تا موقعی که درست شه انتقادی چیزی داشتین از ناشناس استفاده کنین .
۱۲:۳۱
بازارسال شده از ناشناس
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
رمانعلی
پیام
راجبش فکر میکنم
۱۲:۳۹
بازارسال شده از ناشناس
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
رمانعلی
پیام
گشادی از خودتونه
۱۵:۴۹
بازارسال شده از ناشناس
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
رمانعلی
پیام
فعلا که سالمم
۱۵:۴۹
رمانعلی
پارت ۲ : یلحظه برگشتیم همدیگه رو نگاه کردیم...بدون هیچ حرفی رفتم سمت بیسیم که برش دارم + صبر کن ! شاید تله باشه... - تله ی چی؟؟؟باید ببینیم باید چیکار کنیم یا نه؟؟؟ منتظر نموندم و بیسیم رو برداشتم... همون لحظه یکنفر شروع کرد به حرف زدن... × هی ، صدامو میشنوید؟؟؟ دکمه ی بغل بیسیم رو فشار دادم - اره..میشنویم × خیله خب ، گوش کنید ببینید چی میگم. مطمئنم میخواید بدونید اینجا کجاست و باید چیکار کنید که خارج شین ، الان وقت توضیح کامل و جامع نیست ، فقط بدونید باید یسری مرحله رو رد کنید تا خارج شین.. یسری چیز وجود داره که باید بدونین . یک : شما با ورود به اینجا ، مسئول تموم جیغ ها ، ترس ها و دویدن هاتون هستین . دو : تا حد ممکن از فردی که توی این بازی هست دوری کنین . وقتی دیدینش حرف نزنین و اگه دنبالتون اومد ، فرار کنین و قایم بشین . سه : تا دقایقی دیگه ، یکنفر وارد اتاقی که توش هستین میشه و وسایل اضافی رو ازتون میگیره ؛ هیچ چیز نباید حواستون رو از بازی پرت کنه چهار : اگه کسی حرف زد یا نگاهتون کرد ، بهش اعتماد نکنید . نقاب ها همیشه نقاب نیستن . پنج :حق ترسیدن داری ، ولی اسیب زدن به وسایل فقط خودتون رو تهدید میکنه . شیش :با هیچکس شوخی نکین ، به ضررتون تموم میشه ، و در آخر. ،توی هر اتاق ی دوربین وجود داره ، من از پشت بیسیم کمکتون میکنم . موفق باشید !
۱۴:۱۸
بازارسال شده از ناشناس
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
رمانعلی
پیام
همینم لایک نمیکنین
۲۱:۵۵
پارت ۳ :بیسیم توی دستم خاموش شد...انگار به وزنش اضافه شده بود .با وحشت به هم نگاه کردیم+ گفت یکی میاد؟؟؟- اره...همون لحظه صدای تق تق در اومد..صدایی که به سختی میشنیدیم از ی جای نا معلوم گفت× وسایلتون رو بذارید ...اون داره میاد !سریع هر چیز اضافه ای رو که داشتیم کف زمین گذاشتیم...کارایی که میکردیم از ترسمون بود !سریع رفتیم ی گوشه قایم شدیم ..نور کم بود ولی برای دیدن کافی .در با تق بلندی باز شدپاهایی با کفش های کاملا مشکی وارد شد..نه چهرهش معلوم بود نه حرف میزد...ی ماسک سفید رنگ داشت که به شکل ی لبخند وحشتناک بود...با شنل مانند بلندی که پوشیده بود...بدون اینکه چیزی بگه ، مستقیم اومد وسط اتاق ، با ی کیف مشکی که دستش بود . یجورایی معلوم بود که فقط بخاطر وسایل اومده...چون اطراف رو اصلا نگاه نکرد .آروم آروم همچیز رو برداشت ؛ زیپ کیف رو بست و رفت سمت درقبل از اینکه بره ، چند ثانیه مکث کرد..بعدش با ۱دای خشک و خفه ای گفت :× بازی شروع شددر بسته شد ....
