۶۵
۷:۵۰
کتابخانه شهدای واوان اسلامشهر
قصههای میراثک
زیر سایه سرو کهن
زیر سایه سرو کهن
دیریرینگ دیریرینگ ... صدای زنگ سهچرخه میراثک در یکی از خیابانهای شهر ابرکوه پیچید. چند وقتی هست که میراثک سهچرخه خودش را تبدیل به یک کتابخانه کوچک کرده و هر از گاهی با آن به یکی از شهرها یا روستاهای ایران میرود و با بچهها کتاب میخواند. حالا او این دفعه به شهر ابرکوه رفته و قرار است همراه چندتا از بچههای این شهر کنار پیرترین درخت ایران کتاب بخوانند. ستاره، رویا، سپهر و علی مشتاقانه منتظر رسیدن میراثک بودند. بالاخره میراثک از راه رسید. بچهها حسابی خوشحال شدند و با میراثک خوش و بش کردند. بعد همراه با او به کنار «پیر سروی بابا» رفتند. دستهای یکدیگر را گرفتند و به حالت نیمدایره دور پیر سروی بابا ایستادند و یکصدا برایش شعر خواندند. پیر سروی بابا هم از خوشحالی شاخ و برگهایش را تکان داد. کمی که گذشت ستاره، زیرانداز پارچهای کوچکی را از کیفش بیرون آورد و جایی در نزدیکی پیر سروی بابا پهن کرد. یک کتابخانه، دوستان صمیمی و سایه سرو کهن؛ بهبه! همهچیز حاضر و مهیا بود برای خواندن کتاب.میراثک از توی کتابخانه کوچکش پنج تا کتاب بیرون آورد و پرسید: کدامش را بخوانیم؟بچهها کتابها را از میراثک گرفتند و با دقت نگاه کردند؛ به اسم کتابها، به نقاشیها و چندجمله اول هر کتاب را هم خواندند و کمی با هم پچ پچ کردند.رویا گفت: ما تصمیم گرفتیم این یکی را بخوانیم: «مهمانهای ناخوانده»روی جلد کتاب تصویر یک پیرزن بود با روسری سفید.میراثک گفت: کتاب جالبی را انتخاب کردید.بچهها میدانستند که میراثک بیشتر شخصیت کتابها را میشناسد و با آنها دوست است. برای همین علی از میراثک پرسید: قصه این کتاب را میدانی؟ این پیرزن را میشناسی؟ میراثک جواب داد: بله. اسمش «شکرننه» است؛ اما همه اهالی سرزمین قصه، «خاله پیرزن» صدایش میکنند. دلتان میخواهد اینبار به خود خاله پیرزن بگویم بیاید اینجا و خودش داستان را برایتان تعریف کند؟بچهها هیجانزده گفتند: اگر بیاید که عالی میشود!میراثک وقتی دید بچهها از این پیشنهاد خوششان آمده است، گفت: چند لحظه صبر کنید. بعد کتاب را برداشت و توی گوش کتاب چیزی زمزمه کرد و آمد پیش بچهها.ستاره پرسید: چی شد؟میراثک پاسخ داد: خاله پیرزن دارد میآید.بچهها با شنیدن این حرف از جا پریدند و گفتند: هوراااااچند دقیقهای گذشت. ناگهان صدای بوق یک ماشین به گوش رسید: بوقولی بوقول، بوقولی بوقول.میراثک و بچهها نگاه کردند. خاله پیرزن، راننده ماشین بود. سگ پاسبان و آقا الاغه روی صندلی جلو کنار خاله پیرزن نشسته بودند و گاو سیاهه، مرغ پاکوتاه، آقا کلاغه، خاله گربه و خاله گنجشکه هم روی صندلیهای عقب.شخصیتهای کتاب آمده بودند؛ همه باهم با یک ماشین.میراثک و بچهها دوان دوان به استقبال آنها رفتند. خاله پیرزن و بقیه یکی یکی از ماشین پیاده شدند.میراثک جلو رفت و گفت: خاله پیرزن خوش آمدی!خاله پیرزن جواب داد: خیلی ممنون عزیزکم.بعد همگی با هم سلام و احوالپرسی کردند و هر کدام در گوشهای کنار هم نشستند.