بله | کانال روزنوشت مقاومت
عکس پروفایل روزنوشت مقاومتر

روزنوشت مقاومت

۳۲۰ عضو
thumbnail
چهارشنبه ۶ اسفند چطوریه که برای زندگی ابدیمان حاضر به جمع اوری توشه نیستیم؟ سبزی ، پنیر ، نون و خرید های افطار را روی میز اشپزخانه گذاشتم . سبزی ها رو تند تند پاک کردم و ریختم تو اب . سبد مسافرتی رو باز میکنم و تو اشپزخونه میچرخم . هر چی به نظرم برای افطار لازم میشه رو تو سبد میزارم . قاشق ، چنگال و چاقو ، ظرف کوچک ، شکر بسته بندی ، کیسه زباله ، سفره ، لیوان . ساعت رو نگاه میکنم سه و نیم شده. اب سبزی ها رو عوض میکنم و یکبار دیگه در آب و مایع ضد عفونی میریزمشون . شربت عسل و آبلیمویی رو که درست کردم میریزم تو بطری و میزارم فریزر که یه کم خنک بشه. نون ها رو تو کیسه میزارم و در همین حین صدا میزنم :محمد ،ریحانه ! حاضر شدید ؟ با خاله مرضیه قبل از افطار قرار داریم دیر میشه ! هر دو همزمان میپرسن چی باید بپوشن ؟ سعی میکنم با روی خوشundefined بهشون پیشنهاد هایی بدم ،که البته بیشتر پیشنهادهای من رد میشه undefined. از ۴ صبح که بیدار شدم و سحری رو گذاشتم تا همین الان مشغول بودم . به شدت خوابم میاد و خسته ام . تشنه ام و دهانم در اثر ساعتها پشت هم حرف زدن سر کلاس خشک شده . این روزها که بچه ها روزه اند ،بیشتر فعالیت و حرف زدن و درس دادن سر کلاس باخودمه . چای خشک و داخل فلاسک میریزم و اب جوش روش میریزم . لباس بچه ها رو چک میکنم . تاکید میکنم که باد میاد لباس گرم بردارند . محمد سرماییه و خیلی زود هم سرما میخوره . کلاه محمد رو میزارم تو ساک . به ریحانه تاکید میکنم وضو بگیره که بتونه نمازش و اول افطار بخونه . همه وسایل رو دم در میزارم و به بچه ها میگم هر کس یه وسیله برداره و بره بشینه تو ماشین . بالاخره چراغ اخر رو خاموش میکنم و بقیه بسته ها رو_ که هم سنگینه، هم زیاد_ برمیدارم و سعی میکنم به سختی درخونه رو ببندم . تو ترافیک قبل از افطار نمایشگاه گیر کردیم . بچه ها از خستگی خوابشون برده ، اینجوری خستگی اشون در میره و اونجا کمتر غر میزنن . صدای قران تو ماشینم پخش میشه اما من حواسم جای دیگه ایه ! با خودم فکر میکنم اینهمه بدو بدو و تماس و زنگ و هماهنگی و جمع اوری برای ده دقیقه افطار بیرون خونه و کنار دوستان ! برای اینکه اونجا چیزی کم نباشه ، خودمون رو به انواع و اقسام وسایل مجهز کردیم و سختی حمل و نقل کیسه و بسته و سبد و تحمل میکنیم . چطوریه که برای زندگی ابدیمان حاضر به جمع اوری توشه نیستیم ؟. همه ادیان ! دستور العمل ها و شریعت هایی دارند که پیروانشون رو برای مقابله با حوادث زمانه و برای رسیدن به زندگی اخروی مجهز میکنند . اصلا اصل تقوی همین است . تقوا یعنی سلاحی که به من کمک کنه که انتخاب درست کنم . قدرت تشخیص حق و باطل رو از هم در سختی ها و بلاها و امتحان های زندگی به من بده . تمرینی برای روزهای سخت که ارزان نفروشم . این روزهای ماه رمضان ! روزه گرفتن و گرسنگی و تشنگی و خستگی و بیخوابی و ... سلاحی برای مقابله با حوادث روز هستند . ما روزه نمیگیریم که جهنم نریم یا بهشت بریم . ما تمرین میکنیم که در سختی ها ! نفسمان رو درست تربیت کرده باشیم . روزه قرار است توشه ای باشد تا امروز و دقیقا در وسط همین وقایع امروز جامعه، توان تشخیص صف حق و باطل رو داشته باشم ، به حرف رهبرم اعتماد کنم ، مقاومت کنم و نه تنها ترسی از حمله ابرقدرتان پوشالی نداشته باشم بلکه دست دشمن را در اتفاقات داخلی کشورم واضح ببینم . این انقلاب به سادگی به دست ما نرسیده که ما ان را ساده رها کنیم . ما خودمان را برای مقابله با نقشه های دشمن اماده میکنیم .ز.ح.ر#روزنوشت#روایتگر‌زندگی‌عادیhttps://ble.ir/roozneveshtt

۱۰:۴۹

thumbnail
یکشنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ به چهره ات که نگاه میکردم ته دلم قرص میشد . هر وقت اخبار اشفتگی دنیا را میخواندم به عکس هایت در گوشی ام نگاه میکردم ته دلم به بودنت قرص بود . تو بودی پس همه چیز حل میشد . هر اتفاقی در دنیا می افتاد صدای تو قلبم را ارام میکرد . بچه هایم اشک و اه و ناله و بی تابی من را ندیده بودند اقا جان . حاج قاسم شهید شد قلبم پاره شد اما فریاد نکشید . در خلوت شبهای خودم اشک ریختم سوختم اما چون شمع صدایم در نیامد . سید حسن را که زدند قلب پاره پاره ام تیر کشید . سوخت . جانم را سوزاند اما فریاد نکشیدم . گفتم تو هستی . تو دوباره برایمان حاج قاسم ها و سید حسن ها میسازی . عکست ،سخنرانی هایت ، ویدئو هایت در نا ارامی ها ! ارامش قلبم بود. امروز اما سفره سحری را چیدم همه چیز را گذاشتم . بقیه مشغول خوردن سحری بودند . من نشستم تا اولین و اخرین لقمه سحری را در دهانم بزارم که خبری از تلویزیون باعث شد بلند بگویم هییسسسسس! هنوز به پایان نرسیده قلبم چنان تیر کشید که اختیار از دستم خارج شد . فریاد زدم . زار زدم . شکستم . دیگر نمیتوانستم مراعات خواب بودن پسرم یا حال زار دخترم را بکنم . همسرم دعوت به صبر میکرد اما من نمیتوانستم . نمیتوانم . از صبح هر کس هر چه گفت !گفتم فقط اقا مهم است . رهبرم باشد بقیه اش حل میشود . من نباشم فرزندانم نباشند . همسرم که ساعتها تماسی را جواب نمیداد نباشد اما اقایم باشد. گفتند دختر و عروس و نوه ات شهید شدند گفتم بمیرم برای دل اقایم ‌ . اقایم باشد تسلی اش میدهیم . تو خودت خوب میدانی قبل تر هاهم هر بار نگاهت میکردم در قلبم غصه میخوردم که دیر به دنیا امدم . چرا من باید انقدر دیر تر از تو به دنیا می امدم که تصور کنم امکان دارد روزی تو باشی و من نباشم . من به دنیای بعد از تو فکر میکردم اشفته میشدم. تصویر نبودنت را کنار میزدم ، با خودم میگفتم سن که مهم نیست ! من زودتر میروم . من دنیای بعد از تو را نمیخواهم . من بعد از تو با این قلب سردم چه کنم . من بعد از تو چه کنم ؟ چشمهایم را فشار میدهم تا شاید ثانیه ای مهلت دهد بار دیگر با دقت ببینمت .تاری چشم های به خون نشسته ام نمیگذارد چهره ات را بار دیگر خوب ببینم .دیگر روز نمیشود . دیگر روز نمیشود .کجااااییی ؟ کجایی ؟ رهبرم ! اقایم ! جانشین امامم . داغ نبودن تو را فقط ظهور سرد میکند . فقط ظهور سرد میکند . فقط ظهور سرد میکند.ز.ح.راین متن هیچ ویرایشی نشده است . تو نیستی ویرایش هم معنا ندارد .#روزنوشت#روزها‌ی‌جنگ#روایتگر‌زندگی‌عادیhttps://ble.ir/roozneveshtt

۳:۲۷

thumbnail
دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۴۰۴من دوستت دارم هیچ گاه در زندگی ام با این حجم غم رو به رو نشده بودم که بدانم باید چکار کنم ؟ من هیچ گاه همچین دردی را در قفسه سینه ام احساس نکرده بودم که بدانم الان باید چگونه مدیریتش کنم . مطمئنم از این به بعد هم با غمی از این بزرگتر رو به رو نمیشوم . تو برایم همه چیز و همه کس بودی ‌. نماد اطاعت از امام زمانم بودی . صدا و تصویر تو که از تلویزیون پخش میشد لحظه ای توقف میکردم ! ناخوداگاه لبخندی صورتم را زیبا میکرد که قابل پنهان کردن نبود ، لبخند ناشی از ذوق و تپش قلبم بود که با دیدن چهره و شنیدن صدایت ناخوداگاه پدیدار میشد . اقای من تو نیستی و من هم نیستم دیگر . حالا با هر بار شنیدن صدایت و دیدن عکس هایت اشک هایم میریزد. قلب فشرده ام ، فشرده تر میشود . یادت هست در یکی از دیدار ها جوانی فریاد زد: اقا دوستت داریم تو جواب دادی خوشبحال شما که من را میبینید و دوست دارید من شما را ندیده دوست دارم . چقدر خوشحال بودم . چقدر به ان جوان حسودی ام شد. چند بار فیلم ان قسمت را دیدم و ذوق کردم که تو هم من را دوست داری !قران میخوانم با همین چشمان تار به خون نشسته ام !میدانم عاقبتی برتر از شهادت برایت نبود . میدانم ارزوی قلبی ات بود! میدانم . همه را من هم میدانم ‌، اما دوستت دارم . با قلبم چه کنم ؟ عشق مگر منطق و دلیل میفهمد ؟ چیزی برای ترسیدن نیست . من از جنگ و مردن نمیترسم . تو میبینی که این صداها و لرزش پنجره ها و دود و ... هیچ کدام حتی لحظه ای ترس یا نگرانی در من به وجود نمیاورد . در جنگ دوازده روزه نمیترسیدم چون تو بودی و حالا نمیترسم چون بعد از تو هیچ چیزی ارزش ندارد . ما کف خیابان ها و مساجد میچرخیم . ما امانت تو را به دست این کفتار صفتان نمیدهیم . ما جرات و جسارت را از تو یاد گرفته ایم .من با تو عهد نمیبندم ، عهد را کسی میبندد که راهی خلاف ان بتواند انجام دهد ! برای من راه دیگری نیست . از انقلابت دفاع میکنیم با مال و جان و خون و فرزندانمان . راهت ! حرفت !مقاومتت روی زمین نمیماند عزیترینم . قلب من برای ابد داغدار توستز.ح.ر#روزنوشت#روزها‌ی‌جنگ#روایتگر‌زندگی‌عادیhttps://ble.ir/roozneveshtt