۱۳:۲۷
🥹
۱۳:۲۸
پارت ۴ :درسا با صدایی که معلوم بود از ترس گرفته بود گفت:+تموم شد ؟-فکرکنم...+اونفردی که توی بازیه...اینه؟؟؟- احتمالا...همون لحظه بیسیم توی دستم صدا داد:× مرحله ی اول تا چند دقیقه ی دیگه شروع میشه ، آمادگی هر چیزی رو داشته باشین و اگه گیر کردین ، با بیسیم بهم اطلاع بدین و در آخر، ، مراقب نقاب ها باشین .+گفت مرحله ی اول...یعنی همین الان؟- گفت چند دقیقه ی دیگه..ولی نمیدونم گه چجوری شروع میشه یا حتی چجوری تموم میشههمون لحظه ، صدای بوق وحشتناکی از اسپیکر ها پخش شد..از اون بوق هایی که مغز آدمو خط خطی میکنهدیوار رو برومون شروع کرد به لرزیدن...انگار داشت میرفت تو ...مثل ی در مخفیبعد از چند لحظه ، پنل بزرگی از دیوار عقب رفت و راهرویی وحشتناک و تاریک ، روبرون باز شد .راهرو ، از چیزی که فکرشو میکردم بلند تر و تنگ تر بود ...دو تا در داخل راهرو بود(بیسیم: مرحله ی اول : پیدا کن ، یا گمشو ی شیء خاص داخل یکی از اتاق های این راهرو مخفی شده ..زمان دارید . نه زیاد ، نه کم .تا وقتی پیدا نشده ، در خروجی بستس و برای آخرین بار هشدار میدم ، اعتماد نکنید ، مرحله ی بعدی میبینمتون !
۱۴:۱۲
رمانعلی
پارت ۴ : درسا با صدایی که معلوم بود از ترس گرفته بود گفت: +تموم شد ؟ -فکرکنم... +اونفردی که توی بازیه...اینه؟؟؟ - احتمالا... همون لحظه بیسیم توی دستم صدا داد: × مرحله ی اول تا چند دقیقه ی دیگه شروع میشه ، آمادگی هر چیزی رو داشته باشین و اگه گیر کردین ، با بیسیم بهم اطلاع بدین و در آخر، ، مراقب نقاب ها باشین . +گفت مرحله ی اول...یعنی همین الان؟ - گفت چند دقیقه ی دیگه..ولی نمیدونم گه چجوری شروع میشه یا حتی چجوری تموم میشه همون لحظه ، صدای بوق وحشتناکی از اسپیکر ها پخش شد..از اون بوق هایی که مغز آدمو خط خطی میکنه دیوار رو برومون شروع کرد به لرزیدن...انگار داشت میرفت تو ...مثل ی در مخفی بعد از چند لحظه ، پنل بزرگی از دیوار عقب رفت و راهرویی وحشتناک و تاریک ، روبرون باز شد . راهرو ، از چیزی که فکرشو میکردم بلند تر و تنگ تر بود ...دو تا در داخل راهرو بود (بیسیم: مرحله ی اول : پیدا کن ، یا گمشو ی شیء خاص داخل یکی از اتاق های این راهرو مخفی شده .. زمان دارید . نه زیاد ، نه کم .تا وقتی پیدا نشده ، در خروجی بستس و برای آخرین بار هشدار میدم ، اعتماد نکنید ، مرحله ی بعدی میبینمتون !
پارت ۵ :+ منظورش از اعتماد نکنید چیه...مگه غیر از ما کس دیگه ای اینجا هست؟؟- شاید منظورش...همون نقاب هاست راهرو فقط ی نور سفید ضعیف دشات با دوتا در...ولی انگار انتها نداشت ی در سمت راست بود و ی در سمت چپ ، بدون فکر کردن در سمت راست رو باز کردم ، رفتم داخل . اتاق خالی بود ..تقریبا ی میز چوبی وسط بود و ی صندوقچه روش..درسا رو نگاه کردم+ من نمیرم- دهنت سرویسبا تردید رفتم جلو و در صندوق و باز کردم..هیچی توش نبود- خالیه+ یعنیچی؟؟؟الان چیکار کنیم؟؟-هیچی وقتو تلف نکن ، بیا بریم اونوراز در بیرون رفتیم ، صدایی رو شنیدم ، اون نور کم ..الان خاموش شده بود .بعد از چندثانیه ، نور های قرمز روشن زدن بیسیم روشن شد : فرار کنین!درسا از ی سمت رفت...منم از ی سمت دیگه...داشتم به جایی میرسیدم که باید میپیچیدم سمت راست..از همونسمت اومد بیرون...همون مرد نقابدار ..سرشو کج کرد ، قمه دستش یود..یا دست خالش برام دست تکون داد..تنها کاری که میگردم فقط با ترس نگاهش میکردم ، فاصلم ازش تقریبا زیاد بود چند قدم جلو برداشت و شروع کرد نزدیک شدن...فرار کردم که پشت سرم دوید ، وارد ی اتاق شدم...درسا هم تو همون اتاق بود...درو محکم بستم...از پشت در صدای خنده هاش میومدنفس نفس زنان درسا رو نگاه کردم ، کلید دستش بود-احمق چرا نرفتی؟؟+ انتظار نداشتی که بدون تو برم؟؟؟رفتیم سمت دری که ته اتاق بود ، در رو با تقه ی کلید باز کردیم...
