بازارسال شده از Saeide
مبارک
۱۹:۲۴
لایک

۱۹:۲۱
لایک
۱۹:۳۲
سلام بچه ها قرار یه رمان جدید داخل کانال قرار بگیره دیگه لطفا لف ندین و منتظر باشین
۲۳:۳۱
نام رمان: هفتتیری به نام قلم ژانرهای رمان: جنایی_مافیایی/هیجانانگیز/معماییکاترین، دختری که تمام زندگیاش روی گلوله چرخیده کنون دچار تحول عجیبی شده است. او میان دوراهی خوب و بد، اسلحه و قلم، گیر افتاده است. او سردرگم است و نمیداند چگونه این سراشیبی مملو از آشوب و دشواری را طی کند. او نمیداند در انتها میان اسلحه و قلم کدام را انتخاب میکند.
۴:۰۱
کمی از خون جاریشدهی سر مرد به پیراهن سفید رنگاش نیز رنگ قرمز بخشیده بود. مردم دور جسد خونین و بیجاناش حلقه زده بودند و صدای همهمه بسیار رسا به گوش میرسید. مانند یک کودک خردسال سرش را روی آسفالت خیابان گذاشته و به خواب فرو رفته بود. نگاه پلیسها به یکی از کرورها مقتول مشکوک در این چند ماه دوخته شده بود؛ اما هیچ سرنخی در دست نداشتند. دیگر نظاره کردن این سرها خونین و این بدنهای بیجان برایشان عادی شده بود؛ حتی مردم مانند قبل با دیدن یک جسد بیجان دیگر از هراس جیغهای گوشخراش میکشیدند. دیگر حتی دکههای رنگارنگ و شهربازی مقابل خیابان هم نمیتوانست کمی از منفور بودن این مکان نفرتاگیز را کاهش دهد. حتی کودکان هم لبهای سرخ و کوچکشان را نمیگشودند و سکوت بر فضا حکمفرمایی میکرد. چند صد متر دورتر از صحنهی جرم، کاترین، درحالی که نفس نفس میزد کلت مشکی رنگاش را محکم در دستان یخزدهاش گرفته بود. قلباش مثل گنجشک میزد و به ساختمانی قدیمی و فرسوده در یکی از کوچه پس کوچههای لندن تکیه داده بود. نخستین قتلی نبود که انجام میداد؛ اما اضطراب به جانش افتاده بود. هر چند دقیقه یک بار با ترس به عقب برمیگشت انگار از سایهی خودش هم میترسید. سرانجام با پرتوهای نور چراغ قوه در تاریکی کوچه با هراس بسیاری به عقب بازگشت و مامور پلیس را دید که با احتیاط به سمتاش میآید. نگاهی به کوچهی بنبست انداخت و دیواری که کوچه را از پرتگاه مقابلاش جدا کرده بود. به پلیسی با آن چراغ قوهی لعنتی به سویش گام برمیداشت هم نظری انداخت. نفس عمیقی کشید و درحالی که میان اضطرابهایش سعی میکرد خونسرد باشد با لرزشی از هراس در صدایش زمزمه کرد:- همیشه راه سومی هست!زیپ کیف کمری چرم همرنگ با کت و دامناش را باز کرد؛ طناب بلندی از داخل آن برداشت و آن طرف دیوار انداخت. درحالی که پلیس چند گام با او فاصله داشت خود را به آن طرف دیوار انداخت و با سرعت وصفنشدنی شروع به دویدن کرد. پلیس نگاهی به بنبست و دیوار انداخت و با دیدن طناب روی دیوار و حواسپرتی کاترین از اضطراب متوجه حضورش شد. لبخندی زد؛ از طناب بالا رفت و خود را به پرتگاه پشت دیوار رساند. با دیدن پرتگاه مقابلاش لبخند روی لبش پررنگتر شد و پیروزمندانه فریاد زد:- میدونم اینجا هستی! تسلیم شو! راه فرار ندار...