عکس پروفایل 𝓝𝓸𝓿𝓮𝓵 𝓒𝓪𝓯𝓮𝓝
۲۰ عضو

𝓝𝓸𝓿𝓮𝓵 𝓒𝓪𝓯𝓮

#بعد_از_بارانپارت1از اون شب دیگه نتونستم آدم سابق شمجوری باهام رفتار میکنن که انگار من بچشون نیستم برادرم که اصلا باهام حرف نمیزنهمن توی یه خونواده چهار نفره زندگی میکنم مامان بابام و برادرم ولی یجوری باهام رفتار میکنن از وقتی به دنیا اومدم اینجوری بودم وقتی بچه بودم مامان بزرگم ازم مراقبت میکرد و فقد اون بود که بهم اهمیت میداد وقت اون مرد دیگه کسیو به جز رفیقم که همیشه پشتمه رو ندارم نه برام لباسی می‌خرن نه چیزی نه حرفی..من از حالمو رفتار خونوادم دیگه نمیدونم باید چیکار کنم هرشب شراب میخورمو عرق،سیگار میکشم من همش توی خونه ام مادر پدرم سرکارن تا شب برادرمم همش با رفیقاش بیرونه نمیزارن من برم بیرون و درو قفل میکنن من توی اتاقم یه پنجره دارم که قایمکی رفیقم از اونجا میاد تا همو ببینیم و اون میدونه من زندگیم چجوریه درکم میکنه میدونم این چیزایی که مصرف میکنم بده ولی خب..چیکار باید بکنم،همه چی داره اذیتم میکنه من آرزومه یبار با رفیقم برم بیرون حتا توی این سن آدمارو درست ندیدم امشب رفیقم نصف شب قرار بود.بیاد منم بیدار بودمو منتظرش بودم ادامه دارد...

۱۸

۱۸:۲۶