سلام به همه
۱۳:۴۱
۱۳:۴۲
۱۳:۴۴
البته الآن اینترنت عزیز قطع می باشد.


۱۳:۴۵
مجموعه داستانک هایی تحت عنوان رویای دالی دره نوشته ام که امروز و در روز های آتی به مرور آنها را در همین جا منتشر خواهم کرد. این مجموعه در حقیقت برگرفته اتفاقات و خاطرات دنیای کودکی، نوجوانی و جوانی این حقیر هست که به رشته تحریر درآمده است و شامل ده ها داستانک مختلف می باشد. خاطرات برگرفته از علایق و رویاهای گذشته من هست که هرکدام در بخشی از زندگی من اتفاق افتاده و گاهی خنده دار و گاهی نیز غم انگیزند. امید وارم دوستان و همکاران با راهنمایی ها و ارائه پیشنهادات، بنده را در تصحیح و زیباسازی این نوشته ها یاری نمایند.


۱۳:۵۸
کوچه همراددربند فلسطین هنوز نامگزاری نشده بود و علتش این بود که اغلب زمین های اطراف کوچه هنوز خالی بود و کوچه چنان که شکل بگیرد تا شهرداری موظف به نام گزاری آن بشود، نبود. این کوچه چهار یا پنج خانه بیشتر نداشت و بیشتر خانه ها همچنان نمایی آجری داشتند. اصلا در آن دوران نماسازی خانه مد نبود و اگر هم بود مردم بدلیل نداری، الزامی در این کار نمی دیدند. ولی خانه دوطبقه ما نما داشت. از آن نماهایی که سنگ و شیشه های رنگی جلوه ای زیبا به خانه ها می بخشید و خیلی در مراغه ی آن زمان مد بود.ابتدا کل دیوار را با ملات و سیمان سیاه صاف و یکدست می کردند، سپس با نوارهای نازک و بلند شیشه روی دیوار را به شکل های مربع و مستطیل و گاهی اوقات برای قشنگی بیشتر، ستاره و طرح های دیگر، قطعه بندی می کردند و داخل آن را با مخلوطی از ملات سیمان سفید، سنگ و شیشه های رنگی پر می کردند. قطعات آماده را قبل خشک شدن کامل با فرچه و آب، شستشو می دادند. در اثر شستشو، سیمانِ سفیدِ روی آن شسته می شد و سنگها و شیشه های رنگی از زیر نمای سفید آن رخ نمایی می کرد و جلوه زیبایی به دیوارهای خانه می داد، برای همین بود که اسم این نوع نما را در آن زمان "شسته" می گفتند. روبروی خانه ما، بن بست کوتاهی وجود داشت که سمت راست بن بست، زمین خالی بود که ما به آن، حیاط حاج عزت می گفتیم این زمین با آجر دیوار کشی شده بود و درب زنگ زده و بزرگی داشت که همیشه بسته بود، الان که حدود 50 سال از این موضوع می گذرد، همچنان به همین نحو پابرجاست!!!. و اما نبش راست این بن بست باریک، ساختمان یک طبقه ای با نمای آجری و دیوار های کج و کوله، پیزنی زندگی میکرد که ما او را خاله می شناختیم. خاله با پسرش زندگی می کرد. پیر پسری حدود 45 ساله، مجرد و آدمی موقر و بسیار مودب بود. صورتی زمخت، با خطوک عمیق که ته ریشش به آن جلوه ژان وال ژان در کارتون بی نوایان و موهای کوتاه ومجعد و صورت کشیده اش، ادوارد دست قیچی را در خاطر آدم زنده می کرد. البته در آن زمان این فیلم ها هنوز تولید و اکران نشده بودند، این ها را گفتم که ذهن خوانندگان من، نمایی از چهره و هیکل این مرد آرام را مجسم کنند. این مرد مودب، آقای همراد بود.آقای همراد آدم خوبی بود و تا آنجا که من به یاد دارم با کسی دعوا یا بگو مگو یا دشمنی نداشت. صبح زود از خانه بیرون می رفت و قبل از ظهر بر می گشت و هنوزم که هنوزه نمی دانم کار و شغلش چه بود. بعضی مواقع هم در بعد از ظهرهای آفتابی مراغه، شلنگ آب داخل حیاطشان را بیرون می آورد و کوچه نیمه آسفالت درب و داغون و خاکی مان را آب پاشی می کرد.صبح یک روز تابستانی، وقتی درب حیاط خانه را باز کردم تا با دوچرخه صورتی داداش منصورم بازی کنم، مرد نقاشی، درب ورودی خانه خاله را به رنگ سرخ درمی آورد! همان روز فهمیدیم که آقای همراد در شرف زن گرفتن است و به همین دلیل، تصمیم گرفته بود تا سر و دستی به منزل آجری خودش بکشد.