عکس پروفایل ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟 𝕙𝕒𝕞𝕚🌟🤍

ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟 𝕙𝕒𝕞𝕚🌟🤍

۱۸۶ عضو
thumbnail
#رمان_حامی

پارت ۱۵


عسل:برو

از زبان علیرضا :
رفتم ماشین رو اوردم و عسلو سوار کردم ۲۰ دقیقه بعد رسیدیم
عسل:خب رسیدیم
علیرضا:خوشگلم پیاده شو برم ماشینو پارک کنم
عسل:اوکی
از زبان باران :دیدم دارن زنگ درو میزنن رفتم درو باز کردم عسل و علیرضا بودن
عسل:سلامممم
باران:سلامممم
عسل:مامان لیلا و بابا حمید و حامیم کجان؟
باران :مامان لیلا و حامیم تو اشپز خونه هستن
بابا حمید هم نشسته رو مبل
عسل:برم بهشون سلام کنم
باران:سلام علیرضا خوبی؟
علیرضا: اره تو خوبی؟
باران:اره منم خوبم بیا توundefined
علیرضا:باشundefined

از زبان حامیم:دیدم عسل اومده اشپز خونه و داره با مامان لیلا حرف میزنه
عسل:سلاممممممم خوبی حامیم
حامیم:سلامممم اره خوبم تو خوبی؟
عسل:اره
باران:دارید پشت سر من حرف میزنی حامیمundefinedundefinedundefined
حامیم:نه بخداundefinedundefined
باران:افرینundefined
مامان لیلا : خب بسه بریم سفره رو پهن کنیم
عسل و باران:بریم
باران:راستیی حامیم ی سوال؟؟
حامیم :جانم زیبا بپرس
باران:میگم جانا برا عقدمون میاد؟
حامیم:اره میاد
باران : هورااااا
عسل: خب من همه چیز رو بردم فقط مونده غذا
باران:عهههه چقدر زود پهن کردی منم میخواستم کمک کنمم
عسل:اره دیگه از بس با حامیم گرم صحبت بودی نفهمیدی کی پهن کردمundefined
باران:undefined
حامیم:خببب عشقم بیا کارت دارم

از زبان باران:رفتم دیدم یدفعه از گونه ام بوس کرد داشتم از خجالت اب میشدم
حامیم:وای یدونه دیگه بوس کنم
باران:بیا بریم غذا بخوریمم گشنمهههundefined
حامیم :چشم بریمundefined
باران:بریم

از زبان عسل :باران و حامیم اومدن و شروع کردیم غذا رو بخوریم یک ساعت بعد همه غذاشون رو خوردن و با باران سفره رو جمع کردیم

مامان لیلا:شب اینجا بخوابید
عسل و حامیم:از باران بپرسید
باران:باشه بخوابیمundefined
مامان لیلا:دو تا اتاق داریم
حامیم :من و باران تو ی اتاق عسل و علیرضا تو ی اتاق
باران:نهههه من پیش حامیم نمیخوابمم کومکککک
حامیم:به زور میبرمت در رو هم قفل میکنمundefined
باران :باش خودم میام روی ی تخت دو تایی نمیخوابیممundefined
حامیم:ببینیم چی میشه undefined
عسل:من پیش علیرضا نمیخوابممم یا مولاااا
علیرضا:میبرمت

از زبان عسل :
یدفعه علیرضا بغلم کرد برد تو اتاق و اون رو زمین خوابید منم رو تخت
باران:من خوابمه
حامیم:منم خوابمه بریم بخوابیم شب بخیر
باران:شب بخیر....


این داستان ادامه دارد....


