نفس
به لباس عروسم نگاه کردم خیلی قشنگ بود قشنگ تر از اونی که همیشه توی رویا هام تصور میکردم ، ولی دوست نداشتم بپوشمش دوست نداشتم عروس بشم یا بهتره بگم دوست نداشتم زن عرفان بشم ولی اینجا هیچ چیز باب میل من نبود من دختری بودم که به خاطره اشتباه پدرم باید زن پسر شریکش میشدم ،پسری که آوازه هوس بازیش به گوش کل تهران رسیده بود .صدای مامانم اومد :نفس ،نفسدر اتاقم باز شد مامان:انقدر صدات کردم چرا جواب نمیدی ؟نفس: چه خبره ؟ چی شده ؟مامان: عرفان اومده ببرتت آرایشگاه آماده شو لباستم بردار درو بست و رفت ،آماده شدم لباس عروسمو داخل کاورش گذاشتمو رفتم پایین با مامان خداحافظی کردمو درو بستم وارد حیاط شدم ، عرفان به ماشینش تکیه داده بود و به زمین نگاه میکرد ، مشخص بود اعصاب نداره سلام آرومی کردم که سرشو بالا آورد پوزخندی زدو در صندلی عقب رو باز کرد لباسو گذاشتم و رفتم جلو نشستم ، یه موزیک ملایم گذاشته بود با صدای کم فضای سنگینی بود نه من حرف میزدم نه اون حوصلم سر رفته بود این آرایشگاهم معلوم نبود کجاستعرفان : تو خواستگاری بعد جور پارس میکردی چرا الان لال مونی گرفتی جوابشو ندادم که دوباره گفتعرفان: زبونتو موش خورده خانم کوچولو ؟بازم چیزی نگفتم عرفان : اشکال نداره شب بعد عروسی زبونتم وا میشه با ترس بهش نگاه کردم که یه پوزخند تحویلم دادرسیدم جلو آرایشگاه خواهر عرفان منتطرم بود اومد سمت ماشین احوال پرسی کردیم و لباس عروسو برداشت .آرایشم تموم شد ، به آینه نگاه کردم ،خیلی خوشگل شده بودم خیلی زیاد ، ولی خوشحال نبودم صدای آرایشگر بلند شد :_عروس خانم آقا داماد اومدن رفتم سمت در عرفان کت شلوار پوشیده و دسته گل به دست منتظر بود البته با چهره عصبانی سمتش رفتم و دسته گلو گرفتم رفتم سمت در ماشین که به درخواست فیلمبردار عرفان درو برام باز کرد ، نشستمو درو بست بعد خودش نشست و ماشین و روشن کرد .با سرعت رانندگی میکرد ترسیده بودم ولی جرعت نداشتم چیزی بگم ،بعد از یک ساعت رسیدیم به عمارت با راهنمایی فیلمبرادار وارد شدیم بعد از باز شدن در عمارت آهنگ گل عروس عارف پلی شد ، از بین مهمونا رد میشدیم و احوال پرسی میکردیم ، رفتیم سمت جایگاهمون و نشستیم ، پشت سر هم آهنگ پلی میشد و مهمونا هنرنمایی میکردن ، موزیک قطع شد ، یه آهنگ عاشقانه پلی شد و دیجی از من و عرفان برای رقص تانگو دعوت کرد ، متعجب به عرفان نگاه کردم پوزخندی زدو دستمو گرفت برد وسط پیست رقص و شروع کرد به رقصیدی خودمو سپردم بهش ، برام جالب بود که انقدر مسلطه بعد از تموم شدن رقص بوسه ی طولانی از لبم گرفتکه صدای دست و سوت مهمونا بلند شد هم تعجب کردم هم خجالت کشیدم به همین خاطر چشمامو بستم .بعد از نشستنمون شام رو شروع کردن برای من و عرفانم غذا آوردن از صبح چیزی نخورده بودم ولی میلی به غذا نداشتم ولی عرفان عین خیالش نبود داشت با اشتها غذاشو میخورد_به نفعته بخوری ، شب خیلی کار داری
