بله | کانال ☆رمان☆
عکس پروفایل ☆رمان☆

☆رمان☆

۹,۶۰۳عضو
thumbnail
خدااز بنده هایی که تنها او را دارند،دست نمی‌کشدundefined

۵:۵۵

undefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedمهجور
#پارت۱۶۹
محمدرضا نمی‌دانست این حرفش هم دروغ است یا حقیقت را می‌گوید برای همین بود اصلا ناراحت نشده بود. کمی فقط نگاهش کرد و وانمود کرد که ناراحت شده است و گفت: دستش بشکنه مردک روانی. کی این اتفاق افتاد؟
- اواخر زندگیمون بود. من ترکش کرده بودم و قصد داشتم ازش جدا بشم. صبحش با ارسلان رفته بودم خونه مادرم. یه سری وسیله جا گذاشته بودم برگشتم بردارم که کیوان از راه رسید. مادرم دیده بود دیر کردم با پلیس اومده بود. همون موقع هم کیوان بازداشت کردن ولی با وثیقه پدرش آزاد شد.
محمدرضا مبهوت نگاهش می‌کرد. هنوز هم حرف هایش را باور نمی‌کرد اما خب رد چاقو را پشت گوشش دیده بود و فکر می‌کرد شاید این تکه از حرف‌هایش راست باشد. اما دیگر ذره‌ای از این موضوع ناراحت نشده بود چون دیگر حسی نسبت به باران در سینه نداشت. بعد از اینکه از پلیس شنید باران جاسوس است و فقط برای اینکه از پروژه کاری او سر در بیاورد به او نزدیک شده است به یکباره قلبش تهی شد و نفرت جای هر چه دوست داشتن بود را گرفته بود.
محمدرضا همانطور ساکت و بی‌تفاوت داشت نگاهش می‌کرد که باران دستی جلوی صورتش تکان داد و با خنده گفت: خوبی محمدرضا؟!
محمدرضا به خودش آمد و گفت: خوبم.
باران با لبخند مهربانش گفت: حتمی پیش خودت فکر می‌کنی چقدر پوست کلفتم که تا الان زنده موندم.
- آره یعنی نه! همچین فکری نمی‌کنم. همیشه دست بزن داشت یا فقط همون یه بار که مست کرده بود اونجوری کتکت زد؟
باران نگاهش به بشقاب کیک داد و یک تکه از کیک را کند و گفت: دست بزن داشت ولی اونجوری نه.
- تو دختر غد و مغروری بودی. چرا تحمل می‌کردی همچین وضعیتی رو؟
باران همانطور که نگاهش به زیر بود ساکت ماند. تکه کیکش را درون بشقاب گذاشت و گفت: چون دیگه هیچی برام مهم نبود. بعد از اینکه مجبور شدم باهاش ازدواج کنم هیچی واسه‌م مهم نبود.
محمدرضا فقط نگاهش می‌کرد. باران سر بلند کرد و گفت: نمی‌پرسی چرا مجبور شدم باهاش ازدواج کنم؟
محمدرضا در جوابش خیلی رک گفت: نه، چون خودت خواستی نپرسم. یادت رفته.
باران سری تکان داد و گفت: چون گفتنش سخت بود واسه‌م همچین چیزی رو ازت خواستم ولی می‌خوام بدونی چون فکر می‌کنم هر چقدر هم سخت باشه و یا حتی باعث بشه تو از من متنفر بشی ولی باید بهت بگم.
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedکپی و فوروارد این رمان به گروه و یا شخصی دیگران شرعاً حرام است
نویسنده: م.صالحی
پارت اول رمان مهجور

