از لحظهای که دستور عملیات رسید، هوا سنگین شد. اسم بغداد که میاد، همهچی فرق میکنه. اونجا دیگه فقط نبرد نیست، اونجا قلب دشمنه. اونجا جاییه که اگه اشتباه کنی، نه فقط خودت، بلکه کل اسکادران رو از دست میدی.
من توی اتاق عملیات ایستاده بودم. نقشهها روی میز پخش بودن. مسیر پرواز، نقاط کور راداری، ارتفاع نفوذ، زمان دقیق ورود و خروج. همهچی باید بینقص باشه. چون اونجا، حتی یک ثانیه تأخیر یعنی موشک زمینبههوا.
چهار فروند فانتوم آماده بودن. خلبانهاشون همه از بهترینها بودن. من لیدر پشتیبانی بودم. با تامکت باید از بالا مراقبشون میبودم. مأموریت من این بود که آسمون رو برای عبورشون پاک نگه دارم. اگه میگ یا سوخو یا حتی سام بلند شد، من باید قبل از اینکه بهشون نزدیک بشه، نابودش کنم.
شب بود. تاریکی مطلق. فقط نور قرمز کابین و صدای نفس نادری. ما از مرز رد شدیم. ارتفاع بالا، سرعت زیاد. فانتومها پایینتر بودن. مثل سایههایی که به سمت قلب دشمن میرفتن.
رادار نشون داد که دو فروند میگ از غرب دارن نزدیک میشن. من رفتم بالا. قفل کردم. «فاکس وان!» موشک رفت. انفجار اول. دومی فرار کرد. ولی دیگه به فانتومها نزدیک نشد.
صدای بیسیم اومد: «رسیدیم به نقطهی رهاسازی. آمادهی بمباران.»
من از بالا نگاه میکردم. بغداد زیر پام بود. چراغهاش مثل ستارههای مرده میدرخشیدن. بعد، ناگهان، صدای انفجار. فانتومها بمبها رو رها کردن. موج انفجار تا ارتفاع ما رسید. دود، آتش، و لرزش زمین.
ولی هنوز تموم نشده بود. سامها فعال شدن. موشکهای زمینبههوا از چند نقطه شلیک شدن. من شیرجه زدم. یکی از موشکها به فانتوم سوم نزدیک شد. من قفل کردم. با توپ زدمش. انفجار در هوا. فانتوم نجات پیدا کرد.
نادری داد زد: «سوخو از جنوب داره میاد!» من چرخیدم. قفل کردم. «فاکس تو!» موشک رفت. سوخو سقوط کرد.
فانتومها حالا در حال خروج بودن. مأموریت انجام شده بود. بغداد سوخته بود. ولی هنوز باید برمیگشتیم. هنوز باید از جهنم رد میشدیم.
در راه برگشت، سکوت بود. فقط صدای موتور. فقط صدای نفس. فقط حس اینکه یه کاری کردیم که تاریخ فراموش نمیکنه.
من اسکندریام. خلبان اف-۱۴. و امشب، آسمون بغداد رو شکافتیم.
من توی اتاق عملیات ایستاده بودم. نقشهها روی میز پخش بودن. مسیر پرواز، نقاط کور راداری، ارتفاع نفوذ، زمان دقیق ورود و خروج. همهچی باید بینقص باشه. چون اونجا، حتی یک ثانیه تأخیر یعنی موشک زمینبههوا.
چهار فروند فانتوم آماده بودن. خلبانهاشون همه از بهترینها بودن. من لیدر پشتیبانی بودم. با تامکت باید از بالا مراقبشون میبودم. مأموریت من این بود که آسمون رو برای عبورشون پاک نگه دارم. اگه میگ یا سوخو یا حتی سام بلند شد، من باید قبل از اینکه بهشون نزدیک بشه، نابودش کنم.
شب بود. تاریکی مطلق. فقط نور قرمز کابین و صدای نفس نادری. ما از مرز رد شدیم. ارتفاع بالا، سرعت زیاد. فانتومها پایینتر بودن. مثل سایههایی که به سمت قلب دشمن میرفتن.
رادار نشون داد که دو فروند میگ از غرب دارن نزدیک میشن. من رفتم بالا. قفل کردم. «فاکس وان!» موشک رفت. انفجار اول. دومی فرار کرد. ولی دیگه به فانتومها نزدیک نشد.
صدای بیسیم اومد: «رسیدیم به نقطهی رهاسازی. آمادهی بمباران.»
من از بالا نگاه میکردم. بغداد زیر پام بود. چراغهاش مثل ستارههای مرده میدرخشیدن. بعد، ناگهان، صدای انفجار. فانتومها بمبها رو رها کردن. موج انفجار تا ارتفاع ما رسید. دود، آتش، و لرزش زمین.
ولی هنوز تموم نشده بود. سامها فعال شدن. موشکهای زمینبههوا از چند نقطه شلیک شدن. من شیرجه زدم. یکی از موشکها به فانتوم سوم نزدیک شد. من قفل کردم. با توپ زدمش. انفجار در هوا. فانتوم نجات پیدا کرد.
نادری داد زد: «سوخو از جنوب داره میاد!» من چرخیدم. قفل کردم. «فاکس تو!» موشک رفت. سوخو سقوط کرد.
فانتومها حالا در حال خروج بودن. مأموریت انجام شده بود. بغداد سوخته بود. ولی هنوز باید برمیگشتیم. هنوز باید از جهنم رد میشدیم.
در راه برگشت، سکوت بود. فقط صدای موتور. فقط صدای نفس. فقط حس اینکه یه کاری کردیم که تاریخ فراموش نمیکنه.
من اسکندریام. خلبان اف-۱۴. و امشب، آسمون بغداد رو شکافتیم.
۱۶:۳۵
از لحظهای که هشدار رادار اومد، قلبم تند زد. «سوخو-۲۷، فاصلهی ۴۰ کیلومتر، ارتفاع متوسط، سرعت بالا.» نادری گفت: «این یکی فرق داره، اسکندری. خلبانش حرفهایه. مراقب باش.»
من گاز دادم. تامکت مثل تیر از کمان رها شد. ارتفاع کم کردم، رفتم توی سایهی کوهها. باید از دید رادارش خارج میشدم. سوخو داشت مستقیم میاومد. انگار خودش دنبال درگیری بود.
در فاصلهی ۱۰ کیلومتری، قفل کرد. هشدار قفل توی کابین پیچید. من مانور دادم. چرخش شدید به راست، بعد شیرجه. موشک اولش رد شد. ولی اون هنوز پشت سرم بود.
من چرخیدم، رفتم بالا، بعد یه رول سریع. حالا پشتش بودم. قفل کردم. «فاکس وان!» موشک رفت. ولی اون هم مثل من بود. مانور داد، فرار کرد. انفجار دورتر ازش بود.