با فرود آمدن گلوله و قرمز شدن سرش از جاری شدن خون سخنان تهدیدآمیزش ناتمام ماند. پس از شلیک گلوله فضا در سکوت فرو رفت. به جز نسیم ملایم باد که در پرتگاه میپیچید و گیسوان بلند و فندقی رنگاش را در هوا به رقص درمیآوردند و نفس نفسهایش هیچ صدایی به گوش نمیرسید. خون مانند رودخانه از سر پلیس جاری میشد و بدن یخزدهاش نیز منظرهی حزنآمیزی را پدیده آورده بود. از جیب کت چرماش جعبه کبریت مشکی طلایی را بیرون آورد؛ شعلهی یکی را به فروغ رساند و روی اثر هنری منزجرکنندهاش انداخت. هر چه مرد مانند کاه میسوخت و کاملا از بین میرفت حال او خرابتر میشد. با چند لحظه تماشا کردن صحنهی آزاردهندهاش از تحمل عاجز شد. با هراس و اضطراب آب دهاناش را قورت داد و با حرکاتی که انگار روی دور کند بودند به آن سوی دیوار بازگشت. به محض پایین آمدن از طناب و قرار گرفتن در کوچهی تاریک مقابلاش با دو از منظرهی قتلاش دور شد. درحالی که گیسوان فندقیاش در هوا میرقصید و قلباش مانند گنجشک میتپید؛ با رسیدن به ساختمانی به نظر عادی لبخند رضایت روی لبهایش جای گرفت. با گامهای یکی و دوتا از پلهها بالا رفت. هنگامی که مقابل در ساختمان رسید؛ نفس عمیقی میان نفسهای نامرتباش کشید و زنگ در را فشرد. با صدایی بوقمانند که نشان از باز شدن در میداد؛ لبخند خوشنودی روی لبهای سرخی که کنون به خاطر اضطراب رنگ سفید بر خود گرفته بود آمد و داخل رفت. ساختمان فضای کتابخانه مانندی داشت و با چراغهای خاموشاش بیشتر به یک موزه شبیهاش کرده بود. قفسههایی چوبی و پر از کتاب، میز پذیرش مشتریان و اتاقی میان اتاقهای بیشمار که مقصد او بود. میتوانست بگوید تنها اتاقی که در نیمه شب چراغ روشن داشت. به سوی اتاق دوید و بدون در زدن در را باز کرد. کسی را در اتاق تمام چوبی نمیدید؛ غیر از رابرت که روی صندلی چرخدارش از پنجرهی بزرگ اتاق به لندنی که زیر پاهایش بود نگاه میکرد. لبخندی زد و به آرامی گفت:- سلام!رابرت که تازه متوجه حضورش شده بود با حیرت و به کمک صندلی چرخدارش رو برگرداند. با نگاه شکبرانگیزی با آن چشمان قهوهای که از حیرت برق میزدند به صورت استخوانی کاترین که با آن رنگپریدگی شبیه به اسکلت شده بود نظری انداخت. درحالی که از چشمان قهوهایاش آتش میبارید؛ فنجان قهوهی مشکیاش را روی میز کار چوبی_شیشهایاش کوبید و با خشم بسیاری غرید:- باز چه گندی زدی؟پس از پرسیدن این سوال مجدد به نوشیدن اسپرسوی در لیواناش ادامه داد و منتظر جوا
۴:۰۳