۵:۵۵

undefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedمهجور
#پارت۱۷۰
محمدرضا واقعا می‌خواست بداند ولی حالا که دیگر ذره‌ای علاقه به باران نداشت نخواست که باران حرفی بزند و به ظاهر گفت: ببین باران اینکه می‌خواستم بدونم واسه قبل بود. الان دیگه نمی‌خوام بدونم. یه چیزای بود ما ازش گذر کردیم هم من هم تو! الان در حال حاضر جز اینکه با هم هستیم هیچی مهم نیست. منظورم متوجه میشی؟
باران سری تکان داد و اشک بی‌اختیار روی صورتش دوید. نگاهش را به نگاه محمدرضا دوخت و گفت: پس یعنی اصلا از دستم ناراحت نیستی.
محمدرضا دستش جلو برد و اشک روی صورتش گرفت و گفت: نه قربونت برم.
و باز خندید و گفت: ولی بهت گفتم از اینجا به بعد اگه یه روزی بخواهی بازیم بدی یا ترکم کنی خودم گردنت خورد میکنم این تهدیدم جدیه باران.
باران خندید و گفت: پس معلومه هنوزم به من اعتماد نداری؟
- باید اعتمادم جلب کنی باران که همه جوره باهام میمونی و باید به من حق بدی که دنبال این اعتماد هستم. چون اونی که یه بار نارو خورد من بودم.
باران سری تکان داد و آرام گفت: ممنونم ازت.
محمدرضا خودش را به سمتش کشید و بوسه‌ای روی گونه‌اش نشاند و گفت: منم قول میدم دیگه از جانب من اذیت نشی.
و چشمکی ضمیمه حرفش کرد. باران خندید و گفت: ممنونم. شیرت سرد شد.
محمدرضا جرعه‌ای از شیر را نوشید و گفت: راستی از شرکتتون چه خبر؟ اوضاع خواهرت توی شرکت خوبه؟
- کمالی یه بار با آوا حرفش شده بود. یه چرت و پرت های به آوا گفته بود. گویا کمالی با پدر کیوان هم آشناست. اینم که خونه مون رو پیدا کردن از دم شرکت رد من یا آوا رو زدن‌. چون روزی که پول گرفته بودم، آوا وقتی اومد خونه می‌گفت کمالی بهش گفته خواهرت امروز خوب پولدار شده و یه چیزای هم از تو گفته بود. آوا میدونه با یه مردی هستم که دوستش دارم ولی هنوز نمی‌دونه اون مرد کیه؟
محمدرضا با لبخند پهنی گفت: فکر کن باران همه بفهمن من و تو همدیگه رو دوست داشتیم. بیشتر از همه قیافه مادرت دیدنیه‌.
باران هم خندید و گفت: وای، اونشب خواستگاری کاردش می‌زدی خونش در نمی‌اومد. هی پشت سرت بد می‌گفتم منم ناراحت بودم نمی‌خواستم حرفاشون بشنوم و باهاش بحث می‌کردم که نباید پشت سر مهمون حرف بزنید و این حرفا.
محمدرضا بلند خندید و گفت: حالا فکر کن بفهمه دخترش زنمه.
- محمدرضا این چیزا رو هیچ وقت نباید بفهمه.
محمدرضا هم گویی برای لحظاتی همه‌چیز یادش رفته بود و سرخوش شده بود گفت: باید باج بدی تا بعدا لوت ندم.
باران هم که حسابی خندان بود گفت: بذار ریکاوری بشم باج هم بهت میدم.
محمدرضا سرخوش و بلند خندید اما لحظاتی بعد خنده روی لب هایش ماسید و ساکت شد. باران هم آرام گفت: چقدر خوبه با کسی زندگی کنی که دوستش داری.
محمدرضا فقط نگاهش کرد. باورش نمی‌شد باران تا این حد بتواند برایش نقش بازی کند. کسی که در خفا با کمالی در ارتباط بود و برایش جاسوسی می‌کرد حالا مقابل او نشسته بود و از عشق و دوست داشتن حرف می‌زد. نمی‌دانست آدمها چطور می‌توانند تا این حد بد باشند.
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedکپی و فوروارد این رمان به گروه و یا شخصی دیگران شرعاً حرام است
نویسنده: م.صالحی
پارت اول رمان مهجور

۵:۵۵

undefinedundefinedای که اخمت به دلم ریخت غم عالم راخنده‌ات می‌بَرَد از سینه دو عالم غم را
برق لب‌های تو یادآور شاتوت و شرابچشمه‌ی اشک تو بی‌قدر کند زمزم را
گاه از آن غنچه فقط زخم زبان می‌ریزیگاه با بوسه شفابخش کنی مرهم را
بسته‌ای غنچه‌ی سرخی به شب گیسویتکرده‌ای باز رها خرمن ابریشم را
"نرگست عربده‌جوی و لبت افسوس‌کنان"با همین‌هاست که دیوانه کنی آدم را

