۱۷۹
۵:۰۷
۱۷۹
۵:۰۷
با میراثک 
این هفته با یک «بزن قدش به افتخار...» به خراسان سفر میکنیم!

میخوایم با هم با بخشهایی از میراث ارزشمند خراسان آشنا بشیم و گوشههایی از فرهنگ و تاریخ این سرزمین رو کشف کنیم.
این هفته با یک «بزن قدش به افتخار...» به خراسان سفر میکنیم!
میخوایم با هم با بخشهایی از میراث ارزشمند خراسان آشنا بشیم و گوشههایی از فرهنگ و تاریخ این سرزمین رو کشف کنیم.
۱۵۹
۴:۱۳
۲۴۰
۴:۱۴
شنبهها با میراثک
🧶
این هفته میراثک مهمان خانهای میشود که بوی چای و بسراق و قابلیپلو در آن پیچیده و دوستان تازهاش منتظرش هستند. فکر میکنید میراثک این بار چه چیزی برایمان آورده؟
این هفته میراثک مهمان خانهای میشود که بوی چای و بسراق و قابلیپلو در آن پیچیده و دوستان تازهاش منتظرش هستند. فکر میکنید میراثک این بار چه چیزی برایمان آورده؟
۱۱۰
۴:۵۱
۱۰۹
۴:۵۲
باغ گلهای نخی
رازگل و جمعهگل داشتند یواشکی توی اتاق نشیمن سرک میکشیدند که مادرشان گفت: بیایید تو! خجالت نکشید! آنها در حالیکه لپهایشان گل انداخته بود وارد اتاق شدند.تابان خانم گفت: میراثک جان اینها بچههای من هستند؛ رازگل و جمعهگل.میراثک با بچهها سلام و علیک کرد.رازگل به قیافه میراثک نگاهی انداخت و گفت: چقدر بامزهای!جمعهگل از پدرش پرسید: این کیه؟ آقا عطامحمد رو کرد به میراثک و گفت: خودت را به بچههایم معرفی کن.میراثک خودش را معرفی کرد و گفت: من چند روز پیش وقتی به کتابفروشی آقای کتابچی رفته بودم، با بابای شما آشنا شدم. آن روز آقا عطامحمد برای میراثک تعریف کرده بود که چند سالی است که به همراه خانوادهاش از کشور افغانستان به ایران آمدهاند.میراثک ادامه داد: بابای شما گفت که دوتا بچه دارد. من خیلی خوشحال شدم و گفتم که دلم میخواهد با شما دوست بشوم.در همین حال تابان خانم با یک سینی چای و یک بشقاب «بسراق» از آشپزخانه بیرون آمد.رازگل و جمعهگل که حالا کمی به قول معروف یخشان باز شده بود توی گوش پدرشان پچپچ کردند. آقا عطامحمد رو کرد به میراثک و گفت: رازگل میخواهد برایت شعر بخواند. دوست داری بشنوی؟میراثک، چشمانش برقی زد و گفت: بله! خیلی! رازگل خوشحال شد، دستی به موهای بلندش کشید، شق و رق ایستاد و خواند:قو قو قو برگ چناردخترا شیشته قطارمیچینند سنگ سفالمیخورند دانه انارقو قو قو برگ چنارکاشکی کفتر میبودمدَ هوا پر میزدمریگِ دریا میچیندم آب زمزم میخوردمقو قو قو برگ چنارکاشکی ماهی میشدم دَ اَو راهی میشدمدَ مو دریای کلانپایی جایی میشدمقو قو قو برگ چنارکاشکی زاغک میبودمکَلّه داغک میبودممیپریدم شاخ به شاخدَ یک باغک میبودم قو قو قو برگ چنار همگی برای رازگل دست زدند. میراثک از توی کیفش دوتا فرفره کاغذی به رنگهای سبز و قرمز بیرون آورد و به بچهها داد.در همین حین زنگ خانه به صدا درآمد.آقا عطامحمد رفت تا در را باز کند.او بعد از چند دقیقه با تعجب برگشت و گفت: میگوید اکبر هستم. با میراثک کار دارم!میراثک گفت: آهان؛ بله... درست است... او این را گفت و به سمت در خانه دوید.تابان خانم نگاهی به شوهرش انداخت و پرسید: چه اتفاقی افتاده؟بعد از چند لحظه میراثک به کمک دوستش اکبرآقا یک چیزی را توی حیاط گذاشتند و اکبر آقا رفت.میراثک از توی حیاط صدا زد بیایید.تابان خانم و آقا عطامحمد که از کارهای میراثک تعجب کرده بودند، پرده اتاق را کنار زدند. یک چیزی توی حیاط بود که با پارچه سفیدی پوشانده شده بود.رازگل و جمعهگل سریع به سمت حیاط دویدند و پارچه را برداشتند: یک دار قالی کوچک!تابان خانم و آقا عطامحمد هم آمدند.