بریم سراغ پارتااا
۱۱:۰۹
#پاشا
حرفاشون همه حقم بود! یاس کم سن و سال بود و هر لحضه ممکن بود به دست اون ناکس ها بیفته! اگر بلایی سرش می یومد چی؟ اون خودش ضعیف بود و با بچه دیگه جونی براش نمی موند.عذاب وجدان سر تا سر بدن مو گرفته بود.تا چند ساعت توی خیابون ها بی هدف چرخ می زدم و از کلافگی و عصبانیت مونده بودم چه کاری بکنم؟ساعت12 بود که برگشتم عمارت.داخل رفتم و به همه سلام کردم و گفتم:- روهام به یاس بگو بیاد تو اتاق.و رفتم سمت پله ها که روهام متعجب گفت:- شوخی می کنی؟وایسادم و گفتم:- ها؟ می گم به یاس بگو بیاد بالا.کوروش گفت:- چی می گی مگه یاس و تو باهم نرفتید بیرون؟بهت زده گفتم:- نه!پارسا با وحشت پا شد و گفت:- ولی تو رفتی یاس یه دقیقه بعد تو اومد و دیگه برنگشت!روهام سریع دوید سمت دوربین مدار بسته و همه جمع شدیم.با دیدن یاس که سوار ماشین یه فرد دیگه ای شد قلبم ریخت کف پام.وا رفتم روی زمین و سرمو بین دستام گرفتم.زن عموش و عموش بی طاقت زدن زیر گریه!حالا باید چیکار می کردم؟ چه خاکی توی سرم می کردم؟
# یاس
چشم که باز کردم توی یه عمارت بودم!یه عمارت قدیمی!نگاهی به اطراف انداختم چند تا مرد نشسته بودن و به صندلی بسته شده بودم!نگاهم خورد به همون دختره که بیهوشم کرده بود با لباس های تنگ و کوتاه و بی روسری سیگار می کشید و کنارشون نشسته بود بهم نگاه می کرد.نگاهی به همشون انداختم و گفتم:- چی از جونم می خواید؟دختره دستی برای بادیگارد تکون داد که سمتم اومد و پشت صندلی رو گرفت و خم کرد چشامو بستم فکر کردم می خواد بندازتم و همون طور کشید صندلی رو برد توی اتاقی و ولم کرد رفت بیرون درو بست.خدایا خودت مراقبم باش من جز تو پناهی ندارم!با صدای پچ پچ دونفر گوشامو تیز کردم.اولی:- این دختر همون زن ست که من زیر گرفتمش؟دومی:- اره همونه! بلاخره پیداش کردیم! این دفعه حتما به محلول می رسیم!اولی:- این محلوله چیه؟دومی:- یه نمونه است! بابای این ساخته یه مایعه ی سبز رنگ توی یه شیشه فلزی که دو طرف ش قفل داره و شیشه اش شکستنی نیست و فلز دور شیشه خیلی محکمه! با اون محلول کلی مواد جدید می شه ساخت و کلی کار می شه کرد خیلی می ارزه! کلی مواد مخدر و قرص های روان گردان جدید می شه با این دارو ساخت اگر گیرش بیاریم زندگی همه امون از این رو به اون رو می شه! ولی بابای این فقط بلد بود بسازه و خودش هم روش ساخت شو دقیق نمی دونست چون همین جوری توی ازمایشگاه به دست ش اورد! می خواست تا روش ساخت شو گیر اورد بده دکترا واسه ساخت دارو و کشور اما نباید بیفته دست اونا باید بیفته دست ما!اولی:- مطمعن اید دست این دختره است،؟دومی:- نمی دونم اخرین بازمانده اش اینه فقط همین خبر داره حتما! ازش اطلاعات می گیرن اگر هم ندونه می کشنش!
