مهلا به مناسبت مرخص شدن زهرا سادات کوچک و دلبرشان، همه را برای شام دعوت کرده بود. آلا مدرسه نرفته بود و در خانه به بازی با بچه ها مشغول بود. دنیا به کمک مهلا آمده بود و اتاقی که در آن ساکن بود را برای پذیرایی از مرد ها آماده کرد. پری از دور هم بودن دخترانش لذت می برد. دنیا دیگر آن دنیای سابق نبود. رفتن همسرش و آوارگی و کمک شیخ، دنیایش را عوض کرده بود. برای شب مانتوی جلو بسته ای از مهلا گرفت و شالش را آلا روی سرش محکم بست و صورتش را بوسید و گفت: خوشحالم که پیش مایی! بدجنسی بهت نمی اومد! دنیا نفس عمیقی کشید و خواهر کوچکش را که دیگر هم قدش شده بود در آغوش گرفت. افرا! نامی که در ذهنش هک شد که چه ساده به دنبالش تا ته چاه می رفت! ایلیا کنار سید حیدر علی کارهای انجام شده را برای خانم مهندس توضیح می داد که تلفنش زنگ خورد. اسم بازمانده را که دید با لبخند معذرت خواهی کرد و جواب داد. زینبش پشت خط بود. تنها بازمانده خانواده اش: سلام بر تاج سرم! چه عجب از این ورا؟ خط گم کردید؟ آقاتون در جریانن که اینورا قدم رنجه فرمودید؟ زینب سادات با خنده گفت: سلام به روی ماهت عشق خواهر! کم تیکه بار شوهرم کن! خوبه شما دو تا بیشتر با هم هستید! و واقعا احسان برادرانه بود برایش و حرف حق جواب نداشت: راست میگی! احسان یکی بود، فقط جهت نمونه بود، برای تنهایی ایلیای دردونه بود! زینب سادات جواب داد: قربونت برم من! ایلیا گفت: خدانکنه! چی شده زنگ زدی؟ زینب سادات گفت: امشب خونه شیخ یادت نره. منو احسان و خاله رها و عمو صدرا تو راه هستیم. عمو محمد و زن عمو سایه هم راه افتادن. یادتون نره، اون مهدی و محسن رو هم بیار. پیش تو هستن دیگه؟ ایلیا گفت: آره! اینجا مشغولن. اما ما حسابی خاکی هستیما! زینب سادات به مسخره گفت: حالا مگه خواستگاری می خوایم بریم براتون؟ پاشین بیاید. مهمونی سلامتی زهرا سادات خوشمزه است! آخ دلم می خواد گازش بگیرم! ایلیا دوباره خندید: باباش اینجا وایساده ها! زینب سادات گفت: ای وای! من که گاز نگرفتم رفتی باباشو آوردی! راستی مهلا گفت این خانم مهندس هم انگار اونجاست امروز، آره. ایلیا: آره. چطور؟ زینب سادات: می خواست دعوتش کنه، حالا تو دعوتش کن. خیلی انگار رو این پروژه زحمت کشیده. می گفت خیلی از هزینه ها رو خودش داره میده! تماس که قطع شد، مهندس و سید حیدرعلی داشتند درباره تغییرات راهرو ها صحبت می کردند. ایلیا نزدیکشان شد و در وقفه ای که میان حرف ها افتاد رو به حیدرعلی گفت: سید امشب خونه شیخ حسین هستیم. یادت نره!راستی خانم مهندس هم دعوت کردن. گویی شماره شما رو نداشتن، الان خواهرم زنگ زد و گفت اگه دیدمتون بگم حتما تشریف بیارید. مهندس دولت خواه گفت: زحمت میشه براشون اما حقیقتا مشتاق دیدنشون هستم. شب مهمان های غریبه های آشنا بودند. صدای قهقهه نمی آمد. اینجا کسی بلند نمی خندید. صدای بحث و شوخی مرد ها گاهی بلند می شد. زن ها بیشتر همهمه داشتند و صدای جیغ و بازی بچه بیشتر به گوش می رسید. مهلا قبل از هر کاری، غذا برای پدرش کشی و فرستاد تا صدایش در نیامده و مادر بیچاره اش که تازه داشت کمی خوش می گذراند را از مهمانی نبرده است. دنیا پذیرایی می کرد و آلا مواظب بچه ها بود که خرابکاری نکنند و بلایی سر خودشان نیاورند. رها که کنار سایه نشسته بود از او پرسید: دو قلوها رو نیاوردی؟ سایه که لبه روسری اش را در دست داشت و بازی می کرد سر بلند کرد و گفت: نه! رفتن اردوی مشهد. رها لبخندش عمق گرفت: انشالله همیشه به زیارت باشه عزیزم! خوش به سعادتشون! زینب سادات که طرف دیگر سایه نشسته بود گفت: پس مغزت داره استراحت می کنه زن عمو! بچه هات آدم خوار هستن! چطوری تحملشون میکنی؟ سایه یک پس گردنی به زینب سادات زد و گفت: دختره چشم سفید داری جلوم از بچه هام بد می گی؟ زینب سادات لبخندش عمق بیشتری گرفت و گفت: خداییش دروغ می گم؟ جون زینب دروغ می گم؟ سایه هم خندید و گفت: نه عزیزم! راست میگی! اصلا محمد رو راضی کردم بگذاره برن من راحت شم دو روز! انگار این دو تا بزرگ نمیشن! همش یا مامان مامان، یا یک چیزی رو ترکوندن! رها گفت: سخت نگیر عزیزم! درست میشن. سایه گفت: تا درست بشن، من پیر شدم! چقدر جای آیه و ارمیا خالیه! هر وقت جمع میشیم جایی، انگار جای خالیشون پر رنگ تر میشه! زینب سادات لبخندش طرح غم گرفت و رها به افسوس سری تکان داد: گاهی عجیب دلتنگ آیه میشم. آیه برای هممون آیه رحمت خدا بود! چقدر پشتمون به بودن آیه ی حاج علی گرم بود! چقدر ارمیا برادرانه هوامون رو داشت. چقدر عشق زندگیشون قشنگ بود. گاهی دوست دارم بدونم اگه بودن توی این شرایط چکار می کردن؟ اگه بودن این روز ها رو چطوری می گذروندن؟ زینب سادات با چنگالش روی پوست خیار داخل پیشدستی اش می کشید: دلم براشون تنگ شده!
۷:۲۷
سایه دست دور شانه اش انداخت و او را به خود فشرد: عزیزم! پری مقابلشان نشست و گفت: چیزی شده؟ زینب سادات لبخندی زد و از آغوش زن عمویش بیرون آمد: نه، یکم خودم رو واسه زن عموم لوس می کردم! پری لبخند زنان گفت: خدا حفظت کنه عزیزم. برای مهلا خواهری کردی. تمام زحمتش رو دوش توئه. فکر نکن نمی فهمم. گرفتار شوهرمم! نمی دونم چرا چشم دیدن دخترای خودش رو هم نداره! خون به جگرم اما نمی گذاره کاری برای بچه ام بکنم. اما فکر نکنم بودن من قد بودن شما کمکش می کرد. بعد از رفتن شیخ دیگه امیدی به زندگی نداشت اما حالا دوباره داره زندگی می کنه! زینب سادات پیشدستی را کنار گذاشت و خود را روی زمین کشاند تا به پری رسید و دستش را گرفت: نگران نباشید. مهلا دختر عاقلی هست ولی هدفی نداشت اما الان زندگیش هدف داره! من حواسم بهش هست. می دونم زندگی سخته و شما هم درگیر. سرانگشتان پری زمخت و زخمی بود. از بس پیچ و مهره بسته بود که سر انگشتانش همه پاره پاره شده بود. مجبور بود برای لقمه نان شبش کار کند. مجبور بود جور شوهری که دوباره خانه نشسته بود و تنبلی به مزاجش خوش آمده بود را می کشید. زینب سادات دستان زحمت و زحمت کشیده پری را با محبت نوازش می کرد. یکهو یاد کرم نرم کننده ای که برای دستان ایلیا خریده بود افتاد. وقتی کار ساختمانی می کرد، دستانش خشک میشد و زخمی. به سایه گفت: زن عمو کیفمو از بغلت بده! سایه که با رها حرف می زد، کیف را به دست زینب سادات داد و دوباره مشغول صحبت از مراجع کننده جدیدش شد. زینب سادات کرم را از کیفش در آورد و بسته را باز کرد. کرم را می خواست روی دست پری بریزد که گفت: نه عزیزم. مال خودته! زینب سادات گفت: الان مال شماست. خیلی برای خشکی دست خوبه. این رو برای داداشم می خرم که همیشه دستهاش خشک میشه. اینقدر که به سیمان دست می زنه، دستش می بُرّه! روزی دو سه بار بزنید. روی مفصل های بزرگ شده دستش از کار زیاد مالید و نوازش گونه زخم های دستش را مرمت کرد: تموم شد به خودم بگید براتون بخرم. این رو همه جایی ندارن، من آشنا دارم بهم ارزون میده! نمی خواست شرمنده اش شوند. نمی خواست پول داشتنش را به رخ بکشد. جوری که نه سیخ بسوزد و نه کباب می گوید. هم اینکه از بس گران است، خیلی داروخانه ها نمی آورند و اینکه آشنا دارد و سرش کلاه نمی گذارند و اگر روزی فهمید چقدر گران است ناراحت نشود و خیال ترحم نکند. کرم را در دست پری گذاشت و صورتش را بوسید: من برم سراغ مهلا ببینم کاری نداشته باشه! همین که به حیاط رفت، ایلیا یا الله گفت و اول خانم چادری وارد شد. چادرش کمی خاکی بود. حتما خانم مهندسی که می گفتند بود. زینب سادات به همراه مهلا به استقبالش رفتند. ایلیا و سید حیدرعلی و محسن هم وارد شدند. سید هم که امروز پیراهن و شلوار مشکی پوشیده بود، خاکی بود. هنوز همه رخت سیاه شیخ بر تن داشتند. چقدر داغ روی داغ! سه هفته از چهلم شیخ گذشته است! داغ روی داغ دیدن سخت است. مهلا دست خانم مهندس را گرفت و گفت: مهلا هستم. همسر شیخ حسین. خیلی خوش اومدید. خانم مهندس دستش را با دو دست گرفت با محبت تمام گفت: ترانه هستم. هم از دیدنت خوشحالم و هم تسلیت می گم برای از دست دادن مهندس! واقعا داغ سنگینی بود. مهلا تشکر کرد و ترانه صورتش را بوسید: خیلی دوست داشتم از نزدیک ببینمت. توی مراسمات موفق به دیدنت نشدم. انگار حال خوبی نداشتی و همه نگرانت بودن. مهلا گفت: خودتون که گفتنید، داغ سنگینی بود! ترانه کمی بیشتر مهلا را در آغوشش نگه داشت. ورود مهندس ترانه دولت خواه، مهمانی را رسمی تر کرد. ایلیا دست و صورتش را لب حوض می شست. حیدر علی با بچه ها بازی می کرد و صدای خنده هایشان را بلند کرده بود. محسن که لبه حوض نشسته بود نالید: چه جونی داری تو سید! من نای نفس کشیدن ندارم، اون وقت تو داری دنبال این وروجک ها میدوی؟ سید همانطور که آهسته می دوید تا به بچه ها نرسد جواب داد: مگه خستگی من تقصیر این بچه هاست؟ از صبح منتظرن باباشون رو ببینن. منم با خستگی بیام، این بچه ها دیگه منتظرم نمی مونن! میگن بابا همش خسته است و میگه ساکت! اون وقته که از خانواده خارج میشی و کسی منتظرت نمی مونه! ایلیا بلند شد و کنار محسن نشست. دست و صورتش خیس بود: این حرف ها رو ول کنید، برنامه غدیر چیه؟ حیدرعلی ایستاد و گفت: باید زودتر کار خونه ها رو جمع کنیم. بقیه بچه ها کی میرسن؟ تعدادمون کمه! قبل از قدیر باید بفرستیمشون خونه هاشون! از اون ور به لیست خیرهایی که برای غدیر کمک میکنن زنگ بزن ببین چقدر جمع میشه! بچه های خودمون که دوباره دستشون خالی میشه از این همه وقتی که اینجا میگذارن. ایلیا گفت: باشه! من دوباره تو گروه پیام می گذارم که هر کی تونست فوری بیاد. اما میگما این خانوم مهندس خیلی حساس نیست؟ همش به همه چیز ایراد می گیره!