۱۷:۰۷
از همین تریبون به بچهایی که جدید اومدن سلام میکنم .نظری انتقادی هیتی سخنی چیزی بود ناشناس پینه ، با خودمم کار داشتین ایدیم تو بیو چنل هست
لایکای پارتا ۵ شه پارت بعدیو میذارم🥹بقیه ی رمان ها هم هست ، دوست داشتین از سه نقطه ی داخل صفحه " رفتن به اولین پیام " رو بزنین بخونین
🥹
۱۸:۱۱
رمانعلی
پارت ۵ : + منظورش از اعتماد نکنید چیه...مگه غیر از ما کس دیگه ای اینجا هست؟؟ - شاید منظورش...همون نقاب هاست راهرو فقط ی نور سفید ضعیف دشات با دوتا در...ولی انگار انتها نداشت ی در سمت راست بود و ی در سمت چپ ، بدون فکر کردن در سمت راست رو باز کردم ، رفتم داخل . اتاق خالی بود ..تقریبا ی میز چوبی وسط بود و ی صندوقچه روش..درسا رو نگاه کردم + من نمیرم - دهنت سرویس با تردید رفتم جلو و در صندوق و باز کردم..هیچی توش نبود - خالیه + یعنیچی؟؟؟الان چیکار کنیم؟؟ -هیچی وقتو تلف نکن ، بیا بریم اونور از در بیرون رفتیم ، صدایی رو شنیدم ، اون نور کم ..الان خاموش شده بود .بعد از چندثانیه ، نور های قرمز روشن زدن بیسیم روشن شد : فرار کنین! درسا از ی سمت رفت...منم از ی سمت دیگه...داشتم به جایی میرسیدم که باید میپیچیدم سمت راست..از همونسمت اومد بیرون...همون مرد نقابدار .. سرشو کج کرد ، قمه دستش یود..یا دست خالش برام دست تکون داد.. تنها کاری که میگردم فقط با ترس نگاهش میکردم ، فاصلم ازش تقریبا زیاد بود چند قدم جلو برداشت و شروع کرد نزدیک شدن... فرار کردم که پشت سرم دوید ، وارد ی اتاق شدم...درسا هم تو همون اتاق بود...درو محکم بستم...از پشت در صدای خنده هاش میومد نفس نفس زنان درسا رو نگاه کردم ، کلید دستش بود -احمق چرا نرفتی؟؟ + انتظار نداشتی که بدون تو برم؟؟؟ رفتیم سمت دری که ته اتاق بود ، در رو با تقه ی کلید باز کردیم...
پارت ۶ :بیسیم: مرحله ی اول تموم شد ، تبریک میگم !توی بازی دوم ، همچی بستگی به حافظه تون داره .حواستون باشه ! نقابدار ها همه جای سالن هستن...نادیدهشون بگیرین ، موفق باشین !چراغ ها روشن شد...دور تا دورمون ایینه بود...هزار توی آیینه ها!- گفت به حافظه بستگی داره...منظورش چی بود؟+ شاید باید چیزی رو حفظ میکردیم و نکردیم..- نباید ازش بپرسیم؟+ نمیدونم..بلند گو ها روشن شدن :راست ، راست ، چپ ، راست ، چپ ، چپ ، چپ ، راست . تکرار میکنم ! راست ، راست ، چپ ، راست ، چپ ،چپ ،چپ ، راستبازیکن ها ، موفق باشید !چراغ ها بین رنگ های آبی و بنفش به سرعت عوض میشدن که چشم رو اذیت میکرد- درسا ، دستمو بگیر.. یک دو سه میگم بدو+ باشه..- یک...دو...دویدم-سه !با خودم تکرار میکردم... -راست...پیچیدم راست ، - راست...تا دوبار همچی عادی بود..تا اینکه صدای قدم های سنگینی رو از پشت سرمون شنیدم ، یکلحظه برگشتم و ی زن رو دسدم...نصف صورتش رو نقاب گرفته بود و نصف دیگهش صورت خودش بود...دنبالمون بود !دویدیم و به ی جا رسیدیم....نمیدونستیم باید کدوم طرف بریم...اون زن داشت بهمون میرسید..+ چرا نمیری؟؟؟؟بدو داره میاد!- نمیدونم کدوم وره....استرس شدیدی داشتم ، که صدای جیغ زن رو شنیدم...همون زن نقاب دار- کمک میخواد..+ولش کن ! فقط سعی کن یادت بیاد کدوم ور بود-راست ، راست بود+خب پس بریم-تو جلو برو....
