#پارت۳۱۸
فصل دوم
کیوان حرصی غری زد و فحشی داد که آوا نشنید و گفت: چی گفتی؟!
- ببینم امیر هم میدونه که خانم قشنگش سابقه داره. آب خنک زندون نوش جان کرده.
آوا با این حرفش خندید و گفت: آره میدونه. مثلا میخوای بگی اگه بگی منم میگم. ببین من اصلا ازدواجم با امیر معاملهست برای اینکه حکمش بشکنه ولی خب دیدم پسر بدی نیست وضع مالیش هم خوبه فعلا هستم پیشش، تا ببینم بعدا چی پیش میاد. ولی فکر نمیکنم تو از شاهکارهای قبلیت به روژان و خانوادهاش حرفی زده باشی.
کیوان خندید و گفت: پس این پسره اینجوری میخواد از حکم تبعیدش قسر در بره.
- تا قبل از اینکه تو رو ببینم میگفتم امیر هم عجب هفت خطیه، دختر مردم خط انداخته و از زیرش میخواد در بره با پارتی بازی حکم اعدامش کرده تبعید حالا هم با یه ازدواج صوری داره ماستمالیش میکنه اما همینکه تو رو دیدم فهمیدم امیر واقعا بیگناهه. این توطئه از گور تو پا میشه. دیروز هم ماشینی که میخواست ما رو زیر بگیره تو فرستاده بودیش درسته.
کیوان خندید و گفت: اصلا نمیدونم در مورد چی حرف میزنی؟ اصلا!
- خب پس اصلا نمیدونی، ولی فکر میکنم من وقتی با روژان صحبت میکنم میدونم در مورد چی صحبت کنم.
کیوان بالاخره وا داد و گفت: آدرس میدم بیا یه جا همدیگه رو ببینیم.
آوا هم سریع گفت: مگه خرم تک و تنها پاشم بیام اونجایی که تو میگی.
- خیل خب تو یه جا بگو تا من بیام.
آوا با گفتن آدرس برات میفرستم تماسش را قطع کرد.
نویسنده: م.صالحیپارت اول رمان مهجور
۸:۵۶
#پارت۳۱۹
فصل دوم
تماس که قطع شد امیر با اخمی گفت: حالا کجا میخوای باهاش قرار بذاری؟!
- باید با سرگرد هماهنگ کنم.
- پس زنگ بزن بپرس ببین خونه خودم امن. میخوام برم لباس عوض کنم. لباسای دیشبم داغون. تیشرتمم که جنابعالی خیسش کردی.
آوا ریز خندید و گفت: میخوای لباس قرضت بدم.
امیر با اخمی برخاست و در حالی که به سوی اتاق میرفت گفت: پس پاشو بیا توی اتاق یه دست لباس بهم قرض بده ببینم.
آوا خندید و گفت: من فریبت نمیخورم.
امیر هم خندید و گفت: زنگ بزن.
آوا شماره سرگرد را گرفت و مدتی با او صحبت کرد. وقتی تماس قطع کرد به دنبال امیر به سمت اتاق رفت. امیر شلوارش را پوشیده بود و جلوی آینه ایستاده بود. با دیدن آوا گفت: واقعا چی بپوشم آوا. تیشرتم خیس خیسه.
آوا که به چهارچوب در تکیه زده بود با لبخند گفت: کلید خونهت بده برم واسهت لباس بیارم. سرگرد گفت خونه امن.
- لازم نیست. کتم همینجوری میپوشم میرم خونه.
آوا داشت میخندید که امیر به سمتش رفت و گفت: میخندی آره؟! صبر کن ببینم.
آوا از دستش پا به فرار گذاشت. امیر کتش را پوشید و از اتاق بیرون رفت. آوا با دیدن بدن لختش زیر کت باز خندید و گفت: یه فکری دارم.
- چه فکری؟!
- روی بدنت نقاشی پیرهن میکشم.
امیر اخمی به جانش ریخت و گفت: در از داخل قفل میکنیا، باشه؟! هر طوری شد سریع بهم زنگ بزن.
آوا به سمتش رفت و گفت: مراقب خودت باش.
