عکس پروفایل کانال رسمی عباس موزونک

کانال رسمی عباس موزون

۲۴.۵ هزار عضو
thumbnail
تازه ترین خبرها را در >> خبرخوانِ موزون << بخوانید!دریافتِ اخبار، با کلیک بر: >>> خبرخوانِ موزون <<<
سرجمعِ اخبارِ رسانه های متعدد، در یک کانال
undefined @Mowzoonewsundefined @abbas_mowzoonundefined @abbas_mowzoon_links
undefined۲۲

۶.۴K

۱۰:۱۰

به نام خداوند نور و‌ مهربانی فراخوان حضور در ضبط برنامه حسینیه معلی
شبکه سوم سیما

به اطلاع می‌رسد به مناسبت بازخوانی واقعه جانسوز آتش‌سوزی خیمه‌گاه روز عاشورای دزفول و پاسداشت حماسه‌سازی مردم مؤمن این شهر، ضبط ویژه‌برنامه «حسینیه معلی» در مشهد مقدس برگزار می‌شود.
از برادران مؤمن و ارادتمند اهل‌بیت(ع) ۱۵ سال به بالا ، خوزستانی های مقیم مشهد دعوت می‌شود برای مشارکت در این برنامه معنوی حضور یابند.
حضور شما موجب غنای هرچه بیشتر این برنامه و ادای دین به شهدای دزفول ، خوزستان و فرهنگ عاشورایی خواهد بود.زمان پنجشنبه ۷ خردادماه ساعت ۱۰صبحمکان حرم مطهر مدرسه دو درب لطفا برای اعلام حضور و ثبت نام، همین امروز (ششم خرداد) با شماره تلفن زیرآقای حامد طاهری تماس برقرار نمایید09360534983
undefined۶۹
undefined۱۷
undefined۱
🥳۱

۸.۲K

۱۱:۵۷

thumbnail
#بومرنگ#روایت_نوروز#قسمت_هفتم
بعد از چندسال، برگشتنم اینجا با همه ی سختی ها و دلشکستگی هاش سراسر خیر بوده. حتی اگر تا همین چند لحظه پیش پر از عذاب وجدان و شک و تردید بودم. برای دلایلی که هر کسی متوجهش نمیشه. شاید درستش هم این باشه که قرار نیست همه متوجه همه چیز بشن. من روزانه درحال یادگیریم. خودم این رو می فهمم و همین برام خیلی کافیه.
به همون اندازه که وظیفه می دونم راجع به کشورم روشنگری کنم و منتظر همین فرصتم، از مواجهه مستقیم باهاش و سوال پیچ شدن بوسیله آدم ها فرار می کنم. خود این حس دوگانه، طاقت فرساست. علی رغم حس تلخی که تجربه می کنم به خاطر هدفم مجبورم که خودم رو بندازم داخلش. روزهای اول جنگ آماده تر بودم نه که الان آماده نباشم و یا حرفی برای گفتن نداشته باشم، نه! فقط اگر کسی برای اولین بار بخواد راجع بهش باهام حرف بزنه حوصله توضیح و توجیه ذهن های پروپاگاندا زده رو ندارم. احساس می کنم که همه چیز به همه نشون داده شده؛ این که با کدوم عینک یا از کدوم زاویه بهش نگاه بشه دیگه دست خود هر فرده.ادامه دارد...
undefined۳۶
undefined۱۰
undefined۱

