بله | کانال ♡رمان میا♡
عکس پروفایل ♡رمان میا♡

♡رمان میا♡

۲۵۸عضو
#پارت12بلند شدم همون لحظه یادم اومد باید به ترسم هم غلبه کنم گفتم : واییییییمامان گفت: چیشده عزیزم چرا اه و ناله میکنی گفتم : مامان سارا هفته ی بعد میره امریکا و من هنوز به ترس از دریام غلبه نکردم ! راستی بابا و سارا و امیر کجان ؟مامان : هیچی رفتن ساحل ولی تو خواب بودی گفتیم بیدارت نکنیم ولی چند ساعت همینجوری خواب بودی گفتم بزار بیدارت کنم.گفتم : مامان مامان: بله عزیزم گفتم: میخوام حتی به عنوان اخرین چیز به ترسم از دریا غلبه کنم چون این کار هم خودمو خوشحال میکنه و هم سارا .مامان خندیدو گفت : چرا به خاطر سارا ؟ واسه خودت اینکارو انجام بده دریا گفتم : میخوام سارا هم خوشحال بشه مامان : سارا همینکه تلاش تورو میبینه خیلی خوشحال میشه گفتم : مامان مامان : بله گفتم : میشه بریم استخر چون هنوز امادگی دریا رو ندارم حداقل یه ذره ممکنه ترسم رو کم کنه مامان: مگه از استخر هم نمیترسیدی؟گفتم : چرا میترسم ولی ی بهتر از غلبه کردنمامان لبخندی زد و گفت : حتما عزیزم برو مایوت رو بپوش بعد بریم رفتم لباسم رو عوض کردم ادامه دارد......

۷:۱۹

کسی رو دعوتت کردین با مدرک بیاین پیوی پاکت میدمایدیم:@mia_moon

۱۵:۲۵

سلام سلام !حالتون خوبه ؟ من نمیتونم تا هفته ی دیگه فعالیت کنم چون مدارس هم شروع شده و فشار درس هم هست ولی لفت ندید که قول میدم تو هفته ی دیگه 15 پارت دیگه هم براتون بنویسم undefinedundefined🫶دوستون دارم بای undefinedundefined

۱۰:۴۴

#پارت13دوباره رو تخت افتادم مامانم گفت : دخترم صبر من قهوه ام رو بخورم بعد میریم . اه کشیدم چشام رو بستم و دوباره فکر کردم چند هفته دیگه تا شروع مدارس مونده بود امسال وارد کلاس چهارم میشدم درواققع قرار بود برم سوم اما جهشی خونده بودم و این به مناسبت قبول شدت تو جهشیم اومده بودیم سفر مامان گفت : بریم استخر ؟از جام پریدم و گفتم :اره اره حتما .از روی مایوم لباس پوشیدم و راه افتادیم هتلش ساحلی بود و باید از کنار دریا رد میشدیم خودم رو اماده کرده بودم . اما وقتی به دریا رسیدیم از ترس داشتم میترکیدم سریع با دستم جلوی چشام رو گرفتم بدون اینکه کسی بفهمه تمام تلاشم رو کردم که گریه نکنم و اروم بمونم اروم دریا اروم دریا . تنها کلمه ای که تو ذهنم تکرار میشد . نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم حواسم رو با چیز های دیگه پرت کنم . صدای دریا ارام بخش و همینطور ترسناک . مامانم با خوشحالی نفس عمیقی کشید و گفت : به به من عاشق بوی دریام ! بعد رو کرد به من گفت : اتفاقا یکی از دلایلی که اسمت رو گذاشتیم دریا همین بودی دریا بوده ! اما من از بوی دریا متنفر بودم بوی ماهی مرده شن خیس خورده جلبک و کلی چیز های دیگه میداد . بلخره از دریا رد شدیم فقط باید چند قدم دیگه جلو میرفتیم تا به استخر برسیم . همینطور که درحال جلو رفتن بودیم چشم به دکه ی بستنی فروشی افتاد که بستنی هایی با طمع های متفاوت داشت با اسکوپ های بزرگ و قیف های دور شکلاتی . اب دهنم رو پر صدا قورت دادم . و به بستنی فروشی چشم دوختم . مامانم که متوجه نگاه من به بستنی فروشی شده بود گفت : میخوای یدونه برات بخرم ؟ سرم رو به نشانه ی تایید تکان دادم . من همیشه دو اسکوپ میگرفتم اما امروز مامانم به من اجازه داد که سه اسکوپ بگیرم . طمع های متنوع داشت . توت فرنگی بلوبری اناناسی و کلی میوه ی دیگه اما چیزی که خیلی توجهم رو جلب کرد طمع های شکلاتیش بود که شامل : اسنیکرز .نوتلا . کیندرز . وانیل شیری . نسکافه کیکی و کلی طمع شکلاتی دیگه بود که همشون خیلی خوشمزه به نظر میومدن . طمع هایی که انتخاب کردم : وانیلی . نسکافه . و نوتلا بود . بستنیم رو لیس زدم . تو اون هوای گرم میچسبید . ادامه دارد.....

