عکس پروفایل ☆رمان☆

☆رمان☆

۱۱ هزار عضو
عکس پروفایل ☆رمان☆
۱۱ هزار عضو

☆رمان☆

أَلَیْسَ اللَّـهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ
🪷رمان‌های عاشقانه،پلیسی و اجتماعی مهره مات، در طالع منی، قندی‌گل، در میان تنهایی، عشق حکم می‌کند، مهجور، امضای ابدی، حکم دل
منیره صالحی نویسنده و فیلمنامه‌نویس @monirehsalehi
thumbnail
undefinedدر طالع منی
#پارت_۱
جلد دوم
سال 1395خورشیدی
سیمین و اتابک و خانواده ی منصور به دعوت حسام و الماس خانه ی آنها جمع شده بودند ، جمعشان جمع بود و بگو و بخندهایشان به راه بود ، ولی رضا در جمعشان حضور نداشت که بالاخره همین موضوع صدای اتابک را درر اورد .
اتابک – پس این بچه کجاست ؟ کی می خواد بیاد دیگه ؟
حسام – باهاش تماس گرفتم ، گفت توی راهه ....علی یه زنگ دیگه به رضا بزن .
سیمین – الهی قربونش برم ، نبودنش بدجور احساس می شه ...حالا کجا رفته الماس جان ؟
الماس – نمی دونم ....عصری یه نفر بهش زنگ زد با عجله از خونه بیرون رفت.
علی داشت شماره ی رضا را می گرفت که صدای ماشینش را شنید ، به کنار پنجره رفت و گفت: بالاخره اومدش .
و از سالن بیرون رفت ، رضا ناراحت از ماشین پیاده شد ؛ وقتی به برادرش نزدیک شد ایستاد.
علی – کجا بودی ؟ چرا انقدر دیر اومدی ؟
رضا – کسی اینجاست؟
علی – اره دیگه عمه اینا و آقاجون و مادرجون .
رضا – اصلا حوصله ندارم .
و همانجا لبه ی پله ها نشست ، علی هم در کنارش نشست و گفت: چی شده رضا ؟ چرا انقدر به هم ریخته ی ؟
رضا – الان دو هفته ست. دو هفته ست که از ریحانه خبر ندارم ...نه خونه هستن نه تلفنش را جواب می ده ، بدجور نگرانم .
علی – لابد رفتن مسافرتی یه جایی، برمی گردن.
خوشی ندارم ، فکر کردنش هم بدجور عصبیم می کنه .
علی – به دلت بد نیار ، پاشو بریم داخل ....اقاجون خیلی ناراحت بود که تو نبودی مدام سراغت را می گرفت ...صبح هم که نیومدی کارخونه .
رضا – خیل خب بریم داخل .
هردو از جا برخاستند و به داخل رفتند ، رضا تا وارد شد با صدای بلند گفت : سلام بر خاندان جاویدی ، می بینم که نبودنم بدجور همه را دمق کرده .
با اومدن رضا لبخند هم به لب همه اومد ، هستی کوچولو که اونطرف سالن مشغول بازی با عروسکش بود با جیغ و رضا رضا گفتن خودش را به رضا رساند ، رضا ، او را از روی زمین بلند کرد و توی هوا انداخت و گفت : موش تو رو بخوره هووو کوچولو .
هستی هم با شوق و هیجان خندید ، سیمین گفت : رضا زشته که به این بچه حسودی می کنی و بهش میگی هوو .
رضا با هستی روی مبلی نشست و لپ هستی را کشید و گفت : خب هوو دیگه .
و با حرص به حالت خفه کردن گردن هستی را گرفت و تکونش داد و گفت : آینه ی دق .
اما هستی فقط می خندید .
سیما – این وروجک فقط می خنده.
رضا محکم هستی را بوسید و گفت : چطوری چای نبات بابا؟
هستی – شتلات برام خلیدی؟
رضا – رفتم مغازه گفتن شتلات ندارن.
هستی تا این را شنید از روی پای رضا پایین آمد و گفت: دیه دوست ندالم .
و به سمت دیگر سالن رفت تا با اسباب بازیهاش بازی کند.
رضا – ای تو روحت که فقط به خاطر شکمت تحویلم می گیری، می بینید تو رو خدا.
سیمین – بچه ست دیگه، تو چطوری پسرم؟ کم پیدایی؟ دیگه کم میای پیشمون .
رضا – شرمنده مادرجون؟ یه خورده سرم شلوغ شده.
اتابک – صبح چرا کارخونه نیومدی؟
رضا – یکی از دوستام ناخوش احوال بود ، رفته بودم پیشش.
اتابک – الان حالش خوبه؟
رضا – بد نیست .
سیما – می گم رضا الغرتر شدیا .
رضا – اره چند کیلویی وزن کم کردم ، نمی دونید که توی کارخونه چطوری ازم کار می کشن .
منصور – واقعا؟
اتابک – پسر چرا دروغ می گی؟ تو فقط کارت قدم زدن و دستور دادنه.
رضا – خب همون راه رفتن می دونید چه انرژی از آدم می‌گیره.
اتابک – امروز هم که نبودی همه سراغت را می‌گرفتن.
رضا – دیگه چیکار کنیم عزیز همه هستیم. با اجازه من لباسامو عوض کنم میام خدمتتون .
رضا که سالن را ترک کرد سیمین گفت: این پسر چشه؟ چرا انقدر ناراحت؟
حسام – ناراحت؟ طوریش نبود که!
سیمین – شما مردا کی می خواید بفهمید.
و نگاهش را به الماس داد و گفت: الماس جان تو می دونی چشه؟
الماس – نه، با من حرف نمی زنه. این چند وقت هم درست و حسابی غذا نمی خوره .
سیمین نگاهش را به علی داد و گفت: تو دیگه باید بدونی. رضا چشه؟ اصلا تحمل ندارم این بچه را اینجوری ببینم .
علی – چیز مهمی نیست، رضا بزرگش کرده.
سیمین – باید برم با خودش حرف بزنم. شماها نمی خواید به من بگید .
سیمین هم که سالن را ترک کرد اتابک گفت: رضا ناراحت بود؟ این بچه که بازم داشت می گفت و می‌خندید .
حسام – والا منم نفهمیدم ناراحت باشه.
رضا لبه تختش نشسته بود و سرش را میان دستانش گرفته بود که ضرباتی به در اتاق خورد .
رضا – بفرمایین .
سیمین وارد اتاق شد.
رضا – این چند دقیقه هم دوری منو تاب نیاوردید سیمین جون .
سیمین – چته رضا؟ چرا ناراحتی؟
رضا – من که چیزیم نیست سیمین جون.
سیمین – سیمین جون قربونت بره، به من دروغ نگو.
رضا – بخدا طوریم نیست مادرجون، فقط یه کم از کار خسته م، رفیقمم مریض بود برای همین ناخوش شدم .
سیمین – چشه؟
رضا – خیلی مهم نیست خوب می شه.
سیمین – خب خداروشکر، لباساتو عوض کن بیا پیشمون .
رضا – چشم.
undefinedundefinedundefined
undefined۶۲

۴.۲K

۷:۴۷