!پولدارا همینن دیگه هرچی داشته باشن باز حریصن...
تو همین فکرا بودم که کیهان تک سرفه ای کرد و گفت:
-خب من همین اطرافم قشنگ دور و ورتو ببین یه دختر بچه داره واست دست تکون میده، من اونجام!!!
چشمام گرد شد و با خودم گفتم:
+الان دختر بچه با من بود؟! من با ۱۶ سال سن شدم بچه؟! الان حقش نیست بزنم اونطرف سرشو من بشکونم؟!
برگشتم یه طور بد نگاهی بهش انداختم که اشاره کرد واسه کاظمی دست تکون بدم!!
پوفی کشیدم و چندش نگاهمو ازش گرفتم و شروع به دست تکون دادن شدم که بعد از چند لحظه بلاخره منو دید و فوری پشت تلفن گفت:
-دیدم دیدم، الان میام!!!
۸:۳۱
#سالیوانمن🧸✨#پارت17
کوله ام و از رو زمین برداشتم و روی دوشم انداختم که کاظمی خودشو بهمون رسوند...
آروم زیر لب سلام گفتم که با سر جوابمو داد و بعد سرشو سمت کیهان چرخوند و با دیدن قیافه ی خونیش شوک شده رفت نزدیکشو صورتشو با دست قاب گرفت و ترسیده گفت:
-کیهان پسر چیشده؟!چه بلایی سر خودت آوردی؟!باز دعوا گرفتی؟!
کیهان کلافه گفت:
-حوصله ی توضیح دادن ندارم... فقط به بابا چیزی نگو الانم کمکم کن تا ماشین بریم سرم گیج میره!!
فوری سرشو به نشونه ی تایید تکون داد و زیر کتفشو گرفت و با هزار زحمت بلندش کرد!!
آروم آروم به سمت ماشین حرکت میکردن و منم عین جوجه ها دنبالشون میرفتم!!
به ماشین که رسیدیم کیهان روی صندلی جلو نشست و منم در عقب و باز کردم و اومدم بشینم که با صدای عصبی کاظمی یه لحظه قلبم وایساد:
-شما دیگه کجا میای خانوم؟!
به لکنت افتادم و گفتم:
+م م من...
نتونستم حرفمو درست بیان کنم که کیهان گفت:
-بامنه!!میخوام فعلا کنارم باشه!!
سرشو به صندلی ماشین تکیه داد و همزمان گفت:
-بشین پناه!!!
کاظمی نیم نگاهی بهم انداخت و بعد با اخم گفت:
-باشه!!!پس یه چند دقیقه بمونید من الان میام!!
کیهان: -کجا میری؟!
بدون اینکه جوابش و بده همزمان که داشت در ماشین و میبست گفت:
-زود میام!!
نفس عمیقی کشیدم و کوله ام بغل کردم و چونه ام روش گذاشتم!!امروز اولین روز مدرسه ی جدیدم بود و همین اولش غیب خورده بودم...نگاهی به ساعت مچی داخل دستم انداختم ، هول هوشه 10صبح بود و پس حتما تا الان به مامانم زنگ زدن و گفتن که نرفتم مدرسه و اونم کلی نگران شده!!چشمام و با درد بستم و تو دلم گفتم:
+ای تو روحت عسل!!چه دردسری برام ساختی!!
چند دقیقه ای غرق تو افکارم بودم که با صدای کاظمی چشمام و باز کردم:
-خب تموم شد...
یه کیسه ی سیاه دستش بود اومد بزاره تو داشبورد که کیهان کنجکاو پرسید:
-این چیه دستت؟!
@roman_coffe
کوله ام و از رو زمین برداشتم و روی دوشم انداختم که کاظمی خودشو بهمون رسوند...
آروم زیر لب سلام گفتم که با سر جوابمو داد و بعد سرشو سمت کیهان چرخوند و با دیدن قیافه ی خونیش شوک شده رفت نزدیکشو صورتشو با دست قاب گرفت و ترسیده گفت:
-کیهان پسر چیشده؟!چه بلایی سر خودت آوردی؟!باز دعوا گرفتی؟!
کیهان کلافه گفت:
-حوصله ی توضیح دادن ندارم... فقط به بابا چیزی نگو الانم کمکم کن تا ماشین بریم سرم گیج میره!!