به لباس عروسم نگاه کردم خیلی قشنگ بود قشنگ تر از اونی که همیشه توی رویا هام تصور میکردم ، ولی دوست نداشتم بپوشمش دوست نداشتم عروس بشم یا بهتره بگم دوست نداشتم زن عرفان بشم ولی اینجا هیچ چیز باب میل من نبود من دختری بودم که به خاطره اشتباه پدرم باید زن پسر شریکش میشدم ،پسری که آوازه هوس بازیش به گوش کل تهران رسیده بود .صدای مامانم اومد :نفس ،نفسدر اتاقم باز شد مامان:انقدر صدات کردم چرا جواب نمیدی ؟نفس: چه خبره ؟ چی شده ؟مامان: عرفان اومده ببرتت آرایشگاه آماده شو لباستم بردار درو بست و رفت ،آماده شدم لباس عروسمو داخل کاورش گذاشتمو رفتم پایین با مامان خداحافظی کردمو درو بستم وارد حیاط شدم ، عرفان به ماشینش تکیه داده بود و به زمین نگاه میکرد ، مشخص بود اعصاب نداره سلام آرومی کردم که سرشو بالا آورد پوزخندی زدو در صندلی عقب رو باز کرد لباسو گذاشتم و رفتم جلو نشستم ، یه موزیک ملایم گذاشته بود با صدای کم فضای سنگینی بود نه من حرف میزدم نه اون حوصلم سر رفته بود این آرایشگاهم معلوم نبود کجاستعرفان : تو خواستگاری بعد جور پارس میکردی چرا الان لال مونی گرفتی جوابشو ندادم که دوباره گفتعرفان: زبونتو موش خورده خانم کوچولو ؟بازم چیزی نگفتم عرفان : اشکال نداره شب بعد عروسی زبونتم وا میشه با ترس بهش نگاه کردم که یه پوزخند تحویلم دادرسیدم جلو آرایشگاه خواهر عرفان منتطرم بود اومد سمت ماشین احوال پرسی کردیم و لباس عروسو برداشت .آرایشم تموم شد ، به آینه نگاه کردم ،خیلی خوشگل شده بودم خیلی زیاد ، ولی خوشحال نبودم صدای آرایشگر بلند شد :_عروس خانم آقا داماد اومدن رفتم سمت در عرفان کت شلوار پوشیده و دسته گل به دست منتظر بود البته با چهره عصبانی سمتش رفتم و دسته گلو گرفتم رفتم سمت در ماشین که به درخواست فیلمبردار عرفان درو برام باز کرد ، نشستمو درو بست بعد خودش نشست و ماشین و روشن کرد .با سرعت رانندگی میکرد ترسیده بودم ولی جرعت نداشتم چیزی بگم ،بعد از یک ساعت رسیدیم به عمارت با راهنمایی فیلمبرادار وارد شدیم بعد از باز شدن در عمارت آهنگ گل عروس عارف پلی شد ، از بین مهمونا رد میشدیم و احوال پرسی میکردیم ، رفتیم سمت جایگاهمون و نشستیم ، پشت سر هم آهنگ پلی میشد و مهمونا هنرنمایی میکردن ، موزیک قطع شد ، یه آهنگ عاشقانه پلی شد و دیجی از من و عرفان برای رقص تانگو دعوت کرد ، متعجب به عرفان نگاه کردم پوزخندی زدو دستمو گرفت برد وسط پیست رقص و شروع کرد به رقصیدی خودمو سپردم بهش ، برام جالب بود که انقدر مسلطه بعد از تموم شدن رقص بوسه ی طولانی از لبم گرفتکه صدای دست و سوت مهمونا بلند شد هم تعجب کردم هم خجالت کشیدم به همین خاطر چشمامو بستم .بعد از نشستنمون شام رو شروع کردن برای من و عرفانم غذا آوردن از صبح چیزی نخورده بودم ولی میلی به غذا نداشتم ولی عرفان عین خیالش نبود داشت با اشتها غذاشو میخورد_به نفعته بخوری ، شب خیلی کار داری