حالا دیگه داگفایت واقعی شروع شده بود. دو تا شکارچی، توی آسمون عراق، مثل دو عقاب که برای قلمرو میجنگن.
سوخو پیچید، رفت بالا، بعد یه چرخش به چپ. من دنبال کردم. فاصله کم شد. ولی اون یه مانور پیچیده زد، رفت پشت من. هشدار قفل دوباره اومد. من شیرجه زدم، بعد یه چرخش ناگهانی. حالا دوباره پشتش بودم.
این بار دیگه وقتش بود. قفل کردم. «فاکس تو!» موشک دوم رفت. مستقیم خورد به بال راستش. انفجار. سوخو شروع کرد به سقوط. ولی خلبانش هنوز کنترل داشت. داشت فرار میکرد.
من رفتم دنبالش. نزدیک مرز بود. ولی نمیخواستم بذارم بره. با توپ قفل کردم. شلیک. گلولهها خوردن به بدنه. سوخو آتیش گرفت. بعد، یه انفجار بزرگ. چتر نجات باز شد. خلبانش بیرون پرید.
من نفس کشیدم. عرق از پیشونیم میچکید. نادری گفت: «عالی بود، اسکندری. یکی از بهترین داگفایتهایی بود که دیدم.»
من لبخند زدم. ولی توی دلم میدونستم، این فقط یکی بود. هنوز خیلیها مونده بودن. و من هنوز توی آسمون بودم
من گاز دادم. تامکت مثل تیر از کمان رها شد. ارتفاع کم کردم، رفتم توی سایهی کوهها. باید از دید رادارش خارج میشدم. سوخو داشت مستقیم میاومد. انگار خودش دنبال درگیری بود.
در فاصلهی ۱۰ کیلومتری، قفل کرد. هشدار قفل توی کابین پیچید. من مانور دادم. چرخش شدید به راست، بعد شیرجه. موشک اولش رد شد. ولی اون هنوز پشت سرم بود.
من چرخیدم، رفتم بالا، بعد یه رول سریع. حالا پشتش بودم. قفل کردم. «فاکس وان!» موشک رفت. ولی اون هم مثل من بود. مانور داد، فرار کرد. انفجار دورتر ازش بود.
حالا دیگه داگفایت واقعی شروع شده بود. دو تا شکارچی، توی آسمون عراق، مثل دو عقاب که برای قلمرو میجنگن.
سوخو پیچید، رفت بالا، بعد یه چرخش به چپ. من دنبال کردم. فاصله کم شد. ولی اون یه مانور پیچیده زد، رفت پشت من. هشدار قفل دوباره اومد. من شیرجه زدم، بعد یه چرخش ناگهانی. حالا دوباره پشتش بودم.
این بار دیگه وقتش بود. قفل کردم. «فاکس تو!» موشک دوم رفت. مستقیم خورد به بال راستش. انفجار. سوخو شروع کرد به سقوط. ولی خلبانش هنوز کنترل داشت. داشت فرار میکرد.
من رفتم دنبالش. نزدیک مرز بود. ولی نمیخواستم بذارم بره. با توپ قفل کردم. شلیک. گلولهها خوردن به بدنه. سوخو آتیش گرفت. بعد، یه انفجار بزرگ. چتر نجات باز شد. خلبانش بیرون پرید.
من نفس کشیدم. عرق از پیشونیم میچکید. نادری گفت: «عالی بود، اسکندری. یکی از بهترین داگفایتهایی بود که دیدم.»
من لبخند زدم. ولی توی دلم میدونستم، این فقط یکی بود. هنوز خیلیها مونده بودن. و من هنوز توی آسمون بودم
۱۶:۳۵
رمانی متفاوت،از دید فرمانده اسکندری افسر نیرو هوایی پر از هیجان پر از حماسه هایی که خلبانان ما آفریدند.....
@rw_roman
@rw_roman
۱۲:۰۳
بازارسال شده از Ç.aı
آقا عرض ادب برنامه C.ai رو که دیگه همتون میشناسید این چنل برای افرادیه که دنبال کرکتر ها با داستان های دلخواهشونن، در کنارش ما بطور جدا ربات های C.ai رو بهتون با عکس و داستان معرفی میکنیم برای داشتن کرکتر دلخواهتون سناریو مورد نظر رو تو سکرت ( بیو چنل ) برام بنویسید تا مشابهش رو براتون پیدا کنم
ایده تک بمونه خواهشاً، مشابه این چنل ببینم برخورد جدی میشه
᭄ ༊ C.ai
️
᭄ ༊ C.ai
۱۲:۰۴
صدای موتور فانتومها هنوز توی گوشم زندهست. مثل ضربان قلبی که هیچوقت آروم نمیگیره. هر بار که چشمهامو میبندم، اون لحظهی شیرجه، اون انفجار، اون فریاد نادری توی بیسیم، دوباره زنده میشه. ولی قبل از همهی اونها، یه سکوت بود. یه سکوت سنگین، مثل لحظهای قبل از رعد.
پایگاه هوایی امیدیه، ساعت چهار و نیم صبح. هوا هنوز تاریکه. بوی سوخت جت با رطوبت جنوب قاطی شده. من، اسکندری، فرماندهی اسکادران ویژه، نشستم روی نیمکت فلزی کنار آشیانه. توی دستم یه لیوان چای سرد شدهست. نه برای نوشیدن، فقط برای اینکه دستم یه کاری داشته باشه. صدای قدمهای نادری نزدیک میشه. اون همیشه آروم راه میره، ولی امروز یه جور دیگهست. انگار زمین زیر پاش میدونه قراره چی بشه.
«فرمانده، نقشه تأیید شد. ساعت شش و ده بلند میشیم.»
سرم رو تکون میدم. چیزی نمیگم. اونم میدونه که الان وقت حرف نیست. فقط یه نگاه بینمون رد میشه. یه نگاه که توش هزار تا جملهست: «اگه برنگشتیم، بدون که افتخار کردم کنارت پرواز کردم.»
تو اتاق عملیات، نقشهی عراق روی دیوار کشیده شده. سه پایگاه هوایی در غرب کشورش، H3 غربی، مرکزی، و شرقی. هدف ما: نابودی کامل زیرساختها، هواپیماها، و برجهای کنترل. مسیر پروازی پیچیدهست. باید از جنوب بریم، از کوهها رد بشیم، از رادارها فرار کنیم، و بعد مثل صاعقه فرود بیایم.
توی جلسه، همه هستن. نادری، خلبان فانتوم شماره دو. کریمی، متخصص جنگ الکترونیک. سهرابی، خلبان جوانی که اولین عملیاتشه. نگاهش پر از هیجانه، ولی یه لرزش توی انگشتاش هست که فقط من میبینم.