ب کاترین ماند. کاترین درحالی که با خستگی کیف چرماش را روی مبل مشکی رنگ گوشهی اتاق میانداخت؛ خودش نیز روی یکی از مبلهای مشکی رنگ روبهروی میز نشست و با صدای لرزان و پریشانی پاسخ داد:- یه پلیس رو کشتم!به محض اتمام جملهی کاترین اسپرسو به کمک چند سرفه در گلوی رابرت پرید و تلخیاش در گلویش جا خوش کرد. بعد از اینکه کمی حالش جا آمد با چشمهای از حدقه درآمده از حیرت و خشم فریاد کشید:- چیکار کردی؟!کاترین با کلافگی و همان اضطراب قبلی که لرزش خاصی در صدایش ایجاد کرده بود زمزمهوار تکرار کرد:- یه پلیس رو کشتم...رابرت با خشم بیشتری که در صدایش ریخته شده بود فریاد کشید:- هنوز شنواییام رو از دست ندادم شنیدم! پرسیدم چرا این گند رو زدی؟کاترین نفس عمیقی کشید و با لحن گلایهمند و صدای نسبتا بلندی گفت:- میشه یه بار هم که شده انقدر خودجوش و عصبی نباشی؟ به جای داد زدن بذار برات توضیح بدم. رابرت با کلافگی خود را روی صندلی چرخدارش پرت کرد. درحالی که لبهای بیچارهاش را از شدت خشم بیوقفه میجوید با طعنهی خاصی در صدایش گفت:- میشنوم!کاترین نفس عمیقی کشید؛ نگاهاش را به شعلههای آتش شومینه آجری گوشهی اتاق کار دوخت و دفاعاش را با صدای لرزانی آغاز کرد:- من... من یه نفر رو کشته بودم و خوب... اون پلیس احمق هم مثل جوجه اردک دنبالم افتاده بود... و چارهای نداشتم!رابرت با خشم فنجان اسپرسو را روی میز کوبید جوری که تهماندههایش به صورت قطره در هوا به پرواز درآمدند. با چشمهای آتشباری که نگاه تردیدآمیزی درشان جا خوش کرده بود پرسید:- دقیقا چرا اون یه نفر رو کشتی؟
۴:۰۳
آمار ۱کا ،پاکت هدیه داریم
۱۹:۳۰
۲۰:۵۸
بازارسال شده از ممبر فروشی
۱۵۰ممبر ۲تومان شارژ همراه
۳۰۰ممبر ۴تومان شارژ همراه
۴۵۰ممبر ۶تومان شارژ همراه
۶۰۰ممبر ۸تومان شارژ همراه
۷۵۰ممبر ۱۰تومان شارژ همراه
۸۵۰ممبر ۱۲تومان شارژ همراه
۱۲۰۰ممبر ۱۵تومان شارژ همراه
یا شارژ





ایدیم جهت خرید
@mobina11111
۳۰۰ممبر ۴تومان شارژ همراه
۴۵۰ممبر ۶تومان شارژ همراه
۶۰۰ممبر ۸تومان شارژ همراه
۷۵۰ممبر ۱۰تومان شارژ همراه
۸۵۰ممبر ۱۲تومان شارژ همراه
۱۲۰۰ممبر ۱۵تومان شارژ همراه
یا شارژ
ایدیم جهت خرید
@mobina11111
۲۱:۰۰
بازارسال شده از ممبر فروشی
۱۵۰ممبر ۲۰۰سین
۳۰۰ممبر ۴۰۰سین
۴۵۰ممبر ۶۰۰سین
۶۰۰ممبر ۸۰۰سین
۷۵۰سین ۱کا سین
۸۵۰سین ۱۲۰۰سین
۱۲۰۰ممبر ۱۵۰۰سین
با سین




آیدیم جهت خرید @mobina11111
۳۰۰ممبر ۴۰۰سین
۴۵۰ممبر ۶۰۰سین
۶۰۰ممبر ۸۰۰سین
۷۵۰سین ۱کا سین
۸۵۰سین ۱۲۰۰سین
۱۲۰۰ممبر ۱۵۰۰سین
با سین
آیدیم جهت خرید @mobina11111
۲۱:۰۰
آخر هفته قرار بود بیان واسه خواستگاری زیاد برام مهم نبود که قراره چه اتفاقی بیوفته حتی اسمشم نمیدونستم ، مامانم همی طور گفته بود یکی می خواد بیاد.... فقط بخاطر مامان قبول کردم که بیان برای آشنایی .... ترجیح میدادم بهش فکر نکنم عادت داشتم پنج شنبه ها برم بهشت زهرا پیش“ شهید گمنام ”
شهیدی که شده بود محرم رازا و دردام رفیقی که همیشه وقتی یه مشکلی
برام پیش میومد کمکم میکرد ...