میراثک رو کرد به تابان خانم و گفت: این برای شماست. آن روز توی کتابفروشی من داشتم کتاب «قصه گلهای قالی» را ورق میزدم که آقا عطامحمد گفت شما به هنر قالیبافی علاقه دارید. تابان خانم از دیدن دارقالی خیلی خوشحال شده بود. چلههای سفید قالی منتظر بودند تا با دستان تابان خانم نقشدار شوند.تابان خانم گفت: اما من که قالیبافی بلد نیستم.میراثک گفت: خب من که بلدم. خودم یادتان میدهم.تابان خانم روی دار قالی دستی کشید و ادامه داد: این دار قالی یک نقشه هم میخواهد.با شنیدن این حرف، میراثک بسته کادوپیچشدهای را به تابان خانم داد.تابان خانم حیرتزده به بسته نگاه کرد.رازگل و جمعهگل گفتند: بازش کن مامان! بازش کن!تابان خانم بسته را باز کرد: چند گلوله نخ رنگی و یک نقشه قالی بود؛ چیزی که هنرمندان قالیباف از روی آن قالی میبافند. تابان خانم تا نقشه را دید گفت: وای ممنون چه نقشهای! یک گلدان پر از گل! خیلی مقبول است.در همین حین رازگل جلو آمد، به نخها دست کشید و پرسید: این نخها را با چه چیزی رنگ کردند؟ با ماژیک یا مداد رنگی؟ تابان خانم لبخندی زد و گفت: نه... راز گل پرسید: پس چطوری؟ میراثک توضیح داد: رنگ کردن نخها کار رنگرز است. او نخها را توی یک دیگ بزرگ آبجوش میریزد و بعد آنها را با موادی مثل نیل، رناس، پوست گردو و پوست انار رنگ میکند. مثلا نیل رنگ نخها را آبی و رناس رنگشان را قرمز میکند. رازگل پرسید: پوست انار و گردو چی؟ میراثک گفت: پوست انار هم نخها را کرمی و پوست گردو آنها را قهوهای میکند.رازگل گفت: چه جالب!آقا عطامحمد که تا آن لحظه سکوت کرده بود به ساعتش نگاهی انداخت و گفت: ظهر شد. اگر گفتید الان وقت چیه؟بچهها بالا و پایین پریدند و گفتند: ناهار! ناهار!تابان خانم «قابلیپلو» پخته بود و میراثک در حالیکه داشت با اشتها غذا را میخورد برای چند لحظه چشمانش را بست و خودش را میان گلهای قالی تصور کرد. باغ زیبایی بود؛ باغی پر از گلهای زیبای نخی.
رازگل و جمعهگل داشتند یواشکی توی اتاق نشیمن سرک میکشیدند که مادرشان گفت: بیایید تو! خجالت نکشید! آنها در حالیکه لپهایشان گل انداخته بود وارد اتاق شدند.تابان خانم گفت: میراثک جان اینها بچههای من هستند؛ رازگل و جمعهگل.میراثک با بچهها سلام و علیک کرد.رازگل به قیافه میراثک نگاهی انداخت و گفت: چقدر بامزهای!جمعهگل از پدرش پرسید: این کیه؟ آقا عطامحمد رو کرد به میراثک و گفت: خودت را به بچههایم معرفی کن.میراثک خودش را معرفی کرد و گفت: من چند روز پیش وقتی به کتابفروشی آقای کتابچی رفته بودم، با بابای شما آشنا شدم. آن روز آقا عطامحمد برای میراثک تعریف کرده بود که چند سالی است که به همراه خانوادهاش از کشور افغانستان به ایران آمدهاند.میراثک ادامه داد: بابای شما گفت که دوتا بچه دارد. من خیلی خوشحال شدم و گفتم که دلم میخواهد با شما دوست بشوم.در همین حال تابان خانم با یک سینی چای و یک بشقاب «بسراق» از آشپزخانه بیرون آمد.رازگل و جمعهگل که حالا کمی به قول معروف یخشان باز شده بود توی گوش پدرشان پچپچ کردند. آقا عطامحمد رو کرد به میراثک و گفت: رازگل میخواهد برایت شعر بخواند. دوست داری بشنوی؟میراثک، چشمانش برقی زد و گفت: بله! خیلی! رازگل خوشحال شد، دستی به موهای بلندش کشید، شق و رق ایستاد و خواند:قو قو قو برگ چناردخترا شیشته قطارمیچینند سنگ سفالمیخورند دانه انارقو قو قو برگ چنارکاشکی کفتر میبودمدَ هوا پر میزدمریگِ دریا میچیندم آب زمزم میخوردمقو قو قو برگ چنارکاشکی ماهی میشدم دَ اَو راهی میشدمدَ مو دریای کلانپایی جایی میشدمقو قو قو برگ چنارکاشکی زاغک میبودمکَلّه داغک میبودممیپریدم شاخ به شاخدَ یک باغک میبودم قو قو قو برگ چنار همگی برای رازگل دست زدند. میراثک از توی کیفش دوتا فرفره کاغذی به رنگهای سبز و قرمز بیرون آورد و به بچهها داد.