حتی بیاد دارم چند روز بعد، عده ای آمدند و بخشی از کوچه و مخصوصا جلوی درب ورودی آقای همراد را که خاکی بود، آسفالت ریختند. حالا کوچه بی نام ما کمی سر و وضع بهتری پیدا کرده بود چرا که مش رحیم، سوپور محله به خواسته آقای همراد، کل کوچه را جارو کرده بود و کوچه از آن حالت خاکی و کثیف بیرون آمده بود. من که در آن زمان دوچرخه سواری را خیلی دوست داشتم، کوچه تمیز برای من جای مناسبی برای این کار بود. وهنوز هم با گذشت سال های بسیار، خطوط نقش بسته لاستیک خاکی دوچرخه، روی آسفالت تازه ی جلوی درب آقای همراد را بخاطر دارم.روز عروسی فرا می رسید. در آن زمان بیشتر مراسم های عروسی، در خانه ها انجام می شد و سالن های عروسی به معنای امروز یا وجود نداشت و یا اگر بود وسع مردم به هزینه های آن نمی رسید و این امر شامل آقای همراد نیز می شد. البته من واقعا نمی دانم که آقای همراد پول و پله ای داشت یا نه، اما ایشان مانند دیگر آدمهای جامعه ی آن روز، دلش خواسته بود که عروسی اش را در منزل شخصی خود برگزار کند.اما این کوچه چیزی کم داشت، چیزی که معرف و نماد آن باشد و مهمانان دور دست آقای همراد بتوانند براحتی آن را پیدا کنند و به موقع در مراسم عروسی ایشان حضور پیدا کنند، چیزی مانند نام کوچه...کوچه که نمی تواند بی نام باشد، باید نامی برای آن انتخاب کرد و میهمانان را از سردرگمی نجات داد. برای همین بود که آقای همراد شخصا دست بکار شد و ابتکاری نو به خرج داد.عصر روز قبل از عروسی، من و قادر ناصری آذر، همبازی من و پسر یکی از همسایه های قدیمی، سر کوچه بی نام، در مورد سریال زورو، گفتگو می کردیم. قادر ادای گروهبان گارسیا را در می آورد و من ادای زورو و کشیدن شمشیر به شکل Z .در این حین آقای همراد با یک تابلو و چکش و پشت سر آن مش رحیم با یک نردبان بلند وارد کوچه شدند. مش رحیم نردبان را به دیوار خانه قادر ناصری آذر تکیه داد و آقای همراد شخصا از آن بالا رفت
۱۴:۰۱
و شروع به نصب تابلو کرد. کارش که تمام شد به آرامی از نردبان پایین آمد، کمی دورتر رفت و به اثر نصب شده خود روی دیوار نگاهی انداخت، انگار می خواست از خوانایی آن مطمئن شود.خوانا بود، درشت و واضح، و حتی می شد از آن طرف خیابان هشترود آن را خواند: کوچه همراد.کوچه ما دیگر بی نام و بی هویت نبود و دارای شخصیت جالبی بود که فردایش عروسی میکرد و به غم و غصه های خودش پایان می داد. این عمل آقای همراد چندین حسن برایش داشت، اولی این بود که مهمانان به راحتی آن را پیدا می کردند و سردرگم نمی شدند اما از همه مهمتر، به شخصیت بزرگ و مهم آقای همراد پی می بردند چرا که نام مردان بزرگ ومهم تاریخ را روی کوچه و خیابان ها می گذاشتند و این موضوع شامل آقای همراد هم می شد.آقای همراد، خوشحال و راضی از شگفتی کارش به همراه مش رحیم به سمت منزل خود براه افتاد و ما را با نگاه های پرسشگر روی تابلو کوچه همراد، تنها گذاشت.صبح روز بعد وقتی از خواب بیدار شدم همهمه ای از کوچه شنیده می شد. صورت نشسته به سمت کوچه روانه شدم. عده ای سر کوچه زیر تابلو نصب شده کوچه همراد جمع شده بودند و باهم بحث می کردند.عده ای نیز با خنده های بلند درحالیکه با انگشت به تابلو اشاره می کردند توجه مرا جلب کرد. نزدیک که شدم با منظره ای عجیب و خنده دار روبرو شدم: تابلو کوچه همراد را با مدفوع انسانی بصورت کامل پوشانده بودند!! بطوریکه اصلا خوانایی نداشت.عروسی انجام شد و آقای همراد زندگی اش را بعد از این ماجرای اسف بار ادامه داد اما یک سوال برای همه اهالی کوچه بجا گذاشت و آن این بود که دشمن آقای همراد چه کسی بود.کمی بعد کوچه بی نام ما به نام "دربند فلسطین" نام گرفت.با گذشت چندین ده سال از ماجرای کوچه همراد، هنوز کسی قصد و غرض فاعل این فاجعه را درک نکرده و هنوز هم که هنوزه مجهول مانده است.