امیر گونهاش را بوسید و گفت: خدا کنه تا برسم به ماشین کسی من نبینه.
آوا گوشههای کت روی هم کشید و دکمهاش را بست و گفت: اینجوری بهتر نیست.
امیر پشت گردنش را گرفت و ایندفعه محکمتر بوسیدش و گفت: مراقب خودت باش عزیزم.
و خانه را ترک کرد.
نویسنده: م.صالحیپارت اول رمان مهجور
۱۱:۲۸
کانال رمان بیداریِ آتشزاد
داستان دختری طرد شده که اتفاقی باعث بیدار شدن موجودی عجیب و چندصد ساله میشه.
موجودی که کینهی عمیقی به دل داره و به دنبال قربانی میگرده.
چی میشه اگه دختر اولین قربانیش باشه؟ و چی میشه اگه این قربانی، همون عشق قدیمیش باشه؟
این داستان عاشقانه را در کانال زیر بخوانید.ble.ir/join/3myF5SP8C8
داستان دختری طرد شده که اتفاقی باعث بیدار شدن موجودی عجیب و چندصد ساله میشه.
موجودی که کینهی عمیقی به دل داره و به دنبال قربانی میگرده.
چی میشه اگه دختر اولین قربانیش باشه؟ و چی میشه اگه این قربانی، همون عشق قدیمیش باشه؟
این داستان عاشقانه را در کانال زیر بخوانید.ble.ir/join/3myF5SP8C8
۱۱:۲۹
#پارت۳۲۰
فصل دوم
امیر وقتی به شرکت رسید که جلسه شروع شده بود. جلسه ای که پدرش اصرار داشت او هم باشد اما بدون اینکه صبر کنند او برسد جلسه را شروع کرده بودند.
نمیخواست در آن جلسه شرکت کند اما وقتی از منشی شنید که پدرش خواسته وقتی رسید به جمعشان اضافه شود به سوی اتاق پدرش رفت.
تقهای به در زد و وارد اتاق شد. با ورود امیر همه نگاهها به سوی او کشیده شد. برخلاف تصورش میدید که جلسه شلوغی هم نیست.
فقط پدر و چند نفر از اعضای هیئت مدیره و البته کیوان حضور داشتند.
بعد از احوالپرسی مختصری که با همه داشت روی مبلی نشست و گفت: ببخشید بابت تاخیرم.
کیوان به شوخی گفت: درک میکنیم امیرخان، مردی که تازه متاهل میشه نمیتونه راحت دل از خونه بکنه.
امیر اخم هایش در هم شد چون اصلا به نظرش چنین شوخی در آن جمع را نمیپسندید مخصوصا حالا که دیگر کیوان را میشناخت. هر چند بقیه به این حرف کیوان خندیدند اما امیر در جوابش گفت: از وقتی به کارمند ساده شرکت این اجازه رو دادن که در جمع مدیرها بشینه، معلومه که جسارت میکنه توی جمع هر شوخی با یکی از مدیرها داشته باشه
آقای فربد از جواب امیر بیشتر از حرف کیوان جا خورد و با اخمی نگاهش کرد. کیوان هم که حسابی حالش گرفته شده بود نیمخندی زد و گفت: من چند روزی هست که یک کارمند ساده نیستم.
امیر نگاهش را به پدرش داد و گفت: میتونیم جلسه رو ادامه بدیم پدرجان.
آقای فربد برای اینکه بحث بیشتر به تنش کشیده نشود بحث اصلی جلسه را دوباره به دست گرفت تا به کارشان ادامه دهند.
اما کیوان چنان از این حرف خورد شده بود که به سادگی نمیتوانست فراموش کند.
