-نه بانو؛ اینجا با حضور تو بهشته، نباشی بهشت خدا هم خود جهنمه!آیه مستانه خندید به این اخم و جدیّت صدای مَردش..صدای حاج علی او را از خاطرات به بیرون پرتاب کرد:_آیه جان..بابا! بیا این آبجوش رو بخور گرمت کنه!به لیوان میان دستان پدر نگاه کرد. لیوان را گرفت و بخارش را نفس کشید؛ این عادت همیشگی او و مَردش بود، به یاد آورد...مَردش استکان را از روی میز برداشت و بخارش را نفس کشید و گفت:_لذت خوردن یه چایی خوب، به اینه که اول عطرشو نفس بکشی.. مخصوصاً وقتی چای بهارنارنج باشه!استکان رابه بینیاش نزدیک کرد و نفس عمیقی کشید و با لذت چشمانش را بست.حاج علی لیوان چای رابه سمت ارمیا گرفت: _بفرمایید، چای دارچینه، بخور گرم شی!لیوان را گرفت و تشکر کوتاهی کرد. بعد با اشاره به قرصی که در قدطی حلبی اش می سوخت پرسید: اینها ابزار کمپ و کوهستانه! اهل کوه نوردی هستید؟ حاج علی نگاهش به بارش برف خیره ماند و گفت: نه! دامادم برام خریده بود، برای روزهای ضروری! اما انگار برای امروز بود چون تا حالا تمام این ۹ سال هیچ وقت به کار نیومده بود!ارمیا هم نگاهی به اطراف انداخت. بارش برف قطع شده بود؛ اما آنقدر شدید باریده بود که هنوز هم امکان حرکت وجود نداشت؛ باید منتظر راهداری و امدادگران هلالاحمر بمانند. دستی جلوی چشمش قرار گرفت،حاج علی بستهای بیسکوئیت رامقابلش گرفته بود:_بخور، بهتر از هیچیه!
#آیه_ارمیا#از_روزی_که_رفتی
یادداشت نویسنده ۱
قصه ی آیه، قصه زندگی و تنهایی های کسی هست که از عشق زمینی برای رسیدن به عشق حقیقی گذشت.جان فدایک واژه نیست...یک دنیاست. دنیای زنی در گوشه خانه! دنیای دخترکی در میان عروسک ها! دنیای پسری با تفنگ پلاستیکی! دنیای مردی که از یک شب به بعد دیگر نیامد...و چشم هایی که منتظر ماند و منتظر ماند و منتظر ماند....و تاریخ خواهد نوشت:ارتش فدای ملت/ ملت پناه ارتش
splus.ir/romansaniehmansourieitaa.com/saniehmansourihttps://rubika.ir/romansaniehmansourihttps://ble.ir/romansaniehmansouri





#آیه_ارمیا#از_روزی_که_رفتی
یادداشت نویسنده ۱
قصه ی آیه، قصه زندگی و تنهایی های کسی هست که از عشق زمینی برای رسیدن به عشق حقیقی گذشت.جان فدایک واژه نیست...یک دنیاست. دنیای زنی در گوشه خانه! دنیای دخترکی در میان عروسک ها! دنیای پسری با تفنگ پلاستیکی! دنیای مردی که از یک شب به بعد دیگر نیامد...و چشم هایی که منتظر ماند و منتظر ماند و منتظر ماند....و تاریخ خواهد نوشت:ارتش فدای ملت/ ملت پناه ارتش
۱۴:۴۸
از روزی که رفتی قصه آغاز شد
همراه آیه های سید مهدی می شویم در این رمضان(ویرایش جدید)قسمت دوم








#از_روزی_که_رفتی_دو
نویسنده: سنیه منصوری






وقت نشد وسایل سفر رو حاضر کنم؛ برگشتمون عجلهای شد. حال دخترمم خوب نیست، زنها بهتر این کارا رو بلدن! ما مرد ها تهِ تهِ سفرمون همینه! اون هم بیشتر برای خاطر دخترم!ارمیا مودبانه جواب داد تا سپاس و قدردانی اس را نشان دهد: این حرفا چیه حاج علی، من مهمون ناخوانده شدم!حاج علی لبخندی زد و نگاهش مات جاده شد:_انگار این راه حالاحالاها باز نمیشه. چند ساعت پیش بود که بهمون خبر دادن دامادم شهید شده، سریع حرکت کردیم بریم ببینیم چه خبره؛ هنوز نمی دونیم چیشده؛ اصلا خبر شهادتش قطعی هست یا نه؟نگاه کنجکاو ارمیا به حاج علی بود؛ ولی نگاه حاج علی هنوز به تاریکی مقابلش بود:_یک سال پیش بود که اومد بهم گفت میخوام برم سوریه! میگفت دخترم راضی شده، اومده بود ازم اجازه بگیره؛ میدونست این راهی که میره احتمال برنگشتنش بیشتر از برگشتنشه!ارمیا پوزخندی زد به مردی که رفت و مُرد و زن جوانش را بیوه کرد... پوزخند زد به زنی که شوهرش را به کام مرگ فرستاده... زنی که حکم مرگ همسرش را داده بود دستش! با این حال آرام زمزمه کرد: خدا رحمتشون کنه.از سر ادب گفت. از سر احترام به مردی که او را از احتمال ایستاده یخ زدن نجات داده بود. به رحمت خدا امیدی نداشت. سالها بود که درهای امید را به روی خودش بسته بود.آیه اما، آرام آبجوشاش را مینوشید. کودک در بطنش تکانی خورد. کمرش درد گرفته بود از این همه نشستن! کودکش هم خسته بود و این خستگیاش از تکانهای مداومش مشخص بود. دستش را روی شکم برجستهاش گذاشت:"آرام باش جان مادر! آرام باش نفس پدر! آرام باش که خبر آوردهاند پدرت بینفس شده! تو آرام باش آرام جانم! کمی با دل بی دل شده ام راه بیا! تو آرام باش جان دلم، تو که تنها انیس مادر شده ای! بیا برای دل مادرت کاری کن!"چشمانش را بست و وقتی گشود که صدای اذان از تلفن همراهش بلند شد... صدای دلنشین اذان که پیچید، آیه چشمانش را از هم باز کرد. حاج علی از داشبورد بستهای درآورد و در آن را گشود. تیمم کرد و بعد خاک را به دست آیه داد. داخل ماشین نماز خواندند و ارمیا نگاه کرد به زنی که شوهرش را ساعاتی قبل از دست داده و نماز میخواند! به مردی که پناهش داده و آرام نماز میخواند! فشاری در قلبش حس کرد، فشاری که هر بار صدای اذان را میشنید احساس میکرد... فشاری که این نمازهای بیریا به قلبش میآورد. هنوز مردمی هستند که سخت به خدا امید دارند. بودنش را باور دارند. حضورش را حس می کنند. دلشان به بودنش قرص و محکم است. که دعا میکنند و می دانند احتمال اجابت نشدندش برابر است با احتمال برآورده شدنش اما هنوز سخت به دعاهای پنجاه درصدی امید دارند.چشم هایش کمی گرم شد و وقتی خورشید، در حال خودنمایی بود، راهداری و هلالاحمر و راهنمایی و رانندگی به کمک هم راه را باز کرده و به خودروها کمک کردند که به راه خود ادامه دهند. ارمیا از صمیم قلب تشکر کرد:_واقعا ازتون ممنونم که چند ساعتی بهم پناه دادید! اگه نبودین من تو این سرما میمُردم. حاج علی دست بر شانه اش گذاشت: این چه حرفیه پسرم؟! خدا هواتو داره. تا تهران هممسیریم، پشت سر ما باش که اگه اتفاقی افتاد دوباره تنها نباشی!_بیشتر از این شرمندهام نکنید حاج آقا!حاج علی: این حرفا رو نزن؛ پشت ماشین من بیا که خیالم راحت باشه!ارمیا لبخندی بر لب نشاند:_چشم! شما حرکت کنید منم پشت سرتونم!پژوی 405 سفید رنگ حاج علی میرفت و ارمیا با موتور سیاهرنگش در پی آنها میراند. حاج علی از آینه به جوان سیاهپوش پشت سرش نگاه میکرد. این پسر عجیب به دلش نشسته بود. کاش می شد دوباره او را ببیند.ساعات به کندی سپری میشد و راه به درازا کشیده بود. این برف سبب کندی حرکت بود. برای صبحانه و ناهار و نماز توقفهای کوتاهی داشتند و دوباره به راه افتادند. به ابتدای شهر که رسیدند، حاج علی توقف کرد؛ از ماشین پیاده شد و به سمت ارمیا رفت...خداحافظی کوتاهی کردند.حاج علی: خب دیگه راهمون از هم جداست. خیلی خوشحال شدم از دیدنت.ارمیا: ممنون از کمک شما. سعادتی بود برای من آشنایی با شما.حاج علی لبخندش عمق گرفت و گفت: خدا هواتو داره پسرم.ارمیا دنبال خدا در این قصه گشت. به نظر خودش همه اش شانس بود ولی چیزی به حاج علی نگفت. لازم نبود دل پیرمرد را بشکند. حاج علی رفت و ارمیا نگاهش خیره بود به راهِ رفتهی حاج علی!
نویسنده: سنیه منصوری
وقت نشد وسایل سفر رو حاضر کنم؛ برگشتمون عجلهای شد. حال دخترمم خوب نیست، زنها بهتر این کارا رو بلدن! ما مرد ها تهِ تهِ سفرمون همینه! اون هم بیشتر برای خاطر دخترم!ارمیا مودبانه جواب داد تا سپاس و قدردانی اس را نشان دهد: این حرفا چیه حاج علی، من مهمون ناخوانده شدم!حاج علی لبخندی زد و نگاهش مات جاده شد:_انگار این راه حالاحالاها باز نمیشه. چند ساعت پیش بود که بهمون خبر دادن دامادم شهید شده، سریع حرکت کردیم بریم ببینیم چه خبره؛ هنوز نمی دونیم چیشده؛ اصلا خبر شهادتش قطعی هست یا نه؟نگاه کنجکاو ارمیا به حاج علی بود؛ ولی نگاه حاج علی هنوز به تاریکی مقابلش بود:_یک سال پیش بود که اومد بهم گفت میخوام برم سوریه! میگفت دخترم راضی شده، اومده بود ازم اجازه بگیره؛ میدونست این راهی که میره احتمال برنگشتنش بیشتر از برگشتنشه!ارمیا پوزخندی زد به مردی که رفت و مُرد و زن جوانش را بیوه کرد... پوزخند زد به زنی که شوهرش را به کام مرگ فرستاده... زنی که حکم مرگ همسرش را داده بود دستش! با این حال آرام زمزمه کرد: خدا رحمتشون کنه.از سر ادب گفت. از سر احترام به مردی که او را از احتمال ایستاده یخ زدن نجات داده بود. به رحمت خدا امیدی نداشت. سالها بود که درهای امید را به روی خودش بسته بود.آیه اما، آرام آبجوشاش را مینوشید. کودک در بطنش تکانی خورد. کمرش درد گرفته بود از این همه نشستن! کودکش هم خسته بود و این خستگیاش از تکانهای مداومش مشخص بود. دستش را روی شکم برجستهاش گذاشت:"آرام باش جان مادر! آرام باش نفس پدر! آرام باش که خبر آوردهاند پدرت بینفس شده! تو آرام باش آرام جانم! کمی با دل بی دل شده ام راه بیا! تو آرام باش جان دلم، تو که تنها انیس مادر شده ای! بیا برای دل مادرت کاری کن!"چشمانش را بست و وقتی گشود که صدای اذان از تلفن همراهش بلند شد... صدای دلنشین اذان که پیچید، آیه چشمانش را از هم باز کرد. حاج علی از داشبورد بستهای درآورد و در آن را گشود. تیمم کرد و بعد خاک را به دست آیه داد. داخل ماشین نماز خواندند و ارمیا نگاه کرد به زنی که شوهرش را ساعاتی قبل از دست داده و نماز میخواند! به مردی که پناهش داده و آرام نماز میخواند! فشاری در قلبش حس کرد، فشاری که هر بار صدای اذان را میشنید احساس میکرد... فشاری که این نمازهای بیریا به قلبش میآورد. هنوز مردمی هستند که سخت به خدا امید دارند. بودنش را باور دارند. حضورش را حس می کنند. دلشان به بودنش قرص و محکم است. که دعا میکنند و می دانند احتمال اجابت نشدندش برابر است با احتمال برآورده شدنش اما هنوز سخت به دعاهای پنجاه درصدی امید دارند.چشم هایش کمی گرم شد و وقتی خورشید، در حال خودنمایی بود، راهداری و هلالاحمر و راهنمایی و رانندگی به کمک هم راه را باز کرده و به خودروها کمک کردند که به راه خود ادامه دهند. ارمیا از صمیم قلب تشکر کرد:_واقعا ازتون ممنونم که چند ساعتی بهم پناه دادید! اگه نبودین من تو این سرما میمُردم. حاج علی دست بر شانه اش گذاشت: این چه حرفیه پسرم؟! خدا هواتو داره. تا تهران هممسیریم، پشت سر ما باش که اگه اتفاقی افتاد دوباره تنها نباشی!_بیشتر از این شرمندهام نکنید حاج آقا!حاج علی: این حرفا رو نزن؛ پشت ماشین من بیا که خیالم راحت باشه!ارمیا لبخندی بر لب نشاند:_چشم! شما حرکت کنید منم پشت سرتونم!پژوی 405 سفید رنگ حاج علی میرفت و ارمیا با موتور سیاهرنگش در پی آنها میراند. حاج علی از آینه به جوان سیاهپوش پشت سرش نگاه میکرد. این پسر عجیب به دلش نشسته بود. کاش می شد دوباره او را ببیند.ساعات به کندی سپری میشد و راه به درازا کشیده بود. این برف سبب کندی حرکت بود. برای صبحانه و ناهار و نماز توقفهای کوتاهی داشتند و دوباره به راه افتادند. به ابتدای شهر که رسیدند، حاج علی توقف کرد؛ از ماشین پیاده شد و به سمت ارمیا رفت...خداحافظی کوتاهی کردند.حاج علی: خب دیگه راهمون از هم جداست. خیلی خوشحال شدم از دیدنت.ارمیا: ممنون از کمک شما. سعادتی بود برای من آشنایی با شما.حاج علی لبخندش عمق گرفت و گفت: خدا هواتو داره پسرم.ارمیا دنبال خدا در این قصه گشت. به نظر خودش همه اش شانس بود ولی چیزی به حاج علی نگفت. لازم نبود دل پیرمرد را بشکند. حاج علی رفت و ارمیا نگاهش خیره بود به راهِ رفتهی حاج علی!
۰:۴۰
حاج علی اتومبیل را جلوی خانهای نگهداشت و ماشین را وارد پارکینگ کرد.وقتی ماشین پارک شد، نگاه آیه به روزهایی رفت که گذشته بودند، ماشین مَردش در قم بود. از همان روزی که او را در خانه پدرش گذاشته بود و به سوریه رفته بود، ماشین همانجا بود!سوار آسانسور که شدند آیه باز هم به یاد آورد: -آخیش! خسته شدما بانو، چقدر راه طولانی بود.آیه پشت چشمی نازک کرد:_من که گفتم بذار منم یهکم بشینم، خودت نذاشتی؛ حالا هم دلم برات نمیسوزه!-چشمم روشن، دیگه چی؟! من استراحت کنم و شما رانندگی کنی؟آیه اعتراض آمیز گفت:_خب خسته شدی دیگه!-فدای سرت! تو نباید خسته بشی! امانت حاج علی هستیها، دختر دردونهی حاج علی! آیه پشت چشمی نازک کرد و گفت:_من مال هیچکس نیستم!مَردش ابرویی بالا انداخت و گفت:_شما که مال من هستید؛ اما در اصل امانت خدایی تو دستای من و پدرت، باید مواظبت باشیم دیگه بانو!حاج علی در را باز نگه داشته بود تا آیه خارج شود. این روزها سنگین شده بود و سخت راه میرفت. آرام کلید را از درون کیفش درآورد، در را گشود. سرش را پایین انداخت و در را رها کرد... در که باز شد نفس کشید عطر حضورِ غایبِ این روزهای زندگیاش را...وارد خانه که شد بدون نگاه انداختن به خانه و سایههایی که میآمدند و محو میشدند، به سمت اتاق خوابشان رفت. حاج علی او را به حال خود گذاشت. می دانست این تنهایی را نیاز دارد.نگاهش را در اتاق چرخاند... به لباسهای مردش که مثل همیشه مرتب بود، به کلاههای آویزان روی دیوار، شمشیر رژهاش که نقش دیوار شده و پوتینهای واکس خورده، به تخت همیشه آنکادر شدهاش... زندگی با یک ارتشی این چیزها را هم دارد دیگر! مرتب کردن تخت را دیگر خوب یاد گرفته بود.-آیه بانو دستمو نگاه کن! اینجوری کن، بعد صاف ببرش پایین... نه! اونجوری نکن! ببریش پایین، مچاله میشه! دوباره تا بزن!-اَه! من نمیتونم خودت درستش کن!-نه دیگه بانو! من که نمیتونم تخت دونفره رو تنهای آنکادر کنم!آیه لب ورچید:_باشه! از اول بگو چطوری کنم؟و تخت را آن روز و تمام روزهای نُه سال گذشته با هم مرتب کردند...روی تخت نشست و دست روی آن کشید. آرام سرش را روی بالش مَردش گذاشت و عطر تن مَردش را به جان کشید... آنقدر نفس گرفت و اشک ریخت که خوابش برد. خواب مَردش را دید، خواب لبخندش را؛ شنید آهنگ دلنشین صدایش را...حاج علی تلفن را برداشته و با همان شماره ای که به او زنگ زده بودند، تماس گرفت و اطلاع داد که به تهران رسیدهاند. قرار شد برای برنامهریزیهای بیشتر به منزل بیایند.آیه در خواب بود که صدای زنگ خانه بلند شد. مردانی با لباس سرتاسر مشکی با سرهای به زیر افتاده پا درون خانه گذاشتند. انتظار مهماننوازی و پذیرایی نبود، غم بسیار بزرگ بود. برای مردانی که از دانشکدهی افسری دوست و یار بودند؛ شاید دیگر واژه برادری بیشتر به این مدت رفاقت میخورد!حاج علی چای دم کرده و ظرف خرما را که مقابلشان گذاشت، دلش گرفت! معنای این خرما گذاشتنها را دوست نداشت.-تسلیت میگم خدمتتون! میرهادی هستم، برای هماهنگی برای مراسم باید زودتر مزاحمتون میشدیم!حاج علی لب تر کرد و گفت:_ممنون! شرمنده مزاحم شما شدم؛ حالا مطمئن هستید این اتفاق افتاده؟میرهادی: بله، خبر تایید شده که ما اطلاع دادیم؛ متاسفانه یکی از بهترین همکارامون رو از دست دادیم!همراهانش هم آه کشیدند. میرهادی: همسر و مادرشون نیومدن؟_مادرش که بیمارستان هستن، به برادرشم گفتم اونجا باشه برای کارهای مادر و هماهنگیهای اونجا، همسرشم که از وقتی اومدیم تو اتاق رفته و...بعد سری به افسوس تکان داد: شرایط خوبی نداره.میرهادی نفس سنگینش را بیرون داد: برای محل دفن تصمیمی گرفته شده؟_بهم گفته بود که میخواد قم دفن بشه.میرهادی: پس بعد از تشییع توی تهران برای تدفین قم میرید؟ ما با گلزار شهدا هماهنگ میکنیم._خیره انشاءالله!آیه که چشم باز کرد، صدای بسته شدن در خانه را شنید. چشمش به قاب عکس روی میز کنار تخت افتاد... عکس دونفره! کاش بودی و با کودکت حداقل یک عکس داشتی مَرد من!چشمش را بست و به یاد آورد:-من میدونم دختره! دختر باباست این فسقلی!آیه: نخیرم! پسر مامانشه؛ مثلا من دارم بزرگش میکنما! خودم میدونم بچه پسره! -حالا میبینی! این خانوم کوچولوی منه، نفس باباشه!آیه ابرو در هم کشید و لب ورچید:_بفرما! بهخاطر همین کارای توئه که میگم من دختر نمیخوام! دختر هووی مادره؛ نیومده جای منو گرفته!-نگو بانو! تو زیباترین آیهی خدایی! تو تمام زندگی منی... دختر میخوام که مثل مادرش باشه... شکل مادرش باشه! میخوام همهی خونه پر از تو باشه بانو!
۰:۴۰
لبخند به لب آیه آمد؛ کاش پسری باشد شبیه تو! من تو را میخواهم مَرد من!تلفن همراهش زنگ خورد. آن را در کیفش پیدا کرد. نام "رها" نقش بسته بود... "رها" دوست بود، خواهر بود، همکار بود. رها لبخند بود... لبخندی به وسعت تمام دردهایش!