در همین حال سپهر همینطور که داشت گوشهای آقا الاغه را نوازش میکرد، رو کرد به شخصیتهای کتاب و پرسید: قصه شما چیه؟خاله گنجشکه جیک جیک کرد و گفت: قصه مهربونی.مرغ پاکوتاه قدقد کرد و جواب داد: قصه یک شب بارونی.آقا کلاغه گفت: قار قار؛ قصه یک خاله پیرزن قند عسل.خاله گربه میومیوکنان گفت: قصه آدمی که حیوونا رو خیلی دوست داره.سگ پاسبان واقواقکنان ادامه داد: قصه صفا و وفا.گاو سیاهه گفت: ما ما؛ قصه یه خونه نقلی تو یک ده کوچیک.آقا الاغه هم عرعری کرد و جواب داد: خلاصه بگم براتون، قصه مهمونای ناخونده.چشمان خاله پیرزن با شنیدن این حرفها، برقی زد و صورتش گل انداخت.رویا رو کرد به خاله پیرزن و گفت: ما که دلمان آب شد، زودتر قصه را برایمان تعریف کنید.خاله پیرزن شروع کرد: یکی بود یکی نبود؛ غیر از خدا هیچکس نبود. در یک ده کوچیک ...خاله پیرزن برای بچهها قصه کتاب «مهمانهای ناخوانده» را تعریف کرد. میراثک و بچهها هم همینطور که زیر سایه سرو کهن ابرکوه نشسته بودند، قصه را گوش کردند و لذت بردند.
دیریرینگ دیریرینگ ... صدای زنگ سهچرخه میراثک در یکی از خیابانهای شهر ابرکوه پیچید. چند وقتی هست که میراثک سهچرخه خودش را تبدیل به یک کتابخانه کوچک کرده و هر از گاهی با آن به یکی از شهرها یا روستاهای ایران میرود و با بچهها کتاب میخواند. حالا او این دفعه به شهر ابرکوه رفته و قرار است همراه چندتا از بچههای این شهر کنار پیرترین درخت ایران کتاب بخوانند. ستاره، رویا، سپهر و علی مشتاقانه منتظر رسیدن میراثک بودند. بالاخره میراثک از راه رسید. بچهها حسابی خوشحال شدند و با میراثک خوش و بش کردند. بعد همراه با او به کنار «پیر سروی بابا» رفتند. دستهای یکدیگر را گرفتند و به حالت نیمدایره دور پیر سروی بابا ایستادند و یکصدا برایش شعر خواندند. پیر سروی بابا هم از خوشحالی شاخ و برگهایش را تکان داد. کمی که گذشت ستاره، زیرانداز پارچهای کوچکی را از کیفش بیرون آورد و جایی در نزدیکی پیر سروی بابا پهن کرد. یک کتابخانه، دوستان صمیمی و سایه سرو کهن؛ بهبه! همهچیز حاضر و مهیا بود برای خواندن کتاب.میراثک از توی کتابخانه کوچکش پنج تا کتاب بیرون آورد و پرسید: کدامش را بخوانیم؟بچهها کتابها را از میراثک گرفتند و با دقت نگاه کردند؛ به اسم کتابها، به نقاشیها و چندجمله اول هر کتاب را هم خواندند و کمی با هم پچ پچ کردند.رویا گفت: ما تصمیم گرفتیم این یکی را بخوانیم: «مهمانهای ناخوانده»روی جلد کتاب تصویر یک پیرزن بود با روسری سفید.میراثک گفت: کتاب جالبی را انتخاب کردید.بچهها میدانستند که میراثک بیشتر شخصیت کتابها را میشناسد و با آنها دوست است. برای همین علی از میراثک پرسید: قصه این کتاب را میدانی؟ این پیرزن را میشناسی؟ میراثک جواب داد: بله. اسمش «شکرننه» است؛ اما همه اهالی سرزمین قصه، «خاله پیرزن» صدایش میکنند. دلتان میخواهد اینبار به خود خاله پیرزن بگویم بیاید اینجا و خودش داستان را برایتان تعریف کند؟بچهها هیجانزده گفتند: اگر بیاید که عالی میشود!میراثک وقتی دید بچهها از این پیشنهاد خوششان آمده است، گفت: چند لحظه صبر کنید. بعد کتاب را برداشت و توی گوش کتاب چیزی زمزمه کرد و آمد پیش بچهها.