عکس پروفایل 𝑀𝑖𝑠𝑠 𝑦𝑜𝑢:)💋

𝑀𝑖𝑠𝑠 𝑦𝑜𝑢:)💋

۲۸۹ عضو
بچه ها اینجا برقا قطع شده تو گرما داشتم براتون تایپ میکردم لطفا لایک کنید گناه دارمundefined#viny

۱۲:۵۷

توضیحات : چجوری ویروس پخش شد؟

زنگ اخر مدرسه بود ، داشتم میرفتم دستشویی که صدایی از دفتر اقای جانگ توجهمو جلب کرد ، در و باز کردم و یه موش سفید دیدم که دور چشمش کاملا قرمز شده بود با خودم گفتم حتما مریضه و تصمیم گرفتم ورشدارم و ببرمش ازینجا بیرون که ناگهان دستم و گاز گرفت و کلی خون از دست دادم ، نمیتونستم حرکت کنم انگار تمام بدنم فلج شده بود کم کم از بینیم هم داشت خون میومد و بعد ۲۰ مین دست و باهام به طور کامل شکستن و مغزم از کار افتاد و فقط گشنم بود!..

۱۲:۵۸

پارت 1 : blodundefined🦠🩸

لانا رو بعد چند دقیقه پیدا کردن و بردن بیمارستان ، مدرسه تعطیل شده بود و لانا تو بیمارستان بستری بود
دکترا داشتن متوجه چیز عجیبی میشدن!لانا هیچ سلول زنده ای نداشت!
رگ های بدنش به طور کامل پاره شده بودن کل بدنش رو کبود کرده بودن!
اقای جانگ بعد چند مین از قضیه باخبر شد و به بیمارستان رفت ، اون میدونست قراره چه اتفاقی بیوفته! به همه هشدار داد گفت ای دختر رو از بین ببرن ولی کو گوش شنوا؟
به اقای جانگ تهمت زدن که اون این بلا رو سر لانا اورده و بردنش اداره ی پلیس و ازش بازجویی کردن.!
اون توضیح داد که این ویروس چقدر میتونه خطرناک باشه و سرعت سرایطش خیلی بالاست اما پلیس ها اونو دیوونه خطاب کردن و بردنش یکی از سلول ها !

بیمارستان :
دکترا متوجه حرکات عجیبی از لانا میشدن و مجبور شدن اون یه جا ببندن اما او موفق شد از اونجا بیاد بیرون و همه ی عوامل بیمارستان و الوده کرد !
راوی :ویروس از همینجا شروع شد !!!

۱۳:۰۲

پارت بعدی ۷ لایک🤍undefined#viny

۱۳:۰۳

سلامممم چطورید؟#viny

۱۱:۱۸

پارت 2 : blodundefined🦠🩸


ویروس از همینجا سرایط کرد و تقریبا ۱۵ درصد مردم سئول و الوده کرده بود .

همه بچه های مدرسه به خونه رفتن و هنوز از هیچی خبر نداشتند ! شب شد و همه با آرامش خوابیده بودن اما نمیدونستند این اخرین شب خوش اونها است!
صبح شد :سوهو رفت دم در خونه ی هانا تا باهم به مدرسه برن ، هنوزم همه چیز عادی بود و چیز مشکوکی ندیده بودن!
زنگ دوم مدرسه بود که فرد عجیبی وارد مدرسه شد و عوامل متوجه اون شدند ، اونها سعی کردن جلوش رو بگیرن اما هرکسی که اونجا بود الوده شد و اینجوری ویروس توی مدرسه هم پخش شده بود !
زنگ ناهار خوری بود ، هانا و سوهو رفتن به سمت بوفه ی مدرسه اما دانش اموز هایی با رفتار های عجیب میدیدند !
همونجا بود که همه متوجه شدند چه بلایی سرشون اومده !
سوهو دست هانا رو گرفت و با تموم سرعت به یک مکان امن رفتند !
هانا : سوهو په اتفاقی داره میوفته؟ من میترسم!
سوهو : نگران نباش به زودی همه چیز درست میشه ، من پیشتم ! نیاز نیست از چیزی بترسی:)
سوهو و هانا توی دستشویی بودن و فقط منتظر موندن! تقریبا ۱ ساعت گذشته بود و اونا متوجه شخص دیگه ای در دستشویی شدن !
سوجین و هیونجین بودن!
اونا هم ترسیده به سمت دستشویی اومدن تا جایی امنی رو پیدا کنن و متوجه سوهو و هانا هم شدند!
همشون توی دستشویی بودن و تقریبا شب شده بود و زامبی ها به دستشویی حمله کردند !!!