رها پالتویش را بیشتر به خود فشرد. از زیرِ چادری که سوغات آیه از مشهد بود هم، سرما میلرزاندش! باید چند دست لباس گرم می خرید؛ شاید میتوانست اندکی از حقوقش را برای خود نگاه دارد. خسته شده بود از این زندگی؛ باید با احسان صحبت میکرد تا زودتر ازدواج کنند. اینطوری خودش خلاص میشد اما مادرش چه؟ او را تنها میگذاشت؟به خانه رسید؛ خانهی نسبتا بزرگ و خوبی بود، اما هیچ چیز این خانه برای او و مادرش نبود. زنگ را فشرد... کسی در را باز نکرد. میدانست مادرش اجازهی باز کردن در را هم ندارد؛ هیچوقت این حق را نداشت. این مادر و دختر هیچ حقی نداشتند، داستان تلخی بود قصّه زندگی رها و مادرش...امروز کلیدش را جا گذاشته بود و باید پشت در میماند تا پدر دلش بسوزد و در را باز کند. ساعتی گذشت و سرما به جانش نشسته بود. ماشین برادرش رامین را دید که با سرعت نزدیک میشود. ترمز سخت مقابل در زد و با عجله پیاده شد؛ حتی رها را هم ندید! در را باز کرد و وارد خانه شد. آنقدر عجله داشت که در را باز گذاشت و رفت. رها وارد شد، رامین همیشه عجیب رفتار میکرد؛ اما امروز این همه دستپاچگی، عجیب بود!وارد خانه که شد، به سمت آشپزخانه رفت، جایی که همیشه میتوانست مادرش را پیدا کند. رها: سلام مامان زهرای خودم، خسته نباشی!_سلام عزیزم؛ ببخش که پشت در موندی! بابات خونهست، نشد در رو برات باز کنم! چرا کلید نبرده بودی؟ آخه دختر تو چرا اینقدر بیحواسی؟رها مادر را در آغوش گرفت:_فدای سرت عزیزم؛ حرص نخور! من عادت دارم!
یاداشت نویسنده ۲رها از قید و بند دنیا نبود اما دربند دنیای این زمینی ها هم نمیشد. راهش را پیدا کرده بود. راهی که انسانیت را میساخت، معنا می کرد و مفهوم می بخشید. رها دنیایی از قید و بند ها بود به وسعت دین...دین من، مفهوم انسانیت را ساخته است
splus.ir/romansaniehmansourieitaa.com/saniehmansourihttps://rubika.ir/romansaniehmansourihttps://ble.ir/romansaniehmansouri





یاداشت نویسنده ۲رها از قید و بند دنیا نبود اما دربند دنیای این زمینی ها هم نمیشد. راهش را پیدا کرده بود. راهی که انسانیت را میساخت، معنا می کرد و مفهوم می بخشید. رها دنیایی از قید و بند ها بود به وسعت دین...دین من، مفهوم انسانیت را ساخته است
splus.ir/romansaniehmansourieitaa.com/saniehmansourihttps://rubika.ir/romansaniehmansourihttps://ble.ir/romansaniehmansouri
۰:۴۰
از روزی که رفتی قصه آغاز شد
همراه آیه های سید مهدی می شویم در این رمضان(ویرایش جدید)قسمت دوم