۷:۲۷
حیدرعلی اخم کرد: غیبت نکن. راه درستش حتما همین هست. نمی خواهم چون خونه خودمون نیست کم بگذاریم. کاری می کنیم، باید درست باشه! محسن هم تایید کرد: راست میگه! میدونی چقدر این ساختمون زودتر از خونه های ما خراب میشه؟ همه جور آدمی میاد و میره؟ یکی تمیز، یکی کثیف! یکی حساس، یکی خرابکار! یکی پر سر و صدا، یکی بی صدا و آروم! حق داره بنده خدا! اگه این چیزایی که گفته رو بتونیم درست کنیم، از دعوا و مرافعه های بعدش راحت میشیم. ایلیا تسلیم شد: خب آره! راست میگید! در اتاق مردها باز شد و مهدی گفت: اونجا نشستید به حرف؟ خب بیاید داخل دیگه! حیدر علی بچه ها را جمع کرد و فرستاد داخل و گفت: چی شده مگه؟ مهدی گفت: خانوم ها اون گوشه دارن غذا رو آماده میکنن! حواستون کجاست؟ ایلیا بلند شد: اصلا حواسمون نبود. داشتیم خودمون رو تمیز می کردیم. راستی تو چرا سر ساختمون که میای، حس سرکارگری می گیری واسه ما؟ همینطور که وارد اتاق می شدند کل کل هایشان را ادامه دادند. در سمت مردانه، میزبانی نبود. سماور قل قل میکرد و قوری آبی رنگ رویش نشان از چای آماده بود. استکان های تمیز و مرتب در سینی چیده شده و قندان های پر از قند، ظرفی خرما، کنارش کمی حلوا چشم نوازی می کردند. ظرف میوه و کارد و پیشدستی ها هم مرتب کنار هم صف شده بودند. وسایل سفره هم گوشه ای ردیف چیده شده و پارچه ای رویش بود. روی یخچال سینی لیوان ها قرار گرفته بود و زینب سادات به احسان پیامک داده بود: تو یخچال شربت و آب و اینها هست. بردارید از خودتون پذیرایی کنید. احسان که خواست شربت ها را بریزد ایلیا بلند شد و از دستش گرفت: شما بشین آقای دکتر!و شانه احسان را بوسید. احسان هم سرش را بوسید که مهدی به شوخی گفت: آفرین بچه! خوب یاد گرفتی درس هاتو! آقای دکتر باید بشینند! ایلیا دهن کجی کرد: آقای دکتر نه جناب عالی! مهدی ابرویی بالا انداخت: دکتر، دکترِ دیگه! مهدی گفت: باز این پرید و خودش رو به بزرگان چسبوند! مهدی لبخند کج بدجنسانه ای زد: یعنی می خواهی بگی مامان بابا دکتر الکی هستن؟ بعد الکی لبش را گاز گرفت و صدای خنده محمد و صدرا را در آورد. ایلیا با اخم شربت را مقابلش گرفت و گفت: خود شیرینِ لوس! جایزه شیرینی برتر سال رو میگم بدن به تو! مهدی شربت را برداشت: به من یا تو؟ بعد ادای ایلیا را در آورد " شما بشین آقای دکتر" ایلیا زیر لب گفت: حسود مهدی گفت: آره حسودم! اینو بیشتر از من دوست داری! احسان انگشت مهدی را که به سمتش گرفته شده بود گرفت و چرخاند: هووی! این چیه!؟ ایشون! بعد ادعای دکتر بودن هم داره! مهدی دراز کشیده بود و سرش روی پای صدرا بود: این همش همین بود که الان هست! خودبزرگ بین و خود برتربین! لگد مهدی به پای محسن، داد محسن را در آورد: چته وحشی؟ ایلیا گفت: اینا همش از حسادت هست برادر من! حسادت! صدرا به سید محمد گفت: خرس های گنده رو ببین! بچه بزرگ کردیم ما! شبیه سگ و گربه شدن! احسان گفت: دور از جون عمو! زینب سادات سفره را به کمک آلا می چید که رها از سایه پرسید: بچه ها رو چرا نیاوردی؟ سایه گفت: به زینب سادات گفتم، دو قلو ها رفتن اردو مشهد، دختره هم طبق معمول پیش مامانم مونده! زینب سادات همانطور که سبزی ها را می چید گفت: زن عمو! مامانت عجب صبری داره! اون جغجغه رو چطور تحمل میکنه؟ سایه ابرو در هم کشید: عیب رو بچم نگذار! بچه ام از خانومی از خودت کم نداره! حالا بچه بود یکم جغجغه بود، اما الان خانومی شده! زینب سادات یک ابرو بالا انداخت: خدایی یکم جغجغه بود؟ سایه هم به خنده افتاد: خب حالا... شام آن شب با جای خالی هایی که هیچ وقت پر نمی شود، تمام شد. با حضور مهندس ترانه دولت خواه که با حسرت نگاه به جمع صمیمانه آنها داشت. آنقدر حسرت نگاهش عیان بود که رها وقت خداحافظی گفت: تو جمع ما همیشه جا داری! به نظر با جمع ناجور ما حسابی جوری! نگاه ترانه حرف داشت، غزل داشت. رها غزل می خواند از نگاهش...
۷:۲۸
بازارسال شده از رمان های مذهبی «سنیه منصوری»
شیخ عالیجناب.pdf
۲.۸۴ مگابایت
پی دی اف کامل رمان شیخ عالیجناب 

#شیخ_عالیجناب_پی_دی_اف#شیخ_عالیجناب_pdf
۷:۳۰
بازارسال شده از رمان های مذهبی «سنیه منصوری»
royaye madar.pdf
۱.۹۵ مگابایت
فایل pdf رویای مادر#پی_دی_اف_رویای_مادردانلود فایل پی دی اف رویای مادر
۷:۳۰
بازارسال شده از رمان های مذهبی «سنیه منصوری»
رمان آخرین نفر در باغ یاس.pdf
۹۳۷.۱۴ کیلوبایت
#پی_دی_اف_آخرین_نفر_در_باغ_یاس
۷:۳۰
۱:۳۰
نگارش قصه جدید شروع شده. نمیدونم قصه قشنگی میشه یا نه! اینکه شماها دوستش دارید یا نه! اما امیدواریم بمونید تا قصه جدیدمون تموم بشه و با نگاه های گرمتون این قصه رو هم همراهی کنید.رهگذر کوچه پشتی، اسم قصه جدید ماست. ممنون از صبر و حمایت شما عزیزان من الله توفیقسنیه منصوری
۵:۵۳
#محاسبه_حشر
️حاجب بروجردی قصیدهی زیبایی در مدح امیرالمومنین علی علیهالسلام سرود که شاه بیت آن این بود
"حاجب اگر محاسبه حشر با علیست من ضامنم که هر چه بخواهی گناه کن"
️همان شب در عالم رویا امیرالمومنین علی علیهالسلام به خواب ایشان آمد و فرمودند: اگر چه محاسبه در دست ماست اما اگر اجازه بدهی من بیت آخر شعرت را اصلاح کنم
️حاجب عرض می کند: مولا جان شعر برای شما و در مدح شماست.