۸:۰۱

thumbnail
چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۴۰۴ میشود من را پیدا کنی ؟دو پیمانه برنج در قابلمه پلو پز میریزم و اب را باز میکنم تا بشورم. برای خانواده ۴ نفره ما دو پیمانه برنج کفایت میکند ‌. همین طور که اب ظرف را پر میکند و دستم برنج ها را زیر و رو میکند تا خوب شسته شوند فکر میکنم من کی اینقدر احساس درماندگی و تنهایی داشتم ؟ ۵ یا ۶ ساله بودم که در یکی از سفر هایمان به مشهد ، به دنبال مادرم در حرم راه میرفتم . چادر مادرم را گرفته بودم که گم نشوم . یادم هست روسری ام را زیر گلویم گره زده بودم و چادری مشکی سرم کرده بودم. در ابتدای ورودی یکی از صحن ها، لحظه ای چادر مادر را رها کردم ، دولا شدم کفش هایم را برداشتم و دوباره چادر مادرم را گرفتم . یادم نیست چند دقیقه راه رفتیم و از چند تا در و ورودی گذشتیم .به دنبال مادرم میرفتم و به در و دیوار حرم نگاه میکردم . اینه کاری ها و طرح ها و لوستر های بزرگ برایم دنیای عجیب و غریب بود که ذهن کودکانه ام را سر به هوا میکرد . خسته که شدم چادر مادرم را کشیدم تا کفش هایم را تحویلش دهم . وقتی برگشت ناگهان تمام تنم یخ کرد . مادرم نبود . نمیدانم چه شده بود . یخ کرده بودم . ترسیده بودم . صداها برایم گنگ شده بود . همه چیز در لحظه ایستاده بود . انگار زیر اب باشم دهانم باز و بسته میشد اما نفس نمیتوانستم بکشم . صدایم بیرون نمی امد . نمیدانم دقیقا چقدر گذشت و چه شد اما ساعتی بعد در ستاد گمشدگان حرم گوشه ای نشسته بودم . چادرم را سفت در اغوش گرفته بودم و ترسیده و رها شده اطرافم را نگاه میکردم . هیچ تصوری از اینده نداشتم .نمیدانم چقدر گذشته که من در حال خود بوده ام . اما همین که اب برنج ها شفاف شده است به من یاد اوری میکند دقایقی است که از زمان و مکان غافل بوده ام و در رویای خودم فرو رفته ام . شیر اب را میبندم . امروز و این روزها شبیه همان حس درماندگی دختر ۵ ساله گم شده در دریای حرم را داشتم . ان روز ترسیده بودم و انقدر حرم در نظرم بزرگ و ترسناک بود که پیدا کردن پدر و مادرم برایم محال بود‌. دختر بچه ترسیده ای در گوشه ای از دنیا که هیچ راه نجاتی برای خودش نمیدید. امروز ، اقایم همین حس را دارم .کی و کجا زرق و برق دنیا من را سر به هوا کرد که دستم از دامنت رها شده است و این دنیا بدون راهنمایی تو انقدر برایم بزرگ و ترسناک و دهشتناک است که در گوشه ای از ان کز میکنم پاهایم را بغل میکنم سر روی زانوهایم میگذارم و هر چقدر زار میزنم ارام نمیشوم . میدانم خدای تو هست . میدانم این کشور صاحب دارد . میدانم امام زمانم پرچم دار شیعه است و باید استغاثه برای ظهورش کنم .با روضه ابا عبدالله اشک میریزم.میدانم رسول الله که برتر از همه عالم بود رفت . میدانم تو ارزوی شهادت داشتی .میدانم الان وقت حرکت است و باید از امانت تو محافظت کنیم . همه حرف هایی را که میگویند من هم میدانم . اما دوستت دارم . دلم را چه کنم ؟ این دل رها شده در این اشوب بزرگ جهان را چه کنم ؟ من همان دختر بچه کوچک رها شده ترسیده کز کرده گوشه جهان هستم . میشود من را پیدا کنی ؟ز.ح.راین متن هیچ ویرایشی نشده است . #روزنوشت#روزها‌ی‌جنگ#روایتگر‌زندگی‌عادیhttps://ble.ir/roozneveshtt

۱۱:۵۲

thumbnail
داستان استعمار _ ۱اینکه این صهیونیسم جنایتکار از خاورمیانه چه میخواهد و چه هدفی دارد تقریبا این روزها بر همه معلوم شده و چیز پنهانی نیست . تشنگی اینها به قدرت و حماقتشان جوری بود که دیگر نتوانستند زیر ظاهر انسان دوستانه قدیمی پنهان شوند و دم خروسشان بیرون زد .اما من قبل از هر چیز به نظرم امد کمی داستان استعمار را خلاصه از اول مرور کنیم و بعد ارتباط ان را به این غده سرطانی در خاورمیانه بررسی کنیم . سعی میکنم دریای اطلاعاتی را که دوست دارم بنویسم خلاصه کنم تا حوصله شما از خواندنشان سر نرود .البته قطعا داستان بزرگتر و حاشیه دار تر از اینهاست و باید از جوانب مختلفی بررسی شود اما من به غایت خلاصه جلو میروم تا به ان چه میخواهم مفصلا بگویم برسم . چه انکه میدانید خصلت یک معلم سخنوری است و من در خلاصه گفتن و نوشتن کمی الکن هستم پس منت میگذارید اگر کمی حوصله کنید تا ماجرا را از اول بگویم.
دوران انقلاب صنعتی در اروپا دو پیش نیاز مهم دارد :۱. مواد اولیه ارزان در مقیاس انبوه ۲. بازار فروش مناسب برای این تولیدات انبوه پس دو پروژه همزمان کلید میخورد : استعمار کشورها برای تهیه مواد اولیه در مقیاس انبوه و ارزان و در کنار ان تبلیغ به مصرف گرایی و حرص و میل به دنیا برای تامین بازار فروش مناسب (که دقیقا مخالف اموزه های دینی ماست)که البته نتیجه هر دو پروژه ایجاد ثروت انبوه برای کشورهای استعمارگر است .در نتیجه به تاریخ کشورهای منطقه که نگاه بکنید در یک دورانی مردمِ در خواب غفلت در تمام این کشورها مستعمره کشورهای اروپایی هستند یعنی :۱. مجبورند جنس اروپایی مصرف کنند .۲. منابعشان را مفت و ارزان از دست میدهند .مثال واضح ان میدانید چیست ؟صنعت ریسندگی و بافندگی در ایرانما از یک کشور تولید کننده لباس و پارچه و ابریشم در دوران صفویه در یک فرایند استعماری به مصرف کننده بزرگ در دوران قاجار تبدیل میشویم (اینه که هی بهتون میگم درس تاریخ و خوب و با دقت بخونید )کم کم بزرگان ازادی بخش در جهان جنبش هایی رو علیه این استعمار رخ میدهند مثلا در هند: گاندی ! در پاکستان: محمد علی جناح !و در ایران: سید جمال الدین اسد ابادی ! مدرس و در راس همه اینها امام خمینی بزرگوار ! بالاخره زنجیره ای از اتفاقات باعث شد مردم منطقه کم کم اگاه شوند و خیزش هایی علیه استعمار اتفاق بیفتد.در مقابل جریان استعماری چه میکند ؟ سعی میکند ظاهر زشت و خشن استعمار و قدرت نظامی در منطقه را کنار بزند و با ادبیات فرهنگی عصر جدیدی ایجاد کند و وارد استعمار نو بشود.
ادامه دارد
پی نوشت :البته داستان کاری که امام خمینی (ره)کردند و میراثی را که به آقای شهیدم رسید و مسیری که طی شد بسیار بسیار بزرگ تر است و جنبه های مختلفی دارد . داستان ! داستان ۱۴۰۰ سال فقر و استضعاف کشیدن شیعه است که به دست امام شیعه عزت گرفت و طاغوت چه ناشیانه سعی در خاموش کردن این شعله فروزان در شب تار جهان کرد ....انشالله در بخش دوم مفصلا به دلایل تقابل یهود و اسلام میرسیم .ز.ح.ر#روایت‌نصر #روایت‌متجاوز #داستان‌استعمار #روزها‌ی‌جنگ#روزنوشتhttps://ble.ir/roozneveshtt