«اسکندری، تو لیدری. تصمیم نهایی با توئه.»
فرمانده پایگاه اینو میگه و همه به من نگاه میکنن. من فقط یه جمله میگم: «ما میریم. چون اگه ما نریم، هیچکس نمیره.»
همه بلند میشن. جلسه تموم میشه. ولی توی دل همهمون یه چیز شروع شده: یه مأموریت که شاید آخرین باشه.
توی آشیانه، فانتومها آمادهن. بدنههاشون برق میزنه زیر نور زرد چراغها. من نزدیک میرم، دستم رو میکشم روی بدنهی هواپیمام. مثل نوازش یه اسب جنگی قبل از نبرد.
سهرابی میاد کنارم. «فرمانده، شما واقعاً فکر میکنید برمیگردیم؟»
لبخند میزنم. نه از روی اطمینان، از روی ایمان. «ما همیشه برمیگردیم. حتی اگه فقط اسممون برگرده.»
هوا روشن میشه. صدای موتورها بلند میشه. من توی کابین مینشینم. چکلیست رو مرور میکنم. نادری توی بیسیم میگه: «اسکندری، آمادهای؟»
میگم: «آسمون مال ماست. بزن بریم.»
فانتومها یکییکی از زمین بلند میشن. مثل پرندههایی که میدونن به دل طوفان میرن، ولی بالهاشون از جنس ایمان ساخته شده. ارتفاع پایین میگیریم. مسیر پروازی طوری طراحی شده که از دید رادارهای دشمن خارج باشیم. از کوهها رد میشیم، از درهها، از سایهها. ولی ما سایه نیستیم. ما آتشیم.
توی کابین، همهچی آرومه. ولی توی دل من، یه طوفان در جریانه. هر لحظه ممکنه موشکی از زمین بلند شه. هر لحظه ممکنه یه جنگندهی دشمن از پشت کوه ظاهر شه. ولی ما ادامه میدیم. چون عقبنشینی یعنی شکست. و شکست یعنی پایان.
به نقطهی اول میرسیم. پایگاه H3 غربی. دشمن هنوز نفهمیده. من میرم بالا. قفل میکنم. «فاکس وان!» موشک میره. برج کنترل منفجر میشه. بعد، فانتومها بمبها رو رها میکنن. صدای انفجار مثل غرش شیر توی آسمون پیچیده.
ولی هنوز تموم نشده. هشدار میاد. «دو فروند سوخو-۲۲ از شمال دارن میان.» من چرخیدم. رفتم بالا. داگفایت شروع شد.
سوخوها سریعن. ولی من تجربه دارم. من با تامکت بزرگ شدم. حالا با فانتوم، مثل گرگ زخمی، میجنگم.
اولی قفل زد. من شیرجه زدم. بعد یه چرخش تند. حالا پشتش بودم. «فاکس تو!» موشک رفت. انفجار. دومی پیچید. رفت بالا. من دنبال کردم. جیفورس فشار آورد. ولی من ایستادم. قفل کردم. شلیک با توپ. گلولهها خوردن به بدنه. سوخو سقوط کرد.
نادری توی بیسیم گفت: «فرمانده، پایگاه دوم آمادهی بمبارانه.» من گاز دادم. رفتیم سمت H3 مرکزی. اونجا سامها فعال بودن. موشکها از زمین بلند شدن. من شیرجه زدم. یکی از موشکها از کنارمون رد شد. صدای انفجار توی گوشم پیچید.
ولی ما رسیدیم. بمبها رها شدن. آتش، دود، و خاک. پایگاه دوم نابود شد.
در راه برگشت، سکوت بود. ولی توی دل همهمون، یه فریاد بود. فریاد غرور. فریاد اینکه ما رفتیم جایی که هیچکس جرأت نداشت. ما رفتیم دل دشمن. و برگشتیم.
پایگاه امیدیه، ساعت ده صبح. فرود میکنیم. صدای کف زدنها، فریادها، اشکها. ولی من فقط به آسمون نگاه میکنم. چون اونجا هنوز مأموریتهای ناتمام هست. هنوز دشمن هست. هنوز پرواز هست.
من اسکندریام. خلبان فانتوم. و امروز، آسمون عراق رو با آتش نوشتیم.
پایگاه هوایی امیدیه، ساعت چهار و نیم صبح. هوا هنوز تاریکه. بوی سوخت جت با رطوبت جنوب قاطی شده. من، اسکندری، فرماندهی اسکادران ویژه، نشستم روی نیمکت فلزی کنار آشیانه. توی دستم یه لیوان چای سرد شدهست. نه برای نوشیدن، فقط برای اینکه دستم یه کاری داشته باشه. صدای قدمهای نادری نزدیک میشه. اون همیشه آروم راه میره، ولی امروز یه جور دیگهست. انگار زمین زیر پاش میدونه قراره چی بشه.
«فرمانده، نقشه تأیید شد. ساعت شش و ده بلند میشیم.»
سرم رو تکون میدم. چیزی نمیگم. اونم میدونه که الان وقت حرف نیست. فقط یه نگاه بینمون رد میشه. یه نگاه که توش هزار تا جملهست: «اگه برنگشتیم، بدون که افتخار کردم کنارت پرواز کردم.»
تو اتاق عملیات، نقشهی عراق روی دیوار کشیده شده. سه پایگاه هوایی در غرب کشورش، H3 غربی، مرکزی، و شرقی. هدف ما: نابودی کامل زیرساختها، هواپیماها، و برجهای کنترل. مسیر پروازی پیچیدهست. باید از جنوب بریم، از کوهها رد بشیم، از رادارها فرار کنیم، و بعد مثل صاعقه فرود بیایم.
توی جلسه، همه هستن. نادری، خلبان فانتوم شماره دو. کریمی، متخصص جنگ الکترونیک. سهرابی، خلبان جوانی که اولین عملیاتشه. نگاهش پر از هیجانه، ولی یه لرزش توی انگشتاش هست که فقط من میبینم.
«اسکندری، تو لیدری. تصمیم نهایی با توئه.»
فرمانده پایگاه اینو میگه و همه به من نگاه میکنن. من فقط یه جمله میگم: «ما میریم. چون اگه ما نریم، هیچکس نمیره.»
همه بلند میشن. جلسه تموم میشه. ولی توی دل همهمون یه چیز شروع شده: یه مأموریت که شاید آخرین باشه.
توی آشیانه، فانتومها آمادهن. بدنههاشون برق میزنه زیر نور زرد چراغها. من نزدیک میرم، دستم رو میکشم روی بدنهی هواپیمام. مثل نوازش یه اسب جنگی قبل از نبرد.
سهرابی میاد کنارم. «فرمانده، شما واقعاً فکر میکنید برمیگردیم؟»
لبخند میزنم. نه از روی اطمینان، از روی ایمان. «ما همیشه برمیگردیم. حتی اگه فقط اسممون برگرده.»