۱۴:۰۲
سینماتو گراف و خواب مناز بچگی عاشق سینما بودم، سینما نه به معنای عام و رفتن به سینما، بلکه به معنای خاص آن یعنی هنر سینما، البته تنها به این معنا هم خلاصه نمی شد و علاقه من به سینما شامل ابزار آن هم میشد. بعضی از روز ها می رفتم به کوچه بغلی سینما ارشاد مراغه و از زیر پنجره آپاراتخانه آن، تکه های فیلم 35 میلی متری سینما را که در اثر سرهم بندی کردن آپاراتچی قیچی میشد و دور ریخته می شد جمع آوری می کردم و به کلکسیون فیلم هایم اضافه می کردم. هروقت که می رفتم به آن کوچه، همیشه آرزویم این بود که آپاراتچی تکه بزرگتری از فریم های فیلم را دور بریزد و من آن را به مجموعه ام اضافه کنم. این مجموعه برایم ارزش زیادی داشت و هر بار که به تکه های فیلم دست میزدم، انگار دنیا را به من میدادند و حس عجیبی سراسر وجودم را فرا می گرفت. زیر نور آفتاب به تکه فیلم ها نگاه می کردم و تصویر فریم آن در مخیله و ذهنم شکل می گرفت و خودم را در نقش قهرمان داستان میدیدم که بعد از زد و خورد با ضد قهرمان و پیروزی بر آن، همه تماشاچیان سینما برای من کف می زدند. البته این بخشی از آن ذهنیت سینما دوستی من بود و بخش دیگر همانطور که گفتم شامل ابزار آلات سینما بود: مانند آپارات.رویای داشتن وسیله ای مانند آپارات زمانی در من قوت گرفت که در 8 سالگی با یک همکلاسی به اسم حبیب آشنا شدم. در نظر من حبیب یک بچه خوشبختی بود چرا که پدرش یک ماشین پیکان قهوه ای رنگی داشت که چراغ هایش جدید و طرح بنزی بود و هر کسی در آن دوران، آرزوی داشتن آن را می کرد. مهمتر از آن، حبیب یک سینماتو گراف نارنجی دستی داشت که همیشه آن را بدست می گرفت و از ویزو ریز و کوچک آن فیلم تماشا می کرد و به بچه های دیگر فخر می فروخت، بقیه نیز به صف می ایستادن تا بلکه حبیب آقا اجازه دهد ثانیه ای از ویزور آن نگاهی بکنند. شاید خیلی از شما این وسیله را هرگز ندیده اید اما من در آن زمان، آرزویم داشتن آن بود. یک آپارات دستی که با دو تا باطری قلمی کار میکرد و دسته ای داشت و یک سر دایره بزرگ و شفاف و گرد که فیلم بصورت حلقه ای داخل آن پیچیده شده بود، روی دسته یک دکمه تعبیه شده بود که وقتی آنرا فشار میدادی آرمیچر دستگاه بکار می افتاد و فیلم 8 میلیمتری آن را از ویزو کوچکش به نمایش می گذاشت. خیلی تلاش کردم تا با حبیب طرح دوستی بریزم و برای چند لحظه از آپارات دستی اش فیلم ببینم و با مکانیسم کار آن آشنا شوم اما این آقا حبیب بچه بسیار تخسی بود و با احدی رابطه دوستی برقرار نمی کرد و از آپاراتش بیشتر از چشم هایش محافظت می کرد و آن را دست هیچ کس نمی دا حتی پسر عموی تپلش که مانند سگ نگهبان همیشه پشتش موس موس می کرد.در آن زمان هرچند پدر من فرش فروشی داشت و تقریبا آدم متمولی بود اما هیچ وقت پولی به ما داده نمی شد که بتوان وسیله ای مثل سینماتوگراف حبیب را تهیه کرد. این بود که به فکر ساختن آن افتادم.کار ساده بود، کافی بود چراغ قوه ای تهیه کنم و از پشت به تکه فیلم هایی که از زیر آپاراتخانه جمع کرده ام بتابانم و تصویر شبا هنگام روی دیوار گچی و سفید اتاق پذیرایی مان شکل بگیرد و کار تمام....اما هر چقدر از اجرای این آزمایش می گذشت بیشتر سرخورده و نا امید می شدم. چرا که تصویری به هم ریخته و بسیار مات و مبهمی شکل می گرفت و اگر ساده تر بگویم اصلا تصویری شکل نمی گرفت.در همسایگی ما خانواده ای زندگی می کرد که با ما رابطه بسیار خوبی داشتند : خانواده ناصری آذر، این خانواده 4 تا پسر داشت که یکی از آنها به نام قادر، یکی دو سال از من کوچکتر بود. قادر تنها رفیق من بود و در این جور مواقع همراه من بود. بیشتر این آزمایش ها را با او انجام می دادم. قادر برخلاف کله بزرگش مغز کوچکی داشت، البته وقتی بزرگتر شد رشته ریاضی تحصیل کرد و جزو شاگردان ممتاز شد!!! همیشه قادر به من می گفت : ناصی، ولّه گینن دویوست اولماز(ناصر ولش کن درست نمیشه!!) اما من دست بردار نبودم و همیشه این ذهنیت در من بود که یک چیزی در این وسط باید باشد که من از آن بی اطلاعم. و این مثل خوره افتاده بود به جان من...وقتی شما در عصر ارتباطات این داستان مرا می خوانید لابد به ریش من می خندید و تصور می کنید که ذهن ما در آن دوران چقدر کوچک و بی اطلاع بود و بچه های 8 ساله امروزی سیر و پیاز زندگی بشری را می دانند و حتی این را هم بگویم که بعد ها که کمی بزرگتر شدم فکر می کردم بچه ها یک چیز خدادادی هستند که بعد از ازدواج، خداوند به آدم ها هدیه می دهد!!! وقتی کلاس چهارم ابتدایی بودم یک دوستی دهاتی گردن کلفتی به نام نعمت داشتم که بعد از شنیدن ادعای من در باره طریقه بچه دار شدن آدمها یک روز تمام به من خندید و تا مدت ها علت خنده های نعمت را نفهمیده بودم.
