بله | کانال رمان استاد جذاب من🫠
عکس پروفایل رمان استاد جذاب من🫠ر

رمان استاد جذاب من🫠

۶۷ عضو
+اینقد چلچلی نباش طلاقت میدما!غریدم-طلاقم بده تا با اون دانشجوی پسرت که روم کراش بود ازدواج میکنماز خشم چونش لرزید+تو غلط میکنی!! اصلا حالا که اینجوریه فردا میشینی ور دلم...🦦undefinedble.ir/join/3qp7LVprVK

۱۳:۲۸

┈┄╌╶╼╸◖ undefinedundefined ◗╺╾╴╌┄┈‌         ‌     ᯏ ᴛᥲᧁ𝗁ᥲ᥉ꫀ ɀꫀꪀ𝚍ꫀᧁ𝚒 ᯟ
#پارت_1 undefined

بی حوصله چشمامو باز میکنم و به ساعت گوشیم نگاه میکنم.
ساعت سه بامداد رو نشون میده.
هوووف.بلند میشم و روی تخت میشینم. سرمو میگیرم بین دستام و کمی موهامو میکشم‌ کلافه شدم هر چی تلاش کردم بتونم بخوابم و نشد.بازم بغض به گلوم چنگ میزنه.
من الان چند ساله که شبا نمیتونم بخوابم.چند ساله حسرت یه خواب راحت و بدون ترس و احساس ناامنی رو دارم.حتی چند ساله این بغض لعنتی دست از سرم برنمیداره. نه آزاد میشه نه میشه قورتش داد.
خسته و کلافه دوباره دراز میکشم و چشمامو میبندم باز هم مثل این چند ساله گذشته آرزو میکنم که فردا چشمامو باز نکنم.
.............._پریناز پاشو دیگه چقدر میخوابی دیرمون شد.
با چشمای نیمه باز به پری سیما نگاه میکنم که با فرم سورمه ای مدرسه بالای سرم وایساده و طبق معمول غر میزنه.
_پریناز پاشو دیگه ما همیشه بخاطر خوش خوابی تو باید دیر بریم مدرسه. زود باش حاضر شو.
من خوش خوابم؟!!پوز خندی میزنمو بلند میشم و روی تخت میشینم. خبر ندارن دوساعت هم نشده که بزور خوابیدم. حتی حوصله مدرسه رفتنم ندارم ولی از توی این خونه موندن خیلی بهتره.
نگاهم به پریماه میفته که جلوی آینه داره ریمل میزنه‌.
لبخندی به این همه حساس بودنش میزنم.پری سیما و پریماه خواهر های منن که دوقلو هستن ک دوسالی از من کوچیکترن.با وجود دوقلو بودنشون شبیه هم نیستن.
پری سیما چشمای بادمی و کشیده داره ولی پریماه چشمای درشت و صورت گردی داره. پریماه شبیه منه ولی پری سیما نه  اما همه میگن پریناز از همه خوشگل تره.
بلند میشم میرم سمت سرويس و دست و صورتمو میشورم. بعد سمت فرمم میرم و آماده میشم برای مدرسه رفتن‌.
از تو آینه نگاهی به خودم میکنم.از هر زاویه که نگاه میکنم نشونه های وزن کم کردن و لاغر شدن دیده میشه. به هر حال ۱۲ کیلو وزن کم کردم.
قد بلندم رو از خانواده مادرم به ارث بردمشکم تخت و با کمری که از قبل باریکتر شده.درسته نسبت به قبل لاغر تر شدم ولی باز هم  اندام تو پُری دارم.صورت گردم حالت کشیده پیدا کرده انقدر که وزن کم کردمو لاغر شدم.
چشم و ابروی مشکی،لبای غنچه ای و دماغی قلمی و سر بالا که همه فکر میکنن عمل کردم  .
خودم هم قبول دارم جذابیت خاصی دارم. حتی لاغر شدن و کشیده شدن صورتم هم جذابیتمو بیشتر کرده ولی خودم همون صورت گرد قبل رو بیشتر دوست دارم. به هر حال من از این فیس هرچند زیبا متنفرم. مثل همیشه آرزو میکردم کاش زیبایی نداشتم ولی زندگی خوبی داشتم. آهی میکشمو رومو از آینه میگیرم .از خودم  متنفرم....
‌            ‌ ‌ ᯏ ρᥲrᥲ᥉ᴛ𐔖𐔖 ᥲ᥉ᥲ𝚍𝚒 ᯟ
┈┄╌╶╼╸◖ undefinedundefined ble.ir/join/3qp7LVprVK