فوری سرشو به نشونه ی تایید تکون داد و زیر کتفشو گرفت و با هزار زحمت بلندش کرد!!
آروم آروم به سمت ماشین حرکت میکردن و منم عین جوجه ها دنبالشون میرفتم!!
به ماشین که رسیدیم کیهان روی صندلی جلو نشست و منم در عقب و باز کردم و اومدم بشینم که با صدای عصبی کاظمی یه لحظه قلبم وایساد:
-شما دیگه کجا میای خانوم؟!
به لکنت افتادم و گفتم:
+م م من...
نتونستم حرفمو درست بیان کنم که کیهان گفت:
-بامنه!!میخوام فعلا کنارم باشه!!
سرشو به صندلی ماشین تکیه داد و همزمان گفت:
-بشین پناه!!!
کاظمی نیم نگاهی بهم انداخت و بعد با اخم گفت:
-باشه!!!پس یه چند دقیقه بمونید من الان میام!!
کیهان: -کجا میری؟!
بدون اینکه جوابش و بده همزمان که داشت در ماشین و میبست گفت:
-زود میام!!
نفس عمیقی کشیدم و کوله ام بغل کردم و چونه ام روش گذاشتم!!امروز اولین روز مدرسه ی جدیدم بود و همین اولش غیب خورده بودم...نگاهی به ساعت مچی داخل دستم انداختم ، هول هوشه 10صبح بود و پس حتما تا الان به مامانم زنگ زدن و گفتن که نرفتم مدرسه و اونم کلی نگران شده!!چشمام و با درد بستم و تو دلم گفتم:
+ای تو روحت عسل!!چه دردسری برام ساختی!!
چند دقیقه ای غرق تو افکارم بودم که با صدای کاظمی چشمام و باز کردم:
-خب تموم شد...
یه کیسه ی سیاه دستش بود اومد بزاره تو داشبورد که کیهان کنجکاو پرسید:
-این چیه دستت؟!
۱۱:۳۴
#سالیوانمن🧸✨#پارت18
کاظمی خنده ی چندشی کرد و گفت:
-مدرک!!
با تعجب نگاهشون میکردم که کیهان عصبی کیسه رو از دستش کشید و همزمان گفت:
-یعنی چی؟! مدرک چی؟!
داخل پلاستیک و نگاهی کرد و با اخم لب زد:
-این چیه؟!
کاظمی: -یه سنگ خونی کنارتون افتاده بود گفتم بردارمش شاید به درد بخوره !!!
وحشت زده آب دهنمو قورت دادم و به کیهان نگاه کردم که عصبی گفت:
-اینکارا چیه؟! یه سنگ به چه دردی میخوره؟!
کاظمی نگاهی به من انداخت و بعد رو به کیهان لب زد:
-شاید به سرتون ربط داشته باشه...
باحرفی که زد از ترس دست و پام شروع به لرزیدن کرد، قطعا رو اون سنگ اثر انگشت عسل بود و مطمئنم کاظمی ام اونقدر زرنگ هست که با یه روشی سنگ و برداره تا چیزی از روش پاک نشه!!!وایییییی تو چه هچل بزرگی افتادم خدا...
کیهان پوزخندی زد و شیشه ی ماشین و پایین داد و سنگ و انداخت بیرون و همزمان گفت:
-به جای کارآگاه بازی سریع تر روشن کن بریم سرم درد میکنه!!
داشتم از آینه کنار قیافه اشو نگاه میکردم که قبل از اینکه شیشه رو بالا بده متوجه من شد و با لبخند چشمکِ ریزی به قیافه ی ترسیدم زد تا بهم نشون بده نگران چیزی نباشم....
با اینکارش ته دلم قرص شد و زیر لب خداروشکر کردم ،که کیهان با خنده رو به کاظمی که مات داشت نگاهش میکرد گفت:
-چیه پس چرا وایسادی هنوز؟! یالا...
کاظمی پوفی کشید و با حرص ماشین و روشن کرد و حرکت کردیم سمت بیمارستان!!
@roman_coffe
کاظمی خنده ی چندشی کرد و گفت:
-مدرک!!
با تعجب نگاهشون میکردم که کیهان عصبی کیسه رو از دستش کشید و همزمان گفت:
-یعنی چی؟! مدرک چی؟!
داخل پلاستیک و نگاهی کرد و با اخم لب زد:
-این چیه؟!