۱۴:۰۳
اما محض اطلاع شما عرض کنم که این روایت مربوط به دورانی می شود که تلفن خانگی وجود نداشت، و مردم با نامه از احوالات هم خبردار می شدند، و تنها مجله علمی آن زمان دانشمند بود که ماهانه و بسیار محدود منتشر می شد و ما پولی بابت خرید آن نداشتیم و مهمتر از آن، سواد خواندن و نوشتن من در 8 سالگی کفاف درک مطالب آن را نداشت...چند روز بعد خوابی دیدم که کاملا نگرش مرا به این امر و حتی کمی اغراق تر بگویم به آینده من، تغییر داد. این خواب چنان واضح بود که اگر ادیسون روزی سینماتوگراف را اختراع نمی کرد مخترع آن من می شدم چرا که فهمیدم چگونه تصویری واضح از هرآنچه که در فریم فیلم وجود دارد را در دیوار گچی، پیاده سازی کنم!ساده و واضح : ذره بینابتدا منبع نوری از یک لامپ چراغ قوه نوع تیز که داخل پریز سفید رنگ کوچکی که در طرفین آن دو سوراخ برای مهار آن وجود داشت قرار دادم و آنرا روی بخش ابتدایی یک تکه چوب جعبه سیب مهار کردم سپس فریم فیلم را جلو چراغ قرار دادم و در بخش ابتدایی یک ذره بین پلاستیکی کهنه و رنک و رو رفته که چگونگی تهیه آن یادم نمی آید قرار دادم و لحظه ای بود که شگفتی آفریده شد!! تصویری تار در دیوار گچی نقش بست و با جلو و عقب کردن ذره بین تصویر واضح شد اما معکوس. دریافتم که ذره بین چیز ها را معکوس می کند بنابراین فریم فیلم برگرداندم تا سر و ته بشود و نهایتا تصویر روی دیوار گچی یک تصویر واضح و زیبا از کار در آمد. چنان مغرور از کشفم شدم که سینماتوگراف حبیب آقا از نظرم محو شد و دیگر باحسرت به آن فکر نمی کردم.در آن لحظه باشکوه سر از پا نمی شناختم و مشعوف از کشف این اختراع بزرگ غرق در ماجرای تصویر نقش بسته بر دیوار گچی، خود را فاتح بزرگی احساس کردم که حتی از قهرمان داستان حک شده در ژلاتین فریم فیلم سینما، فراتر رفته است.مدت ها گذشت و من دریافتم که هر فریم فیلم باید یک بیست و چهارم ثانیه باید در مقابل نور قرار بگیرد. بعد از آن ماجرا هروقت وارد کوچه سینما ارشاد می شدم فاتحانه پنجره اتاق آپارت خانه را که انگار بزرگترین مشکل تاریخ سینما را حل کرده ام و باری از دوش آپارتچی برداشته ام، نظاره می کردم.
۱۴:۰۳
صبرعلی – قسمت اولکلاس دوم راهنمایی بودم. ما سه دوست ثابت پا در مدرسه بودیم، من و صبرعلی و رحیمِ رحیم رشید، رحیم رشید نام فامیلی رحیم بود! رحیمِ رحیم رشید. صبرعلی اما چهره ای کشیده داشت، دماغی مورب و دندان های درب و داغان و کج وکوله، ابروهای پرپشت و به هم رسیده و گوشهای کله تیز و خرگوشی که با نگاه اول به صورت این دانش آموز کلاس دومی، آدم را یاد جوک های ملانصیرالدین می انداخت، من یادم نمی آید که به صورت این بشر نگاه بکنم و خنده ام نگیرد نه واقعا به یاد ندارم.دوستان فرعی هم داشتیم که گهگاهی با آنها هم می پریدم و به قولی پارک گردی می کردیم. دوران راهنمایی من دورانی بود که کمی سوت و کوری گذشت علایقات خاصی در من بروز نکرده بود و تنها، ته مانده عاشقانه های سینما را به بخشی این خواسته پیوند زدم و در بازیهای تئاتر مدرسه سری از سرها درآوردم. یادم می آید نمایشی داشتیم به نام عبدو که داستانش، داستان همیشگی آن دوران یعنی ظلم ارباب به رعیت بود. نقش ارباب را دانش آموز ابرجثه ای به نام اکبر فلاح بر عهده داشت و نقش عبدو و قهرمان داستان، به من رسیده بود. معلم هنری داشتیم به نام حسین یزدانی که خود یلی بود با چهره ای آبله گون و سبیلی کلفت و موهای موجدار پریشان که یاد آور تیپ عزت الله انتظامی در فیلم گاو را در ما زنده می کرد. مردی قصی القلب و ترسناک که نگاهش دل هر دانش آموزی را به لرزه در می آورد و قلبش را از کار می انداخت. همه دانش آموزان در کلاسهای دیگر هر ادا و اصولی که در می آوردند باکی نبود اما در کلاس درس این معلم سرسخت و عصبانی، مانند چوب خشک ساکت و بی حرکت روی نیمکت می نشستند و از ترس، به کف زمین زل می زدند تا مبادا نگاهشان با نگاه این بشر تلاقی کند.