۳
۱۰:۱۸
رمان معجزه زندگی
پارت ۵ بلاخره رسیدم خونه حوصله نداشتم برم سرکار پس زنگ زندم و مرخصی گرفتم به خونه رفتم روی تخت دراز کشیدم و خوابیدم از خواب بیدار شدم و به حموم رفتم بعد از نیم ساعت از حموم دل کندم و رفتم بیرون ترانه زنگ زد _الو سلام +سلام خوبی؟_نه اصلا +چرا!؟ همه ماجرا رو به ترانه توضیح دادم که اومد پیشم ترانه مثل خواهرم میمونه و همیشه کنارمه +سلام خواهری _سلام ترانه حالم بده +ای بابا تو هم واز چس ناله برت نداره دیگه یارو بوسیدتت اصلا حقته سینگل به گور شی با خنده گفتم چی میگی احمق +همون که شنیدی افتادم دنباش و پارچ آب رو روش خاالی کردم _ميگما +ها _شب رو اینجا میمونی مرخصی گرفتم +اوکی منو ترانه بعد از کلی شوخی بلاخره خوابیدیم#ماریا
۱۰:۱۸
رمان معجزه زندگی
پارت ۶صبح رو با صدای جیغ جیغو ترانه بیدار شدم آماده شدم و با ترانه رفتیم برج میلاد و از شانس بد من فوبیای آسانسور دارم کل طبقه هارو با پله رفتم رفتیم رستوران گردان که یکدفعه تلفن ترانه زنگ خورد امید بود که پس از مکالمه گفتم :_کی بود ؟+امید بود _چی میگه ؟+میگه کجاین_قرار شد با آرمان بیان اینجا _اها اوکی بعد از نیم ساعت آقایون بلاخره رسیدن نمیدونم چرا ولی واقعا دلم واسه آرمان تنگ شده بود داشتیم صحبت میکردیم قرار شد بریم یکم دور دور و یه کافه من با ماشین ترانه رفتم تو راه بودیم که دو تا پسر بهمون گیر دادن +خانم خوشگلا ندزدنتون ترانه با لبخند گفت :_بخان بدذدنمون هم چیز خوریش به شما نیومده +که اینطوریه _اره عزیزم همین طوری هاستپسره از ماشین پیاده شد و اومد سمت ما از شانس خوبمون آرمان و امید ماشین پشتی بودن پیاده شدن و پس از یه دعوا مفصل به این نتیجه رسیدیم که به خونهامون بریم #ماریا
۱۰:۱۹
رمان معجزه زندگی
پارت ۷ ترانه منو به خونه رسوند رفتم خونه مامانم مثل یه دوست بود واسم نشستم و همه ماجرا رو بهش توضیح دادم که گفت :+راستی امروز یکی زنگ از که میگفت مادر همون پسره آرمانه میخوان بیان خواستگاریت_کی میان +آخر این هفته +جوابت چیه ؟!_مامان معلومه که نه +ببین دختر قشنگم این زندگی خودته و من دخالت نمیکنمولی راجبش فکر کن چون خاستگاری خوبیه _باشه به سمت اتاقم رفتم ماجرا های امروز عجیب بود و عجیب تر از همه این بود که میخواستن بیان خاستگاری من بعد آرمانی که هیچ گونه شناختی از من نداره اما نمیدونم منم روش حساس بودم اگه این عشق نیست چه حسیه_هوف نمیدونم ولش کن بزار به ترانه زنگ بزنم که یکم خالی شم به ترانه زنگ زدم بهد از دوتا بوق جواب داد+سلام عزیزم خوبی چه خبر ؟ _سلام خوبم میشه یکم صحبت کنیم راستی کسی پیشت نیست +اره میشه صحبت کنیم کسی هم پیشم نیست _اوکی +خب چته_امروز اومدم خونه مامانم گفت واسم خواستگار اومده و خواستگاره آرمانه +چی من گفتم دوست داره حالا جوابت چیه_نمیدونم میخوام راجبش فکر کنم ولی فکر نکنم جوابم مثبت باشه#ماریا