این داستان واقعیت نداره پس لطفا حاشیه درست نکنید🤍
undefined۶

۹۴۹

۱۲:۰۷

thumbnail
#رمان_حامی

پارت ۱۶

باران:شب بخیر
حامیم:تروخدا باران دوتایی روی ی تخت بخوابیم
باران:وای باش
حامیم:هوراااااا
باران:بخوابیم دیگه خوابمه
حامیم:بخوابیم

از زبان باران:
دیدم حامیم داره صدام میکنه
حامیم:خوشگلم پاشو صبح شده
باران:🥱 باشه

علیرضا:عسل زیبام پاشو
عسل:باشه🥱
باران:صبح همگی بخیر
حامیم:عزیزم حاضر شو بریم بیرون
باران:باشه

از زبان حامیم: سریع رفتم لباس هامو پوشیدم اومدم
باران:حامیم حاضرم
حامیم: منم حاضرم بریم

از زبان عسل:دیدم علیرضا داره صدام میکنه میگه حاضر شو سریع حاضر شدم و اومدم
علیرضا:حاضری؟
عسل :حاضرم بریم
علیرضا:بریم ماشینو اوردم

از زبان باران: حامیم رفت ماشینو اورد و من سوار شدم و نیم ساعت بعد رسیدیم
حامیم:پیاده خوشگلم
باران:کیوان و یگانه کی میان ؟
حامیم:تو کافه ان
باران:خب زود باش بریم

علیرضا:رسیدیم
عسل :پیاده شو بریم تو
علیرضا:باش
حامیم:علیرضا و عسل اومدن
باران::سلامم
عسل و علیرضا:سلام خوبید؟
همه:اره مرسی
علیرضا:سفارش دادید؟
حامیم:اره واسه ی شما هم سفارش دادیم به عسل زنگ زدیم پرسیدیم
علیرضا:اوکی

از زبان باران: سفارش هارو اوردن و خوردیم و بعدش هرکی رفت بیرون
حامیم:باران بریم پارک رو چمن ها قدم بزنیم

باران بریم....

این داستان ادامه دارد....

این داستان واقعیت نداره پس لطفا حاشیه درست نکنیدundefined
undefined۷

۹۶۲

۱۲:۰۸

thumbnail
#رمان_ حامی

پارت۱۷

باران :بریم


از زبان حامیم :سوار ماشین شدیم و تا رسیدیم پارک بارون شروع کرد به باریدن

باران:حامیم آهنگ ای ستاره رو میزاری🥹

حامیم:اره چرا که نه
باران:مرسیییی


از زبان حامیم:
آهنگ گذاشتم و قدم زدیم خیس خالی شدیم
باران داشت سرفه میکرد فکر کنم سرما خورده بود

باران:حامیم بریم خونه

حامیم :بریم تا سرما نخوردی

از زبان باران:رسیدیم خونه و دیدیم عسل و علیرضا هم خونه هستن

حامیم:شما کی اومدید خونه

علیرضا:خیلی وقته

حامیم :آها

عسل:باران بیا کارت دارم

باران :باش

عسل:باران میگم نازنین زنگ زده بود

باران:وای باز اون کثافت شاسکول

عسل :اره میخواد ما رو ببینه

باران:من نمی‌خوام ببینمش

عسل:همچنین ولی من می‌خوام برم کتکش بزنم

باران:پایه ام

عسل :اوکیه بهش میگم ساعت ۴ بیاد کافه

باران:اوکی بریم پیش بچه ها

عسل:بریم

حامیم: باران حالت خوبه قشنگمundefined

باران:اره خوبمundefined

عسل:باران ی چیز سفارش بدیم

باران :باش برو از حامیم و علیرضا بپرس چی می‌خوان

عسل :باران حالت خوبه ؟

باران:اره خوبم

از زبان عسل: از بچه ها پرسیدم چی می‌خوان و رفتم که به باران بگم و دیدم که افتاده کف آشپزخونه حامیم رو صدا کردم

حامیم:وای از تب داره میسوزه باید ببیریمش بیمارستان

علیرضا:من میرم ماشینو بیارم

عسل :بدوو undefined


علیرضا:الان


از زبان حامیم:بارانو بغل کردم و بردمش تو ماشین رسیدیم بیمارستان و به باران یه سرم زدن و گفتن سرم تموم شد میتونین ببرینش

عسل:وای خداروشکر خوبه

علیرضا: خداروشکر

از زبان عسل:باران رو مرخص کردن و بردیمش خونه و دیگه نتونستیم بریم پیش نازنین

از زبان نویسنده:
نازنین دوست بچگی های عسل و بارانه که خیلی اذیتشون کرده و باران و عسل از نازنین بسیار متنفرن

حامیم:حالت خوبه خوشگلم.

