#رمان_حامی
پارت ۱۵
عسل:برو
از زبان علیرضا :
رفتم ماشین رو اوردم و عسلو سوار کردم ۲۰ دقیقه بعد رسیدیم
عسل:خب رسیدیم
علیرضا:خوشگلم پیاده شو برم ماشینو پارک کنم
عسل:اوکی
از زبان باران :دیدم دارن زنگ درو میزنن رفتم درو باز کردم عسل و علیرضا بودن
عسل:سلامممم
باران:سلامممم
عسل:مامان لیلا و بابا حمید و حامیم کجان؟
باران :مامان لیلا و حامیم تو اشپز خونه هستن
بابا حمید هم نشسته رو مبل
عسل:برم بهشون سلام کنم
باران:سلام علیرضا خوبی؟
علیرضا: اره تو خوبی؟
باران:اره منم خوبم بیا تو
علیرضا:باش
از زبان حامیم:دیدم عسل اومده اشپز خونه و داره با مامان لیلا حرف میزنه
عسل:سلاممممممم خوبی حامیم
حامیم:سلامممم اره خوبم تو خوبی؟
عسل:اره
باران:دارید پشت سر من حرف میزنی حامیم


حامیم:نه بخدا

باران:افرین
مامان لیلا : خب بسه بریم سفره رو پهن کنیم
عسل و باران:بریم
باران:راستیی حامیم ی سوال؟؟
حامیم :جانم زیبا بپرس
باران:میگم جانا برا عقدمون میاد؟
حامیم:اره میاد
باران : هورااااا
عسل: خب من همه چیز رو بردم فقط مونده غذا
باران:عهههه چقدر زود پهن کردی منم میخواستم کمک کنمم
عسل:اره دیگه از بس با حامیم گرم صحبت بودی نفهمیدی کی پهن کردم
باران:
حامیم:خببب عشقم بیا کارت دارم
از زبان باران:رفتم دیدم یدفعه از گونه ام بوس کرد داشتم از خجالت اب میشدم
حامیم:وای یدونه دیگه بوس کنم
باران:بیا بریم غذا بخوریمم گشنمههه
حامیم :چشم بریم
باران:بریم
از زبان عسل :باران و حامیم اومدن و شروع کردیم غذا رو بخوریم یک ساعت بعد همه غذاشون رو خوردن و با باران سفره رو جمع کردیم
مامان لیلا:شب اینجا بخوابید
عسل و حامیم:از باران بپرسید
باران:باشه بخوابیم
مامان لیلا:دو تا اتاق داریم
حامیم :من و باران تو ی اتاق عسل و علیرضا تو ی اتاق
باران:نهههه من پیش حامیم نمیخوابمم کومکککک
حامیم:به زور میبرمت در رو هم قفل میکنم
باران :باش خودم میام روی ی تخت دو تایی نمیخوابیمم
حامیم:ببینیم چی میشه
عسل:من پیش علیرضا نمیخوابممم یا مولاااا
علیرضا:میبرمت
از زبان عسل :
یدفعه علیرضا بغلم کرد برد تو اتاق و اون رو زمین خوابید منم رو تخت
باران:من خوابمه
حامیم:منم خوابمه بریم بخوابیم شب بخیر
باران:شب بخیر....
این داستان ادامه دارد....