#از_روزی_که_رفتی_دو
نویسنده: سنیه منصوری






وقت نشد وسایل سفر رو حاضر کنم؛ برگشتمون عجلهای شد. حال دخترمم خوب نیست، زنها بهتر این کارا رو بلدن! ما مرد ها تهِ تهِ سفرمون همینه! اون هم بیشتر برای خاطر دخترم!ارمیا مودبانه جواب داد تا سپاس و قدردانی اس را نشان دهد: این حرفا چیه حاج علی، من مهمون ناخوانده شدم!حاج علی لبخندی زد و نگاهش مات جاده شد:_انگار این راه حالاحالاها باز نمیشه. چند ساعت پیش بود که بهمون خبر دادن دامادم شهید شده، سریع حرکت کردیم بریم ببینیم چه خبره؛ هنوز نمی دونیم چیشده؛ اصلا خبر شهادتش قطعی هست یا نه؟نگاه کنجکاو ارمیا به حاج علی بود؛ ولی نگاه حاج علی هنوز به تاریکی مقابلش بود:_یک سال پیش بود که اومد بهم گفت میخوام برم سوریه! میگفت دخترم راضی شده، اومده بود ازم اجازه بگیره؛ میدونست این راهی که میره احتمال برنگشتنش بیشتر از برگشتنشه!ارمیا پوزخندی زد به مردی که رفت و مُرد و زن جوانش را بیوه کرد... پوزخند زد به زنی که شوهرش را به کام مرگ فرستاده... زنی که حکم مرگ همسرش را داده بود دستش! با این حال آرام زمزمه کرد: خدا رحمتشون کنه.از سر ادب گفت. از سر احترام به مردی که او را از احتمال ایستاده یخ زدن نجات داده بود. به رحمت خدا امیدی نداشت. سالها بود که درهای امید را به روی خودش بسته بود.آیه اما، آرام آبجوشاش را مینوشید. کودک در بطنش تکانی خورد. کمرش درد گرفته بود از این همه نشستن! کودکش هم خسته بود و این خستگیاش از تکانهای مداومش مشخص بود. دستش را روی شکم برجستهاش گذاشت:"آرام باش جان مادر! آرام باش نفس پدر! آرام باش که خبر آوردهاند پدرت بینفس شده! تو آرام باش آرام جانم! کمی با دل بی دل شده ام راه بیا! تو آرام باش جان دلم، تو که تنها انیس مادر شده ای! بیا برای دل مادرت کاری کن!"چشمانش را بست و وقتی گشود که صدای اذان از تلفن همراهش بلند شد... صدای دلنشین اذان که پیچید، آیه چشمانش را از هم باز کرد. حاج علی از داشبورد بستهای درآورد و در آن را گشود. تیمم کرد و بعد خاک را به دست آیه داد. داخل ماشین نماز خواندند و ارمیا نگاه کرد به زنی که شوهرش را ساعاتی قبل از دست داده و نماز میخواند! به مردی که پناهش داده و آرام نماز میخواند! فشاری در قلبش حس کرد، فشاری که هر بار صدای اذان را میشنید احساس میکرد... فشاری که این نمازهای بیریا به قلبش میآورد. هنوز مردمی هستند که سخت به خدا امید دارند. بودنش را باور دارند. حضورش را حس می کنند. دلشان به بودنش قرص و محکم است. که دعا میکنند و می دانند احتمال اجابت نشدندش برابر است با احتمال برآورده شدنش اما هنوز سخت به دعاهای پنجاه درصدی امید دارند.چشم هایش کمی گرم شد و وقتی خورشید، در حال خودنمایی بود، راهداری و هلالاحمر و راهنمایی و رانندگی به کمک هم راه را باز کرده و به خودروها کمک کردند که به راه خود ادامه دهند. ارمیا از صمیم قلب تشکر کرد:_واقعا ازتون ممنونم که چند ساعتی بهم پناه دادید! اگه نبودین من تو این سرما میمُردم. حاج علی دست بر شانه اش گذاشت: این چه حرفیه پسرم؟! خدا هواتو داره. تا تهران هممسیریم، پشت سر ما باش که اگه اتفاقی افتاد دوباره تنها نباشی!_بیشتر از این شرمندهام نکنید حاج آقا!حاج علی: این حرفا رو نزن؛ پشت ماشین من بیا که خیالم راحت باشه!ارمیا لبخندی بر لب نشاند:_چشم! شما حرکت کنید منم پشت سرتونم!پژوی 405 سفید رنگ حاج علی میرفت و ارمیا با موتور سیاهرنگش در پی آنها میراند. حاج علی از آینه به جوان سیاهپوش پشت سرش نگاه میکرد. این پسر عجیب به دلش نشسته بود. کاش می شد دوباره او را ببیند.ساعات به کندی سپری میشد و راه به درازا کشیده بود. این برف سبب کندی حرکت بود. برای صبحانه و ناهار و نماز توقفهای کوتاهی داشتند و دوباره به راه افتادند. به ابتدای شهر که رسیدند، حاج علی توقف کرد؛ از ماشین پیاده شد و به سمت ارمیا رفت...خداحافظی کوتاهی کردند.حاج علی: خب دیگه راهمون از هم جداست. خیلی خوشحال شدم از دیدنت.ارمیا: ممنون از کمک شما. سعادتی بود برای من آشنایی با شما.حاج علی لبخندش عمق گرفت و گفت: خدا هواتو داره پسرم.ارمیا دنبال خدا در این قصه گشت. به نظر خودش همه اش شانس بود ولی چیزی به حاج علی نگفت. لازم نبود دل پیرمرد را بشکند. حاج علی رفت و ارمیا نگاهش خیره بود به راهِ رفتهی حاج علی!
نویسنده: سنیه منصوری
وقت نشد وسایل سفر رو حاضر کنم؛ برگشتمون عجلهای شد. حال دخترمم خوب نیست، زنها بهتر این کارا رو بلدن! ما مرد ها تهِ تهِ سفرمون همینه! اون هم بیشتر برای خاطر دخترم!ارمیا مودبانه جواب داد تا سپاس و قدردانی اس را نشان دهد: این حرفا چیه حاج علی، من مهمون ناخوانده شدم!حاج علی لبخندی زد و نگاهش مات جاده شد:_انگار این راه حالاحالاها باز نمیشه. چند ساعت پیش بود که بهمون خبر دادن دامادم شهید شده، سریع حرکت کردیم بریم ببینیم چه خبره؛ هنوز نمی دونیم چیشده؛ اصلا خبر شهادتش قطعی هست یا نه؟نگاه کنجکاو ارمیا به حاج علی بود؛ ولی نگاه حاج علی هنوز به تاریکی مقابلش بود:_یک سال پیش بود که اومد بهم گفت میخوام برم سوریه! میگفت دخترم راضی شده، اومده بود ازم اجازه بگیره؛ میدونست این راهی که میره احتمال برنگشتنش بیشتر از برگشتنشه!ارمیا پوزخندی زد به مردی که رفت و مُرد و زن جوانش را بیوه کرد... پوزخند زد به زنی که شوهرش را به کام مرگ فرستاده... زنی که حکم مرگ همسرش را داده بود دستش! با این حال آرام زمزمه کرد: خدا رحمتشون کنه.از سر ادب گفت. از سر احترام به مردی که او را از احتمال ایستاده یخ زدن نجات داده بود. به رحمت خدا امیدی نداشت. سالها بود که درهای امید را به روی خودش بسته بود.آیه اما، آرام آبجوشاش را مینوشید. کودک در بطنش تکانی خورد. کمرش درد گرفته بود از این همه نشستن! کودکش هم خسته بود و این خستگیاش از تکانهای مداومش مشخص بود. دستش را روی شکم برجستهاش گذاشت:"آرام باش جان مادر! آرام باش نفس پدر! آرام باش که خبر آوردهاند پدرت بینفس شده! تو آرام باش آرام جانم! کمی با دل بی دل شده ام راه بیا! تو آرام باش جان دلم، تو که تنها انیس مادر شده ای! بیا برای دل مادرت کاری کن!"چشمانش را بست و وقتی گشود که صدای اذان از تلفن همراهش بلند شد... صدای دلنشین اذان که پیچید، آیه چشمانش را از هم باز کرد. حاج علی از داشبورد بستهای درآورد و در آن را گشود. تیمم کرد و بعد خاک را به دست آیه داد. داخل ماشین نماز خواندند و ارمیا نگاه کرد به زنی که شوهرش را ساعاتی قبل از دست داده و نماز میخواند! به مردی که پناهش داده و آرام نماز میخواند! فشاری در قلبش حس کرد، فشاری که هر بار صدای اذان را میشنید احساس میکرد... فشاری که این نمازهای بیریا به قلبش میآورد. هنوز مردمی هستند که سخت به خدا امید دارند. بودنش را باور دارند. حضورش را حس می کنند. دلشان به بودنش قرص و محکم است. که دعا میکنند و می دانند احتمال اجابت نشدندش برابر است با احتمال برآورده شدنش اما هنوز سخت به دعاهای پنجاه درصدی امید دارند.چشم هایش کمی گرم شد و وقتی خورشید، در حال خودنمایی بود، راهداری و هلالاحمر و راهنمایی و رانندگی به کمک هم راه را باز کرده و به خودروها کمک کردند که به راه خود ادامه دهند. ارمیا از صمیم قلب تشکر کرد:_واقعا ازتون ممنونم که چند ساعتی بهم پناه دادید! اگه نبودین من تو این سرما میمُردم. حاج علی دست بر شانه اش گذاشت: این چه حرفیه پسرم؟! خدا هواتو داره. تا تهران هممسیریم، پشت سر ما باش که اگه اتفاقی افتاد دوباره تنها نباشی!_بیشتر از این شرمندهام نکنید حاج آقا!حاج علی: این حرفا رو نزن؛ پشت ماشین من بیا که خیالم راحت باشه!ارمیا لبخندی بر لب نشاند:_چشم! شما حرکت کنید منم پشت سرتونم!پژوی 405 سفید رنگ حاج علی میرفت و ارمیا با موتور سیاهرنگش در پی آنها میراند. حاج علی از آینه به جوان سیاهپوش پشت سرش نگاه میکرد. این پسر عجیب به دلش نشسته بود. کاش می شد دوباره او را ببیند.ساعات به کندی سپری میشد و راه به درازا کشیده بود. این برف سبب کندی حرکت بود. برای صبحانه و ناهار و نماز توقفهای کوتاهی داشتند و دوباره به راه افتادند. به ابتدای شهر که رسیدند، حاج علی توقف کرد؛ از ماشین پیاده شد و به سمت ارمیا رفت...خداحافظی کوتاهی کردند.حاج علی: خب دیگه راهمون از هم جداست. خیلی خوشحال شدم از دیدنت.ارمیا: ممنون از کمک شما. سعادتی بود برای من آشنایی با شما.حاج علی لبخندش عمق گرفت و گفت: خدا هواتو داره پسرم.ارمیا دنبال خدا در این قصه گشت. به نظر خودش همه اش شانس بود ولی چیزی به حاج علی نگفت. لازم نبود دل پیرمرد را بشکند. حاج علی رفت و ارمیا نگاهش خیره بود به راهِ رفتهی حاج علی!
۰:۴۰
حاج علی اتومبیل را جلوی خانهای نگهداشت و ماشین را وارد پارکینگ کرد.وقتی ماشین پارک شد، نگاه آیه به روزهایی رفت که گذشته بودند، ماشین مَردش در قم بود. از همان روزی که او را در خانه پدرش گذاشته بود و به سوریه رفته بود، ماشین همانجا بود!سوار آسانسور که شدند آیه باز هم به یاد آورد: -آخیش! خسته شدما بانو، چقدر راه طولانی بود.آیه پشت چشمی نازک کرد:_من که گفتم بذار منم یهکم بشینم، خودت نذاشتی؛ حالا هم دلم برات نمیسوزه!-چشمم روشن، دیگه چی؟! من استراحت کنم و شما رانندگی کنی؟آیه اعتراض آمیز گفت:_خب خسته شدی دیگه!-فدای سرت! تو نباید خسته بشی! امانت حاج علی هستیها، دختر دردونهی حاج علی! آیه پشت چشمی نازک کرد و گفت:_من مال هیچکس نیستم!مَردش ابرویی بالا انداخت و گفت:_شما که مال من هستید؛ اما در اصل امانت خدایی تو دستای من و پدرت، باید مواظبت باشیم دیگه بانو!حاج علی در را باز نگه داشته بود تا آیه خارج شود. این روزها سنگین شده بود و سخت راه میرفت. آرام کلید را از درون کیفش درآورد، در را گشود. سرش را پایین انداخت و در را رها کرد... در که باز شد نفس کشید عطر حضورِ غایبِ این روزهای زندگیاش را...وارد خانه که شد بدون نگاه انداختن به خانه و سایههایی که میآمدند و محو میشدند، به سمت اتاق خوابشان رفت. حاج علی او را به حال خود گذاشت. می دانست این تنهایی را نیاز دارد.نگاهش را در اتاق چرخاند... به لباسهای مردش که مثل همیشه مرتب بود، به کلاههای آویزان روی دیوار، شمشیر رژهاش که نقش دیوار شده و پوتینهای واکس خورده، به تخت همیشه آنکادر شدهاش... زندگی با یک ارتشی این چیزها را هم دارد دیگر! مرتب کردن تخت را دیگر خوب یاد گرفته بود.-آیه بانو دستمو نگاه کن! اینجوری کن، بعد صاف ببرش پایین... نه! اونجوری نکن! ببریش پایین، مچاله میشه! دوباره تا بزن!-اَه! من نمیتونم خودت درستش کن!-نه دیگه بانو! من که نمیتونم تخت دونفره رو تنهای آنکادر کنم!آیه لب ورچید:_باشه! از اول بگو چطوری کنم؟و تخت را آن روز و تمام روزهای نُه سال گذشته با هم مرتب کردند...روی تخت نشست و دست روی آن کشید. آرام سرش را روی بالش مَردش گذاشت و عطر تن مَردش را به جان کشید... آنقدر نفس گرفت و اشک ریخت که خوابش برد. خواب مَردش را دید، خواب لبخندش را؛ شنید آهنگ دلنشین صدایش را...حاج علی تلفن را برداشته و با همان شماره ای که به او زنگ زده بودند، تماس گرفت و اطلاع داد که به تهران رسیدهاند. قرار شد برای برنامهریزیهای بیشتر به منزل بیایند.آیه در خواب بود که صدای زنگ خانه بلند شد. مردانی با لباس سرتاسر مشکی با سرهای به زیر افتاده پا درون خانه گذاشتند. انتظار مهماننوازی و پذیرایی نبود، غم بسیار بزرگ بود. برای مردانی که از دانشکدهی افسری دوست و یار بودند؛ شاید دیگر واژه برادری بیشتر به این مدت رفاقت میخورد!حاج علی چای دم کرده و ظرف خرما را که مقابلشان گذاشت، دلش گرفت! معنای این خرما گذاشتنها را دوست نداشت.-تسلیت میگم خدمتتون! میرهادی هستم، برای هماهنگی برای مراسم باید زودتر مزاحمتون میشدیم!حاج علی لب تر کرد و گفت:_ممنون! شرمنده مزاحم شما شدم؛ حالا مطمئن هستید این اتفاق افتاده؟میرهادی: بله، خبر تایید شده که ما اطلاع دادیم؛ متاسفانه یکی از بهترین همکارامون رو از دست دادیم!همراهانش هم آه کشیدند. میرهادی: همسر و مادرشون نیومدن؟_مادرش که بیمارستان هستن، به برادرشم گفتم اونجا باشه برای کارهای مادر و هماهنگیهای اونجا، همسرشم که از وقتی اومدیم تو اتاق رفته و...بعد سری به افسوس تکان داد: شرایط خوبی نداره.میرهادی نفس سنگینش را بیرون داد: برای محل دفن تصمیمی گرفته شده؟_بهم گفته بود که میخواد قم دفن بشه.میرهادی: پس بعد از تشییع توی تهران برای تدفین قم میرید؟ ما با گلزار شهدا هماهنگ میکنیم._خیره انشاءالله!آیه که چشم باز کرد، صدای بسته شدن در خانه را شنید. چشمش به قاب عکس روی میز کنار تخت افتاد... عکس دونفره! کاش بودی و با کودکت حداقل یک عکس داشتی مَرد من!چشمش را بست و به یاد آورد:-من میدونم دختره! دختر باباست این فسقلی!آیه: نخیرم! پسر مامانشه؛ مثلا من دارم بزرگش میکنما! خودم میدونم بچه پسره! -حالا میبینی! این خانوم کوچولوی منه، نفس باباشه!آیه ابرو در هم کشید و لب ورچید:_بفرما! بهخاطر همین کارای توئه که میگم من دختر نمیخوام! دختر هووی مادره؛ نیومده جای منو گرفته!-نگو بانو! تو زیباترین آیهی خدایی! تو تمام زندگی منی... دختر میخوام که مثل مادرش باشه... شکل مادرش باشه! میخوام همهی خونه پر از تو باشه بانو!
۰:۴۰
لبخند به لب آیه آمد؛ کاش پسری باشد شبیه تو! من تو را میخواهم مَرد من!تلفن همراهش زنگ خورد. آن را در کیفش پیدا کرد. نام "رها" نقش بسته بود... "رها" دوست بود، خواهر بود، همکار بود. رها لبخند بود... لبخندی به وسعت تمام دردهایش!




رها پالتویش را بیشتر به خود فشرد. از زیرِ چادری که سوغات آیه از مشهد بود هم، سرما میلرزاندش! باید چند دست لباس گرم می خرید؛ شاید میتوانست اندکی از حقوقش را برای خود نگاه دارد. خسته شده بود از این زندگی؛ باید با احسان صحبت میکرد تا زودتر ازدواج کنند. اینطوری خودش خلاص میشد اما مادرش چه؟ او را تنها میگذاشت؟به خانه رسید؛ خانهی نسبتا بزرگ و خوبی بود، اما هیچ چیز این خانه برای او و مادرش نبود. زنگ را فشرد... کسی در را باز نکرد. میدانست مادرش اجازهی باز کردن در را هم ندارد؛ هیچوقت این حق را نداشت. این مادر و دختر هیچ حقی نداشتند، داستان تلخی بود قصّه زندگی رها و مادرش...امروز کلیدش را جا گذاشته بود و باید پشت در میماند تا پدر دلش بسوزد و در را باز کند. ساعتی گذشت و سرما به جانش نشسته بود. ماشین برادرش رامین را دید که با سرعت نزدیک میشود. ترمز سخت مقابل در زد و با عجله پیاده شد؛ حتی رها را هم ندید! در را باز کرد و وارد خانه شد. آنقدر عجله داشت که در را باز گذاشت و رفت. رها وارد شد، رامین همیشه عجیب رفتار میکرد؛ اما امروز این همه دستپاچگی، عجیب بود!وارد خانه که شد، به سمت آشپزخانه رفت، جایی که همیشه میتوانست مادرش را پیدا کند. رها: سلام مامان زهرای خودم، خسته نباشی!_سلام عزیزم؛ ببخش که پشت در موندی! بابات خونهست، نشد در رو برات باز کنم! چرا کلید نبرده بودی؟ آخه دختر تو چرا اینقدر بیحواسی؟رها مادر را در آغوش گرفت:_فدای سرت عزیزم؛ حرص نخور! من عادت دارم!
یاداشت نویسنده ۲رها از قید و بند دنیا نبود اما دربند دنیای این زمینی ها هم نمیشد. راهش را پیدا کرده بود. راهی که انسانیت را میساخت، معنا می کرد و مفهوم می بخشید. رها دنیایی از قید و بند ها بود به وسعت دین...دین من، مفهوم انسانیت را ساخته است
splus.ir/romansaniehmansourieitaa.com/saniehmansourihttps://rubika.ir/romansaniehmansourihttps://ble.ir/romansaniehmansouri





یاداشت نویسنده ۲رها از قید و بند دنیا نبود اما دربند دنیای این زمینی ها هم نمیشد. راهش را پیدا کرده بود. راهی که انسانیت را میساخت، معنا می کرد و مفهوم می بخشید. رها دنیایی از قید و بند ها بود به وسعت دین...دین من، مفهوم انسانیت را ساخته است
splus.ir/romansaniehmansourieitaa.com/saniehmansourihttps://rubika.ir/romansaniehmansourihttps://ble.ir/romansaniehmansouri
۰:۴۱
از روزی که رفتی قصه آغاز شد
همراه آیه های سید مهدی می شویم در این رمضان(ویرایش جدید)قسمت سوم