۱۶:۱۶
عرفان
با چشمای درشتش بهم نگاه کرد ، رومو برگردوندم و به خوردن غذام ادامه دادم ، نفسم مشخص بود غذا کوفتش شده ،خیلی خسته بودم از این مجلسه مسخره ، ولی چاره ای نبود باید تحمل میکردم بعد از شام مجلس یکم ادامه پیدا کرد و بلاخره تموم شد حالا وقتش بود ترتیب نفس خانمو بدم رفته بود با خانوادش خداحفظی کنه وقتی اومد دستشو گرفتم و بردم سمت ماشین سوار که شدیم با سرعت راهی خونه شدم عرفان:چه شبی بشه امشبعمدا این جمله رو گفتم که بیشتر اذیتش کنم ساکت بود ، سرشو به شیشه ماشین تکیه داده بود بیرونو تماشا میکرد صورت جذابی داشت که امشب معصومیت ازش میبارید انگار همه چی دست بهم داده بود اذیت کردنش برام سخت بشه ، ولی من ظالم تر از این حرفام اینم یه دختر مثل بقیه مگه دلم برای اونا سوخت ؟
رسیدیم خونه ریموت درو زدم و وارد پارکینگ شدم ماشینو قسمت خودم پارک کردم رومو برگردوندم سمت نفس و گفتم : پیاده شو درو باز کردم و پیاده شدم ، نفس هنوز تو ماشین بود رفتم سمت دیگه درشو باز کردم ، بازوشو گرفتم و کشیدمش بیرون با تحکم گفتم : راه بیوفت شروع کرد به راه رفتن ، پشت سرش ادامه دادم در آسانسورو باز کردم هلش دادم تو خودم پشت سرش سوار شدم ، سرش پایین بود صدای نفسش از ترس بلند شده بود ...در آسانسور باز شد رفتم جلوی در واحدم ، کیلد انداختمو درو باز کردم ، با دست به نفس اشاره کردم که بره تو ولی اون سر جاش خشک شده بود دستشو گرفتمو دنبال خودم کشیدم ، بعد از بستن در خونه ، کشیدمش سمت اتاق خواب درشو باز کردم و رفتیم تو بعد از بست در ، دست نفسو ول کردم کت و اون پاپیون لعنتی رو درآوردم نفس رفت سمت تخت و روش نشست ، داشتم دکمه های پیرهنمو باز میکردم تو همون حالت گفتم :_لباساتو دربیار هیچ حرکتی نشون نداد ، دوباره گفتم _مگه با تو نیستم درشون بیار نه مثله اینکه این حالیش نیست ، دست نگه داشتمو رفتم سمتش ، بالا سرش وایستادم ، سرش پایین بودچونشو گرفتمو سرشو بالا آوردم ، چه بی صدا گریه میکرد بلند گفتم : کری ؟ نمیشنوی چی میگم ؟ طبق معمول جوابمو نداد _تا دو دقیقه دیگه اگه درشون نیاری خودم جرشون میدم ، به نعفته عصبانیم نکنی خودت اذیت میشی با صدای لرزون گفت +خواهش میکنم اینکارو نکن _حتما،اصلا منتظر بودم تو بگی ،تو چی فکر کردی ها ؟فکرکردی قراره بخوری بخوابی منم کاری به کارت نداشته باشم ، نه خیر خانم کوچولو وظیفت اینجا زیرخوابیه منه گرفتی ؟با چشمای گریونو گرد شده از تعجب نگاهم کرد داد زدمو گفتم : درشون بیار صدای گریش بالا رفت ، دستشو برد عقب و زیپشو باز کرد ، سرپا وایستاد ، لباس عروسش افتاد روی زمین اندام بی نقص و پوست سفیدش وحشی ترم میکرد