۵.۴K

۲۱:۵۵

کانال رسمی عباس موزون
undefined #بومرنگ #روایت_نوروز #قسمت_هفتم بعد از چندسال، برگشتنم اینجا با همه ی سختی ها و دلشکستگی هاش سراسر خیر بوده. حتی اگر تا همین چند لحظه پیش پر از عذاب وجدان و شک و تردید بودم. برای دلایلی که هر کسی متوجهش نمیشه. شاید درستش هم این باشه که قرار نیست همه متوجه همه چیز بشن. من روزانه درحال یادگیریم. خودم این رو می فهمم و همین برام خیلی کافیه. به همون اندازه که وظیفه می دونم راجع به کشورم روشنگری کنم و منتظر همین فرصتم، از مواجهه مستقیم باهاش و سوال پیچ شدن بوسیله آدم ها فرار می کنم. خود این حس دوگانه، طاقت فرساست. علی رغم حس تلخی که تجربه می کنم به خاطر هدفم مجبورم که خودم رو بندازم داخلش. روزهای اول جنگ آماده تر بودم نه که الان آماده نباشم و یا حرفی برای گفتن نداشته باشم، نه! فقط اگر کسی برای اولین بار بخواد راجع بهش باهام حرف بزنه حوصله توضیح و توجیه ذهن های پروپاگاندا زده رو ندارم. احساس می کنم که همه چیز به همه نشون داده شده؛ این که با کدوم عینک یا از کدوم زاویه بهش نگاه بشه دیگه دست خود هر فرده. ادامه دارد...
#بومرنگ#روایت_نوروز#قسمت_هفتم#ادامه
وقتی برای بار اول بعد از شروع جنگ رفتم دانشگاه، صبح زود وقتی مارتین رسید سرکار، صورتش برافروخته بود. سرخِ سرخ. توی این مدت خوب شناختمش. مارتین ویژگی خوبی که داره اینه که خیلی دختر کمال طلبی هست. همیشه برای بهترین بودن تلاش می کنه و سعی می کنه که کارهارو درست انجام بده و کارِ "درست" رو انجام بده. منم کم کم راه گفت و گو باهاش داره دستم میاد. درسته این ویژگی اخلاقی می تونه جغرافیا نشناسه ولی تجربه به من ثابت کرده اینجا بیشتر باید با سیاست با آدم ها رفتار کرد. خیلی حواسِ جمع می خواد. چه برای محبت چه برای تعاملات معمولی روزمره. قلق داره. بلدی می خواد و تجربه. اون روز مارتین خیلی ناراحت بود. بدون مقدمه نشست و شروع کرد به صحبت کردن که:« از اتفاقی که کشورم داره سر کشور تو میاره واقعا معذرت می خوام. نمیدونم که این چندمین باری هست که برای کارهایی که کشورم انجام میده دارم از بقیه عذرخواهی می کنم. از وقتی که یادم میاد دارم از همه بابت کارهای آمریکا عذرخواهی می کنم. البته که تقصیر من نیست و به من ربطی نداره ولی معقدم که کار "درست" اینه و منم فکر می کنم که بهتره این کار رو بکنم تا حداقل آدم ها بدونن من بی تفاوت نیستم.» ادامه داد که «من توی زندگیم برای هیچ کس آرزوی مردن نکردم ولی این بار واقعا امیدوارم که ترامپ به زودی بمیره! نمیدونم چرا هر کس به قدرت می رسه و ظالمه یهو انگار عمر ابدی پیدا می کنه. نه می میره و نه حتی مریض می شه». آخر صحبت هاشم با آروزهای خوب برای ایران و سلامتی برای خانوادم تموم می کنه. تمام مدت صحبتش سعی کردم که آروم به حرف هاش گوش بدم. بذارم راحت صحبت کنه و متوجه بشه که می تونه احساساتش رو با خیال راحت با من به اشتراک بگذاره و من برای این حرف های عمیق اما دشوار، امنم. برای همه ی این ها ازش تشکر می کنم و بعد توی جو سنگین شروع به کار کردن می کنیم.
چند روز گذشته حال خیلی بدی داشتم. خیلی خیلی بد. متاسفانه به لطف سیستم درمانی اینجا نمی تونم به این راحتی بفهمم که فشار خونم چجوریه و روی چنده ولی حالت های فشارخون بالا و پایین رو با هم داشتم. سرگیجه، سردرد، حالت تهوع، حالت غش، لباس هایی که خیلی یهویی خیس عرق می شدن و شب تا صبح هایی که همش بیدار بودم و مثل دیوونه ها هر پنج دقیقه یک بار اخبار رو بالا پایین می کردم. از این که این رو اینجا می گم واقعا شرمندم. واقعا حال به هم زنه که چندهزار کیلومتر اون ور تر مردم عزیزم، تیکه های وجودم، دارن پر پر میشن و با غم از دست دادن عزیزان هر روز و هر لحظه میشکنن و من اینجا از حال بد خودم بگم در حالی که بلندترین صدایی که می شنوم صدای باده. من رو حلال کنین. گوشم تمام مدت یه حالتیه که انگار ضربان قلبم رو توش می شنوم و گوپ گوپ صدا می ده. یه لحظه هایی هم خود به خود کیپ میشه یا زنگ می زنه. چند روز هم تمام قفسه ی سینم حس سنگینی داشت. می دونم ولی این چیه. احتمال خیلی زیاد فریاد و غم خفه شدن. باید یه جایی رو پیدا کنم که برم و یه دل سیر داد بزنم. فریاد بزنم. ولی راستش حتی فریادم هم در نمیاد.
دیروز برای اولین بار و بعد از نمی دونم چند وقت رفتم کنار دریا. یه مدت طولانی حتی اگر افق نگاهم به دریا می خورد روم رو بر می گردوندم که نبینمش. مثل اون روزهای پاییزی که تهران بارون نمی اومد و منم از غصه اگر اینجا بارون می اومد پرده رو می کشیدم که نبینمش یا سریع از زیرش رد می شدم تا حسش نکنم. پشت تلفن هم سعی می کردم از بارون چیزی نگم اگر می گفتم خجالت می کشیدم.ادامه دارد...
undefined۳۸
undefined۱۵
undefined۲
undefined۱