با این اوصاف همه احترام خاصی به ایشان می گذاشتند و هیچ کس حتی من، دل چرکینی از او نداشتم. این بود که برای نقش عبدو انتخاب شدم. لباس دشداشه سفیدی می پوشیدم و آقای یزدانی با چسب گریم که بوی خوبی هم داشت ما را گریم می کرد و سبیل نازکی روی صورتم می چسباند. همیشه اقای یزدانی به ما می گفت که روی سن نمایش با آن نورهای زیادی که صحنه و صورتمان را روشن می کند و گریمی که روی صورتمان قرار دارد، کوچکترین لبخند روی صورت به وضوح دیده می شود و کارمان را خراب می کند و تهدید می کرد که هرکسی خنده اش بگیرد من خودم می کشمش.اما همینکه من به عنوان قهرمان و آشوبگر برعلیه ارباب مقابل او روی سن می ایستادم تا دیالوگ هایم را بگویم و هنگامی که چشمم به قیانه چلغوز و آن کلاه اربابی خاکستری اکبر فلاح می افتاد انگار کل خنده های عالم را بر سرم می ریختند و چنان خنده بر من مستولی می گشت که قادر به گفتن کلامی نمی شدم، از طرفی وقتی تهدیدهای آقای یزدانی را به خاطر می آوردم کالبد تهی می کردم و چشمانم دودو می کرد و زبانم در دهان قفل می شد. فلاح که مرا با این حال می دید سعی می کرد یک جوری به سمتی برگردد تا باعث خنده بیشتر من نشود و من بتوانم دیالوگم را بگویم و همیشه آقای یزدانی پس از پایان نمایش به فلاح می توپید که چرا بعضی مواقع یکدفعه به سمتی دیگر بر می گردد؟ اکبر بدبخت برای اینکه جان مرا نجات دهد هردفعه بهانه ای می آورد و قضیه فیصله پیدا می کرد.صبرعلی و رحیمِ رحیم رشید علاقه ای به هنر تئاتر نداشتند، رحیم بیشتر دختر باز بود و همیشه پی دختر ها می رفت و البته در نهایت به چند نگاهی بسنده می کرد و صبرعلی نیز به نوعی دلمشغولی هایش ور رفتن با هرچیز کهنه مثل آرمیچر ضبط صوت یا ریش تراش کهنه باباش بود و دو سال تمام روی آن کار می کرد تا بلکه آرمیچر را به آن پیوند بزند و ریش تراش خراب را تعمیر بکند! این بود که آنها هیچوقت حاضر نبودند تئاتر ما را تماشا کنند.روز آخر اجرا بود، روی سن رفتم و برای آخرین بار با تمام قوا سعی کردم بر این خنده مزاحم چیره شوم و تصمیم گرفتم که اگر می خواهم بازیگر شوم باید خودم را کنترل کنم و خونسرد باشم و با دیدن هر چیزی نخندم. ولی زهی خیال باطل. سالن در سکوت مطلق بود و چشم های همه خیره به عبدو که می خواهد سخن بگوید، موسیقی صحنه به آرامی شروع به نواختن کرد و موقع گویش دیالوگ های من فرا رسید : تا کی به این رعیت بیچاره ظلم باید... اسم من عبدوس و من ... به محض اینکه به سمت دانش آموزان و تماشاگران برگشتم تا جمله ام را کامل کنم به ناگه چشمم بر نگاره صبرعلی که در ردیف اول نشسته بود برخورد کرد : دهانش نیمه باز، لبخندی شیطنت بار بر لب، گردنش کج، دماغ دراز و مورب و بدقواره تر و چشمانش که زیر نور کم سالن از روی همان شیطنت برق می زدند. قفل شدم، نه تنها زبانم بر کف دهانم چسبید بلکه پاهایم نیز مانند چوبی که بر زمین می کوبند به کف سن فرو رفت و بی حرکت ماندم و خشکم زد. این چلغوز بی سر پا دیگر از کجا پیدایش شد؟
۹:۴۰
آقای یزدانی که دید نمایش در سکوت می گذرد و منتظر ادامه دیالوگ من بود، از گوشه پرده سرک کشید و چشمان نافذ و خشمگین اش را به من دوخت و انگار که می پرسید چرا ادامه گفتارت را زِر نمی زنی گوساله؟ و من اما در برزخ ترکیدن خنده هایم و کشته شدن به دست آقای یزدانی گیر افتاده بودم. اما چشمان من در نگاه های صبرعلی گیر افتاده بود و راه فرار و گریزی از این قیافه شیطنت بار و مزحک وجود نداشت... آن سال نمره هنر من صفر شد و تجدید آوردم.