۱۳:۳۵

┈┄╌╶╼╸◖ undefinedundefined ◗╺╾╴╌┄┈‌         ‌     ᯏ ᴛᥲᧁ𝗁ᥲ᥉ꫀ ɀꫀꪀ𝚍ꫀᧁ𝚒 ᯟ
#پارت_2  undefined
سوار ماشین شدم  ‌اون دوتا هم صندلی عقب نشستن و رفتیم سمت مدرسه.
من سال آخر دبیرستان بودم. اون دوتا هم سال اول دبیرستان بودن.هم رشته بودیمو توی یه مدرسه درس میخوندیم.مامان همیشه از همون دبستان خودش ما رو میرسوند مدرسه و خودش میومد دنبالمون. آخه میگه جامعه پر از گرگه...............جلو تر از اون دوتا وارد حیاط دبیرستان شدم.
یه قدم برداشتم که دیدم اون دوتا بز بهم تنه زدن و بدو بدو  رفتن سمت دوستاشون.
+ آدم باشید دیگه عه‌.
نگاهی به حیاط انداختم تا رفیقای خل و چلمو ببینم.ایناهاشون.!
عسل، بهار، نجمه و ریحان رفیقای قدیمی منن،ما از دبستان باهم رفیق بودیم.
رفتم سمتشون و سلام کلی به همه کردم.
ریحان:به به گلپری جون..چطوری؟+خوبم.نجمه:چته مثل برج زهر ماری باز؟
هوووف کلافه ای کشیدم و نشستم کنار عسل.
عسل:ولش کن نجمه کجاش بچم شبیه برج زهر ماره. دخترم  به این خوشگلی. نجمه:نه خب پری مدت هاست که پری سابق نیست. عسل تو از کلاس شیشم با مایی شاید ندونی.بهار یادته پری همیشه نیشش تا بناگوش باز بود؟اما الان خیلی وقته که مثل قبل نیست.
بهار:بهتر..چی بود همش نیشش باز بود.
به صحبتاشون راجب خودم گوش میکردم و سکوت کرده بودم.نجمه و ریحان و بهار از کلاس اول دبستان با من همکلاسی بودن. همشون بجز بهار منو دوست داشتن. اون هیچ وقت از من خوشش نیومده برعکس نجمه و ریحان. کلاس پنجم بودیم که بهار هم دشمنی رو به ظاهر کنار گذاشت و منو به اکیپشون راه داد سال بعدشم عسل اومد.
نجمه راست می‌گفت من همیشه میخندیدم. تو هر حالتی لبخند رو لبم بود برعکس الان که یه قیافه خنثی دارم قبلا خیلی پر نشاط بودم.ولی دست خودم نیست دیگه نمیتونم اون پریناز سابق باشم.
یهو ریحان جیغ کشید....
ریحان:دختراااااااااااااااااا‌            ‌ ‌ ᯏ ρᥲrᥲ᥉ᴛ𐔖𐔖 ᥲ᥉ᥲ𝚍𝚒 ᯟ
┈┄╌╶╼╸◖ undefinedundefined

۱۳:۳۶

۲

۱۳:۳۶

┈┄╌╶╼╸◖ undefinedundefined ◗╺╾╴╌┄┈‌         ‌     ᯏ ᴛᥲᧁ𝗁ᥲ᥉ꫀ ɀꫀꪀ𝚍ꫀᧁ𝚒 ᯟ
#پارت_3 undefined

+زهر مار چته.
هممون سوالی و با اخم نگاهش میکردیم.
ریحان با ذوق و هیجان گفت:امیر پست جدید گذااااااشته.
چند لحظه با سکوت ما چهار نفر نگاهی به هم انداختیم که یهو نجمه با اون هیکلش حمله کرد سمت ریحان و  افتاد رو پای بهار که کنارش بودو با مشت زد رو رون پای ریحان بدبخت
نجمه:خر بی‌شعور زهره ترک شدیم چرا جیغ میزنی؟بزنم نفلت کنم؟