۱۹:۵۷

thumbnail
داستان استعمار _۲دوره استعمار نو با ادبیات فرهنگی شروع میشود . پس به جای استعمار به روش جنگی و با کشتی جنگی و روش های خشن ! در انتهای قرن ۲۰ یک استعمار مدرن خوشگل فرهنگی درست کردند . در این مرحله به تو(انسان شرقی) اثبات میکنند که کمال توی انسان! دقیقا برده غرب بودن است . هر چیز غربی بهتر است . لباسش ! موبایلش ! وسایلش و تو به مرحله ای میرسی که بدون هیچ بررسی میگویی هر چیز غربی بهتر است . (تبلیعات و رویا سازی ها و ذهن جوانان رو ببینید )در نتیجه استعمار نو در یک جمله این است : کمال ، در غربی شدن است و این بسیار خطرناک تر از استعمار خشن قبلی است !اسمش رویای امریکایی میشود ! در واقع مهم ترین ابزار استعمار فرهنگی رویاسازی است ! (تاکیدا و با جملات مختلف میگویم چون اصل ماجرا فهم این نکته است )اما نکته جالب تر ماجرا اینجاست : اسراییل کجای این مرحله است ؟در واقع غرب در این روش استعمار باید یک نقاب خوشگل به صورتش بزند و ظاهرا از منطقه عقب نشینی کند اما در اتاق فکر این جریان باطل این فکر جریان دارد : ما باید پیروزمندانه برگردیم و الگوی انسان غربی را از نماد رفاه ، بروکراسی ، امنیت ،زیبایی و .‌‌..را رویا سازی کنیم . پس ارمان شهر غربی میخواهیم و بهترین جغرافیا برای ساخت این ارمان شهر غربی را به اسراییل و یهود در منطقه دادند . فلسطین اشغالی را در عکس ها و فیلم ها دیده اید دیگر ؟ تل اویو و حیفا از نظر ساخت شهری و امکانات رفاهی و مناطق سیاحتی برای جوانان به یک رویا تبدیل میشود . نماد یک جامعه غربی مدرن با همه امکانات دنیایی !حالا چرا این نقطه جغرافیایی ؟ چون چند نکته مهم هم دارد :۱. سهل الوصول است . تمام مسیر ها به مدیترانه است‌۲. نزدیک به انسان های شرقی است ۳. برای تجارت و سیاحت مناسب است و اگر این منطقه الگوی زندگی غربی باشد سرعت انتشار ان چندین برابر است و حالا چرا این منطقه به دست یهود و صهیونیسم داده شد ؟ ۱. تعلق خاطر مذهبی یهودیت به اورشلیم ۲. یهودیت سودای قدرت بر جهان دارد (داستان قوم یهود و سودای قدرتشان را هم میگویم . کمی مهلت دهید )پس یهود در این منطقه زاده استعمار است . غده سرطانی است .البته که این همه ماجرا نیست . در ادامه واضح تر میشود .پس سه نکته برای تجاوز به فلسطین توسط صهیونیسم ها مطرح کردیم ۱. ضرورت وجود ارمان شهر غربی در قلب خاورمیانه جهت ادامه استعمار فرهنگی ۲. یک کشور قدرتمند اقتصادی مسلط بر منطقه که منابع را ارزان در اختیار غرب قرار بده ۳. منطقه مذهبی و ایدئولوژیک یهودیان است که تمایل بر تسلط به ان دارند و خود را محق میدانند .و در ادامه این بازی و به همین دلیل است که امریکا سعی میکند تمام منافع اسرائیل در منطقه را تامین کند و امنیت و موجودیت ان را به هر روش و حربه ای حفظ کند . در واقع پشت پرده همه وقایع در خاورمیانه! امریکا و منافع امریکا است .(امروز با جنگ عیانی که با ما میکند این حرف مشخص تر است)به همین دلیل امام (ره) میفرمود :امریکا شیطان بزرگ است‌.و اسرائیل به عنوان عمله این شیطان بزرگ ! در این موقعیت، حرص تمدنی دارد و اگر بر تمام منابع و انسان های دنیا تسلط داشته باشد ، سیر نمیشود .استعمار بیماری فرعون ها در جهان است . حرص درمان ندارد ‌. زمین را گر شوی مالک طمع بر اسمان داری این باند تبهکار حاکم بر امریکا خطرناک ترین باند در جهان است ادامه دارد پی نوشت: در نظر ما فلسطین اشغالی که الان به ان اسراییل میگویند جای زیبا و جذابی نیست اما در نوع شهر سازی و امکانات سیاحتی و تفریحی تل اویو و حیفا جزو برترین ساختارهای شهری است . یک سرچ اینترنتی برای شناختن این ارمان شهر تقلبی غربی کافی است .ز.ح.ر#داستان‌استعمار#روایت‌نصر#روایت‌متجاوز#روزها‌ی‌جنگ#روزنوشتhttps://ble.ir/roozneveshtt

۱۸:۴۳

thumbnail
داستان استعمار _3شکل گیری کشور جعلی اسرائیل بیایید کمی داستان را خودمونی تر و واقعی تر دنبال کنیم و حالا که لزوم تشکیل ارمان شهر غربی تقلبی به نام اسرائیل در خاورمیانه کمی برایمان معلوم شد، برگردیم به جغرافیای خاورمیانه قبل از وجود این رژیم منحوس و ببینیم استعمار برای رسیدن به اهداف خود چگونه این زمین راغصب کرد ! اصل داستان شکل گیری این رژیم از دلیل شکل گیری ان عجیب تر و جالب تر و بدوی تر است . احتمالا ضرب المثل تفرقه بینداز و حکومت کن را شنیده اید !البته که روش و شیوه طاغوتیان و فرعونیان از قدیم همین بوده است و با تفرقه و جدایی بین ملت ها سعی داشتند انها را تحت سلطه خود دراورند . در قران هم در سوره قصص ایه ۴ به این نکته اشاره شده است : ان فرعون علا فی الارض و جعل اهلها شیعا یستضعف ...‌یعنی فرعون در زمین برتری جویی کرد و اهل انها را به گروههای مختلفی تقسیم کرد ....‌فرعون برای حکومت بر یهودیان از همین روش ایجاد تفرقه استفاده میکرد . حالا به بحث و داستان شکل گیری اسرئیل چه ارتباطی دارد و من چه استفاده ای از ان میخواهم بکنم ؟قبل از جنگ جهانی اول که به جغرافیای خاورمیانه نگاه بکنی غرب اسیا شامل چند کشور بزرگ مثل امپراطوری عثمانی ، ایران ، هند و مصر ...بود . کشورهایی به غایت با سرزمین بزرگ و قدرتمند که البته این قلمرو بزرگ و نفوذ به مذاق استعمارگران خوش نبود . در واقع انها میدانند هر چه یک کشور کوچکتر باشد ، تصرف ان هم اسان تر است مثل اینکه یک کیک بزرگ را قطعه قطعه کنی ، قطعا بلعیدن قطعات کوچک راحت تر و لذیذتر است . القصه دو جنگ جهانی در دنیا ایجاد شد که نتیجه اصلی هر دو جنگ تجزیه کشورهای بزرگ منطقه به کشورهای کوچک و بی اراده و قابل بلعیدن بود . چیزی از پیمان سایکس-پیکوا شنیده اید ؟ بعد از جنگ جهانی اول نماینده انگلستان به نام سایکس در مقابل نماینده فرانسه به نام پیکوا نشستند و شروع به تقسیم کشورهای منطقه کردند . انگار دو کودک سر تقسیم اسباب بازی ها یا خوراکی محبوبشان به تفاهم برسند . از روی نقشه این منطقه مال من ! ان منطقه مال تو ! این بهتره مال من ! پس اون یکی مال تو ! باور کنید به همین سادگی درباره کشورهای منطقه و زندگی مردم تصمیم میگرفتند . از قضا از مناطقی که نصیب انگلستان شد اورشلیم و اطراف ان بود و خوب گفتیم که این منطقه از منظر سیاسی و مذهبی و جعرافیایی استراتژیک بود و مثل یک تکه کیک خوشمزه و لذیذ حالا در دستان انگلیس جهانخوار افتاده بود . بقیه اش معلوم است دیگر ، این تکه کیک خوشمزه توسط لرد بالفورد ، وزیر خارجه وقت انگلستان، تقدیم باند تبهکار جنایتکار صهیونیسم برای تشکیل ان ارمان شهر تقلبی غربی شد و پروژه اشغال این سرزمین و تشکیل این غده سرطانی در منطقه کلید خورد . در ادامه توضیح میدهم که اینها با چه روش های وحشیانه ای مردم این سرزمین را نسل کشی کردند تا به اهداف شوم خود در منطقه دست پیدا کنند .ادامه دارد
پی نوشت ۱: به پیمان سایکس-پیکوا ! موافقت نامه اسیای صغیر هم میگویند . این پیمان بین انگلستان و فرانسه با رضایت روسیه در سال ۱۹۱۶ بسته شد و نتیجه مستقیم ان تقسیم سوریه ، عراق، لبنان و فلسطین بود .پی نوشت ۲: میبینید که امروز هم در این جنگ عملا و مستقیما از تجزیه ایران و تغییر نقشه ایران صحبت میکنند . اما زهی خیال باطل که جمهوری اسلامی ایران ولی امر دارد و مانند شاهان بی کفایت گذشته ذره ای از خاک کشورش را تسلیم ابر قدرتان پوشالی متجاوز استعمارگر نخواهد کرد . ما مردم شریف و عزتمندی هستیم .ز. ح. ر #روزنوشت#روزها‌ی‌جنگ#روایت‌متجاوز#روایت‌نصر#داستان‌استعمارhttps://ble.ir/roozneveshtt