با چشمای درشتش بهم نگاه کرد ، رومو برگردوندم و به خوردن غذام ادامه دادم ، نفسم مشخص بود غذا کوفتش شده ،خیلی خسته بودم از این مجلسه مسخره ، ولی چاره ای نبود باید تحمل میکردم بعد از شام مجلس یکم ادامه پیدا کرد و بلاخره تموم شد حالا وقتش بود ترتیب نفس خانمو بدم رفته بود با خانوادش خداحفظی کنه وقتی اومد دستشو گرفتم و بردم سمت ماشین سوار که شدیم با سرعت راهی خونه شدم عرفان:چه شبی بشه امشبعمدا این جمله رو گفتم که بیشتر اذیتش کنم ساکت بود ، سرشو به شیشه ماشین تکیه داده بود بیرونو تماشا میکرد صورت جذابی داشت که امشب معصومیت ازش میبارید انگار همه چی دست بهم داده بود اذیت کردنش برام سخت بشه ، ولی من ظالم تر از این حرفام اینم یه دختر مثل بقیه مگه دلم برای اونا سوخت ؟
رسیدیم خونه ریموت درو زدم و وارد پارکینگ شدم ماشینو قسمت خودم پارک کردم رومو برگردوندم سمت نفس و گفتم : پیاده شو درو باز کردم و پیاده شدم ، نفس هنوز تو ماشین بود رفتم سمت دیگه درشو باز کردم ، بازوشو گرفتم و کشیدمش بیرون با تحکم گفتم : راه بیوفت شروع کرد به راه رفتن ، پشت سرش ادامه دادم در آسانسورو باز کردم هلش دادم تو خودم پشت سرش سوار شدم ، سرش پایین بود صدای نفسش از ترس بلند شده بود ...در آسانسور باز شد رفتم جلوی در واحدم ، کیلد انداختمو درو باز کردم ، با دست به نفس اشاره کردم که بره تو ولی اون سر جاش خشک شده بود دستشو گرفتمو دنبال خودم کشیدم ، بعد از بستن در خونه ، کشیدمش سمت اتاق خواب درشو باز کردم و رفتیم تو بعد از بست در ، دست نفسو ول کردم کت و اون پاپیون لعنتی رو درآوردم نفس رفت سمت تخت و روش نشست ، داشتم دکمه های پیرهنمو باز میکردم تو همون حالت گفتم :_لباساتو دربیار هیچ حرکتی نشون نداد ، دوباره گفتم _مگه با تو نیستم درشون بیار نه مثله اینکه این حالیش نیست ، دست نگه داشتمو رفتم سمتش ، بالا سرش وایستادم ، سرش پایین بودچونشو گرفتمو سرشو بالا آوردم ، چه بی صدا گریه میکرد بلند گفتم : کری ؟ نمیشنوی چی میگم ؟ طبق معمول جوابمو نداد _تا دو دقیقه دیگه اگه درشون نیاری خودم جرشون میدم ، به نعفته عصبانیم نکنی خودت اذیت میشی با صدای لرزون گفت +خواهش میکنم اینکارو نکن _حتما،اصلا منتظر بودم تو بگی ،تو چی فکر کردی ها ؟فکرکردی قراره بخوری بخوابی منم کاری به کارت نداشته باشم ، نه خیر خانم کوچولو وظیفت اینجا زیرخوابیه منه گرفتی ؟با چشمای گریونو گرد شده از تعجب نگاهم کرد داد زدمو گفتم : درشون بیار صدای گریش بالا رفت ، دستشو برد عقب و زیپشو باز کرد ، سرپا وایستاد ، لباس عروسش افتاد روی زمین اندام بی نقص و پوست سفیدش وحشی ترم میکرد