#از_روزی_که_رفتی_سه
نویسنده: سنیه منصوری






صدای فریاد پدرش بلند شد:_پسرهی احمق! میدونی چیکار کردی؟ باید زودتر فرار کنی! همین حالا برو خودتو گم و گور کن تا ببینم چه خاکی تو سرمون بریزم! رامین: اما بابا...فریادش بلند تر شد. آنقدر که گمان کنی گلویش پاره می شود: خفه شو... خفه شو و زودتر برو! احمق، پلیسا اولین جایی که میان اینجاست!رها و زهرا خانم کنار در آشپزخانه ایستاده بودند و به داد و فریادهای پدر و پسر نگاه میکردند. رامین در حال خارج شدن از خانه بود که پدر دوباره فریاد زد:_ماشینت رو نبریها! برو سر خیابون تاکسی بگیر! از کارت بانکیت هم پول نگیر! خودتو یه مدت گم و گور کن خودم میام سراغت!رامین که رفت، سکوتی سخت خانه را دربرگرفت. دقایقی بعد صدای زنگ خانه بلند شد... پدرش هراسان بود. با اضطراب به سمت آیفون رفت و از صفحه نمایش به پشت در نگاه کرد. با کمی مکث گوشی آیفون را برداشت:_بفرمایید! بله الان میام دم در...گوشی را گذاشت و از خانه خارج شد. رها از پنجره به کوچه نگاه کرد. ماشین ماموران نیروی انتظامی را دید، تعجبی نداشت! رامین همیشه دردسرساز بود! صدای مامور که با پدرش سخن میگفت را شنید:_از آقای رامین مرادی خبر دارید؟_نخیر! از صبح که رفته سرکار، برنگشته خونه؛ اتفاقی افتاده؟!مامور: شما چه نسبتی باهاشون دارید؟-من پدرش هستم، شهاب مرادی!مامور: پسر شما به اتهام قتل تحت تعقیب هستن. ما مجوز بازرسی از منزل رو داریم!_این حرفا چیه؟ قتل کی؟!مامور: اول اجازه بدید که همکارانم خونه رو بازرسی کنن!این حرف را که گفت، شهاب را کنار زد و وارد خانه شدند. زهرا خانم که چادر گلدارش را سر کرده بود و کنار رها ایستاده بود آرام زیر گوش رها گفت:_باز چی شده که مامور اومده؟!رها آرام زمزمه کرد: رامین یکی رو کشته!خودش با بهت این جمله را گفت. زهرا خانم به صورتش زد:_خدا مرگم بده! چه بلایی سر ما و خودش آورده؟تمام خانه را که گشتند، مامور، رو به رها و زهرا خانم کرد:_شما مادرش هستید؟_بله! مامور: آخرین بار کی دیدینش؟شهاب بهجای همسرش جواب داد:_منکه گفتم از صبح که رفته سرکار، دیگه ندیدیمش!اینگونه جوابی که باید میگفتند را مشخص کرد.مامور: شما لطفا ساکت باشید، من از همسرتون پرسیدم!رو به زهرا خانم کرد و دوباره پرسید:_شما آخرینبار کی رامین مرادی رو دیدید؟زهرا خانم سرش را پایین انداخت و سکوت کرد. شهاب تهدید وار گفت:_بگو از صبح که رفته خونه نیومده!رها با پوزخند به پدرش نگاه میکرد. شهاب هم خوب این پوزخند را در کاسه اش گذاشت...چهل روز گذشته... رامین همان هفته اول بازداشت شده و در زندان به سر میبرد. شهاب به آب و آتش زده بود که رضایت اولیای دم را بگیرد. رضایت به هر بهایی که باشد؛ حتی به بهای رها... رها گوشهی اتاق کوچک خود و مادرش نشسته بود. صدای پدرش که با خوشحالی سخن میگفت را میشنید:_بالاخره قبول کردن! رها رو بدیم رضایت میدن! بالاخره این دختره به یه دردی خورد؛ برای فردا قرار گذاشتم که بریم محضر عقد کنن! مثل اینکه عموی پسره که پدر زنش هم میشه راضیشون کرده در عوض خونبس، از خون رامین بگذرن! یه ماهه دارم میرم میام که خونبس رو قبول کنن؛ عقد همون عموئه میشه، بالاخره تموم شد!هیجان و شادی در صدایش غوغا میکرد... خدایا! این مرد معنای پدر را میفهمید؟ این مرد بزرگ شده در قبیله با آیین و رسوم کهن چه از پدری میداند؟ خدایا! مگر دختر دردانهی پدر نیست؟ مگر جان پدر نیست؟!رها لباسهای مشکیاش را تن کرد. شال مشکی رنگی را روی سرش بست. اشک در چشمانش نشست. صدای پدر آمد:_بجنب؛ باید زودتر بریم تمومش کنیم تا پشیمون نشدن!رها به چهارچوب در تکیه داد و مظلومانه با چشمان اشکیاش به چشمان غرق شادی پدر نگاه کرد:_بابا... تورو خدا این کارو نکن! پس احسان چی؟ شما بهش قول دادید!شهاب ابرو درهم کشید:_حرف نشنوم؛ اصلا دلم نمیخواد باهات بحث کنم، فقط راه بیفت بریم!رها التماس کرد:_تو روخدا بابا...شهاب فریاد زد:_خفه شو رها!گفتم آماده شو بریم! همه چیز رو تموم کردم. حرف اضافه بزنی من میدونم و تو ومادرت!رها: اما منم حق زندگی دارم!شهاب پوزخندی زد:_اون روز که مادرت شد خونبس و اومد تو خونهی ما، حق زندگی رو از دست داد! تو هم دختر همونی! نحسیِ تو بود که دامن پسر منو گرفت؛ حالا هم باید تاوانشو بدی!
نویسنده: سنیه منصوری
صدای فریاد پدرش بلند شد:_پسرهی احمق! میدونی چیکار کردی؟ باید زودتر فرار کنی! همین حالا برو خودتو گم و گور کن تا ببینم چه خاکی تو سرمون بریزم! رامین: اما بابا...فریادش بلند تر شد. آنقدر که گمان کنی گلویش پاره می شود: خفه شو... خفه شو و زودتر برو! احمق، پلیسا اولین جایی که میان اینجاست!رها و زهرا خانم کنار در آشپزخانه ایستاده بودند و به داد و فریادهای پدر و پسر نگاه میکردند. رامین در حال خارج شدن از خانه بود که پدر دوباره فریاد زد:_ماشینت رو نبریها! برو سر خیابون تاکسی بگیر! از کارت بانکیت هم پول نگیر! خودتو یه مدت گم و گور کن خودم میام سراغت!رامین که رفت، سکوتی سخت خانه را دربرگرفت. دقایقی بعد صدای زنگ خانه بلند شد... پدرش هراسان بود. با اضطراب به سمت آیفون رفت و از صفحه نمایش به پشت در نگاه کرد. با کمی مکث گوشی آیفون را برداشت:_بفرمایید! بله الان میام دم در...گوشی را گذاشت و از خانه خارج شد. رها از پنجره به کوچه نگاه کرد. ماشین ماموران نیروی انتظامی را دید، تعجبی نداشت! رامین همیشه دردسرساز بود! صدای مامور که با پدرش سخن میگفت را شنید:_از آقای رامین مرادی خبر دارید؟_نخیر! از صبح که رفته سرکار، برنگشته خونه؛ اتفاقی افتاده؟!مامور: شما چه نسبتی باهاشون دارید؟-من پدرش هستم، شهاب مرادی!مامور: پسر شما به اتهام قتل تحت تعقیب هستن. ما مجوز بازرسی از منزل رو داریم!_این حرفا چیه؟ قتل کی؟!مامور: اول اجازه بدید که همکارانم خونه رو بازرسی کنن!این حرف را که گفت، شهاب را کنار زد و وارد خانه شدند. زهرا خانم که چادر گلدارش را سر کرده بود و کنار رها ایستاده بود آرام زیر گوش رها گفت:_باز چی شده که مامور اومده؟!رها آرام زمزمه کرد: رامین یکی رو کشته!خودش با بهت این جمله را گفت. زهرا خانم به صورتش زد:_خدا مرگم بده! چه بلایی سر ما و خودش آورده؟تمام خانه را که گشتند، مامور، رو به رها و زهرا خانم کرد:_شما مادرش هستید؟_بله! مامور: آخرین بار کی دیدینش؟شهاب بهجای همسرش جواب داد:_منکه گفتم از صبح که رفته سرکار، دیگه ندیدیمش!اینگونه جوابی که باید میگفتند را مشخص کرد.مامور: شما لطفا ساکت باشید، من از همسرتون پرسیدم!رو به زهرا خانم کرد و دوباره پرسید:_شما آخرینبار کی رامین مرادی رو دیدید؟زهرا خانم سرش را پایین انداخت و سکوت کرد. شهاب تهدید وار گفت:_بگو از صبح که رفته خونه نیومده!رها با پوزخند به پدرش نگاه میکرد. شهاب هم خوب این پوزخند را در کاسه اش گذاشت...چهل روز گذشته... رامین همان هفته اول بازداشت شده و در زندان به سر میبرد. شهاب به آب و آتش زده بود که رضایت اولیای دم را بگیرد. رضایت به هر بهایی که باشد؛ حتی به بهای رها... رها گوشهی اتاق کوچک خود و مادرش نشسته بود. صدای پدرش که با خوشحالی سخن میگفت را میشنید:_بالاخره قبول کردن! رها رو بدیم رضایت میدن! بالاخره این دختره به یه دردی خورد؛ برای فردا قرار گذاشتم که بریم محضر عقد کنن! مثل اینکه عموی پسره که پدر زنش هم میشه راضیشون کرده در عوض خونبس، از خون رامین بگذرن! یه ماهه دارم میرم میام که خونبس رو قبول کنن؛ عقد همون عموئه میشه، بالاخره تموم شد!هیجان و شادی در صدایش غوغا میکرد... خدایا! این مرد معنای پدر را میفهمید؟ این مرد بزرگ شده در قبیله با آیین و رسوم کهن چه از پدری میداند؟ خدایا! مگر دختر دردانهی پدر نیست؟ مگر جان پدر نیست؟!رها لباسهای مشکیاش را تن کرد. شال مشکی رنگی را روی سرش بست. اشک در چشمانش نشست. صدای پدر آمد:_بجنب؛ باید زودتر بریم تمومش کنیم تا پشیمون نشدن!رها به چهارچوب در تکیه داد و مظلومانه با چشمان اشکیاش به چشمان غرق شادی پدر نگاه کرد:_بابا... تورو خدا این کارو نکن! پس احسان چی؟ شما بهش قول دادید!شهاب ابرو درهم کشید:_حرف نشنوم؛ اصلا دلم نمیخواد باهات بحث کنم، فقط راه بیفت بریم!رها التماس کرد:_تو روخدا بابا...شهاب فریاد زد:_خفه شو رها!گفتم آماده شو بریم! همه چیز رو تموم کردم. حرف اضافه بزنی من میدونم و تو ومادرت!رها: اما منم حق زندگی دارم!شهاب پوزخندی زد:_اون روز که مادرت شد خونبس و اومد تو خونهی ما، حق زندگی رو از دست داد! تو هم دختر همونی! نحسیِ تو بود که دامن پسر منو گرفت؛ حالا هم باید تاوانشو بدی!
۱۴:۴۹
_شما با احسان وخانوادهش صحبت کردید و قول و قرار گذاشتید!شهاب با عمیق ترین کینه ها در نگاه و صدایش گفت: مهم پسر منه..مهم رامینه! تو هیچی نیستی! هیچی!شرایط بدی بود.نه دکتر "صدر" در ایران بود و نه "آیه"در شهر... دلش خواهرانههای آیه را میخواست. پدرانههای دکتر صدر را میخواست. این جنگ نابرابر رادوست نداشت؛ این پدرانههای سنگی را دوست نداشت!صدای شهاب را شنیدکه از جایی نزدیک به در خروجی میگفت:_تا ده دقیقه دیگه دم دری، وگرنه من میدونم وتو و اون مادرت! وسایلتو جمع کن که بعد عقد میری خونهی عموی پسره! قراره بشی زنعموش! همه که مثل مادرت خوششانس نیستن با پسر مقتول ازدواج کنن!رها روی زمین نشست و به چهارچوب در تکیه داد. مادر با چشمان اشکبارش نگاه میکرد."برایم غصّه نخور مادر! اشکهایت را حرامم نکن! من به این سختیها عادت دارم! من به این دردهای سینهام عادت دارم! من درد را میشناسم... مثل تو! من با این دردها قد کشیدهام! گریه نکن مادرم! تو که اشک میریزی حال دلم بد میشود! بدتر از تمام روزهایی که پیش رو دارم!"لباسهایش را جمع کرد. مادر مناسبترین لباسش را پوشیده بود. این هم امر پدر بود! خانواده مقتول خبر از خونبس بودن مادر نداشتند! اگر میدانستند که دختر یک خون بس را به عنوان خونبس دادهاند، هرگز نمیپذیرفتند! این دختر که جان پدر نبود... این دختر که نفس پدر نبود! این دختر، این مادر، در این خانه هیچ بودند، هیچ...رها مادرش را در آغوش کشید:_گریه نکن نفس من، گریه نکن جان رها! من بلدم چطور زندگی کنم! من خونبس بودن رو بلدم! مهم تویی مامانم! مهم تویی! مواظب خودت باش! فکر کن با احسان ازدواج کردم و رفتم! باشه؟زهرا خانم: چطور... آخه؟ چطور میتونم فکر بدبختی تو نباشم؟ نرو رها! از این خونه برو! فرار کن! برو پیش آیه؛ اما از این مرد دور شو! این زندگی نحس رو قبول نکن! منو ببین و قبول نکن! من فردا و فرداهای توئم! خونبس نشو رها!رها بوسهای روی صورت مادر نشاند:_اگه فرار کنم تو رو اذیت میکنن! هم خودش، هم عمهها! من طاقت درد کشیدن دوبارهی تو رو ندارم مامان!زهرا خانم دست به صورت دخترکش کشید و با حسرت به صورتش نگاه کرد:_تو زن اون پیرمرد بشی من بیشتر درد میکشم!رها بغض کرده، پوزخندی زد:_یه روز میام دنبالت! یه روز حق تو رو از این دنیا میگیرم! یه روز لبخند به این لبهای قشنگت میارم مادرم!وقتی سوار ماشین پدر شد، مادر هنوز گریه میکرد. چرا پدرش حتی اندکی ناراحتی نمیکرد؟ چرا قلب پدر بیتابی دخترکش را نمیکرد! چرا قلبش اینقدر سخت و سنگی بود برای دخترک کوچکش؟رها به احسان فکر کرد! چند سال بود که خواستگارش بود. احسان، مرد خوبی بود. بعد از سالها پدر قبول کرد و گفت عید عقد کنند. چند روز تا عید مانده بود؟ شصت روز؟ هفتاد روز؟ امروز اصلا چه روزی بود؟ باید امروز را در خاطرش ثبت میکرد و هر سال جشن میگرفت؟ باید این روز را شادی میکرد؟ روز اسارت و بردگیاش را؟ چرا رها نمیکنند این رهای خسته از دنیای تیرگیها را؟ چرا احسان رفت؟ چرا در جایی اینقدر دور کار میکرد؟ چرا امروز و این روزها احسان نبود؟ چرا مردی که قول داده بود پُشت باشد پُشت نبود؟ چرا پشتش خالی بود؟پدر ماشینش را پارک کرد. رها چشمهایش را محکم بست و زمزمه کرد:_محکم باش رها! تو میتونی!نگاه نگرداند. سرش را به زیر انداخت، نمیخواست از امروز خاطرهای در ذهنش ثبت کند! دلش سیاهی میخواست و سیاهی. آنقدر سیاه که شومی این زندگی را بپوشاند. به مادرش هم نگاه نکرد! این آخرین تصاویر پر اشک و آه را نمیخواست. گوشهایش را فرمان نشنیدن داد؛ اما هنوز صدای بوق ماشینها را میشنید. نگاهش را خیرهی کفشهای پدر کرد... کفشهای مشکیِ براقِ واکس خوردهاش چشمش را میزد. تنها چیز براق امروز همین کفش ها خواهد بود. امروز نه حلقهای خواهد بود، نه مهریهای، نه دسته گلی، نه ماشین عروسی و نه لباس عروسی! جایی شنیده بود خون آشامها لباس عروسشان سیاه است... خدایا! من خون چه کسی را نوشیدهام که سیاهی دامنگیرم شده؟!به دنبال پاهای پدر میرفت و ذهنش را مشغول میکرد. به تمام چیزهایی که روزی بیتفاوت از آنها میگذشت، با دقت فکر میکرد. نگاهش را خیره کفشهای پدر کرد که نبیند جز سیاهیها را! میدانست تمام این اتاق پر از آدمهای سیاهپوش است. پر از مردان و زنان سیاهپوش. می دانست زنها گریه و نفرین می کنندش... رهای بیگناه را مقصر تمام بدیهای دنیا میکنند! دستی نگاه مات شدهاش به کفشهای پدر را پاره کرد. دستی که آستینهای سیاهش با سپیدی پوستش در تضاد بود. دستی که نمیدانست از آن کیست و چیزی در دلش میخواست بداند این دست چه کسی است که در میان این همه نحسی و سیاهی، قرآنی با آن جلد سپید را مقابلش گرفته است!
۱۴:۴۹
شاید آیه باشد که باز هم به موقع به دادش رسیده است!نام آیه، دلش را آرام کرد! دستِ دراز شده هنوز مقابلش بود. قرآن را گرفت...بازش نکرد، با خدا قهر نبود آخر آیه یادش داده بود قهر با خدا معنا ندارد؛ فقط آدمها برای توجیه گناهان خود است که قهر با خدا را بهانه میکنند!قرآن را باز نکرد چون حسی نداشت..تمام ذهنش خالی شده بود. درمیان تمامی این سیاهیها حکمتت چیست که قرآن رابه دست من رساندی خدا؟حکمتت چیست که من اینجا نشستهام؟معنایش را نمیدانم! من سوادم به این چیزها قدنمیدهد. من سوادم به دانستن این تقدیر و حکمت و قسمت نمی رسد!کاش آیه بود و برایش از امید حرف میزد! مثل روزهایی که گذشت! مثل تمام روزهایی که آیه بود! راستی آیه کجاست؟ یاد آن روز افتاد:آیه وارد اتاق شد:_از دکتر صدر مرخصی گرفتم؛ البته بعد از برگشت دکتر از سمینار! بعد اون تعطیلات، من تا چند وقت بعدش نمیام، دارم میرم قم پیش بابام! آقامونم که باز داره میره سوریه! دل و دماغ اینجا و کار رو ندارم. مراجعام رو هم گفتم بدن به تو، کارتو قبول دارم رها بانو! رها ابرویی بالا انداخت و گفت:_حالا کی گفته من جور تو رو میکشم؟آیه تابی به گردنش داد:_باید جور بکشی! خل شد پسرم از دست و تو و اون سایه.سایه اعتراض کرد:_مگه چیکارش کردیم؟ تو بذار اون بچه بشه، اون هنوز جنینه! جنین! همچین دهنشو پر می کنه میگه پسرم که انگار چی هست!آیه چشم غرهای به سایه رفت:_با نینی من درست حرف بزنا! بچهم شخصیت داره!رها دلش ضعف رفت برای این مادرانههای آیه!صدایی رها را از آیهاش جدا کرد. دقیقا وسط تمام بدبختیهایش فرود آمد. -خانم رها مرادی، فرزند شهاب...گوشهایش را بست! بست تا نشنود صدای نحسی که درد داشت کلامش! دیگر هیچ نشنید.شنیدنش فراتر از توان آدمی بود.-رها!این صدا را در هر حالی میشنید! مگر میشود صدای توبیخگر پدر را نشنود؟ مگر میشود نشنود ناقوسی را که قبل از تمام کتک خوردنهایش میشنید؟ این لحن را خوب میشناخت! باید بله میگفت؟ بله میگفت وتمام میشد؟ بله میگفت و به پایان می رسید؟ بله میگفت و هیچ میشد؟!-بلهاجازه نگرفت از پدری که رها را بهای رهایی پسرش کرد.صدای کِل نیامد...کسی نقل نپاشید...تبریک نگفتند...عسل نبود...حلقه نبود... هیچ نبود! فقط گریه بود و گریه...صدای مادرش را میشنید؛ سر بلند نکرد. سر به زیر بلند شد از جایش. قصد خروج از در را داشت که کسی گفت:_هنوز امضا نکردی که! کجا میری؟صدا را نمیشناخت؛حتما یکی از خانوادهی مقتول بودند، یکی از خانوادهی شوهرش!به سمت میز رفت وخودکار را برداشت و تمام جاهایی را که مرد نشان میداد امضا کرد. خودکار را که زمین گذاشت، دست مردانه ای جلو آمد و آن را برداشت؛ حتما دست شوهرش بود. افکارش را پس زد.صدای پدر را شنید که دربارهی آزادی دردانهاش حرف میزد. پوزخندی زد و باز قصد بیرون رفتن از آن هوای خفه را داشت که صدایی مانع شد:_کجا خانم؟ کجا سرتو انداختی پایین و داری میری؟ دیگه خونهی بابا نیستی که خودسر باشی مثل اون داداش عوضیت! دنبال من بیا!و مرد جلوتر رفت! صدایش جوان بود. عموی مقتول بود؟ این صدا صدای همسرش بود؟ چشمش به کفشهای سیاه مرد بود و می رفت. مردی بالباسهای سیاه که از نویی برق میزد. لباسهای خودش را در ذهنش مرور کرد...عجب زن و شوهری بودند! لباسهای مستعمل شده ی خودش کجا و لباسهای این مرد کجا!مَرد مقابل ماشینی ایستاد و خطاب به رها گفت:_سوار شو!و رها رسوار شد. رام بودن را بلد بود! از کودکی به او آموخته بودند اینگونه باشد؛ فقط آیه بود که به او شخصیت میداد؛ فقط آیه بود که دردها را درمان بود.تمام مسیر به بدبختیهایش فکر میکرد. سرد و خالی بود. برای همسری نمیرفت، برای کلفتی میرفت. میرفت که تمام عمر را کنار خانوادهای سر کند که لعن و نفرینش میکردند. کنار مردی که نه نامش را میدانست نه قیافهاش را دیده بود. دوست نداشت چیزی از او بداند... بیچاره دلش! بیچاره احسان! نام احسان را در ذهنش پس راند؛ نامی که ممنوعه بود برایش! گناه بود برایش! آیه یادش داده بود...splus.ir/romansaniehmansourieitaa.com/saniehmansourihttps://rubika.ir/romansaniehmansourihttps://ble.ir/romansaniehmansouri