نویسنده: م.صالحیپارت اول رمان مهجور
۱۴:۵۰
و عشق قافیه اش گرچه مشکل است اماخدا اگر که بخواهد ردیف خواهد شد
نیماشکرکردی
نیماشکرکردی
۱۶:۴۳
☆رمان☆
ارمغان
عشق #پارت_42 تا مقصد دیگر صحبتی بینمان ردوبدل نشد وارد کافه مدنظر شدیم او قهوه و من شیک سفارش دادیم _اینکه بالاخره اجازه دادید پا پیش بزارم ینی جوابتون تقریبا مثبته دیگه نه؟ کمی با شیطنت نگاهش کردم و کف دست راستم را بالا و پایین کردم _اِی شما بگو پنجاه پنجاه چپ چپ نگاهم کرد که موبایلم زنگ خورد شماره،شمارهی ناشناس بود،نمیدانم چرا اما ناخوداگاه دلشورهای گرفتم......تماس را که وصل کردم صدای مضطرب مهندس مرادی در گوشم پیچید _الو......الو خانم ملکی.....خانم ملکی زنگ زدم بگم به هیچ وجه به هییییچ وجه نه تنها امروز بلکه فعلا نیاید کارگاه تند نفسی گرفت _لو رفته،حمله شده....بچه ها گفتن از طریق دکتر رد و زدن ناگهان پراسترس از روی صندلی بلند شدم _دکتر.....دکتر چیزیش شده؟ _نه نه دکتر خودشون فعلا تحت مراقبت امنیتین تا اطلاع بعدی.....فقط شما و بچه های دیگ نباید بیاید تا یموقع شناسایی نشید _پروژه چی میشه؟ _منتظر باشید تا دوباره بتونیم شرایط و اوکی کنیم،احتمال لو رفتن یسری اطلاعات وجود داره الان فعلا خیلی احتیاط کنید ༊࿐𖡹
𖡹࿐༊ کپی و فوروارد این رمان به گروه و یا شخصی دیگران شرعاً حرام است نویسنده: زهرا غلامی
ble.ir/join/GThX5PkgHn
به وقت رمان ارمغان عشق
۱۶:۴۳
ارمغان
عشق
#پارت_43
چشمم در چشمان نگران علی افتاد که میپرسید چه شده
_باشه....باشه پس من منتظر خبر شمام
انگار خیلی عجله داشت که بی خداحافظی تلفن را قطع کرد........
_چی شده زیبا خانم؟کی بود؟چرا انقدر بهم ریختید؟
این موضوع انگار داشت کاری میکرد برای علی پشت هم دروغ ردیف کنم در صورتی که واقعا از دروغ خوشم نمیامد،اما واقعا نمیدانستم باید بگویم یا نه!یعنی الان به او اطمینان کامل داشتم؟
در چند ثانیه اندازه یک عمر احساسات ضدونقیض وجودم را فرا گرفت.....از طرفی دلم میخواست با گفتنش کمی از بار استرسم را کاهش دهم از طرفی میترسیدم پشیمان شوم!
اما ظاهرا لازم بود یکسری چیزها را بداند نمیشد هی دروغ ردیف کرد......
دوباره روی صندلیم نشستم کمی با نیِ شیک زیر دستم بازی کردم
_اقای مهمدی یسری چیزها رو بهتره بدونید
_چیزی شده؟
_ببینید ممکنه طبق شرایطی که داره تو زندگی من بوجود میاد،زندگیم رو یخورده ناامن کنه
گیج نگاهم کرد
_متوجه نمیشم!یعنی چی؟
_فعالیت تو یکسری پروژه ها و مسائل علمی مرتبط با رشتم باعث شده یسری خطر ها تو زندگیم پیش بیاد و روال زندگیم مثل بقیه دخترا بی حاشیه و در امنیت کامل نباشه!گفتم بهتون بگم چون حقتونه بدونید
_یعنی امنیت جانیتون دوباره در خطره؟اتفاق اون روز تو دانشگاهم به همین حرفاتون مرتبطه؟
کلافه شده دوباره گفت
_الان این تماس کی بود؟چی گفت؟
༊࿐𖡹
𖡹࿐༊کپی و فوروارد این رمان به گروه و یا شخصی دیگران شرعاً حرام است
نویسنده: زهرا غلامی
ble.ir/join/GThX5PkgHn
#پارت_43
چشمم در چشمان نگران علی افتاد که میپرسید چه شده
_باشه....باشه پس من منتظر خبر شمام
انگار خیلی عجله داشت که بی خداحافظی تلفن را قطع کرد........