#بهمن_صباغ_زاده
┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄         

۸:۲۰

undefined چرا بازار طلا دچار نوسانات شده ؟
برخی کشورهای بزرگ و تاثیر گذار سیاست جهانی تصمیم گرفتن تا میتونن طلا تهیه کنند . و همین باعث شده که طلا در بازار جهانی بشدت بالا بره اینها همه تکانه های حذف دلار و جنگ ارزی است که کشورها میخوان در جنگ ارزی آینده پشتوانه مناسبی در اختیار داشته باشند .
همزمان که طلا داره میره بالا با ایجاد هیجان بازار ، صف خرید طلا ایجاد میشه و بانکهای مرکزی کشورها مجبور میشن که مقداری از طلای ذخیره شده خودشون رو برای تأمین بازار ارائه بدن حالا این حجم طلایی که دست مردمه باید دوباره به خزانه بانک برگردهبه همین خاطر با اشباع بازار از طلا ، ناخداگاه قیمت طلا پایین میاد به اندازه ای که مردم از ترس پایمال شدن سرمایه شون ، سریعا اقدام میکنند برای فروش همون طلایی که گرون خریدن حالا نوبت بانکهای مرکزی و مافیای اقتصادی است تا تمام این طلاهای دست مردم رو جمع کنه و با این نوسان گیری هم سرمایه هنگفتی گیرشون میاد هم طلای کف بازار جمع میشه
به این کار میگن نهنگ انداختن تو بازار یعنی مثل نهنگ که ماهی‌های کوچک رو میبلعه ، این نهنگ هم طلاهای خرد کف بازار رو میبلعه این اتفاق عیناً در دلار و بورس هم میفته
این یک سیاست کثیف و دزدی از جیب مردمه که داره در سطح جهانی اجرا میشه و فقط مختص به کشور ما هم نیست .
تا میتونید این مطلب رو برای همه بفرستید تا در این فضای هیجانی بازار ، وارد بازار نشن چون بشدت ضرر خواهند کرد
undefined مهدی اسلامی
#آنتی_فتنه  . ━━═━━⊰❀undefined❀⊱━━═━━

۸:۲۰

صرفا جهت اطلاعundefined

۸:۲۰

undefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedمهجور
#پارت۱۷۱
هر سه نفر داخل پذیرایی خوابیده بودند. محمدرضا به شدت فکرش درگیر بود و خوابش نمی‌برد. وقتی باران غلتی زد و احساس کرد بیدار است خودش را به خواب زد. باران سر جایش نشست و آرام پتو‌را روی محمدرضا کشید و از جا برخاست و پتوی ارسلان هم رویش کشید و به سمت سرویس رفت. دقایقی بعد وقتی از سرویس خارج شد به سمت اتاق خواب رفت. وارد اتاق شد و در را آرام بست. همین موضوع باعث شد تا محمدرضا هم آرام برخیزد. به دنبالش رفت. می‌خواست ببیند باران چه می‌کند اما بسته بودن در اتاق مانع می‌شد تا ببیند. مطمئن بود پرده‌های اتاق هم کشیده شده است.
در تاریک روشن سالن نگاهی به ساعتش انداخت. ساعت تقریبا چهار صبح بود. فکر می‌کرد باران از خواب بودنش سوء‌استفاده کرده است تا کارش را انجام دهد. برگشت و بی‌خیال خوابید.
نگاهش سقف را می‌کاوید. برگشت باران طولانی شده بود و همین شکش را داشت به یقین تبدیل می‌کرد. با باز شدن در اتاق، باز چشمانش را بست. باران دوباره آرام در کنارش دراز کشید و پتو را روی خودش کشید. نگاهش را به نیم‌رخ محمدرضا دوخته بود و لبخند روی لبش بود. محمدرضا تکانی به خودش داد و وانمود کرد تازه بیدار شده است. نگاهش را به سمت باران چرخاند و مثلا متعجب گفت: تو هنوز بیداری باران؟
- تازه بیدار شدم. بارون شدیدی می‌باره. صداش می‌شنوی؟
محمدرضا کمی گوش داد و گفت: انگاری خدا باهامون دعوا داره.
باران خندید و گفت: هواشناسی چک می‌کردم نوشته بود این هفته شمال شب و روز بارون داریم.
محمدرضا به سمتش چرخید و در آغوشش گرفت و گفت: بارون داریم تا بارون. بارون فقط بارون خودم.
و بوسیدش و گفت: بهتری؟
باران با پلک زدن جوابش را داد و محمدرضا آرام زیر گوشش گفت: دوستت دارم.
باران هم همین جمله را تکرار کرد و محمدرضا برای سرویس رفتن از کنارش برخاست و رفت. بعد از رفتنش باران نفس عمیقی گرفت و با خودش گفت: ممنونم ازت خداجون. ممنونم.
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedکپی و فوروارد این رمان به گروه و یا شخصی دیگران شرعاً حرام است
نویسنده: م.صالحی
پارت اول رمان مهجور