ریحان با قیافه ای جم شده از درد گفت:دستت بشکنه نجمه.تو آدمی یا گاو که انقدر زورت زیاده؟
نجمه میخواست بازم حمله کنه که بهار با داد گفت:بسه دیگه.نجمه جان عزیزم ۱۵۰ کیلو وزنته انقدر نیفت رو من ۵۰ کیلویی مستقیم باشو پارش کن.
عسل:حالا ولش کنید.ریحون سگ تو چطوری گوشی میاری مدرسه ها؟
ریحان بی تفاوت شونه ای بالا انداخت و جای مشت نجمه رو می‌مالید.
عسل:حالا نشونم بده ببینم این کراش العالمین چی پست کرده.
نجمه:گوه تو کراشتون.
ریحان هم زمان وقتی که گوشیشو میداد به عسل رو به نجمه گفت:
نگووووو دلت میاد راجب امیر اینجوری بگی آخه.
+امیر دیگه کیه؟؟
همشون شون با چشمای درشت شده نگاهم کردن.
+چتونه خب؟امیر کیه؟
ریحان:ما رو ایسگا کردی گلپری جون؟
+چرا باید ایسگا کنم خب نمیشناسم.
بهار:یعنی کراش کلاس هفتمتو یادت نیست؟
با قیافه ای گیج نگاهش کردم.کراش من؟!!!من انقدر درد و مشکلات دارم که نمیتونم به این چیزا فکر کنم تازه از جنس مخالف بیزارم اینا چی میگن؟
+ کیو میگین شماها؟
نجمه:بابا همون سلبریتی خوشگله بود که عسل خل مغز  به تو میگفت بهم میاین. ریحون اسمش چی بود؟
ریحان:امیر سورانی..
امیر سورانی..‌امیرسورانی..اها یادم اومد همون خواننده و بازیگری  که کلاس هفتم روش کراش بودم....به کل بعد از اون اتفاقات فراموشش کردم.
+اهاااا..اونو میگی.
ریحان:وای پری فیلم جدیدشو دیدی؟برای منم میفرست.....
قبل از اینکه جملش تموم بشه سریع گفتم:نه ندیدم.
هر چهارتاشون حتی بهار هم با چشمای گرد شده از تعجب نگاهم کردن.
نجمه:حاجی کم زر بزن.
ریحان:بنظرت فیلم بازی مثل تو امکانش هست فیلمی جدید بیاد اون نبینه؟این چیزا رو به ما نگو حد اقل..گلپری خانم..
‌            ‌ ‌ ᯏ ρᥲrᥲ᥉ᴛ𐔖𐔖 ᥲ᥉ᥲ𝚍𝚒 ᯟ
┈┄╌╶╼╸◖ undefinedundefined

۱۳:۴۵

۳

۱۳:۴۵

بریم پارت بعد؟

۱۳:۵۶

┈┄╌╶╼╸◖ undefinedundefined ◗╺╾╴╌┄┈‌         ‌     ᯏ ᴛᥲᧁ𝗁ᥲ᥉ꫀ ɀꫀꪀ𝚍ꫀᧁ𝚒 ᯟ
#پارت_4 undefined

‌    بچه ها راست میگفتن..من از بچگی عاشق فیلم و بازیگری این چیزا بودم و اعتیاد شدیدی از پنچ سالگی به فیلم دیدن داشتم همیشه جدیدترین فیلما رو زودتر از همه میدیدم. حتی تو هشت سالگی کارم به چشم پذشکی کشید..
ولی بعد از اون اتفاقات فیلم دیدن من هر روز کم رنگ تر میشد..الان کسی باورش نمیشه پریناز یکساله که اصلا فیلم ندیده....
با صدای عسل از فکر اومدم بیرون..
عسل: پری خودمونیما..ولی تو و این امیر سورانی خیلی بهم میاین...مگه نه ریحون؟
ریحان:اهم..یه کوچولو بهم میان...
عسل گوشی رو گرفت سمتم..عکس امیر سورانی رو صفحه بود..بعد از اون اتفاق کلا فراموشش کردم حتی عکسشم ندیدم تو این چند سال..چقدر تغییر کرده بود..قیافش مردونه تر شده بود..ولی همچنان جذاب بود.. نگاهمو از عکس امیر سورانی گرفتم و بلند شدم..
+حالا چه بهم بیایم چه نیایم..اون تو تهرانه من تو شهرستان تو جنوب کشور. پاشین بجای فکرای الکی بریم کلاس..
عسل: درسته خب ولی تو مگه نمیخواستی بازیگر بشی؟اینجوری میری تهران و اونم میبینی شک ندارم به خوشگلی تو ندیده باشه‌‌..
نجمه: خفه شو مربا حالا که این پری دست از رویا پردازی برداشته و به محالات فکر نمیکنه تو دست بردار نیستی؟
هر پنچ نفرمون به سمت کلاس رفتیم..
امروز این دخترا قصد داشتن منِ قبل رو مدام برام یاد آوری کنن.دختری که رویا های بزرگی داشت.
اگه مثل قبل بودم به نجمه حالی میکردم که از محالات نیست و هیچ چیزی نشد نداره...ولی الان خودمم که هیچ اشتیاقی واسه رویا های قدیمیم ندارم.آرزوهامم با پریناز قبلی مُرد..کشتنش..
بازم مثل همیشه از کلاس و درس هیچی نفهمیدم..ذهن آشفتم اجازه نمیده رو درسم تمرکز کنم و بشدت افت تحصیلی داشتم..................زنگ آخر زد شد و منتظر بودیم مامان بیاد دنبالمون...دوست ندارم برم خونه فکر کنم تنها کسیم که دوست داره همیشه تو مدرسه بمونه ولی نره خونه..............وارد خونه شدم بدون نگاه کردن سلامی سرد به پدرم کردم ولی اون با خوشروئی جوابمو داد:
_سلام دخترم خوش اومدی...
بدون هیچ حرف دیگه رفتم سمت کیوان
+سلام داداشی خوبی دورت بگردم؟؟
صورتشو بوسیدم و از کنارش رد شدم تا کارتنشو ببینه..کیوان تنها بردار ما بود و ۱۰ سالش بود اون تنها کسیه که من با تمام وجود عاشقشم..حتی تنها جنس مخالفیه که میرم سمتش..
بعد از اینکه فرممو در آوردم رفتم رو تختم دراز کشیدم.
صدای پری سیما و پریماه میومد که با باباشون تعریف میکنن...
باز هم همون حس حسرت مزخرف اومد سراغم....