۱۱:۳۲
نفس
به سمتم حمله کرد ، روی تخت افتادم ، روم خیمه زد سرشو برد لای گردنم ، کارشو وحشیانه انجام میداد پایین تر رفت و پاهامو از هم باز کرد ، تنها حسی که داشتم درد بود ، از شدت جیغ هام گلو درد گرفته بودم ولی عرفان صداشونو نمیشنید با وجود گریه و التماس هام به رابطه خشنش ادامه میداد و از زجر کشیدنم لذت میبرد به دستای از درد مشت شدم نگاه کردم ، ناخونام زخمیشون کرده بود ، نه نای جیغ کشیدن داشتم نه رمق مقاومت ،تنها کاری که از دستم برمیومد گریه ی بی صدا بود گریه ای که هیچ تاثیری روی شوهر سنگ دلم نداشت بی جون روی تخت افتاده بودم ، بعد از چند دقیقه ، متوجه ارضا شدنش شدم ، کارش که تموم شد خودشو روی تخت انداخت ، وجودش اذیتم میکرد ، هیچوقت فکر نمیکردم اولین رابطم انقدر دردناک باشه ، بدون هیچ لذتی ، به اجبار چشمای خیسمو بستم که از این کابوس فرار کنم چون من توی بیداری کابوس میدیم
صبح با صدای بسته شدن در بیدار شدم ، نگاهی به اطرافم انداختم ، عرفان نبود ، خواستم از جام بلند بشم که زیر دلم درد شدیدی پیدا کرد ، به زور خودمو به حموم رسوندم تو آینه به خودم نگاه کردم گردنم کبود شده بود ، چشمام قرمز و پف کرده بود شیر آبو باز کردم آبی به دست و صورتم زدم سمت وان رفتم و پرش کردم ،بعد پر شدن نشستم داخلش و به دیوارش تکیه دادم ، تمام اتفاقات دیشبو تو ذهنم مرور کردم ، برای بخت سیاه خودم گریه میکردم تو همون حال چشمم به تیغی که داخل قفسه بود افتادهمه چیز برام تموم شده بود ، از این به بعد زندگیم با مرگ فرقی نداشت ، چرا باید تحمل میکردم ، برش داشتم ، برش داشتم که به این کابوس پایان بدم این زندگیه لعنتی رو تمومش کنم ، تیغو روی رگ دستم گذاشتم ، یکم فشارش دادم که در باز شد ، عرفان با دیدن تیغ فریاد زد : داری چه غلطی میکنی ؟ سمتم خیز برداشت تیغو از دستم کشید که دستم زخمی شد ، بازومو گرفتو از وان کشید بیرون ، نصف صورتم سوخت ، افتادم کف حموم ،بلند زدم زیر گریه موهام به سمت بالا کشیده شد برای اینکه کمتر درد بکشم بلند شدم ، رو به روش وایستادم ، به صورت خشن و عصبیش نگاه کردم میخواست چیزی بگی ولی نمیتونست نگاهش به دستم افتاد که خون ازش میچکید حوله رو دورم پیچید و از حموم بیرونم آورد روی تخت نشوند و مشغول پانسمان دستم شد ._داشتی چه غلطی میکردی ؟+خودکشی _با اجازه کی ؟+با اجازه خودم ، آخ انگشتشو روی زخمم فشار دادو گفت _تو برای نفس کشیدنت باید از من اجازه بگیری چه برسه به مرگت
سکوت کردم حرفی برای گفتن نداشتم یعنی در واقع جرئت گفتن نداشتم _حاضر شو بیا پایین یه چیزی بخور ، حوصله غش و ضعفتو ندارم +نمیخورم _نپرسیدم میخوری یا نه گفتم بیا یعنی بیا با من بحث نکن به ناچار بلند شدم تاب و شلوار مشکی رنگی از کمد بیرون آوردمو پوشیدم ، مو های خیسمو بستمو رفتم پایین