_چی شده زیبا خانم؟کی بود؟چرا انقدر بهم ریختید؟
این موضوع انگار داشت کاری میکرد برای علی پشت هم دروغ ردیف کنم در صورتی که واقعا از دروغ خوشم نمیامد،اما واقعا نمیدانستم باید بگویم یا نه!یعنی الان به او اطمینان کامل داشتم؟
در چند ثانیه اندازه یک عمر احساسات ضدونقیض وجودم را فرا گرفت.....از طرفی دلم میخواست با گفتنش کمی از بار استرسم را کاهش دهم از طرفی میترسیدم پشیمان شوم!
اما ظاهرا لازم بود یکسری چیزها را بداند نمیشد هی دروغ ردیف کرد......
دوباره روی صندلیم نشستم کمی با نیِ شیک زیر دستم بازی کردم
_اقای مهمدی یسری چیزها رو بهتره بدونید
_چیزی شده؟
_ببینید ممکنه طبق شرایطی که داره تو زندگی من بوجود میاد،زندگیم رو یخورده ناامن کنه
گیج نگاهم کرد
_متوجه نمیشم!یعنی چی؟
_فعالیت تو یکسری پروژه ها و مسائل علمی مرتبط با رشتم باعث شده یسری خطر ها تو زندگیم پیش بیاد و روال زندگیم مثل بقیه دخترا بی حاشیه و در امنیت کامل نباشه!گفتم بهتون بگم چون حقتونه بدونید
_یعنی امنیت جانیتون دوباره در خطره؟اتفاق اون روز تو دانشگاهم به همین حرفاتون مرتبطه؟
کلافه شده دوباره گفت
_الان این تماس کی بود؟چی گفت؟
༊࿐𖡹
نویسنده: زهرا غلامی
۱۶:۴۴
ارمغان
#پارت_44
_الان این تماس کی بود؟چی گفت؟
_ایشون یکی از همکارام بودن که خبر خوبی نداشتن،یه چند روزی باید بیشتر حواسمو جمع کنم.....
نمیدانم چرا اما احساس میکردم عصبی شده است و به روی خودش نمیاورد
_نگران نباشید مگه من مردم اسیبی بهتون برسه؟!
~~~
باشنیدن خسته نباشید از دهن استاد نفسم را کلافه بیرون دادم
_اینم از کلاس اخر
هرچند عملا هیچ چیز خاصی نفهمیده بودم از بس فکرم پیش حرف های مرادی بود......چطور ممکن است به دفتر کارمان حمله کرده باشند،واقعا دنبال چه چیز خاصی بودند؟
در همین فکر ها از در دانشگاه خارج شدم که سروان شاطری نرم بازویم را گرفت
_سلام زیبا جان
جاخورده به سمتش برگشتم و نگران و بی مقدمه پرسیدم
_سلام!چیزی شده سروان؟
باخنده و خونسرد دستش را به نشانه خاک برسرت تکان داد
_مگه من لولو خورخورم که تا منو میبینی رنگت میپره؟
امان نداد حرف بزنم و نامحسوس به سمت ماشین هدایتم کرد
༊࿐𖡹
نویسنده: زهرا غلامی
۱۶:۴۴
ارمغان
#پارت_45
_نگران نباش عزیزم،میخوام ببرمت پیش دکتر
اهانی زیرلب گفتم و خیلی زمان نبرد که ماشین روبهروی اداره پلیس متوقف شد و به اتفاق سروان وارد اتاقی شدیم که همه اعضا و دکتر حضور داشتند،همه به احتراممان بلند شدند که بعد از احوالپرسی های معمول کنار مهندس داوودی یکی از خانم های تیم نشستم......