هوا روشن میشه. صدای موتورها بلند میشه. من توی کابین مینشینم. چکلیست رو مرور میکنم. نادری توی بیسیم میگه: «اسکندری، آمادهای؟»
میگم: «آسمون مال ماست. بزن بریم.»
فانتومها یکییکی از زمین بلند میشن. مثل پرندههایی که میدونن به دل طوفان میرن، ولی بالهاشون از جنس ایمان ساخته شده. ارتفاع پایین میگیریم. مسیر پروازی طوری طراحی شده که از دید رادارهای دشمن خارج باشیم. از کوهها رد میشیم، از درهها، از سایهها. ولی ما سایه نیستیم. ما آتشیم.
توی کابین، همهچی آرومه. ولی توی دل من، یه طوفان در جریانه. هر لحظه ممکنه موشکی از زمین بلند شه. هر لحظه ممکنه یه جنگندهی دشمن از پشت کوه ظاهر شه. ولی ما ادامه میدیم. چون عقبنشینی یعنی شکست. و شکست یعنی پایان.
به نقطهی اول میرسیم. پایگاه H3 غربی. دشمن هنوز نفهمیده. من میرم بالا. قفل میکنم. «فاکس وان!» موشک میره. برج کنترل منفجر میشه. بعد، فانتومها بمبها رو رها میکنن. صدای انفجار مثل غرش شیر توی آسمون پیچیده.
ولی هنوز تموم نشده. هشدار میاد. «دو فروند سوخو-۲۲ از شمال دارن میان.» من چرخیدم. رفتم بالا. داگفایت شروع شد.
سوخوها سریعن. ولی من تجربه دارم. من با تامکت بزرگ شدم. حالا با فانتوم، مثل گرگ زخمی، میجنگم.
اولی قفل زد. من شیرجه زدم. بعد یه چرخش تند. حالا پشتش بودم. «فاکس تو!» موشک رفت. انفجار. دومی پیچید. رفت بالا. من دنبال کردم. جیفورس فشار آورد. ولی من ایستادم. قفل کردم. شلیک با توپ. گلولهها خوردن به بدنه. سوخو سقوط کرد.
نادری توی بیسیم گفت: «فرمانده، پایگاه دوم آمادهی بمبارانه.» من گاز دادم. رفتیم سمت H3 مرکزی. اونجا سامها فعال بودن. موشکها از زمین بلند شدن. من شیرجه زدم. یکی از موشکها از کنارمون رد شد. صدای انفجار توی گوشم پیچید.
ولی ما رسیدیم. بمبها رها شدن. آتش، دود، و خاک. پایگاه دوم نابود شد.
در راه برگشت، سکوت بود. ولی توی دل همهمون، یه فریاد بود. فریاد غرور. فریاد اینکه ما رفتیم جایی که هیچکس جرأت نداشت. ما رفتیم دل دشمن. و برگشتیم.
پایگاه امیدیه، ساعت ده صبح. فرود میکنیم. صدای کف زدنها، فریادها، اشکها. ولی من فقط به آسمون نگاه میکنم. چون اونجا هنوز مأموریتهای ناتمام هست. هنوز دشمن هست. هنوز پرواز هست.
من اسکندریام. خلبان فانتوم. و امروز، آسمون عراق رو با آتش نوشتیم.
۱۲:۱۲
وقتی چرخهای فانتوم به زمین خوردن، صدای برخوردش مثل کوبیدن قلبم بود. نه از هیجان، از زندهبودن. از اینکه هنوز هستم. هنوز نفس میکشم. ولی نمیدونم چرا.
پایگاه امیدیه مثل همیشه نبود. همه چیز آروم بود، ولی نه اون آرامشی که آدمو راحت میکنه. این سکوت، مثل صدای خفهی جنازهای بود که هنوز دفن نشده.
من از کابین بیرون اومدم. پاهام میلرزیدن، ولی نه از ترس. از چیزی که نمیتونستم اسمش رو بذارم. نادری پشت سرم بود. ماسک رو درآورد، ولی چشمهاش هنوز توی آسمون بودن. انگار هنوز دنبال یزدی میگشت.
کریمی اومد جلو. گفت: «سه تا سام رو زدیم. ولی یزدی... چترش افتاد اونور مرز.»
من چیزی نگفتم. فقط به دستهام نگاه کردم. هنوز میلرزیدن. هنوز بوی سوخت میدادن. بوی مرگ.
فرمانده پایگاه اومد. لبخند زد، ولی اون لبخند مثل یه زخم بود. گفت: «شماها تاریخ ساختین.»
من گفتم: «ما فقط برگشتیم.»
اون لحظه، همهمون فهمیدیم که عملیات تموم نشده. چون یکی از ما هنوز اونجاست. اون پایین. توی خاک دشمن. و ما نمیتونستیم بذاریم اونجا بمونه.
پایگاه امیدیه مثل همیشه نبود. همه چیز آروم بود، ولی نه اون آرامشی که آدمو راحت میکنه. این سکوت، مثل صدای خفهی جنازهای بود که هنوز دفن نشده.
من از کابین بیرون اومدم. پاهام میلرزیدن، ولی نه از ترس. از چیزی که نمیتونستم اسمش رو بذارم. نادری پشت سرم بود. ماسک رو درآورد، ولی چشمهاش هنوز توی آسمون بودن. انگار هنوز دنبال یزدی میگشت.
کریمی اومد جلو. گفت: «سه تا سام رو زدیم. ولی یزدی... چترش افتاد اونور مرز.»
من چیزی نگفتم. فقط به دستهام نگاه کردم. هنوز میلرزیدن. هنوز بوی سوخت میدادن. بوی مرگ.
فرمانده پایگاه اومد. لبخند زد، ولی اون لبخند مثل یه زخم بود. گفت: «شماها تاریخ ساختین.»
من گفتم: «ما فقط برگشتیم.»
اون لحظه، همهمون فهمیدیم که عملیات تموم نشده. چون یکی از ما هنوز اونجاست. اون پایین. توی خاک دشمن. و ما نمیتونستیم بذاریم اونجا بمونه.