این داستان واقعیت نداره پس لطفا حاشیه درست نکنید🤍
پارت ۱۵
عسل:برو
از زبان علیرضا :
رفتم ماشین رو اوردم و عسلو سوار کردم ۲۰ دقیقه بعد رسیدیم
عسل:خب رسیدیم
علیرضا:خوشگلم پیاده شو برم ماشینو پارک کنم
عسل:اوکی
از زبان باران :دیدم دارن زنگ درو میزنن رفتم درو باز کردم عسل و علیرضا بودن
عسل:سلامممم
باران:سلامممم
عسل:مامان لیلا و بابا حمید و حامیم کجان؟
باران :مامان لیلا و حامیم تو اشپز خونه هستن
بابا حمید هم نشسته رو مبل
عسل:برم بهشون سلام کنم
باران:سلام علیرضا خوبی؟
علیرضا: اره تو خوبی؟
باران:اره منم خوبم بیا تو
علیرضا:باش
از زبان حامیم:دیدم عسل اومده اشپز خونه و داره با مامان لیلا حرف میزنه
عسل:سلاممممممم خوبی حامیم
حامیم:سلامممم اره خوبم تو خوبی؟
عسل:اره
باران:دارید پشت سر من حرف میزنی حامیم
حامیم:نه بخدا
باران:افرین
مامان لیلا : خب بسه بریم سفره رو پهن کنیم
عسل و باران:بریم
باران:راستیی حامیم ی سوال؟؟
حامیم :جانم زیبا بپرس
باران:میگم جانا برا عقدمون میاد؟
حامیم:اره میاد
باران : هورااااا
عسل: خب من همه چیز رو بردم فقط مونده غذا
باران:عهههه چقدر زود پهن کردی منم میخواستم کمک کنمم
عسل:اره دیگه از بس با حامیم گرم صحبت بودی نفهمیدی کی پهن کردم
باران:
حامیم:خببب عشقم بیا کارت دارم
از زبان باران:رفتم دیدم یدفعه از گونه ام بوس کرد داشتم از خجالت اب میشدم
حامیم:وای یدونه دیگه بوس کنم
باران:بیا بریم غذا بخوریمم گشنمههه
حامیم :چشم بریم
باران:بریم
از زبان عسل :باران و حامیم اومدن و شروع کردیم غذا رو بخوریم یک ساعت بعد همه غذاشون رو خوردن و با باران سفره رو جمع کردیم
مامان لیلا:شب اینجا بخوابید
عسل و حامیم:از باران بپرسید
باران:باشه بخوابیم
مامان لیلا:دو تا اتاق داریم
حامیم :من و باران تو ی اتاق عسل و علیرضا تو ی اتاق
باران:نهههه من پیش حامیم نمیخوابمم کومکککک
حامیم:به زور میبرمت در رو هم قفل میکنم
باران :باش خودم میام روی ی تخت دو تایی نمیخوابیمم
حامیم:ببینیم چی میشه
عسل:من پیش علیرضا نمیخوابممم یا مولاااا
علیرضا:میبرمت
از زبان عسل :
یدفعه علیرضا بغلم کرد برد تو اتاق و اون رو زمین خوابید منم رو تخت
باران:من خوابمه
حامیم:منم خوابمه بریم بخوابیم شب بخیر
باران:شب بخیر....
این داستان ادامه دارد....
این داستان واقعیت نداره پس لطفا حاشیه درست نکنید🤍
۹۴۹
۱۲:۰۷
#رمان_حامی
پارت ۱۶
باران:شب بخیر
حامیم:تروخدا باران دوتایی روی ی تخت بخوابیم
باران:وای باش
حامیم:هوراااااا
باران:بخوابیم دیگه خوابمه
حامیم:بخوابیم
از زبان باران:
دیدم حامیم داره صدام میکنه
حامیم:خوشگلم پاشو صبح شده
باران:🥱 باشه
علیرضا:عسل زیبام پاشو
عسل:باشه🥱
باران:صبح همگی بخیر
حامیم:عزیزم حاضر شو بریم بیرون
باران:باشه
از زبان حامیم: سریع رفتم لباس هامو پوشیدم اومدم
باران:حامیم حاضرم
حامیم: منم حاضرم بریم
از زبان عسل:دیدم علیرضا داره صدام میکنه میگه حاضر شو سریع حاضر شدم و اومدم
علیرضا:حاضری؟
عسل :حاضرم بریم
علیرضا:بریم ماشینو اوردم
از زبان باران: حامیم رفت ماشینو اورد و من سوار شدم و نیم ساعت بعد رسیدیم
حامیم:پیاده خوشگلم
باران:کیوان و یگانه کی میان ؟
حامیم:تو کافه ان
باران:خب زود باش بریم
علیرضا:رسیدیم
عسل :پیاده شو بریم تو
علیرضا:باش
حامیم:علیرضا و عسل اومدن
باران::سلامم
عسل و علیرضا:سلام خوبید؟
همه:اره مرسی
علیرضا:سفارش دادید؟
حامیم:اره واسه ی شما هم سفارش دادیم به عسل زنگ زدیم پرسیدیم
علیرضا:اوکی
از زبان باران: سفارش هارو اوردن و خوردیم و بعدش هرکی رفت بیرون
حامیم:باران بریم پارک رو چمن ها قدم بزنیم
باران بریم....
این داستان ادامه دارد....