۱۱:۳۷

افسانه ی ماهundefinedundefinedدر شهر سئول همه جا پر شده بود از افسانه.مردم همش درباره ی افسانه های مختلف حرف میزدند. مانند :افسانه ی اژدها،افسانه ی فرشتگان، افسانه ی خدایان و ..........  .اما چند نفر بودن که به این افسانه ها اعتقادی نداشتند . دوهی، گو وون، جوکیونگ ،  سوهو، سه او جون و سو جین.آنها خیلی باهم صمیمی بودند و یک روز برنامه چیدن که باهم بروند پیک نیک. هوا خیلی خوب و آفتابی بود.ناگهان ماه در اومد و  زلزله و رعدوبرق خیلی بدی میزد.آنها بسیار ترسیده بودند ؛ اما با این وجود کنار همدیگر بودند. که یهو ماه آنها را در خود کشید و آنها سعی داشتند فرار کنند اما بیهوش شدند.وقتی بهوش آمدند روی ماه بودند و داشتند زمین را میدیدند . اولش شوکه شده بودند و فکر میکردند که دارن خواب میبینن.یهو یک نور داشت به سمتشان حرکت میکرد که وقتی نزدیکتر شد یک زن بود که خیلی زیبا و جوان بود و دوزن زیبا ی دیگر هم کنارش ایستاده بودند.آنها به زنها  ادای احترام کردند و زن ها هم همینطور .آنها از زنها پرسیدند که ما چرا روی ماه هستیم؟؟؟؟زن وسطی گفت ببخشید که تا اینجا کشوندمتون.قبل از هرچی باید براتون این مساله رو که خیلی طولانی هست باید براتون ترزیه بدم .آنها گفتند چی؟؟؟زن گفت آها ببخشید براتون توضیح بدم.یک میز خیلی بزرگ بود و زن روی بلندترین صندلی نشست و به آنها گفت بنشینید .و آنها نشستند.زن گفت: من خدای ماه هستم. به کره ی ماه خوش آمدید. ما بخاطر این شمارو تا اینجا کشوندیم چونکه شما به افسانه ها اعتقادی نداشتید.جوکیونگ گفت: چه ربطی داره؟؟؟زن گفت : شما به افسانه ها اعتقاد نداشتید و هر سیاره یک خدا داره.ما خدای اصلی نیستیم که کل جهان و هستی رو به وجود آورده .خدای هستی مارو به وجود آورده که از سیاره ها مراقبت کنیم.هر زن و مرد که خدای سیاره ها هستن زن و شوهرند.بعدا شوهرم رو نشانتان میدهم.ما هیچوقت پیر نمیشیم و همیشه جوان و سلامت هستیم.بخاطر این ما شما رو تا اینجا کشوندیم که بهتون بفهمونیم که افسانه وجود داره.شما باید هریک ماه داخل یک سیاره باشید و با خدایان آنجا آشنا بشوید و بعد از اینکه با خدایان همه ی سیاره ها آشنا شدید باید برید پیش خدای یکتا و اینکه با رفتارتون نشان بدید که دیگر به افسانه اعتقاد دارید و از افسانه خوشتان میاید.اگر این را به خداوند یکتا نشان ندهید بقیه ی عمرتان در زمین بد زندگی میکنید اما اگر نشان بدهید که اعتقاد دارید بقیه ی عمرتان را با خوشی در زمین زندگی میکنید و هرچی بخواهید خدا برایتان فراهم میکند.در هر سیاره یک وظیفه دارید که باید انجام بودیر.یعنی بدید.ببخشید ما گاهی اینجوری میشیم به خاطر اینکه باید به زبون سیاره ای خدمون صحبت کنیم.هر سیاره زبون خاص خودشو داره.تا وقتی هم که یک ماه روی سیاره های مختلف هستید در کل سیاره ها برایتان همه چیز فراهم است.خب شوهرمم اومد .آنها به شوهر خدای ماه ادای احترام کردند و اوهم ادای احترام کرد.زن گفت :آها یک موضوع مهمی را یادم رفت پکدورم. یعنی بگویم.شما ها باید به خدای زن هر سیاره بگویید شیردون و به شوهر هایشان بگویید هیردون.من شیردون ملکان هستم و شوهرم هیردون پالیا.خوشحالبدرم یعنی خوشحالیم که شمارو میبینیم.راستی شیردون ها دو عدد فرشته ی زن دارند و هیردون هاهم دو عدد فرشته ی مرد.به فرشته های زن شیرکل میگویند و به فرشته های مرد هیرکل میگویند.شیردون یا هیردون ها هر رنگی که باشند فرشته هایشان هم همان رنگی هستند.امروز زیاد بهتان فشار آمد. بروید این اطراف همراه شیرکل ملبان دور بزنید .یکی از فرشته های شیردون ملکان که بسیار جوان و زیبا بود همراه بچه ها رفت.بچه ها با شیردون ملکان و هیردون پالیا خداحافظی کردند.وقتی داشتند آن اطراف دور میزدند به کلیستا یا همون روستای کاتیم نزدیک شدند.بچه ها از شیرکل پرسیدند:اینجا کجاست؟؟؟شیرکل جواب داد: اینجا روستای کاتیم است . اینجا مردم زیادی زندگی میکنند که اغوام خیلی نزدیک به هم هستند .شما امشب را اینجا میمانید و استراحت میکنید تا فردا.بچه ها به یک خانه ی عجیب و غریب رسیدند.آن شب بچه ها خوب استراحت کردند و فردای آن روز بیدار شدند و نزد شیردون و هیردون رفتند.شیردون سر صحبت را باز کرد و گفت : سلام ! دیشب خوب خوابیدید؟؟؟؟بچه ها جواب دادند : سلام ! بله خوب خوابیدیم.شیردون گفت که خداوند یکتا دستور دادند که همین امروز نزد ایشان بروید و دوباره برگردید به زمین.بچه ها گفتند:چطوری باید باور داشتن به افسانه رو به خداوند ثابت کنیم؟؟؟شیردون گفت: من با وجود قدرت هام میتونم بفهمم شما به افسانه دیگر اعتقاد دارید.خداوند یکتاهم میتواند با استفاده از قدرت هایش بفهمد که شما به افسانه اعتقاد دارید .بعد از اینکه به خداوند ثابت شد که شما به افسانه اعتقاد دارید میتوانید برگردید به زمین. حالا هم هیرکل ماندیما شمارا به نزد خداوند یکتا میبرد.