️حضرت علی علیه السلام میفرماید پس بیت آخرت را اینگونه بنویس
"حاجب اگر محاسبه حشر با علیستشرم از رخ علی کن و کمتر گناه کن"
"حاجب اگر محاسبه حشر با علیست من ضامنم که هر چه بخواهی گناه کن"
"حاجب اگر محاسبه حشر با علیستشرم از رخ علی کن و کمتر گناه کن"
۷:۱۴
#امام_آمدسالروز آمدن مردی رسید که آمدنش برکت بود برای سرزمینم.مردی که آمد و انقلابی را پایه گذاری کرد که انقلاب نور بود.سالها این جمله حضرت امام برایم سخنی هک شده بر پرده های مدرسه بودو امروز نوری که خیمنی کبیر گفت را دیدم...انگار تا امروز کور بوده امو ناگهان نوری آمد و چشم هایم را روشن کردانقلاب ما، انفجار نور بودنوری که جهان را در می نَوَردد...انقلاب ایران تنها نوری برای مردم سرزمینش نبود. نوری بود به وسعت جهان برای تمام مردمی که آزاده اند و آزادگی میخواهند. برای هر کس که از ظلم و استبداد و استکبار خسته شده!واقعا امروز این جمله را می بینم: انقلاب ماانفجارِ نور بود...کاش تو را دیده بودم و شناخته بودم. اما ندیده عاشقت هستم امام عزیزم، خمینی بت شکن!#خمینی_امام_من_است#خامنه_ای_امام_من_است
۱۲:۱۷
۱۴:۴۸
از روزی که رفتی قصه آغاز شد
همراه آیه های سید مهدی می شویم در این رمضان(ویرایش جدید)قسمت اول








#از_روزی_که_رفتی_یک
نویسنده: سنیه منصوری
تقدیم به ازجان گذشتگانی که امنیتآور این سرزمین شدند. آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریههای کودکان و زنان بیدفاع میدیدند.تقدیم به مردانِ سبز پوش سرزمینم
مقدمه
امروز که دنیا درگیر و دارِ نبردِ بیسرانجامِ قدرت است، امروز که غرب دست در دست اشرار داده و امنیت قارّهی کهن را در خطر انداخته است، امروز که برای خواب آسودهی کودکانمان، هشت سال زیر گلولهباران همان قدرتها سپری کردیم و امنیت را در جای جای این خاک نقش زدیم و برای حفظ همین امنیت، همین آرامش، همین خندهها، مردانی را فدا میکنیم که کودکانشان هنوز عطر تن پدر را به جان نکشیدهاند..
آیه قصهی زنان به جا مانده از مردانی است که جان دادند و تن به خفّت ندادند؛ آیه قصهی کودکانی است که پدر ندیدهاند، که پدر میخواهند؛ آیه قصهی زنان و کودکان سرزمینی است که در طی هشت سال، یتیمهای بسیاری برایش ماند. قصه ی مردانی که هویت گم کردهاند. قصهی زنانی که بالِ پرواز ِمردانشان میشوند و... بهشت همین نزدیکیهاست...
بسم الله الرحمن الرحیم
برف آنقدر بارید تا تمام جاده را سپید پوش کرد و راهها را بست. جاده ی چالوس در میان انبوهی از برف فرو رفت و خودروهای زیادی در میان آن زمینگیر شدند. در راه ماندگان، به هر نحوی سعی در گرم کردن خود و خانوادههایشان داشتند.جوان بلند قامتی به موتور سیکلت عظیمالجثهاش تکیه داده و کاپشن موتور سواریاش را بیشتر به خود میفشرد تا گرم شود، کسی به او توجهی نداشت؛ انگار سرما در دلشان نشسته بود که نسبت به همنوعی که از سرما در حال یخ زدن بود بیتفاوت بودند. یا شاید آنقدر درگیر خود و گرفتاری هایشان بودند که اصلا متوجه او نمی شدند. با خود اندیشید: "کاش به حرف مسیح گوش داده بودم و با موتور پا در این جاده نمیگذاشتم!"مرد شصت سالهای از خودروی خود پیاده شد. بارش برف، با باد شدیدی که میوزید سرها را در گریبان فرو برده بود. صندوق عقب را باز کرد و مشغول انتقال وسایلی به درون خودرو شد. سایهای توجهش را جلب کرد و باعث شد سرش را کمی بالا بگیرد و به جوان در خود فرو رفته نگاه بیندازد؛ لختی تامل کرد و بعد به سمت جوان رفت.-سلام؛ با موتور اومدی تو جاده؟! اون هم این وقت سال و با این برف؟-سلام؛ نمیدونستم هوا اینجوری میشه. یکهویی شد برگشتنم.-هوا سرده، بیا تو ماشین من، تا راه باز بشه!جوان چشمان متعجبش را به مرد روبهرویش دوخت و تکرار کرد:_بیام تو ماشین شما؟!-خب آره!و دست پسر را گرفت و با خود به سمت خودرو برد:_زود بیا که یخ کردیم؛ بشین جلو!خودش هم در سمت راننده را باز کرد و نشست.وقتی در را بست، گرمای لذت بخشی به صورتش خورد. گذر از سرمایی که استخوان سوز بود تا رسیدن به این گرما عین بهشت می ماند. صدای نفس هایی از پشت سرش هواسش را جمع کرد و به حرکتی سریع گردنش را چرخاند که با توجه به سرما و گرفتگی عضلاتش، سبب درد وحشتناکی در عضلات گردن و شانه اش شد. با همان درد نگاهش متوجه زن جوانی شد که روی صندلی عقب نشسته. آرام سلام کرد و گفت:_ببخشید مزاحم شدم.جوابی از دختر نشنید. آنقدر سردش بود که توجهی نکرد. پیر مرد پتویی به دستش داد و گفت:_اسمم علیه..حاج علی صدام میکنن؛ اسم تو چیه پسرم؟طعم شیرینی داشت این پسرم گفتن حاج علی؛ طعم دهانش که شیرین شد، قلبش را گرم کرد.-ارمیا هستم..ارمیا پارسا حاج علی گفت: فضولی نباشه کجا میرفتی؟ارمیا لبخندی به این فوضولی پنهان شده در جمله فوضولی نباشه زد و جواب داد: راستش داشتم برمیگشتم تهران.حاج علی: از کجا میای؟ارمیا: رفته بودم جواهرده.حاج علی: توی این برف و سرما؟! ما هم عازم تهرانیم.ارمیا: اینجور وقتا هست که خلوته و من عاشق جاهای بکر و خلوت هستم. یکجور هایی فرار از شلوغی و سر و صدا.صدای زمزمه مانند دختر را شنید:_جواهرده رو دوست داره، روزایی که خلوته رو خیلی دوست داره.حاج علی با چشمان غمگینش به زن نگاه کرد:_هنوز که چیزی معلوم نیست آیه جان، بذار معلوم بشه چی شده بعد با خودت اینجوری کن!آیه در خاطراتش غرق شده بود و صدایی نمیشنید. صدای صحبتهای ارمیا و حاج علی محو و محوتر میشد و صدای مَردی در گوشش زنگ میزد:_وای آیه..انگار اینجا خود بهشته!آیه با لبخند به مردش نگاه کرد و با شیطنت گفت:_شما که تا دیروز میگفتی هر جا که من باشم برات بهشته، نظرت عوض شد؟
نویسنده: سنیه منصوری
تقدیم به ازجان گذشتگانی که امنیتآور این سرزمین شدند. آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریههای کودکان و زنان بیدفاع میدیدند.تقدیم به مردانِ سبز پوش سرزمینم
امروز که دنیا درگیر و دارِ نبردِ بیسرانجامِ قدرت است، امروز که غرب دست در دست اشرار داده و امنیت قارّهی کهن را در خطر انداخته است، امروز که برای خواب آسودهی کودکانمان، هشت سال زیر گلولهباران همان قدرتها سپری کردیم و امنیت را در جای جای این خاک نقش زدیم و برای حفظ همین امنیت، همین آرامش، همین خندهها، مردانی را فدا میکنیم که کودکانشان هنوز عطر تن پدر را به جان نکشیدهاند..