با این حرف ش تن م یخ بست!می کشنم؟پاشا دق می کنه! الان هم که یک نفر نیستم دو نفرم! باید مراقب باشم! باید از این محلکه زود#نویسندگی_منتظر313
@romanahsehganmahdi
۱۱:۱۰
@romanahsehganmahdi
۱۱:۱۰
گیج شده بودم!نمی دونستم اقا بزرگ واقعا این وسط چیکاره است!یعنی اون توی قتل بابا و مامانم نقش داشت؟مگه دوست صمیمی مامان و بابام نبود اما چرا دنبال محلوله و منو برده توی خاندان خودش!اقا بزرگ گفت:- بازم می گم این دختر از هیچی خبر نداره.طبق نقشه ام گفتم:- کی گفته! همه بهم نگاه کردن و گفتم:- مگه دنبال اون محلول سبز رنگ که توی جامحلولی شیشه ای مستحکم نشکن هست و روکشش فلز قوی هست و دو تا قفل محکم دو طرف ش داره نیستید؟ همون محلولی که اگه دستتون برسه کلی مواد جدید و قرص های روان گردان جدید می تونید بسازید و از این رو به این رو بشید! با فروختن این مواد ها شاید بشید پولدارترین و خفن ترین خلافکار های جهان! ولی اینم می دونید که اگر اون محلول رو هم به دست بیارید بی کلید قفل های دو طرف ش کلید و که اصلا نمی تونید بسازید اگر هم ببریدش با دستگاه محلول می ریزه و با اون یکم تهش هم دستتون به جایی بند نیست!با حرفام همه چشاشون گرد شده بود.لبخند پیروزی زدم که بادیگارده گفت:- دروغ می گه ما این حرف ها رو زدیم شنیده!وای نه همین و کم داشتم.همه با اخم نگاهم کردن و بهم نگاهی انداختن که خودمو نباختم و طبق نقشه ام گفتم:- عجب! ولی نمونه اش دست منه از وصیت نامه ای که پدر و مادرم به جا گذاشتن فهمیدم کجاست من رشته ام پزشکی هست و توی ازمایشگاه های مختلفی رفتم و با اون محلول کار کردم تونستم یه گاز باهاش بسازم که اگر با اکسیژن توی ها ترکیب بشه توی 2 دقیقه برای افراد سالم30'1 برای افراد دارم اسم و زیر یک 1 دقیقه برای بقیه موجب مرگ می شه! کلی کار می شه باهاش انجام داد و اینکه روش ساخت شو یاد گرفتم برای اینکه پلیس بهم شک نکنه چون من دختر شهیدم مجبورم ایم ریختی بگردم .همه اشون بلند شدن و سمتم اومدن.اب دهنمو قورت دادم یا خدا باور کرده باشن#نویسندگی_منتظر313
@romanahsehganmahdi
۱۱:۱۱
#پاشا
توی اداره همه پشت سیستم نشسته بودیم و با ردیابی که از قبل به یاس وصل کرده بودم و شنود داشتیم نگاهش می کردیم.باورم نمی شد یاس انقدر نترس داره اینطور خوب نقش بازی می کنه! چنان خوب گفت محلول دست منه و نقشه ریخت که ما یه لحضه شک کردیم.و شکه تر از همه ی اینا اقابزرگ بود!به تنها کسی که نمی تونستیم ک کنیم و فکر مون هم سمت ش نمی رفت اقا بزرگ بود.پس بگو چرا یاس و اورده توی خاندان ش و انقدر باهاش بدفتاری می کرد.اون مصبب مرگ پدر و مادر یاس بود تا اون محلول و به دست بیاره و دید هر چی یاس بزرگتر می شه و دستش به جایی بند نیست شروع کرد با بد رفتاری و بی تفاوتی با یاس!یاس و بی هوش کردن و بعدش هم سمت کیش رفتن!اونجا چیکار داشتن؟سریع با یه تیم اعزامی رفتیم کیش و اونجا نزدیک محل شون مستقر شدیم.اما با تعجب فروان دیدم محل اسکان شون یه کشتی تفریحی مسافرتی وسط دریاست!همه دور هم نشسته بودیم و یه چشمون به دوربین بود و یه چشمون به هم.سرهنگ گفت:- اینجوری دسترسی مون کمتره و نمی تونیم کاری بکنیم! باید یه تیم نفوذی بفرستیم توی کشتی.لب زدم:- من باید برم!سرهنگ گفت:- نه تو لو می ری!به چشماش نگاه کردم و گفتم:- خواهش می کنم سرهنگ! خانومم اونجاست بارداره من چطور اروم باشم؟ خواهش می کنم!. #نویسندگی_منتظر313