۱۰:۳۵

thumbnail
داستان استعمار _۴مگر فلسیطنی ها خودشان زمینشان را به یهودیان نفروختند ؟ حالا پشیمان شده اند ؟ این شبهه را حتما شنیده اید ! کلمه هاگانا را چطور !شنیده اید ؟ امروز میخواهم برایتان روایت عملی اشغال فلسطین را بگویم .بزارید دوره کوتاهی بکنم . تا الان دو تا نکته باید برامون واضح شده باشه : ۱‌.باید سرزمینی در خاورمیانه در دست استعمارگران غربی باشد تا منافع استکباری آنها را تامین کند . ۲. این منطقه انتخاب شده ! اورشلیم است و به یهودیت و صهیونیسم پیش کش شده است . خب حالا چطوری این سرزمین رو اشغال کنیم ؟ دو راهبرد کلی را من میگویم . قطعا لایه های عمیق تری وجود دارد اما همین دو راهبرد برای فهم مطلب ما کفایت میکند : ۱. استفاده از نیروهای معتمد که در بین مردم کشورهای اسلامی مقبولیت داشتند اما در عمل خائن و همراه یهودیان بودند . این ها سران قبائل و عشایر فلسطینی را ترغیب به فروش زمین هایشان کردند و آنها را متقاعد میکردند که فروش زمین ها به نفع خودشان است . مثلا حتی در کشور ایران سید ضیاالدین طباطبایی از این معتمدین خائن بود . ۲. برای انها که راضی به فروش نمیشدند ،استفاده از شبه نظامی های یهودی تحت عنوان هاگانا . این کهنه سربازان با ایجاد فشار و رعب و وحشت و خشونتی مهار نشدنی نسبت به مردم مناطق و با گسترش اخبار اثرگذار یک نوع اختیار اجباری برای مردم فلسطین در فروش زمین ایجاد کردند . بزارید یک مثال غیر مرتبط معلم گونه برای اختیار اجباری بگویم تا موضوع بهتر مشخص شود :شما در یک مجتمع آپارتمانی زندگی میکنید که مثلا ده یا بیست بلوک دارد . هر بلوک قاعدتا چندین واحد آپارتمان و هر آپارتمان چندین واحد دارد . و شما مالک یک واحد در این مجتمع هستید . در یک شب یکی از واحد های این مجتمع توسط گروه اوباشی خریداری میشود به هر قیمتی ‌! صبح فردا تمام اهالی آن آپارتمان کشته شده و سر آنها در سر درخانه اشان آویزان شده است . حالا پیشنهاد خرید واحد های دیگر و آپارتمان های دیگر توسط این گروه مطرح میشود . قیمت و شرایط فروش توسط خودشان مشخص شده است و تو بر سر یک دوراهی ! بفروشی وجانت را حراست کنی یا مالت را حفظ کنی و زیر بار زور نروی . در همین حین این اوباش اعضای خانواده واحد دیگری که حاضر به فروش با شرایط مطرح شده نیستند را به شرایط فجیع تری میکشند . سرشان را میبرند ، به زنانشان تجاوز میکنند ، جسد ها را میسوزانند و فیلم آن را با وقاحت تمام پخش میکنند . حالا آیا باز هم دوراهی برای تو باقی میماند ؟ این معنی کامل اختیار اجباری فروش زمین فلسطینی هاست که میگویم . کاری که به کمک این گروه هاگانا در فلسطین انجام دادند دقیقا شبیه همین اتفاق بود . این گروه هاگانا بذر و نطفه پلید سازمان موساد هستند بعد هم به مخاطبین رسانه گفتند خودشون زمین ها رو فروختند و ما خریدیم .حالا پشیمان شده اند . بیایید یک نکته را همیشه به یاد داشته باشیم که یهودیت در ۲ راهبرد سابقه ۴ یا ۵ هزار ساله دارند .۱. ترور : هر کس رو به رویشان بایستد و با منافع آنها در تضاد باشد را ترور میکنند . آنها در یک شب تا صبح ۷۰ پیغمبر را سر بریدند و بعد صبح در بازار مشغول کسب و تجارت شدند ، گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است . ۲. رسانه : با ساختن روایت های غیر واقعی و با روایت بخشی از داستان افکار عمومی را فریب میدهند . قدرت این رسانه از هر شمشیری برنده تر است .
ادامه دارد
پی نوشت ۱. هاگانا : شبه نظامیان یهودی وفادار به ایدئولوژی صهیونیسم بود که سال ۱۹۲۰ در فلسطین تحت قیمومت بریتانیا تشکیل شد و مأموریت آن حفاظت از زندگی و اموال یهودیان در برابر حملات عرب‌ها بود و به‌طور فعال شهرک‌های یهودی را در فلسطین ایجاد کرد و از مهاجرت غیرقانونی یهودیان به فلسطین حمایت کرد. اولین داوطلبانی که به هاگانا پیوستند، اکثراً کهنه سربازان لژیون یهودی که با انگلیسی‌ها در جنگ جهانی اول جنگیده بودند، و کهنه سربازان سازمان هاشومیر که در فلسطین در سال ۱۹۰۷ برای محافظت از شهرک‌های یهودی تشکیل شده بود.پی نوشت ۲. صهیونیسم و یهودیت یک تفاوت هایی با هم دارند که در ادامه توضیح خواهم داد.پی نوشت ۳. نام ترور این روزها قلبمان را متفاوت تر از قبل میسوزاند . ترور حاج قاسم سلیمانی عزیز تر ازجانمان ! سید حسن نصر الله ! فرماندهان و سرداران کشورمان و آزادگان دنیا ! و رهبر دوست داشتنی عزیزتر ازجانمان شهید آیت الله العظمی سید علی خامنه ای !ز.ح.ر
#داستان‌استعمار#روایت‌نصر#روایت‌متجاوز#روزها‌ی‌جنگ#روزنوشتhttps://ble.ir/roozneveshtt

۹:۰۶

thumbnail
استعمار _۵بیایید امروز کمی واژه شناسی کنیم تا در ادامه زبان مشترکی داشته باشیم : گفتیم که بعد از تجزیه عثمانی و ایجاد کشور جعلی اسرائیل ! استکبار جهانی به این نکته رسید که رمز موفقیت ، تکه تکه کردن کشورهاست . پس به دنبال طرح خاورمیانه جدید و به فکر تجزیه ایران و از بین بردن نفوذ آن در منطقه افتاد . پایگاههای مختلفی را دور تا دور کشور ایران در منطقه ایجاد کرد . کشورهای منطقه را ناامن کرد . اعراب را مانند گاو شیرده دوشید . اشغال ،جنگ ، کشتار در منطقه تا بتواند به کشور ما دست پیدا کند . لذا جنگ ما با استعمار و یهودیت و آمریکا جنگ وجودی است . یا ما باید در منطقه باقی بمانیم یا آنها . همین جا باید ریشه و معنا و مفهوم کلمه استکبار و در مقابل آن استضعاف را بدانیم . استکبار به معنی طلب بزرگی کردن است . در واقع کسی استکبار میکند و طلب بزرگی میکند که خودش بزرگ نیست . بلکه برای اینکه خود را بزرگ نمایش دهد باید طرف مقابلش را کوچک کند و از شانه های آنها برای رسیدن به اهداف خود بهره ببرد . این استکبار است که در مقابل آن ، آدمها را به استضعاف میکشاند . اما در ادبیات دینی ، انسان موجودی مختار است که با اختیار خود ولی انتخاب میکند و پایه ارتباط بین ولی و مولی علیه محبت است . ولی نقش پدر برای جامعه را دارد . برای همین پیغمبر اکرم(ص) فرمودند:《انا و علی ابوا هذه الامه》 من و علی پدر این امت هستیم . در حالیکه استعمارگر ، افراد را با زور ، تطمیع و تهدید مجبور به اطاعت میکند ‌ .ریشه استضعاف ، تحقیر فکری انسان هاست در حالیکه در رابطه دینی ،تبعیت از روی محبت و علاقه به مولا صورت میگیرد.همین جا تفاوت صهیونیست و یهود را هم قبل از ادامه داستان بررسی کنیم . یهودیت یک دین قومی است . در واقع معنای مذهب و قوم در یهودیت یکی است . یهودیت هیچ غیر یهودی را در جمع خود نمیپذیرند و به همین خاطر دین یهودیت تبلیغ ندارد . قوم و مذهب در یهود یک مفهوم دارد. اما صهیونیسم یک جنبش سیاسی است . این جنبش در اصل معتقد است که یهودیت باید به فلسطین و آن ارض موعود برگردد و حکومت جهانی تشکیل بدهد . رویای همان حکومت سلیمان را دارند .این ستون اصلی اندیشه صهیونیسم در زمان هرتسل علنی میشود و هر کس این باور را داشته باشد ! فارغ از دین و مذهبش صهیونیست است . پس میشود مسلمان صهیونیست یا مسیحی صهیونیست داشته باشیم . همه یهودی ها صهیونیست نیستند اما تعداد قابل توجهی از صهیونیست ها یهودی اند . خصوصا آنها که در اسرائیل زندگی میکنند .
ادامه دارد
پی نوشت :هرتسل فعال سیاسی و نویسنده یهودی الاصل اتریشی است که معتقد بود دوران تحقير و تيره‌روزي يهوديان به پايان نمي‌رسد مگر اينكه از تابعيت غيريهوديان رها شوند و سرزميني از آن خودشان با دولتي مستقل داشته باشند.
ز.ح.ر
#روزنوشت#روزها‌ی‌جنگ#روایت‌متجاوز#روایت‌نصر#داستان‌استعمارhttps://ble.ir/roozneveshtt

۱۲:۴۱

thumbnail
استعمار _۶ نگارش این بخش برایم از همه آنچه تاکنون نوشتم سخت تر بود . این که از کجا شروع کنم و به کجا ختم کنم که در خلاصه ترین حالت ممکن بیشترین مطلب را برسانم ساعتها ذهنم را مشغول کرد و نتیجه اش پیش نویس های متعدد و خط زدن همه آنها بود . در نهایت به اینجا رسیدم که عمیق تر به تفکر و ایدئولوژی صهیونیسم در جهان نگاه کنم . آیا همین مقدار که ما از ایده صهیونیسم و رفتار و عملکرد آنها در جهان منزجریم ، در بین خودشان منزجر کننده اند ؟ چگونه پس پیروانی دارند ؟ این پیروان چگونه خباثت ها و کودک کشی ها و رفتارهای غیر انسانی را میبینند و همچنان میتوانند پیرو همچین تفکری باشند . پاسخ واضح است ! قطعا نگاه درونی به این ایده، ایدئولوژی پنهانی دارد ! که رفتار آنها را توجیح یا درست نشان میدهد . در واقع ایدئولوژی مذهبی و تفکر پشت رفتارشان چیست که خباثت در این مسیر را نمیبینند و چرا باید یک مسیحی صهیونیست باشد ؟ قطعا یک هدف والاتر و ایدئولوژیکی وجود دارد . تا به حال میگفتم آمریکا برای منافعش اسرائیل را ایجاد کرده است اما حالا میخواهم این را بگویم که نیمه پنهان هیئت حاکمه امریکا ، یک نگاه ایدئولوژیک دارد که در این نگاه ! حتی با به خطر افتادن منافع اقتصادی و سیاسی و فرهنگی خودش همچنان از صهیونیسم دفاع میکند و از هیچ اقدام ضد انسانی اجتناب نمیکند . اینها اسراییل را دست خدا میبینند . آن نگاه ایدئولوژیک این است که ما ماموریت داریم مقدمه ساز مسیح باشیم . در واقع تشکیل دولت اسرائیل و بازگشت یهودیان به فلسطین و اشغال و کشتار مسلمانان مقدمه سازی برای ظهور مسیح است و این جنگ بین مسیح و دجال اتفاق خواهد افتاد که میلیون ها نفر کشته میشوند اما نتیجه آن آغاز هزاره خوشبختی برای مسیحیان است . پس هر کس علاقمند به تولد دوباره و هزاره خوشبختی است باید تمام امکانات خود را برای ایجاد دولت یهود در اسرائیل به کار برد و هر کس رو به روی صهیونیسم قرار گیرد دجال است . کودک یا بزرگسال ، نظامی یا غیر نظامی ، مسلمان ، مسیحی ! همه به جز یهود . هر دین و مسلکی به جز یهودیت فاقد اهمیت است و باید از بین برود و اصلا وظیفه ما از بین بردن آنها ست . راهکار ما برای تقابل با این ایدئولوژی خطرناک جهانی با رهبری امام خمینی(ره) شروع شد که در آن سخنرانی معروف فرمود : الیوم تقیه حرام است و اسم آن ایدئولوژی شد مقاومت . در نتیجه این جنگ ، جنگ فلسطینی ها و اعراب نیست . جنگ نیروی خیر در مقابل شر است .جنگ جریان حق در مقابل جریان باطل . این جنگ استمرار نبرد همیشگی حق و باطل است در زمان ما .در واقع فضای رسانه ای ، اقدام اسرائیل را در مقابل اشغال فلسطین به گونه ای ترسیم میکند که یاداور نبرد تاریخی آرماگدون باشد و تصویر یک جنگ اخر الزمانی به مخاطبش ارائه میکند .نکته آخر اینکه آنچه در رسانه به عنوان رقابت بین دو حزب دموکرات و جمهوری خواه آمریکا میبینیم بازی است . هر دو یک استراتژی ، یک رویا ، یک باور دارند و احتمالا بسته به شرایط و موقعیت ها و اتفاقات مسیر های متفاوتی برای رسیدن به آن هدف را در پیش میگیرند .
پی نوشت : مسیحیت صهیونیسم یا همان اوانجلیست ها که از دل فرقه پروتستان بیشتر بیرون می ایند معتقدند باید مقدمه ساز دولت مسیح، در اورشلیم توسط یهودی ها باشند .
ز.ح.ر
#روزنوشت#روزها‌ی‌جنگ#روایتگر‌زندگی‌عادی#روایت‌متجاوز#روایت‌نصر#داستان‌استعمارhttps://ble.ir/roozneveshtt