این داستان واقعیت نداره پس لطفا حاشیه درست نکنید
پارت ۱۶
باران:شب بخیر
حامیم:تروخدا باران دوتایی روی ی تخت بخوابیم
باران:وای باش
حامیم:هوراااااا
باران:بخوابیم دیگه خوابمه
حامیم:بخوابیم
از زبان باران:
دیدم حامیم داره صدام میکنه
حامیم:خوشگلم پاشو صبح شده
باران:🥱 باشه
علیرضا:عسل زیبام پاشو
عسل:باشه🥱
باران:صبح همگی بخیر
حامیم:عزیزم حاضر شو بریم بیرون
باران:باشه
از زبان حامیم: سریع رفتم لباس هامو پوشیدم اومدم
باران:حامیم حاضرم
حامیم: منم حاضرم بریم
از زبان عسل:دیدم علیرضا داره صدام میکنه میگه حاضر شو سریع حاضر شدم و اومدم
علیرضا:حاضری؟
عسل :حاضرم بریم
علیرضا:بریم ماشینو اوردم
از زبان باران: حامیم رفت ماشینو اورد و من سوار شدم و نیم ساعت بعد رسیدیم
حامیم:پیاده خوشگلم
باران:کیوان و یگانه کی میان ؟
حامیم:تو کافه ان
باران:خب زود باش بریم
علیرضا:رسیدیم
عسل :پیاده شو بریم تو
علیرضا:باش
حامیم:علیرضا و عسل اومدن
باران::سلامم
عسل و علیرضا:سلام خوبید؟
همه:اره مرسی
علیرضا:سفارش دادید؟
حامیم:اره واسه ی شما هم سفارش دادیم به عسل زنگ زدیم پرسیدیم
علیرضا:اوکی
از زبان باران: سفارش هارو اوردن و خوردیم و بعدش هرکی رفت بیرون
حامیم:باران بریم پارک رو چمن ها قدم بزنیم
باران بریم....
این داستان ادامه دارد....
این داستان واقعیت نداره پس لطفا حاشیه درست نکنید
۹۶۲
۱۲:۰۸
#رمان_ حامی
پارت۱۷
باران :بریم
از زبان حامیم :سوار ماشین شدیم و تا رسیدیم پارک بارون شروع کرد به باریدن
باران:حامیم آهنگ ای ستاره رو میزاری🥹
حامیم:اره چرا که نه
باران:مرسیییی
از زبان حامیم:
آهنگ گذاشتم و قدم زدیم خیس خالی شدیم
باران داشت سرفه میکرد فکر کنم سرما خورده بود
باران:حامیم بریم خونه
حامیم :بریم تا سرما نخوردی
از زبان باران:رسیدیم خونه و دیدیم عسل و علیرضا هم خونه هستن
حامیم:شما کی اومدید خونه
علیرضا:خیلی وقته
حامیم :آها
عسل:باران بیا کارت دارم
باران :باش
عسل:باران میگم نازنین زنگ زده بود
باران:وای باز اون کثافت شاسکول
عسل :اره میخواد ما رو ببینه
باران:من نمیخوام ببینمش
عسل:همچنین ولی من میخوام برم کتکش بزنم
باران:پایه ام
عسل :اوکیه بهش میگم ساعت ۴ بیاد کافه
باران:اوکی بریم پیش بچه ها
عسل:بریم
حامیم: باران حالت خوبه قشنگم
باران:اره خوبم
عسل:باران ی چیز سفارش بدیم
باران :باش برو از حامیم و علیرضا بپرس چی میخوان
عسل :باران حالت خوبه ؟
باران:اره خوبم
از زبان عسل: از بچه ها پرسیدم چی میخوان و رفتم که به باران بگم و دیدم که افتاده کف آشپزخونه حامیم رو صدا کردم
حامیم:وای از تب داره میسوزه باید ببیریمش بیمارستان
علیرضا:من میرم ماشینو بیارم
عسل :بدوو
علیرضا:الان
از زبان حامیم:بارانو بغل کردم و بردمش تو ماشین رسیدیم بیمارستان و به باران یه سرم زدن و گفتن سرم تموم شد میتونین ببرینش
عسل:وای خداروشکر خوبه
علیرضا: خداروشکر
از زبان عسل:باران رو مرخص کردن و بردیمش خونه و دیگه نتونستیم بریم پیش نازنین
از زبان نویسنده:
نازنین دوست بچگی های عسل و بارانه که خیلی اذیتشون کرده و باران و عسل از نازنین بسیار متنفرن
حامیم:حالت خوبه خوشگلم.