۱۱:۱۱
پارت ۷ :+چرا؟؟- فقط برودرسا رفت جلو...ولی من نرفتمبرگشتم عقب..میخواستم بدونم چرا جیغ میزنه..چند قدم رفتم عقب..از توی آیینه داشتم میدیدمشون..اون زنه ، با مرد نقابدار درگیر شده بودن.. تا رسیدم ، زنه فرار کردقسمت چشم ماسکش کنده شده بود...چشم واقعیش مشخص شده بود ! ابی...غمگین...از توی بیسیم گفتن:× به نفع خودته برگردی بریسریع برگشتم...رفتم دنبال درسا ، توی همون سمت +چرا رفتی؟؟ -میخواستم ببینم چرا جیغ میزنه.. +احمقی چیزی هستی؟؟ - ببخشید، حالا برو جلو ببین چیه؟ سالن تئاتره اینجا؟؟ رفتیم جلو تر ، پرده رو کنار زدیم... واقعا ی سالن تئاتر بود. بیسیم: تبریک میگم! مرحله ی دوم هم تموم شد. توی این مرحله ، بین خودتون باید یکنفر حذف شه. اون شخص رو من یا شما تایین نمیکنیم، باید باهم سنگ کاغذ قیچی بازی کنین. روبروی سکوی تئاتر، ی فضای خالی هست. با پروژکتور نشون میده هر شخص چند بار برده. بازی رو باید تا ۱۰ دست ادامه بدین، موفق باشین! +یعنی چی که یکی حذف میشه؟ _ شاید یکی رو میبرن بیرون از اینجا، دم همون در اول که اشتباه اومدیم داخل+ اره.. احتمالا همینه
۲۲:۲۰
رمانعلی
پارت ۷ : +چرا؟؟ - فقط برو درسا رفت جلو...ولی من نرفتم برگشتم عقب..میخواستم بدونم چرا جیغ میزنه.. چند قدم رفتم عقب..از توی آیینه داشتم میدیدمشون.. اون زنه ، با مرد نقابدار درگیر شده بودن.. تا رسیدم ، زنه فرار کرد قسمت چشم ماسکش کنده شده بود...چشم واقعیش مشخص شده بود ! ابی...غمگین... از توی بیسیم گفتن: × به نفع خودته برگردی بری سریع برگشتم... رفتم دنبال درسا ، توی همون سمت +چرا رفتی؟؟ -میخواستم ببینم چرا جیغ میزنه.. +احمقی چیزی هستی؟؟ - ببخشید، حالا برو جلو ببین چیه؟ سالن تئاتره اینجا؟؟ رفتیم جلو تر ، پرده رو کنار زدیم... واقعا ی سالن تئاتر بود. بیسیم: تبریک میگم! مرحله ی دوم هم تموم شد. توی این مرحله ، بین خودتون باید یکنفر حذف شه. اون شخص رو من یا شما تایین نمیکنیم، باید باهم سنگ کاغذ قیچی بازی کنین. روبروی سکوی تئاتر، ی فضای خالی هست. با پروژکتور نشون میده هر شخص چند بار برده. بازی رو باید تا ۱۰ دست ادامه بدین، موفق باشین! +یعنی چی که یکی حذف میشه؟ _ شاید یکی رو میبرن بیرون از اینجا، دم همون در اول که اشتباه اومدیم داخل + اره.. احتمالا همینه
میدونین که لایک نکنین پارت نمیدم دیگه؟؟
۸:۵۸
پارت ۸ :رفتیم روی جایی که مشخص کرده بودن ایستادیم.. بر خلاف چیزی که انتظار داشتیم، نور روی یکی از صندلی های تماشاچی افتاد و اونجا نشسته بود... با همون ساتوری که همیشه تو دستش بود... شروع کردیم، H«سنگ، کاغذ، قیچی! »
H«سنگ، کاغذ، قیچی! »
D«سنگ، کاغذ، قیچی! »
H«سنگ، کاغذ، قیچی! »
D«سنگ، کاغذ، قیچی! »
D«سنگ، کاغذ، قیچی! »
H«سنگ، کاغذ، قیچی! »
H«سنگ، کاغذ، قیچی! »
D«سنگ، کاغذ، قیچی! » حساس بود... ۵_۴ به نفع من... -من واقعا نمیخوام حذف شی.. + بیخیال داداش، منکه بیرون منتظرت میمونم! - پس... برای بار اخر
سنگ، کاغذ، قیچی ! مساوی شدیم... بر خلاف انتظار! بیسیم رو برداشتم- هی، ما مساوی شدیم، باید چیکار کنیم؟؟ × جالبه! تاحالا پیش نیومده بود. برای بار اخر بازی کنید! - میگه باید یبار دیگه بازی کنیم، بار اخره+ اوکیه، میطلبم!