۱۸:۵۰

#14تو اون هوای گرم میچسبید . درحالی که داشتم بستنیم رو با لذت لیس میزدم ما هم به استخر نزدیک و نزدیک تر می شدیم . دیگه ترسم رو به طور کل فراموش کردم و مجذوب خوشمزگی و سردی بستنی شده بودم . مامان پرسید : خوشمزه است ؟ جواب دادم : خیلی خیلی خوشمزست دستت درد نکنه . همیطوری تو دلم گفتم : هرکی بستنی رو اختراع کرده دمش گرم ! رسیدیم به استخر صدای اهنگ شاد فضا رو پر کرده بود و کلی صندلی که روی هر کدام یه حوله ی یک رنگ فیروزه ای بود مامان یک صندلی رو انتخاب کردیم و مامان وسایلش روی ان گذاشت مامان گفت: بستنیت رو بخور بعد برو تو اب . ایندفعه به جای لیس زدن یه گاز گنده از بستنی گرفتم و کل دهنم شد عصر یخبندان. توی چشم بهم زدن بستنیم رو تموم کردم . یک دفعه لبخند از رو لب هامم پاک شد کمی از رفتن توی اب میترسیدم . اینو به مامان هم گفتم ولی ایندفعه جواب دیگه ای بهم داد ! گفت : نترس منم باهات میام تو اب . به مامانم گفتم اگه میشه اون اول بره . مامانم پرید تو اب و چرخی زد و بعد گفت که منم وارد اب شم اروم پام رو داخل اب بردم . بعد هردو پام رو وارد اب کردم که یدفعه مامانم منو کشید تو اب و منو بغل کرد . معلوم بود مامانم خیلی خوشحال است اما هنوز میترسیدم چون شنا بلد نبودم . مامانم بهم یاد داد که چجوری برم زیر اب و چجوری روی اب حرکت کنم دیگه نمیترسیدم ! جوری که عاشق شنا شده بودم ! رفتم زیر اب یک حس خاصی داشت . انگار ارتباطم با دنیای خشکی قطع شده بود و وارد دنیای اب شده بودم . مثل یه پری دریایی کوچولو که وارد اقیانوسی بزرگ شده بود . واقعا لذت بخش بود . اومدم بالا و سعی کردم دوباره اون کار رو بکنم و تونستم ! ایندفعه ماهی های کوچک و بزرگ قرمز از جلوی چشمام عبور میکردند .
ادامه دارد ...