۹:۴۰
زندگی الکترونیکی - قسمت اولاولین بار وقتی رقص دو عد لامپِ ریزِ قرمز و سبز را از پشت شیشه مغازه ای در مراغه دیدم، حدود 40 سال می گذرد و هماندم عاشق سرگشته مدار الکترونیکی شدم و یک مورد دیگر به کلکسون عشق هایم اضافه گردید.رویای رسیدن به ساخت مدار چاپی بد جوری ذهنم را مشغول خودش کرده بود. بارها و بارها جلو مغازه ای که در محله چای اوستی بعد از کوچه ملا رستم بود می ایستادم و با لذت تمام کیت های متنوعی که داخل ویترین آن گذاشته بودند نظاره می کردم. صاحب مغازه جوانی بلند قد و مودب بود که لهجه خاصی داشت و به لهجه مراغه ای شباهتی نداشت. بعد مدتی، ایستادن در جلو این مغازه پاتوقم شد و بیشتر اوقات بعد از مدرسه به کوچه چای اوستی می رفتم و مدار ها و کیت های مغازه را نگاه می کردم. این آمد و شدها تاجایی پیش رفت که در نگاه صاحب مغازه، آشنایی دیرینه بودم، بطوریکه وقتی جلو مغازه می ایستادم، او مرا می دید و لبخندی می زد و من از پشت شیشه ویترین مغازه، سلامش می کردم.مدت ها به همین منوال گذشت و کار همیشگی ام، نظاره بر کیت ها بود. آن سالها، من کلاس سوم راهنمایی بودم و در مدرسه آصف درس می خواندم. دوستی داشتم به نام ناصر عبدی که او نیز مانند من دوستدار الکترونیک شده بود. اما برای من ساختن مداری که کاربردی داشته باشد ملاک نبود آرزوی من ساخته شدن بود و نگاه بر آن که لذتی فراوان برای من داشت. این بود که تصمیم به ساخت اولین مدار چاپی گرفتم.لاک ناخن، تکه ای فیبر مدار چاپی خام و اسید مدار چاپی که پودری نارنجی رنگ بود را از مغازه چای اوستی تهیه کردم. با قلم زبرِ لاک ناخن، خطوطی را شبیه مدار های روی مس آن کشیدم و نقطه هایی را مانند جای پایه ها ترسیم کردم و فیبر را داخل مایع اسید انداختم. کمی حدود شاید نیم ساعت طول کشید و کم کم رخساره مدار چاپی از داخل اسید دیده شد. ترسیم شوق آن لحظه شاید روی کاغذ میسر نباشد اما سر از پا نمی شناختم و می پنداشتم که بالاخره آدم موفقی شده ام. اما این مدار بیشتر شبیه خَرمَدار بود تا مدار چاپی، خطوط زمخت و بد ترکیب، پایه های درشت و نا هماهنگ و بدتر از آن زمانی رخ داد که با درفشی جای پایه ها را می خواستم سوراخ کنم و سوراخ ها هرکدام به قطر لوله آب در آمده بودند! هرچه بود این مدار چاپی اولیه من بود که تا مدت ها آن را به یادگار نگه داشته بودم.ناصر عبدی روزی به من گفت که کلاسِ الکترونیکی برپا شده است و نام نویسی می کنند. رفتیم و در کلاس الکترونیک اسم نویسی کردیم. استاد کلاس یک جوان خوشتیپ و آراسته بود با موهای لخت وبسیار خوش برخورد و خوش سخن که شاید یکی از دلایلی که بیشتر مشتاق می شدیم این کلاس ها را ادامه بدهیم همین خوی و خلق خوش آقای میرزاپور، مدرس الکترونیک ما بود.درس اول ما شناسایی خواندن کد رنگ مقاومت ها بود که نوارهای رنگی دلپذیری داشتند و این انوار رنگی، رنگ های بهشتی روزگار من به حساب می آمدند. آن دوران نه فضای مجازی بود نه اینترنت بود و نه مجله های گوناگون، تنها مجله های شهر ما، مراغه، مجله دانشمند و گه گاهی مجله علم الکترونیک بود که من برای خرید آن روز ها و روزها جلو کیوسک مش قدرت که شبیه کیومرث ملک مطیعی بود با موها و سبیل سفید رنگ، کشیک می دادم. اولین نفری بودم که مجله الکترونیک را تهیه می کردم. جلد رنگی و زیبای آن را نگاه می کردم و حظی وصف ناشدنی در وجودم احساس می کردم.هرچند بسیاری از بخش ها و مدار هایش برایم تازگی داشت اما نگاهم چنان بود که انگار سال ها است آنها را می شناسم و رفاقتی دیرینه دارم. توصیف نگاه من به مدار ها و مقاله های مجله شاید گفتنی و نوشتنی نباشد، حسی بود عجیب که هرگز در دوران زندگی من دیگر برایم اتفاق نیافتاد.