برف آنقدر بارید تا تمام جاده را سپید پوش کرد و راهها را بست. جاده ی چالوس در میان انبوهی از برف فرو رفت و خودروهای زیادی در میان آن زمینگیر شدند. در راه ماندگان، به هر نحوی سعی در گرم کردن خود و خانوادههایشان داشتند.جوان بلند قامتی به موتور سیکلت عظیمالجثهاش تکیه داده و کاپشن موتور سواریاش را بیشتر به خود میفشرد تا گرم شود، کسی به او توجهی نداشت؛ انگار سرما در دلشان نشسته بود که نسبت به همنوعی که از سرما در حال یخ زدن بود بیتفاوت بودند. یا شاید آنقدر درگیر خود و گرفتاری هایشان بودند که اصلا متوجه او نمی شدند. با خود اندیشید: "کاش به حرف مسیح گوش داده بودم و با موتور پا در این جاده نمیگذاشتم!"مرد شصت سالهای از خودروی خود پیاده شد. بارش برف، با باد شدیدی که میوزید سرها را در گریبان فرو برده بود. صندوق عقب را باز کرد و مشغول انتقال وسایلی به درون خودرو شد. سایهای توجهش را جلب کرد و باعث شد سرش را کمی بالا بگیرد و به جوان در خود فرو رفته نگاه بیندازد؛ لختی تامل کرد و بعد به سمت جوان رفت.-سلام؛ با موتور اومدی تو جاده؟! اون هم این وقت سال و با این برف؟-سلام؛ نمیدونستم هوا اینجوری میشه. یکهویی شد برگشتنم.-هوا سرده، بیا تو ماشین من، تا راه باز بشه!جوان چشمان متعجبش را به مرد روبهرویش دوخت و تکرار کرد:_بیام تو ماشین شما؟!-خب آره!و دست پسر را گرفت و با خود به سمت خودرو برد:_زود بیا که یخ کردیم؛ بشین جلو!خودش هم در سمت راننده را باز کرد و نشست.وقتی در را بست، گرمای لذت بخشی به صورتش خورد. گذر از سرمایی که استخوان سوز بود تا رسیدن به این گرما عین بهشت می ماند. صدای نفس هایی از پشت سرش هواسش را جمع کرد و به حرکتی سریع گردنش را چرخاند که با توجه به سرما و گرفتگی عضلاتش، سبب درد وحشتناکی در عضلات گردن و شانه اش شد. با همان درد نگاهش متوجه زن جوانی شد که روی صندلی عقب نشسته. آرام سلام کرد و گفت:_ببخشید مزاحم شدم.جوابی از دختر نشنید. آنقدر سردش بود که توجهی نکرد. پیر مرد پتویی به دستش داد و گفت:_اسمم علیه..حاج علی صدام میکنن؛ اسم تو چیه پسرم؟طعم شیرینی داشت این پسرم گفتن حاج علی؛ طعم دهانش که شیرین شد، قلبش را گرم کرد.-ارمیا هستم..ارمیا پارسا حاج علی گفت: فضولی نباشه کجا میرفتی؟ارمیا لبخندی به این فوضولی پنهان شده در جمله فوضولی نباشه زد و جواب داد: راستش داشتم برمیگشتم تهران.حاج علی: از کجا میای؟ارمیا: رفته بودم جواهرده.حاج علی: توی این برف و سرما؟! ما هم عازم تهرانیم.ارمیا: اینجور وقتا هست که خلوته و من عاشق جاهای بکر و خلوت هستم. یکجور هایی فرار از شلوغی و سر و صدا.صدای زمزمه مانند دختر را شنید:_جواهرده رو دوست داره، روزایی که خلوته رو خیلی دوست داره.حاج علی با چشمان غمگینش به زن نگاه کرد:_هنوز که چیزی معلوم نیست آیه جان، بذار معلوم بشه چی شده بعد با خودت اینجوری کن!آیه در خاطراتش غرق شده بود و صدایی نمیشنید. صدای صحبتهای ارمیا و حاج علی محو و محوتر میشد و صدای مَردی در گوشش زنگ میزد:_وای آیه..انگار اینجا خود بهشته!آیه با لبخند به مردش نگاه کرد و با شیطنت گفت:_شما که تا دیروز میگفتی هر جا که من باشم برات بهشته، نظرت عوض شد؟
۱۴:۴۸
-نه بانو؛ اینجا با حضور تو بهشته، نباشی بهشت خدا هم خود جهنمه!آیه مستانه خندید به این اخم و جدیّت صدای مَردش..صدای حاج علی او را از خاطرات به بیرون پرتاب کرد:_آیه جان..بابا! بیا این آبجوش رو بخور گرمت کنه!به لیوان میان دستان پدر نگاه کرد. لیوان را گرفت و بخارش را نفس کشید؛ این عادت همیشگی او و مَردش بود، به یاد آورد...مَردش استکان را از روی میز برداشت و بخارش را نفس کشید و گفت:_لذت خوردن یه چایی خوب، به اینه که اول عطرشو نفس بکشی.. مخصوصاً وقتی چای بهارنارنج باشه!استکان رابه بینیاش نزدیک کرد و نفس عمیقی کشید و با لذت چشمانش را بست.حاج علی لیوان چای رابه سمت ارمیا گرفت: _بفرمایید، چای دارچینه، بخور گرم شی!لیوان را گرفت و تشکر کوتاهی کرد. بعد با اشاره به قرصی که در قدطی حلبی اش می سوخت پرسید: اینها ابزار کمپ و کوهستانه! اهل کوه نوردی هستید؟ حاج علی نگاهش به بارش برف خیره ماند و گفت: نه! دامادم برام خریده بود، برای روزهای ضروری! اما انگار برای امروز بود چون تا حالا تمام این ۹ سال هیچ وقت به کار نیومده بود!ارمیا هم نگاهی به اطراف انداخت. بارش برف قطع شده بود؛ اما آنقدر شدید باریده بود که هنوز هم امکان حرکت وجود نداشت؛ باید منتظر راهداری و امدادگران هلالاحمر بمانند. دستی جلوی چشمش قرار گرفت،حاج علی بستهای بیسکوئیت رامقابلش گرفته بود:_بخور، بهتر از هیچیه!
#آیه_ارمیا#از_روزی_که_رفتی
یادداشت نویسنده ۱
قصه ی آیه، قصه زندگی و تنهایی های کسی هست که از عشق زمینی برای رسیدن به عشق حقیقی گذشت.جان فدایک واژه نیست...یک دنیاست. دنیای زنی در گوشه خانه! دنیای دخترکی در میان عروسک ها! دنیای پسری با تفنگ پلاستیکی! دنیای مردی که از یک شب به بعد دیگر نیامد...و چشم هایی که منتظر ماند و منتظر ماند و منتظر ماند....و تاریخ خواهد نوشت:ارتش فدای ملت/ ملت پناه ارتش
splus.ir/romansaniehmansourieitaa.com/saniehmansourihttps://rubika.ir/romansaniehmansourihttps://ble.ir/romansaniehmansouri





#آیه_ارمیا#از_روزی_که_رفتی
یادداشت نویسنده ۱
قصه ی آیه، قصه زندگی و تنهایی های کسی هست که از عشق زمینی برای رسیدن به عشق حقیقی گذشت.جان فدایک واژه نیست...یک دنیاست. دنیای زنی در گوشه خانه! دنیای دخترکی در میان عروسک ها! دنیای پسری با تفنگ پلاستیکی! دنیای مردی که از یک شب به بعد دیگر نیامد...و چشم هایی که منتظر ماند و منتظر ماند و منتظر ماند....و تاریخ خواهد نوشت:ارتش فدای ملت/ ملت پناه ارتش
۱۴:۴۸
از روزی که رفتی قصه آغاز شد
همراه آیه های سید مهدی می شویم در این رمضان(ویرایش جدید)قسمت دوم








#از_روزی_که_رفتی_دو
نویسنده: سنیه منصوری






وقت نشد وسایل سفر رو حاضر کنم؛ برگشتمون عجلهای شد. حال دخترمم خوب نیست، زنها بهتر این کارا رو بلدن! ما مرد ها تهِ تهِ سفرمون همینه! اون هم بیشتر برای خاطر دخترم!ارمیا مودبانه جواب داد تا سپاس و قدردانی اس را نشان دهد: این حرفا چیه حاج علی، من مهمون ناخوانده شدم!حاج علی لبخندی زد و نگاهش مات جاده شد:_انگار این راه حالاحالاها باز نمیشه. چند ساعت پیش بود که بهمون خبر دادن دامادم شهید شده، سریع حرکت کردیم بریم ببینیم چه خبره؛ هنوز نمی دونیم چیشده؛ اصلا خبر شهادتش قطعی هست یا نه؟نگاه کنجکاو ارمیا به حاج علی بود؛ ولی نگاه حاج علی هنوز به تاریکی مقابلش بود:_یک سال پیش بود که اومد بهم گفت میخوام برم سوریه! میگفت دخترم راضی شده، اومده بود ازم اجازه بگیره؛ میدونست این راهی که میره احتمال برنگشتنش بیشتر از برگشتنشه!ارمیا پوزخندی زد به مردی که رفت و مُرد و زن جوانش را بیوه کرد... پوزخند زد به زنی که شوهرش را به کام مرگ فرستاده... زنی که حکم مرگ همسرش را داده بود دستش! با این حال آرام زمزمه کرد: خدا رحمتشون کنه.از سر ادب گفت. از سر احترام به مردی که او را از احتمال ایستاده یخ زدن نجات داده بود. به رحمت خدا امیدی نداشت. سالها بود که درهای امید را به روی خودش بسته بود.آیه اما، آرام آبجوشاش را مینوشید. کودک در بطنش تکانی خورد. کمرش درد گرفته بود از این همه نشستن! کودکش هم خسته بود و این خستگیاش از تکانهای مداومش مشخص بود. دستش را روی شکم برجستهاش گذاشت:"آرام باش جان مادر! آرام باش نفس پدر! آرام باش که خبر آوردهاند پدرت بینفس شده! تو آرام باش آرام جانم! کمی با دل بی دل شده ام راه بیا! تو آرام باش جان دلم، تو که تنها انیس مادر شده ای! بیا برای دل مادرت کاری کن!"چشمانش را بست و وقتی گشود که صدای اذان از تلفن همراهش بلند شد... صدای دلنشین اذان که پیچید، آیه چشمانش را از هم باز کرد. حاج علی از داشبورد بستهای درآورد و در آن را گشود. تیمم کرد و بعد خاک را به دست آیه داد. داخل ماشین نماز خواندند و ارمیا نگاه کرد به زنی که شوهرش را ساعاتی قبل از دست داده و نماز میخواند! به مردی که پناهش داده و آرام نماز میخواند! فشاری در قلبش حس کرد، فشاری که هر بار صدای اذان را میشنید احساس میکرد... فشاری که این نمازهای بیریا به قلبش میآورد. هنوز مردمی هستند که سخت به خدا امید دارند. بودنش را باور دارند. حضورش را حس می کنند. دلشان به بودنش قرص و محکم است. که دعا میکنند و می دانند احتمال اجابت نشدندش برابر است با احتمال برآورده شدنش اما هنوز سخت به دعاهای پنجاه درصدی امید دارند.چشم هایش کمی گرم شد و وقتی خورشید، در حال خودنمایی بود، راهداری و هلالاحمر و راهنمایی و رانندگی به کمک هم راه را باز کرده و به خودروها کمک کردند که به راه خود ادامه دهند. ارمیا از صمیم قلب تشکر کرد:_واقعا ازتون ممنونم که چند ساعتی بهم پناه دادید! اگه نبودین من تو این سرما میمُردم. حاج علی دست بر شانه اش گذاشت: این چه حرفیه پسرم؟! خدا هواتو داره. تا تهران هممسیریم، پشت سر ما باش که اگه اتفاقی افتاد دوباره تنها نباشی!_بیشتر از این شرمندهام نکنید حاج آقا!حاج علی: این حرفا رو نزن؛ پشت ماشین من بیا که خیالم راحت باشه!ارمیا لبخندی بر لب نشاند:_چشم! شما حرکت کنید منم پشت سرتونم!پژوی 405 سفید رنگ حاج علی میرفت و ارمیا با موتور سیاهرنگش در پی آنها میراند. حاج علی از آینه به جوان سیاهپوش پشت سرش نگاه میکرد. این پسر عجیب به دلش نشسته بود. کاش می شد دوباره او را ببیند.ساعات به کندی سپری میشد و راه به درازا کشیده بود. این برف سبب کندی حرکت بود. برای صبحانه و ناهار و نماز توقفهای کوتاهی داشتند و دوباره به راه افتادند. به ابتدای شهر که رسیدند، حاج علی توقف کرد؛ از ماشین پیاده شد و به سمت ارمیا رفت...خداحافظی کوتاهی کردند.حاج علی: خب دیگه راهمون از هم جداست. خیلی خوشحال شدم از دیدنت.ارمیا: ممنون از کمک شما. سعادتی بود برای من آشنایی با شما.حاج علی لبخندش عمق گرفت و گفت: خدا هواتو داره پسرم.ارمیا دنبال خدا در این قصه گشت. به نظر خودش همه اش شانس بود ولی چیزی به حاج علی نگفت. لازم نبود دل پیرمرد را بشکند. حاج علی رفت و ارمیا نگاهش خیره بود به راهِ رفتهی حاج علی!