۱۴:۴۹
از روزی که رفتی قصه آغاز شد
همراه آیه های سید مهدی می شویم در این رمضان(ویرایش جدید)قسمت چهارم








#از_روزی_که_رفتی_چهار
نویسنده: سنیه منصوری






-وقتی اسم مردی بیاد روی اسمت، مهم نیست بهش علاقه داری یا نه، مهم اینه که بهش متعهد شدی.و رها متعهد شده بود به مردی که نمیدانست کیست؛ به کسی که برادرش برادرزادهاش را کشته بود. رها خیانتکار نبود، حتی در افکارش!ماشین که ایستاد مرد پیاده شد و در را بست؛ منتظر ایستاد. رها در را باز کرد و آهسته بست... بسته نشد، دوباره باز کرد و بست... باز هم بسته نشد.-محکمتر بزن دیگه!صدای کلافه مرد، نشان می داد بی حوصله تر و درمانده تر از زمان محضر است. رها در را باز کرد و محکمتر زد. در که بسته شد، صدای دزدگیر را شنید. مرد که راه افتاد، رها به دنبالش وارد خانه شد. خانه دو طبقه و شمالی ساخت بود، حیاط کوچکی داشت. وارد خانه که شدند، مَرد مقابلش ایستاد. سرش پایین بود و به مردی که مقابلش بود نگاه نکرد. ایستاد تا بشنود تمام حرفهایی را که میدانست.-از امروز بخور و بخواب خونهی بابات تموم شد. و رها فکر کرد مگر در طول عمرش بخور و بخواب داشته است؟ اصلا مفهومش را نمیدانست. تمام زندگیاش کار و درس و کار بوده...-کارای خونه رو انجام میدی، در واقع خدمتکار این خونهای! این چادرم دیگه سر نمیکنی، خوشم نمیاد؛ خانوادهی ما این تیپی نیست، ما اعتقادات خودمونو داریم! رها لب باز کرد، آخر آیه گفته بود "همیشه آدم باید به حرف همسرش گوش کنه تا جایی که حکم خدا رو نقض نکنه"_کارا هر چی باشه انجام میدم؛ اما لطفا با چادرم کاری نداشته باشید!مرد ساکت بود؛ انگار فکر میکرد:_باشه، به هر حال قرار نیست زیاد از خونه بری بیرون، اونم با من!_من سرکار میرفتم؛البته تا چند روز پیش، میتونم برم؟-محل کارت کجا بود؟_کلینیک صدر.-چه روزایی؟ رها: همه روزا جز سهشنبه و جمعه-باشه اما تمام حقوقتو میدی به من، باید پولشو بدیم به معصومه، به هر حال شما شوهرشو ازش گرفتید! خوب بود که قبول کرده بود که سر کار برود وگرنه چگونه این زندگی را تحمل میکرد؟-چه ساعتی میری؟رها: از هشت صبح تا دو بعدازظهر میرم.-پس قبل از رفتن کاراتو انجام بده و ناهار آماده کن.رها: چشم!-خب چیزایی که لازمه بدونی: اول اینکه من و مادرم اینجا زندگی میکنیم، برادرم و همسرش طبقهی بالا زندگی میکردن که بعد از کاری که برادرت کرد الان زن برادرم خونهی پدرشه، حاملهست؛ باید یه بچه رو بیپدر بزرگ کنه...مَرد ساکت ماند._متاسفم آقا!-تاسف تو برای من و خانوادهام فایده نداره؛ فراموش نکن که به عقد من دراومدی نه برای اینکه زن منی، فقط برای اینکه راهی برای فرار از این خونه نداشته باشی.گاهی صداقت قلبهای ساده و مهربان را ساده میشکند و رها حس شکستن کرد. غروری که تازه جوانه زده بود شکست؛ حرفهای دکتر صدر شکست؛ خواهرانههای آیه شکست و شکست و شکست و شکست! رها شکست!_بله آقا میدونم.-خوبه، امیدوارم به مشکل برنخوریم!رها: سعی میکنم کاری نکنم که مشکلی ایجاد بشه.-اینجا رو تمیز کن، دیروز چهلم سینا بود. بعد هم برو بالا رو تمیز کن! به چیزی دست نزن فقط تمیز کن و غذا رو آماده کن! از اتاق کنار آشپزخونه استفاده کن، می تونی همونجا بخوابی._چشم آقا.مرد رفت تا رها به کارهای همیشگیاش برسد، کاری که هر روز در خانهی پدر هم انجام میداد. اتاقش انباری کوچکی بود. کمی وسایل را جابهجا کرد تا بتواند جای خوابی برای خود درست کند. لباسهایش را عوض کرد و لباس کار پوشید. همه لباسهایش لباس کار بودند؛ هرگز مهمانی نرفته بود.. همیشه در مهمانیها خدمتکاری بیش نبود، خدمتکاری با نام فامیل مرادی!تا شب مشغول کار بود...نهار و شام پخت، خانه را تمیز کرد، ظرفها را شست و جابهجا کرد. آخر شب که برای خواب آماده میشد در اتاقش باز شد...فورا روی رختخوابش نشست و روسریاش را مرتب کرد. خدا رحم کرد که هنوز روسریاش رادر نیاورده بود.-خوب از پس کارا براومدی!مرد آهی کشید وادامه داد:_میدونی من نامزد دارم؟رها لب بست..نمیدانست این مَرد کیست؛ این حرفها چه ربطی به او دارد! در ذهنش نامزد پررنگ شد"مثل من"-رویا روخیلی دوست دارم.در ذهنش نقش زد باز هم "مثل من"-آرزوهای زیادی داشتیم،حتی اسم بچه هم انتخاب کرده بودیم.اینبار ذهنش بازی کرد"وقت این کار رو بهم ندادن!"-میترسم رویا رو از دست بدم! نمیدونم چرا صبح اون کارو کردم؛ رویا تازه فهمیده من عقدت کردم، قرار بود عموم عقدت کنه اما نتونستم..نتونستم اجازه بدم اینکارو بکنه. هرچند برادرت برادرمو ازم گرفته، اما تو تقصیری نداری؛ عموم کینهایه، تموم زندگیتو نابود میکرد... نمیدونم چرا دلم برات سوخت! حالا زندگی خودم رفته رو هوا..
نویسنده: سنیه منصوری
-وقتی اسم مردی بیاد روی اسمت، مهم نیست بهش علاقه داری یا نه، مهم اینه که بهش متعهد شدی.و رها متعهد شده بود به مردی که نمیدانست کیست؛ به کسی که برادرش برادرزادهاش را کشته بود. رها خیانتکار نبود، حتی در افکارش!ماشین که ایستاد مرد پیاده شد و در را بست؛ منتظر ایستاد. رها در را باز کرد و آهسته بست... بسته نشد، دوباره باز کرد و بست... باز هم بسته نشد.-محکمتر بزن دیگه!صدای کلافه مرد، نشان می داد بی حوصله تر و درمانده تر از زمان محضر است. رها در را باز کرد و محکمتر زد. در که بسته شد، صدای دزدگیر را شنید. مرد که راه افتاد، رها به دنبالش وارد خانه شد. خانه دو طبقه و شمالی ساخت بود، حیاط کوچکی داشت. وارد خانه که شدند، مَرد مقابلش ایستاد. سرش پایین بود و به مردی که مقابلش بود نگاه نکرد. ایستاد تا بشنود تمام حرفهایی را که میدانست.-از امروز بخور و بخواب خونهی بابات تموم شد. و رها فکر کرد مگر در طول عمرش بخور و بخواب داشته است؟ اصلا مفهومش را نمیدانست. تمام زندگیاش کار و درس و کار بوده...-کارای خونه رو انجام میدی، در واقع خدمتکار این خونهای! این چادرم دیگه سر نمیکنی، خوشم نمیاد؛ خانوادهی ما این تیپی نیست، ما اعتقادات خودمونو داریم! رها لب باز کرد، آخر آیه گفته بود "همیشه آدم باید به حرف همسرش گوش کنه تا جایی که حکم خدا رو نقض نکنه"_کارا هر چی باشه انجام میدم؛ اما لطفا با چادرم کاری نداشته باشید!مرد ساکت بود؛ انگار فکر میکرد:_باشه، به هر حال قرار نیست زیاد از خونه بری بیرون، اونم با من!_من سرکار میرفتم؛البته تا چند روز پیش، میتونم برم؟-محل کارت کجا بود؟_کلینیک صدر.-چه روزایی؟ رها: همه روزا جز سهشنبه و جمعه-باشه اما تمام حقوقتو میدی به من، باید پولشو بدیم به معصومه، به هر حال شما شوهرشو ازش گرفتید! خوب بود که قبول کرده بود که سر کار برود وگرنه چگونه این زندگی را تحمل میکرد؟-چه ساعتی میری؟رها: از هشت صبح تا دو بعدازظهر میرم.-پس قبل از رفتن کاراتو انجام بده و ناهار آماده کن.رها: چشم!-خب چیزایی که لازمه بدونی: اول اینکه من و مادرم اینجا زندگی میکنیم، برادرم و همسرش طبقهی بالا زندگی میکردن که بعد از کاری که برادرت کرد الان زن برادرم خونهی پدرشه، حاملهست؛ باید یه بچه رو بیپدر بزرگ کنه...مَرد ساکت ماند._متاسفم آقا!-تاسف تو برای من و خانوادهام فایده نداره؛ فراموش نکن که به عقد من دراومدی نه برای اینکه زن منی، فقط برای اینکه راهی برای فرار از این خونه نداشته باشی.گاهی صداقت قلبهای ساده و مهربان را ساده میشکند و رها حس شکستن کرد. غروری که تازه جوانه زده بود شکست؛ حرفهای دکتر صدر شکست؛ خواهرانههای آیه شکست و شکست و شکست و شکست! رها شکست!_بله آقا میدونم.-خوبه، امیدوارم به مشکل برنخوریم!رها: سعی میکنم کاری نکنم که مشکلی ایجاد بشه.-اینجا رو تمیز کن، دیروز چهلم سینا بود. بعد هم برو بالا رو تمیز کن! به چیزی دست نزن فقط تمیز کن و غذا رو آماده کن! از اتاق کنار آشپزخونه استفاده کن، می تونی همونجا بخوابی._چشم آقا.مرد رفت تا رها به کارهای همیشگیاش برسد، کاری که هر روز در خانهی پدر هم انجام میداد. اتاقش انباری کوچکی بود. کمی وسایل را جابهجا کرد تا بتواند جای خوابی برای خود درست کند. لباسهایش را عوض کرد و لباس کار پوشید. همه لباسهایش لباس کار بودند؛ هرگز مهمانی نرفته بود.. همیشه در مهمانیها خدمتکاری بیش نبود، خدمتکاری با نام فامیل مرادی!تا شب مشغول کار بود...نهار و شام پخت، خانه را تمیز کرد، ظرفها را شست و جابهجا کرد. آخر شب که برای خواب آماده میشد در اتاقش باز شد...فورا روی رختخوابش نشست و روسریاش را مرتب کرد. خدا رحم کرد که هنوز روسریاش رادر نیاورده بود.-خوب از پس کارا براومدی!مرد آهی کشید وادامه داد:_میدونی من نامزد دارم؟رها لب بست..نمیدانست این مَرد کیست؛ این حرفها چه ربطی به او دارد! در ذهنش نامزد پررنگ شد"مثل من"-رویا روخیلی دوست دارم.در ذهنش نقش زد باز هم "مثل من"-آرزوهای زیادی داشتیم،حتی اسم بچه هم انتخاب کرده بودیم.اینبار ذهنش بازی کرد"وقت این کار رو بهم ندادن!"-میترسم رویا رو از دست بدم! نمیدونم چرا صبح اون کارو کردم؛ رویا تازه فهمیده من عقدت کردم، قرار بود عموم عقدت کنه اما نتونستم..نتونستم اجازه بدم اینکارو بکنه. هرچند برادرت برادرمو ازم گرفته، اما تو تقصیری نداری؛ عموم کینهایه، تموم زندگیتو نابود میکرد... نمیدونم چرا دلم برات سوخت! حالا زندگی خودم رفته رو هوا..
۵:۰۴
ازدست نمیدینش!
-از کجا میدونی؟
_میدونم!
_از کار کردن توکلینیک صدر یاد گرفتی؟ آخه تو رو چه به حرف های اینجوری!
یک چیز هایی رو با هزار سال کار کردن هم یاد نمیگیری اما اگه یک روز زندگیشون کنی، خوب یاد میگیری!-امیدوارم درست بگی! فرداشب خانوادهی رویا و فامیلای من جمع میشن اینجاکه صحبت کنن؛ ایکاش درست بشه!_اگه خدا بخواد درست میشه، من دعا میکنم، شما هم دعاکنید آدم ها سرنوشت خودشونو رقم میزنن؛ دعا کنید خدا بهتون کمک کنه زندگی دلخواهتون
-از کجا میدونی؟
_میدونم!
_از کار کردن توکلینیک صدر یاد گرفتی؟ آخه تو رو چه به حرف های اینجوری!
یک چیز هایی رو با هزار سال کار کردن هم یاد نمیگیری اما اگه یک روز زندگیشون کنی، خوب یاد میگیری!-امیدوارم درست بگی! فرداشب خانوادهی رویا و فامیلای من جمع میشن اینجاکه صحبت کنن؛ ایکاش درست بشه!_اگه خدا بخواد درست میشه، من دعا میکنم، شما هم دعاکنید آدم ها سرنوشت خودشونو رقم میزنن؛ دعا کنید خدا بهتون کمک کنه زندگی دلخواهتون
۵:۰۴