”فرزند روح الله“
این هفته بر عکس همیشه چهارشنبه بعد از دانشگاه رفتم بهشت زهرا
چند شاخه گل گرفتم
کلی با شهید جانم حرف زدم احساس آرامش خاصی داشتم پیشش
بهش گفتم شهید جان فردا قراره برام خواستگار بیاد..... از حرفم خندم گرفت ههههه خوب که چی االن این چی بود من گفتم .... من که نمیخوام قبول کنم فقط بخاطر مامان... احساس کردم یه نفر داره میاد به این سمت ، پاشدم دیر شده بود سریع برگشتم خونه
تا رسیدم مامان صدااااام کرد - اسمااااااااء )ای وای خدا ( سلام مامان جانم
جانت بی بال فردا چی میخوای بپوشی فردا
اره دیگه خواستگارات میخوان بیاناااااا اها..... یه روسری و یه چادر مگه چه خبره یه آشنایی سادست دیگه عروسی که نیست.... اینو گفتم و رفتم تو اتاقم یه حس خاصی داشتم نکنه بخاطر فردا بود وای خدا فردا رو بخیر کنه با این مامان جان من... همینطوری که داشتم فکر میکردم خوابم برد.... چیزی نمونده بود که از راه برسن من هنوز آماده نبودم مامان صداش در اومد اسمااااااء پاشو حاضر شو دیگه الانه که از راه برسن انقد منو حرص نده
یکم بزرگ شو
وای مامان جان چرا انقدر حرص میخوری الان.....
یدفعه زنگ رو زدن......
۱۶:۱۳
دیگه چیزی نگفتم پریدم تو اتاق تا از اصابت ترکشای مامان در امان باشم سریع حاضر شدم نگاهم افتاد به آینه قیافم عوض شده بود یه روسری آبی آسمانی سرم کرده بودم با یه چادر سفید با گلهای آبی سن رو یکم برده بود بالا با صدای مامان از اتاق پریدم بیرون عصبانیت تو چهره ی مامان به وضوح دیده میشد گفت:راست میگفتی اسماء هنوز برات زوده خندیدم، گونشو، بوسیدم و رفتم آشپز خونه اونجا رو به پذیرایی دید نداشت صدای بابامو میشنیدم که مجلس رو دست گرفته بود و از اوضاع اقتصادی مملکت حرف میزد انگار ۲۰ساله مهمونا رو میشناسه همیشه همینطور بود روابط عمومی بالایی داره بر عکس من چای و ریختم مامان صدام کرد _ اسماء جان چایی و بیار خندم گرفت مثل این فیلما چادرمو مرتب کردم. وارد پذیرایی شدم سرم پایین بود سلامی کردم و چای هارو تعارف کردم به جناب خواستگار که رسیدم کم بود از تعجب شاخام بزنه بیرون ، آقای سجادی این جا چیکار میکنه یعنی این اومده خواستگاری من وای خدا باورم نمیشه چهرم رنگش عوض شده بود اما سعی کردم خودمو کنترل کنم مادرش از بابا اجازه گرفت که برای آشنایی بریم تو اتاق دوست داشتم بابا اجازه نده اما اینطور نشد حالم خیلی بد بود اما چاره ای نبود باید میرفتم ..... سر جام نشسته بودم و تکون نمیخوردم سجادی وایساده بود منتظر من که راهو بهش نشون بدم اما من هنوز نشسته بودم باورم نمیشد سجادی دانشجویی که همیشه سر سنگین و سر به زیر بود اومده باشه خواستگاری من من دانشجوی عمران بودم اونم دانشجوی برق چند تا از کلاس هامون با هم بود همیشه فکر میکردم از من بدش میاد. تو راهرو دانشگاه تا منو میدید راهشو کج میکرد.
منم ازش خوشم نمیومد خیلی خودشو میگرفت..... چند سری هم اتفاقی صندلی هامون کنار هم افتاد که تا متوجه شد جاشو عوض کرد. این کاراش حرصم میداد. فکر میکرد کیه البته ناگفته نماند یکمی هم ازش میترسیدم جذبه ی خاصی داشت. تو بسیج دانشگاه مسئول کارای فرهنگی بود. چند بار عصبانیتشو دیده بودم غرق در افکار خودم بودم که با صدای مامان به خودم اومدم اسمااااااء جان آقای سجادی منتظر شما هستن از جام بلند شدم به هر زحمتی بود سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم مامان با تعجب نگام میکرد رفتم سمت اتاق بدون اینکه تعارفش کنم و بگم از کدوم سمت باید بیاد اونم که خدا خیرش بده از جاش تکون نخورد. سرشو انداخته بود پایین دیگه از اون جذبه ی همیشگی خبری نبود. حتما داشت نقش بازی میکرد جلوی خانوادم حرصم گرفته بودم هم تو دانشگاه باید از دستش حرص میخوردم هم اینجا حسابی آبروم رفت پیش خانوادش برگشتم و با صدایی که یکم حرص هم قاطیش بود گفتم......
۱۶:۱۴