۱۰:۴۷

undefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedمهجور
#پارت۱۷۲
سرهنگ حامی پشت میزش نشسته بود و باز داشت مکالماتی که در این مدت از تلفن کمالی و باران ضبط شده بود را گوش می‌داد.
تقه‌ای به در خورد و افسر جوانی وارد اتاق شد و بعد از احترام نظامی گفت: قربان انجام شد. خدمت شما!
و دو برگه‌ پرینت را به سمت سرهنگ گرفت. سرهنگ برگه‌ها را گرفت و گفت: پرینت مکالمات هردو تا خط توی دو ماه گذشته‌ست؟
- بله.
- تایم و تاریخ مکالمات چک کردی؟
افسر جوان سری تکان داد و گفت: خیر قربان، فقط سرسری نگاه کردم متوجه شدم خط دوم که با اون فقط با کمالی در ارتباط. از همون دوماه قبل فعال شده و تماس‌های محدودی باهاش داشته.
سرهنگ همینطور که نگاهش روی تاریخ و مدت زمان تماس‌ها می‌چرخید روی زمان یکی از مکالمات زوم شد و گفت: تایم این مکالمه با مکالمه این خطش چقدر نزدیک به هم. بیا ببین. توی یه تاریخ ساعت شش و چهل دقیقه بعدازظهر به مادرش زنگ زده و تماسش دوازده دقیقه طول کشیده. یعنی رای شش و پنجاه دو دقیقه تماس قطع کرده.
و با این خط ساعت شش و چهل و هشت دقیقه به کمالی زنگ زده و تماسش پنج دقیقه طول کشیده یعنی ساعت شش و پنجاه و سه دقیقه تماس تموم شده. این وسط چهار دقیقه زمان مشترک. مگه میشه؟؟

افسر جوان هم ابروی بالا برد و گفت: شاید تماس مادرش نگه داشته تا به کمالی زنگ بزنه.
- نه گمون نمیکنم. این تماس پنج دقیقه‌ای رو ضبط داریم.
- تمام تماس‌ها رو ضبط داریم. روی لپ‌تاپتون هست.
سرهنگ از پشت میز برخاست و گفت: پیداش کن باید گوش کنم.
افسر جوان به جای سرهنگ نشست و سرهنگ قدم‌زنان با پرینت‌های تماس که در دست داشت به سوی پنجره رفت. این موضوع حسابی فکرش را مشغول کرده بود.
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedکپی و فوروارد این رمان به گروه و یا شخصی دیگران شرعاً حرام است
نویسنده: م.صالحی
پارت اول رمان مهجور

۱۰:۴۷

گفتی بگو راز خزان‌ها را به آنهاپایان تلخ داستان‌ها را به آنها
گل‌ها نمی‌دانند اما می‌رسانمپیغام رنج باغبان‌ها را به آنها
ای کاش هرگز بادبادک ها نفهمندبسته است دستی ریسمان‌ها را به آنها
برفی که روی بام‌های شهر باریدوا کرد پای نردبان‌ها را به آنها
یا در قفس آتش بزن پروانه‌ها رایا باز گردان آسمان ها را به آنها
چون دوستانم دشمنند و دشمنان دوستوا می‌نهم بعداز تو " آنها " را به " آن‌ها
- فاضل نظری