۵.۱K

۲۱:۵۵

کانال رسمی عباس موزون
#بومرنگ #روایت_نوروز #قسمت_هفتم #ادامه وقتی برای بار اول بعد از شروع جنگ رفتم دانشگاه، صبح زود وقتی مارتین رسید سرکار، صورتش برافروخته بود. سرخِ سرخ. توی این مدت خوب شناختمش. مارتین ویژگی خوبی که داره اینه که خیلی دختر کمال طلبی هست. همیشه برای بهترین بودن تلاش می کنه و سعی می کنه که کارهارو درست انجام بده و کارِ "درست" رو انجام بده. منم کم کم راه گفت و گو باهاش داره دستم میاد. درسته این ویژگی اخلاقی می تونه جغرافیا نشناسه ولی تجربه به من ثابت کرده اینجا بیشتر باید با سیاست با آدم ها رفتار کرد. خیلی حواسِ جمع می خواد. چه برای محبت چه برای تعاملات معمولی روزمره. قلق داره. بلدی می خواد و تجربه. اون روز مارتین خیلی ناراحت بود. بدون مقدمه نشست و شروع کرد به صحبت کردن که:« از اتفاقی که کشورم داره سر کشور تو میاره واقعا معذرت می خوام. نمیدونم که این چندمین باری هست که برای کارهایی که کشورم انجام میده دارم از بقیه عذرخواهی می کنم. از وقتی که یادم میاد دارم از همه بابت کارهای آمریکا عذرخواهی می کنم. البته که تقصیر من نیست و به من ربطی نداره ولی معقدم که کار "درست" اینه و منم فکر می کنم که بهتره این کار رو بکنم تا حداقل آدم ها بدونن من بی تفاوت نیستم.» ادامه داد که «من توی زندگیم برای هیچ کس آرزوی مردن نکردم ولی این بار واقعا امیدوارم که ترامپ به زودی بمیره! نمیدونم چرا هر کس به قدرت می رسه و ظالمه یهو انگار عمر ابدی پیدا می کنه. نه می میره و نه حتی مریض می شه». آخر صحبت هاشم با آروزهای خوب برای ایران و سلامتی برای خانوادم تموم می کنه. تمام مدت صحبتش سعی کردم که آروم به حرف هاش گوش بدم. بذارم راحت صحبت کنه و متوجه بشه که می تونه احساساتش رو با خیال راحت با من به اشتراک بگذاره و من برای این حرف های عمیق اما دشوار، امنم. برای همه ی این ها ازش تشکر می کنم و بعد توی جو سنگین شروع به کار کردن می کنیم. چند روز گذشته حال خیلی بدی داشتم. خیلی خیلی بد. متاسفانه به لطف سیستم درمانی اینجا نمی تونم به این راحتی بفهمم که فشار خونم چجوریه و روی چنده ولی حالت های فشارخون بالا و پایین رو با هم داشتم. سرگیجه، سردرد، حالت تهوع، حالت غش، لباس هایی که خیلی یهویی خیس عرق می شدن و شب تا صبح هایی که همش بیدار بودم و مثل دیوونه ها هر پنج دقیقه یک بار اخبار رو بالا پایین می کردم. از این که این رو اینجا می گم واقعا شرمندم. واقعا حال به هم زنه که چندهزار کیلومتر اون ور تر مردم عزیزم، تیکه های وجودم، دارن پر پر میشن و با غم از دست دادن عزیزان هر روز و هر لحظه میشکنن و من اینجا از حال بد خودم بگم در حالی که بلندترین صدایی که می شنوم صدای باده. من رو حلال کنین. گوشم تمام مدت یه حالتیه که انگار ضربان قلبم رو توش می شنوم و گوپ گوپ صدا می ده. یه لحظه هایی هم خود به خود کیپ میشه یا زنگ می زنه. چند روز هم تمام قفسه ی سینم حس سنگینی داشت. می دونم ولی این چیه. احتمال خیلی زیاد فریاد و غم خفه شدن. باید یه جایی رو پیدا کنم که برم و یه دل سیر داد بزنم. فریاد بزنم. ولی راستش حتی فریادم هم در نمیاد. دیروز برای اولین بار و بعد از نمی دونم چند وقت رفتم کنار دریا. یه مدت طولانی حتی اگر افق نگاهم به دریا می خورد روم رو بر می گردوندم که نبینمش. مثل اون روزهای پاییزی که تهران بارون نمی اومد و منم از غصه اگر اینجا بارون می اومد پرده رو می کشیدم که نبینمش یا سریع از زیرش رد می شدم تا حسش نکنم. پشت تلفن هم سعی می کردم از بارون چیزی نگم اگر می گفتم خجالت می کشیدم. ادامه دارد...