_خب خانم ملکی خیلی خوش اومدید،بنده سرهنگ علوی هستم مسعول این پرونده.....پیش پای شما یکسری توضیحات خدمت دوستانتون ارائه دادم اما خب دوباره تکرار میکنم
همانطور که برگه های زیردستش را نگاه میکرد کاملا جدی ادامه داد
_ما تا قبل اتفاق امروز و اعترافات نادرست مجرمین دستگیر شده تصور میکردیم فاجعه رخ داده در امیرکبیر تنها به سوابق درخشان علمی یکسری دانشجوهای نخبه برمیگشته،چه بسا که یکسری از مجروحین و شهدامون هم غیر رزومه قوی تو پروژه سیاسی یا نظامی خاصی دست نداشتن
انگشتانش را درهم قلاب کرد و با اخم بیشتری ادامه داد
_اما با اتفاق امروز و حمله به دفتر دکتر،ظاهرا قضیه زوایای دیگهای هم داره که ما ازش غافل بودیم و البته ظاهرا اون ها بیشتر به اهمیت پروژه دکتر واقف بودن تا ما.......
با به صدا درامدن در حرفش را قطع کرد تا خدمه پذیراییاش را انجام دهد که در این میان این سکوت سرم را نزدیک مهندس داوودی کردم
༊࿐𖡹
نویسنده: زهرا غلامی
برای دریافت vip رمان به ارزش 60000 تومان به ایدی زیر مراجعه کنید
@aadminn3
۱۶:۴۴
ارمغان
#پارت_46
_داستان این حمله دقیقا چیه زهرا؟ینی هرچی بوده و نبودرو جارو زدن؟
اوهم متقابلا سرش را نزدیک کرد و صدایش را ارام
_منم دقیق نمیدونم اما ظاهرا هرچی اطلاعات اونجا بوده برداشتن....هرچند دکتر همه اطلاعات حیاتی و تو دفترش نگه نمیداره
خواستم سوال دیگری بپرسم که سرهنگ دوباره شروع به صحبت کرد
_علت اینکه خواستار تشکیل جلسه امروز شدم این بوده که ازتون خواهش کنم تا بسته شدن پرونده با نیروهای امنیتی برای حفظ امنیتتون همکاری کنید و چون محرز شده که این افراد از هویت شما مطلع شدن و از همکاری شما در این پروژه هم دیگ قطعا اطلاع دارن......فعلا تا دستگیری حداقل سرکرده های این سازمان کثیف مرتبط با این پرونده تو ایران،این پروژرو متوقف کنید
میان صحبتش با دست اشارهای به چای و شیرینی روی میز کرد و با لبخند تعارفی کرد
_من به خود دکترم گفتم،ما تو چندسال اخیر افراد باارزش زیادی مثل دکتر شهریاری و احمدی روشن و امثالهم رو از دست دادیم و الان هم که چندتن از دانشجوهای نخبمونو...من به عنوان نیروی امنیتی اطلاعاتی به هیچ وجه نمیخوام این موضوع دوباره تکرار بشه،چراکه پرونده دچار پیچیدگی شده و معلوم نیس اونها چطور به این اطلاعات و وجود این پروژه در خفا پی بردن
بیفکر حرفی که در ذهنم بود را به زبان اوردم
_اما سرهنگ بهتر نیس یه محیط امنیتی محیا کنید تا پروژه در جریان باشه،طبق پیش بینی های من و گشایش هایی که رخ داده بنظر پروژه میتونه خیلی زودتر از موعد پیش بینی شده به موفقیت برسه و دست اوناهم کوتاه میشه
༊࿐𖡹
نویسنده: زهرا غلامی
برای دریافت vip رمان به ارزش 60000 تومان به ایدی زیر مراجعه کنید
@aadminn3
۱۶:۴۴
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
╭────➺𓆩᳦᳣
۱۷:۴۴
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
دو سوره در قرآن، با کلمه "ویل" شروع شده؛ "ویل" یکی از شدیدترین تهدیدهای قرآن است و آن دو آیه اینها هستند:
وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَوای بر کم فروشان ...
وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍوای بر عیبجویان طعنه زننده ...
اولی در مورد مال مردم ودومی در مورد آبروی مردم ...!
مراقب هر دو باشیم!
امان از زبان نیشدار که انسانها رو داغون میکنه ...
╭────➺𓆩᳦᳣
@roman_m_salehi
╰─────────────
وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَوای بر کم فروشان ...
وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍوای بر عیبجویان طعنه زننده ...
اولی در مورد مال مردم ودومی در مورد آبروی مردم ...!
مراقب هر دو باشیم!