کاظمی: -یه سنگ خونی کنارتون افتاده بود گفتم بردارمش شاید به درد بخوره !!!
وحشت زده آب دهنمو قورت دادم و به کیهان نگاه کردم که عصبی گفت:
-اینکارا چیه؟! یه سنگ به چه دردی میخوره؟!
کاظمی نگاهی به من انداخت و بعد رو به کیهان لب زد:
-شاید به سرتون ربط داشته باشه...
باحرفی که زد از ترس دست و پام شروع به لرزیدن کرد، قطعا رو اون سنگ اثر انگشت عسل بود و مطمئنم کاظمی ام اونقدر زرنگ هست که با یه روشی سنگ و برداره تا چیزی از روش پاک نشه!!!وایییییی تو چه هچل بزرگی افتادم خدا...
کیهان پوزخندی زد و شیشه ی ماشین و پایین داد و سنگ و انداخت بیرون و همزمان گفت:
-به جای کارآگاه بازی سریع تر روشن کن بریم سرم درد میکنه!!
داشتم از آینه کنار قیافه اشو نگاه میکردم که قبل از اینکه شیشه رو بالا بده متوجه من شد و با لبخند چشمکِ ریزی به قیافه ی ترسیدم زد تا بهم نشون بده نگران چیزی نباشم....
با اینکارش ته دلم قرص شد و زیر لب خداروشکر کردم ،که کیهان با خنده رو به کاظمی که مات داشت نگاهش میکرد گفت:
-چیه پس چرا وایسادی هنوز؟! یالا...
کاظمی پوفی کشید و با حرص ماشین و روشن کرد و حرکت کردیم سمت بیمارستان!!
۱۷:۲۸
#سالیوانمن🧸✨#پارت19
ده دقیقه ای تو مسیر بودیم و آهنگ ترکی ملایمی هم پخش میشد!!!
هیچکس هیچ حرفی نمیزد و سکوت عجیبی کل فضا رو پر کرده بود!!
به کاظمی نگاه کردم هنوز اخمالو بود و انگار نمیخواست روی خوشش و بهمون نشون بده…
کیهانم که سرشو به صندلی تکیه داده بود و یه دستمال هم تو دستش بود که هر چند دقیقه یبار خون روی پیشونیش و پاک میکرد!!
بیخیال پوفی کشیدم و سرم و به شیشه ی ماشین تکیه دادم و به خیابون نگاه کردم و با خودم گفتم:
+با چه بهونه ای الان جواب مامانم و بدم؟!بهش بگم کجا بودم؟! با کی بودم؟! چرا مدرسه نرفتم؟!مطمئن بودم دلیل های چرت و پرتم قانعش نمیکرد و باید دنبال بهونه ای باشم که اونقدر محکم باشه تا بهم حق بده!!!
-پناه؟!
با شنیدن صدای کیهان فوری سرم و بلند کردم و گفتم:
+بله؟!
-خوبی؟! حواست کجاس؟!
سردرگم نگاهش کردم و گفتم:
+ خوبم چیزی شده؟!
کیهان بهت زده گفت:
-چندباری صدات کردم ولی حواست نبود، خواستم بگم رسیدیم میتونی پیاده شی!!!
+کجا رسیدیم؟!
با این سوالم کاظمی عصبی یه چیز زیر لب گفت که درست متوجه نشدم و فوری از ماشین پیاده شد…
گنگ به کیهان نگاه کردم که با دستمال پیشونیشو پاک کرد و گفت:
+بیمارستان، ولی میخوای تو نیای؟! تو ماشین بمونی تا ما بیایم؟؟
با آوردن اسم بیمارستان تازه دوهزاریم جا افتاد و فوری گفتم:
+نه نه میام، ببخشید فکرم درگیر بود حواسم نبود!!
بدون اینکه هیچ حرف دیگه ای بزنه سری تکون داد و باهم دیگه از ماشین پیاده شدیم!!
کیهان نمیتونست درست رو پاهاش وایسه و در ماشین و نگه داشته بود تا یه وقت سرش گیج نره و بیفته!!!
نگران دوباره ازش پرسیدم:
+حالتون خوبه؟!
-خوبم!!
+خوب بنظر نمیاید…
یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت:
-جدی؟!