۱۵:۴۳

thumbnail
جمعه ۲۹ اسفند ۱۴۰۴ ساعت ۳ صبح سحر اخر ماه رمضان فکر کنم ۵ ساله بودم که پدر ومادرم عازم سفر حج شدند . خوب یادم هست که در فرودگاه و موقع خداحافظی چه قشقرقی به پا کردم و در نهایت خاله کوچکم من را چون توپ بیسبال زیر بغل زده بود و میدوید . و من با آن جثه کوچک سرم از جلوی چادرش بیرون زده و بود و پاهایم از پشت اویزان بود و همچنان فریاد و گریه و جیغ و داد میکردم . خاله میدوید و دنبال آن مردمی که تصور میکردند من دزدیده شدم و به دنبال جمعیت ، عمویم که فریاد میکشید دزدیده نشده ، خالشه . خلاصه با هر مشقتی بود من را از پدر و مادرم جدا کردند .برای زهرای کوچک ۵ یا ۶ ساله تصور این دوری انقدر سنگین بود که قلبش به هر در و دیواری میزد آرام نمیگرفت .گوشه اتاق مینشستم و نه چیزی میخوردم و نه خوب میخوابیدم. اسباب بازی های متنوع و همبازی های کودکی و وعده های رنگارنگ اطرافیان ، هیچ کدام جذابیتی برای من نداشت . در دنیای بیسوادی آن روزهای من تصور یک ماه و ۴۰ روز مفهوم نداشت . نمیدانستم ماه دیگر می ایند یعنی چه ؟خواهر بزرگترم از من دوسال بزرگتر بود و قاعدتا سواد داشت ، عاقل تر هم بود . احساس مسئولیتش نسبت به من باعث میشد تلاش کند حالم را بهتر کند .در نهایت کاغذی اورد و روی آن اعداد را نوشت. آن زمان حج حدودا همین مقدار طول میکشید . چند روز که گذشته بود را خط زد و به من گفت هر شب قبل از خواب یکی از این عددها رو خط میزنیم وقتی عدد اخر و خط بزنی مامان برمیگرده و این نور امیدی در دل من بود . حالا آینده ای برایم متصور شده بود که سختی دوری از مادرم را قابل تحمل میکرد . هر چه تعداد روزهای خط خورده بیشتر میشد و تعداد اعداد باقی مانده کمتر ، انگار غم قلب کوچک من سبک میشد و دنیا دوباره رنگ و بوی خود را پیدا میکرد . حال من باز هم همان زهرای غم زده کوچک هستم که به زور و با نامردی من را از تو جدا کردند .چند روز است رفته ای ؟ نمیدانم .شمردن روزهای نبودن تو سخت است چون که روز را با شب بعد از آن میشمارند و من در این مدت روزی ندیدم . همش برای من شب بود . آقایم نمیدانم دوری و فاصله چقدر طول میکشد و این قلبم را سنگین کرده است . بغض دوباره راه نفس را بسته و من همچنان همانم که نه توان خوردن دارم و نه ارامشی برای خوابیدن . تو باز میگردی ! شک ندارم تو از آن ۳۱۳ یار خاص امام زمانم هستی .من سوادم به روزهای باقیمانده تا آمدن تو نمیرسد . تو بگو من کدام تقویم جهان را خط بزنم و منتظر بازگشت تو باشم . مگر قرارمان این نبود که پرچم از دست تو به دست امام زمانمان برسد ؟ کاش انقدر ظهور نزدیک باشد که در تقویم من هم بگنجد .
ببین دلتنگی بی حد و حصر این اهالی را بگو باد صبا آرد هوای آن حوالی را....
اللهم عجل لولیک الفرجاللهم عجل لولیک الفرج اللهم عجل لولیک الفرج
ز.ح.ر
#روزنوشت#روزها‌ی‌جنگ#روایتگر‌زندگی‌عادیhttps://ble.ir/roozneveshtt

۲۳:۵۶

thumbnail
شنبه ۱ فروردین ۱۴۰۵بعد از نماز صبح خوابم نبرد . کارهای معمول را که انجام دادم نشستم و به ساعت نگاه کردم . راستش شک داشتم خودم را برای نماز باید به مصلی برسانم یا نه. هر زمان دیگری که بود از ساعتها قبل همه چیز را اماده میکردیم و به سمت مصلی پرواز میکردم . اما با خودم فکر کردم مگر میشود نماز را پشت سر اقا نخواند و بعدش به صدای دلنشین خطبه هایش گوش نکرد . دیشب در تمام مدتی که پیام اقا سید مجتبی عزیز را تلویزیون پخش میکرد من باریده بودم هر چند پیامشان مرا سرشار از غرور هم میکرد . اما غم هنوز هم بر تمام احساس هایم برتری دارد . حتی تا نیم ساعت بعد ازآن نماز خواندم و اشک ریختم تا کمی بغضم سبک شود که بتوانم افطار اخر ماه رمضان را باز کنم . هنوز سر درد از دیشب باقی مانده است . حالا شرکت در نماز عید بدون آقا برایم شبیه شکنجه ای مضاعف بود . ساعت گوشی را روشن و نگاه کردم! ساعت ۷ صبح را نشان داد ، ناگهان دل آشوبه شدم از اینکه مبادا جا بمانم . زودتر از همیشه اماده شدیم .پوشیدن لباس های تکراری این روزها که مانتو و شلوار و روسری سیاه است، دیگر وقتی از من نمیگیرد . هر چه به مصلی نزدیک شدیم خیل جمعیت من را مطمئن میکرد که خوب شد آمدم . داشتم جانمازم را دقیقا در ورودی درب ۱۵ مصلی پهن میکردم که پیرزنی بامزه و مهربان و دوست داشتنی صدا زد صبر کن من چادر دارم بندازیم جانمازت کثیف نشه. ازش تشکر کردم و کمک کردم چادرش رو پهن کنیم و بعد جانماز ها روبندازیم . بلند بلند میگفت که خدا دیشب تهران رو شست که امروز تمیز باشه . همه چیزش را هم بدون ذره ای مکث میبخشید. حتی کیسه ای که چادر ها را با خود آورده بود به پشت سری داد تا جانمازش را روی آن بندازد با تاکید بر اینکه میدانم زمین رو خدا شسته اما حالا بیا اینو بنداز زیر جانمازت . اخر سر حتی خودش مهر نداشت . الله اکبر نماز که گفته شد منتظر شنیدن بسم الله الرحمن الرحیم آقایم بودم با همان لحن و صدای دلنشین . صدا که به گوشم نرسید مُردم . مُردم و اشک ها و هق هق هایم دست خودم نبود. نه من که همه اطراف من اشک میریختند . بعضی جمله ها اما صدای ناله زنان را بالا تر میبرد . آنجا که میخواند: الذی جعلته للمسلمین عیدا تو نیستی و بزرگترین عید به طعم دهانم تلخ و گس است . نماز که تمام شد به پیرزن بغل دستی ام نگاه کردم . به جوراب های سبز کلفتی که احتمالا برای جلوگیری از سرما و درد پا پوشیده بود . داشت قربان صدقه من میرفت که تو چقدر گریه کردی دختر . عاقبتت به خیر شود . این اقا رفت قربون اون یکی اقا برم که اومده . عکس هر دو را ،هم داشت . عجله داشت بلند شود که از اتوبوس جا نماند . به زحمت خودش را به اتوبوس رسانده بود .داشتم فکر میکردم آیا من به این سن و سال و پادرد و کمر درد برسم به هر زحمتی خودم را به نماز عید مصلی میرسانم یا در بهترین حالت نمازم را با مسجد محل میخوانم ؟ چه توحید قوی داشت این پیرزن. هر وقت دیگری بود باهاش رفیق میشدم و بگو بخند میکردم .از زندگی و بچه هایش میپرسیدم . حال درد پایش را جویا میشدم . شاید یکی دو کرم هم بهش معرفی میکردم اما امروز فقط نگاهش کردم . اشک ریختم و بابت چادرش تشکر کردم . چادر ها را تا زدم اما کیسه چادرها نبود که آنها را داخلش قرار دهد . گفت عیب نداره ،فدای سر اقا، دستم میگیرم . رویش را بوسیدم و از ته قلبم التماس دعا گفتم . و به رفتن لنگ لنگانش نگاه کردم . تا مدتی هنوز صدای قربان صدقه رفتن های بلند بلندش می آمد . به هر که می رسید با محبت قربان صدقه میرفت و دعا میکرد و تشکر بابت امدنشان .گوشه خیابان نشستم و به مردم در رفت و آمد نگاه کردم . پیر ، جوان ، با عصا ،لنگ لنگان ،با ویلچر ، تنها، با خانواده ، با بچه ، با نوزاد ! همه جور ادمی امده بود . دین و محبت خدا در قلب های این مردم نهادینه شده است.خدا را شکر که همچین مردمی داریم خدارا شکر که همچین مردمی داریم چه خوب شد نماز را آمدم . سبکبال تر شده ام . پی نوشت :صبح به هیچ عنوان قصد نوشتن نداشتم اگر نه حتما عکس پیرزن دوست داشتنی ام را میگرفتم .این نوشته صرفا یک روزنوشت است بدون هیچ نیتی. ز.ح.ر#روایتگر‌زندگی‌عادی#روزنوشت#روزها‌ی‌جنگhttps://ble.ir/roozneveshtt