به سمتم حمله کرد ، روی تخت افتادم ، روم خیمه زد سرشو برد لای گردنم ، کارشو وحشیانه انجام میداد پایین تر رفت و پاهامو از هم باز کرد ، تنها حسی که داشتم درد بود ، از شدت جیغ هام گلو درد گرفته بودم ولی عرفان صداشونو نمیشنید با وجود گریه و التماس هام به رابطه خشنش ادامه میداد و از زجر کشیدنم لذت میبرد به دستای از درد مشت شدم نگاه کردم ، ناخونام زخمیشون کرده بود ، نه نای جیغ کشیدن داشتم نه رمق مقاومت ،تنها کاری که از دستم برمیومد گریه ی بی صدا بود گریه ای که هیچ تاثیری روی شوهر سنگ دلم نداشت بی جون روی تخت افتاده بودم ، بعد از چند دقیقه ، متوجه ارضا شدنش شدم ، کارش که تموم شد خودشو روی تخت انداخت ، وجودش اذیتم میکرد ، هیچوقت فکر نمیکردم اولین رابطم انقدر دردناک باشه ، بدون هیچ لذتی ، به اجبار چشمای خیسمو بستم که از این کابوس فرار کنم چون من توی بیداری کابوس میدیم
صبح با صدای بسته شدن در بیدار شدم ، نگاهی به اطرافم انداختم ، عرفان نبود ، خواستم از جام بلند بشم که زیر دلم درد شدیدی پیدا کرد ، به زور خودمو به حموم رسوندم تو آینه به خودم نگاه کردم گردنم کبود شده بود ، چشمام قرمز و پف کرده بود شیر آبو باز کردم آبی به دست و صورتم زدم سمت وان رفتم و پرش کردم ،بعد پر شدن نشستم داخلش و به دیوارش تکیه دادم ، تمام اتفاقات دیشبو تو ذهنم مرور کردم ، برای بخت سیاه خودم گریه میکردم تو همون حال چشمم به تیغی که داخل قفسه بود افتادهمه چیز برام تموم شده بود ، از این به بعد زندگیم با مرگ فرقی نداشت ، چرا باید تحمل میکردم ، برش داشتم ، برش داشتم که به این کابوس پایان بدم این زندگیه لعنتی رو تمومش کنم ، تیغو روی رگ دستم گذاشتم ، یکم فشارش دادم که در باز شد ، عرفان با دیدن تیغ فریاد زد : داری چه غلطی میکنی ؟ سمتم خیز برداشت تیغو از دستم کشید که دستم زخمی شد ، بازومو گرفتو از وان کشید بیرون ، نصف صورتم سوخت ، افتادم کف حموم ،بلند زدم زیر گریه موهام به سمت بالا کشیده شد برای اینکه کمتر درد بکشم بلند شدم ، رو به روش وایستادم ، به صورت خشن و عصبیش نگاه کردم میخواست چیزی بگی ولی نمیتونست نگاهش به دستم افتاد که خون ازش میچکید حوله رو دورم پیچید و از حموم بیرونم آورد روی تخت نشوند و مشغول پانسمان دستم شد ._داشتی چه غلطی میکردی ؟+خودکشی _با اجازه کی ؟+با اجازه خودم ، آخ انگشتشو روی زخمم فشار دادو گفت _تو برای نفس کشیدنت باید از من اجازه بگیری چه برسه به مرگت
سکوت کردم حرفی برای گفتن نداشتم یعنی در واقع جرئت گفتن نداشتم _حاضر شو بیا پایین یه چیزی بخور ، حوصله غش و ضعفتو ندارم +نمیخورم _نپرسیدم میخوری یا نه گفتم بیا یعنی بیا با من بحث نکن به ناچار بلند شدم تاب و شلوار مشکی رنگی از کمد بیرون آوردمو پوشیدم ، مو های خیسمو بستمو رفتم پایین