با بغض سری به نشونه ی تایید تکون دادم که ادامه داد:
-حالمم بد باشه واسه تو خوبم ، پس نگران نباش!!
با حرفش یه طوری شدم اما ظاهرمو حفظ کردم که عصبی گفت:
-این مرتیکه کجا رفت باز؟!
به دور اطرافم نگاهی کردم ،کاظمی اونور خیابون مشغول سیگار کشیدن بود…
با دست اشاره کردم و گفتم:
+اون سمت خیابون هستن!!
کیهان پوفی کشیدو دوباره داخل ماشین نشست و شروع کرد به بوق زدن طولانی که بلاخره کاظمی متوجه ی ما شد و فوری سیگار و یه گوشه پرت کرد و اومد نزدیک و دست کیهان و گرفت و سه تایی رفتیم داخل بیمارستان!!!
@roman_coffe
ده دقیقه ای تو مسیر بودیم و آهنگ ترکی ملایمی هم پخش میشد!!!
هیچکس هیچ حرفی نمیزد و سکوت عجیبی کل فضا رو پر کرده بود!!
به کاظمی نگاه کردم هنوز اخمالو بود و انگار نمیخواست روی خوشش و بهمون نشون بده…
کیهانم که سرشو به صندلی تکیه داده بود و یه دستمال هم تو دستش بود که هر چند دقیقه یبار خون روی پیشونیش و پاک میکرد!!
بیخیال پوفی کشیدم و سرم و به شیشه ی ماشین تکیه دادم و به خیابون نگاه کردم و با خودم گفتم:
+با چه بهونه ای الان جواب مامانم و بدم؟!بهش بگم کجا بودم؟! با کی بودم؟! چرا مدرسه نرفتم؟!مطمئن بودم دلیل های چرت و پرتم قانعش نمیکرد و باید دنبال بهونه ای باشم که اونقدر محکم باشه تا بهم حق بده!!!
-پناه؟!
با شنیدن صدای کیهان فوری سرم و بلند کردم و گفتم:
+بله؟!
-خوبی؟! حواست کجاس؟!
سردرگم نگاهش کردم و گفتم:
+ خوبم چیزی شده؟!
کیهان بهت زده گفت:
-چندباری صدات کردم ولی حواست نبود، خواستم بگم رسیدیم میتونی پیاده شی!!!
+کجا رسیدیم؟!
با این سوالم کاظمی عصبی یه چیز زیر لب گفت که درست متوجه نشدم و فوری از ماشین پیاده شد…
گنگ به کیهان نگاه کردم که با دستمال پیشونیشو پاک کرد و گفت:
+بیمارستان، ولی میخوای تو نیای؟! تو ماشین بمونی تا ما بیایم؟؟
با آوردن اسم بیمارستان تازه دوهزاریم جا افتاد و فوری گفتم:
+نه نه میام، ببخشید فکرم درگیر بود حواسم نبود!!
بدون اینکه هیچ حرف دیگه ای بزنه سری تکون داد و باهم دیگه از ماشین پیاده شدیم!!
کیهان نمیتونست درست رو پاهاش وایسه و در ماشین و نگه داشته بود تا یه وقت سرش گیج نره و بیفته!!!
نگران دوباره ازش پرسیدم:
+حالتون خوبه؟!
-خوبم!!
+خوب بنظر نمیاید…
یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت:
-جدی؟!
با بغض سری به نشونه ی تایید تکون دادم که ادامه داد:
-حالمم بد باشه واسه تو خوبم ، پس نگران نباش!!
با حرفش یه طوری شدم اما ظاهرمو حفظ کردم که عصبی گفت:
-این مرتیکه کجا رفت باز؟!
به دور اطرافم نگاهی کردم ،کاظمی اونور خیابون مشغول سیگار کشیدن بود…
با دست اشاره کردم و گفتم:
+اون سمت خیابون هستن!!
کیهان پوفی کشیدو دوباره داخل ماشین نشست و شروع کرد به بوق زدن طولانی که بلاخره کاظمی متوجه ی ما شد و فوری سیگار و یه گوشه پرت کرد و اومد نزدیک و دست کیهان و گرفت و سه تایی رفتیم داخل بیمارستان!!!
۱۱:۵۲
*#سالیوانمن🧸
#پارت20
روی صندلی انتظار نشسته بودیم تا دکتر بیاد!!!