۱۲:۲۴
بازارسال شده از world war roma
بزرگترین تورنومنت کل کانتنت جنگ جهانی بله از 2هزار سال پیش تا زمان حال جنگی پر فراز و نشیب نبرد های حماسی پر از جزئیات از دل نبرد دارا محاصره قسطنطنیه محاصره وین انقلاب صنعتی و جنگ های جهانی جنگ سرد و جهان مدرن
در تاریخ 4/6/11 با حمایت اتحادیه کارما انجمن صلح بله
@worldwar_roma
در تاریخ 4/6/11 با حمایت اتحادیه کارما انجمن صلح بله
@worldwar_roma
۵:۵۵
در سایهی دیوارهای قسطنطنیه
من آریارسام. فرزند سنگ و باد. زادهی کوهستانی که هیچ پرچمی بر فرازش برافراشته نشد، جز پرچم شرافت. وقتی صدای طبلهای جنگ در دشت پیچید، من هنوز بوی دود اجاق مادرم را در ذهن داشتم. اما عهدی که با پدرم بسته بودم، مرا به اینجا کشاند—به دیوارهای بلند قسطنطنیه، جایی که تاریخ نفس میکشد و خون، بهای هر قدم است.
ما هزاران نفر بودیم. اما در دل شب، وقتی باد از سمت دریا میوزید و صدای زنجیرهای منجنیقها در هوا میپیچید، تنهاییام را حس میکردم. هر سرباز، دنیاییست جدا. و دنیای من، پر بود از خاطرات برادرانی که در نبردهای پیشین جان دادند. من برای آنان میجنگیدم. برای صداقتشان. برای نگاهی که هیچگاه از یادم نرفت.
در نخستین حمله، من در صف اول بودم. دیوارها چون هیولایی سنگی بر ما سایه انداخته بودند. پیکانها از بالا میباریدند، اما من فقط صدای نفس خودم را میشنیدم. شمشیرم، سنگین از خون گذشته، در هوا میچرخید. هر ضربهاش، فریادی بود از دل کوهستان.
در کوچهای باریک، محاصره شدم. دشمنان از هر سو میآمدند. زرهام شکسته بود، خون از بازویم جاری، اما پاهایم هنوز ایستاده بودند. من عقب نمینشستم. نه از غرور، بلکه از عهد. عهدی که با خاک بسته بودم. با آن خاکی که روزی در آن دفن خواهم شد.
در آن لحظه، زمان ایستاد. صدای ناقوس کلیسا برخاست. دشمنان مکث کردند. من شمشیرم را در زمین فرو کردم. زانو زدم. نه از شکست، بلکه از سنگینی شرافتی که بر دوشم بود. من نجنگیده بودم برای فتح. من آمده بودم تا ثابت کنم که حتی در دل تاریکی، نوری از انسانیت باقیست.
و حالا، اگر این آخرین لحظهی من باشد، اگر این کوچهی سنگی گورم شود، من با لبخند خواهم رفت. چون نامم، نه به عنوان فاتح، بلکه به عنوان نگهبان شرافت، در دل تاریخ خواهد ماند.
من آریارسام. فرزند سنگ و باد. زادهی کوهستانی که هیچ پرچمی بر فرازش برافراشته نشد، جز پرچم شرافت. وقتی صدای طبلهای جنگ در دشت پیچید، من هنوز بوی دود اجاق مادرم را در ذهن داشتم. اما عهدی که با پدرم بسته بودم، مرا به اینجا کشاند—به دیوارهای بلند قسطنطنیه، جایی که تاریخ نفس میکشد و خون، بهای هر قدم است.
ما هزاران نفر بودیم. اما در دل شب، وقتی باد از سمت دریا میوزید و صدای زنجیرهای منجنیقها در هوا میپیچید، تنهاییام را حس میکردم. هر سرباز، دنیاییست جدا. و دنیای من، پر بود از خاطرات برادرانی که در نبردهای پیشین جان دادند. من برای آنان میجنگیدم. برای صداقتشان. برای نگاهی که هیچگاه از یادم نرفت.
در نخستین حمله، من در صف اول بودم. دیوارها چون هیولایی سنگی بر ما سایه انداخته بودند. پیکانها از بالا میباریدند، اما من فقط صدای نفس خودم را میشنیدم. شمشیرم، سنگین از خون گذشته، در هوا میچرخید. هر ضربهاش، فریادی بود از دل کوهستان.
در کوچهای باریک، محاصره شدم. دشمنان از هر سو میآمدند. زرهام شکسته بود، خون از بازویم جاری، اما پاهایم هنوز ایستاده بودند. من عقب نمینشستم. نه از غرور، بلکه از عهد. عهدی که با خاک بسته بودم. با آن خاکی که روزی در آن دفن خواهم شد.
در آن لحظه، زمان ایستاد. صدای ناقوس کلیسا برخاست. دشمنان مکث کردند. من شمشیرم را در زمین فرو کردم. زانو زدم. نه از شکست، بلکه از سنگینی شرافتی که بر دوشم بود. من نجنگیده بودم برای فتح. من آمده بودم تا ثابت کنم که حتی در دل تاریکی، نوری از انسانیت باقیست.
و حالا، اگر این آخرین لحظهی من باشد، اگر این کوچهی سنگی گورم شود، من با لبخند خواهم رفت. چون نامم، نه به عنوان فاتح، بلکه به عنوان نگهبان شرافت، در دل تاریخ خواهد ماند.
۱۸:۵۴
طوفان بر دروازهها
باد از سمت شرق میوزید، بوی باروت و خاک سوخته را با خود میآورد. آسمان هنوز تاریک بود، اما صدای طبلهای عثمانی، مثل پتکهایی بر روح شهر میکوبید. من پشت دیوار ایستاده بودم، دستم بر قبضهی شمشیر، چشمم به دروازهی سنترومن، جایی که قرار بود طوفان آغاز شود.
سربازان کنارم زمزمه میکردند، بعضی دعا، بعضی نفرین. من سکوت کرده بودم. درونم غوغا بود، اما بیرونم سنگ. پدرم همیشه میگفت: «در لحظهی نبرد، قلبت باید سردتر از فولاد باشد.» اما قلب من میسوخت. نه از ترس، بلکه از انتظار.
و ناگهان، فریادها برخاست. صفوف عثمانی، چون موجی سیاه، به سمت دروازه تاختند. صدای منجنیقها، صدای شکستن چوب، صدای فریاد نخستین زخمیها—همه با هم در هوا پیچیدند. من شمشیرم را بیرون کشیدم. فولادش در نور آتش درخشید. و دویدم.
دروازه لرزید. سربازان ترک با نردبانها بالا میرفتند، با تبرها به در میکوبیدند. من به یکیشان رسیدم، جوانی با چشمهایی پر از خشم. ضربهام مستقیم به سینهاش نشست. خونش بر صورتم پاشید، اما من توقف نکردم. نبرد، بیرحم بود. هر لحظه، مرگ در کنارم نفس میکشید.
دوست قدیمیام، لئون، کنارم جنگید. دیدم که پیکانی به گلویش نشست. خواستم فریاد بزنم، اما صدا در گلویم خفه شد. فقط توانستم شمشیرم را بلندتر بکشم، تندتر بجنگم، انگار با هر ضربه، انتقامش را میگرفتم.