۱۰:۱۹
،میخوام عکس شخصیت هارو واستون بفرستم
۱۰:۲۴
رستای جذابمون باشه ؟
۱۰:۲۵
آرمان جونمون
۱۰:۲۶
ترانه ی قشنگم
۱۰:۲۶
امید جااااااان
۱۰:۲۷
لایک کنید
۱۱:۰۶
شبها آرامشی دارند
از جنــس خدا♡
پروردگارت همواره با تو
همراه اسـت،امشب از
همان شب هایست♡
کہ برایت یک شب بخیر
خدایی آرزو کردمشبتون به خیر
از جنــس خدا♡
پروردگارت همواره با تو
همراه اسـت،امشب از
همان شب هایست♡
کہ برایت یک شب بخیر
خدایی آرزو کردمشبتون به خیر
۱۸:۴۳
بچه ها واقعا ببخشید که پارت هارو نمیزارم امتحان داریم به خاطره اون امیدوارم از فردا بتونم براتون پارت هارو بزارم #ماریا
۱۹:۰۸
های
خب خب وقت پارت ها هست
#ماریا
۱۱:۴۹
رمان معجزه زندگی
پارت ۸گوشی رو خاموش کردم و گرفتم خوابیدم صبح باید میرفتم سرکار همچنان باصدای آلارم گوش بیدار شدم وای خواب مونده بودم ساعت ۹ بود سریع یه کت و شلوار مشکی پوشیدمو زیرش کراپ سفیدم با شال سفید یه میکاپ ریز کردم و به پایین رفتم صبحونه رو خیلی سریع خوردم و به پایین رفتم سوار ماشین شدم و حرکت کردم بلاخره رسیدم به سمت در شرکت رفتم اه چقدر از این منشیها بدم میومد زنیکه عملی دوباره پله هارو بالا رفتم که رسیدمکه ریخت نحس آرمان رو دیدن که صدام زدم +خانم مومن _جانم کاری داشتین +بیاین اتاقم توضیح میدم دنبالش راه افتادم که رسیدیم رفت پشت میزش نشست و گفت+خب حالا که قراره زنم بشی یه سری قوانین داریم _کی بله رو گفت کی خواست زن تو بشه +به هرحال یکسری قوانین هست _بگو وقتمو از سر راه نیاوردم که+خب نباید با پسرا صحبت کنی چون دوست ندارم حتی اگه با امید تا الان صمیمی بودی الان دیگه نیستی دوما تو روی من وای نمیستی حرف حرف منه سوما دیگه انقدر دلبریی نکن_چشم عباس آقا هروقت زنت شدم میتونی نظر بدی +اوکی از اون روز یک هفته گذشته بود و من به آرمان نزدیک شده بودم امشب میومدن خواستگاری ساعت ۵ بود و و اونا ساعت ۷ میومدن به سمت حموم رفتم و یه دوش نیم ساعته گرفتم و از حموم دل کندن به سمت کمدم رفتم و یه شومیز ساتن سفید پوشیدم با شلوار مام استایل مشکی پارچه ای پوشیدم موهام رو دم اسبی بستم و آرایش کردمکه زنگ خونه به صدا در اومد# ماریا
۱۱:۵۱
دوستان بقیه پارت ها رو هم شب میزارم 
#ماریا
۱۱:۵۲
میکاپ رستا
۱۱:۵۷
استایل رستا قشنگمون باشه ؟
۱۱:۵۸
استایل رستا تو شرکت
۱۱:۵۸
بچه ها
متاسفانه گویا فعالیت ها مورد پسند نیست
و ......
متاسفانه این چنل بسته میشود
متاسفانه گویا فعالیت ها مورد پسند نیست
و ......
۱۷:۲۰
فقط برای افراد ویژه بقیه رمان فرستاده میشه
۱۷:۲۱