امان از زبان نیشدار که انسانها رو داغون میکنه ...
╭────➺𓆩᳦᳣
۵:۵۸
☆رمان☆

مهجور #پارت۳۲۰ فصل دوم امیر وقتی به شرکت رسید که جلسه شروع شده بود. جلسه ای که پدرش اصرار داشت او هم باشد اما بدون اینکه صبر کنند او برسد جلسه را شروع کرده بودند. نمیخواست در آن جلسه شرکت کند اما وقتی از منشی شنید که پدرش خواسته وقتی رسید به جمعشان اضافه شود به سوی اتاق پدرش رفت. تقهای به در زد و وارد اتاق شد. با ورود امیر همه نگاهها به سوی او کشیده شد. برخلاف تصورش میدید که جلسه شلوغی هم نیست. فقط پدر و چند نفر از اعضای هیئت مدیره و البته کیوان حضور داشتند. بعد از احوالپرسی مختصری که با همه داشت روی مبلی نشست و گفت: ببخشید بابت تاخیرم. کیوان به شوخی گفت: درک میکنیم امیرخان، مردی که تازه متاهل میشه نمیتونه راحت دل از خونه بکنه. امیر اخم هایش در هم شد چون اصلا به نظرش چنین شوخی در آن جمع را نمیپسندید مخصوصا حالا که دیگر کیوان را میشناخت. هر چند بقیه به این حرف کیوان خندیدند اما امیر در جوابش گفت: از وقتی به کارمند ساده شرکت این اجازه رو دادن که در جمع مدیرها بشینه، معلومه که جسارت میکنه توی جمع هر شوخی با یکی از مدیرها داشته باشه آقای فربد از جواب امیر بیشتر از حرف کیوان جا خورد و با اخمی نگاهش کرد. کیوان هم که حسابی حالش گرفته شده بود نیمخندی زد و گفت: من چند روزی هست که یک کارمند ساده نیستم. امیر نگاهش را به پدرش داد و گفت: میتونیم جلسه رو ادامه بدیم پدرجان. آقای فربد برای اینکه بحث بیشتر به تنش کشیده نشود بحث اصلی جلسه را دوباره به دست گرفت تا به کارشان ادامه دهند. اما کیوان چنان از این حرف خورد شده بود که به سادگی نمیتوانست فراموش کند. 





کپی و فوروارد این رمان به گروه و یا شخصی دیگران شرعاً حرام است نویسنده: م.صالحی پارت اول رمان مهجور
رمان مهجور
۵:۵۸
#پارت۳۲۱
فصل دوم
جلسه کاریشان بیشتر در مورد سرمایهگذاری در شرکتی بود که کیوان گزارشش را تهیه کرده بود و طبق آن همه چیز خوب برآورد شده بود.
در تمام طول جلسه وقتی کیوان توضیح میداد فقط امیر گوش میکرد بدون اینکه مخالفتی داشته باشد.
میدانست مخالفتش قرار نیست تاثیری در نظر پدرش داشته باشد برای همین طبق برنامهای که از پیش داشتند موافقت کرد.
جلسه که به پایان رسید و همه اتاق را ترک کردند. آقای فربد از امیر خواست که بماند.
امیر هم میدانست که پدرش قرار است سرزنشش کند.
وقتی همه از اتاق خارج شدند، طبق پیشبینیش آقای فربد بدون هیچ مقدمهای گفت: امیر این چه حرفی بود جلو جمع به کیوان زدی؟!
امیر خیلی راحت در جواب پدرش گفت: حقش بود تا اون باشه حد و حدود خودش بشناسه.
- کیوان فقط شوخی کرد.
- شوخیش بیجا بود.
امیر فنجان چای که در حین جلسه برایش آورده بودند برداشت و گفت: در ضمن پدرجان، قبل از هر کاری بهتره من یا شما، حضورا خودمون بریم با این شرکتی که کیوان معرفی کرده صحبت کنیم.
فربد با اخمی گفت؛ چرا؟ مگه به گزارشها و برنامههای که ارائه داد اعتماد نداری.
و امیر خیلی رک گفت: نه!