‌            ‌ ‌ ᯏ ρᥲrᥲ᥉ᴛ𐔖𐔖 ᥲ᥉ᥲ𝚍𝚒 ᯟ
┈┄╌╶╼╸◖ undefinedundefined ◗╺╾╴╌┄┈ᴊᴏɪɴ↝

۱۴:۰۹

۴

۱۴:۰۹

┈┄╌╶╼╸◖ undefinedundefined ◗╺╾╴╌┄┈‌         ‌     ᯏ ᴛᥲᧁ𝗁ᥲ᥉ꫀ ɀꫀꪀ𝚍ꫀᧁ𝚒 ᯟ
#پارت_5  undefined

منم یه دخترم دلم میخواد تنها دلخوشیم بابام باشه.دوست دارم تا از مدرسه میام از گردن بابام آویزون بشم..دلم میخواد بابامو بغل کنم گریه کنم. اونم نازمو بخره...ولی چه فایده..من بابا دارم ولی ای کاش نداشتم...
دوباره این بغض لعنتی اومد سراغم.
چرا خالی نمیشه؟چرا نمیترکه؟انگار همه چیز دست به دست هم دادن تا منو نابود کنن...
چندساله که تا زمانی که مجبور نشم از اتاق بیرون نمیرم.
چشمام لبریز از اشک میشه ولی حتی یه قطره هم نمیچکه و این منو خیلی عذاب میده.
شک ندارم اگه کمی گریه کنم دردی که چند ساله رو سینم سنگینی میکنه کم میشه و سبک میشم..ولی نمیتونم..بلد نیستم گریه کنم..من فقط خندیدن بلد بودم گریه کردن یاد نگرفتم. کار هر روزم شده همین میشینم تو اتاق به دردام فکر میکنم.به این فکر میکنم که من چه گناهی کردم که اینجوری دارم تاوان پس میدم؟حتی نمیدونم تاوان چیو پس میدم. خدایا خسته شدم دیگه طاقت ندارم.
باز هم دلم حرف زدن خواست دلم درد و دل کردن خواست و از بی کسی به قلم و دفترم پناه میبرم.
از دردهایی که دارم از غم هام از عذابایی که میکشم از حسرت هایی که دارم مینویسم..مینویسم تا خالی بشم. ولی نمیشه..
این درد چند ساله تو وجودم کهنه کرده چرک کرده عفونت کرده و داره تبدیل میشه به سرطان. همچین دردی درمانی نداره.
انقدر فکر میکنم به بدبختی هام که نفهمیدم کی خوابم میبره....
با حس حرکت چیزی رو بدنم قلبم تپیدنو فراموش میکنه و همه وجودم قفل میشه..
زبونم بند میاد‌‌‌‌..ترس و اضطراب تو وجودم رخنه میکنه..
به سختی آب دهنمو قورت میدم..
دندونامو ناخداگاه بهم فشار میدم..
نفس کشیدن از یادم میره..
شدم مثل یک جنازه که هیچ حرکتی نمیتونه بکنه..
ضربان قلبم میره رو هزار از ترس و وحشت... برای نفس کشیدن برای آروم شدن مبارزه میکنم و بی فایدس...
هنوز حرکتشو رو بدنم حس میکنم..
خودشه...خودشه.......خودشه...


‌‌            ‌ ‌ ᯏ ρᥲrᥲ᥉ᴛ𐔖𐔖 ᥲ᥉ᥲ𝚍𝚒 ᯟ
┈┄╌╶╼╸◖ undefinedundefined

۵:۰۰

۵

۵:۰۰