۱۸:۳۵
دوستان عزیزی که میان میخونن بعد تشریف میبرن ، زدن روی عضویت چیزی از ارزش هاشون کم نمیکنه هااا
۱۴:۳۳
تا عضو نشین خبری از پارت نیست
۱۴:۳۴
عرفان
برای خودم قهوه ریختمو شروع کردم به خوردن صبحانم ، تو همین حین نفس اومد پایین ، این لعنتی خیلی جذاب بود حتی تو شکسته ترین حالتش به سمت میز اومد ، با دست اشاره کردم که بشینه نشست ، سرشو انداخت پایین و به میز زل زد منتظر موندم تا شروع کنه ، ولی نه، تصمیم به خوردن نداشت، انگار اگه با من لج کنه چیزی عایدش میشه _شروع کن انگار نه انگار با ایشونم ، _نفس صبحونه که نمیخوری ، کتک چطور ؟سرشو بالا آورد ، با چشمایی که نفرت ازش میبارید زل زد توی چشمام ، منتظر بودم حرفی بزنه +چرا انقدر دوست داری ازت بترسم ؟_اینجا من سوال میپرسم +جوابی نداری نه ؟بلند شدمو بازوشو گرفتم بردمش سمت اتاق خواب _تو خوبی بهت نیومده ، حقته انقدر کتک بخوری که دیگه نای زر زدن نداشته باشی ، ولی حیف که باید برم انداختمش تو اتاقو درو قفل کردم .آماده شدمو از خونه زدم بیرون . ماشینو از پارکینگ درآوردم سمت شرکت حرکت کردم .تلفنم زنگ خورد طبق معمول تینا بود ، رد تماس دادم هرچند که میدونستم تو شرکت سراغم میاد رسیدم دم شرکت بعد ، رفتم سمت اتاقم منشی عزیزم شیوا بر خلاف همیشه که با نیش باز ازم استقبال میکرد سلام سردی داد ، دلیل این سردی رو خوب میدونستم خنگول خانم انتظار داشت خودش بشه عروس خانواده خرسند ، من کجا و دختر منشی کجا ، باز کردن در اتاق همانا و دیدن چهره شاکی و عصبانی تینا همانا ، با پرویی و شیطنت گفتم _علیک سلام خانم خانما ،چه بی خبر +تو روت میشه با من حرف بزنی ؟_آره ، چرا نشه ؟+خیلی بی چشم و رویی _چرا اونوقت ؟صداشو با عصبانیت بالا آورد+آخه نامرد من فقط دو هفته نبودم ، دو هفته رفتم دبی وقتی برگشتم خبر ازدواج دوست پسر عوضیمو بهم دادن ،چرا ؟ چرا عرفان ؟ مگه اون هر*زه چی داشت که تو دو هفته منو فروختی _دهنتو ببند تینا تو از هیچی خبر نداری +دیگه قراره از چی با خبر بشم ؟ هاا؟ از چی _این ازدواج به خواست من نبود بلند زد زیر خنده ، خنده هایی که عصبانیم میکرد +که به خواست تو نبود ؟ تو منو چی فرض کردی ؟_با خودته که باور میکنی یا نه ولی من مجبور بودم +معلومه که باور نمیکنم ، ولی بد جور تلافی این کارو سرت درمیارم ، پشیمونت میکنم آقای خرسند._تو داری منو تهدید میکنی؟+دقیقا_هر غلطی دلت میخواد بکن ، حالا ام گمشو بیرون دیگه اینورا پیدات نشه که بد میبینی با قدمهای سریع از اتاق بیرون رفت و درو محکم پشت سرش بست ،هبچوقت فکرشم نمیکردم زندگیم تو چند روز اینجوری زیر و رو بشه ، ازدواج با دختری که هیچ احساسی بهش نداشتمو عذاب دادنش شده بود تفریحم ،