کوله ام و بغل کرده بودم و به روبه روم زل زده بودم و همچنان دنبال یه بهونه بودم که به مامانم بگم، اما نچ هیچی پیدا نمیکردم که بدرد بخوره!!هرچی بگم بی فایده اس و ضایع میشم..نمیدونم شاید باید راستشو بگم اصلا...بدجوری گیجم خدایا خودت کمکم کن!!
تو همین فکرا بودم که صدایی رشته افکارمو پاره کرد:
-به به آقا کیهان!!
همونطوری به مرد میانسال و قد بلندی که روپوش سفید پوشیده بود نگاه میکردم که کیهان لبخندی زد و یکم تو جاش جابه جا شد و گفت:
-به به آقا عماد!!
آقاهه که فهمیده بودم اسمش عماد و از قضا دکترم هست یدونه زد رو شونه ی کیهان و گفت:
-چه بلایی سر خودت آوردی پسر؟!
نگاهی به سرش انداخت و ادامه داد:
-اوه اوه چه زخمی ام شده!!
کیهان تک خنده ای کرد و گفت:
-داش این حرفا چیه یه خراش کوچیکه دیگه!!حالا پیاز داغشو زیاد نکن شما!!
عماد گفت:
-آره ولی خراش کوچیکت باید پانسمان شه، میتونی راه بیای بریم تا اتاق پانسمان یا کمکت کنم؟!
کیهان گفت:
-آره داداش تو برو منم چند دقیقه دیگه میام!!
عماد سری تکون داد و رفت، که کیهان رو به کاظمی لب زد:
-سوییچ ماشین و بده!!!
کاظمی سوالی نگاهش کرد و گفت:
-سوییچ لاماری ؟!
کیهان: -آره!!
کاظمی: -برای چی آقا؟!
کیهان پوفی کشید و گفت:
-برای اینکه من با همین ماشین برمیگردم خونه، توام برو ماشین نازنینمو از وسط خیابون بردار ببر نمایشگاه بعد خودم میام اونجا تحویل میگیرم ازت!!
کاظمی نگران گفت:
-میتونید رانندگی کنید بعد؟!
کیهان سری تکون داد و گفت:
-آره حالم خوبه!!
کاظمی آهی کشید و سوییچ و دست کیهان داد و از جاش بلند شد و اومد بره که کیهان گفت:
-اول کمک کن تا اتاق عماد بریم بعد برو!!
کاظمی چندش نگاهی به من انداخت و با لج گفت:
-چشم!!
گنگ نگاهش کردم و با خودم گفتم:
+حالا این پیری برای من چرا انقد قیافه میگیره؟!
بیخیال شونه ای بالا انداختم و از جام بلند شدم و دنبالشون رفتم!!
@roman_coffe
روی صندلی انتظار نشسته بودیم تا دکتر بیاد!!!
کوله ام و بغل کرده بودم و به روبه روم زل زده بودم و همچنان دنبال یه بهونه بودم که به مامانم بگم، اما نچ هیچی پیدا نمیکردم که بدرد بخوره!!هرچی بگم بی فایده اس و ضایع میشم..نمیدونم شاید باید راستشو بگم اصلا...بدجوری گیجم خدایا خودت کمکم کن!!
تو همین فکرا بودم که صدایی رشته افکارمو پاره کرد:
-به به آقا کیهان!!
همونطوری به مرد میانسال و قد بلندی که روپوش سفید پوشیده بود نگاه میکردم که کیهان لبخندی زد و یکم تو جاش جابه جا شد و گفت:
-به به آقا عماد!!
آقاهه که فهمیده بودم اسمش عماد و از قضا دکترم هست یدونه زد رو شونه ی کیهان و گفت:
-چه بلایی سر خودت آوردی پسر؟!
نگاهی به سرش انداخت و ادامه داد:
-اوه اوه چه زخمی ام شده!!
کیهان تک خنده ای کرد و گفت:
-داش این حرفا چیه یه خراش کوچیکه دیگه!!حالا پیاز داغشو زیاد نکن شما!!
عماد گفت:
-آره ولی خراش کوچیکت باید پانسمان شه، میتونی راه بیای بریم تا اتاق پانسمان یا کمکت کنم؟!
کیهان گفت:
-آره داداش تو برو منم چند دقیقه دیگه میام!!