۱۳:۰۸

undefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedمهجور
#پارت۱۷۳
سرهنگ درون افکارش بود که با صدای افسر جوان به خودش آمد و به سوی او رفت. افسر جوان مکالمه پنج دقیقه را پخش کرد. مکالمه معمولی از احوالپرسی و لاس‌زدن‌های کلامی بین باران و کمالی بود. مکالمه‌ای که سرهنگ اجازه نداد آن را محمدرضا گوش کند. افسر جوان با شنیدن این مکالمه گفت: چقدر کثیفن.
سرهنگ نگاهش کرد و گفت: قطعش کن.
افسر جوان مکالمه را قطع کرد و سرهنگ گفت: وسط حرف زدن با مادرش، زنگ میزنه به اون یارو که این چرت و پرتا رو بگه و بعد برمیگرده و یک دقیقه دیگه با مادرش حرف بزنه. کاش مکالمات این یکی خطش هم داشتیم. اونوقت اگه می‌دونستیم توی اون چهار دقیقه حرف می‌زده یا نه؟ این یکی خطش هم باید شنود بشه. یه جای کار مشکل داره.
- حتما قربان.
افسر جوان از پشت میز برخاست و با احترام اتاقش را ترک کرد.
سرهنگ مدتی قدم زد و بعد شماره محمدرضا را گرفت.
نزدیک ظهر بود و چون باران بند آمده بود. محمدرضا و ارسلان و باران کنار دریا در حال قدم زدن بودند. محمدرضا با تماسی که دریافت کرد نگاهی به شماره انداخت و گفت: ببخشید باید این تماس جواب بدم.
و از باران و ارسلان فاصله گرفت و تماس را وصل کرد.
- سلام سرهنگ. در خدمتم.
سرهنگ جواب سلامش را داد و گفت: بد موقع تماس گرفتم.
- نه، بفرمایین ازشون فاصله گرفتم.
- می‌خواستم بدونم چیزی ازش پیدا کردی. مثل یه گوشی دیگه.
محمدرضا در جوابش گفت: خیر هنوز چیزی پیدا نکردم.
- آخرین تماسش واسه پنج و ده دقیقه صبح امروز بود و بعد دوباره گوشی خاموش شد.
محمدرضا چنگی به موهایش زد و گفت: آهان صبح فکر کرد من خوابم رفت داخل اتاق. لابد داخل کوله پشتیش داره.
- توی تماسش داشت می‌گفت به اطلاعاتی که می‌خواسته دست پیدا کرده.
محمدرضا که حرصی شده بود از دور با خشم نگاهی به باران انداخت و گفت: لپ تاپ هم توی اتاق بود. لابد اطلاعات از لپ‌تاپ کپی کرده.
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedکپی و فوروارد این رمان به گروه و یا شخصی دیگران شرعاً حرام است
نویسنده: م.صالحی
پارت اول رمان مهجور

۱۳:۰۸

undefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedمهجور
#پارت۱۷۴
سرهنگ گفت: ببین محمدرضا پس بی‌خیالش شو. نمی‌خواد دنبال چیزی بگردی.
- چرا؟
- ممکنه شک کنه. ما دنبال سر شبکه اصلی هستیم. باید همین روزا برای اینکه اطلاعات به دستشون برسونه بره سروقتشون. احتمالا هم می‌ره سروقت همین کمالی و کمالی اطلاعات به دست اصل کاری می‌رسونه.
محمدرضا در جوابش گفت: یعنی هیچ کاری نکنم؟!
- نه! فقط سفرتون زود تموم کنین.
محمدرضا با گفتن حتما خداحافظی کرد و تماس را قطع کرد. محمدرضا وقتی تماس را قطع کرد. نفس عمیقی گرفت تا به خودش مسلط شود و بعد به سمت باران و ارسلان که مشغول دویدن بودند رفت.
سرهنگ کلافه پشت میزش نشست و به فکر فرو رفت.
محمدرضا تا به باران و ارسلان نزدیک شد و گفت: یه خبر نه چندان خوب دارم.
باران نگران نگاهش کرد و گفت: چی شده؟
- امروز عصری باید برگردیم تهران.
باران به سمتش آمد و گفت: اتفاقی افتاده؟!
- نه، فرمانده آتش‌نشانی احضارمون کرده. نمی‌دونم موضوع چیه ولی باید برم.
باران سری تکان داد و گفت: باشه عزیزم. تا همینجا هم خیلی بهمون خوش گذشته.
محمدرضا لحظاتی همینطور ساکت چشم در چشمانش نشاند و بعد نفرتش را فرو داد و لبخندی زد و گفت: خوشحالم که بهت خوش گذشته. بریم یه کم با ارسلان بازی کنیم.
و هردو به سمت ارسلان رفتند.
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedکپی و فوروارد این رمان به گروه و یا شخصی دیگران شرعاً حرام است
نویسنده: م.صالحی
پارت اول رمان مهجور

۱۳:۰۸

نوشته بود:«هر وقت حس کردی کسی داره ازت دوری میکنه دیگه هیچوقت مزاحمش نشو.»