@romanahsehganmahdi
۱۱:۱۱
#پاشا
توی اداره همه پشت سیستم نشسته بودیم و با ردیابی که از قبل به یاس وصل کرده بودم و شنود داشتیم نگاهش می کردیم.باورم نمی شد یاس انقدر نترس داره اینطور خوب نقش بازی می کنه! چنان خوب گفت محلول دست منه و نقشه ریخت که ما یه لحضه شک کردیم.و شکه تر از همه ی اینا اقابزرگ بود!به تنها کسی که نمی تونستیم ک کنیم و فکر مون هم سمت ش نمی رفت اقا بزرگ بود.پس بگو چرا یاس و اورده توی خاندان ش و انقدر باهاش بدفتاری می کرد.اون مصبب مرگ پدر و مادر یاس بود تا اون محلول و به دست بیاره و دید هر چی یاس بزرگتر می شه و دستش به جایی بند نیست شروع کرد با بد رفتاری و بی تفاوتی با یاس!یاس و بی هوش کردن و بعدش هم سمت کیش رفتن!اونجا چیکار داشتن؟سریع با یه تیم اعزامی رفتیم کیش و اونجا نزدیک محل شون مستقر شدیم.اما با تعجب فروان دیدم محل اسکان شون یه کشتی تفریحی مسافرتی وسط دریاست!همه دور هم نشسته بودیم و یه چشمون به دوربین بود و یه چشمون به هم.سرهنگ گفت:- اینجوری دسترسی مون کمتره و نمی تونیم کاری بکنیم! باید یه تیم نفوذی بفرستیم توی کشتی.لب زدم:- من باید برم!سرهنگ گفت:- نه تو لو می ری!به چشماش نگاه کردم و گفتم:- خواهش می کنم سرهنگ! خانومم اونجاست بارداره من چطور اروم باشم؟ خواهش می کنم!. #نویسندگی_منتظر313
۱۰:۵۷
۱۰:۵۷
۱۰:۵۸
۱۰:۵۸
سریع پله ها رو بالا رفتم که محکم خوردم به کسی.سر بلند کردم دیدم سامه.بهت زده نگاهم کرد و گفت:- جا بودی بود بیا بیینم.و بازمو کشید دو قدم نرفتیم اخی گفت و بیهوش دراز به دراز افتاد.برگشتم افراد همون ادمه بودن که رفته بودم تو اتاقشون.اب دهنمو قورت دادم قطعا نمی تونستم فرار کنم و عین بچه خوب وایسادم سر جام.ادم ش سمتم اومد بدون ذره ای ملایمت گردن مو بین دستش گرفت و سمت پله ها رفت.جیغ کشیدم:- اییی گردمم توروخدا اییی.رو پله ها پرتم که که محکم افتادم زمین و با وحشت دستامو ظربدری روی شکمم گذاشتم تا بچه ام چیزی ش نشه و ملق خوران تن و بدن م به پله ها کوبیده می شد و افتادم پایین.از درد به خودم پیچیدم و سعی کردم بشینم که با همون با قدم های محکم اومد سمتم و گردن مو گرفت و کشون کشون توی همون اتاق نحس که ای کاش پا توش نمی زاشتم بردتم و پرتم کرد وسط سالن که مطمعنم زانوم زخم شد.تیر خفیفی دلم کشید و ناله ای کردم.پای کسی زیر چونه ام اومد و با نوک کفش ش سرمو بلند کرد و گفت:- بی مقدمه می رم سر اصل مطلب با هر جواب سربالایی که بهم بدی یه لگد بهت می زنم که یه سر بری اون دنیا و برگردی فهمیدی؟سری تکون دادم که گفت:- از طرف کی معمور به جاسوسی شدی؟لب زدم:- هیچکس فرار کرد...لگد محکمی به ساق پام زد که جیغ بلندی کشیدم و بلند گریه کردم.پاشو روی قفسه سینه ام گذاشت و فشار داد انگار زور نفس می کشیدم پوزخندی به حالم زد باید یه کاری می کرد با ناله گفتم:- از..طر.ف جمال چنگالی.متعجب شد پاشو برداشت و رو به بادیگارد هاش گفت:- جمال چنگالی دیگه کیه؟ هر چی خره جمع کردن توی این خراب شده این چنگالی اون فیلی نعش اینو بندازین یه جایی.بادیگارد ش سمتم اومد و دستمو محکم کشید و خمیده از جا بلند شدم یه در از اون ور اتاق وا کرد و وارد محوطه پشت کشتی شدیم کسی اینجا نبود.