آقای فربد به پشتی صندلیش تکیه زد و همینطور که نگاهش به صفحه گوشیش بود گفت: خودم دو روز دیگه میرم.
امیر میدانست باز این بهانهست که با آن دخترک وقتش را بگذراند برای همین گفت: چقدر خوب، پس مامان هم با خودتون ببرید یه آب و هوای عوض کنه. خیلی وقته مسافرت نرفته.
و برخاست و گفت: بلیطاتون خودم اوکی میکنم.
و خواست برود که پدرش گفت: اتفاقا دیشب با مادرت در مورد این مسافرت حرف زدم. گفت میلی به مسافرت نداره. میگفت کمر دردش اذیتش میکنه ترجیح میده توی خونه بمونه.
نویسنده: م.صالحیپارت اول رمان مهجور
۵:۵۸
#پارت۳۲۲
فصل دوم
میدانست پدرش دروغ میگوید. اما حرفی نزد. گوشیش داشت زنگ میخورد و اسم برادرش روی گوشی بود. از اتاق پدرش که خارج شد تماس را وصل کرد.
- سلام امین، چطوری؟!
امین جواب احوالپرسیش را داد و گفت: بابا شرکته!
- آره اما به گمونم میخواد بره خونه.
امین اما در جوابش گفت: سر راهش هم میخواد بره دفتر ثبت اسناد. یکی رو گذاشتم آمار این دختره رو دربیاره. اسمش رزیتا هستش.همین پسره که مراقبشه، بهم زنگ زد که یک ساعتی هست جلوی یه دفتر ثبت اسنادی توی ماشین منتظر نشسته. به گمونم بابا وعده وعید چیزی رو داده که میخواد بزنه به نامش.
امیر به سمت اتاقش به راه افتاد و حرصی گفت: خب دیگه این جور دخترا خرجشون زیاده.
وارد اتاق شد و در را بست. همینطور که به سوی میزش میرفت گفت: بهش میگم بهتره خودمون بریم از این شرکتی که کیوان میگه پرس و جویی بکنیم میگه خودم میرم. میدونم اونجا رفتن بهونشه. میخواد باز با این دختره بره مسافرت. میگم با مامان برو حال و هواش عوض بشه میگه مامانت خودش نمیخواد بیاد.
امین هم تلخندی به زد و گفت: پس خوابش ببینه امروز بذارم چیزی به نام این دخترک بزنه.
- چیکار میخوای بکنی؟!
- بعدا میفهمی. با من کاری نداری؟!
امیر سریع نگران گفت: امین دست به کار خطرناکی نزنیا. میدونی که پلیسا در جریان هستن. نمیتونی اون بزنی و بعد ماستمالیش کنی.
- نه بابا خیالت راحت. فعلا.
امین که تماس را قطع کرد. امیر پشت میزش نشست. نگران بود. شماره آوا را گرفت تا احوالی از او بگیرد.
نویسنده: م.صالحیپارت اول رمان مهجور
۵:۵۹
#VIP
رمان: حکمِ دل
نویسنده: م.صالحی
ژانر: اجتماعی، عاشقانه
فرامرز بعد از سالها به ایران بازمیگردد و برای دیدار دوست قدیمیش احمدرضا راهی محله قدیمیشان میشود به این امید که او را بیابد اما به زودی متوجه میشود که دوستش گرفتار در جرمیست که مرتکب نشده است.
عشقهای شکل میگیرد و این دو رفیق را به چالش میکشد.
┏━━━━
━━━━┓ ble.ir/join/CQAkJxPr7M┗━━━━
━━━━┛
دوستان عزیز خواندن این رمان فقط داخل وی آی پی مجازه فوروارد وکپی رمان حرام است


رمان: حکمِ دل
نویسنده: م.صالحی
ژانر: اجتماعی، عاشقانه
فرامرز بعد از سالها به ایران بازمیگردد و برای دیدار دوست قدیمیش احمدرضا راهی محله قدیمیشان میشود به این امید که او را بیابد اما به زودی متوجه میشود که دوستش گرفتار در جرمیست که مرتکب نشده است.
عشقهای شکل میگیرد و این دو رفیق را به چالش میکشد.