نویسنده: سنیه منصوری
وقت نشد وسایل سفر رو حاضر کنم؛ برگشتمون عجلهای شد. حال دخترمم خوب نیست، زنها بهتر این کارا رو بلدن! ما مرد ها تهِ تهِ سفرمون همینه! اون هم بیشتر برای خاطر دخترم!ارمیا مودبانه جواب داد تا سپاس و قدردانی اس را نشان دهد: این حرفا چیه حاج علی، من مهمون ناخوانده شدم!حاج علی لبخندی زد و نگاهش مات جاده شد:_انگار این راه حالاحالاها باز نمیشه. چند ساعت پیش بود که بهمون خبر دادن دامادم شهید شده، سریع حرکت کردیم بریم ببینیم چه خبره؛ هنوز نمی دونیم چیشده؛ اصلا خبر شهادتش قطعی هست یا نه؟نگاه کنجکاو ارمیا به حاج علی بود؛ ولی نگاه حاج علی هنوز به تاریکی مقابلش بود:_یک سال پیش بود که اومد بهم گفت میخوام برم سوریه! میگفت دخترم راضی شده، اومده بود ازم اجازه بگیره؛ میدونست این راهی که میره احتمال برنگشتنش بیشتر از برگشتنشه!ارمیا پوزخندی زد به مردی که رفت و مُرد و زن جوانش را بیوه کرد... پوزخند زد به زنی که شوهرش را به کام مرگ فرستاده... زنی که حکم مرگ همسرش را داده بود دستش! با این حال آرام زمزمه کرد: خدا رحمتشون کنه.از سر ادب گفت. از سر احترام به مردی که او را از احتمال ایستاده یخ زدن نجات داده بود. به رحمت خدا امیدی نداشت. سالها بود که درهای امید را به روی خودش بسته بود.آیه اما، آرام آبجوشاش را مینوشید. کودک در بطنش تکانی خورد. کمرش درد گرفته بود از این همه نشستن! کودکش هم خسته بود و این خستگیاش از تکانهای مداومش مشخص بود. دستش را روی شکم برجستهاش گذاشت:"آرام باش جان مادر! آرام باش نفس پدر! آرام باش که خبر آوردهاند پدرت بینفس شده! تو آرام باش آرام جانم! کمی با دل بی دل شده ام راه بیا! تو آرام باش جان دلم، تو که تنها انیس مادر شده ای! بیا برای دل مادرت کاری کن!"چشمانش را بست و وقتی گشود که صدای اذان از تلفن همراهش بلند شد... صدای دلنشین اذان که پیچید، آیه چشمانش را از هم باز کرد. حاج علی از داشبورد بستهای درآورد و در آن را گشود. تیمم کرد و بعد خاک را به دست آیه داد. داخل ماشین نماز خواندند و ارمیا نگاه کرد به زنی که شوهرش را ساعاتی قبل از دست داده و نماز میخواند! به مردی که پناهش داده و آرام نماز میخواند! فشاری در قلبش حس کرد، فشاری که هر بار صدای اذان را میشنید احساس میکرد... فشاری که این نمازهای بیریا به قلبش میآورد. هنوز مردمی هستند که سخت به خدا امید دارند. بودنش را باور دارند. حضورش را حس می کنند. دلشان به بودنش قرص و محکم است. که دعا میکنند و می دانند احتمال اجابت نشدندش برابر است با احتمال برآورده شدنش اما هنوز سخت به دعاهای پنجاه درصدی امید دارند.چشم هایش کمی گرم شد و وقتی خورشید، در حال خودنمایی بود، راهداری و هلالاحمر و راهنمایی و رانندگی به کمک هم راه را باز کرده و به خودروها کمک کردند که به راه خود ادامه دهند. ارمیا از صمیم قلب تشکر کرد:_واقعا ازتون ممنونم که چند ساعتی بهم پناه دادید! اگه نبودین من تو این سرما میمُردم. حاج علی دست بر شانه اش گذاشت: این چه حرفیه پسرم؟! خدا هواتو داره. تا تهران هممسیریم، پشت سر ما باش که اگه اتفاقی افتاد دوباره تنها نباشی!_بیشتر از این شرمندهام نکنید حاج آقا!حاج علی: این حرفا رو نزن؛ پشت ماشین من بیا که خیالم راحت باشه!ارمیا لبخندی بر لب نشاند:_چشم! شما حرکت کنید منم پشت سرتونم!پژوی 405 سفید رنگ حاج علی میرفت و ارمیا با موتور سیاهرنگش در پی آنها میراند. حاج علی از آینه به جوان سیاهپوش پشت سرش نگاه میکرد. این پسر عجیب به دلش نشسته بود. کاش می شد دوباره او را ببیند.ساعات به کندی سپری میشد و راه به درازا کشیده بود. این برف سبب کندی حرکت بود. برای صبحانه و ناهار و نماز توقفهای کوتاهی داشتند و دوباره به راه افتادند. به ابتدای شهر که رسیدند، حاج علی توقف کرد؛ از ماشین پیاده شد و به سمت ارمیا رفت...خداحافظی کوتاهی کردند.حاج علی: خب دیگه راهمون از هم جداست. خیلی خوشحال شدم از دیدنت.ارمیا: ممنون از کمک شما. سعادتی بود برای من آشنایی با شما.حاج علی لبخندش عمق گرفت و گفت: خدا هواتو داره پسرم.ارمیا دنبال خدا در این قصه گشت. به نظر خودش همه اش شانس بود ولی چیزی به حاج علی نگفت. لازم نبود دل پیرمرد را بشکند. حاج علی رفت و ارمیا نگاهش خیره بود به راهِ رفتهی حاج علی!