نگاهی به اطراف انداخت و در انبارکی رو وا کرد و نگاهی انداخت.بشکه های نفت کشتی بود.پرتم کرد داخل و با خودش گفت:- این نفت ها برای چیه؟ احمق ها.و درو بست و تا خواست قفل ش کنه گوشیش زنگ خورد و کلا یادش رفت و رفت.سرفه ای کردم و چند تا نفس عمیق کشیدم.خدایا با این جسم داغونم حالا چطور اون مواد ها رو پیدا کنم،؟ توی کشتی که نمی تونم تو قدم راه برم هر گروهی منو می گیره ضعیف تر از خودش گیر اورده و فقط می زنه!هقی از گریه زدم و ناله کردم و گفتم:- من نمی تونم مثل بابام باشم اون قوی بود محلول درست کرد اما من چی! ضعیف! ای کاش پاشا اینجا بود بدون اون هیچی نیستم هیچی!به شدت تشنه ام بود اول خواستم با خودم لج کنم و نخورم#نویسندگی_منتظر313
۱۰:۵۸
۱۰:۵۸
۱۰:۵۸
#پاشا
وقتی لگد های اون مردک رو دیدم که چطور پاشو گذاشته بود روی سینه یاس و ازش اعتراف می خواست کنترل مو از دست دادم و چراغ روی میز و برداشتم محکم پرت کردم سمت دیوار که خورد شد.ساشا و بقیه به زور نگهم داشتن و روی تخت نشوندم دستامو جلوی صورتم گرفتم تا نبینم چطور عزیز ترین کسم اینجور غریب گیر یه مشت از خدا بی خبر افتاده بود و داشت اش و لاش می شد!خدایا چرا نسل این انسان ها رو منقرض نمی کنی؟ از کی تاحالا ادما انقدر هریس شدن؟انق راحت می زنن می برن می کشن!اون فقط یه دختر 17 ساله است نمی بینن؟ یهو سرهنگ گفت:- وای نه فکر کنم پاشو زده روی ردیاب کار نمی کنه از کار افتاده ردیاب کار نمی کنه فکر کنم با فشار پاش خراب شده وای.وحشت زده ز جا پریدم و با دیدن تصویر سیاه وحشت کردم.نه نه نه نه خدایا نه این کارو نکن با من!با سریع ترین روش ممکن با پلیس دریایی رفتیم سمت کشتی همه اماده بودیم اما وقتی رسیدیم کم مونده بود سکته کنم!دو زانو کف قایق افتادم.کشتی کاملا سوخته بود و داشت غرق می شد.یاس....یاس من کجاست؟یعنی یاس من سوخته؟نه نه نه امکان نداره.می خواستم به دریا بزنم همه جودم توی این کشتی بود عزیزترین فرد زندگیم عشقم همه دنیام مادر بچه ام توی این کشتی بود!به زور نگهم داشته بودن و وقتی حریفم نشدن به امپول ارامبخش هم تزریق کردن و دیگه چیزی نفهمیدم!
#یکهفته-بعد#نویسندگی_منتظر313
۱۰:۵۹
۱۰:۵۹
۱۰:۵۹
نشسته بودم و داشتم شیشمین بستنی رو می خوردم پاشا هم خواب بود.اوخی دیشب بچه ام اصلا نخابیده بود تا صبح این شازده پسرش لگد می زد و گریه های من خونه رو پر می کرد و عین مرغ سرکنده دورم پر پر می زد.حدود یه ساعتی می شد خواب بود و منم چون شازده اش ساکت بود ساکت نشسته بودم و بستنی مو می خوردم.همیشه بهم می گفت یاس این بچه فوتبالیست می شه چون انقدر لگد می زنه ببین کی بهت گفتم فردا که به دنیا بیاد با همین پا می زنه زیر توپ و ببین شیشه چند تا در و پنجره رو بشکنه!منم چپکی نگاهش می کردم و می گفتم نخیر پسرم ساکت و معصومه عین مامانش!اونم می گفت اره عجب مامان ساکتی انگار اون اولا که همش دستم فرار می کردی یادت رفته.نیم ساعت گذشت که پاشا نشست و بهم نگاه کرد.منم بهش نگاه کردم که گفت:- خوبی؟سر تکون دادم و بستنی مو گاز زدم که گفت:- واقعا خوبی؟متعجب اره ای گفتم.لب زد:- چرا اخ و اوخ نمی کنی؟ یه ساعت گذشته عجیبه تو یه ساعت ساکت بمونی!لب زدم:- خوب بچه ات ساکته که ساکتم توهم خوشبحالت شده دیگه بخواب .