عماد سری تکون داد و رفت، که کیهان رو به کاظمی لب زد:
-سوییچ ماشین و بده!!!
کاظمی سوالی نگاهش کرد و گفت:
-سوییچ لاماری ؟!
کیهان: -آره!!
کاظمی: -برای چی آقا؟!
کیهان پوفی کشید و گفت:
-برای اینکه من با همین ماشین برمیگردم خونه، توام برو ماشین نازنینمو از وسط خیابون بردار ببر نمایشگاه بعد خودم میام اونجا تحویل میگیرم ازت!!
کاظمی نگران گفت:
-میتونید رانندگی کنید بعد؟!
کیهان سری تکون داد و گفت:
-آره حالم خوبه!!
کاظمی آهی کشید و سوییچ و دست کیهان داد و از جاش بلند شد و اومد بره که کیهان گفت:
-اول کمک کن تا اتاق عماد بریم بعد برو!!
کاظمی چندش نگاهی به من انداخت و با لج گفت:
-چشم!!
گنگ نگاهش کردم و با خودم گفتم:
+حالا این پیری برای من چرا انقد قیافه میگیره؟!
بیخیال شونه ای بالا انداختم و از جام بلند شدم و دنبالشون رفتم!!
۱۷:۵۱
با بات مچ گیر ببین کی داره پروفایلت رو چک میکنه
اگه تو هم میخوای ببینی کی داره نگات میکنه
همین الان ربات زیر رو استارت کن:
@WhoCIickedBot
@WhoCIickedBot
اگه تو هم میخوای ببینی کی داره نگات میکنه
همین الان ربات زیر رو استارت کن:
@WhoCIickedBot
@WhoCIickedBot
۵:۴۰
#سالیوانمن🧸✨
#پارت21
وارد اتاق شدیم و زیر لب سلام گفتم که انگار دکتر تازه متوجه ی من شد و گفت:
-عه این دختر کوچولو با شما بود؟!
با شنیدن این کلمه انقدر کفری میشدم که اگه صدتا فحش بهم میدادن دردش کمتر بود!!
لبخند چندشی زدم و رفتم رو صندلی نشستم ، کیهان که متوجه حرصی شدنم شده بود با خنده گفت:
-آره داش ، با منه!!
عماد از جاش بلند شد و با خوشرویی گفت:
-به به حال شما چطوره؟!
لبخندی زدم و گفتم:
+ممنون خوبم!!
سری تکون داد و گفت:
-اسمت چیه؟!
اومدم جواب بدم که کیهان عصبی گفت:
-پناه!!
عماد نگاهشو ازم گرفت و رو به کیهان گفت:
-آها!!!
کیهان اخماش تو هم رفته بود و انگار از اینکه عماد اسم منو پرسیده عصبی شده ،ولی خب چیه مگه؟! یه سوال بود دیگه...
بیخیال شونه ای بالا انداختم که کاظمی رو به کیهان گفت:
-خب آقا دیگه کاری با من ندارید؟!
کیهان کلافه گفت:
-نه میتونی بری!!
@roman_coffe
#پارت21
وارد اتاق شدیم و زیر لب سلام گفتم که انگار دکتر تازه متوجه ی من شد و گفت:
-عه این دختر کوچولو با شما بود؟!
با شنیدن این کلمه انقدر کفری میشدم که اگه صدتا فحش بهم میدادن دردش کمتر بود!!
لبخند چندشی زدم و رفتم رو صندلی نشستم ، کیهان که متوجه حرصی شدنم شده بود با خنده گفت:
-آره داش ، با منه!!
عماد از جاش بلند شد و با خوشرویی گفت:
-به به حال شما چطوره؟!
لبخندی زدم و گفتم:
+ممنون خوبم!!
سری تکون داد و گفت:
-اسمت چیه؟!
اومدم جواب بدم که کیهان عصبی گفت:
-پناه!!
عماد نگاهشو ازم گرفت و رو به کیهان گفت:
-آها!!!
کیهان اخماش تو هم رفته بود و انگار از اینکه عماد اسم منو پرسیده عصبی شده ،ولی خب چیه مگه؟! یه سوال بود دیگه...
بیخیال شونه ای بالا انداختم که کاظمی رو به کیهان گفت:
-خب آقا دیگه کاری با من ندارید؟!
کیهان کلافه گفت:
-نه میتونی بری!!
۱۰:۴۱