۰:۴۰
حاج علی اتومبیل را جلوی خانهای نگهداشت و ماشین را وارد پارکینگ کرد.وقتی ماشین پارک شد، نگاه آیه به روزهایی رفت که گذشته بودند، ماشین مَردش در قم بود. از همان روزی که او را در خانه پدرش گذاشته بود و به سوریه رفته بود، ماشین همانجا بود!سوار آسانسور که شدند آیه باز هم به یاد آورد: -آخیش! خسته شدما بانو، چقدر راه طولانی بود.آیه پشت چشمی نازک کرد:_من که گفتم بذار منم یهکم بشینم، خودت نذاشتی؛ حالا هم دلم برات نمیسوزه!-چشمم روشن، دیگه چی؟! من استراحت کنم و شما رانندگی کنی؟آیه اعتراض آمیز گفت:_خب خسته شدی دیگه!-فدای سرت! تو نباید خسته بشی! امانت حاج علی هستیها، دختر دردونهی حاج علی! آیه پشت چشمی نازک کرد و گفت:_من مال هیچکس نیستم!مَردش ابرویی بالا انداخت و گفت:_شما که مال من هستید؛ اما در اصل امانت خدایی تو دستای من و پدرت، باید مواظبت باشیم دیگه بانو!حاج علی در را باز نگه داشته بود تا آیه خارج شود. این روزها سنگین شده بود و سخت راه میرفت. آرام کلید را از درون کیفش درآورد، در را گشود. سرش را پایین انداخت و در را رها کرد... در که باز شد نفس کشید عطر حضورِ غایبِ این روزهای زندگیاش را...وارد خانه که شد بدون نگاه انداختن به خانه و سایههایی که میآمدند و محو میشدند، به سمت اتاق خوابشان رفت. حاج علی او را به حال خود گذاشت. می دانست این تنهایی را نیاز دارد.نگاهش را در اتاق چرخاند... به لباسهای مردش که مثل همیشه مرتب بود، به کلاههای آویزان روی دیوار، شمشیر رژهاش که نقش دیوار شده و پوتینهای واکس خورده، به تخت همیشه آنکادر شدهاش... زندگی با یک ارتشی این چیزها را هم دارد دیگر! مرتب کردن تخت را دیگر خوب یاد گرفته بود.-آیه بانو دستمو نگاه کن! اینجوری کن، بعد صاف ببرش پایین... نه! اونجوری نکن! ببریش پایین، مچاله میشه! دوباره تا بزن!-اَه! من نمیتونم خودت درستش کن!-نه دیگه بانو! من که نمیتونم تخت دونفره رو تنهای آنکادر کنم!آیه لب ورچید:_باشه! از اول بگو چطوری کنم؟و تخت را آن روز و تمام روزهای نُه سال گذشته با هم مرتب کردند...روی تخت نشست و دست روی آن کشید. آرام سرش را روی بالش مَردش گذاشت و عطر تن مَردش را به جان کشید... آنقدر نفس گرفت و اشک ریخت که خوابش برد. خواب مَردش را دید، خواب لبخندش را؛ شنید آهنگ دلنشین صدایش را...حاج علی تلفن را برداشته و با همان شماره ای که به او زنگ زده بودند، تماس گرفت و اطلاع داد که به تهران رسیدهاند. قرار شد برای برنامهریزیهای بیشتر به منزل بیایند.آیه در خواب بود که صدای زنگ خانه بلند شد. مردانی با لباس سرتاسر مشکی با سرهای به زیر افتاده پا درون خانه گذاشتند. انتظار مهماننوازی و پذیرایی نبود، غم بسیار بزرگ بود. برای مردانی که از دانشکدهی افسری دوست و یار بودند؛ شاید دیگر واژه برادری بیشتر به این مدت رفاقت میخورد!حاج علی چای دم کرده و ظرف خرما را که مقابلشان گذاشت، دلش گرفت! معنای این خرما گذاشتنها را دوست نداشت.-تسلیت میگم خدمتتون! میرهادی هستم، برای هماهنگی برای مراسم باید زودتر مزاحمتون میشدیم!حاج علی لب تر کرد و گفت:_ممنون! شرمنده مزاحم شما شدم؛ حالا مطمئن هستید این اتفاق افتاده؟میرهادی: بله، خبر تایید شده که ما اطلاع دادیم؛ متاسفانه یکی از بهترین همکارامون رو از دست دادیم!همراهانش هم آه کشیدند. میرهادی: همسر و مادرشون نیومدن؟_مادرش که بیمارستان هستن، به برادرشم گفتم اونجا باشه برای کارهای مادر و هماهنگیهای اونجا، همسرشم که از وقتی اومدیم تو اتاق رفته و...بعد سری به افسوس تکان داد: شرایط خوبی نداره.میرهادی نفس سنگینش را بیرون داد: برای محل دفن تصمیمی گرفته شده؟_بهم گفته بود که میخواد قم دفن بشه.میرهادی: پس بعد از تشییع توی تهران برای تدفین قم میرید؟ ما با گلزار شهدا هماهنگ میکنیم._خیره انشاءالله!آیه که چشم باز کرد، صدای بسته شدن در خانه را شنید. چشمش به قاب عکس روی میز کنار تخت افتاد... عکس دونفره! کاش بودی و با کودکت حداقل یک عکس داشتی مَرد من!چشمش را بست و به یاد آورد:-من میدونم دختره! دختر باباست این فسقلی!آیه: نخیرم! پسر مامانشه؛ مثلا من دارم بزرگش میکنما! خودم میدونم بچه پسره! -حالا میبینی! این خانوم کوچولوی منه، نفس باباشه!آیه ابرو در هم کشید و لب ورچید:_بفرما! بهخاطر همین کارای توئه که میگم من دختر نمیخوام! دختر هووی مادره؛ نیومده جای منو گرفته!-نگو بانو! تو زیباترین آیهی خدایی! تو تمام زندگی منی... دختر میخوام که مثل مادرش باشه... شکل مادرش باشه! میخوام همهی خونه پر از تو باشه بانو!
۰:۴۰
لبخند به لب آیه آمد؛ کاش پسری باشد شبیه تو! من تو را میخواهم مَرد من!تلفن همراهش زنگ خورد. آن را در کیفش پیدا کرد. نام "رها" نقش بسته بود... "رها" دوست بود، خواهر بود، همکار بود. رها لبخند بود... لبخندی به وسعت تمام دردهایش!




رها پالتویش را بیشتر به خود فشرد. از زیرِ چادری که سوغات آیه از مشهد بود هم، سرما میلرزاندش! باید چند دست لباس گرم می خرید؛ شاید میتوانست اندکی از حقوقش را برای خود نگاه دارد. خسته شده بود از این زندگی؛ باید با احسان صحبت میکرد تا زودتر ازدواج کنند. اینطوری خودش خلاص میشد اما مادرش چه؟ او را تنها میگذاشت؟به خانه رسید؛ خانهی نسبتا بزرگ و خوبی بود، اما هیچ چیز این خانه برای او و مادرش نبود. زنگ را فشرد... کسی در را باز نکرد. میدانست مادرش اجازهی باز کردن در را هم ندارد؛ هیچوقت این حق را نداشت. این مادر و دختر هیچ حقی نداشتند، داستان تلخی بود قصّه زندگی رها و مادرش...امروز کلیدش را جا گذاشته بود و باید پشت در میماند تا پدر دلش بسوزد و در را باز کند. ساعتی گذشت و سرما به جانش نشسته بود. ماشین برادرش رامین را دید که با سرعت نزدیک میشود. ترمز سخت مقابل در زد و با عجله پیاده شد؛ حتی رها را هم ندید! در را باز کرد و وارد خانه شد. آنقدر عجله داشت که در را باز گذاشت و رفت. رها وارد شد، رامین همیشه عجیب رفتار میکرد؛ اما امروز این همه دستپاچگی، عجیب بود!وارد خانه که شد، به سمت آشپزخانه رفت، جایی که همیشه میتوانست مادرش را پیدا کند. رها: سلام مامان زهرای خودم، خسته نباشی!_سلام عزیزم؛ ببخش که پشت در موندی! بابات خونهست، نشد در رو برات باز کنم! چرا کلید نبرده بودی؟ آخه دختر تو چرا اینقدر بیحواسی؟رها مادر را در آغوش گرفت:_فدای سرت عزیزم؛ حرص نخور! من عادت دارم!