۱۹:۲۸

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

#پارت15
نمیدونم توهم بود یا نه . اما هرچی بود خیلی لذت بخش بود . سرم رو از اب بیرون اوردم و بازم داخل اب کردم این کار رو بیشتر از هزار دفعه انجام دادم ! بلخره خسته شدم و سرم رو بیرون اوردم اما مامان نبود ! کل استخر رو دنبالش گشتم ولی بازم نبود .حولم رو دور خودم پیچیدم و از اب بیرون رفتم یدفعه مامان رو دیدم که داره با بابا حرف میزنه با بفض به مامان گفتم : کجا بودی گفت :ببخشید یادم رفت بهت بگم میرم بابا رو ببینم سریع خودم رو بهش چسبوندم و بغلش کردم گفتم : اشکال نداره . مهم اینکه الان اینجایی . خندید از همون خنده هایی که دوست داشتم و بهم حس گرما میداد . غریق نجات سوت زد و بعد داد زد : سانس خانم ها تموم شد ! مامان گفت : اشکال نداره فردا بازم میایم . پرسیدم : ساعت چنده ؟ گفت :چهار بعد لبخند تمسخر امیزی زد و گفت: سه ساعت خواب بودی با ترس گفتم : سه ساعت ! من کی اینقدر خوابیدم ؟مامان هق هق کرد و گفت : مثل اینکه خیلی خسته بودی حقم داشتی از ساعت 4 صبح بیداری .خندیدم بابا صدایش را صاف کرد اروم سرم رو برگردوندنم یادم رفت بهش سلام کنم سریع با صدایی لرزشی گفتم : سسللاام باباااا. انگار لکنت گرفته بودم بابام من رو دعوا نمیکرد البته تا الان دعوا نمیکنه از کجا معلوم ده سال بعد دعوام کرد ولی اون لحظه جدی بود (جدی بودن بابا نشانه ی عصبانیت نیست ) دو دقیقه بعد مامان یه چیزی در گوشش زمزمه کرد لبخند روی لباش نشست .

۵:۵۴

لف میبینم🥺

۵:۵۹

#پارت16و ۱۷ باهمبابا گفت : تبریک میگم دریا میبینم که با ترست غلبه کردی حالا حاضری بری تو اب دریا ؟شوک شدم اخه چرا الان باید راجب این حرف زد اخه؟ تا اومدم جواب بدم عطسه ام گرفت هوا سرد نبود بلکه گرم بود و استخر اب سردی داشت به هرحال گفتم : نمیدونم بابا شاید امادگیش رو نداشته باشم . بابا خندید و گفت : اشکال نداره ! هروقت آماده بودی بگو بریم . زبانم را گاز گرفتم چند تا از کارکنان به من نگاه میکردن و درگوش هم چیزی می‌گفتند و می‌خندیدند البته زیاد برایم مهم نبود گفتم : مامان میشه برگردیم اتاق ؟ گفت آره چرا که نه ! درحالی که حوله ام را دور خودم پیچیده بودم خسته به سمت اتاق رفتم. تابلو هارو می‌خواندم اتاق ۱۴۵۶ ،۱۴۵۷،... آنجا شبیه یک کاخ بود وسط اتاق ها فضای رو بازی داشت که خیلی سرسبز بود گل ها به شکل های مختلف و قشنگ درآمده بودند ، مثلا یکی از آنها به شکل گل بود که از گل ساخته شده بود !در عین حال عجیب ولی زیبا . تو همین فکر ها بودم که صدای مامان من رو به خود آورد: دریا ، کجا میری ؟ اتاقمون همین‌جاست! سریع برگشتم اتاق ۱۵۴۶ بودیم . وارد اتاق شدم ، سریع لباسام رو عوض کردم و رو تخت افتادم .‌ اتاقمان رو دوست داشتم ۶ تخت داشت(البته دو تا از تخت ها واسه بابا بود چون زیاد وول میخوره) ۱ بالکن داشتیم که یک تلسکوپ داشت ، کلا اتاق رو دوست داشتم . از روی تخت بلند شدم و یه سمت چمدونم رفتم چمدونم رو ساعت ۳ صبح چیده بودم و هیچی ازش یادم نمی‌آید . در چمدون رو باز کردم ،به محض باز کردنش خنده ام گرفت . همه چیز را با خودم آورده بودم ، ۳ تا بوم نقاشی ، پالت ، رنگ ها و قلم ها ، چند کتاب ، همه‌ی کتاب های درسیم ، روپوش نقاشیم ، و هزاران لباس خواب و بیرون. مامان صدای خندم رو شنید گفت : چیشده چرا میخندی ؟ گفتم : مامان تو خودت بیا ببین !مامان نزدیک آمد و خندید گفت : چرا اینهمه چیز رو با خودت آوردی؟ کل اتاقت رو خالی کردی ! گفتم : خودم میدونم مامان ولی در عوض میخوام یه کار خفن انجام بدم . میشد از چشم های مامان فهمید که می‌گوید چه کاری گفتم : خودت میفهمی مامان لبخند گرمی زد و گفت : باشه پس منتظر میمونم. و به سمت آشپزخانه ی اتاقمون رفت . دست به کار شدم یکی از بوم هارو درآوردم و پالت و رنگها به همراه قلمو ها روپوشم رو پوشیدم آنقدر که باهاش کار کرده بودم کاملا رنگی شده بود و اصلا رنگ خودش معلوم نبود . میخواستم آسمون شب رو بکشم ماه حلالی و قشنگ بود چندتا ستاره دورش رو گرفته بود ساعت ۸ بود و کامل میتونستم ستاره هارو ببینم چندتا رنگ رو باهم ترکیب کردم آبی و سیاه و سفید بعد با قرمز و زرد نارنجی تیره درست کردم ‌. و دست بکار شدم و نقاشی شب را کشیدم البته که تلسکوپ عزیز اتاقمون هم استفاده کردم با آبی مایل به خاکستری ابر هارو کشیدم و تمام !گفتم : مااااامااان بدو بیا ! مامان از اونور آشپزخانه دراومد و گفت :خب کارتو کردی ؟ گفتم : بله بیا ببین . معلوم بود که مامان خسته اس مامان اومد و دید و گفت : آفرین نقاشی پیشرفت کرده گفتم : واقعا؟ چه خوب . همون لحظه.....این داستان ادامه دارد

