عکس پروفایل DarkSideD
۱۰۳ عضو

DarkSide

آنچنان میان کلمات بازی می‌دهمت تا در سیاهی قلمم غرق شوی! خواسته یا ناخواسته ذهنت اسیر باور های من است!#Roman#Ketab#رمان#نویسنده#کتاب‌آنلاین#کتاب#رمان‌آنلاین
مقلوب نمی‌شد و کیلومترها دورتر آخرین ارواح ایستاده در آتش‌زاری بود که تمام اجساد همرزمان و دشمنانش در آن می‌سوخت، دیگر هیچ سرباز طلایی نمانده بود و هیچ ارواح زنده ای در کنارش نایستاده بود، تنهای تنها در وسط جهنم بر روی زانوهایش افتاده بود.کریستال های مانایی که از آن ها برای نابودی سپاهیان مهاجم استفاده کرده بود در دستانش پودر شد و به دستان باد سپرده شد.دستانش را پیش صورتش گرفت و به خون های روی آن خیره شد، حرارت هر چیزی در اطرافش را می‌سوزاند! درختان سیاه و خشکیده مشغول سوختن بودند گویی از خشم جیسون آتشین زمین نیز گر گرفته باشد و دشمنانش را در آتش انتقام سوزانده باشد! همه چیز می‌سوخت به جز او، آخرین ارواح نامرئی ایستاده! قوی ترین جادوگری که تاریخ به خود دیده بود اما دیگر توان بلند شدن را نداشت.سرفه ای خون‌آلود کرد، جای جای بدنش از درد تیر می ‌کشید! بدنش تا به امروز این چنین از قدرت جادویی استفاده نکرده بود اما وقتی نگاه ‌اش را در اطراف چرخ می‌داد چیزی جز نابودی نمی‌دید، ثمره ی دلگیری که قدرتش داشت! به راستی دستانش به خون چندنفر آلوده بود؟ تعدادش از دستش دررفته بود او بعد از مدتی تنها به دستورات عمل می‌کرد و برایش مهم نبود چه خون هایی به حق یا ناحق ریخته شود تنها کاری را می‌کرد که از او یک قهرمان می‌ساخت. از این تفکر پوزخندی روی صورت بی جانش نشست، نگاهش روی اجساد ارواحی که در میان شنل‌هایشان می‌سوخت چرخی داد، قهرمان پوشالی که نتوانست لشکر چندهزار نفری‌اش را حفظ کند و حال حتی قدرت آن را نداشت که روی پاهایش بایستد! بدنش اما دیگر توان هوشیار ماندن هم نداشت و او بدون هیچ مقاومتی روی زمین افتاد، آتشی که از کنار بدنش شعله ور بود را می‌دید دوست داشت تا خودش را نیز بسوزاند و در کنار هم رزمانش مشتی خاکستر شود اما جادو روی خودش اثر نمی‌گذاشت و رویایش را باطل کرد!

۲۴۳

۱۶:۴۶