سنگ، کاغذ، قیچی! -بردم.. + ای کثافت! الان من برم بیرون مثل سیب زمینی وایسم نمیگی حوصلم سر میره؟ حداقل اینجا باهم میرینیم- چیکار کنم خب.. × تبریک میگم! مرحله ی سوم رو تموم کردی، توی مرحله ی اخر تنهایی، لطفا به پشت صحنه برو و منتظر باش تا بازی بعدی رو اعلام کنم! - دوستم چی؟؟ × تا چند دقیقه دیگه از بازی حذف میشه. با درسا خدافظی کردم، رفتم پشت صحنه... چند لحظه منتظر موندم... × خب، با دوستت خداحافظی کردیم! برای مرحله ی اخر اماده ای؟ - کنجکاوم بدونم چیه.. ×اگه روبروت رو نگاه کنی، ی تو رفتگی داخل دیوار میبینی. در واقع، تو رفتگی نیست. ی هزارتوی سر بسته ی تنگه. از الان شروع کن به حرکت، چون نقابدار تا ۱ دقیقه ی دیگه پشت سرت حرکت میکنه، موفق باشی!
H«سنگ، کاغذ، قیچی! »
D«سنگ، کاغذ، قیچی! »
H«سنگ، کاغذ، قیچی! »
D«سنگ، کاغذ، قیچی! »
D«سنگ، کاغذ، قیچی! »
H«سنگ، کاغذ، قیچی! »
H«سنگ، کاغذ، قیچی! »
D«سنگ، کاغذ، قیچی! » حساس بود... ۵_۴ به نفع من... -من واقعا نمیخوام حذف شی.. + بیخیال داداش، منکه بیرون منتظرت میمونم! - پس... برای بار اخر
سنگ، کاغذ، قیچی ! مساوی شدیم... بر خلاف انتظار! بیسیم رو برداشتم- هی، ما مساوی شدیم، باید چیکار کنیم؟؟ × جالبه! تاحالا پیش نیومده بود. برای بار اخر بازی کنید! - میگه باید یبار دیگه بازی کنیم، بار اخره+ اوکیه، میطلبم!
سنگ، کاغذ، قیچی! -بردم.. + ای کثافت! الان من برم بیرون مثل سیب زمینی وایسم نمیگی حوصلم سر میره؟ حداقل اینجا باهم میرینیم- چیکار کنم خب.. × تبریک میگم! مرحله ی سوم رو تموم کردی، توی مرحله ی اخر تنهایی، لطفا به پشت صحنه برو و منتظر باش تا بازی بعدی رو اعلام کنم! - دوستم چی؟؟ × تا چند دقیقه دیگه از بازی حذف میشه. با درسا خدافظی کردم، رفتم پشت صحنه... چند لحظه منتظر موندم... × خب، با دوستت خداحافظی کردیم! برای مرحله ی اخر اماده ای؟ - کنجکاوم بدونم چیه.. ×اگه روبروت رو نگاه کنی، ی تو رفتگی داخل دیوار میبینی. در واقع، تو رفتگی نیست. ی هزارتوی سر بسته ی تنگه. از الان شروع کن به حرکت، چون نقابدار تا ۱ دقیقه ی دیگه پشت سرت حرکت میکنه، موفق باشی!
۱۷:۴۱
بچها ی پارت بیشتر نمونده:)
۱۸:۰۵