رو رقم بزنید!-تو چی؟ تو خودت تصمیم گرفتی اینجا باشی و جور داداشت عوضیتو بکشی؟ تو انتخاب کردی خون بس بشی؟_گاهی بعضی آدم ها به دنیا میان که دیگران براشون تصمیم بگیرن.مَرد، چیز زیادی از حرفهای رها نفهمیده بود؛ تمام ذهنش درگیر رویا و حرفهایش بود..رویایش اشک ریخته بود، بغض کرده بود، هقهق کرده بود، برای مردی که قرار بود همسرش باشد اما نام زن دیگری را در شناسنامهاش حک کرده بود؛ هرچند که نامش را "خونبس" بگذارند، مهم نامی بود که در شناسنامه بود..مهم اجازهی ازدواج آنها بود که در دست آن دختر بود. صبح که رها چشم باز کرد، خستهتر از روزهای دیگر بود؛ سخت به خواب رفته و تمام شب کابوس دیده بود. پف چشمانش را خودش هم میتوانست بفهمد؛ نیازی به آینه نداشت.همان لباس دیروزیاش را بر تن کرد. موهایش را زیر روسریاش پنهان کرد. تازه اذان صبح را گفته بودند... نمازش را خواند، بساط صبحانه را مهیا کرد. در افکار خود غرق بود که صدای زنی را شنید، به سمت صدا برگشت و سر به زیر سلام آرامی داد._دختر!_سلام.-سلام، امشب شام مهمون داریم. غذا رو از بیرون میاریم اما یه مقدار غذا برای معصومه درست کن، غذای بیرون رو نخوره بهتره! دسر و سالاد رو هم خودت درست کن. غذا رو سلف سرویس سرو میکنیم. از میز گوشه پذیرایی استفاده کن، میوهها رو هم برات میارن._پیش غذا هم درست کنم؟-درست کن، حدود سی نفرن!_چشم خانم-برام یه چایی بریز بیار اتاقم!رفت و رها چای و سینی صبحانه را آماده کرد و به اتاقش برد. سنگینی نگاه زن را به خوبی حس میکرد... زنی که در اندیشهی دختر بود: "یعنی نقش بازی میکند؟ نقش بازی میکند که دلشان بسوزد و رهایش کنند؟" زن به دو پسرش اندیشید؛ یکی زیر خروارها خاک خفته و دیگری در پیچ و تاب زندگی زیر خروارها فشار فرو رفته. خانوادهی رویا را خوب میشناخت، اگر قبول هم میکردند شرایط سختی میگذاشتند. لیوان چایش را در دست گرفت و تازه متوجه نبود دخترک شد. چه خوب که رفته بود...این خونبس برای زجر آنها بود یا خودشان؟ دختری که آینهی دق شده بود پیش چشمانشان، نامزدی پسرش که روی هوا بود و عروسش که با دیدن این دختر حالش بد میشد. بهراستی این میان چه کسی، دیگری را عذاب میداد؟رها مشغول کار بود. تا شب وقت زیادی بود، اما کارهای او زیادتر از وقتش... آنقدر زیاد که حتی به خودش و بدبختیهایش هم فکر نکند. خانه را مرتب کرد و جارو زد، میوهها را شست و درون ظرف بزرگ میوه درون پذیرایی قرار داد، ظرفها را روی میز چید، دسرها را آماده کرد... برای پیشغذا کشک بادمجان و سوپ جو و سالاد ماکارونی هم آماده کرد.ساعت 6 عصر بود و این در زمستان یعنی تاریکی هوا، دوازده ساعت کار کرده بود. نمازش را با خستگی خواند؛ اما بعد از نماز انگار خستگی از تنش رفته بود. آیه گفت بود "نماز باید به تن جون بده نه اینکه جونتو بگیره، اگه نماز بهت جون داد، بدون که نمازتو خدا دوست داره!" رها لبخند زد به یاد آیه... کاش آیه زودتر باز گردد!مهمانها همه آمده بودند. کبابها و برنج از رستوران رسیده بود. ساعت هشت قرار بود شام را سرو کند. غذاها را آماده کرد و سر میز گذاشت. تمام مدت مَردی نگاهش میکرد، مَردی حواسش را بین دو زن زندگیاش تقسیم کرده بود، مَردی که زنی را دوست داشت و دلش برای دیگری میسوخت؛ اگر دلرحمیاش نبود الان در این شرایط نبود...دخترک را دید که این پا و آن پا میکند، انگار منتظر کسیاست. به رویای هر شبش نگاه کرد:_الان برمیگردم عزیزم!رویا با لبخند نرمی سر تکان داد و به سمت خواهرش چرخید و به صحبت با او مشغول گشت، اما زیر چشمی حواسش به مردش بود که کجا میرود. وقتی نزدیک شدنش به آن دخترک خون بس را دید، لب گزید و چشم هایش پر از کینه شد. مَرد به رها نزدیک شد.-دنبال کی میگردی؟رها نفس عمیقی کشید و دستش را روی قلبش گذاشت. چند ثانیه مکث کرد و گفت:_دنبال مادرتون میگشتم!-حتی تو صورت اونم نگاه نکردی؟! اونم نمیشناسی؟! اگه من متوجه نمیشدم میخواستی چیکار کنی؟_خدا هوامو داره. شام حاضره لطفاً تا سرد نشده مهمونا رو دعوت کنید!رها به آشپزخانه رفت و صدای همسرش را شنید که مهمانها را برای شام دعوت میکند. ظرفهای پر از پوست میوه و شربت های نصفه خورده بود که روی میزها گذاشته شد و هر کس ظرف غذایی کشید و مشغول شد. رها ظرفهای میوه را جمع کرد و در ماشین ظرفشویی چید تعداد باقیمانده را با دست شست. در آن میان گاهی ظرف غذایی را برای شام پُر میکرد. تازه ظرفهای میوه را شسته بود و خشک کرده بود که صدایی شنید:
۵:۰۴
_خانم بیا بچه رو بگیر، تمیزش کن، شامشو بده!رها به در آشپزخانه نگاه کرد. پسرک پنج سالهای تمام صورتش را کثیف کرده بود. به سمتش رفت و او را در آغوش کشید. متوجه شد مردی که او را آورده بود، رفته است. صورت پسربچه را شست، دستای کوچکش را هم شست وبا حوله خشک کرد و روی میز درون آشپزخانه نشاندش. پسرک ریز نقشی بود با چهرهای دوستداشتنی!_اسمت چیه آقا کوچولو؟-من کوچولو نیستم،اسمم احسانه!چهرهی رها در هم رفت. احسان..باز هم احسان! احسان کوچک فکر کرد ازحرف اوست که چهره در هم کشیده است، پس دلجویانه گفت:
۵:۰۴
-ناراحت شدی؟ اشکال نداره بهم بگی کوچولو! حالا چون تویی ها! به هر کسی این اجازه رو نمیدم! آخه تو خیلی خوشگلی!رها لبخندی زد به احسان کوچک..._اسمت چیه؟_رها!_من رهایی صدات کنم؟لبخند رها روی چهرهاش وسیعتر شد:_تو هر چی دوست داری صدام کن!_رهایی من گشنمه شام میدی؟_چی میخوری؟ کباب بیارم؟_نه! دوست ندارم؛ ککش بادنجون دوست دارم!رها صورتش را بوسید و گفت:_ککش بادنجون نه کشک بادمجون!احسان پاهایش را تاب داد:_همون که تو میگی، میدی؟_اینجا ندارم که..برو از روی میز بیار بهت بدم.احسان اخم در هم کشید:_اونجا نیست؛ کلی نقشه کشیدم که بذارن بیام اینجا که از تو بگیرم، آخه میگن من نباید بیام پیش تو!رها آه کشید و به سمت یخچال رفت:_صبر کن تا برات درست کنم.رها مشغول کار بود:_تعریف کن چه نقشهای کشیدی بیای اینجا؟_هیچی جون تو رهایی!-جون خودت بچه!صدای همان مَردش بود... همسرش! رها لحظهای مکث کرد و دوباره به کارش ادامه داد._یعنی با صورت رفتی تو ظرف سالاد هیچی نبود؟ بعدشم، آقا احسان کشمش هم دُم دارهها، رها چیه میگی؟ رها جونی، رها خانومی، خاله رهایی چیزی بگو بچه!_من و رهایی باهم این حرفارو نداریم که مگه نه رها؟-رهایی؟!_گیر نده دیگه عمو صدرا! صدرا ناگهان یادش آمد برای چه آمده بود به آشپزخانه: راستی رها..احسان به میان حرفش پرید:_عمو! کشمش هم دُم دارهها! زنعمو رویا بشنوه ناراحت میشهها! مامانم گفته که نباید اسم رهایی رو جلوی زنعمو رویا بیاری، میگه طفلی دلش میشکنه!_ساکت باش بچه، بذار حرفمو بزنم! رها یهکم کشک بادمجون به من میدی؟رها نگاهی به ظرف کشک بادمجانی انداخت که برای احسان آماده کرده بود. نصف آن را در بشقابی ریخت و به سمت همسرش گرفت، همسری که هنوز هم چهرهاش را ندیده بود._نده رهایی، اون مال منه!_برای شما هم گذاشتم نگران نباش!احسان لب برچید:_اما من میخوام زیاد بخورم!_خیلی زیاد برات گذاشتم.صدرا رفته بود. بدون حرف، بدون تشکر، بدون....رها هم لقمه لقمه به دست احسان میداد... احسان شیرین زبان بود، لبخند به لب میآورد. مثل وقتهایی که احسان بود، آیه بود، سایه بود، مادر بود._آخیش! یه دل سیر خوردم... خدا بگم چیکار کنه این شوهرتو رهایی!رها با چشمهای گرد شده به احسان نگاه کرد:_شوهرم؟_آره دیگه، ککش بادنجون منو برداشت بُرد و خورد. یکی نیست بگه تو که هر روز برات غذا درست میکنن، عین منِ بدبخت نیستی که مامانش از بوی غذا بدش میاد و غذا نمیپزه!-کم پشت سر مادرت حرف بزن احسان خان!_چشم پدر جانِ من!-بیا بریم دیگه! مامانت الان عصبانی میشهها!احسان از میز پایین پرید و مقابل رها ایستاد، دستش را گرفت و به سمت خود کشید..رها روی زانو مقابل او نشست._تو خیلی خوبی رهایی، مامان میگه عمو صدرا حیف شد؛ اما تو خیلی خوبی! من خیلی دوستت دارم، میشه با من دوست بشی؟!رها احسان را در آغوش کشید:_مگه میشه که نشه عزیز دل رها؟ احسان در آغوش رها بود که صدای صدرا آمد:_تو که هنوز اینجایی، برو پیش مامانت تا جیغ جیغش شروع نشده!احسان نگاهی به صدرا کرد:_خب رهایی رو دوست دارم، رهایی هم منو دوست داره!احسان رفت..رها بلند شد و خود را مشغول کار کرد، صدرا هم رفت. صدرایی که نمیدانست چرا بیتاب است؛ نمیدانست چرا پاهایش گاه به این سمت کشیده میشود!رها صدای زنی را از پشت سرش شنید.شب سختی برای رها بود و انگار این سختی بیپایان شده بود:-پس رها تویی؟ تو صدرا رو از من گرفتی؟ تو آرزوهای منو خراب کردی؟ تو با این چادر گلگلی! توی اُملِ عقب مونده! تو لیاقت همصحبتی با خانوادهی ما رو هم نداری!رها هیچ نگفت..خوب میدانست که باید سکوت کند. سکوت کردن را از مادرش یاد گرفته بود._دوست ندارم جلوی چشم صدرا باشی؛ البته دخترایی مثل تو به چشم اون نمیان! از سر و ریخت که تعطیلی، از خانوادهی قاتل برادرش هم که هستی! توی این خونه هیچی نیستی؛ فهمیدی؟ هیچی نیستی! اما بازم دوست ندارم دور و برش بچرخی!_چی شده رویا جان؟رویا پوزخندی زد:_اومده بودم هووم رو ببینم!_این حرفا چیه میزنی؟ ما صحبت کردیم._صحبت چی؟ اسم این دختره تو شناسنامهی توئه! چرا نذاشتی عقد عموت بشه؟ اون تصمیم گرفت جای قصاص این دختر رو بگیره، چرا نذاشتی؟ چرا زندگیمونو خراب کردی؟_آروم باش رویا، این حرفا چیه می زنی؟! ما قبلا دربارهی این موضوع صحبت کردیم!رویا اشک ریخت، حس کسی را داشت که اموالش را غارت کردهاند._زندگیمونو خراب کردی!
۵:۰۴
_این حرفا چیه؟ هیچی عوض نشده! الان قرار شده که بعد سالگرد سینا مراسم بگیریم و بریم سر خونه زندگیمون، رها هم پیش مامان میمونه!_من طبقهی بالا زندگی کنم، اینم طبقه پایین؟ که همهش جلوی چشمت باشه؟_رویا..الان خرابش نکن، بعدا صحبت کنیم!با رویا از آشپزخانه خارج شدند و رفتند. بدون توجه به دختری که قبلش درد می کرد، بدون توجه به قرصی که در دستان لرزانش داشت، بدون توجه به اشکهایی که روی صورتش غلتان بود. شب سختی بود برای معصومه، برای رویا، برای صدرا و برای رها..شبی که سخت بود، اما گذشت.صدرا: چرا بیداری؟splus.ir/romansaniehmansourieitaa.com/saniehmansourihttps://rubika.ir/romansaniehmansourihttps://ble.ir/romansaniehmansouri