دروازه ترک برداشت. صدای شکستن چوب، مثل شکستن استخوان بود. دشمن وارد شد. کوچهها پر از فریاد شد. من عقبنشینی نکردم. در میان خون و خاک، ایستادم. هر ضربهام، قسمتی از روحم را میسوزاند، اما من هنوز زنده بودم. هنوز میجنگیدم.
و در آن لحظه، میان شعلهها و فریادها، فهمیدم: این نبرد، فقط برای شهر نیست. این نبرد، برای شرافت است. برای آنکه وقتی تاریخ نوشته میشود، نام من در گوشهای باشد، با این جمله: «او ایستاد، وقتی همه فرو ریختند.»
باد از سمت شرق میوزید، بوی باروت و خاک سوخته را با خود میآورد. آسمان هنوز تاریک بود، اما صدای طبلهای عثمانی، مثل پتکهایی بر روح شهر میکوبید. من پشت دیوار ایستاده بودم، دستم بر قبضهی شمشیر، چشمم به دروازهی سنترومن، جایی که قرار بود طوفان آغاز شود.
سربازان کنارم زمزمه میکردند، بعضی دعا، بعضی نفرین. من سکوت کرده بودم. درونم غوغا بود، اما بیرونم سنگ. پدرم همیشه میگفت: «در لحظهی نبرد، قلبت باید سردتر از فولاد باشد.» اما قلب من میسوخت. نه از ترس، بلکه از انتظار.
و ناگهان، فریادها برخاست. صفوف عثمانی، چون موجی سیاه، به سمت دروازه تاختند. صدای منجنیقها، صدای شکستن چوب، صدای فریاد نخستین زخمیها—همه با هم در هوا پیچیدند. من شمشیرم را بیرون کشیدم. فولادش در نور آتش درخشید. و دویدم.
دروازه لرزید. سربازان ترک با نردبانها بالا میرفتند، با تبرها به در میکوبیدند. من به یکیشان رسیدم، جوانی با چشمهایی پر از خشم. ضربهام مستقیم به سینهاش نشست. خونش بر صورتم پاشید، اما من توقف نکردم. نبرد، بیرحم بود. هر لحظه، مرگ در کنارم نفس میکشید.
دوست قدیمیام، لئون، کنارم جنگید. دیدم که پیکانی به گلویش نشست. خواستم فریاد بزنم، اما صدا در گلویم خفه شد. فقط توانستم شمشیرم را بلندتر بکشم، تندتر بجنگم، انگار با هر ضربه، انتقامش را میگرفتم.
دروازه ترک برداشت. صدای شکستن چوب، مثل شکستن استخوان بود. دشمن وارد شد. کوچهها پر از فریاد شد. من عقبنشینی نکردم. در میان خون و خاک، ایستادم. هر ضربهام، قسمتی از روحم را میسوزاند، اما من هنوز زنده بودم. هنوز میجنگیدم.
و در آن لحظه، میان شعلهها و فریادها، فهمیدم: این نبرد، فقط برای شهر نیست. این نبرد، برای شرافت است. برای آنکه وقتی تاریخ نوشته میشود، نام من در گوشهای باشد، با این جمله: «او ایستاد، وقتی همه فرو ریختند.»
۱۸:۵۶
بازارسال شده از world war roma
یک هفته با شروع دور اول تورنومنت مونده
از کوه های قفقاز تا اهرام ثلاثه مصر شهفراز هراکلیوس بلاسیارپس خسروپرویز ساسانیان و بیزانس نبردی پر جزئیات هفته دیگر با گردانندگی بنده در
@worldwar_roma
از کوه های قفقاز تا اهرام ثلاثه مصر شهفراز هراکلیوس بلاسیارپس خسروپرویز ساسانیان و بیزانس نبردی پر جزئیات هفته دیگر با گردانندگی بنده در
@worldwar_roma
۱۱:۳۷
بازارسال شده از world war roma
از شرق،پس از نبرد های زیاد با بربر ها واندل ها اوتوریچ ها و 100سال پس از فتوحات جاستینین بیزانس به نا امنی و اقتداری شکننده رسیده از طرفی خسروپرویز علیه بیزانس اعلان جنگ کرده است سرنوشت این نبرد چه خواهد بود؟....
@worldwar_roma
@worldwar_roma
۱۱:۲۲
بازارسال شده از ALONE
۱۷:۱۱
.
۱۴:۱۸
برف و خون،پارت اولزمستان 1942،یک سال از حملات آلمان نازی به اتحاد جماهیر شوروی میگذرد،نیکیتا 1سال است که من دلتنگ تو شده ام آیا زمانی میرسد که دوباره ملاقات کنیم؟یا سپیده دم در آغوش هم باشیم؟اگر چنین باشد من خرسند میشوم و امیدوارم زودتر به خانه برگردی-کاتیوشااردوگاه لشگر 300 زرهی شوروی،اسمولسک،زمستانپست چی :نامه نیکیتا ساروو رسید!سرگرد جوزف :نیکیتا! نامه تو رسیدهی این پسر چرا صدا نمیشنوهصدا فرد انگلیسی که رفیق نیکیتا هست میکنه
هی پسر اینو ببر بده نیکیتا
فرد میدوئه و میرسه پیش نیکیتا و میگه:پسر یه نامه داری نیکیتا از خواب بلند میشه و میگه :چی میگی انگلیسی..او ممنونم
*نامه رو باز میکنه،متن کاتیوشا رو میبینه و ذوق میپره هوا و میگه :اره مرد!اره مطمئن بودم به فکرمه فرد با یه پوزخند میگه :نکنه معشوقت بود؟
نیکیتا میره تو خودش و جواب میده :بتوچه انگلیسی
بعد 2 ساعت سرگرد جوزف تو بلند گو میگه :تمامی نیرو ها همگی به مرکز فرماندهی!