برای خودم قهوه ریختمو شروع کردم به خوردن صبحانم ، تو همین حین نفس اومد پایین ، این لعنتی خیلی جذاب بود حتی تو شکسته ترین حالتش به سمت میز اومد ، با دست اشاره کردم که بشینه نشست ، سرشو انداخت پایین و به میز زل زد منتظر موندم تا شروع کنه ، ولی نه، تصمیم به خوردن نداشت، انگار اگه با من لج کنه چیزی عایدش میشه _شروع کن انگار نه انگار با ایشونم ، _نفس صبحونه که نمیخوری ، کتک چطور ؟سرشو بالا آورد ، با چشمایی که نفرت ازش میبارید زل زد توی چشمام ، منتظر بودم حرفی بزنه +چرا انقدر دوست داری ازت بترسم ؟_اینجا من سوال میپرسم +جوابی نداری نه ؟بلند شدمو بازوشو گرفتم بردمش سمت اتاق خواب _تو خوبی بهت نیومده ، حقته انقدر کتک بخوری که دیگه نای زر زدن نداشته باشی ، ولی حیف که باید برم انداختمش تو اتاقو درو قفل کردم .آماده شدمو از خونه زدم بیرون . ماشینو از پارکینگ درآوردم سمت شرکت حرکت کردم .تلفنم زنگ خورد طبق معمول تینا بود ، رد تماس دادم هرچند که میدونستم تو شرکت سراغم میاد رسیدم دم شرکت بعد ، رفتم سمت اتاقم منشی عزیزم شیوا بر خلاف همیشه که با نیش باز ازم استقبال میکرد سلام سردی داد ، دلیل این سردی رو خوب میدونستم خنگول خانم انتظار داشت خودش بشه عروس خانواده خرسند ، من کجا و دختر منشی کجا ، باز کردن در اتاق همانا و دیدن چهره شاکی و عصبانی تینا همانا ، با پرویی و شیطنت گفتم _علیک سلام خانم خانما ،چه بی خبر +تو روت میشه با من حرف بزنی ؟_آره ، چرا نشه ؟+خیلی بی چشم و رویی _چرا اونوقت ؟صداشو با عصبانیت بالا آورد+آخه نامرد من فقط دو هفته نبودم ، دو هفته رفتم دبی وقتی برگشتم خبر ازدواج دوست پسر عوضیمو بهم دادن ،چرا ؟ چرا عرفان ؟ مگه اون هر*زه چی داشت که تو دو هفته منو فروختی _دهنتو ببند تینا تو از هیچی خبر نداری +دیگه قراره از چی با خبر بشم ؟ هاا؟ از چی _این ازدواج به خواست من نبود بلند زد زیر خنده ، خنده هایی که عصبانیم میکرد +که به خواست تو نبود ؟ تو منو چی فرض کردی ؟_با خودته که باور میکنی یا نه ولی من مجبور بودم +معلومه که باور نمیکنم ، ولی بد جور تلافی این کارو سرت درمیارم ، پشیمونت میکنم آقای خرسند._تو داری منو تهدید میکنی؟+دقیقا_هر غلطی دلت میخواد بکن ، حالا ام گمشو بیرون دیگه اینورا پیدات نشه که بد میبینی با قدمهای سریع از اتاق بیرون رفت و درو محکم پشت سرش بست ،هبچوقت فکرشم نمیکردم زندگیم تو چند روز اینجوری زیر و رو بشه ، ازدواج با دختری که هیچ احساسی بهش نداشتمو عذاب دادنش شده بود تفریحم ،
۱۸:۲۱
دوستان تا وقتی عضویت نباشه خبری از پارت جدید نیست تعداد بازدید با تعداد عضویت و لایک نمیخونه ، من اینجوری نمیتونم ادامه بدم
۱۲:۳۳