۱۳:۱۸

هنوز هم معتقدید باران جاسوس نیست؟undefinedundefinedاینجا بگو ble.ir/join/Bawt5fYsfA

۱۳:۳۱

undefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedمهجور
#پارت۱۷۵
در مسیر برگشت بودند و ارسلان داشت شعری را که بلد بود برای محمدرضا می‌خواند و محمدرضا از آینه نگاهش می‌کرد و با او همراهی می‌کرد.
باران هم با لبخند نگاهشان می‌کرد وقتی خواندنشان تمام شد. باران با تحسین گفت: آفرین پسر قشنگم خیلی خوب خوندی.
- عمو یادم داد.
باران خطاب به محمدرضا گفت: ممنونم از عموی مهربون. ممنونم.
محمدرضا با لبخند جوابش را داد و گفت: بیشتر برای این بچه وقت بذار. باهوشه و با استعداد ولی خالیه.
- درست میگی. مدتی که بیکارم بیشتر واسه‌ش وقت میذارم.
محمدرضا خطاب به ارسلان گفت: ارسلان جان بشین رو صندلی میفتی.
ارسلان چشمی گفت و عقب نشست. باران به سمت عقب چرخید و گفت: وقتی رفتیم خونه مامان نگار پرسید کجا بودید چی میگی؟
- میگم رفتیم شمال.
- اگه پرسید با کی رفتید چی میگی؟
ارسلان باز مکثی کرد و گفت: با عمو محمد...
باران تند گفت: نه!
محمدرضا مستانه خندید و ارسلان هم خندید. باران با اخمی گفت: میگی با خاله سارا رفتیم.
ارسلان گفت: باشه.
محمدرضا با اخم گفت: ارسلان مگه نگفتم نباید دروغ بگی. هر کی پرسید با کی رفتید باید راستش بگی.
باران شاکی گفت: محمدرضا! قراره هیچکی نفهمه.
محمدرضا خندید و گفت: چه اشکال خانم خوشگله بالاخره که همه باید بفهمن.
باران ته دلش خوشحال بود چون با این حرف محمدرضا فکر کرد که قصد دارد برای خواستگاری رسمی پا پیش بگذارد. اما با اینحال گفت: محمدرضا مادرم ناراحت میشه.
محمدرضا چشمکی بهش زد و گفت: بگو می‌خواستم قبل از ازدواج، طرفم بیشتر بشناسم. برای همین یه سفر کوچولو باهاش رفتم. یه کوچولو هم پیشش خوابیدم.
باران حرصی مشتی به بازویش زد و گفت: خیلی بدجنسی!
محمدرضا با لبخند پر معنی گفت: تازه کجاش دیدی!
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedکپی و فوروارد این رمان به گروه و یا شخصی دیگران شرعاً حرام است
نویسنده: م.صالحی
پارت اول رمان مهجور