۱۹:۰۹

thumbnail
چهارشنبه ۵ فروردین ۱۴۰۵
یادگرفتن خیابان های تهران و مسیرهای شهری برای من از هر چیزی سخت تر است . قدیم تر ها که بلد و نشان و مسیریاب های مختلف نبود هرجا که میخواستم بروم از بابا آدرس میگرفتم . بابا همه چیز را اصولی و با قاعده آموزش میدهد . این اتوبان شمال جنوبه . اون یکی شرقی غربی . ببین کجا میخوای بری . مقصدت در غرب یا شرق یا شمال . همیشه هم نقشه بروزی از تهران را داشت و با حوصله برای یک مسیر سعی میکرد از روی نقشه توجیحت کند . روی حرف بابا هیچ وقت حرف نمیزنم پس برای پیدا کردن مقصد همیشه به دردسر می افتادم . بعد ترها! زورم که به آقای همسر میرسید اسم خیابان و مسیر و آدرس را دقیق میپرسیدم ! دقیقا از کدام خروجی خارج شوم و چقدر بروم ! اما باز هم در خیابان ها گم میشدم . و البته این هیچ ربطی به چند بار رفتن یک مسیر هم نداشت . چه بسا آدرس دندانپزشکی ریحانه را که هر سه هفته یکبار میرفتم باید هر بار میپرسیدم .خلاصه اگر در خیابان ها گم میشدم میدانید چطور مقصد را پیدا میکردم ؟برمیگشتم به اول مسیر ! خودم را به خیابان و کوچه خانه یا نزدیک آن میرساندم و دوباره از اول مسیریابی میکردم . معمولا همیشه نتیجه میداد هرچند گاهی ترافیک تهران وقتم را میگرفت اما برای من که همیشه در حین رانندگی مشغولیت مفیدی دارم و زودتر از زمان لازم حرکت میکنم، هیچگاه مشکل زمان مطرح نبوده است . حالا هم گم شده ام . نمیدانم چند روز است دارم دور خودم میچرخم و نمیتوانم مسیرم را پیدا کنم. اصلا گیج گیجم !مسیر برایم نا آشناست . نفهمیدم چگونه به یکباره اینجا ایستاده ام . به من و اشک ریختن های مداومم خرده نگیرید ! درمانده شدم و گریه تنها پناه من است .منی که به ندرت اهل گریه کردن بودم این روزها به قول همسرم، لشکر اشک شده ام . داشتم فکر میکردم میشود کسی من را برگرداند اول مسیر ؟ هر کجا باشد قبول است فقط به قبل از صبح یکشنبه ۱۰ اسفند و شبکه ۱ و شنیدن خبر شهادت آقایم . مثلا به سحر شنبه که هنوز جنگ نشده بود و بعد از سحری و نماز صبح ! دخترکم سرش را روی پایم گذاشته بود تا همین طور که قرآن جز روز را میخوانم موهایش را نوازش کنم . به قول خودش این نیم ساعتی که روی پای من میخوابد و صدای قرآن خواندن من را میشنود از همه خواب های دنیا بیشتر میچسبد. یا به قبل از ساعت ۹ صبح شنبه و شنیدن خبر جنگ ! سر کلاس نهم ، که مشغول حل تمرین های فیزیک بودم و با بدجنسی مخصوص به خودم، محاسبات را ذهنی انجام میدادم تا کمی حواسشان را جمع کنند و هر چند دقیقه گوشزد کنم که وااای بر شما که یک مخرج مشترک نمیتوانید حساب کنید و صدای اعتراضشان را ندیده بگیرم و رو به تخته لبخندی بزنم و وانمود کنم سوال ساده است و آنها بی سوادند ! یا حتی به آن هنگام که خبر حمله به کشورم را شنیدم و ته قلبم لرزید و فقط به دنبال خبر سلامتی آقایم بودم . من حتی حاضرم برگردم به سحر یکشنبه و سفره سحری را دوباره پهن کنم فقط تا قبل از شنیدن خبر شهادتش . من را به اول مسیر برگردانید شاید بتوانم نفسی تازه کنم و این بار مسیر را پیدا کنم . هر چند میدانم این بار اگر به اول مسیر برگردم دلم میخواهد باتری تمام ساعت ها را بکشم . همه منابع خبری را از دسترس خارج کنم و زمان را نگه دارم .من هیچ تمرینی برای نبودنش نکرده بودم و دیگر تاب و توان حمل این خبر را ندارم . دلم تنگ شده و دل تنگ گنجایش غم را ندارد . مات و مبهوت مانده به عکسش نگاه میکند و میبارد.
انقدر مرا با غم دوریت نیازار با پای دلم راه بیا قدری و بگذار این قصه سرانجام خوشی داشته باشد باشد که به آخر برسد این غم بسیار ز.ح.ر
#روزنوشت#روزها‌ی‌جنگ#روایتگر‌زندگی‌عادیhttps://ble.ir/roozneveshtt

۱۶:۰۲

thumbnail
پنج شنبه ۶ فروردین ۱۴۰۵ شدت باد و باران باعث میشود سرم را از روی کتاب بردارم وپشت پنجره بروم . چیزی نمیگذرد که صدای جنگنده ها به صدای باران اضافه میشود . امشب در ارتفاع پایین حرکت میکنند . عبا و روسری را برمیدارم و پله ها را دو تا یکی بالا میروم . در پشت بام را باز میکنم و میگذارم باران صورتم را نوازش کند . صدای جنگنده ها به قدری شدید است که گویی در باند فرودگاه ایستاده ام و از کنار گوشم حرکت میکنند . در تاریکی شب و باران سعی میکنم حدس بزنم به کدام طرف میروند . صدای انفجارها پشت سر هم میاید . فکر کنم ده دقیقه ای جنگنده ها چرخیدند و چرخیدند و صدای انفجار پشت هم امد . نمیدانم چند انفجار شنیدم . حالا دیگر کاملا خیس شده ام . یادم باشد برای تجمع امشب حتما چتر را بردارم . حتی لحظه ای به اینکه باید برویم شک نمیکنم ‌ احتمالا امشب به دلیل شدت باران یا انفجار ها جمعیت کمتر باشد .اما اشتباه میکنم . از هر شب شلوغ تر است. میدانید ؟ من کتاب های زیادی درباره جنگ و دفاع مقدس خوانده ام . از زندگی نامه شهدا تا کتاب های داستانی جنگ و رمان و طنز و ... . خلاصه روزگاری هرچه به دستم میرسید در این باره میخواندم و البته معمولا بابا در همایش های مختلف فرماندهان جنگ که شرکت میکرد ! کتاب های مختلفی می آورد که همیشه پیش فرض، اول به من میرسید چون میدانست که علاقه دارم . من هم همان شب کتاب ها را دسته بندی میکردم و به ترتیب علاقه در طبقه ناخوانده های کتابخانه میچیدم تا به نوبت مطالعه شوند . و البته بخش اصلی و لذت بخش این کتاب خواندن برای من بحث کردن با بابا بود . در مورد هر کتاب یا فرمانده یک جمله که میگفتم بابا دریایی از خاطرات و نکات از فرماندهان و عملیات های مختلف داشت که من با همه وجودم میشنیدم و برایم جذاب بود . من البته کتاب های زیادی از دختران و زنان قهرمان کشورم هم خوانده ام که در زمان انقلاب و بعد حمله رژیم بعث عراق به کشور خون حماسی اشان جوشیده بود و تا اخرین لحظات پای دفاع از شهر و میهن و کشور و دین و اعتقاداتشان مانده اند و کتاب های زیادی از زندگی نامه همسران شهدا . همیشه فکر میکردم من تا کجا میتوانم بایستم .بارها در حین کتاب خواندن چشمانم را بسته بودم و در خیالم خودم را جای قهرمانان واقعی دنیا ، زنان و مردان انقلابی تصور کرده بودم . با آنها قدم به قدم جلو رفته بودم ، ایستادگی کرده بودم ، کار کرده بودم ، نخوابیده بودم و ته ته ته قلبم یا لیتنا کنا معک گفته بودم ! هرچند گاهی از سختی هایی که تحمل کرده بودند میترسیدم و درخودم این توان را نمیدیدم .عمیقا میترسیدم که وقتی عرصه زندگی برمن سخت بگیرد به اندازه رویاهایم میتوانم قوی و شجاع بمانم ؟ راستش را بخواهیم جنگ هنوز تاثیر خاصی در زندگی ما نداشته است جز اینکه نظم قبلی زندگی را گرفته و نظم جدیدی به آن داده است . نظمی که هزاران بار ارزشمند تر از زندگی قبلی است . از نظر من جنگ انسان ساز است . حداقل جنگ ما مسلمانان که در دفاع از اعتقادات و کشور و زمین و عقیده امان هست ، انسان ساز است . مثل همان تکه از شعر آهنگران که جنگ ما را لایق خود کرده بود جبهه ما را عاشق خود کرده بود شرکت در حماسه ای بزرگ مثل دفاع از کشور ، فرصت رشد به انسان ها میدهد حالا هر کس به اندازه ظرفیت و توان وجودی خودش . این شبها در خیابان و در تجمعات که قدم میزنم مردمی را میبینم که مطمئنم با دیروز خودشان متفاوتند . مردمانی که در زیر باران و طوفان شدید و با صدای حرکت جنگنده ها همچنان ایستاده اند و شعار سر میدهند ‌ . ما دغدغه های بزرگ تر از خودمان پیدا کردیم . جنگ دارد انسان میسازد . هیچ کداممان عارف و زاهد نیستیم .ایمان ما اما دارد قوی میشود . حماسه دارد در ما میجوشد .حالا همه مردم دارند در جنگ شرکت میکنند . هر کداممان احساس سربازی را داریم که پشت تیربار نشسته و بدون ترس، دشمن را نشانه میرود .من یقین دارم نوزادی که شیشه شیرش را در تجمعات و زیر باران و با صدای الله اکبر میخورد در اینده سرباز اسلام خواهد بود . تاریخ تکرار میشود و هربار شکوهمند تر از قبل . نه اینکه فکر کنید جبهه مقاومت محتاج این حضور ما در خیابان باشد ! نه ! در واقع ما محتاجیم که کاری هر چند کوچک برای خودمان انجام دهیم و به نظرم مردم همین را فهمیده اند که در زیر باران و طوفان و جنگنده و انفجار ! و برای شب بیست و چندم ! از هرشب بیشتر آمده اند و محکم تر شعار میدهند . هرچه بیشتر بزند ما قوی تر میشویم و محکم تر . فقط حیف که تو نیستی عزیزترینم تا با پیامی همه خستگی ها را از تن و روحمان بشوری .
ز.ح.ر
#روزنوشت#روزها‌ی‌جنگ#روایتگر‌زندگی‌عادیhttps://ble.ir/roozneveshtt