۹:۵۰
با نام های زیادی در مجله آشنا بودم مثل محمد عاملی ، فرزاد رئیس دانا و ... با اینکه حتی در عمرم یکبار هم ندیدمشان برایم دوستان قدیمی حساب می شدند. با طرح ها و مدارات محمد عاملی عشق بازی می کردم و دلم می خواست اولین مداری که می سازم یک فرستنده اف ام باشد.زمان گذشت و ما محاسبه بهم بستن مقاوت و خازن را یاد گرفتیم و نوبت به قطعاتی چون ترانزیستور و تریستور و دیود رسید. بیشتر اوقات من عجول بودم و می خواستم کمی جلوتر از کلاس قدم بردارم، یادم می آید که طریقه درست کردن مدار چاپی را با لتراست یاد گرفته بودم. مدارات چاپی را از مجله الکترونیک می گرفتم و روی فیبر، با لتراست همانند شکل اصلی ترسیم می کردم و آن را می ساختم. پشت آن را با اسپری به رنگ آبی و نارنجی در می آوردم و به کلکسون هایم اضافه می کردم، کاری نداشتم مدار آن چه کاربردی دارد، آنچه اهمیت داشت ساخت آن بود و من آن را بدرستی انجام می دادم.یک روز، طرحِ جلدِ یک مجله الکترونیک، مدار یک رقص نور چشمک زن چرخان بود که توجه مرا به خود جلب کرد. شکل مدار چاپی آن طوری بود که با ماژیک های ضد اسید هم می توانستم مدار آن را ترسیم و درست کنم.دست بکار شدم و مدار را روی فیبر کشیدم و آن را داخل اسید انداختم. برای اولین بار می خواستم رویای اولیه ام که دیدن کیت چشمک زن بود را به حقیقت در بیاورم و همین شد که تصمیم گرفتم قطعات آن را خریده و مدار را سرهم کنم.هرچند قبل از آن نیز چیزهایی ساخته بودم اما هرگز مدارهای ساخته شده برایم کار نمی کردند و بیشتر اوقات از این واقعیت که من دانش آن را ندارم، دلمرده می شدم. اما در مدار چشمکزنِ چرخان یا چرخِ گردان، امید عجیبی داشتم. مدار ساخته شد و باطری کتابی 9 ولتی را با ترس و لرز به آن وصل کردم وناگهان مدار شروع به کار کرد...دیود های نورانی دور مدار چرخ می زدند و مرا با رنگ های قرمز و سبز و نارنجی به ورای آسمان ها می بردند. اولش باور آن برایم سخت بود و فکر می کردم شاید خواب دیده باشم، اما نه خواب نبود و مدار ساخته شده ام کار می کرد. بیرون دویدم و با صدای بلند در کوچه داد می کشیدم : کار میکنه...کار می کنه...بعد از آن ماجرا امیدی تازه در من شکل گرفت و تصمیم به ساخت فرستنده ترانزیستوری اف ام گرفتم.
۹:۵۰
رویای دالی دره سوار بر مترو هستم، کنار در مترو کرج به تهران ایستاده ام و بیرون را نظاره می کنم. آدم ها با چهره های عبوس و گره خورده، درحالی که ماسک بخش اعظمی از غم و اندوه و سردرگمی آنها را پوشانده در سکوتی نکبت بار، سر در گریبان گوشی هوشمندشان هستند. قطار از لابلای درختان کنار گذرگاه چیتگر عبور می کند و صدای تق ... تتق چرخ های مترو مرا به سالهای دور می برد، آنجا که نسیم سحرگاهی روستای درین سو لای شاخ و برگ های درختان تبریزی می پیچید و صدای دلنشین آن روح آدم را نوازش می کرد...*آلّوو کر و لال بود نمی دانم چرا او را به این اسم صدا می کردند، اما بعد ها فهمیدم که اسمش الله وردی است. آلّوو تنها رفیق من در روستای درینسو بود. مادرش خورشید و پدرش سلطانعلی بود. آلّوو همیشه دماغش آویزان و آب از لب و لوچه اش ریزان بود. و فقط چند اصوات خاص از دهانش خارج می شد : اَ بَ بَهمین. یعنی اگر می خواست مرا صدا کند می گفت : اَ بَ بَ و یا اگر گرسنه اش می شد باز می گفت : اَ بَ بَ.اَ بَ بَ برای من مفاهیم زیادی داشت. بستگی به موقعیت آلّوو داشت که در چه جایی و در چه مکانی قرار می گرفت. اگر زمستان بود و مرا می دید مفهوم هوا خیلی سرد را می داد و در ظهر تابستان، به معنی گرمی هوا بود و یا اگر دعوایی می دید معنای اَ بَ بَ یعنی زد و خورد شدیدی درگرفته است، اما به فراخور این اَ بَ بَ ها ممیک چهره و حرکات دست هایش نیز تغییر می کرد . همه می گفتند که در روستای درینسو فقط من زبان آلّوو را بلدم و هر وقت کسی حرف آلّوو را متوجه نمی شد مرا صدا می کردند تا برایش ترجمه کنم. زبان آلّو زبان خاص خودش بود که من همه آن را یاد گرفته بودم.من که در آن زمان چهار یا پنج سال بیشتر نداشتم رویاهای زیادی نداشتم، مانند بچه های شهری که اتوموبیل یا درشکه و یا سواری با اسب را دوست داشتند اما تنها رویای من در روستای درینسو سوار شدن به قطار بود. خوانندگان به وفور در نوشته های من در حال و آینده، با بیشتر علایق و آرزوهای من آشنا می شوند و با تعدد این رویاهای گونان شاید تعجب بکنند، اما می دانم که اولین آرزوی دوران خردسالی من، سوار شدن به قطار بود. این تمنای کودکی در من چنان رشد و نمو کرده بود که وقتی پسر عمویم، تیمور، مرا سوار الاغ می کرد به زور به او می گفتم که الاغ نگو، بگو قطار!!