۱۱:۱۳

اینم از رمان جدید

۱۱:۱۳

بچه ها با شیردون و هیردون خداحافظی کردند و سوار سفینه شدند .در راه سیاره ی زحل را دیدند که بسیار در اطراف سیاره سرد بود.بچه ها گفتند: چقدر سرد است.هیرکل بخاری سفینه را زد و آنها کم کم گرم شدند .هیرکل با لحن عجیب غریبی گفت: از سیاره ی ماه تاجایی که خداوند یکتا است راه زیادی نیست.چند دقیقه گذشت و آنها رسیدند.از سفینه پیاده شدند و هیرکل گفت: بعدا که خواستید برگردید به زمین خداوند با استفاده از قدرت هایش شما را به زمین میفرستد.هروقت به زمین رسیدید مارا فادوس یعنی فراموش نکنید.بچه ها سری تکان دادند و با هیرکل ماندیما خداحافظی کردند.ناگهان یک نفر جلویشان با ظاهری آراسته و زیبا جلویشان ظاهر شد.که آن خداوند یکتا بود.خداوند یک طرف بدنش سبز به رنگ بهار و دختر بود و یک طرف بدنش نارنجی به رنگ پاییز و پسر بود.خداوند به بچه ها سلام کرد و بچه ها هم به خداوند سلام کردند.چند دقیقه گذشت و خداوند گفت: اینکه به افسانه اعتقاد دارید به من ثابت شد و شما میتوانید به زمین برگردید و در آرامش زندگی کنید.و ناگهان بچه ها در همان جایی که پیکنیک زده بودند ظاهر شدند.بچه ها که بزرگ شدند این قصه راهم برای بچه هایشان تعریف کردند.و اینم از قصه ی افسانه ماهundefinedundefined