یاداشت نویسنده ۲رها از قید و بند دنیا نبود اما دربند دنیای این زمینی ها هم نمیشد. راهش را پیدا کرده بود. راهی که انسانیت را میساخت، معنا می کرد و مفهوم می بخشید. رها دنیایی از قید و بند ها بود به وسعت دین...دین من، مفهوم انسانیت را ساخته است
splus.ir/romansaniehmansourieitaa.com/saniehmansourihttps://rubika.ir/romansaniehmansourihttps://ble.ir/romansaniehmansouri





یاداشت نویسنده ۲رها از قید و بند دنیا نبود اما دربند دنیای این زمینی ها هم نمیشد. راهش را پیدا کرده بود. راهی که انسانیت را میساخت، معنا می کرد و مفهوم می بخشید. رها دنیایی از قید و بند ها بود به وسعت دین...دین من، مفهوم انسانیت را ساخته است
splus.ir/romansaniehmansourieitaa.com/saniehmansourihttps://rubika.ir/romansaniehmansourihttps://ble.ir/romansaniehmansouri
۰:۴۰
از روزی که رفتی قصه آغاز شد
همراه آیه های سید مهدی می شویم در این رمضان(ویرایش جدید)قسمت دوم








#از_روزی_که_رفتی_دو
نویسنده: سنیه منصوری






وقت نشد وسایل سفر رو حاضر کنم؛ برگشتمون عجلهای شد. حال دخترمم خوب نیست، زنها بهتر این کارا رو بلدن! ما مرد ها تهِ تهِ سفرمون همینه! اون هم بیشتر برای خاطر دخترم!ارمیا مودبانه جواب داد تا سپاس و قدردانی اس را نشان دهد: این حرفا چیه حاج علی، من مهمون ناخوانده شدم!حاج علی لبخندی زد و نگاهش مات جاده شد:_انگار این راه حالاحالاها باز نمیشه. چند ساعت پیش بود که بهمون خبر دادن دامادم شهید شده، سریع حرکت کردیم بریم ببینیم چه خبره؛ هنوز نمی دونیم چیشده؛ اصلا خبر شهادتش قطعی هست یا نه؟نگاه کنجکاو ارمیا به حاج علی بود؛ ولی نگاه حاج علی هنوز به تاریکی مقابلش بود:_یک سال پیش بود که اومد بهم گفت میخوام برم سوریه! میگفت دخترم راضی شده، اومده بود ازم اجازه بگیره؛ میدونست این راهی که میره احتمال برنگشتنش بیشتر از برگشتنشه!ارمیا پوزخندی زد به مردی که رفت و مُرد و زن جوانش را بیوه کرد... پوزخند زد به زنی که شوهرش را به کام مرگ فرستاده... زنی که حکم مرگ همسرش را داده بود دستش! با این حال آرام زمزمه کرد: خدا رحمتشون کنه.از سر ادب گفت. از سر احترام به مردی که او را از احتمال ایستاده یخ زدن نجات داده بود. به رحمت خدا امیدی نداشت. سالها بود که درهای امید را به روی خودش بسته بود.آیه اما، آرام آبجوشاش را مینوشید. کودک در بطنش تکانی خورد. کمرش درد گرفته بود از این همه نشستن! کودکش هم خسته بود و این خستگیاش از تکانهای مداومش مشخص بود. دستش را روی شکم برجستهاش گذاشت:"آرام باش جان مادر! آرام باش نفس پدر! آرام باش که خبر آوردهاند پدرت بینفس شده! تو آرام باش آرام جانم! کمی با دل بی دل شده ام راه بیا! تو آرام باش جان دلم، تو که تنها انیس مادر شده ای! بیا برای دل مادرت کاری کن!"چشمانش را بست و وقتی گشود که صدای اذان از تلفن همراهش بلند شد... صدای دلنشین اذان که پیچید، آیه چشمانش را از هم باز کرد. حاج علی از داشبورد بستهای درآورد و در آن را گشود. تیمم کرد و بعد خاک را به دست آیه داد. داخل ماشین نماز خواندند و ارمیا نگاه کرد به زنی که شوهرش را ساعاتی قبل از دست داده و نماز میخواند! به مردی که پناهش داده و آرام نماز میخواند! فشاری در قلبش حس کرد، فشاری که هر بار صدای اذان را میشنید احساس میکرد... فشاری که این نمازهای بیریا به قلبش میآورد. هنوز مردمی هستند که سخت به خدا امید دارند. بودنش را باور دارند. حضورش را حس می کنند. دلشان به بودنش قرص و محکم است. که دعا میکنند و می دانند احتمال اجابت نشدندش برابر است با احتمال برآورده شدنش اما هنوز سخت به دعاهای پنجاه درصدی امید دارند.چشم هایش کمی گرم شد و وقتی خورشید، در حال خودنمایی بود، راهداری و هلالاحمر و راهنمایی و رانندگی به کمک هم راه را باز کرده و به خودروها کمک کردند که به راه خود ادامه دهند. ارمیا از صمیم قلب تشکر کرد:_واقعا ازتون ممنونم که چند ساعتی بهم پناه دادید! اگه نبودین من تو این سرما میمُردم. حاج علی دست بر شانه اش گذاشت: این چه حرفیه پسرم؟! خدا هواتو داره. تا تهران هممسیریم، پشت سر ما باش که اگه اتفاقی افتاد دوباره تنها نباشی!_بیشتر از این شرمندهام نکنید حاج آقا!حاج علی: این حرفا رو نزن؛ پشت ماشین من بیا که خیالم راحت باشه!ارمیا لبخندی بر لب نشاند:_چشم! شما حرکت کنید منم پشت سرتونم!پژوی 405 سفید رنگ حاج علی میرفت و ارمیا با موتور سیاهرنگش در پی آنها میراند. حاج علی از آینه به جوان سیاهپوش پشت سرش نگاه میکرد. این پسر عجیب به دلش نشسته بود. کاش می شد دوباره او را ببیند.ساعات به کندی سپری میشد و راه به درازا کشیده بود. این برف سبب کندی حرکت بود. برای صبحانه و ناهار و نماز توقفهای کوتاهی داشتند و دوباره به راه افتادند. به ابتدای شهر که رسیدند، حاج علی توقف کرد؛ از ماشین پیاده شد و به سمت ارمیا رفت...خداحافظی کوتاهی کردند.حاج علی: خب دیگه راهمون از هم جداست. خیلی خوشحال شدم از دیدنت.ارمیا: ممنون از کمک شما. سعادتی بود برای من آشنایی با شما.حاج علی لبخندش عمق گرفت و گفت: خدا هواتو داره پسرم.ارمیا دنبال خدا در این قصه گشت. به نظر خودش همه اش شانس بود ولی چیزی به حاج علی نگفت. لازم نبود دل پیرمرد را بشکند. حاج علی رفت و ارمیا نگاهش خیره بود به راهِ رفتهی حاج علی!
نویسنده: سنیه منصوری
وقت نشد وسایل سفر رو حاضر کنم؛ برگشتمون عجلهای شد. حال دخترمم خوب نیست، زنها بهتر این کارا رو بلدن! ما مرد ها تهِ تهِ سفرمون همینه! اون هم بیشتر برای خاطر دخترم!ارمیا مودبانه جواب داد تا سپاس و قدردانی اس را نشان دهد: این حرفا چیه حاج علی، من مهمون ناخوانده شدم!حاج علی لبخندی زد و نگاهش مات جاده شد:_انگار این راه حالاحالاها باز نمیشه. چند ساعت پیش بود که بهمون خبر دادن دامادم شهید شده، سریع حرکت کردیم بریم ببینیم چه خبره؛ هنوز نمی دونیم چیشده؛ اصلا خبر شهادتش قطعی هست یا نه؟نگاه کنجکاو ارمیا به حاج علی بود؛ ولی نگاه حاج علی هنوز به تاریکی مقابلش بود:_یک سال پیش بود که اومد بهم گفت میخوام برم سوریه! میگفت دخترم راضی شده، اومده بود ازم اجازه بگیره؛ میدونست این راهی که میره احتمال برنگشتنش بیشتر از برگشتنشه!ارمیا پوزخندی زد به مردی که رفت و مُرد و زن جوانش را بیوه کرد... پوزخند زد به زنی که شوهرش را به کام مرگ فرستاده... زنی که حکم مرگ همسرش را داده بود دستش! با این حال آرام زمزمه کرد: خدا رحمتشون کنه.از سر ادب گفت. از سر احترام به مردی که او را از احتمال ایستاده یخ زدن نجات داده بود. به رحمت خدا امیدی نداشت. سالها بود که درهای امید را به روی خودش بسته بود.آیه اما، آرام آبجوشاش را مینوشید. کودک در بطنش تکانی خورد. کمرش درد گرفته بود از این همه نشستن! کودکش هم خسته بود و این خستگیاش از تکانهای مداومش مشخص بود. دستش را روی شکم برجستهاش گذاشت:"آرام باش جان مادر! آرام باش نفس پدر! آرام باش که خبر آوردهاند پدرت بینفس شده! تو آرام باش آرام جانم! کمی با دل بی دل شده ام راه بیا! تو آرام باش جان دلم، تو که تنها انیس مادر شده ای! بیا برای دل مادرت کاری کن!"چشمانش را بست و وقتی گشود که صدای اذان از تلفن همراهش بلند شد... صدای دلنشین اذان که پیچید، آیه چشمانش را از هم باز کرد. حاج علی از داشبورد بستهای درآورد و در آن را گشود. تیمم کرد و بعد خاک را به دست آیه داد. داخل ماشین نماز خواندند و ارمیا نگاه کرد به زنی که شوهرش را ساعاتی قبل از دست داده و نماز میخواند! به مردی که پناهش داده و آرام نماز میخواند! فشاری در قلبش حس کرد، فشاری که هر بار صدای اذان را میشنید احساس میکرد... فشاری که این نمازهای بیریا به قلبش میآورد. هنوز مردمی هستند که سخت به خدا امید دارند. بودنش را باور دارند. حضورش را حس می کنند. دلشان به بودنش قرص و محکم است. که دعا میکنند و می دانند احتمال اجابت نشدندش برابر است با احتمال برآورده شدنش اما هنوز سخت به دعاهای پنجاه درصدی امید دارند.چشم هایش کمی گرم شد و وقتی خورشید، در حال خودنمایی بود، راهداری و هلالاحمر و راهنمایی و رانندگی به کمک هم راه را باز کرده و به خودروها کمک کردند که به راه خود ادامه دهند. ارمیا از صمیم قلب تشکر کرد:_واقعا ازتون ممنونم که چند ساعتی بهم پناه دادید! اگه نبودین من تو این سرما میمُردم. حاج علی دست بر شانه اش گذاشت: این چه حرفیه پسرم؟! خدا هواتو داره. تا تهران هممسیریم، پشت سر ما باش که اگه اتفاقی افتاد دوباره تنها نباشی!_بیشتر از این شرمندهام نکنید حاج آقا!حاج علی: این حرفا رو نزن؛ پشت ماشین من بیا که خیالم راحت باشه!ارمیا لبخندی بر لب نشاند:_چشم! شما حرکت کنید منم پشت سرتونم!پژوی 405 سفید رنگ حاج علی میرفت و ارمیا با موتور سیاهرنگش در پی آنها میراند. حاج علی از آینه به جوان سیاهپوش پشت سرش نگاه میکرد. این پسر عجیب به دلش نشسته بود. کاش می شد دوباره او را ببیند.ساعات به کندی سپری میشد و راه به درازا کشیده بود. این برف سبب کندی حرکت بود. برای صبحانه و ناهار و نماز توقفهای کوتاهی داشتند و دوباره به راه افتادند. به ابتدای شهر که رسیدند، حاج علی توقف کرد؛ از ماشین پیاده شد و به سمت ارمیا رفت...خداحافظی کوتاهی کردند.حاج علی: خب دیگه راهمون از هم جداست. خیلی خوشحال شدم از دیدنت.ارمیا: ممنون از کمک شما. سعادتی بود برای من آشنایی با شما.حاج علی لبخندش عمق گرفت و گفت: خدا هواتو داره پسرم.ارمیا دنبال خدا در این قصه گشت. به نظر خودش همه اش شانس بود ولی چیزی به حاج علی نگفت. لازم نبود دل پیرمرد را بشکند. حاج علی رفت و ارمیا نگاهش خیره بود به راهِ رفتهی حاج علی!