*باغی داشتیم در پشت روستا، بعد از قبرستان درین سو که دالی دره (درّه پشتی) نام داشت. دالی دره، درّه ای بسیار زیبا بود، سرسبز وپر آب با درختان تبریزی بلند و جویبارانی با آب روان که از بند کوچک بالای باغ سرچشمه می گرفتند و از دو طرف دره به سمت پایین روستای درین سو سرازیر بودند. پایین دیواره بند این باغ آرزوهای من، تکه چوبی قرار داشت که وسط آن سوراخ بود و یکطرف آن در داخل بند و سردیگرش که روی آن سوراخی بزرگ بود، در طرف دیگر قرار داشت و همیشه کربلایی هاشم، پدر بزرگوارم برای جلوگیری از خروج آب، با پارچه کهنه ای آن را می گرفت تا آب بند ذخیره شود و برای آبیاری روز بعد آماده باشد، هنوز آن دستان مهربانش یادم هست که چگونه به آرامی و بیل به دست پارچه را از دهانه سوراخ بر می داشت و آب تشنه به جست و خیز و گریزان از بند، از آن فوران می کرد. حاج هاشم باغداری نمی کرد، تاجر دوره گرد و فروشنده فرش بود اما هرازگاهی از سرعلاقه و شوق دست به بیل می برد و دره زیبا دالی دره را آبیاری و درختان آن را تیمار می کرد. یک سمت دره نیز یونجه زاری بود زیبا که در انتهای آن درختان تبریزی قرار داشتند و صدای برگ های آن با هر نسیمی گوش ها را نوازش و آرامشی عجیب به آدم می بخشید. در بخشی از یونجه زار نیز درختان سیبی وجود داشت که کربلایی هاشم، ساقه آنها را با پارچه هایی می پوشاند تا از گزند دندان های تیز خرگوش ها در امان باشد. بالاتر از بند، تپه ماهور بسیار زیبایی وجود داشت که برخی اوقات به بالای این تپه می رفتم و یگانه آرزوی آن دوران کودکی را برای خودم تصویر می کردم چرا که از این تپه ماهور می توانستم تونل سراجو را که نیم پیچی داشت و بسیار ریز دیده می شد ببینم و صدای سوت قطار را که از دور می آمد و در صدای برگ درختان تبریزی می پیچید و در گوش های من محو و در درونم حل می شد، بشنوم. صورتم را به باد می دادم، چشمانم را می بستم و با ولع تمام، صدای تق تتق چرخ های قطار و هراز گاهی سوت بلند و مقطع و دور آن را حل وجودم می کردم.
۹:۵۲
این بود که تنها بازی ما در روستا با آلّوو، بازی قطار بود. در نزدیکی خانه ما و زیر خرمن های روستا، محلی بود که به آن شعبه می گفتند. شعبه در حقیقت محل فروش نفت به روستائیان بود و صاحبش حاج پرویز بود. مردی با عینک ته استکانی و شکم گنده اما مهربان که همیشه سیگاری روشن لای دو انگشت میانی داشت و از بس که سیگاری بود انگشتانش زرد شده بودند. در اطراف شعبه نفت، بشکه هایی به رنگ آبی و قرمز فراوانی وجود داشت که خالی بودند و سال ها در این مکان روی هم انباشته شده بودند. من و آلّوو بشکه ها را کنار هم می گذاشتیم و چیزی شبیه اتاقکی درست می کردیم و اسم آن را قطار می گذاشتیم و سپس من به عنوان راننده قطار سوار بر آن می شدم و به آلّوو اشاره می کردم که به عنوان مسافر سوار شود. آلّوو، اَ بَ بَ گویان، سوار که می شد، من قطار را به حرکت در می آوردم. ابتدا سوت قطار و صدای دور آن، که بار ها از تپه ماهور شنیده بودم را تقلید می کردم : بی یووووووووووووووو....وی ی ی ی.تق تتق تق... تق تتق تق... تق تتق تق... صدایی بود که با دست بر بشکه های خالی می کوبیدم و قطار من شروع به حرکت می کرد و لذتی بی پایان و کیفور کودکانه ای بر جان و مغز و روحم می بخشید. از لای بشکه ها، سرک می کشیدم و نسیم خنک روستا بر پوست صورتم می دوید و حس بزرگواری بر من می بخشید و خود را فاتح کل قطار های دنیا می پنداشتم. این احساس چنان واضح بود که اکنون در عمر بالای پنجاه، آن نسیم و آن صدای سوت قطار، سوار بر مترو کرج به تهران در خاطرم زنده می شود و مرا به آن سال های فارغ از هرچیزی که تصورش را می کنید می برد. که آلّوو تنها مسافر من در قطار رویاهایم بود... که تنها صدای قطارش اَ بَ بَ بود..آه... روستای زیبای من درین سو.... و آه... دالی دره زیبا و سر سبز و باشکوه که می دانم دیگر از تو چیزی باقی نمانده است و، ای آه و صد آه ... کربلایی هاشم شیری زاده که سال هاست لبخند هایت را ندیده ام.سر افکنده و مغموم، در حالی که اشک چشمانم را نمور کرده است سوار بر مترو کرج به سمت زندکی روز مرگی و مرگ و بیماری و کار همیشگی می روم : کارمندی...
۹:۵۳
این در حقیقت اولین داستان از این مجموعه هست که به همین نام هم اسم گذاری شده : رویای دالی دره : رویای دره ی پشتی
۹:۵۷