نیرو ها میرسند و فرمانده شروع میکنه :
طبق اسنادی که هواپیما ها جاسوسی ما پیدا کردن یک لشگر زرهی پنزر آلمانی در 5کیلومتری ما رویت شده،تمامی فرماندهان تانک ها موظف به اماده سازی تانک ها وی هستند و از تمامی یگان ها میخوایم درحالت دفاعی در اردوگاه باشن
نیم ساعت بعد،تعمیرگاه
نیکیتا :هی ولادمیر وضعیت کاتیوشا چطوره؟(اشاره میکنه به تانک T34)ولادیمیر میگه :بد نیست بدنیست جوری هست بتونی باهاش زنده بمونی _*میخندن یه دفعه نیکولای از دور میرسه میگه :هی پسرا!بگید ببینم تیر ها ضد زره رو که خداروشکر گرفتید این آلمانیا خیلی سفتن!نیکیتا میگه :اره اره به این کله زرد انگلیسی بگید بیاد*فرد میرسه و میگه :شما روسا تانک هاتون در تعداد هست مال اون موش ها آلمانی زره سختی دارن باید بلد باشیم کجا بزنیمنیکیتا میگه: این کله زرد راست میگه،یه دفعه صدا از بلند بگو میاد و میگه:تا 5دیقه دیگر تمامی یگان ها زرهی اماده باشن!نیکیتا سریعا سلاح هارو میده تیر هارو میچینه و میگه :امروز وقت شکاره پسراهمه داخل تانک میشن50دقیقه بعد،دشت های اسمولسکنیکیتا :کله زرد!تانک پنزر موقعیت ساعت 12 1هزار متری!توپچی نیکولای :گلوله ضد زره جا گزاری شد!اتش !*تیر به تانک دشمن میخوره و هوا میرهنیکیتا با خوشحالی میگه :آفرین پسرا آفرین! میخوام یه روز بیشتر زنده باشیم پس ولادمیر آتیش کن تانک رو!.*به دفعه یه تیر به زره جلویی تانک میخوره اما خطا میرهنیکیتا با ترس و خشونت میگه :پوما پوما!موقعیت ساعت 7.5 500متری با سرعت 50کیلومتر دازه میره!فرد :گلوله انفجاری گلوله گذاری شد!نیکیتا میگه :آتش!*.گلوله شلیک میشه و ماشین زرهی پر پر میشه و به راه خودشون ادامه میدن اما تانک خاموش میشه :نیکیتا میپره بیرون و کل خدمه همراهش میانولادیمیر میگه :اوه نه پسر مثل اینکه ترکش داخل موتور رفته و سیلندر مشکل پیدا کرده شماها مراقب باشید من درستش میک-*یه تیر میخوره به بقل موتور و پشت تانک پناه میگیرننیکیتا میگه:تک تیرانداز!داخل جنگل هست!باید داخل تانک بریم و درخواست پشتیبانی توپ خانه بکنیم!*یه دفعه نیکولای سریع میپره سمت تانک که بره داخل یه دفعه یه تیر به شونش میخوره و میوفته داخل اما داد میزنه میگه :زندم!پشتیبانی توپخانه داره میاد!.*توپ ها جنگل رو میکوبن و شروع میکنند به تعمیر موتوز
هی پسر اینو ببر بده نیکیتا
فرد میدوئه و میرسه پیش نیکیتا و میگه:پسر یه نامه داری نیکیتا از خواب بلند میشه و میگه :چی میگی انگلیسی..او ممنونم
*نامه رو باز میکنه،متن کاتیوشا رو میبینه و ذوق میپره هوا و میگه :اره مرد!اره مطمئن بودم به فکرمه فرد با یه پوزخند میگه :نکنه معشوقت بود؟
نیکیتا میره تو خودش و جواب میده :بتوچه انگلیسی
بعد 2 ساعت سرگرد جوزف تو بلند گو میگه :تمامی نیرو ها همگی به مرکز فرماندهی!
نیرو ها میرسند و فرمانده شروع میکنه :
طبق اسنادی که هواپیما ها جاسوسی ما پیدا کردن یک لشگر زرهی پنزر آلمانی در 5کیلومتری ما رویت شده،تمامی فرماندهان تانک ها موظف به اماده سازی تانک ها وی هستند و از تمامی یگان ها میخوایم درحالت دفاعی در اردوگاه باشن
نیم ساعت بعد،تعمیرگاه
نیکیتا :هی ولادمیر وضعیت کاتیوشا چطوره؟(اشاره میکنه به تانک T34)ولادیمیر میگه :بد نیست بدنیست جوری هست بتونی باهاش زنده بمونی _*میخندن یه دفعه نیکولای از دور میرسه میگه :هی پسرا!بگید ببینم تیر ها ضد زره رو که خداروشکر گرفتید این آلمانیا خیلی سفتن!نیکیتا میگه :اره اره به این کله زرد انگلیسی بگید بیاد*فرد میرسه و میگه :شما روسا تانک هاتون در تعداد هست مال اون موش ها آلمانی زره سختی دارن باید بلد باشیم کجا بزنیمنیکیتا میگه: این کله زرد راست میگه،یه دفعه صدا از بلند بگو میاد و میگه:تا 5دیقه دیگر تمامی یگان ها زرهی اماده باشن!نیکیتا سریعا سلاح هارو میده تیر هارو میچینه و میگه :امروز وقت شکاره پسراهمه داخل تانک میشن50دقیقه بعد،دشت های اسمولسکنیکیتا :کله زرد!تانک پنزر موقعیت ساعت 12 1هزار متری!توپچی نیکولای :گلوله ضد زره جا گزاری شد!اتش !*تیر به تانک دشمن میخوره و هوا میرهنیکیتا با خوشحالی میگه :آفرین پسرا آفرین! میخوام یه روز بیشتر زنده باشیم پس ولادمیر آتیش کن تانک رو!.*به دفعه یه تیر به زره جلویی تانک میخوره اما خطا میرهنیکیتا با ترس و خشونت میگه :پوما پوما!موقعیت ساعت 7.5 500متری با سرعت 50کیلومتر دازه میره!فرد :گلوله انفجاری گلوله گذاری شد!نیکیتا میگه :آتش!*.گلوله شلیک میشه و ماشین زرهی پر پر میشه و به راه خودشون ادامه میدن اما تانک خاموش میشه :نیکیتا میپره بیرون و کل خدمه همراهش میانولادیمیر میگه :اوه نه پسر مثل اینکه ترکش داخل موتور رفته و سیلندر مشکل پیدا کرده شماها مراقب باشید من درستش میک-*یه تیر میخوره به بقل موتور و پشت تانک پناه میگیرننیکیتا میگه:تک تیرانداز!داخل جنگل هست!باید داخل تانک بریم و درخواست پشتیبانی توپ خانه بکنیم!*یه دفعه نیکولای سریع میپره سمت تانک که بره داخل یه دفعه یه تیر به شونش میخوره و میوفته داخل اما داد میزنه میگه :زندم!پشتیبانی توپخانه داره میاد!.*توپ ها جنگل رو میکوبن و شروع میکنند به تعمیر موتوز
۱۴:۳۸
