عکس پروفایل ☆رمان☆

☆رمان☆

۱۰.۳ هزار عضو
عکس پروفایل ☆رمان☆
۱۰.۳ هزار عضو

☆رمان☆

أَلَیْسَ اللَّـهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ
🪷رمان‌های عاشقانه،پلیسی و اجتماعی مهره مات، در طالع منی، قندی‌گل، در میان تنهایی، عشق حکم می‌کند، مهجور، امضای ابدی، حکم دل
منیره صالحی نویسنده و فیلمنامه‌نویس @monirehsalehi
به نام خداوند عشق و ایمان
undefinedجرات وحقیقت
undefinedجلد اولundefined
#قسمت_۱
صدای خنده‌ها و کل‌کل کردن‌هایشان تمام خانه را برداشته بود چندین بار هم به آنها اعتراض شد اما باز هم بی‌اهمیت به کارشان ادامه می‌دادند.
همه روی تخت چوبی زیر سایه‌ی درخت به حالت دایره‌وار نشسته بودند و یک بطری وسط قرار داده بودند و جرات و حقیقت بازی می‌کردند.
سه دختر و چهار پسر بودند، بطری توسط یکی از پسرها چرخانده شد و سر بطری مقابل پسر دیگری متوقف که شد صدای هو و خنده‌ی بقیه برخاست
یکی از دخترها گفت: جرات یا حقیقت محمد؟
محمد به پسری که بطری را چرخانده بود نگاه کرد و گفت: حقیقت.
پسر هم با شیطنت گفت:
- اسم آخرین دوست دخترت ؟
با این سوالش همه خندیدند و محمد گفت:
- خیلی عوضی هستی فردین.
پسری که نامش فردین بود ابروی بالا انداخت و گفت:
- بازیه دیگه محمد.
محمد مکثی کرد و بعد گفت:
- سارا .
خواهرش مهلا با توپ پر گفت:
- کدوم سارا؟
محمد اخمی به جانش ریخت و گفت: فضولیش به تو نیومده، قرار بود فقط اسمش را بگم نه چیز دیگه‌ای.
دختر گفت: خوش بحال مامان فکر می کنه پسرش پاک پاک.
محمد با تندی گفت: ببین مهلا ببینم حرفی به مامان زدی من می دونم و تو.
یکی دیگه از پسرا با ذوق گفت: آخ جون دعوا .
یکی دیگر از دخترا گفت: بس کن شایان ، کی دعوا داره، نوبت تو محمد، بطری را بچرخون .
محمد همینطور که داشت بطری را می چرخاند گفت: فردین دعا کن به تو نیفته.
بطری چرخید و چرخید و از قضا مقابل فردین متوقف شد که محمد با خوشحالی به هوا پرید و گفت: ای خدا شکرت.
بقیه هم داشتن می خندیدن اما فردین بی تفاوت نگاه می کرد .
مهلا : اسم دوست دخترش را بپرس.
فردین: اول باید بپرسید جرات یا حقیقت ‌.
محمد: جرات یا حقیقت .
فردین نگاهی به همه انداخت و گفت : جرات .
محمد: خیلی کلکی ، ولی اشکال نداره دارم واسه ت .
شایان یه چیزی زیر گوش محمد گفت که محمد خندید و گفت : تکراریه .
پسر دیگر که تا بحال ساکت بود گفت : من یه پیشنهاد بدم .
محمد : بگو حامد
حامد سرش را به گوش محمد نزدیک کرد و یه چیزی گفت که محمد با خوشحالی گفت : خوبه .
و به نگاهش را به فردین داد و گفت : برو دزدی .
فردین متعجب گفت : چی ؟
محمد : برو از خونه ی همسایه یه چیزی بدزد و بیار .
با این حرفش همه با هم زدن زیر خنده و فردین معترضانه گفت : خیلی عوضی هستی .
محمد : این همسایه مون یه پیرزن پیرمرد هستن که صبحی از خونه بیرون رفتن ، تا عصر هم برنمی گردن ، برو از خونه شون یه چیزی بدزد بیار .
فردین: ممکنه بیان اینجوری خیلی بد می شه.
حامد: داری جر زنی می کنیا ، خودت انتخاب کردی ...زود باش فردین .
محمد: فریبا تو کشیک بکش کسی نیاد توی حیاط ، بیا من قلاب می گیرم از دیوار بالا بری .
همگی به کنار دیواری که با خانه ی همسایه مشترک بود و چندان بلند نبود رفتند .
فردین: اگر دراشون قفل بود چی ؟
محمد: اون دیگه مشکل تو .
فردین مکثی کرد و گفت : پس برید به دستکش برام بیارید .
شایان: دستکش واسه چی ؟؟
فردین: نمی خوام فردا به خاطر یه بازی احمقانه کارم به اداره ی آگاهی بکشه .
محمد: مهلا برو از تو اتاق من توی کشوی میزم دستکش های چرمی من را بیار .
مهلا به داخل رفت و دقایقی بعد با دستکش برگشت و گفت: می خواهی جوراب بابام را هم بیارم بکشی رو صورتت ؟
با این حرفش همه زدن زیر خنده و محمد گفت: فکر بدی هم نیست .
فردین همینطور که دستکش ها را دستش می کرد زیر لب فحش می داد. شایان و حامد قلاب گرفتند و فردین خودش را از دیوار بالا کشید لبه ی دیوار که نشست به داخل خانه نگاهی انداخت. حیاطی تمیز و مرتب ، توی باغچه ی که نزدیک همان درخت بود یک درخت انار بود و سبزی هم کاشته شده بود .
فردین : چرا ارتفاع اینطرف بیشتره ؟
محمد : می خواهی بگی ترسیدی؟
فردین فحشی داد و توی حیاط پرید. دردی توی مچ پایش پیچید اما روی پا ایستاد و آرام گفت: محمد مطمئنی کسی خونه‌شون نیست ؟
صدای محمد از آنطرف دیوار شنید .
محمد _ ده سال که این پیرمرد و پیرزن می‌شناسیم ، تنها زندگی می کنن .
فردین سری تکان داد و با خودش گفت: خودم کردم که لعنت به خودم باد.
༊࿐𖡹undefined𖡹࿐༊
کپی و فوروارد این رمان به گروه و یا شخصی دیگران شرعاً حرام است
نویسنده: م.صالحی* undefinedجرات و حقیقت

۸:۰۲