۱۲:۰۴

thumbnail

۱۲:۰۷

نقاشی دریا undefined

۱۲:۰۸

فقط اونیکه لایک میکنه🥹

۱۶:۰۳

بچه ها خواهشا لفت ندید جمعه ها و پنجشنبه ها پارت میزارم

۱۲:۵۱

#پارت۱۸و ۱۹همون لحظه سارا با مو های خیس و صورت شنی شده و چشایی که داشتن از حدقه بیرون میزدن برگشت اتاق البته که امیر هم عصبانی پشت سر سارا اومد تو اتاق مامان از آشپزخونه بیرون اومد وبه محض دیدن سارا چشم ها و صورت نگرانش معلوم شد مامان با صدایی لرزان گفت: چیشده سارا ؟ سارا بدون اینکه جواب بده در حموم رو باز کردو رفت حموم . مامان چند دفعه سارا رو از پشت در صدا کرد اما سارا جوابی نمی‌داد. امیر هم روی تخت خودش نشسته بود زیر لب چیزی میگفت معلوم بود که داره خیلی حرص میخوره . پرسیدم : چیشده امیر میتونی بهم بگی چه اتفاقی افتاده ؟ امیر سرش رو روبه من برگردوند و دستش رو لای موهاش فرو کرد بعدش آهی بلند کشید و گفت : باید در گوشت بگم . به امیر نزدیک شدم و بعد شروع کرد به گفتن هرچیزی که اتفاق افتاده بود . قمقمه م که دستم بود از دستم افتاد و آبش رو زمین ریخت زمین چشمام گرد شد نمی تونستم باور کنم چه اتفاقی افتاده به امیر نگاه کردم این یعنی ........ یعنی ....... نه فکر نکن فکر نکن میخوان آبجیم رو ببرن؟..... نه نه یعنی واقعا فقط به خاطر اینکه یه لحظه موهای آبجیم معلوم شد میخوان ببرنش ؟ و اینکه نمی دونست سانس خانما تموم شده میخوان ببرنش ؟ ساحل مال مال هتل نیست یعنی اگه واسه هتل بود بازم این اتفاق می افتاد ؟ سرم رو به سمت امیر برگردوندم گفتم: حالا بابا کجاست ؟ امیر گفت : داره با پلیسا حرف میزنه که راضیشون کنه سارا رو ول کنن ‌‌..ادامه دارد