۰:۴۰
حاج علی اتومبیل را جلوی خانهای نگهداشت و ماشین را وارد پارکینگ کرد.وقتی ماشین پارک شد، نگاه آیه به روزهایی رفت که گذشته بودند، ماشین مَردش در قم بود. از همان روزی که او را در خانه پدرش گذاشته بود و به سوریه رفته بود، ماشین همانجا بود!سوار آسانسور که شدند آیه باز هم به یاد آورد: -آخیش! خسته شدما بانو، چقدر راه طولانی بود.آیه پشت چشمی نازک کرد:_من که گفتم بذار منم یهکم بشینم، خودت نذاشتی؛ حالا هم دلم برات نمیسوزه!-چشمم روشن، دیگه چی؟! من استراحت کنم و شما رانندگی کنی؟آیه اعتراض آمیز گفت:_خب خسته شدی دیگه!-فدای سرت! تو نباید خسته بشی! امانت حاج علی هستیها، دختر دردونهی حاج علی! آیه پشت چشمی نازک کرد و گفت:_من مال هیچکس نیستم!مَردش ابرویی بالا انداخت و گفت:_شما که مال من هستید؛ اما در اصل امانت خدایی تو دستای من و پدرت، باید مواظبت باشیم دیگه بانو!حاج علی در را باز نگه داشته بود تا آیه خارج شود. این روزها سنگین شده بود و سخت راه میرفت. آرام کلید را از درون کیفش درآورد، در را گشود. سرش را پایین انداخت و در را رها کرد... در که باز شد نفس کشید عطر حضورِ غایبِ این روزهای زندگیاش را...وارد خانه که شد بدون نگاه انداختن به خانه و سایههایی که میآمدند و محو میشدند، به سمت اتاق خوابشان رفت. حاج علی او را به حال خود گذاشت. می دانست این تنهایی را نیاز دارد.نگاهش را در اتاق چرخاند... به لباسهای مردش که مثل همیشه مرتب بود، به کلاههای آویزان روی دیوار، شمشیر رژهاش که نقش دیوار شده و پوتینهای واکس خورده، به تخت همیشه آنکادر شدهاش... زندگی با یک ارتشی این چیزها را هم دارد دیگر! مرتب کردن تخت را دیگر خوب یاد گرفته بود.-آیه بانو دستمو نگاه کن! اینجوری کن، بعد صاف ببرش پایین... نه! اونجوری نکن! ببریش پایین، مچاله میشه! دوباره تا بزن!-اَه! من نمیتونم خودت درستش کن!-نه دیگه بانو! من که نمیتونم تخت دونفره رو تنهای آنکادر کنم!آیه لب ورچید:_باشه! از اول بگو چطوری کنم؟و تخت را آن روز و تمام روزهای نُه سال گذشته با هم مرتب کردند...روی تخت نشست و دست روی آن کشید. آرام سرش را روی بالش مَردش گذاشت و عطر تن مَردش را به جان کشید... آنقدر نفس گرفت و اشک ریخت که خوابش برد. خواب مَردش را دید، خواب لبخندش را؛ شنید آهنگ دلنشین صدایش را...حاج علی تلفن را برداشته و با همان شماره ای که به او زنگ زده بودند، تماس گرفت و اطلاع داد که به تهران رسیدهاند. قرار شد برای برنامهریزیهای بیشتر به منزل بیایند.آیه در خواب بود که صدای زنگ خانه بلند شد. مردانی با لباس سرتاسر مشکی با سرهای به زیر افتاده پا درون خانه گذاشتند. انتظار مهماننوازی و پذیرایی نبود، غم بسیار بزرگ بود. برای مردانی که از دانشکدهی افسری دوست و یار بودند؛ شاید دیگر واژه برادری بیشتر به این مدت رفاقت میخورد!حاج علی چای دم کرده و ظرف خرما را که مقابلشان گذاشت، دلش گرفت! معنای این خرما گذاشتنها را دوست نداشت.-تسلیت میگم خدمتتون! میرهادی هستم، برای هماهنگی برای مراسم باید زودتر مزاحمتون میشدیم!حاج علی لب تر کرد و گفت:_ممنون! شرمنده مزاحم شما شدم؛ حالا مطمئن هستید این اتفاق افتاده؟میرهادی: بله، خبر تایید شده که ما اطلاع دادیم؛ متاسفانه یکی از بهترین همکارامون رو از دست دادیم!همراهانش هم آه کشیدند. میرهادی: همسر و مادرشون نیومدن؟_مادرش که بیمارستان هستن، به برادرشم گفتم اونجا باشه برای کارهای مادر و هماهنگیهای اونجا، همسرشم که از وقتی اومدیم تو اتاق رفته و...بعد سری به افسوس تکان داد: شرایط خوبی نداره.میرهادی نفس سنگینش را بیرون داد: برای محل دفن تصمیمی گرفته شده؟_بهم گفته بود که میخواد قم دفن بشه.میرهادی: پس بعد از تشییع توی تهران برای تدفین قم میرید؟ ما با گلزار شهدا هماهنگ میکنیم._خیره انشاءالله!آیه که چشم باز کرد، صدای بسته شدن در خانه را شنید. چشمش به قاب عکس روی میز کنار تخت افتاد... عکس دونفره! کاش بودی و با کودکت حداقل یک عکس داشتی مَرد من!چشمش را بست و به یاد آورد:-من میدونم دختره! دختر باباست این فسقلی!آیه: نخیرم! پسر مامانشه؛ مثلا من دارم بزرگش میکنما! خودم میدونم بچه پسره! -حالا میبینی! این خانوم کوچولوی منه، نفس باباشه!آیه ابرو در هم کشید و لب ورچید:_بفرما! بهخاطر همین کارای توئه که میگم من دختر نمیخوام! دختر هووی مادره؛ نیومده جای منو گرفته!-نگو بانو! تو زیباترین آیهی خدایی! تو تمام زندگی منی... دختر میخوام که مثل مادرش باشه... شکل مادرش باشه! میخوام همهی خونه پر از تو باشه بانو!
۰:۴۰
لبخند به لب آیه آمد؛ کاش پسری باشد شبیه تو! من تو را میخواهم مَرد من!تلفن همراهش زنگ خورد. آن را در کیفش پیدا کرد. نام "رها" نقش بسته بود... "رها" دوست بود، خواهر بود، همکار بود. رها لبخند بود... لبخندی به وسعت تمام دردهایش!




رها پالتویش را بیشتر به خود فشرد. از زیرِ چادری که سوغات آیه از مشهد بود هم، سرما میلرزاندش! باید چند دست لباس گرم می خرید؛ شاید میتوانست اندکی از حقوقش را برای خود نگاه دارد. خسته شده بود از این زندگی؛ باید با احسان صحبت میکرد تا زودتر ازدواج کنند. اینطوری خودش خلاص میشد اما مادرش چه؟ او را تنها میگذاشت؟به خانه رسید؛ خانهی نسبتا بزرگ و خوبی بود، اما هیچ چیز این خانه برای او و مادرش نبود. زنگ را فشرد... کسی در را باز نکرد. میدانست مادرش اجازهی باز کردن در را هم ندارد؛ هیچوقت این حق را نداشت. این مادر و دختر هیچ حقی نداشتند، داستان تلخی بود قصّه زندگی رها و مادرش...امروز کلیدش را جا گذاشته بود و باید پشت در میماند تا پدر دلش بسوزد و در را باز کند. ساعتی گذشت و سرما به جانش نشسته بود. ماشین برادرش رامین را دید که با سرعت نزدیک میشود. ترمز سخت مقابل در زد و با عجله پیاده شد؛ حتی رها را هم ندید! در را باز کرد و وارد خانه شد. آنقدر عجله داشت که در را باز گذاشت و رفت. رها وارد شد، رامین همیشه عجیب رفتار میکرد؛ اما امروز این همه دستپاچگی، عجیب بود!وارد خانه که شد، به سمت آشپزخانه رفت، جایی که همیشه میتوانست مادرش را پیدا کند. رها: سلام مامان زهرای خودم، خسته نباشی!_سلام عزیزم؛ ببخش که پشت در موندی! بابات خونهست، نشد در رو برات باز کنم! چرا کلید نبرده بودی؟ آخه دختر تو چرا اینقدر بیحواسی؟رها مادر را در آغوش گرفت:_فدای سرت عزیزم؛ حرص نخور! من عادت دارم!
یاداشت نویسنده ۲رها از قید و بند دنیا نبود اما دربند دنیای این زمینی ها هم نمیشد. راهش را پیدا کرده بود. راهی که انسانیت را میساخت، معنا می کرد و مفهوم می بخشید. رها دنیایی از قید و بند ها بود به وسعت دین...دین من، مفهوم انسانیت را ساخته است
splus.ir/romansaniehmansourieitaa.com/saniehmansourihttps://rubika.ir/romansaniehmansourihttps://ble.ir/romansaniehmansouri





یاداشت نویسنده ۲رها از قید و بند دنیا نبود اما دربند دنیای این زمینی ها هم نمیشد. راهش را پیدا کرده بود. راهی که انسانیت را میساخت، معنا می کرد و مفهوم می بخشید. رها دنیایی از قید و بند ها بود به وسعت دین...دین من، مفهوم انسانیت را ساخته است
splus.ir/romansaniehmansourieitaa.com/saniehmansourihttps://rubika.ir/romansaniehmansourihttps://ble.ir/romansaniehmansouri
۰:۴۱