۱۳:۵۸

thumbnail
سه شنبه ۱۸ فروردین ۱۴۰۵دیروز دقیقا ۱۷ فروردین سمت دانشگاه امام صادق کاری داشتم . نزدیک دو ساعتی در همان حوالی بودم . فکرم اتفاقا پیش دانشگاه رفت . خدارو شکر کردم که دانشگاه امام صادق از جنایت این ملعون همچنان در امان مانده است . شبی که همسرم خبر دانشگاه شهید بهشتی را برایم خواند تمام تنم گر گرفت . خاطرات ۴ سال تحصیل لیسانس و تا سالها بعدش برایم دوره شد . از لحظه اولی که پایم را داخل دانشگاه گذاشتم تا کلاس های درس و سلف و کتابخانه و بسیج و انجمن و اردوهای مختلف . یاد شهدای گمنام و برنامه ریزی برای تدفین انها ‌ . از بعد از امدنشان به دانشگاه پاتوق هر روز ما مزار شهدا بود . اگر در طول روز نمیرسیدم حتما قبل از خروج از دانشگاه سر بالایی تند و تیز دانشگاه را بالا می امدم سلامی میدادم ، لحظه ای درنگ میکردم و بعد برمیگشتم . یاد ازمایشگاه و دورهمی در محوطه دانشگاه . روزهایی که من ازمایشگاه داشتم از ۸صبح تا ۵ و ۶عصر به کار دیگری نمیرسیدم . نهایتا نمازم را در نمازخانه دانشکده میخواندم . طرفای ساعت ۵ کلاس رفقا که تمام میشد می امدند ناهار و عصرانه و میان وعده یک پفک با دلستر میخریدیم و روی سکوی پشت ازمایشگاه باهم میخوردیم و گپ میزدیم . یاد اردوهای جهادی دانشگاه افتادم . یاد شبهایی که خودم را مهمان خوابگاه بچه ها میکردم به بهانه درس خواندن . تمام خاطراتم در کسری از ثانیه از جلوی چشمانم رد شد . چند بار دست به قلم شدم که بنویسم اما نمیدانستم از کدامش و چگونه بنویسم . نتیجه اش شد دست نویس هایی که فقط خودم سر و تهش را میفهمم . امروز در انتهای کلاس صدای انفجار ها و پدافند ها خبر از حمله داشت . چند روزی بود صبح ها حمله نمیکرد . سهم ما را دیشب نیمه شب زده بود . بیدار بودم و قرمز شدن اسمان قبل از انفجار توجهم را جلب کرده بود . کلاس دوم که وصل نشد خبر زدن دانشگاه امام صادق را شنیدم . نمیدانم چقدر صحت دارد اما یاد دیروز افتادم و قدم زدن اطراف محوطه دانشگاه و باز دوره خاطرات . یاد شبهای محرم و احیا و تجمعات . یاد دسته های ظهر تاسوعا و عاشورا و نماز جماعت های آن . همین امسال بود که شب عاشورا محمد را در دانشگاه گم کردم و دوساعتی تمام دانشگاه را دویدم و نفس زدم تا پسرک شیطان سر به هوا را پیدا کنم . یاد جلسات اردوی جهادی دانشگاه امام صادق افتادم و اعزام از درب دانشگاه .یاد....من میفهمم که ما در جنگ با ابر قدرت پوشالی جهان امکانات و تسلیحات برابری نداریم اما این را یقین دارم ! یقین دارم که ما خدایی داریم که آنها ندارند و در بزنگاه این خداست که دست ما را میگیرد . یقین دارم فرماندهان جان برکف مخلص با ایمانی داریم که جنگ نامتقارن بلدند . که امام و رهبر شهیدی داریم که ما را نگاه میکند و دستش برای یاری ما باز تر است . که امام زمانی داریم که یاری گر مظلومان و بالاخص شیعیان در هر نقطه جهان است و مینگرد ما چگونه سعی میکنیم جهان را برای ظهورش اماده کنیم ‌ .میبیند ما از ته ته قلبمان برای ظهورش دعا میکنیم و پای کار ایستاده ایم . حالا دانشگاه بزند یا نیروگاه ، پتروشیمی ، پل ،خیابان ، خانه ، مسجد فرق ندارد . اینجا کشور من است . خاک من است . من در تمام کلاس هایم برای دخترانم درس غیرت و شجاعت و حماسه و دلاوری میخوانم . درس سازندگی . ما بعد از پیروزی بر فرعون زمان دستمان را به زانو میگیریم و با هر سختی و مشقتی که باشد کشورمان را از قبل ابادتر و قدرتمند تر میسازیم .ته همه حرف ها به تو میرسد رهبر شهیدم . و من چه سخت کلمه شهید را بعد از نام تو مینویسم که هنوز باورش نکرده ام . تو میبینی که ما بعد از رفتن تو آواره خیابان ها شده ایم و ارام و قرار نداریم .
ز.ح.ر
#روزنوشت#روزها‌ی‌جنگ#روایتگر‌زندگی‌عادیhttps://ble.ir/roozneveshtt

۱۴:۰۶

thumbnail
پنج شنبه ۲۰ فروردین ساعت ۳ و ۴۰ دقیقه صبح به جز دل با کسی از شوق برگشتت نمیگویم که تنها حرف یک دیوانه را دیوانه میفهمد تو را از دور دیدن هم مرا ارام خواهد کرد کسی جز انکه دلتنگ است ، حالم را نمیفهمدخبر شهادت سید حسن نصرالله را که شنیدم باور نکردم .چند روزی تا خبر تایید شود با خودم میگفتم مگر میشود ؟ نه نمیشود ! تا مدتها با خودم رویا میبافتم که حزب الله یک روز سید حسن را رو میکند . رویا کودکانه بود اما شیرین . اینکه به یکباره یک ویدیو از عزیزی بیرون بیاید و هل من مبارز بطلبد . حالا باز ۴۰ روز است که در انکارم . در انکار خبری که در ذهنم میچرخد و تکرار میشود . میشود به یکباره پرده حسینیه ات را کنار بزنی و بیایی ؟ و جمعیت حیدر حیدر کنان ....شما میدانستید بغض ها چند نوع هستند ؟ من که تا ۴۰ روز پیش نمیدانستم .اصولا اهل بغض و گریه نیستم . بخش منطق وجودم به احساسات غالب است .اما ۴۰ روز است با انواع و اقسام بغض ها آشنا شده ام . بغض همراه با بهت و ناباوری ! بغضی که با گریه و اشک سبک نمیشود ! بغضی که راه خوردنت را میبندد !بغضی که تا بشود قورتش میدهی و نمیگذاری اشک شود!بغضی که تو را پر از خشم و عصبانیت میکند !بغض حماسی هنگامی که برای دشمن رجز میخوانی !بغضی که چشمانت را میسوزاند و به خودت می آیی میبینی خیس اشکند! از خواب بیدار میشوی بغض میکنی! سبزی و طراوت بهار را میبینی بغض میکنی !نشسته ای قران میخوای بغض میکنی !باران میبارد بغض میکنی! اما راستش من یک مدل جدیدی بغض را تجربه کردم‌.نمیدانم اسمش را باید چه نوشت ؟بغض دردناک خوب است؟ چند روز که از خبر میگذرد بغض های قبلی را که خوب تجربه کردی ، بُهت که تمام میشود درد را که باور میکنی تازه بغض دردناک شروع میشود . نیمه های شب پای سجاده ات مچاله میشوی خودت را بغل میکنی اشک میریزی اما گلویت بیشتر باد میکند و میسوزد و ناگهان درد تمام تنت را در مینوردد . انگار یک تیغ وسط گلویت گیر کرده باشد و تو هیچ راه فراری نداشته باشی . مثل پاشیدن نمک روی زخمی عمیق ! مثل استخوان لای زخمی باز ! جان تو را میخراشد. سوز دردش از تک تک سلولهای بدنت عبور میکند . کاش میتوانستم از عمق وجودم فریاد بکشم . فریادی به بلندی اسمان . فریادی که چون صاعقه بر سر دشمنان فرود اید و نابودشان کند . فریادی که رنج وجودم را تمام کند . من در بغض و درد غرق شده ام . این بغض با گریه تمام نمیشود . هر چه میگذرد دردناک تر میشود . بزرگتر میشود . گلو گیرتر میشود! من خود یک بغض بزرگم .۴۰ روز است تو نیستی ؟ مگر میشود ؟ پس چرا من هنوز نفس میکشم ؟ چه کسی باید بعد از این چله رخت مشکی ما را دربیاورد . مگر کسی هست که عزادار نباشد ؟ اصلا مگر میشود مشکی تو را از تن دراورد ؟ اصلا میدانی اصل داستان چیست ؟ از قدیم گفته اند خاک سرد است . ما که تو را هنوز در دل خاک نگذاشته ایم . دشمن حتی فرصت عزاداری بر تو را به ما نداد ‌! داغ دلم در این چهل روز سرد نشده ! شعله میکشد و جانم را دردناک تر میسوزاند . شاید! فقط شاید ۴۰ روز بعد از سپردنت در دل خاک ان هم در جوار امام هشتم کمی اسوده شویم! من رخت عزای تو را با هیچ رختی عوض نمیکنم که قلبم داغدار است . این متن هیچ ویرایشی نشده است .ز.ح.ر
#روزنوشت#روزها‌ی‌جنگ#روایتگر‌زندگی‌عادیhttps://ble.ir/roozneveshtt