۱۶:۲۹

undefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedمهجور
#پارت۱۷۶
ساعت تقریبا شش عصر بود که به تهران رسیدند. باز در همان پارکینگ عمومی نزدیک ماشین باران توقف کرد و همگی پیاده شدند. باران کوله پشتی هایش را داخل ماشین خودش گذاشت. محمدرضا، ارسلان را که خواب بود روی صندلی عقب خواباند و بوسیدش. در ماشین بست و به سمت باران آمد و گفت: آروم‌ رانندگی کن ارسلان از روی صندلی نیفته.
- نگران نباش مراقبم.
و باز دست به گردن محمدرضا انداخت و در آغوش گرفتش. محمدرضا هم ناچارا دست روی کمرش گذاشت. باران نفس عمیقی از کنار گردن محمدرضا گرفت و گفت: بوی تنت دوست دارم. ممنونم بابت همه چیز.
عقب که آمد محمدرضا گفت: مراقب خودت باش. باهات تماس می‌گیرم.
و نگاهی به دور و برش انداخت و بوسه‌ای روی گونه‌اش نشاند. وقتی باران سوار ماشین شد و رفت. او هم سوار ماشینش شد و پشت سرش حرکت کرد و همزمان با سرهنگ تماس گرفت. دقایقی بعد صدای سرهنگ را شنید: چطوری محمدرضا؟!
- ممنون سرهنگ، خواستم اطلاع بدم رسیدیم تهران و از هم جدا شدیم. رفت خونه‌شون.
- ممنون، تحت نظر داریمشون. شما می‌تونید برید منزل استراحت کنید.
- سرهنگ!؟
- بله!
و محمدرضا کمی مردد پرسید: کی بازداشت میشه؟
سرهنگ هم مکثی کرد و گفت: به محض اینکه بتونیم به رابط اصلیشون برسیم. خب مراقب خودتون باشید. اتفاقی افتاد حتما ما رو در جریان بذارید.
محمدرضا با گفتن حتما از سرهنگ خداحافظی کرد و به فکر فرو رفت و با خودش گفت: بدبخت احسان.
توی فکر بود که گوشیش زنگ خورد. با دیدن شماره ساناز که هنوز سیوش نکرده بود لبخندی روی لبش نشست و جوابش را داد: سلام خانم دکتر، چه عجب شما زنگ زدید؟
ساناز خندید و گفت: شما سر جمع سه بار تا الان تماس گرفتید و دو روزی هم چت داشتیم. خوب هستین؟
- ممنون. من ماموریتم تموم شد برگشتم تهران. فردا که می‌تونیم همدیگه رو ببینیم.
ساناز مکثی کرد و گفت: کی؟
- فردا ظهر می‌تونیم ناهار با هم باشیم.
- پس باید چندتا از بیمارام‌کنسل کنم.
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedکپی و فوروارد این رمان به گروه و یا شخصی دیگران شرعاً حرام است
نویسنده: م.صالحی
پارت اول رمان مهجور

۱۶:۳۰

undefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedمهجور
#پارت۱۷۷
محمدرضا در جوابش گفت: محبت می‌کنید خانم دکتر!
مدتی با ساناز صحبت کرد وقتی تماس را قطع کرد با خودش گفت: خوبه وقتی باشی میتونم باران فراموش کنم.
ساعت تقریبا هشت و نیم بود که به خانه رسید. خسته از ماشین پیاده شد و ساکش را برداشت و راهی واحدش بود اما این بار خیلی زودتر از رسیدن به در واحد، محدثه جلوی در منتظرش بود. با دیدنش سریع گفت: رسیدن به خیر! خوبی داداش؟!
- سلام بر خواهر قشنگم.
و بوسه‌ای روی پیشانی خواهرش زد. بعد از احوالپرسی محدثه گفت: شام که نخوردی؟
- نه! میرم بالا یه دوش می‌گیرم لباس عوض میکنم میام پیشتون.
این را گفت و به واحد خودش رساند. خسته ساک‌کوچکش را روی تخت انداخت و حوله‌اش را برداشت و به سمت حمام رفت. وقتی از حمام بیرون آمد گوشیش در حال زنگ خوردن بود. اسم باران روی صفحه موبایل نقش بسته بود دیگر حوصله‌اش را نداشت برای همین اهمیتی نداد تا تماس قطع شد. پیامی از باران برایش داخل واتس‌آپ آمد. نمی‌خواست بداند که بوده و تماسش را جواب نداده است. برای همین اصلا اهمیتی به پیامش هم نداد. سرش را خشک کرد و لباس پوشید و گوشیش را برداشت و از واحدش بیرون رفت.
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedکپی و فوروارد این رمان به گروه و یا شخصی دیگران شرعاً حرام است
نویسنده: م.صالحی
پارت اول رمان مهجور

۱۶:۳۰

☆رمان☆
undefinedundefinedundefined undefined undefined undefinedمهجور #پارت۱۷۷ محمدرضا در جوابش گفت: محبت می‌کنید خانم دکتر! مدتی با ساناز صحبت کرد وقتی تماس را قطع کرد با خودش گفت: خوبه وقتی باشی میتونم باران فراموش کنم. ساعت تقریبا هشت و نیم بود که به خانه رسید. خسته از ماشین پیاده شد و ساکش را برداشت و راهی واحدش بود اما این بار خیلی زودتر از رسیدن به در واحد، محدثه جلوی در منتظرش بود. با دیدنش سریع گفت: رسیدن به خیر! خوبی داداش؟! - سلام بر خواهر قشنگم. و بوسه‌ای روی پیشانی خواهرش زد. بعد از احوالپرسی محدثه گفت: شام که نخوردی؟ - نه! میرم بالا یه دوش می‌گیرم لباس عوض میکنم میام پیشتون. این را گفت و به واحد خودش رساند. خسته ساک‌کوچکش را روی تخت انداخت و حوله‌اش را برداشت و به سمت حمام رفت. وقتی از حمام بیرون آمد گوشیش در حال زنگ خوردن بود. اسم باران روی صفحه موبایل نقش بسته بود دیگر حوصله‌اش را نداشت برای همین اهمیتی نداد تا تماس قطع شد. پیامی از باران برایش داخل واتس‌آپ آمد. نمی‌خواست بداند که بوده و تماسش را جواب نداده است. برای همین اصلا اهمیتی به پیامش هم نداد. سرش را خشک کرد و لباس پوشید و گوشیش را برداشت و از واحدش بیرون رفت. undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined کپی و فوروارد این رمان به گروه و یا شخصی دیگران شرعاً حرام است نویسنده: م.صالحی پارت اول رمان مهجور
این پارت اصلاح‌شد