باران؛اره مرسی
حامیم:من میرم تو استراحت کن
باران:باش ....
این داستان ادامه دارد....
این داستان واقعیت ندارد پس لطفاً حاشیه درست نکنید 🤍
لایکش به ۵ برسه پارت بعدی رو میزارم
#مالک
پارت۱۷
باران :بریم
از زبان حامیم :سوار ماشین شدیم و تا رسیدیم پارک بارون شروع کرد به باریدن
باران:حامیم آهنگ ای ستاره رو میزاری🥹
حامیم:اره چرا که نه
باران:مرسیییی
از زبان حامیم:
آهنگ گذاشتم و قدم زدیم خیس خالی شدیم
باران داشت سرفه میکرد فکر کنم سرما خورده بود
باران:حامیم بریم خونه
حامیم :بریم تا سرما نخوردی
از زبان باران:رسیدیم خونه و دیدیم عسل و علیرضا هم خونه هستن
حامیم:شما کی اومدید خونه
علیرضا:خیلی وقته
حامیم :آها
عسل:باران بیا کارت دارم
باران :باش
عسل:باران میگم نازنین زنگ زده بود
باران:وای باز اون کثافت شاسکول
عسل :اره میخواد ما رو ببینه
باران:من نمیخوام ببینمش
عسل:همچنین ولی من میخوام برم کتکش بزنم
باران:پایه ام
عسل :اوکیه بهش میگم ساعت ۴ بیاد کافه
باران:اوکی بریم پیش بچه ها
عسل:بریم
حامیم: باران حالت خوبه قشنگم
باران:اره خوبم
عسل:باران ی چیز سفارش بدیم
باران :باش برو از حامیم و علیرضا بپرس چی میخوان
عسل :باران حالت خوبه ؟
باران:اره خوبم
از زبان عسل: از بچه ها پرسیدم چی میخوان و رفتم که به باران بگم و دیدم که افتاده کف آشپزخونه حامیم رو صدا کردم
حامیم:وای از تب داره میسوزه باید ببیریمش بیمارستان
علیرضا:من میرم ماشینو بیارم
عسل :بدوو
علیرضا:الان
از زبان حامیم:بارانو بغل کردم و بردمش تو ماشین رسیدیم بیمارستان و به باران یه سرم زدن و گفتن سرم تموم شد میتونین ببرینش
عسل:وای خداروشکر خوبه
علیرضا: خداروشکر
از زبان عسل:باران رو مرخص کردن و بردیمش خونه و دیگه نتونستیم بریم پیش نازنین
از زبان نویسنده:
نازنین دوست بچگی های عسل و بارانه که خیلی اذیتشون کرده و باران و عسل از نازنین بسیار متنفرن
حامیم:حالت خوبه خوشگلم.
باران؛اره مرسی
حامیم:من میرم تو استراحت کن
باران:باش ....
این داستان ادامه دارد....
این داستان واقعیت ندارد پس لطفاً حاشیه درست نکنید 🤍
لایکش به ۵ برسه پارت بعدی رو میزارم
#مالک
۱K
۱۲:۴۰
عکس شخصیت های رمان رو بزارم؟
#مالک
#مالک
۹۶۳
۱۲:۰۶
حامیم🥲🤍(نقش اصلی)
۹۷۲
۱۲:۱۷
باران
🤍(نقش اصلی)
۱.۱K
۱۲:۲۱
کیوان🤍
۱.۱K
۱۲:۲۶
عسل🥲
۷۰۴
۱۲:۳۳
علیرضا 🤍
۱.۲K
۱۲:۴۶
#رمان_حامی
پارت۱۸
از زبان باران:
بعد اینکه حامیم رفت علیرضا اومد
علیرضا:باران حالت خوبه؟
باران:اره مرسی
علیرضا:باران میگم چیزی شده آخه عسل ناراحته .