۰:۴۶

thumbnail
دوشنبه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۵ روز پنجاه و نهم ساعت ۳و ۴۰ دقیقه صبح یک نفس همراهی‌ام کنمن که می‌خواهم بمیرم...گاهی دلتنگی به ناگاه به قلب ادم حمله میکند . داری روزمره زندگی ات را انجام میدهی . یادت می افتد که نیست ! یک اتفاق کوچک . یک عکس. یک صدا . یک نگاه . یا نه اصلا هیچ کدام به ناگاه خودت هم نمیفهمی چه میشود که در زمان پرت میشوی . به همان لحظه که خبر را شنیدی ! به سحرگاه ماه رمضان ! به یکباره قلبت می ایستد .شوک میشوی دوباره . بغضت بزرگ میشود . چشمانت میسوزد . دست و پایت تیر میکشد و سست میشود و همان جا که هستی مینشینی. دردش برای من هر بار و هربار از بار اول بیشتر است . عمیق تر است . زوایای نبودنت بزرگتر است . با هر اتفاق کوچکی تکرار میشود . مثلا رفیقی ناب را در تجمعات میبینی و میپرسد خوبی ؟ تو بغضت اشک میشود و میگویی نه ! اشک ها از چشمانت جاری میشوند ‌بدون اینکه اختیارش در دست تو باشد در آغوشش هق هق میکنی . مثلا در جمعی دوستانه توصیه در اوردن لباس مشکی میشود و تو با خودت فکر می‌کنی به این رخت مشکی خو کرده ام . نمیتوانم . من نمیتوانم . نه در بحث شرکت میکنی نه تصمیمی برای تعویض لباست داری ! چه شد اقایم که رفتی ؟ چه شد که دل از ما کندی ؟ از همان روزی که در نماز بر پیکر حاج قاسم ، بغض کردی دلم لرزید ! تو همان شب دل کندی از این دنیا ! رفیق و همسنگر و یارت پر کشیده بود و تو جامانده بودی ! به ما فکر نکردی که بعد از تو چه کنیم ؟ به تنهایی شیعه در غربت غیبت امام زمان فکر نکردی ؟عَلم بر دوش هایت بعد از رفتن یارانت سنگینی میکرد ؟ تو عَلم را زمین گذاشتی که مارا مبعوث کنی ؟ ما مبعوث شدیم . عَلمی را که تو سالها یک تنه بر دوش کشیدی همه با هم برداشته ایم اما زیر بار سنگینی ان شانه هایمان خم شده است . برای همین است که تا نیمه های شب کف خیابان ها فریاد العجل یا صاحب الزمان سر میدهیم .یک نفس همراهی‌ام کنمن که می‌خواهم بمیرم..من که میخواهم بمیرم ..من که میخواهم بمیرم ..
ز.ح.ر
#روزنوشت#روزها‌ی‌جنگ#روایتگر‌زندگی‌عادیhttps://ble.ir/roozneveshtt

۶:۰۱

thumbnail
شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ به بهانه روز معلم ساعت ۸ و ۵۰ دقیقه صبح یک ادم چقدر میتواند روحش بزرگ باشد که روز شهادتش مبدا یی باشد در تاریخ برای همه آنهایی که در مسیر او دانسته یا ندانسته گام برمیدارند ‌. هر سال در حوالی روز معلم به این جمله فکر میکنم و امسال خیلی بیشتر میفهمم که معلم بودن چه سخت و چه عمیق و تاثیر گذار است ،که شهید میپرورد ! که میتواند دنیا را عوض کند . امسال که دامادشهید در کنار پدرش با همان کلمه شهید خوانده میشود . از دیشب که پیام های تبریک یکی پس از دیگری به من میرسد بیشتر از قبل غمگین و بیخوابم و فکر میکنم .امسال اصلا هر مناسبت و اتفاقی متفاوت است در من ! گویی غم های عمیق ادم ها را مجبوری بزرگ میکند .من همیشه شغل تدریس را دوست داشتم . از کودکی هم دوست داشتم . از یاد دادن انچه بلد بودم لذت میبردم . همیشه فکر میکردم یک مطلب را به چند روش میتوان اموزش داد ؟ اما معلم بودن برایم یک آرزو بود . معلمی سوای دبیری و تدریس است . معلمی یک عشق است . یک برکت است . یک راه و شیوه و روش زندگی است بعید میدانم هیچگاه بتوانم به این آرزویم برسم . در تمام سالهای تدریسم من بیشتر از آنچه یاد داده باشم یاد گرفته ام . از محیط مدرسه آموخته ام تا همکارانم و دانش آموزانم . هر سال با ادم هایی اشنا شدم که ادم نبودند ! فرشته هایی بودند در قالب ادمی و من به هیچ یک به چشم همکار نگاه نکردم . دوستشان داشتم و تا ابد مدیونشان هستم . من در کلاس انقدر از دانش آموزانم یاد گرفته ام که اگر کمی فقط کمی منصف بودم باید روز معلم را به تک تکشان تبریک میگفتم . همیشه کلاس درس برایم مقدس و دوست داشتنی بود . همیشه هر اتفاقی در من افتاده بود ،پر از انرژی و شاداب وارد شدم . همیشه راه خوب شدن حالم مدرسه و کلاس و درس و کار بود ! همیشه با وضو در کلاس بودم و هر سال کلاسم و سال تحصیلی ام را به یکی از ائمه میسپردم . من به دبیر بودن هیچگاه به چشم یک شغل نگاه نکردم . بزرگترین معلم تاریخ، رهبر شهیدم ، امسال چقدر نبودنت همه چیز را بر من سخت و دردناک کرده است . وسعت کلاس درس شما نه به اندازه ایران ، نه جهان که به وسعت تاریخ خواهد بود . نام و روش و راهت تا همیشه خواهد ماند و ازادگان جهان از یاداوری تو درس ها میگیرند و تلاش میکنند در مسیر تو گام بردارند تا به سعادت برسند . من فقط سعی کردم در مسیر شما قدم بردارم . سعی کردم پاهایم را روی جای پای شما بگذارم هر چند شما انقدر بزرگ بودید که چون منی هرچقدر هم بدود نرسد اما ارزوی شبیه تو بودن همیشه در من بوده است . می‌شود بقیه راه را بر من ببخشید و تلاشم را ببینید و دستم را بگیرید و من را هم شهید کنید.صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را
تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید

ز.ح.ر
#روزنوشت#روزها‌ی‌جنگ#روایتگر‌زندگی‌عادیhttps://ble.ir/roozneveshtt

۵:۴۸

thumbnail
شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵شب هفتادم .ساعت ۱۲ و ۳۰ دقیقه . وسط میدان صادقیه پشت ماه همه رفته اند و من همچنان نشسته ام .....خوابیدن یکی از نعمت های بزرگ خداست . مخصوصا اگر بتوانید عمیق و ارام بخوابید . انوقت تمام استرس ها و فشارهای روز در شب تمام میشوند و صبح فردا روزی بهتر خواهد بود . به شعله های اتش نگاه میکردم و به محمد که با ذوق کودکانه شاخه های نازک را با دستان کوچکش در اتش پرتاب میکرد و ذوق میکردو بعد خودم را به یاد می اورم که روی زمین نشسته ام و همه وجودم یخ زده است . دقیقا بخشی از حافظه ام که مربوط به افتادن محمد در اتش است را ندارم . خیلی به ان فکر کرده ام . تلاش کرده ام به یاد بیاورم اما هیچ چیز در خاطرم نیست . قبلش هست ، نشستن خودم روی زمین را هم یادم هست . دویدن خواهرم و صدای گریه محمد را هم دارم . اما همان تکه در اتش افتادنش را ندارم . کمی از دوسال فقط بیشتر داشت که با دو دست در اتش افتاد . دو دستش کامل با ذغال های گداخته سوخته بود . برای من مادر، سوختن و درد کودکم خیلی گران بود چه بسا که خودم را مقصر هم میدانستم . از خواب و خوراک افتاده بودم.تا حدود یک ماه یک روز در میان باید پانسمان دستش را باز میکردیم میشستیم و تاول ها را میکندیم(من که اصلا توانش را نداشتم .باز کردن پانسمان و شستن زخم ها به عهده خواهرم بود. بعد پدرم با حوصله بچه را بغل میکرد و پوست های اضافی تاول ها را میکند و من تمام مدت در خودم میسوختم) و بعد به بیمارستان مراجعه میکردیم تا دکتر پماد و پانسمان جدید انجام دهد . یکبار دکتر گفت ممکن است تاندون های دستش کوتاه شود و دستش خمیده بماند. لای پانسمان چوبی چیزی گذاشتند و کامل دستانش را باز کردند و بعد پانسمان کردند . آن زمان من از خوابیدن میترسیدم . بسته شدن چشمانم مساوی بود با کابوس های وحشتناک . افتادن محمد در اتش . سوختن صورتش . اسیب چشمش و هزار اما و اگر که ضربان قلبم را تند میکرد. استرس تمام وجودم را میگرفت . پس پسرکم را در آغوش میگرفتم و تا صبح راه میرفتم و راه میرفتم تا سیاهی شب تمام شود . در روشنایی روز حداقل ان کابوس ها انقدر واضح نبودند . در کمتر از یک هفته ده روز مریض شدم و مجبور شدم برای خوابیدن از قرص های ارامبخش استفاده کنم .الان اما ماجرا برعکس شده است . این روزها کابوس را زندگی میکنیم . روزها بدتر از شبهاست . حالا من دلم میخواهد بتوانم دقیقه ای بخوابم و فراموش کنم . اما نه خواب شب را دارم و نه ارامش روز و بیداری را . همه که میخوابند تازه هجوم افکار شروع میشود . راه میروم . کتاب ورق میزنم . کار میکنم . غلت میزنم . پای سجاده مینشینم .چرا شب تمام نمیشود ؟ شبها کش می ایند . شبها درد ها سنگین ترند . کشنده ترند .و روز که میشود دوباره شروع ماجراست . هر لحظه هر اتفاق یاداوری میکند که تو نیستی. دل و دماغ انجام هیچ کاری نیست . شور و شوق زندگی در من مرده است . به دنبال ارامش میگردم . گاهی اگر خوابم ببرد بیدار خوابیده ام . ناارام . از ان خوابها که ترجیح میدهی نخوابیده باشی . شبها و روزهایی که تمامی ندارند و کش میایند . خسته ام . خسته ام و سکوت کرده ام . خسته ام از نبودنت . از درد نبودنت . از درد رفتنت . از یادِ رفتنت .دلم خودت را میخواهد . صدایت . سخنرانی ات . دلگرمی ات . دلم میخواهد تند تند خانه ام را سر و سامان دهم تا هنگام پخش سخنرانی هیچ کاری نداشته باشم و بتوانم از اول تا اخر نگاهت کنم. دلم راهنمایی هایت را میخواهد . از انها که با جملات کوتاه و دقیق مسیر را روشن میکرد . دلم میخواهد دوباره رجز بخوانی و ما غرق در شور مبارزه و پیروزی شویم . من همیشه میگفتم هیچ غمی ماندگار نیست ، بعد از هر شبی صبحی هست .اما اشتباه میکردم . این غم برای همیشه با من ماندگار است .تازه تر و دردناک تر از روز اول . این شب تمام نمیشود . تا ظهر ظهور شب باقی میماند. اللهم عجل لولیک الفرج اللهم عجل لولیک الفرج اللهم عجل لولیک الفرج ز.ح.ر
#روزنوشت#روزها‌ی‌جنگ#روایتگر‌زندگی‌عادیhttps://ble.ir/roozneveshtt

۱:۲۴