#بومرنگ#روایت_نوروز#قسمت_هفتم#ادامه
این روزها که تهران زیبای من پر از رگبار بهاریه، راحت تر کلمه بارون رو به زبون میارم. بگذریم.... بعد از خرید از داروخانه،از اونجایی که هوا خیلی آفتابی بود و اتوبوسی هم نزدیک نبود تصمیم گرفتم پیاده برم خونه. سر راه ناخودآگاه مسیرم به سمت ساحل منحرف شد. نمی دونم شاید دلی که داشت می ترکید، پاهام رو اون سمت هدایت کرده بود. وایسادم و از دور خوب به تناژهای آبیش خیره شدم. کجا تیره تر و روشن تره. موج ها هر دفعه تا کجا می تونن جلو بیان و... . یادمه خیلی سال پیش، روزهایی که تازه برای اولین بار دانشجو شده بودم، برای اولین بار دلم می خواست نزدیک دریا زندگی کنم. ساحلشم شبیه همه ساحل های دیگه نباشه. ساحلش هم فقط سنگ و شن و ماسه نباشه. سبز باشه و به تپه های پر از چمن برسه. بشه از روی چمن ها به دریا خیره شد. کنار سنگ هاش گل های ریز وحشی رشد کرده باشه. مدت های طولانی تمام پس زمینه های گوشیم همچین منظره هایی بود. یادمه ساعت ها با عشق تو پینترست و نرم افزارهای پس زمینه ی گوشی دنبال عکس از منظره دریا با ساحل سبز، گل های وحشی و هوای ابری می گشتم. بارها و بارها و چشم هام رو بسته بودم و خودم رو توی همچین منظره ای تصور کرده بودم. هر وقت می خواستم آرامش پیدا کنم، خیلی وقت ها چشم هام رو می بستم و خودم رو توی یکی از این منظره هایی که عکس پس زمینه گوشیم بود تصور می کردم. سعی می کردم حتی بوی دریا، صدای موج ها و خنکی باد رو حس کنم. خدا این لطف بزرگ رو به من کرد که چندین سال بعد رویای اون سال هام رو بتونم زندگی کنم اما درست توی روزهایی که دیگه هیچی احساس نمی کنم و دیگه برام مهم نیست! به نظرم یکی از قشنگ ترین دعاها اینه که از خدا بخوای تا وقتی ذوق یه چیزی رو داری بهش برسی. وقتی از عمق وجودت یه چیزی رو می خوای بتونی تجربش کنی. سال های بعدیش که شوقش و تازگیش در تو مرده شاید فایده نداشته باشه. نمی دونم البته که صد در صد کارهای خدا حکمت داره. ظرفیت ما بنده ها هست و هزارتا ملاحظه ی دیگه ای که خدا و کائنات صلاح می دونن. این که به چیزهایی که دوست داری برسی ولی نتونی لذتش رو ببری، که این یه موردشه. به این فکر می کنم که روزها می گذرن، ظالم ها ظلم می کنن، مظلوم ها کشته می شن. همسایه های منم اوج دغدغه هاشون سگ و گربه ها و گل های توی باغچشونه. اگر همه منطقه ما هم با خاک یکسان بشه اونا در سکوت به روال عادی زندگیشون ادامه می دن. این روزها نگاه من به همه چیز عوض شده. نه دریای اینجا برام آبیه و نه گل هاشون رنگی. اگرم چشمم بهشون بخوره عذاب وجدان می گیرم. نمی دونم شاید یه روز بالاخره من هم به زندگی برگردم، ولی فعلا اون روز دوره و منم کارهای مهم تری دارم. چرا همیشه توی دنیا، یه چیزی و یه جایی بالاخره می لنگه؟ مثل یک غذای فوق العاده ای که قبل از اولین لقمه توش مو ببینی یا خوش مزه ترین لقمه توی گلوت گیر کنه. تو این دنیا ظاهرا کم پیش می آد همه چیز بی نقص پیش بره.
از این که اینارو اینجا می نویسم احساس شرم می کنم. احساس می کنم خیلی ضعیف تر از چیزی که فکر می کنم هستم. اون آدم قوی که خم نمیشه نیستم که اگر بودم این همه توی سرم و قلبم پر از بحث و جدال نبود. کاش یه روز با خودم به صلح برسم! با خودم میگم زنان عاشورایی چطور بودن؟ چطور تونستن؟ اون ها هم توی دلشون پر فریاد بود؟ شاید بود، ولی این رو مطمئنم که شیرزن های کربلا که الگوی ایمان و استقامت هستن، خم نمی شدن و نمی شکستن...
بی پایان.
undefined۱۱۸
undefined۲۳
undefined۵
🥳۱