┏━━━━
دوستان عزیز خواندن این رمان فقط داخل وی آی پی مجازه فوروارد وکپی رمان حرام است
۷:۰۱
#پارت۳۲۳
فصل دوم
مدتی طول کشید تا اوا جواب تماسش را داد
- الو سلام.
امیر جواب سلامش را داد و پرسید: چرا نفس نفس میزنی؟!
- بیرون بودم از پله ها داشتم میاومدم بالا. برقا قطع، خوبی؟!
- ممنون برای چی رفته بودی بیرون؟!
- میخواستم خرید کنم برای خونه. راستی با سرگرد هماهنگ کردم آدرس یه کافهای رو برای کیوان فرستادم. گفت فردا صبح میخواد من ببینه.
امیر کلافه گفت: حتمی وقتی مطمئن من خونه نیستم.
- آره دیگه ولی نگران نباش قراره یه پلیس خانمی باهام بیاد. به عنوان دوستم.
امیر متعجب گفت: کیوان شک نکنه. آخه پلیسا همه چادری هستن.
آوا خندید و امیر گفت: چرا میخندی؟!
- آخه عزیز من قرار نیست که اون مدلی بیاد. یه دختری هم تیپ خودم باهام میفرستن.
امیر نفس راحتی کشید و گفت: اینجوری خوبه، خیالم راحت شد.
- میخوام برای ناهار قورمهسبزی درست کنم، دوست داری؟!
امیر در جوابش گفت: آره عزیزم.
- کی میایی؟!
- ساعت دو خونه هستم. راستی صبحی همچین توی جلسه حال کیوان گرفتم که میخواست از عصبانیت منفجر بشه.
و در مورد ماجرای صبح با آوا مشغول حرف شد. امیر تعریف میکرد و آوا میخندید.
نویسنده: م.صالحیپارت اول رمان مهجور
۷:۵۲
#پارت۳۲۴
فصل دوم
امیر تماس آوا را که قطع کرد مشغول کارش شد. مدتی بود که از کار دور بود و کارهای زیادی برای انجام دادن داشت.هر چند حوصله و دل و دماغ کار کردن نداشت.
از طرفی نگران آوا بود و از طرفی نگران امین و کاری که میخواست انجام دهد.
گوشیش را برداشت و باز شماره امین را گرفت. مدتی طول کشید تا صدایش را شنید: سلام، چطوری؟!
امیر جواب سلام و احوالپرسیش را داد و گفت: چی شد امین؟! چیکار کردی؟!
امین خندید و گفت: یکی رو فرستادم کیفش زد. فعلا برای اینکه چیزی به نامش بشه شناسنامه و کارت ملی نداره.
امیر هم خندید و گفت: تو دیگه کی هستی؟!
امین اما با خندهای که عصبی بود گفت: غیر از مدارکش یه چیزای دیگه هم توی کیفشه.
امیر هم که از خنده امین خندهاش گرفته بود گفت: چی؟!
- حدس بزن چی؟!
امیر با خنده گفت: امین اذیت نکن.
امین خندیدنش را بس کرد و گفت: زنک حاملهست، مبارکمون باشه که به زودی یه داداش کوچولو یا آبجی کوچولو برامون میاره.
امیر از شنیدن این حرف وا رفت و ساکت ماند و امین گفت: جواب آزمایش بارداری و صیغهنامهاش با بابا هم توی کیفشه.
امیر آهی کشید و گفت: لیاقتش همین زنک.
- میدونی تیکه این زنه، روژان. روژان باید بندازم به جونش.
امیر نیشخندی زد و گفت: روژان افسارش دست کیوان.
امیر عصبی از پشت میزش برخاست و گفت: باورت میشه دیگه حوصله هیچ کاری ندارم. میرم خونه. میگم امین فعلا هیچی نگو تا بتونیم کارمون پیش ببریم. آوا فردا با کیوان قرار داره.
امین مدتی کوتاه با امیر صحبت کرد و بعد تماسش را قطع کرد و امیر بدون اینکه به پدرش اطلاع بدهد شرکت را ترک کرد.
نویسنده: م.صالحیپارت اول رمان مهجور
۹:۱۷