۱۱:۱۵

𝑀𝑖𝑠𝑠 𝑦𝑜𝑢:)💋
بچه ها با شیردون و هیردون خداحافظی کردند و سوار سفینه شدند . در راه سیاره ی زحل را دیدند که بسیار در اطراف سیاره سرد بود. بچه ها گفتند: چقدر سرد است. هیرکل بخاری سفینه را زد و آنها کم کم گرم شدند . هیرکل با لحن عجیب غریبی گفت: از سیاره ی ماه تاجایی که خداوند یکتا است راه زیادی نیست. چند دقیقه گذشت و آنها رسیدند. از سفینه پیاده شدند و هیرکل گفت: بعدا که خواستید برگردید به زمین خداوند با استفاده از قدرت هایش شما را به زمین میفرستد. هروقت به زمین رسیدید مارا فادوس یعنی فراموش نکنید. بچه ها سری تکان دادند و با هیرکل ماندیما خداحافظی کردند. ناگهان یک نفر جلویشان با ظاهری آراسته و زیبا جلویشان ظاهر شد. که آن خداوند یکتا بود. خداوند یک طرف بدنش سبز به رنگ بهار و دختر بود و یک طرف بدنش نارنجی به رنگ پاییز و پسر بود. خداوند به بچه ها سلام کرد و بچه ها هم به خداوند سلام کردند. چند دقیقه گذشت و خداوند گفت: اینکه به افسانه اعتقاد دارید به من ثابت شد و شما میتوانید به زمین برگردید و در آرامش زندگی کنید. و ناگهان بچه ها در همان جایی که پیکنیک زده بودند ظاهر شدند. بچه ها که بزرگ شدند این قصه راهم برای بچه هایشان تعریف کردند. و اینم از قصه ی افسانه ماهundefinedundefined
پارت دومش

۱۱:۱۶

لایک کنید توروخدا

۱۱:۱۹

اینقد زحمت میکشیم

۱۱:۲۰

چنل و میفروشم خریدار پی قیمت توافقی ، تب نیست ، ایدیم :@its_vivi7171لینک کانال :@romankorealand

۱۳:۱۸

سلام ببخشید این چند وقت خیلی کم فعالیت کردیم ولی قراره جبران کنیم

۱۵:۱۶

نام رمان: منو کانگ صدا کنundefined
ژانر : عاشقانه، کره ای، مدرسه ای، کمدی افراد اصلی: سونگ کانگ و کیم یوجونگ
افراد فرعی: مون گایونگ(دوست یوجونگ) ، هوانگ این یوپ (دوست سونگ کانگ)، آیو(دوست یوجونگ)،کیم اون وو(برادر یوجونگ)، سونگ بی(برادر سونگ کانگ)، کیم سوآ(خواهر یوجونگ)، سونگ هه ری (خواهر سونگ کانگ)،لی دونگ ووک (دوست سونگ کانگ) لی تائه ری(دختر پرروی کلاس)
خلاصه داستان: یوجونگ دختر پولداری که کلاس یازدهمه و یک خواهر کوچکتر و یه برادر بزرگتر داره که روز اول مدرسه یه اتفاقی واسش میفته

۱۵:۱۷

تروخدا لایک کنید دارم داخل این گرما براتون مینویسم

۱۵:۱۸

پارت :1 منو کانگ صدا کنundefined
روز اول مدرسه بود. پایه ی یازدهم بودم. با برادرم و خواهرم آماده ی رفتن به مدرسه شدیم. خیلی هیجان زده بودم که قراره دوستای جدید پیدا کنم. هر سه تامون سوار ماشین شدیم . وقتی رسیدیم در مدرسه که خواستیم پیاده بشیم همه با تعجب نگاهمون کردن چون تنها کسانی که با لیموزین اومده بودن مابودیم .نصف بیشتر اونا هم پولدار بودن اما تکو توکی هم متوسط . رفتم دفتر تا کارت شناساییمو بگیرم که یه پسر خوشتیپ و جذاب دیدم. ظاهرا داخل کلاس ما بود . کارت شناساییمو گرفتم و داخل کاور مورد علاقم که طرح استریج بود گذاشتم. وارد کلاس شدم و کنار پنجره نشستم تا وقتی که معلم داره درس میده باد بهم بخوره حس خوبی بگیرم. فرممون خیلی قشنگ بود. مال دخترا یه کت سورمه ای با پیراهن سفیدو کراوات سورمه ای و دامن سورمه ای‌. مال پسرا کت سورمه ای پیراهن سفید و شلوار سورمه ای و کرواوات سورمه ای

۱۸:۱۲

ری اکت بدید کل پارت هارو بذارم

۱۳:۰۵

تا الان ۱۹ تا پارت نوشتم

۱۳:۰۶

سلام قشنگا

۱۵:۵۶