۸.۹K

۲۱:۵۶

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
undefined عنوان:«*گزیده مناسبتی به مناسب عید سعید غدیر خم*»
undefinedصبح به صبح بلند می‌شدم و به چهارده معصوم (علیهم‌السلام)، فرد به فرد عرض ادب می‌کردم و سلام می‌دادم، بعد با خودم گفتم: سلام که می‌کنم می‌شنوند؟ اصلا منو میبینند...undefinedاول مظلومِ عالم، امیرالمومنین علی «علیه السلام» است.
undefinedundefined عید سعید غدیر خم مبارک undefinedundefined

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
#حضرت_رسول__صلی_الله_علیه_و_آله_و_سلم#حضرت_علی_علیه_السلام#غدیر_خم#عید#سلام#نجف#تجربه‌گر#زندگی_پس_از_زندگی #عباس_موزون #تجربه_نزدیک_به_مرگ undefined @abbas_mowzoonundefined @abbas_mowzoon_links
undefined۱۳۰
undefined۱۶
undefined۴
undefined۱

۶.۵K

۱۷:۵۵

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
با احترام به ملت شریف و فرهیخته ی ایران اینجانب محتوای این فایل صوتی را مطلقا و قویا تکذیب می‌کنم.
با تجدید احترام به ملت شریف ایرانعباس موزون
پی‌نوشت۱:تا کنون، برخی افراد عامی و ناشناس خلاف واقع ( و به خیال خود دور از چشم بنده) ادعای ارتباط و تعامل با بنده می‌کردند و هرازگاه این گونه موارد را مخاطبان متعدد برای بنده بازارسال می‌کردند و این کمترین، تا به امروز، در قبالِ یکایکِ آن ها، نجیبانه، تحمل و سکوت کرده ام.
undefinedاما به تازگی مخاطبانِ متعدد، صوتی عجیب برای بنده بازارسال و به یک ناشر منتسب کرده اند.
بیانِ واجب:بنده تا کنون (بهار ۱۴۰۵ ) نه با این ناشر و نه هیچ ناشر دیگری تبادل یا تعامل در حوزه تجربه نزدیک به مرگ نداشته امچه رسد به اینکه تجربه گر به یکدگر معرفی کنیمو چنین ادعایی خلاف واقع محض است.
پی نوشت۲؛گفته شده صاحبِ این صدا فلان ناشر است. اگر این صدا، همان فرد باشد؛ بنده صراحتا عرض میکنم حتی یک بار ایشان را ندیده امو فقط سالها پیش یک تماس تلفنی رخ داد
علت آن تک تماس این بود:
بنده در اینترنت نقد صریحی بر کتب منتشره ایشان با موضوع تجارب نزدیک به مرگ ارایه کردم

سپس فرد محترمی تماس گرفته، شفاعت کردند که آن نقد را از اینترنت برداریم و ناشر محترم نیز در یک گفتگوی زنده اینترنتی حاضر شود و ضمن اذعان به ضعفهای پژوهشی خود در‌ حوزه ی تجارب نزدیک به مرگ تعهد دهند که مافات و اشکالات را جبران کنند
پس:تنها ربط بنده با ایشان صرفا ایراد نقدی جدی بر ایشان بوده که همچنان به قوت خود، باقی است.
خلاصه:بنده نه ناشری را ملاقات یا تایید کردهو نه هیچ تجربه گری به ایشان معرفی کرده ام
undefined۲۳۴
undefined۷۷
undefined۱۵
undefined۱۳
undefined۶
undefined۲

۴.۶K

۱۴:۱۶