باران؛اره مرسی

حامیم:من میرم تو استراحت کن

باران:باش ....


این داستان ادامه دارد....

این داستان واقعیت ندارد پس لطفاً حاشیه درست نکنید 🤍

لایکش به ۵ برسه پارت بعدی رو میزارم

#مالک
undefined۲۴

۱K

۱۲:۴۰

عکس شخصیت های رمان رو بزارم؟

#مالک
undefined۱۹

۹۶۳

۱۲:۰۶

thumbnail
حامیم🥲🤍(نقش اصلی)
undefined۲۰
undefined۱

۹۷۲

۱۲:۱۷

thumbnail
بارانundefined🤍(نقش اصلی)
undefined۸

۱.۱K

۱۲:۲۱

thumbnail
کیوان🤍undefined
undefined۵

۱.۱K

۱۲:۲۶

thumbnail
عسل🥲undefined
undefined۵

۷۰۴

۱۲:۳۳

thumbnail
علیرضا 🤍undefined
undefined۳

۱.۲K

۱۲:۴۶

thumbnail
#رمان_حامی
پارت۱۸

از زبان باران:
بعد اینکه حامیم رفت علیرضا اومد

علیرضا:باران حالت خوبه؟

باران:اره مرسی

علیرضا:باران میگم چیزی شده آخه عسل ناراحته .

باران:نه چیزی نشده .عسل فکر کنم دلش واسه مامان باباش تنگ شده آخه خیلی درموردشون
حرف میزنه وقتی می‌خواستیم برگردیم ساوه عسل خیلی خوشحال بود اما حامیم نذاشت بریم

علیرضا:خب برید و برگردید

باران :اره فکر خوبیه بزار به عسل بگم

علیرضا:باشه من میرم عسلو صدا کنم بیاد

باران:باش

علیرضا:عسل

عسل:جانم

علیرضا:باران کارت داره برو پیشش

عسل:باش الان میرم

علیرضا:خوبه

عسل:باران جان کار داشتی

باران: اره میگم بریم ساوه پیش مامان بابامون دو روز بمونیم بیایم؟

عسل:اره فکر خوبیه

باران :اوم،فردا بریم؟

عسل:اره

باران:پس حله

عسل:باران بریم ی دور بزنیم؟

باران:بریم،راستی قرار بود بریم پیش نازنین اشغال

عسل:اره حاضر شو بریم

باران:باش،تو هم حاضر شو

عسل:حله


از زبان باران:حاضر شدم و عسل هم حاضر شد با ۲۰۶ عسل رفتیم ،بعد نیم ساعت رسیدم اشغال اونجا بود(نازنین)

عسل:سلام

نازنین:سلام عسل undefined

باران:کوفت لاشی

عسل:باران آروم باش ولش بزار گوه بخوره

نازنین:حرف دهنتو بفهم

عسل:ببند بابا

نازنین:فعلا که تو باید ببندی

باران:ولش کن عسل نمی‌تونیم با این لاشی حرف بزنیم بیا بریم آخرین روزمون خراب نشه

نازنین:دارید میمیرید؟undefined


باران:جواب ابلهان خاموشیستundefined

از زبان عسل:باران دستمو گرفت و گفت راه بیوفت بریم منم گفتم باشه

باران:سوار ماشین شو بریم

عسل:تو میخوای رانندگی کنی؟

باران:اوهوم


عسل:اوکی،بریم کافه ی جهان کوچک من

باران:بریم....

این داستان ادامه دارد....

این داستان واقعیت ندارد پس لطفاً حاشیه درست نکنید 🤍undefined

لایکش به ۵ برسه پارت بعدی رو میزارم
#مالک
undefined۶۶

۱.۳K

۱۲:۲۲