برف و خون،پارت دومبرف دیگر نمیبارید؛ایستاده بود و نگاه میکرد.موتور «کاتیوشا» با نفسهایی کوتاه میغرید. ولادمیر سرش را از دریچه بیرون آورد و گوش داد، انگار داشت به قلب یک حیوان زخمی گوش میداد.— هنوز میتونه راه بره… ولی اگه بدشانس باشیم، وسط راه میایسته.نیکیتا دوربین را بالا آورد. در مهِ پایینخز، خطوط تیرهای جلو میآمدند؛ اول پاها، بعد اسلحهها، بعد صورتهایی که انگار خودِ زمستان رویشان نشسته بود. پیادهنظام ورماخت بود و پشت سرشان دو تودهی سنگین که زمین زیرشان فرو میرفت.فرد زیر لب گفت:— تایگر…خمپارهای افتاد و زمین دهان باز کرد. موج انفجار برف را مثل پردهای سفید بالا برد و دوباره خواباند. بوی باروت و خاک خیس در هوا پیچید.نیکولای گفت:— فاصله کم میشه.— صبر… بذار نزدیکتر بیان.قدمها نزدیکتر شد. صدای زنجیرها، مثل ساییدن دندانهای آهنی، روی گوش میکشید.— ضدزره آماده.— آتش.گلوله رفت و فقط جرقه زد؛ تایگر حتی مکث نکرد. انگار به کوه شلیک کرده باشند. پاسخ که آمد، زمین لرزید. موج انفجار «کاتیوشا» را تکان داد؛ فرد به دیواره خورد و طعم فلز در دهانش پیچید.— لعنت… زندهایم؟— زندهایم. جلو.در سمت راست، T-34 دیگری جلو خزید؛ روی بدنهاش با رنگ سفید نوشته بودند: «وُولک». فرماندهاش سرگئی فقط با دست اشاره کرد: «همراه».وُولک شلیک کرد. صفی از پیادهنظام دشمن در دود گم شد. MG-42 از جایی در سوختهزار شروع به آواز خواندن کرد؛ گلولهها زمین را خطخطی میکردند.— پیادهها دارن میچسبن!— انفجاری!شلیک. موج انفجار مثل مشت نامرئی به سینهی زمین خورد و خطِ جلو را عقب زد. برف تیره شد. اما تایگر دوم جواب داد؛ گلولهاش وُولک را تکان داد، نه شکافت — فقط او را به عقب راند. سرگئی دوباره شلیک کرد. دو تانک در سکوتی کوتاه به هم خیره شدند؛ سکوتی که از هزار فریاد سنگینتر بود.— داریم فشار میآریم، ادامه بده!کاتیوشا جلو خزید. زنجیرها برف را میجویدند. فاصله کم و کمتر شد؛ آنقدر که میشد فریادهای آلمانیها را شنید. یکیشان چیزی فریاد زد؛ دیگری زمین خورد و سومی پشت یک خاکریز لغزید.— MG سمت چپ!— میبینمش… انفجاری.شلیک. سکوت کوتاهی افتاد؛ بعد دوباره تیر. فرد فریاد زد و سرش را پایین آورد.— نزدیکتر… خیلی نزدیکتر.ولادمیر زیر لب گفت:— اگه الان موتور بخوابه—— الان نه. الان نه.نیکیتا حس میکرد سرما از کف پاها بالا میآید. نفسها کوتاه شده بود. دستش روی فرمان مثل دستی که به طناب چاه چسبیده باشد، محکم بود.— سنگرها… دارم میبینمشون.در مه، خطوط شکستهی خاکریز و دهانههای تیرهی سنگرها پیدا شد. سیمخاردار مثل رگهای یخزده روی زمین خوابیده بود. چند سرباز آلمانی پشت لبهی سنگر بالا آمدند و دوباره پنهان شدند.— دارن جا میگیرن. میخوان ما رو همینجا نگه دارن.— پس نمیمونیم.کاتیوشا جلو رفت. فاصله به چند ده متر رسید. صدای نفسِ دشمن را میشد شنید. بوی دود و خاک خیس مثل پردهای سنگین روی ریهها افتاده بود.— آماده…— آماده.— جلو میریم تا لبِ سنگرها.زنجیرها یک بار دیگر برف را دریدند. دهانههای سنگر، درست روبهرو باز شد.و جنگ، نفسش را حبس کرد.
۱۴:۵۱
۱۵:۴۱
.
۱۶:۰۵
روایت کوتوله ای که قاره ای رو فتح کرد شاهان رو به زانو درآورد و هرجا اسم اون بود پرچم فرانسه هم بود،روایت افسر توپچی که در چند سال به مقام امپراتوری رسید روایتی از ناپلئون..
۱۶:۰۷
part 1 The shame of crosica۱۷۷۵،تولان فرانسهتازه از کروسیکا به فرانسه اومدیم پدر من پولدار نیست،اما این مردم نژاد پرست لهجه و نوع حرف من رو تحقیر میکنن منو مسخره میکنن و میون این اشراف زادگان فرانسوی گرفتار شدم،کار میکنم کارگری اما دلم جای دیگه ای هست صبح ها میبینم که سرباز های بلند قامت توپ هارو جا به جا میکنن و رژه میرن،نمرانتم در مدرسه خوبه تلاشم رو میکنم به خانواده کمک کنم اما زندگی رعایا برای من نیست من به نبرد تعلق دارم دوس دارم یبار دست بکشم رو اون توپا دوس دارم یبار شمشیر به دست بگیرم..
۱۶:۱۴
Part 2 the beginning of the Story۱۷۸۰،مدرسه نظامی آرام ناپلئون ۱۹ سالهمن از اون مدرسه جون سالم به در بردم اون بی شرف ها منو تحقیر میکردن مسخره میکردن بهشون نشون میدم...حقیقتا خیلی دوس ندارم اینجا با بقیه حرف بزنم من لباس های خیلی خیلی خیلی ساده ای نسبت به بقیه دارم و خب با بورسیه سلطنتی درس میخونم،اکثر اوقات در کتاب خونه هستم واقعا رم باستان رو دوس دارم تریتان هادریانه بلاسیاروس ژولیوس سزار،کسانی که از هیچ امپراتوری ساختن واقعا تاکتیک ها ژولیوس سزار رو تحسین میکنم مخصوصا تو مقابله با مصری ها اما هانیبال دنیا دیگه ای هست،با کمترین نیرو بیشترین تلفات رو وارد میکرد اون شاهکار داخل ایتالیا و نابودی رم و ارتشش تو خاک خودشون وقتی که سرباز هارو فرستاد جلو و با فیل هاش از بغل زدشون زمین این شاهکاره،حقیقتا زیاد دوس ندارم با کسی بحث بکنم سرم تو کار خودمه و کتاب میخونم،لعنتی عاشق ریاضیم سینوس کسینوس فیثاغورث ها مثلث ها فیزیک،اینا چیزایی هستن که نبرد رو تایین میکنن و قدرت واقعی یک فرمانده نیرو ها اون هست نه تعداد،اگر تاکتیک درست رو اجرا کنی همچیز فراهمه واقعا از اسکندر کبیر لذت میبرم با ۳۰هزار نفر امپراتوری ایرانیان رو شکست داد واقعا عجیبه واقعا و اون امپراتوری که بابل و مصر رو گرفته بود رو اونطوری شکست داد...
۱۶:۲۳