باران:نه چیزی نشده .عسل فکر کنم دلش واسه مامان باباش تنگ شده آخه خیلی درموردشون
حرف میزنه وقتی میخواستیم برگردیم ساوه عسل خیلی خوشحال بود اما حامیم نذاشت بریم
علیرضا:خب برید و برگردید
باران :اره فکر خوبیه بزار به عسل بگم
علیرضا:باشه من میرم عسلو صدا کنم بیاد
باران:باش
علیرضا:عسل
عسل:جانم
علیرضا:باران کارت داره برو پیشش
عسل:باش الان میرم
علیرضا:خوبه
عسل:باران جان کار داشتی
باران: اره میگم بریم ساوه پیش مامان بابامون دو روز بمونیم بیایم؟
عسل:اره فکر خوبیه
باران :اوم،فردا بریم؟
عسل:اره
باران:پس حله
عسل:باران بریم ی دور بزنیم؟
باران:بریم،راستی قرار بود بریم پیش نازنین اشغال
عسل:اره حاضر شو بریم
باران:باش،تو هم حاضر شو
عسل:حله
از زبان باران:حاضر شدم و عسل هم حاضر شد با ۲۰۶ عسل رفتیم ،بعد نیم ساعت رسیدم اشغال اونجا بود(نازنین)
عسل:سلام
نازنین:سلام عسل
باران:کوفت لاشی
عسل:باران آروم باش ولش بزار گوه بخوره
نازنین:حرف دهنتو بفهم
عسل:ببند بابا
نازنین:فعلا که تو باید ببندی
باران:ولش کن عسل نمیتونیم با این لاشی حرف بزنیم بیا بریم آخرین روزمون خراب نشه
نازنین:دارید میمیرید؟
باران:جواب ابلهان خاموشیست
از زبان عسل:باران دستمو گرفت و گفت راه بیوفت بریم منم گفتم باشه
باران:سوار ماشین شو بریم
عسل:تو میخوای رانندگی کنی؟
باران:اوهوم
عسل:اوکی،بریم کافه ی جهان کوچک من
باران:بریم....
این داستان ادامه دارد....
این داستان واقعیت ندارد پس لطفاً حاشیه درست نکنید 🤍
لایکش به ۵ برسه پارت بعدی رو میزارم
#مالک
پارت۱۸
از زبان باران:
بعد اینکه حامیم رفت علیرضا اومد
علیرضا:باران حالت خوبه؟
باران:اره مرسی
علیرضا:باران میگم چیزی شده آخه عسل ناراحته .
باران:نه چیزی نشده .عسل فکر کنم دلش واسه مامان باباش تنگ شده آخه خیلی درموردشون
حرف میزنه وقتی میخواستیم برگردیم ساوه عسل خیلی خوشحال بود اما حامیم نذاشت بریم
علیرضا:خب برید و برگردید
باران :اره فکر خوبیه بزار به عسل بگم
علیرضا:باشه من میرم عسلو صدا کنم بیاد
باران:باش
علیرضا:عسل
عسل:جانم
علیرضا:باران کارت داره برو پیشش
عسل:باش الان میرم
علیرضا:خوبه
عسل:باران جان کار داشتی
باران: اره میگم بریم ساوه پیش مامان بابامون دو روز بمونیم بیایم؟
عسل:اره فکر خوبیه
باران :اوم،فردا بریم؟
عسل:اره
باران:پس حله
عسل:باران بریم ی دور بزنیم؟
باران:بریم،راستی قرار بود بریم پیش نازنین اشغال
عسل:اره حاضر شو بریم
باران:باش،تو هم حاضر شو
عسل:حله
از زبان باران:حاضر شدم و عسل هم حاضر شد با ۲۰۶ عسل رفتیم ،بعد نیم ساعت رسیدم اشغال اونجا بود(نازنین)
عسل:سلام
نازنین:سلام عسل
باران:کوفت لاشی
عسل:باران آروم باش ولش بزار گوه بخوره
نازنین:حرف دهنتو بفهم
عسل:ببند بابا
نازنین:فعلا که تو باید ببندی
باران:ولش کن عسل نمیتونیم با این لاشی حرف بزنیم بیا بریم آخرین روزمون خراب نشه
نازنین:دارید میمیرید؟
باران:جواب ابلهان خاموشیست
از زبان عسل:باران دستمو گرفت و گفت راه بیوفت بریم منم گفتم باشه
باران:سوار ماشین شو بریم
عسل:تو میخوای رانندگی کنی؟
باران:اوهوم
عسل:اوکی،بریم کافه ی جهان کوچک من
باران:بریم....
این داستان ادامه دارد....
این داستان واقعیت ندارد پس لطفاً حاشیه درست نکنید 🤍
لایکش به ۵ برسه پارت بعدی رو میزارم
#مالک
۱.۳K
۱۲:۲۲