در همین حین زنگ خانه به صدا درآمد.آقا عطامحمد رفت تا در را باز کند.او بعد از چند دقیقه با تعجب برگشت و گفت: میگوید اکبر هستم. با میراثک کار دارم!میراثک گفت: آهان؛ بله... درست است... او این را گفت و به سمت در خانه دوید.تابان خانم نگاهی به شوهرش انداخت و پرسید: چه اتفاقی افتاده؟بعد از چند لحظه میراثک به کمک دوستش اکبرآقا یک چیزی را توی حیاط گذاشتند و اکبر آقا رفت.میراثک از توی حیاط صدا زد بیایید.تابان خانم و آقا عطامحمد که از کارهای میراثک تعجب کرده بودند، پرده اتاق را کنار زدند. یک چیزی توی حیاط بود که با پارچه سفیدی پوشانده شده بود.رازگل و جمعهگل سریع به سمت حیاط دویدند و پارچه را برداشتند: یک دار قالی کوچک!تابان خانم و آقا عطامحمد هم آمدند.میراثک رو کرد به تابان خانم و گفت: این برای شماست. آن روز توی کتابفروشی من داشتم کتاب «قصه گلهای قالی» را ورق میزدم که آقا عطامحمد گفت شما به هنر قالیبافی علاقه دارید. تابان خانم از دیدن دارقالی خیلی خوشحال شده بود. چلههای سفید قالی منتظر بودند تا با دستان تابان خانم نقشدار شوند.تابان خانم گفت: اما من که قالیبافی بلد نیستم.میراثک گفت: خب من که بلدم. خودم یادتان میدهم.تابان خانم روی دار قالی دستی کشید و ادامه داد: این دار قالی یک نقشه هم میخواهد.با شنیدن این حرف، میراثک بسته کادوپیچشدهای را به تابان خانم داد.تابان خانم حیرتزده به بسته نگاه کرد.رازگل و جمعهگل گفتند: بازش کن مامان! بازش کن!تابان خانم بسته را باز کرد: چند گلوله نخ رنگی و یک نقشه قالی بود؛ چیزی که هنرمندان قالیباف از روی آن قالی میبافند. تابان خانم تا نقشه را دید گفت: وای ممنون چه نقشهای! یک گلدان پر از گل! خیلی مقبول است.در همین حین رازگل جلو آمد، به نخها دست کشید و پرسید: این نخها را با چه چیزی رنگ کردند؟ با ماژیک یا مداد رنگی؟ تابان خانم لبخندی زد و گفت: نه... راز گل پرسید: پس چطوری؟ میراثک توضیح داد: رنگ کردن نخها کار رنگرز است. او نخها را توی یک دیگ بزرگ آبجوش میریزد و بعد آنها را با موادی مثل نیل، رناس، پوست گردو و پوست انار رنگ میکند. مثلا نیل رنگ نخها را آبی و رناس رنگشان را قرمز میکند. رازگل پرسید: پوست انار و گردو چی؟ میراثک گفت: پوست انار هم نخها را کرمی و پوست گردو آنها را قهوهای میکند.رازگل گفت: چه جالب!آقا عطامحمد که تا آن لحظه سکوت کرده بود به ساعتش نگاهی انداخت و گفت: ظهر شد. اگر گفتید الان وقت چیه؟بچهها بالا و پایین پریدند و گفتند: ناهار! ناهار!تابان خانم «قابلیپلو» پخته بود و میراثک در حالیکه داشت با اشتها غذا را میخورد برای چند لحظه چشمانش را بست و خودش را میان گلهای قالی تصور کرد. باغ زیبایی بود؛ باغی پر از گلهای زیبای نخی.
۱۰۸
۴:۵۵
1_28529358906.mp3
۰۶:۳۹-۷.۶۲ مگابایت
۸۸
۴:۵۸
در این قصه گفته میشود که میراثک برای تابان خانم یک دار قالی همراه با نقشه قالی و نخهای رنگی به عنوان هدیه میآورد. تابان خانم نقشه را که میبیند اشاره میکند که نقشه یک گلدان گل است. هنرمندان قالیباف برای بافت قالی از نقشههای گوناگونی استفاده میکنند که اسامی خاصی دارد. نقشهای که میراثک برای تابان خانم آورده و نقش یک گلدان را دارد به شکل تخصصی در هنر قالیبافی به نام نقشه «طرح گلدانی» شناخته میشود.
۱۲۱
۴:۵۹