ستاره پرسید: چی شد؟میراثک پاسخ داد: خاله پیرزن دارد میآید.بچهها با شنیدن این حرف از جا پریدند و گفتند: هوراااااچند دقیقهای گذشت. ناگهان صدای بوق یک ماشین به گوش رسید: بوقولی بوقول، بوقولی بوقول.میراثک و بچهها نگاه کردند. خاله پیرزن، راننده ماشین بود. سگ پاسبان و آقا الاغه روی صندلی جلو کنار خاله پیرزن نشسته بودند و گاو سیاهه، مرغ پاکوتاه، آقا کلاغه، خاله گربه و خاله گنجشکه هم روی صندلیهای عقب.شخصیتهای کتاب آمده بودند؛ همه باهم با یک ماشین.میراثک و بچهها دوان دوان به استقبال آنها رفتند. خاله پیرزن و بقیه یکی یکی از ماشین پیاده شدند.میراثک جلو رفت و گفت: خاله پیرزن خوش آمدی!خاله پیرزن جواب داد: خیلی ممنون عزیزکم.بعد همگی با هم سلام و احوالپرسی کردند و هر کدام در گوشهای کنار هم نشستند.در همین حال سپهر همینطور که داشت گوشهای آقا الاغه را نوازش میکرد، رو کرد به شخصیتهای کتاب و پرسید: قصه شما چیه؟خاله گنجشکه جیک جیک کرد و گفت: قصه مهربونی.مرغ پاکوتاه قدقد کرد و جواب داد: قصه یک شب بارونی.آقا کلاغه گفت: قار قار؛ قصه یک خاله پیرزن قند عسل.خاله گربه میومیوکنان گفت: قصه آدمی که حیوونا رو خیلی دوست داره.سگ پاسبان واقواقکنان ادامه داد: قصه صفا و وفا.گاو سیاهه گفت: ما ما؛ قصه یه خونه نقلی تو یک ده کوچیک.آقا الاغه هم عرعری کرد و جواب داد: خلاصه بگم براتون، قصه مهمونای ناخونده.چشمان خاله پیرزن با شنیدن این حرفها، برقی زد و صورتش گل انداخت.رویا رو کرد به خاله پیرزن و گفت: ما که دلمان آب شد، زودتر قصه را برایمان تعریف کنید.خاله پیرزن شروع کرد: یکی بود یکی نبود؛ غیر از خدا هیچکس نبود. در یک ده کوچیک ...خاله پیرزن برای بچهها قصه کتاب «مهمانهای ناخوانده» را تعریف کرد. میراثک و بچهها هم همینطور که زیر سایه سرو کهن ابرکوه نشسته بودند، قصه را گوش کردند و لذت بردند.
۷۷
۷:۵۰
قصه میراثک سایه سرو کهن (1).mp3
۰۶:۲۴-۵.۳۵ مگابایت
۸۳
۷:۵۴
بارکد را اسکن کنید و تماشا کنید!#سرو_ابرکوه
۹۰
۸:۱۷
#کارگاه#قصه_گویی
برگزاری کارگاه یک روزه قصه گویی و نقاشی با موضوع ظلم ستیزی از دل داستانهای ملی و مذهبی برای اعضای کودک کتابخانه شهدای واوان
در این برنامه که با حضور سرکار خانم الهام عیوضی مربی کودک در محل کتابخانه برگزار شد کودکان پس از شنیدن داستان هایی از دلاوری های قهرمانان ملی و مذهبی چون امام حسین (ع) و کاوه آهنگر در برابر ظلم ستمگران، نقاشی دسته جمعی کشیده، رنگ آمیزی و تزئین کردند.
#اداره_کتابخانه_های_عمومی_شهرستان_اسلامشهر #کتابخانه_عمومی_شهدای_واوان
https://ble.ir/56171300v
@iranpl
https://instagram.com/shohadavavan.lib
در این برنامه که با حضور سرکار خانم الهام عیوضی مربی کودک در محل کتابخانه برگزار شد کودکان پس از شنیدن داستان هایی از دلاوری های قهرمانان ملی و مذهبی چون امام حسین (ع) و کاوه آهنگر در برابر ظلم ستمگران، نقاشی دسته جمعی کشیده، رنگ آمیزی و تزئین کردند.
#اداره_کتابخانه_های_عمومی_شهرستان_اسلامشهر #کتابخانه_عمومی_شهدای_واوان
۳۸
۵:۱۷
۳۸
۵:۱۷
۳۸
۵:۱۷
۳۸
۵:۱۷
۳۸
۵:۱۷