۱۳:۳۴

# پارت ۲۰ راضی‌شون کنه سارا رو ول کنن گفتم: حالا چرا به مامان نمیگی ؟ گفت : میترسم مثل دفعه های قبل بیهوش شه ! چشام گرد شد تا حالا روحیه امیر رو انقدر لطیف ندیده بودم . اون قبلا حتی از خودش سناریو می‌ساخت تا مامان بیهوش شه و درس نخونه و حالا تو این شرایط اضطراری بهش نمیگه ؟ الحق که نمیشه پسرا رو درک کرد یا حداقل من نمیتونم امیر رو درک کنم . سارا از حموم دراومد لباس راحتی پوشیده بود و کلاهی روی سرش گذاشته بود تا آب موهاش گرفته شه . تا سارا رو دیدم سریع پریدم بغلش و محکم فشارش دادم . سارا با اخم سرش رو به سمت امیر برگردوند و گفت : بهش گفتی ؟ مگه بهت نگفتم بهش نگو! مامان سریع از آشپزخونه پرید بیرون و گفت : امیر چیرو نگه ؟ نظرت چیه خودت بهمون توضیح بدی چی شده ؟ سارا آهی از سر ناراحتی کشید و به امیر گفت که بیاد بغلش تا باهم توضیح بدن چی شده . سارا شروع کرد : خب ما تو ساحل بودیم ..........ادامه دارد کپی ممنوعundefinedundefined

۹:۲۳

بازارسال شده از ★彡 ستاره ی درخشان 彡★
thumbnail
سلام ستارـہ کوچولوღیـہ چنلمون خوش اومـבیـבღروزمرـہےیـہבخترساבهکـہ براے هـב؋ـش تلاش میکنهܩߊ‌یܠܙ ܢ̣ܘ ܥܼویܝ̇ߺ ستارـہ؟@shining_star_wana_shine

۱۵:۰۶

♡رمان میا♡
undefined سلام ستارـہ کوچولو ღیـہ چنلمون خوش اومـבیـבღ روزمرـہےیـہבخترساבه کـہ براے هـב؋ـش تلاش میکنه ܩߊ‌یܠܙ ܢ̣ܘ ܥܼویܝ̇ߺ ستارـہ؟ @shining_star_wana_shine
حمایت لطفا چنل روزمره ی خودمه

۱۵:۱۸

اگه این پیام ۲۰ تا لایک بخوره دوباره فعالیت میکنم

۱۵:۱۹

بازارسال شده از ⊹ Me? 𝗇𝗂𝗇𝖺
thumbnail
‌‌‌ ‌ ‌ ‌‌‌ִׂ̲‌꯭ִׂ̲ undefined ‌ ‌ N N N Nina𝖶︎𝗂𝗍𝗁︎ Jo yuri 𝗋𝗈𝗅︎𝖾 𝖺𝗇︎𝖽 𝖬𝖺𝗒𝖻︎𝖾 Vocalist . she 𝖼︎𝖺𝗅︎𝗅︎𝗌 𝖿︎𝖺𝗇︎𝗌 Nini'z ‌ᩩ‌᳡᷼ꥇᨘᨗundefined𖫲ٜ࣪ ꨴֵ᷃‌undefined 𝖼︎𝗈𝗏︎𝖾𝗋est 𝖺𝗋𝗍𝗂𝗌𝗍 undefined
𝖣︎𝗈 𝗒𝗈𝗎 𝗐𝖺𝗇︎𝗍 𝗍𝗈 𝗌𝗎𝗉𝗉𝗈𝗋𝗍 𝗆︎𝖾 Nini'z.

۱۵:۲۶

چنل یکی از دوستامه مایل به حمایت؟

۱۵:۲۷