۵:۰۴
از روزی که رفتی قصه آغاز شد
همراه آیه های سید مهدی می شویم در این رمضان(ویرایش جدید)قسمت پنجم








#از_روزی_که_رفتی_پنج
نویسنده: سنیه منصوری






هنوز کارام تموم نشده.
_باقیشو بذار صبح انجام بده.
_تموم میکنم بعد میخوابم.
_بهخاطر امشب ممنونم! این مهمونی کار یه نفر نبود.
رها هیچ نگفت. رها نگفت سختتر از کار این خانه دردِ نبودِ احسان است. دردِ سربار شدن روی زندگی مَردی است که عاشق است. رها هیچ نگفت از دردهایش.. از اینکه میدانستید کار یک نفر نبود و رهایم کردید! نگفتید خسته است، درمانده است، تازه وارد است! نگفتید شاید او هم آدم است! وقتی نه روی پدرت بتوانی حساب باز کنی، نه برادر و نه شوهرت؛ دنیا چه بی حساب و کتاب می شود برای لگد زدن های غریبه ها! من از بیگانگان هرگز ننالم که با من هر چه کرد آن آشنا کرد...
_چند سالته رها؟
_بیست و نه!
_چرا تا حالا ازدواج نکردی؟
_نامزد داشتم.
_چرا نامزدیت بههم خورد؟
_بهم نخورد!
_پس چی شد؟ چرا با من ازدواج کردی؟
_چون گفتن زن شما بشم!
صدرا مات شد:
_تو نامزد داشتی و حاضر شدی زن من بشی؟
رها آه کشید:
_بله.
_پس چرا قبول کردی؟ اگه تو قبول نمیکردی نه وضع تو این بود نه وضع من!
_من قبول نکردم.
صدرا بیشتر تعجب کرد. روی مبل نشست و به رهای مشغول کار نگاه کرد:
_یعنی چی؟!
رها همانطور که کارش را انجام میداد توضیح داد:
_اجبار!
_آخه چه اجباری؟ چی باعث میشه از نامزدت بگذری؟ من هرگز از رویا نمی گذرم!
_منم از نامزدم نمیگذشتم؛ اگه مرد بودم! اگه پدرم کمی دوستم داشت و پشتم بود! اما گاهی زندگی تو رو تو مسیری پرتاب میکنه که اصلا فکرشم نمیکردی!
_اصلا نمیفهمم چی میگی!
_مهم نیست! گذشت...
_گذشت اما تموم نشده! از کی میری سرکار؟
دو روز دیگه..مرخصی گرفتی؟
_نه، تعطیله.
_باشه. شب خوش!
صدرا رفت و رها در افکارش غوطهور شد.
روزها میگذشت. رهابه سرکار بازگشته بود؛ هنوز فرصت صحبت با دکتر صدر برایش پیش نیامده بود. روزهای اول کار بسیار پر مشغله بود؛ حتی سایه هم وقتی ندارد. آخرین مراجع که از اتاقش بیرون رفت، نگاهی به ساعت انداخت. وقت رفتن به خانه بود، وسایلش را جمع کرد. برای خداحافظی به سمت اتاق دکتر صدر رفت.
_دکتر با اجازه، من دیگه برم.
دکتر خودکارش را زمین گذاشت و به رها نگاه کرد، عینکش را از روی بینی استخوانی برداشت ودستی به چشمانش کشید:
_به این زودی ساعت 2 شد؟!
رها لبخندی به چهره دکتر محبوبش زد:
_بله استاد، الاناست که آرزو جون از دستتون شاکی بشه، ناهار با خانواده..
دکتر صدر خندید..بلند و مردانه:
_ناهار با خانواده!
-خانم مرادی؟!
صدای دکتر مشفق بود. یکی از همکاران و البته استاد روانپزشکیاش!
_بله؟
_من سه شنبه نمیتونم بیام، شما میتونید بهجای من بیاید؟
_فکر نمیکنم، میدونید که شرایطش رو ندارم!
صدای منشی مرکز بلند شد:
_دکتر مرادی یه آقایی اومدن با شما کار دارن.
مریم را دید که به مردی اشاره میکند:
_اونجا هستن!
بعد رو به رها ادامه داد:
_بهشون گفتم ساعت کاریتون تموم شده، میگن کارشون شخصیه!
رها نگاهی به مرد انداخت. چهرهاش آشنا نبود: بفرمایید آقا!
-اومدم دنبالت که بریم خونه؛ البته قبلش دوست دارم محل کارتو ببینم!
رنگ رها پرید. صدا را میشناخت... این صدای آشنا و این تصویر غریبه کسی نبود جز همسرش!
تمام رهایی که بود، شکست؛ دیگر دکتر مرادی نبود، خدمتکار خانهی زند بود... خون بس بود. جان از پاهایش رفت، زبان در دهانش سنگین شد..سرش به دوران افتاد، آبرویش رفت. دست به دیوار گرفت تا مانع افتادنش به زمین شود.
صدرا عمیق به چشم هایش نگاه میکرد و با چشمهایی که برایش خط و نشان میکشید پرسید: رها معرفی نمیکنی؟
دکتر صدر از رفتار رها تعجب کرد و گفت:
_صدر هستم، مسئول کلینیک،ایشون هم دکتر مشفق از همکاران.
_صدرا زند هستم، همسر رها؛ رها گفته بود تا ساعت 2 سرکاره، منم کارم تموم شد گفتم بیام دنبالش که هم با هم بریم خونه و هم محل کارشو ببینم.
دکتر صدر نگاه موشکافانهای به رها انداخت:
_تبریک میگم، چه بیخبر!
یهکم عجلهای شد؛ بهخاطر فوت برادرم مراسم نداشتیم._تسلیت و تبریک میگم جناب زند؛ خانم مرادی، نمیخواید کلینیک روبه همسرتون نشون بدید؟رها لکنت گرفت، با چشم های سرگردان به دکتر صدر نگاه کرد:_ب.. ب..له_فردا اول وقت هم بیا اتاقم؛ من برم به کارهام برسم.رها فقط سر تکان داد. دکتر صدر هم احسان را میشناخت و جواب میخواست..همه از او جواب میخواهند!
نویسنده: سنیه منصوری
هنوز کارام تموم نشده.
_باقیشو بذار صبح انجام بده.
_تموم میکنم بعد میخوابم.
_بهخاطر امشب ممنونم! این مهمونی کار یه نفر نبود.
رها هیچ نگفت. رها نگفت سختتر از کار این خانه دردِ نبودِ احسان است. دردِ سربار شدن روی زندگی مَردی است که عاشق است. رها هیچ نگفت از دردهایش.. از اینکه میدانستید کار یک نفر نبود و رهایم کردید! نگفتید خسته است، درمانده است، تازه وارد است! نگفتید شاید او هم آدم است! وقتی نه روی پدرت بتوانی حساب باز کنی، نه برادر و نه شوهرت؛ دنیا چه بی حساب و کتاب می شود برای لگد زدن های غریبه ها! من از بیگانگان هرگز ننالم که با من هر چه کرد آن آشنا کرد...
_چند سالته رها؟
_بیست و نه!
_چرا تا حالا ازدواج نکردی؟
_نامزد داشتم.
_چرا نامزدیت بههم خورد؟
_بهم نخورد!
_پس چی شد؟ چرا با من ازدواج کردی؟
_چون گفتن زن شما بشم!
صدرا مات شد:
_تو نامزد داشتی و حاضر شدی زن من بشی؟
رها آه کشید:
_بله.
_پس چرا قبول کردی؟ اگه تو قبول نمیکردی نه وضع تو این بود نه وضع من!
_من قبول نکردم.
صدرا بیشتر تعجب کرد. روی مبل نشست و به رهای مشغول کار نگاه کرد:
_یعنی چی؟!
رها همانطور که کارش را انجام میداد توضیح داد:
_اجبار!
_آخه چه اجباری؟ چی باعث میشه از نامزدت بگذری؟ من هرگز از رویا نمی گذرم!
_منم از نامزدم نمیگذشتم؛ اگه مرد بودم! اگه پدرم کمی دوستم داشت و پشتم بود! اما گاهی زندگی تو رو تو مسیری پرتاب میکنه که اصلا فکرشم نمیکردی!
_اصلا نمیفهمم چی میگی!
_مهم نیست! گذشت...
_گذشت اما تموم نشده! از کی میری سرکار؟
دو روز دیگه..مرخصی گرفتی؟
_نه، تعطیله.
_باشه. شب خوش!
صدرا رفت و رها در افکارش غوطهور شد.
روزها میگذشت. رهابه سرکار بازگشته بود؛ هنوز فرصت صحبت با دکتر صدر برایش پیش نیامده بود. روزهای اول کار بسیار پر مشغله بود؛ حتی سایه هم وقتی ندارد. آخرین مراجع که از اتاقش بیرون رفت، نگاهی به ساعت انداخت. وقت رفتن به خانه بود، وسایلش را جمع کرد. برای خداحافظی به سمت اتاق دکتر صدر رفت.
_دکتر با اجازه، من دیگه برم.
دکتر خودکارش را زمین گذاشت و به رها نگاه کرد، عینکش را از روی بینی استخوانی برداشت ودستی به چشمانش کشید:
_به این زودی ساعت 2 شد؟!
رها لبخندی به چهره دکتر محبوبش زد:
_بله استاد، الاناست که آرزو جون از دستتون شاکی بشه، ناهار با خانواده..
دکتر صدر خندید..بلند و مردانه:
_ناهار با خانواده!
-خانم مرادی؟!
صدای دکتر مشفق بود. یکی از همکاران و البته استاد روانپزشکیاش!
_بله؟
_من سه شنبه نمیتونم بیام، شما میتونید بهجای من بیاید؟
_فکر نمیکنم، میدونید که شرایطش رو ندارم!
صدای منشی مرکز بلند شد:
_دکتر مرادی یه آقایی اومدن با شما کار دارن.
مریم را دید که به مردی اشاره میکند:
_اونجا هستن!
بعد رو به رها ادامه داد:
_بهشون گفتم ساعت کاریتون تموم شده، میگن کارشون شخصیه!
رها نگاهی به مرد انداخت. چهرهاش آشنا نبود: بفرمایید آقا!
-اومدم دنبالت که بریم خونه؛ البته قبلش دوست دارم محل کارتو ببینم!
رنگ رها پرید. صدا را میشناخت... این صدای آشنا و این تصویر غریبه کسی نبود جز همسرش!
تمام رهایی که بود، شکست؛ دیگر دکتر مرادی نبود، خدمتکار خانهی زند بود... خون بس بود. جان از پاهایش رفت، زبان در دهانش سنگین شد..سرش به دوران افتاد، آبرویش رفت. دست به دیوار گرفت تا مانع افتادنش به زمین شود.
صدرا عمیق به چشم هایش نگاه میکرد و با چشمهایی که برایش خط و نشان میکشید پرسید: رها معرفی نمیکنی؟
دکتر صدر از رفتار رها تعجب کرد و گفت:
_صدر هستم، مسئول کلینیک،ایشون هم دکتر مشفق از همکاران.
_صدرا زند هستم، همسر رها؛ رها گفته بود تا ساعت 2 سرکاره، منم کارم تموم شد گفتم بیام دنبالش که هم با هم بریم خونه و هم محل کارشو ببینم.
دکتر صدر نگاه موشکافانهای به رها انداخت:
_تبریک میگم، چه بیخبر!
یهکم عجلهای شد؛ بهخاطر فوت برادرم مراسم نداشتیم._تسلیت و تبریک میگم جناب زند؛ خانم مرادی، نمیخواید کلینیک روبه همسرتون نشون بدید؟رها لکنت گرفت، با چشم های سرگردان به دکتر صدر نگاه کرد:_ب.. ب..له_فردا اول وقت هم بیا اتاقم؛ من برم به کارهام برسم.رها فقط سر تکان داد. دکتر صدر هم احسان را میشناخت و جواب میخواست..همه از او جواب میخواهند!
۵:۰۹