۱۶:۳۷

undefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedمهجور
#پارت۱۷۸
زنگ واحد خواهرش را که زد احسان در را به رویش باز کرد و سلام داد. محمدرضا در جوابش گفت: چطوری کپل خان؟
احسان با اخمی گفت: دایی سه کیلو لاغر کردم.
محمدرضا از کنارش گذشت و گفت: باریکلا پسر خوب، تلاش کن بازم میتونی.
و وارد پذیرایی شد و به آقا عیسی سلام داد و به سویش رفت. ضمن دست دادن احوالش را پرسید. آقا عیسی بعد از احوالپرسی گفت: خوش گذشت؟
محمدرضا همانجا لبه تختش نشست و گفت: سفر کاری بود آقا عیسی، چه خوش گذشتنی!
آقا عیسی خندید و گفت: راست میگی، سفر کاری که خوش نمی‌گذره.
احسان روی مبلی نشست و گفت: برای فرداشب قرار بذاریم دایی!
محمدرضا پرسشگر نگاهش کرد و گفت: قرار چی؟
- خواستگاری دیگه.
- مگه نرفتید؟!
محدثه با سینی چای وارد پذیرایی شد و با کمی کنایه گفت: نشد داداش. آخه خواهر آوا خانم مثل شما مسافرت بودن.
محمدرضا فنجان چایش را از داخل سینی برداشت و گفت: عجب. حالا مگه ایشون برگشتن که احسان میگه برای فردا شب قرار بذاریم.
احسان در جوابش گفت: بله، با آوا حرف می‌زدم گفت عصری ساعت هفت برگشتن.
محمدرضا ابروی بالا برد و گفت: خب قرارتون بذارید برید خواستگاری تمومش کنید دیگه.
احسان باز گفت: مگه شما نمیاید؟
محمدرضا جرعه‌ای از چای داغش را نوشید و گفت: نه، قبلا هم گفتم که. قرار شد عمو یونست باهاتون بیاد.
آقا عیسی چایش را کنار دستش درون نعلبکی گذاشت و گفت: با یونس حرف زدم. گویا با خانواده‌اش رفتن مشهد برای زیارت تا چهار پنج روز دیگه هم برنمی‌گردن. میشه لطف کنید شما باهاشون برید.
محمدرضا مکثی کرد و باز نگاهش را به احسان داد و گفت: میشه چند روزی صبر کنی عموت برگرده با آقا یونس برید.
احسان ناراحت از جا برخاست و گفت: بابا اجازه بدید با مامان تنها می‌ریم. من به کار کوچولو دارم باز میام پیشتون.
و ناراحت سالن را ترک کرد و به اتاقش رفت.
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedکپی و فوروارد این رمان به گروه و یا شخصی دیگران شرعاً حرام است
نویسنده: م.صالحی
پارت اول رمان مهجور

۱۹:۰۵

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
undefined جوانسازی واقعی پوست با کلاژن اصل ایتالیایی undefined
undefined کلاژن هیدرولیز شده با جذب عمقیundefined کاهش چین‌وچروک از ریشه ایundefined سفت‌کننده و شفاف‌کننده پوستundefined نتیجه‌محور | تضمینی | تست‌شده
undefined ارسال به سراسر کشور /ضمانت اصالتundefined تخفیف ویژه ۵۰٪ (زمان محدود)undefined مشاوره و ثبت سفارش:undefined @vina_poostundefined 09002112024
undefined کانال تخصصی محصولات پوستی:@vinapoost

۱۹:۳۴