پاشا گفت:- به خدا انقدر هر روز جیغ و ناله شنیدم و چرتک های ۵ دقیقه ای زدم الان که ساکتی انگار یه چیزی کمه نمی تونم بخوابم .وای بچه ام از دست رفته بود.نگاهی به چوب های بستنی کرد و گفت:- 11 تا خوردی!سر تکون دادم که دراز کشید و گفت:- پس بگو چرا شازده ساکته بخور بخورشه.با لبخند گفتم:- الهی قربون ش برم بچه ام فقط موقع خوردن ساکته چه تپلی باشه .پاشا گفت:- نیومده خوب قربون صدقه اش می ری ها منم که کشکم.با لذت به حسودی ش نگاه کردم و خندیدم.خودشم خندید و صدای اذان بلند شد طبق معمول بعد از اون اتاق بلند شد و گفت:- وقت ملاقات با اون بالایی رسیده بریم نماز بخونیم؟سری تکون دادم و با کمک ش بلند شدم.بعد از اون اتفاق پاشا فهمید که چقدر خدا دوسش داره و به فکرشه! بعد از اون سر وقت نمی زاشت ۵ دقیقه اون ور تر بشه نماز هاشو می خوند روزه می گرفت دست بقیه رو می گرفت تریپ ش اخلاق ش همه چیش فرق کرده بود.به قول معروف شبیه بچه مثبت ها لباس می پوشید.خیلی ام بهش می یومد و معصوم تر نشونش می داد.شده بود یه پلیس با خدا!من که نمی تونستم بخونم ولی طبق معمول روی سجاده پشت سرش نشستم و شروع کردم به قران خوندن و پاشا هم جلو تر از من وایساد به نماز.چقدر از وقتی مذهبی شده بود زیباتر و عاشق تر شده بود.همیشه بهم می گفت تو فرشته زندگی منی هم عشق به زندگیم اوردی هم خدا رو.نشسته بودیم سر سفره پاشا نگاهی بهم کرد و گفت:- خوبی؟سر تکون دادم و گفت:- امروز 9 ماهت تکمیل شده خبری نیست؟سری به عنوان نه تکون دادم.و غذامونو خوردیم.تا غروب پاشا همش دورم می چرخید و می گفت:- یاس خانومم خبری نیست؟ بریم دکتر؟ولی من دردی نداشتم واقعا.می گفتم نه.حتا راحت تر از روزای قبل داشتم به کار هام می رسیدم .ساعت9 بود که پاشا گفت:- یاس یه حسی بهم می گه بچه امشب به دنیا میاد برو لباس بپوش اماده شو بریم بیمارستان.از این همه نگرانی ش منم واقعا نگران شده بودم.زنگ در زده شد و پاشا رفت درو باز کنه.اروم ساک بچه رو اماده کردم و خودمم لباس پوشیدم که صدای یالله اومد.بیرون رفتم که روهام و پارسا و ساشا رو دیدم.با لبخند نگاهشون کردم و سلام کردیم.روهام نامزد ش هم همراه ش بود دختر خاله اش سونیا رو عقد کرده بود.با سونیا خیلی جور بودم چون هم سن بودیم.بغلم کرد و بوسیدم.پاشا گفت:- خوب شد اومدید امشب خونه تحویل شما من باید یاس و ببرم بیمارستان.پارسا گفت:- خیره خبریه؟پاشا گفت:- یاس که می گه نه اما به دلم افتاده امشب بچه به دنیا میاد.سری تکون دادن و پاشا گفت:- همه چی هست راحت باشید.از بچه ها خداحافظ ی کردیم و با کمک پاشا سه تا پله رو پایین رفتم و سمت ماشین رفتیم.#نویسندگی_منتظر313
۱۰:۵۹
#پایان#نویسندگی_منتظر313
۱۱:۰۰
بازارسال شده از اَنجُمَن پیشگام | 𝘗𝘪𝘚𝘏𝘎𝘢𝘔 ★
فردا قراره برم یه آزمون سرنوشت ساز بدم... دعا میکنید...!؟ فور؟! معرفتت نسبت به من چقدره...!
۲۰:۰۷
بازارسال شده از اَنجُمَن پیشگام | 𝘗𝘪𝘚𝘏𝘎𝘢𝘔 ★
بچه ها کربلام تا حدودی اوکی شده میشه دعا بقیشم حل بشه...؟! (الهی به حسین لازم هستم) فور؟! مرام و معرفت تو نشونم بده... 🫠
۱۶:۴۶
بازارسال شده از از رفاقت تا شهادت(:🤍
قشنگای من از این به بعد فعالیت روی توی چنل جدید ادامه میدیم هرکی دوس داشت حتما بیان اینجا رو هم یادگاری نگه میداریم
🥲@yasgomnam#حانا
۱۶:۲۸