رها قصد رفتن کرد که دکتر مشفق گفت:_پس خانم دکتر سه شنبه نمیتونید جای من بیایید؟بهجای رها، صدرا جواب داد:_قضیهی سه شنبه چیه؟دکتر مشفق به چهرهی مرد جوان نگاه کرد. مردی که رها را به این حال ترس انداخته:_من سه شنبه برای کاری باید برم دانشگاه! از دکتر مرادی خواستم بهجای من بیان، من مسئول طبقهی بالا هستم... بخش بستری._رها که سه شنبهها تعطیله!_منم بهخاطر همین ازشون خواهش کردم. این روزا بهخاطر مرخصی یکی از همکارامون یهکم کارا بههم ریخته.رها میان حرف دکتر مشفق رفت:_گفتم که دکتر، شرایطش رو ندارم.صدرا رو به رها کرد:_اگه دوست داری بیای بیا، از نظر من اشکالی نداره؛ اما از پسش برمیای؟!مشفق جواب صدرا را داد:_ایشون بهترین دانشجوی من بودن، بهتر از شما میشناسمشون!صدرا ابرو در هم کشید. کنایه کلامش به وضوح معلوم بود. دکتر مشفق هم به او دهن کجی میکرد. بی گمان همه نامزد رها را اینجا میشناختند. مشفق بیتفاوت گذشت.صدرا با همان اخم و عتاب به رها گفت:_میخوام محل کارتو ببینم.رها به سمت اتاقش رفت. در را باز کرد و منتظر ورود صدرا ایستاد. بعد از او وارد اتاق شد و در را بست. صدرا قدم میزد و به گوشه کنار اتاق نگاه میکرد._اینجا چیکار میکنی؟_مشاوره میدم!_از خودت بگو، تو کی هستی؟با دقت به چهره ی رها نگاه کرد. این دختر با چادر مشکیاش برایش عجیب بود. _چی بگم؟_دکتری؟رها اصلاح کرد:_دکترا دارم._دکترای چی؟_روانشناسی بالینی؛ البته ارشدم روانشناسی کودک بود._پس دکتری!_بله._چرا به من نگفتی؟_نپرسیده بودید._میخواستم یکی رو بهم معرفی کنی که بهم دربارهی رویا و این شرایط کمک کنه.رها: آیه خوبه، دکتر صدر هم خوبه؛ دکتر..._خودت چی؟ نمیتونی کمکم کنی؟_من خودم یک طرف این معادلهام، نمیتونم کمکت کنم._به چهرهی مراجعینت که خوب نگاه میکنی، همکاراتم همینطور، مشکلت با من و خانوادهم چیه؟ برادر تو قاتله! یادت رفته؟رها سکوت کرد... حرف زیاد داشت اما گوشی برای شنیدن بود؟ مثلا اگر میگفت: برادرم قتل کرده! برادر! چه ربطی به منِ خواهر داره؟ اما کسی گوشی برای شنیدن نداشت تا رها بگوید: گنه کرد در بلخ آهنگری، به شوشتر زدند گردن مسگری؟ حالا صدرا عصبانی بود. تمام عصبانیتش از دنیا را برای رها آورده بود. همان دیوار کوتاهِ معروف! همان که همه سرش سوارند! همان که تمام کاسه ها و کوزه ها سرش شکسته میشود! صدرا عصبانی شده بود. از نگاه گریزان رها، از بهانهگیریهای رویا، از نگاه همکاران رها! همین شد که صدایش را بالا برد:_از روزی که دیدمت اینجوریای، نه به قیافهی خانوادهت نگاه کردی نه ما... تو حتی به رویا هم نگاه نکردی! معنی این رفتارت چیه؟-معنیش اینه که قهره! معنیش اینه که دلش شکسته، معنیش اینه که دیدن شما قلبشو میشکنه... بازم بگم جناب زند؟صدای دکتر صدر بود:_صداتون رو انداختین رو سرتون که چی بشه؟ این نه در شان شماست نه همسرتون.رها فورا گفت: معذرت میخوام دکتر!دکتر صدر به سمت صندلی رها رفت و پشت میز نشست:_بشینید!صدرا و رها روی صندلیهای مقابل دکتر صدر نشستند. _میخواستم فردا باهات صحبت کنم؛ اما انگار همسرت عجله داره! ناهار با خانواده باید منتظر بمونه، تعریف کن!_مشکلی نیست دکتر. من خودم فردا میام خدمتتون._من از لحظه اولی که دیدمت متوجه حالت شدم. منتظر بودم خودت بیای که خودش اومد.به صدرا نگاه کرد. صدرا فهمید نوبت اوست که حرف بزند. _مجبور شدیم ازدواج کنیم._این که معلومه، رها نامزد داشت؛ حالا که شما به این سرعت در کنارشون قرار گفتین معلومه که جریانی هست. _رامین برادر رها، با برادر من سینا شریک بودن؛ دعواشون میشه و با هم درگیر میشن... برادرم مُرد. من دنبال کارای قصاص بودم، مادرم فقط قصاص میخواست؛ همینطور زن برادرم. هر چند خودم موافق قصاص نبودم اما؛ پدر رها، عموم رو که پدرزن برادرم هم بود رو راضی میکنه خونبس بگیره. قرار بود رها صبح همون روز به عقد عموم در بیاد. نتونستم... انصاف نبود یه دختر جوون با عموم که هفتاد سالشه ازدواج کنه. با خودم گفتم اگه من عقدش کنم بعد از یه مدت که داغشون کمتر شد طلاقش بدم که بره سراغ زندگی خودش؛ اما همه چیز بههم ریخت، نامزدم بهونهگیر شده و مدام بهم گیر میده! عموم قهر کرده و باهامون قطع رابطه کرده. دخترعمومم که خونه پدرش مونده میگه دیگه پا تو اون خونه نمیگذارم. یاد سینا باعث میشه حالش بد بشه... ماههای آخر بارداریشه._تو چی رها؟ احسان چی شد؟_نمیدونم، ازش خبر ندارم._خبر داره؟_نمیدونم. صدرا طاقت از کف داد:_احسان نامزد سابقته؟_آره. رها هم مثل تو نامزد داشت؛ نامزدی که حتی ازش خبر نداره! به نظرت اگه میخواست نمیتونست بهش خبر بده؟ مثل تو!
۵:۰۹
صدرا ابرو در هم کشید وفکاش سفت شد، چشمش سرخ شده بود. دکتر صدر ادامه داد:_نامزد شما چی شد؟_بعد از سالگرد برادرم قراره ازدواج کنیم._با همسر دوم شدن مشکلی نداره؟_من با اون زندگی میکنم، رها قراره با مادرم زندگی کنه.؛ درضمن همسر اول من رویاست، ما مدتی هست که نامزدیم._اما اسم رها اول وارد شناسنامهی تو شده._قلب من برای رویا میتپه!_چرا شنیدن اسم احسان عصبانیت کرد؟_رها الان متاهله!_تو چی؟ تو متاهل نیستی؟ فقط رها متاهله؟صدرا دستی در موهایش کشید:_من باید برم سرکار؛ رها بلندشو ببرمت خونه، کاردارم.فرار! فرار از واقعیت! واقعیتی که عقد، محبت و الفت ایجاد میکند. واقعیت اینکه صدرا ذاتش بد نیست، سعی دارد همه چیز را جمع و جور کند و نمی تواند! مردی که شاید در کار موفق باشد اما هنوز پخته و کامل نیست. دکتر صدر از روی صندلی رها بلند شد در حالی که با لبخند به رفتن رها و صدرا نگاه می کرد، به آینده امیدوار شد. اگر آیه بود، اگر آیه بیاید، همه چیز درست می شود! این داستان آیه را کم دارد!نزدیک خانه بودند که صدرا به حرف آمد:_پس اسمش احسان بود؟رها چشم به جاده دوخته بود که صدای صدرا را شنید:_پس دلیل توجهت به احسان اینه؟ تو رو یاد نامزد سابقت میندازه؟ منو باش فکر میکردم تو چقدر مهربونی!_اشتباه نکن؛ احسان کوچولو خیلی دوستداشتنیه! من دوستش دارم، ربطی به اسمش و نامزد سابقم نداره. از لحظهای که اسم شما رفت توی شناسنامهی من، یک لحظه هم خطا نکردم... چه تو قلبم، چه تو ذهنم.صدرا نفس عمیقی کشید و آرام شد. رها خیانت نکرده بود؛ اما خودش چه؟ خودش چندبار خیانت کرده بود؟ چندبار به دختری که محرمش نبود گفته بود دوستتدارم؟ چندبار برای شادی او زنش را انکار کرده بود؟ حالا زنی را متهم کرده بود که خیانت در ذاتش نبود، زنی که تمام اجبارها را پذیرفته بود، زنی که هنوز هم نمیدانست چرا همسرش شده. تا رسیدن به خانه سکوت کردند. سکوتی که باعث به خواب رفتن رها شد. چقدر این دختر را خسته کردهاند؟ در کلینیک قبل از دیدن خودش، چقدر محکم بود، مثل رویا محکم ایستاده بود و صحبت میکرد. نگاهش که خیره چشمانش شده بود چقدر محکم و پر از اعتماد به نفس بود. چرا در مقابل صدرا میشکست؟ چقدر رهای آن مرکز را دوست داشت... مقابل در خانه ایستاد. سرش را تکان داد تا افکار دوست داشتن را از سرش بپراند! مردی نبود که داشتن دو زن حتی فکر کرده باشد اما دنیا بازی بدی را شروع کرده است. رها در خواب بود. ماشین را خاموش کرد و سرش را تکیه داد به پشت صندلی و چشمانش را بست. دلش آرامش میخواست. دقایقی بیشتر نگذشته بود که رها از خواب بیدار شد:_وای خوابم برد؟ ببخشید!صدرا چشمهایش را باز کرد و با لبخند پر دردی گفت:_اشکال نداره؛ شب مهمون داریم. احسان بهانهتو میگیره. دلش میخواد با تو غذا بخوره؛ شیدا و امیر رو کلافه کرده. زنگ زدن که شام میان اینجا؛ البته احسان دستور داده گفته به رهایی بگو من دلم کیک شکلاتی با شیرکاکائو میخواد. شام هم زرشکپلو میخوام دستپخت خودت!رها لبخندی زد به یاد احسان کوچکش! دلش برای کودکی که تنها بود میلرزید... رها تنهایی را خوب میفهمید.صدرا به لبخند رها نگاه کرد. چه ساده این دختر شاد میشود؛ چه ساده میگذرد از حرفهای او، چه ساده به خوشیهای کوچک عمیق لبخند میزند. این دختر کیست؟ چرا با همهی اطرافیانش فرق دارد؟_باشه. برای شام دستور دیگهای هم هست؟صدرا فکر کرد "من هم میتوانم غذایی بخواهم و او لبخند بزند؟ یا کارهایش برای من اجباری تلخ است؟"_دلم از اون کشک بادمجونهات میخواد. اون شب خیلی کم بهم رسید، میتونی؟_بله آقا!رها نمیدانست این کشک بادمجان چیست که این خاندان علاقهی شدیدی به آن دارند؟کارهای این خانه فراتر از توانش بود. در خانه پدریاش، مادر بود و او کمک حال مادرش بود، حالا چقدر خوب حال مادرش را درک میکرد. پدری که برای عذاب آنها هر شب مهمانی میگرفت. پدری که از خستگی و شکستگی همسرش لذت میبرد. پدری که تنها یک فرزند داشت، رامین!-رهایی! رهایی! کجایی؟احسان خود را در آشپزخانه انداخت:_سلام رهایی! دلم برات تنگ شده بود.رها را بغل کرد. رها او را در آغوش کشید و بوسید._چطوری مَرد کوچولو؟_حالا که اینجائم خوبم؛ کاش میشد هر روز پیش تو باشم._رها روزها خونه نیست، وگرنه میگفتم بیای اینجا، رها پذیرایی نمیکنی؟رها احسان را روی زمین گذاشت و وسایل پذیرایی را آماده کرد. سینی چای به همراه شیرشکلات احسان و کیک سفارشی مرد کوچکش! ظرف میوه هم آماده بود برای بعد از شام. پاهایش توان تحمل وزنش را نداشتند. سینی در دستش میلرزید. صدرا سینی را از او گرفت:
۵:۰۹
_حالت خوبه؟_بله آقا خوبم._تو کیک روبیار، همونجا بشین به احسان برس._اما آقا..مادرتون هستن، ناراحت میشن._گفتم بیا! درضمن سرتو بالا بگیر حرف بزن؛ ما اونقدرا هم ترسناک نیستیم. احسان میان حرفشان پرید :_نخیرم! رهایی سرت پایین باشه که منو ببینی! اینها همشون ترسناکن!رها لبخند زد به پسرک بازیگوش و شیرین زبان و او رادر آغوش کشید و همراه کیک به سمت پذیرایی رفت._چرا احسان روبغل کردی، برات سنگینه!به سختی راه میرفت؛ اما به این تکیهگاه نیاز داشت. بودن احسان باعث میشد محکم باشد.سلام آرامی گفت و از همه پذیرایی کرد. سپس در گوشهای از نشیمن با احسان سرگرم شد. او از مهدکودکش میگفت و رها به کودکان مرکز توانبخشی کودکان فکر میکرد. ندیدن آنها درد داشت.. میتوانست ازسایه بخواهد کارش را در آنجا ادامه دهد؛ اما بیشتر از نیاز آنها به خود، خودش به بودن آنها نیاز داشت.splus.ir/romansaniehmansourieitaa.com/saniehmansourihttps://rubika.ir/romansaniehmansourihttps://ble.ir/romansaniehmansouri





۵:۰۹